يونس تراکمه

تا يکي دو دهه اخير هم، در شهرها و مناطق مختلف کشورمان بودند کساني که فارغ از هرگونه دسته بندي و سياست بازي در زمينه هايي علقه هايي داشتند و عاشقانه پيگير اين علقه هايشان بودند؛ آنقدر که به متخصصان بي نظير و مثمر در آن زمينه ها تبديل مي شدند. آنقدر متخصص و آنقدر مثمر که به تنهايي همچون نهادي موظف و مسوول، در نظر و در عمل، پيگير آن گونه مسائل بودند. کس و کساني که جنگل هاي ايران و امور جنگلداري و جنگلباني آنقدر برايشان مهم بود که از بين رفتن يک گونه درختي در جنگلي، به عمد يا به سهو را ضايعه يي براي طبيعت، طبيعت به عنوان عنصري حياتي براي زيستن و زيبا زيستن مي دانستند و از سر شناخت دقيقي که داشتند آسان نمي گذشتند از اين موضوع. يا کتابدارها و نسخه شناساني که از سر همان علاقه و عشق، آنچنان اشرافي به امر کتابشناسي و تشخيص هويت نسخه هاي خطي پيدا مي کردند که به نظر مي رسد رسيدن به اين حد از آگاهي علاوه بر آموختن هاي آکادميک مستمر و طولاني نيازي دروني نيز لازم دارد.
در اصفهان تا اواخر دهه 60 شخصي زندگي مي کرد به نام عباس بهشتيان، که بهترين مصداق و نمونه اين اشخاص است. او، که تا زنده بود نگران خشت خشت بناها و آثار کهن و تاريخي اين شهر بود، همچون اکثر کساني از اين دست، سواد و دانش مدرسه يي و دانشگاهي نداشت اما در امور مربوط به آثار و ابنيه تاريخي اصفهان اشرافي حيرت انگيز داشت. او تقريباً از اولين کساني است که با تحقيق و نوشتن مقالاتي در مورد کبوترخانه ها و عصارخانه هاي اصفهان بناي مطالعه و تحقيق در اين امور را نهاد. بهشتيان کتابي هم در مورد گنجينه آثار ملي نوشته است (زنده ياد منوچهر قدسي در مقدمه اين کتاب نوشته است؛... اما عاشق تر از او در تمام عمرم نديده ام). اسامي قبل از انقلاب اکثر محله ها و خيابان ها و کوي و برزن هاي اصفهان کار اوست. پشت هر کدام از اين اسم ها هم دليل و دلايلي هست. نام خيابان هاي صائب، آتش، آذر، زرتشت، بزرگمهر، آپادانا و... را او انتخاب کرده و هرکدام را هم با دليل (به همين علت در تنها باري که در بيست و چند سال قبل او را ديدم يکي از اعتراض ها و گلايه هايش تغيير اسامي اين خيابان ها بود به مناسبت بزرگداشت شخصيتي معاصر يا اداي احترام به شهيدي و مي گفت «پشت مطبخ» با خود شناسنامه و پيشينه اين کوچه را هم دارد و اين شهر، مثل هر جاي ديگر مدام دارد توسعه پيدا مي کند، خب، اين خيابان ها و کوچه هاي جديد را به نام اين بزرگان معاصر مفتخر کنيد و هويت اين نام ها و مکان ها را مخدوش نکنيد، و چه حرصي مي خورد پيرمرد).
حضور بهشتيان طي چند دهه، بي اغراق، عاملي مهم و موثر بود براي حفظ هويت اين شهر يا حداقل به تاخير افتادن اين انهدامي که ديگر دارد امري عادي مي شود. خودش تعريف کرد، در همان تنها ملاقات مان، که در بارندگي چندين و چند روزه تاريخي اصفهان او که نگران سنگ قبرهاي تاريخي تخت پولاد بود شخصاً، و نه با کمک يا از طرف نهادي مسوول، با طناب و کارگر تلاش مي کند و مي تواند تعدادي از اين سنگ قبرها را از حفره هاي عميق قبرها بيرون بکشد. آن روز، و بعد از گذشت 30 ، 40 سالي از آن بارندگي ها، مي دانست که هر کدام از آن سنگ قبرهاي مدفون شده را از کجا مي شود بيرون آورد، و هيچ نهادي به فکر اين عمل نيفتاد. يا آن ماجرايي که همه اصفهاني ها مي دانند. ماجراي رژه ماشين آلات سنگين ارتشي در يکي از روزهاي مهم آن سال ها و اينکه اين ماشين آلات تا به محل رژه برسند همه ساله از روي سي و سه پل مي گذشتند و در آن سال او براي حفظ اين پل مهم و تاريخي تقريباً جانش را به گرو گذاشت و در دهانه ورودي پل دراز کشيد تا اين توپ و تانک ها اول از روي جسد او بگذرند تا بتوانند از پل عبور کنند، که اين عمل او باعث شد آن سال و سال هاي بعد آنها راه خود را دور کرده و از روي تنها پل فلزي آن موقع اصفهان رد شوند.1
اين آدم ها، که در تمام مناطق کشور بودند و اهالي هر منطقه هنوز آنها را به ياد دارند، بازمانده هاي دوران پيشامدرن هستند. دوران مدرن سازوکارهاي خودش را دارد و براي آن امور و آن عشق و علاقه هاي مفرط ظاهراً نهادهايي را تعريف و مشخص کرده است. ولي جوامعي چون جامعه ما که ظاهراً سال هاي سال است وارد دوران مدرن خود شده است در بسياري از موارد همچنان سرگردان ميان مدرن و پيشامدرن خود هستند. در دوران مدرن مقولاتي چون عشق و علاقه، آن هم تا اين حد و با اين تعاريف، مانند چه بسيار چيزهاي ديگر از بين مي رود و مابه ازاي آنها نهاد و نهادهايي جايگزين مي شود. اما اينجا با از بين رفتن اين آدم ها، نهادهاي دوران مدرن يا وجود ندارند يا اگر هم هستند و ايجاد شده و ظاهراً مشغول انجام وظيفه اند، حتي در حد انجام وظيفه مکانيکي هم مثمر نيستند. آيا به دليل همه اين فقدان ها، فقدان عاشقان دوران پيشامدرن و فقدان مؤثر نهادهاي موظف و جايگزين دوران مدرن، نيست که بر سر امور اجتماعي و فرهنگي مان اين همه بليه ويرانگر نازل مي شود و کک کسي هم نمي گزد؟ اگر عباس بهشتيان زنده بود اين بولدوزرها قادر بودند اين گونه ويرانگر به جان پل هاي خواجو و سي و سه پل بيفتند؟ يا مسير متروي اصفهان جرات مي کرد از حوالي چهارباغ و سي و سه پل بگذرد؟
اين همه فضاي محيط زيستي با اين سرعت دارند نابود مي شوند و بهشتي را جهنم مي کنند (ياد بلايي که سر تالاب انزلي آمد بيفتيد، به اقرار خودشان تالاب گاوخوني به دشتي پوشيده از نمک و چاهي از فاضلاب و لجن تبديل شده است، يا تالاب انزلي...)، ولي نهاد يا نهادهاي موظفي که در يک جامعه مدرن براي حفظ و نگهداري اين امور تعريف شده اند در اينجا يا نيستند، اصلاً وجود ندارند يا اگر هستند فقط اسمي از آنها وجود دارد و اداره يي و بس. (کنوانسيون رامسر، در مورد حفظ و نگهداري تالاب ها، تنها کنوانسيون جهاني ثبت شده در ايران است.)
و حالا هم چند روزي است تالاب گندمون در استان چهارمحال و بختياري دارد مي سوزد و نابود مي شود؛
«... آتش بي مهاري که از روز شنبه 28 شهريور تالاب گندمون را به تنوري داغ براي سوزاندن علفزارها و مراتع اطراف بدل کرده است همچنان در حال سوزاندن و نابود کردن بستر گياهي و جانوري تالاب است... تالاب گندمون به خاطر احداث سد روي تالاب چغاخور در سال هاي اخير در حالت خشکي کامل به سر مي برد و منبع باروتي براي شعله ور شدن آتش تخريب زيستگاه حيات وحش در منطقه بوده است. به گفته شاهدان عيني پرندگاني مثل حواصيل و دوزيست ها و خزندگاني مثل مارماهي در آتش سوخته اند... تالاب گندمون جزء تالاب هاي ثبت شده در دفتر بين المللي تحقيقات پرندگان آبزي «لندن-1352» است» (روزنامه اعتماد، يکشنبه، 5 مهرماه 1388)
پي نوشت؛-------------------------
1- با تشکر از آقاي حشمت الله انتخابي که اطلاعاتي در مورد زنده ياد بهشتيان به من دادند.