
کميل سهيلي
نقاشي شعري است خاموش...
موراليا پلوتارچ (کتاب چگونه شعر را بياموزيم؟)
اين تابلو قبل از هر چيز يک نقاشي بسيار اميدوارکننده و شاد است. چند نفر در فضايي آرام و هواي خوب روستايي کنار هم جمع شده و توجه شان به کودکي معطوف است که روي سکويي نشسته و مشغول خواندن نوشته يي است. آسمان آبي و صاف است و باد خنکي در حال وزيدن... وزشي نرم و دوست داشتني که موهاي طلايي دخترک را نوازش داده و بازي هنرمندانه يي نيز با ابرها کرده است. خلاصه اينکه در نگاه اول به نظر مي آيد با اثري رويايي و رمانتيسم مواجه هستيم. در سمت چپ اين نقاشي تصوير سربازي ديده مي شود؛ با يک دست در گچ و عصايي که با دست ديگرش نگه داشته است. سرباز مثل ديگران آرام است و لبخندي رضايت بخش در واکنش به لحن کودکانه و جذاب پسربچه بر صورتش نقش بسته است.
او هنوز لباس هاي جنگ را دربر دارد، احتمالاً تازه از ميدان بازگشته يا آماده رفتن است. اما اين لبخندها، اين هواي پاک، از همه مهم تر، اين شادي و انرژي که در اين قاب ديده مي شود، در فضاي جنگ چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ آن هم نبردي که سرباز قصه ما را هم از ناحيه دست و هم پا مجروح ساخته، پس اين خنده هاي جادويي براي چيست؟ در اين اثر ما با سه قشر سر و کار داريم؛ دو کودک - دختر و پسري تقريباً همسن- يک دختر جوان که در مرکز تابلو قرار دارد و دو ميانسال- مرد و زني که در اطراف تصوير قرار گرفته اند. پسربچه سوژه اصلي اين تابلوست. اولاً همه نگاه ها- جز نگاه دختر جوان- به اوست، و ديگر اينکه تقريباً در مرکز تصوير نشسته است که البته نفس نشستن هم در کنار موقعيت ايستاده ديگران جايگاه او را برجسته مي سازد. پسرک در حال خواندن نامه يي است، اين را از نام تابلو نيز مي فهميم؛ «نامه يي از خط مقدم»، و سرباز با آرامش پس از جنگ... با خنده يي آرام، نگاه عميقش را متوجه پسرک ساخته است؛ پسري که دارد با لحني شيرين نامه يي را در روبه رويش مي خواند. مادر از محتواي نامه آگاه است؛ پاکت دستش نشان مي دهد که او پيشتر نامه را خوانده است. جداي از لبخندها، همين که اين نامه توسط يک کودک خوانده مي شود خود نمايانگر اين است که محتواي نامه اگر شاد نباشد، دلخراش هم نيست. سرباز هم لابد همرزم مردي است که اين نامه را نگاشته است؛ سري به خانه دوستش زده تا نامه يي را به خانواده اش برساند. دختر جوان سرزنده مرکز تصوير نيز بازوبند قرمزي بر دست دارد که طرفداري اش را از ارتش سرخ آشکار ساخته است. يکي از بارزترين نمودهاي استفاده قدرت از هنرمندان دوران حکومت استالين بود يعني دوران اوج قدرت حزب کمونيست در سرزمين شوروي. استالين و کارگزار فرهنگي اش ژدانف هنر را به طور کامل در خدمت سوسياليسم درآوردند و مکتبي بنيان نهادند که به رئاليسم سوسياليستي شهرت يافت. اساس رئاليسم سوسياليستي عبارت بود از اطاعت کامل از ايدئولوژي کمونيستي، اثر خود را به خدمت خلق و حزب درآوردن، همبستگي با مبارزات توده هاي زحمتکش و به طور کلي آنچه موجب خوشامد حزب و سران آن بود و ايدئولوژي چپ را به عنوان يک مکتب برتر معرفي مي کرد. بسياري از هنرمندان آن زمان شوروي به خدمت سران حزب درآمدند و البته خيل عظيمي هم راه مخالفت با حزب و اعتراض را برگزيدند که البته سزاي مخالفت هاي خود را به بدترين شکل ممکن ديدند، رئاليسم سوسياليستي که با توجه به بخش اول عنوانش بايد واقع گرا مي بود، چشمش را روي حقايق و واقعيات بسته بود. نقاشان سعي بر تصوير جامعه يي شاد و رويايي مي کردند، اما واقعيت موجود آن روزهاي شوروي نه آرامش، که اردوگاه هاي کار اجباري، دادگاه هاي فرمايشي و زندان وحشتناک گولاک بود. رئاليسم سوسياليستي اگرچه چشم بر واقعيات بسته بود اما سعي داشت در داخل و خارج از شوروي حقايق را وارونه جلوه دهد. نقاشي حاضر را مي توان با توجه به فضاي حاکم بر آن و گنجاندن آشکار نماد ارتش سرخ، يک اثر رئاليسم سوسياليستي کامل دانست. اما شايد بتوان پيام نه چندان معمول ديگري نيز از اين تصوير به ظاهر تمام سياسي دريافت؛ پيامي که الزاماً پيرو دغدغه حکومت وقت نيست. از اين لايه هاي رويي تصوير که بگذريم، به نظرم در وراي اين فضاي شاد و خنده هاي دوست داشتني مي توان غم بزرگي را نيز مشاهده کرد. کمي به مادر که در کنار چارچوب در خانه ايستاده است، دقيق شويد؛ هنوز کلاه کار بر سر دارد، گويي چندان به استراحت عادت ندارد. وضعيت اقتصادي خانواده هم اصلاً خوشايند نيست. کافي است نگاهي به زير پاي زن بيندازيد تا متوجه حفره بزرگي در زمين خانه آنها شويد، شکستگي نه چندان کوچکي که به علاوه خرابي قسمتي از ديوار پشت سر زن، تنها اطلاع ما از داخل خانه آنها مي شود... صدالبته به عنوان يک نماد کافي است. جنگ است، بي پولي، دوري، غربت، سختي و... با اين حال بايد خنديد، زيست، زندگي کرد و جالب اينکه سرمنشأ و مرکز اين انرژي جادويي، اين زيبا ديدن، زيبا زيستن کودکانند. به چشم هاي سرباز نگاه کنيد که چطور با علاقه و اشتياق خواندن پسرک را دنبال مي کند. انگار اين کودکان، تنها بهانه محکم براي زيستن هستند؛ همان کودکاني که به قول «آنتوان دو سنت اگزوپري» تنها کساني هستند که مي دانند از زندگي چه مي خواهند. مي بينيم تمام نگاه ها در اين تصوير به سمت کودکان است، و شايد همين است که فضاي سرد را گرم ساخته است، سختي را آسايش... درد را شادي... و البته جنگ را صلح، راستي اين نقاشي درست پس از جنگ جهاني دوم کشيده شده است، و نقاش روسي احتمالاً درصدد بوده با اين تابلو حس خوشحالي از پيروزي کشورش در جنگ را بروز دهد. شايد نويسنده نامه نوشته جنگ تمام شده، او سالم است و به زودي براي هميشه به خانه بازمي گردد. گيرم چوب زمين خانه شکسته و ديوارها سالم نيست؛ با اين حال زندگي در صلح و در کنار کودکان به تنهايي دليلي است بر اين همه شادي... (بگذريم که قبل از هر چيز نشان دهنده زندگي آرام زير لواي حکومت وقت نيز هست) و احساس اين شادي، اين صلح و آرامش در بهترين حالت از زبان يک کودک است که انتقال مي يابد. بي جهت نيست که «ميخائيل گورباچف» آخرين رهبر اتحاد شوروي در يکي از نامه هاي خود مي نويسد؛ «به صلح انديشيدن يعني فکر کردن به کودکان.» در انجيل متي آمده است که حضرت عيسي در جمع يارانش کودکي را طلب مي کند و سپس در حالي که کودک را به آنها نشان مي دهد، مي گويد؛ «به شما مي گويم تا بازگشت نکنيد و مثل طفل کوچک نشويد، هرگز داخل ملکوت آسمان نخواهيد شد. پس هر که مثل اين بچه کوچک خود را فروتن سازد، همان در ملکوت آسمان بزرگ تر است.» شايد اين همان پيام پنهان لاکتيونو در اين تابلو است. در شماره هاي قبلي تابلويي را بررسي کرديم با عنوان «آموختن از پرنده» که در آن کودکي از پرنده يي مي آموخت. و در اين شماره شايد بتوان اسم تابلو را اين گونه برداشت کرد؛ آموختن از کودک، ما بايد از کودکان بياموزيم و آنها از پرندگان، اين چه دنيايي است که انسان آفريده است؟ نمي دانم، سر درنمي آورم؛ اما شايد آن حلقه مفقوده، اين سيب ممنوعه همان باشد که نيچه بيان کرده است؛ «انسان از آغاز وجود، خود را بسي کم شاد کرده است. برادران «گناه نخستين» همين است و همين، هر چه بيشتر خود را شاد کنيم، آزردن ديگران و در انديشه آزار بودن را بيشتر از ياد مي بريم.»