چهارشنبه، 8 مهر 1388 - شماره 2065
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
کودکان جنگ، جنگ کودکان

کميل سهيلي

نقاشي شعري است خاموش...

موراليا پلوتارچ (کتاب چگونه شعر را بياموزيم؟)

اين تابلو قبل از هر چيز يک نقاشي بسيار اميدوارکننده و شاد است. چند نفر در فضايي آرام و هواي خوب روستايي کنار هم جمع شده و توجه شان به کودکي معطوف است که روي سکويي نشسته و مشغول خواندن نوشته يي است. آسمان آبي و صاف است و باد خنکي در حال وزيدن... وزشي نرم و دوست داشتني که موهاي طلايي دخترک را نوازش داده و بازي هنرمندانه يي نيز با ابرها کرده است. خلاصه اينکه در نگاه اول به نظر مي آيد با اثري رويايي و رمانتيسم مواجه هستيم. در سمت چپ اين نقاشي تصوير سربازي ديده مي شود؛ با يک دست در گچ و عصايي که با دست ديگرش نگه داشته است. سرباز مثل ديگران آرام است و لبخندي رضايت بخش در واکنش به لحن کودکانه و جذاب پسربچه بر صورتش نقش بسته است.

او هنوز لباس هاي جنگ را دربر دارد، احتمالاً تازه از ميدان بازگشته يا آماده رفتن است. اما اين لبخندها، اين هواي پاک، از همه مهم تر، اين شادي و انرژي که در اين قاب ديده مي شود، در فضاي جنگ چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ آن هم نبردي که سرباز قصه ما را هم از ناحيه دست و هم پا مجروح ساخته، پس اين خنده هاي جادويي براي چيست؟ در اين اثر ما با سه قشر سر و کار داريم؛ دو کودک - دختر و پسري تقريباً همسن- يک دختر جوان که در مرکز تابلو قرار دارد و دو ميانسال- مرد و زني که در اطراف تصوير قرار گرفته اند. پسربچه سوژه اصلي اين تابلوست. اولاً همه نگاه ها- جز نگاه دختر جوان- به اوست، و ديگر اينکه تقريباً در مرکز تصوير نشسته است که البته نفس نشستن هم در کنار موقعيت ايستاده ديگران جايگاه او را برجسته مي سازد. پسرک در حال خواندن نامه يي است، اين را از نام تابلو نيز مي فهميم؛ «نامه يي از خط مقدم»، و سرباز با آرامش پس از جنگ... با خنده يي آرام، نگاه عميقش را متوجه پسرک ساخته است؛ پسري که دارد با لحني شيرين نامه يي را در روبه رويش مي خواند. مادر از محتواي نامه آگاه است؛ پاکت دستش نشان مي دهد که او پيشتر نامه را خوانده است. جداي از لبخندها، همين که اين نامه توسط يک کودک خوانده مي شود خود نمايانگر اين است که محتواي نامه اگر شاد نباشد، دلخراش هم نيست. سرباز هم لابد همرزم مردي است که اين نامه را نگاشته است؛ سري به خانه دوستش زده تا نامه يي را به خانواده اش برساند. دختر جوان سرزنده مرکز تصوير نيز بازوبند قرمزي بر دست دارد که طرفداري اش را از ارتش سرخ آشکار ساخته است. يکي از بارزترين نمودهاي استفاده قدرت از هنرمندان دوران حکومت استالين بود يعني دوران اوج قدرت حزب کمونيست در سرزمين شوروي. استالين و کارگزار فرهنگي اش ژدانف هنر را به طور کامل در خدمت سوسياليسم درآوردند و مکتبي بنيان نهادند که به رئاليسم سوسياليستي شهرت يافت. اساس رئاليسم سوسياليستي عبارت بود از اطاعت کامل از ايدئولوژي کمونيستي، اثر خود را به خدمت خلق و حزب درآوردن، همبستگي با مبارزات توده هاي زحمتکش و به طور کلي آنچه موجب خوشامد حزب و سران آن بود و ايدئولوژي چپ را به عنوان يک مکتب برتر معرفي مي کرد. بسياري از هنرمندان آن زمان شوروي به خدمت سران حزب درآمدند و البته خيل عظيمي هم راه مخالفت با حزب و اعتراض را برگزيدند که البته سزاي مخالفت هاي خود را به بدترين شکل ممکن ديدند، رئاليسم سوسياليستي که با توجه به بخش اول عنوانش بايد واقع گرا مي بود، چشمش را روي حقايق و واقعيات بسته بود. نقاشان سعي بر تصوير جامعه يي شاد و رويايي مي کردند، اما واقعيت موجود آن روزهاي شوروي نه آرامش، که اردوگاه هاي کار اجباري، دادگاه هاي فرمايشي و زندان وحشتناک گولاک بود. رئاليسم سوسياليستي اگرچه چشم بر واقعيات بسته بود اما سعي داشت در داخل و خارج از شوروي حقايق را وارونه جلوه دهد. نقاشي حاضر را مي توان با توجه به فضاي حاکم بر آن و گنجاندن آشکار نماد ارتش سرخ، يک اثر رئاليسم سوسياليستي کامل دانست. اما شايد بتوان پيام نه چندان معمول ديگري نيز از اين تصوير به ظاهر تمام سياسي دريافت؛ پيامي که الزاماً پيرو دغدغه حکومت وقت نيست. از اين لايه هاي رويي تصوير که بگذريم، به نظرم در وراي اين فضاي شاد و خنده هاي دوست داشتني مي توان غم بزرگي را نيز مشاهده کرد. کمي به مادر که در کنار چارچوب در خانه ايستاده است، دقيق شويد؛ هنوز کلاه کار بر سر دارد، گويي چندان به استراحت عادت ندارد. وضعيت اقتصادي خانواده هم اصلاً خوشايند نيست. کافي است نگاهي به زير پاي زن بيندازيد تا متوجه حفره بزرگي در زمين خانه آنها شويد، شکستگي نه چندان کوچکي که به علاوه خرابي قسمتي از ديوار پشت سر زن، تنها اطلاع ما از داخل خانه آنها مي شود... صدالبته به عنوان يک نماد کافي است. جنگ است، بي پولي، دوري، غربت، سختي و... با اين حال بايد خنديد، زيست، زندگي کرد و جالب اينکه سرمنشأ و مرکز اين انرژي جادويي، اين زيبا ديدن، زيبا زيستن کودکانند. به چشم هاي سرباز نگاه کنيد که چطور با علاقه و اشتياق خواندن پسرک را دنبال مي کند. انگار اين کودکان، تنها بهانه محکم براي زيستن هستند؛ همان کودکاني که به قول «آنتوان دو سنت اگزوپري» تنها کساني هستند که مي دانند از زندگي چه مي خواهند. مي بينيم تمام نگاه ها در اين تصوير به سمت کودکان است، و شايد همين است که فضاي سرد را گرم ساخته است، سختي را آسايش... درد را شادي... و البته جنگ را صلح، راستي اين نقاشي درست پس از جنگ جهاني دوم کشيده شده است، و نقاش روسي احتمالاً درصدد بوده با اين تابلو حس خوشحالي از پيروزي کشورش در جنگ را بروز دهد. شايد نويسنده نامه نوشته جنگ تمام شده، او سالم است و به زودي براي هميشه به خانه بازمي گردد. گيرم چوب زمين خانه شکسته و ديوارها سالم نيست؛ با اين حال زندگي در صلح و در کنار کودکان به تنهايي دليلي است بر اين همه شادي... (بگذريم که قبل از هر چيز نشان دهنده زندگي آرام زير لواي حکومت وقت نيز هست) و احساس اين شادي، اين صلح و آرامش در بهترين حالت از زبان يک کودک است که انتقال مي يابد. بي جهت نيست که «ميخائيل گورباچف» آخرين رهبر اتحاد شوروي در يکي از نامه هاي خود مي نويسد؛ «به صلح انديشيدن يعني فکر کردن به کودکان.» در انجيل متي آمده است که حضرت عيسي در جمع يارانش کودکي را طلب مي کند و سپس در حالي که کودک را به آنها نشان مي دهد، مي گويد؛ «به شما مي گويم تا بازگشت نکنيد و مثل طفل کوچک نشويد، هرگز داخل ملکوت آسمان نخواهيد شد. پس هر که مثل اين بچه کوچک خود را فروتن سازد، همان در ملکوت آسمان بزرگ تر است.» شايد اين همان پيام پنهان لاکتيونو در اين تابلو است. در شماره هاي قبلي تابلويي را بررسي کرديم با عنوان «آموختن از پرنده» که در آن کودکي از پرنده يي مي آموخت. و در اين شماره شايد بتوان اسم تابلو را اين گونه برداشت کرد؛ آموختن از کودک، ما بايد از کودکان بياموزيم و آنها از پرندگان، اين چه دنيايي است که انسان آفريده است؟ نمي دانم، سر درنمي آورم؛ اما شايد آن حلقه مفقوده، اين سيب ممنوعه همان باشد که نيچه بيان کرده است؛ «انسان از آغاز وجود، خود را بسي کم شاد کرده است. برادران «گناه نخستين» همين است و همين، هر چه بيشتر خود را شاد کنيم، آزردن ديگران و در انديشه آزار بودن را بيشتر از ياد مي بريم.»

کتاب
از خرمشهر چه مي دانيم
فريبا حاج دايي

کتاب «خرمشهر» از مجموعه کتاب هاي «از ايران چه مي دانيم» نوشته «عباس بهارلو» است که در 118 صفحه از سوي «دفتر پژوهش هاي فرهنگي» با قيمت 2200 تومان به طبع رسيده و به بازار آمده است. به گفته بهارلو در منابع مربوط به خوزستان و خليج فارس اشاره هاي کوتاه و گذرايي به خرمشهر شده اما تا به حال کتاب جامعي که تاريخچه يکصد و اندي سال اخير اين شهر را ثبت کرده باشد، منتشر نشده است از اين رو دفتر پژوهش هاي فرهنگي که مدتي است به بررسي هاي جديد و علمي درباره تاريخ، جغرافيا، ديانت و فرهنگ و تمدن ايران زمين پرداخته اين مهم را به عباس بهارلو سپرده است.

همه ما عباس بهارلو (غلام حيدري) را با نوشته هاي سينمايي و مقاله هاي تحليلي و تحقيقي او براي نشريه هاي تخصصي و دايره المعارف ها در زمينه سينماي ايران مي شناسيم و به ياد داريم او در سال 86 برنده لوح تقدير «اولين جشن کتاب سال سينماي ايران» شده است. ولي اين اولين بار است که تک نگارانه يي اقليم شناسانه از او مي خوانيم. عباس بهارلو، اين زاده و برآمده آبادان، شهري که فقط 15 کيلومتر از خرمشهر فاصله دارد، مïحîمٌîره يا همان خرمشهر، اين شهر واقع شده در سرزميني با خاک سرخ و آب سبز رنگ را به اجماع معرفي کرده و تحولات همه جانبه اين شهر بندري استان خوزستان را، که تا سال 1359 بزرگ ترين بندر بازرگاني ايران بوده، به نحوي جامع و کامل ترسيم کرده است. اين کتاب چهار فصل دارد؛فصل اول، زيرعنوان «نام و نشان، طبيعت و اقليم»، به پيشينه نام اين شهر و تغيير آن از مïحîمٌîره به خرمشهر و موقعيت جغرافيايي، بخش ها و شهرستان ها و حدود و مرز آن مي پردازد. اين فصل همچنين شامل شرحي است از طبيعت و پوشش گياهي و گونه هاي جانوري اين خطه. در فصل دوم با عنوان «تاريخ و يادمان هاي تاريخي» به تاريخ اين شهر و نفوذ خاندان بني کعب در شيخ نشين محمره در دوران صفويه اشاره مي شود و شرحي از يادمان هاي تاريخي و تعرض هايي که در يکصد و اندي سال اخير به شهر شده، مي آيد. عنوان فصل سوم «جامعه و فرهنگ» است. در اين فصل ساختار اجتماعي و فرهنگي اين شهر مورد بررسي قرار مي گيرد. به جمعيت و ترکيب قومي خرمشهر که به سبب موقعيت و مناسبات اقتصادي، سياسي و نظامي هميشه مهاجرپذير بوده، پرداخته مي شود و همچنين آداب و رسوم، پوشش بوميان و مسائل مربوط به آموزش و بهداشت اهالي و تفريحگاه هاي آنها قبل و بعد از جنگ تحميلي مورد مداقه قرار مي گيرد. چهارمين و در واقع آخرين فصل کتاب به مسائل اقتصادي خرمشهر مي پردازد. فعاليت هاي اقتصادي در خرمشهر بر دو محور سنتي و بازرگاني و تجارت نوين استوار است. فعاليت هاي اقتصاد سنتي؛ نخل کاري، دامداري، ماهيگيري، صنايع دستي، زرگري، قلم زني و تا حدودي کشتي سازي و دوبه سازي است و اقتصاد جديد شامل بازرگاني، درآمدهاي گمرکي و گردشگري است که در سال هاي بعد از جنگ تحميلي متحمل خسارت هاي هنگفتي شده است، گرچه به نقل از کتاب «مسوولان و مردم قديمي تر شهر اميدوارند با تبديل بندر خرمشهر به منطقه ويژه اقتصادي اين شهر در همان مسيري قرار بگيرد که در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم، با ايجاد تاسيسات گمرکي موجب رونق آن شد».
پاسخ به نامه ها
من نبودم، دستم بود
رضا نادم

با سلام و عرض ارادت. اينجانب مجيد مولانا از خارج براي شما نامه مي نويسم. متاسفانه در روزهاي اخير برخي از رسانه هاي اينجا به رغم سر دادن شعارهاي آزادي بيان از پخش سخنراني دکتر احمدي نژاد خودداري کرده اند و ما در بي خبري مانده ايم. در آن روز نه تنها تلويزيون ها برنامه عادي خود را براي پخش مراسم قطع نکردند بلکه بسياري از روزنامه ها هم مراسم را به صورت زنده پوشش ندادند. در اين چند روز هم ستون پاسخ به نامه ها چاپ نشده بود که بتوانيم مراسم را از طريق آن دنبال کنيم. در همين زمينه سوالي داشتم و آن هم اينکه شنيدم برخي موسوم به سران بي ادب بعضي از به اصطلاح کشورها،حين سخنراني دکتر احمدي نژاد در سالن حضور نداشته يا آنجا را ترک کرده اند تا در تصاوير تلويزيوني سالن مراسم خالي به نظر بيايد. خواستم کمي در اين مورد توضيح داده و حال شان را بگيريد.

---

با سلام خدمت شما و همه مولاناهاي عزيز. اولاً ما حال کسي را نمي گيريم و بيشتر حال مي دهيم. دوماً در مورد چاپ شدن ستون هم لازم مي دانم نکته يي را مجدداً يادآوري کنم و آن هم اينکه در روزنامه ما قسمت چاپ از قسمت تحريريه کاملاً جداست و خودش مستقل عمل مي کند. يعني ما در تحريريه نمي توانيم به قسمت چاپ بگوييم مطلبي چاپ بشود يا نه. سوم اينکه تحريريه خودش هم اجزاي مختلفي دارد و شما مي بينيد که در يک صفحه يي مطلبي چاپ مي شود که در يک صفحه ديگر اشاره به عنوان آن هم خط قرمز است.

در خصوص عدم پوشش رسانه يي که فرموديد جاي تاسف و تاثر بسيار وجود دارد اما بنا بر برخي اخبار آنهايي که اشاره کرديد بعداً دلايل خود را در مورد عدم حضور ذکر کرده و از اين کار رسماً اظهار پشيماني کرده اند. در همين راستا چند مورد را به نقل از خبرگزاري رسمي «ونزوئلنا» در همين جا ذکر مي کنيم تا بدانيد که قضيه آن طوري که قبلاً فکر مي کرده ايد، نيست.

1- باراک اوباما در دفترچه خاطرات شخصي اش نوشته است؛ «آن روز براي مدت طولاني در سالن نشسته بودم و ناگهان احساس کردم دستي که زير چانه گذاشته بودم خواب رفته بود. لذا از جايم بلند شدم تا چند بالانس بزنم و کمي نرمش کنم. ناگهان ديدم همه در حال نگاه کردن به من هستند و مجبور شدم براي اينکه ديگران از خواب بودن ايادي امريکا مطلع نشوند به سمت بيرون قدم بزنم. در همين حال ميکروفن نام محمود را براي سخنراني صدا کرد. الهي بشکند اين دست من که خواب رفته بود.»

2- نيکلا سارکوزي در وبلاگ شخصي اش مطلبي را پيرامون روز سخنراني منتشر کرد. وي نوشت؛ «من که بسيار فاسد هستم بر اثر استعمال چيزي دچار بيرون روي شديد شده بودم. از شانس بدم يکي از اوقاتي که در دستشويي بودم همزمان دکتر احمدي نژاد هم در سالن مشغول سخنراني بود. من هرگز خودم را به خاطر اين همزماني نمي بخشم. اميدوارم روزي بتوانم اين اتفاق را جبران کنم.»

3- آنگلا مرکل صدراعظمه آلمان ديشب در يک اس ام اس براي شوهرش اعتراف کرد که در آن روز به خصوص غذايش روي گاز مانده و او شکمش را بر منافع ملي آلمان ترجيح داده بود. وي که بلافاصله بعد از سخنراني خود با خودخواهي تمام به منزل برگشته بود، دير به قابلمه اش رسيد تا کاملاً ته بگيرد. او که عميقاً عدم حضورش در پنجمين سخنراني دکتر احمدي نژاد به عنوان تلخ ترين خاطره بين المللي اش نام مي برد براي عذرخواهي يک کاسه شله زرد به دفتر ايران فرستاد اما روي آن با زردچوبه چيزي ننوشت.

4- برلوسکوني نخست وزير ايتاليا هم که اين روزها مسائل اخلاقي اش شهره آفاق شده با شاهد آوردن نامزد تازه اش در يک ميهماني خصوصي گفت؛ «من ديدم که اين سه چهار نفر (اوباما و سارکوزي و مرکل) نبودند. براي همين تا شنيدم که نام دکتر احمدي نژاد به عنوان سخنران اعلام شده رفتم که آنها را هم خبر کنم اما پيدايشان نکردم و وقتي که برگشتم سخنراني تمام شده بود. اما بعد از بغل دستي ام خواستم تمام سخنراني را براي من تعريف کند و او آنقدر اين کار را با علاقه انجام داده که حالا تمام آن را از حفظ هستم.»

5- ضمن اينکه نخست وزير رژيم صهيونيستي هم اعلام کرد اسفنديار رحيم مشايي به ناگهان به سمت او آمده و با پس گردني او را از سالن بيرون کرده است.
عناوين اين صفحه
کودکان جنگ، جنگ کودکان
از خرمشهر چه مي دانيم
من نبودم، دستم بود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام