
21 سال است که جنگ تمام شده است. آغاز جنگ آسان است و پايان دادنش چه سخت. چه سخت وقتي که متجاوز در خاک است. هم مي خواهي دفاع کني و هم شور انقلابي در رگ هايت مي دود و نمي خواهي چيزي کم داشته باشي و با دست خالي پاي ميز مذاکره بنشيني. شروع جنگ آسان است و پايان دادنش چه سخت، وقتي نوشيدن جام زهر لقب مي گيرد. 21 سال از پايان جنگ گذشته و ما در گفت وگويي با هادي غفاري که آن روز ها در جبهه بوده و مسووليتي داشته، آن وقايع را دوباره نگاه مي کنيم.
زهرا بيگدلي
-جنگ شروع شد. جنگ را هم که ما شروع نکرديم و بالاخره بر ما تحميل شد. اما تحليل من اين است که وقتي جنگ شروع شد سياست ايران تنها نمي توانست سياست دفاع باشد يعني بايد سياست هاي متعدد و متفاوتي را در پيش مي گرفت. اگر مي شود شما از اينجا بحث را شروع کنيد که آن زمان چه سياستي اتخاذ شد؟
من در مقدمه اشاره يي بکنم به قبل از جنگ. من قبل از جنگ مدتي در خرمشهر، اهواز و آبادان بودم و قبل از پيروزي انقلاب مدت ها در آبادان و اهواز زندگي مخفي داشتم. آنجا هم گاهي براي سخنراني به دانشگاه نفت آبادان مي رفتم و ارتباط مستمري با مردم خرمشهر، اهواز و کلاً خوزستان داشتم. بعد از انقلاب هم بلافاصله پس از پيروزي انقلاب به امر امام(ره) من به خوزستان رفتم و مجموعه تاسيسات شرکت نفت را تحويل گرفتم. يکي دو بار هم بعد از آغاز پيروزي انقلاب در سال 58 و اوايل 59 به خوزستان سفر ممتد داشتم يعني بالغ بر يک ماه در خوزستان ماندم. تقريباً از جمله کساني که جاي جاي خوزستان را مي شناسند، من هستم. روستاها و مناطق عشايري را کاملاً رفته ام و وجب به وجب اين منطقه را مي شناسم. آنجا در جلساتي که داشتيم به ما مي گفتند در اينجا در مدرسه عراقي هاي مستقر در خرمشهر دارند از طريق معلمان و آموزش هاي خود فتنه مي کنند. پول و نقشه پخش مي کنند و اعلاميه مي دهند و ايادي يک جرياني به نام «حزب جبهه التحرير خوزستان ايران» يا «جبهه آزاديبخش» به عنوان خوزستان عربي که بعد هم عربستان ايران لقب داده بودند، اين کارها را مي کردند و من نقشه هايي را که در عراق و غيرعراق چاپ شده بود، ديدم که در اين نقشه ها اسامي قديمي 400 يا 500 سال قبل منطقه خوزستان چاپ شده بود مثلاً به جاي دزفول، ديزيفول و به جاي خرمشهر، محمره. به جاي آبادان عبادان يا به جاي سوسنگرد، خواجيه نوشته شده بود. خوزستاني در نقشه درست کرده بودند که از پايين اروميه آغاز مي شد و تا مرکز ايران تا اواسط استان فارس پيش مي رفت. يک خوزستان بزرگ که به اصطلاح خريطه عربستان و ايران بود. خريطه يعني نقشه. بعضي هم با آنها همکاري مي کردند چون به طور طبيعي هم بعضي ها در زندگي قلقلک شان مي آيد و دوست دارند حاکميتي باشد و خودشان يا در راس حاکميت باشند يا عوامل حاکميت باشند. بعضي از عرب هاي منطقه هم بدشان نمي آمد با پول و تحريکات آن سوي آب از طرف جنوب و غرب ايران که عراق باشد، کارهايي انجام بدهند. کساني که اين مطلب را مي خوانند اگر خوزستاني باشند، مي دانند يک ملاي مجتهد بزرگواري که از سادگي او بعضي از منسوبان او استفاده کرده بودند پيشتاز اين حرکت شده بود. اين روحاني با اينکه اوايل به شدت طرفدار امام بود اما بعد افتاد در دامن حزب آزاديبخش خوزستان ايران و جريان وسيعي را به نام خلق عرب راه انداخت. اين خلق عرب در حقيقت ستون پنجم که غلط است، ستون دوم عراق در ايران بود. دقيقاً به عنوان مزدوران رسمي عراق عمل مي کردند. آن موقع مدرسه عراقي ها در خرمشهر شده بود يک پايگاه جاسوسي و نقشه ريز روستا به روستا، شهر به شهر و محله به محله. نقشه هاي مناطق حساس نفتي و غيرنفتي را برداشته بودند. صدام هم به هر حال به تحريک بعضي کشورهاي منطقه به اين جنبش پيوسته بود. البته خودش هم باد در دماغ داشت و دنبال رهبري جهان عرب مي گشت. ميشل افلق که رئيس فکري حزب بعث بود دنبال متحد کردن امت عرب بود. نه با اسلام کار داشت نه با مسلمان ها. چيزي به عنوان امت عرب را مطرح مي کرد و از توضيحات و تفسيرات و وصاياي ميشل افلق اين بود که تا مي توانيد به عنوان امت عرب هرجا يک عربي زندگي مي کند از آن به عنوان پايگاه خودتان براي تشکيل اين حکومت بزرگ استفاده کنيد. تفکر ميشل افلقي اساساً زيرساخت انديشه صدام بود. صدام هم اين احساس را داشت که البته قابل درک هم هست. واقعيت اين بود که ايران تازه از انقلاب سربرآورده بود، ارتش منسجم نداشت و به هم ريخته بود. سپاهش هنوز خوب شکل نگرفته بود. نيروهاي شبه نظامي آن جايگاه خود را پيدا نکرده بودند. او حق داشت فکر کند حالا بهترين فرصت است که مي تواند با يک حرکت ساده و وسيع کل منطقه را به نام خودش دربياورد يا حداقل بتواند در يک باج گيري بزرگ خودش را مطرح کند. در بين سران کشورهاي عربي مانند عربستان سعودي، اردن، مراکش، امارات و ديگران هم بتواند از ايران در يک مذاکره نابرابر آنچه را که امتياز مي خواهد، بگيرد. اين تحليل به ظاهر درستي بود که صدام هم در سخنراني رسمي عنوان کرد من صبحانه را در بصره مي خورم، بلافاصله با يکي دو روز ناهار را در اهواز مي خورم و پس از چند روز پاي ميز مذاکره در تهران مي نشينم. يعني فکر مي کرد يک اتوبان بين بصره تا تهران وجود دارد و او مي تواند با يک بنز آخرين مدل به گاز به تهران بيايد و کار را تمام کند. با اين انديشه چندين لشگر زرهي و پياده و هوايي خود را همزمان به علاوه نيروهاي پنجم خود را که در جاهايي اعم از سوسنگرد و سران خوانين موجود در اين شهر و خرمشهر مخصوصاً در مناطقي مانند انديمشک مستقر بودند راهي ايران کرد. سران خوانين آنجا، زميندارها و دامدارهاي بزرگ آن مناطق پنهاني با صدام توافق و سازش کرده بودند. روز جمعه جنگ شروع شد.
صدام در يک حمله وسيع اين کار را شروع کرد. صبح روز آخرين جمعه شهريور 1359، سي و يکم شهريور من براي آموزش نظامي همراه همسر و دوستانم به منطقه کوه هاي بومهن در بالاي لواسان رفته بوديم. آموزش نظامي و تيراندازي بود. ساعت 10 صبح بيسيم ما صدا کرد که حمله را آغاز کرده اند. البته قبل از آن ما مفصل با دوستان صحبت کرده بوديم حتي در دوران دولت موقت، من به مرحوم مهندس بازرگان مفصل در مورد جنگ گفتم و توضيح دادم تا دولت موقت بداند اينها درصدد فتنه هستند منتها دولت موقت کمي در مورد اينها ساده انگاري مي کرد. هيچ گونه قصدي هم نبود. من پيشاپيش بگويم مرحوم مهندس بازرگان مردي متدين و واقعاً ملي بود، به معناي آنکه به ذره ذره خاک اين کشور اعتقاد و باور داشت. اصلاً چيزي به نام خيانت در انديشه مهندس بازرگان راه نداشت و هر کس اين تصور را بکند اشتباه کرده است. منتها ساده بود، پيچيده نبود. بسيط بود و اين سادگي مي تواند خيلي مساله ساز شود. باور نمي کرد و احتمال نمي داد چنين حمله يي آغاز شود. تحليل آنها اين بود که آنها حمله نخواهند کرد و کار خودشان را مي کنند و مرزهاي خودشان را دارند ولي هم عوامل اطلاعاتي منطقه ما مي گفتند و هم عوامل غيرحکومتي و غيررسمي ما که دلسوز انقلاب بودند از احتمال جنگ مي گفتند. به خرمشهر، آبادان، اهواز، هويزه و سوسنگرد که مي رفتيم، مي شنيديم شب ها عوامل شناسايي آنها پنهان مي آيند به منطقه، ده و شهر، و نقشه مي کشند. عوامل اطلاعاتي حزب بعث در منطقه و دزفول مفصل ديده شده بودند. به هر حال روز 31 شهريور 1359 يک حمله گازانبري خيلي سختي را از زمين و دريا و هوا به ايران آغاز کردند. تصور آنها هم به ظاهر درست بود. همه چيز حکايت از اين داشت که نقشه صدام درست است يعني يک جنگ کلاسيک منظم را با حساب و کتاب بنا بر انديشه سياسي علمي روز شروع کرده است. جمع آوري ارتش براي ما سخت بود. يک بخش از نيروهاي ما در کردستان درگير بود. بخشي از نيروهاي ما در گنبد درگير بود. بخشي ديگر در فارس با خوانين فارس درگير بود. بخشي ديگر در سيستان و بلوچستان با اشرار مي جنگيدند. واقعاً ما، همه جا درگيري داشتيم. ما در گيلان با حزب توده و عوامل چريک هاي فدايي خلق درگير بوديم. در داخل کشور درگيري با نيروهاي مجاهدين خلق به رهبري رجوي و ايادي ديگرشان داشتيم و به شدت سر ما مشغول مسائل داخلي کشور بود. مثل شناگري بوديم که شيرجه رفته بوديم در عمق يک درياي عميق و آرام داشتيم خودمان را بالا مي کشيديم. کوسه ها و ماهي هاي فراوان و امواج تند يکي پس از ديگري به ما مي زد. حالا در اين شرايط ناگهان يک کوسه قدرتمندي که با همه حساب هاي روز پيروز خواهد شد به ما حمله کرده بود. طبيعي بود که شکست ما عادي تلقي بشود. به علاوه پول هاي وسيعي که کشورهاي حوزه خليج فارس بدون منت در اختيار صدام قرار بود، بگذارند و هنوز نگذاشته بودند و صدام هم به آن دل خوش کرده بود. کمااينکه بعداً هم دادند. آمار و ارقام آن را بانک هاي مرکزي ما و خودشان گفته اند. من داخل سنگرهاي عراقي که فتح کرده بوديم در عمليات ها، نارنجک دستي ساخت مصر را که فراوان ريخته بود، ديدم که روي آن نوشته شده بود «صنع في مصر». نارنجک ها اتفاقاً تيپ خيلي ابتدايي و قديمي داشت. معلوم بود کلي هم سر صدام با اين آشغال ها منت گذاشته بودند. انور سادات و حسني مبارک- که آن موقع هنوز رئيس جمهور نبودك امکانات زيادي را به صدام داده بودند و صدام آماده بود. دولت هاي غربي هم مانند فرانسه و ديگران امکانات نظامي را روي عراق باز کرده بودند. حتي دولت وقت آلمان به رغم دوستي ظاهري که با ما داشت و کشورهاي ديگر مانند انگلستان و امريکا امکانات و تجهيزات نظامي را به طور گسترده به سمت صدام گسيل کرده بودند.

-يعني صدام براي شروع جنگ آمادگي کامل داشت، درحالي که ما هيچ تدارکي براي آن نديده بوديم. با اين وضع چطور سرنوشت جنگ به اين صورت درآمد؟
در چنين شرايطي که جنگ آغاز شد به طور طبيعي آنها بايد تصرف خرمشهر را ظرف يک روز تمام مي کردند ولي آنها ماه ها پشت ديوار خرمشهر ماندند. فداکاري هايي در خرمشهر تحقق پيدا کرد که بر زبان بشر سخت جاري مي شود. انسان نمي تواند طوري بيان کند که قابل لمس باشد. من يادم هست که روزهاي سوم و چهارم حمله عراق به خرمشهر بود و هنوز خرمشهر دست خودمان بود. من روز جمعه که حمله کردند صبح شنبه به خرمشهر رفتم. من جزء اولين کساني بودم که به خرمشهر رفتم. يکي دو روز که ماندم آمدم در کشتارگاه خرمشهر، پشت ديوار کشتارگاه يک سرهنگ شهرباني را ديدم. به او گفتم شما سرهنگ شهرباني هستيد، اينجا چه کار مي کنيد؟ اينجا ژاندارمري بايد بجنگد. نيرو هاي نظامي ارتش و سپاه پاسداران بايد بجنگد. داستانش را برايم گفت، خيلي عجيب بود. گفت؛ «وقتي انقلاب پيروز شد سرهنگ بازنشسته شهرباني مشهد بودم. بعد از پيروزي انقلاب به شهرباني رفتم و التماس کردم که رئيس شهرباني مشهد من را به کار برگرداند. حقوق اضافه نمي خواهم فقط اجازه مي خواهم که در نظام اسلامي لباس شهرباني به تن کنم و به اين جامعه خدمت کنم. بالاخره قبول کردند و لباس من را به من دادند و در شهرباني مشهد يکي دو سال ماندم. جنگ که شروع شد پيش رئيس شهرباني مشهد که عوض شده بود، رفتم و گفتم به من ماموريت بده که به جنگ بروم به خرمشهر. گفت تو سرهنگ شهرباني هستي و جنگ از وظايف نيروي انتظامي نيست، جنگ از وظايف نيروهاي نظامي مانند ارتش و ژاندارمري و سپاه است. شما همين جا بمان. التماس کردم، قبول نکرد. آمدم پشت ميزش و افتادم روي پوتين او و پايش را بوسيدم، ناراحت شد و پايش را کنار کشيد و به من ماموريت داد که به خرمشهر بيايم و الان خدمت شما هستم.»
آن روز ظهر بود. هوا هم گرم بود و آب سرد بچه ها هم تمام شده بود تا مرکز شهر هم چهار پنج کيلومتري فاصله داشتيم. يک فرماندهي دست من بود. نشستم پشت يک جيپ و يک پاتيل بزرگ هم بچه ها گذاشتند عقب جيپ که بروم از مرکز شهر براي بچه ها از کارخانه يخ، يخ بياورم. يخ را آوردم و ديدم به فاصله 10 ، 15 متر دو جسد افتاده است. گفتم اينها چه کساني هستند؟ گفتند هر دو يک نفر است. نصف بدن سرهنگ اين طرف است و نصف ديگرش آن طرف. خمپاره بزرگي که زده بودند، خورده بود به کمر اين سرهنگ قهرمان و بزرگوار و از وسط او را نصف کرده بود. اين فداکاري هاي بزرگ در جنگ بود.
يک خاطره ديگر، در دو ماه اول جنگ بود که خودم از مسجد الهادي اعلام کردم کساني که مي خواهند به جبهه بيايند به سرپرستي من بيايند برويم. شهيد چمران به من گفته بود که نيرو ببرم. البته آن موقع خود آقاي چمران مستقيماً وارد معرکه فرماندهي نشده بود. حدود دو هزار نفر از تهران استقبال کردند که به جبهه بيايند. ما قطار ويژه گرفتيم مستقيم براي خرمشهر. در صفي که براي اعزام ايستاده بودند يک پيرمرد 73 ساله هم ايستاده بود. 120 کيلو وزنش بود و از بس فشار خون داشت که صورتش گل انداخته بود. پيرمردي بود که خيلي چاق و قد کوتاه بود و از راه رفتن عاجز. او را کنار کشيدم و پرسيدم براي چه مي خواهي به جبهه بروي؟ مگر آنجا کار دفتري است؟ آنجا بايد چند نفر مراقب تو باشند. تو آنجا ضدجنگ و ضدجبهه هستي. گفت نه من را ببريد، شب هاي اطلاعات عمليات که بچه ها مي خواهند بروند معبر باز کنند و روي مين مي روند من را روي مين ها قل بدهند و مين ها با بدن من خنثي بشود تا بچه ها بروند جلو. چهار پنج نفر مثل من باشند با بدن مان مين ها را خنثي مي کنيم. اصلاً مو بر تن آدم راست مي شد وقتي چنين صحنه هايي را مي ديد. بدانيد که هر چه سن انسان بالاتر مي رود علاقه اش به ماندن بيشتر مي شود. به قول صائب؛ «آدمي پير که شد حرص جوان مي گردد/ خواب در وقت سحرگاه گران مي گردد». آدم ها هر چه مسن تر مي شوند علاقه آنها به حيات و بقا بيشتر مي شود. اين عشق و ايمان و باور براي دفاع از دين و آرمان و سرزمين آبا و اجدادي بود که افراد اينچنيني را به جبهه مي کشاند. با اين وضع جنگ شروع شد. آن موقع دو تز کاملاً رودرروي هم ايستاده بود. يک تز اين بود که ما فقط حالت دفاعي بگيريم و دشمن را به عقب ببريم. يک تز هم تز بچه هايي بود که معتقد بودند دشمن به عقب نخواهد رفت مگر وقتي که ما حالت حمله و هجوم بگيريم. اگر ما حالت حمله بگيريم و دشمن را به خاک خودش برگردانيم و قدري هم در خاک دشمن برويم مي توانيم آنجا بايستيم و از موضع قدرت، ضررهايي که زده اند را جبران کنيم و بقيه خاک کشور را هم بگيريم. امام(ره) در مرحله نخست معتقد به همان تز اول بودند که ما دفاع کنيم و زمين خودمان را بگيريم. ديگر با آن طرف کاري نداشته باشيم. بعضي از فرماندهان وقت جنگ و مسوولان شوراي عالي دفاع جنگ، گفتند نه ما بايد جايي بايستيم که بتوانيم از دشمن فرصت بگيريم و با دست پر پاي ميز مذاکره بنشينيم. البته همين موقع هم يک نغمه هايي براي مذاکره بود، ولي از موضع ضعف و ذلت. روحيه عمومي مردم چه در مناطق جنگي و چه در پشت جبهه اين بود که ما هرگز نبايد در خاک کشور خودمان پاي مذاکره بنشينيم. ما حداقل بايد دشمن را به پشت مرزهاي 1975 ببريم. وقتي در مرز قانوني و رسمي نشستيم، مذاکره کنيم. با اين طرح عمليات متعددي جان گرفت.
-رابطه مردم با رهبري چه نقشي در مقاومت داشت؟
در هر حال رهبري صميمانه و باصفاي امام تاثير زيادي بر روند جنگ داشت. چون مردم در چهره امام و در عمل امام خلوص مي ديدند يک ذره فريب و دروغ و حمايت بي خودي از اين و آن و ايستادن رو در روي بچه هاي انقلاب و مطابق مسائل موجود روزگار سخن گفتن را در ايشان نمي ديدند. الان بچه هاي بيت هستند، شاهدند من و جمع دوستان سپاه رفتيم در منزل امام سنگر و پناهگاهي درست کنيم که امام لااقل موقع موشک باران تهران، به آنجا بروند، ايشان اجازه نداد. امام به هيچ وجه اجازه نداد، فرمودند؛ «وقتي همه مردم کوچه و بازار در کل کشور ايران داراي پناهگاه شدند آن وقت بياييد سراغ من.» چند بار هم رفتيم خدمت ايشان. حتي بعضي از دوستان ما مثل مرحوم آيت الله مشکيني(ره) رفتند و گفتند «آقا اين تکليف شرعي است که جان تان را حفظ کنيد تا بتوانيد جامعه را حفظ کنيد.» امام به شوخي فرمودند که آقاي مشکيني من تکليف شرعي را درس مي دهم، نمي خواهد شما براي من تکليف شرعي تعيين کنيد. آنها حتي از اين دريچه وارد شدند که امام را بکشانند به بن بست تا بلکه بتوانند از امام اجازه بگيرند در بيت امام يک پناهگاهي درست کنند. امام به هيچ وجه اجازه ندادند و تا آخر جنگ هم امام حتي يک لحظه از آن نشيمن عادي و ساده شان به جايي نرفتند. اتاق شان را عوض نکردند. حتي امام حاضر نشد در طول جنگ و طول بمباران و موشک باران تهران، يک شب ساختمان جماران را ترک کند. به هر حال جنگ يک مقدار طولاني شد. علتش هم اين بود که امکانات دنيا سرازير شده بود به سمت عراق. يکي دو کشور بودند که حامي ما بودند که اتفاقاً خودشان فقير بودند. ثروتمندشان ليبي بود که از ما حمايت کرد. پول داشت و ما را کمک مي کرد آن هم در مقدار محدودي و البته مواضع بيروني اش هم به نفع ما بود. من امروز تشکر مي کنم. واقعاً ما بايد مردانگي مان را حفظ کنيم، مروت داشته باشيم. حالا که از پل رد شديم، روزگاري را که روي پل بوديم و ديگران دست ما را گرفته بودند فراموش نکنيم. ليبي در آن روزگار به قيمت ايستادن در کنار ما همه جهان را با خودش دشمن کرد. در حالي که به طور طبيعي يک کشور عرب بود و کافي بود براي اينکه حتي خودشيريني کند و خودش را به عرب ها نزديک تر کند، حتي بتواند نقشي براي صدام بازي کند روبه روي ما بايستد، حداقل به نفع ما موضع نگيرد، حتي اگر عليه ما موضع نمي گرفت. ليکن در همه نشست ها و مجامع جهاني که من هم شرکت مي کردم، در کشورهاي بزرگي که پارلمان داشتند، با کشورهايي که نشست روساي جمهوري بود و روساي کميسيون هاي مالي و اقتصادي بود، در همه قطعنامه ها ليبي در کنار ما، ما را کمک مي کرد. به نفع ما راي مي داد و عليه صدام و اسرائيل بود. مفصل هم با صدام مقابله کرد؛ به قيمت از دست دادن همه رفقاي عربش. فراموش نکنيم جنگ متکي بر سه اصل عمده است؛ حرف اول را در جنگ ابزار مي زند، حرف دوم پول است و حرف سوم سرباز و مقاومت توده مردمي است. يک اصل ديگر هم بود که آن اصل الان در جنگ هاي کلاسيک دنيا هرگز به حساب نمي آيد و آن نيروي ايمان و باور ملي ملت است. نيروي ملي که مي گويم مثل زماني است که ژاپن در برابر امريکايي ها ايستاد. ويتنام در برابر امريکايي ها ايستاد. ويتنام کوچک در برابر غول امريکا ايستاد. چرا؟ يک باور ملي قوي داشت. به اين عنوان که بگذار همه مان کشته شويم پيروز هم نشديم، نشديم. چرا ما زنده باشيم و آنها پيروز شوند. بچه هاي بسيجي ما، بچه هاي رزمنده ما، سپاه ما، ارتش ما، آن موقع ژاندارمري هم همين طور بودند و نيرو هاي عشايري ما، باورشان اين بود که ما يک بار آمديم، يک بار هم مي خواهيم برويم. چرا دشمن بيايد در خانه ما را بکشد. بگذار ما با دست خودمان برويم، خودمان را در برابر دشمن قرباني کنيم و اجازه ندهيم در خاک ما باشد.
بنابراين خيلي وقت ها بچه هاي ما از بدن شان ديوار گوشتي درست مي کردند براي اينکه صدام نتواند به داخل کشور ما نفوذ کند. شوخي نيست. هزار کيلومتر ديوار گوشتي درست کردن کار بسياربسيار سختي است. امروز در دنيا تکنولوژي است که مي جنگد. اراده ملي نقشي در جنگ ندارد. ولي بچه هاي ما در جنگ ايستادند و مقاومت کردند و البته واقعاً پيروزي را هم به دست آوردند. بعضي ها مي گويند اين جنگ، پيروز نداشت. من مي خواهم بگويم اين اشتباه است که ما امروز بياييم آن روزها را با شرايط امروز تحليل کنيم.
-حالا برگرديم به همان بحث اول. بالاخره آن ديدي که بايد از موضع عزت برويم جلو و فقط دفاع نبايد بکنيم، ديد غالب بود. چرا سران کشور بايد بر موضعي غيراز دفاع اصرار مي داشتند؟
شايد اگر موضع ما، موضع دفاع مي ماند حماسه هايي مثل آن ديوار گوشتي اتفاق نمي افتاد.
- ولي فکر نمي کنيد شايد جنگ را خيلي زودتر مي شد جمع کرد اگر سياست هايي که اتخاذ مي شد، سياست هاي بهتر و منطقي تري بود؟
ببينيد دو سه نکته را بايد به عنوان فاکتورهاي اصلي تشخيص، کنار هم بچينيم. شوروي با همه قدرتش در کنار صدام بود؛ بي برو برگرد. اطلاعات و آمار ما دقيق است. من حتي در يکي از ملاقات هايي که در بنگلادش داشتم سفير شوروي در بنگلادش را ديدم. سفير شوروي در بنگلادش يک آدم قدبلند و غولي هم بود. گفت شما تا کي مي خواهيد به جنگ ادامه دهيد. من به او گفتم تا هر وقتي که شما اجازه دهيد. گفت؛ يعني چه؟ جمله تان را من نفهميدم، يعني چه؟ گفتم شما دست از کمک به صدام و پشتيباني صدام برداريد، ما در عرض يک شب جنگ را تمام مي کنيم. اين دست شماست که نمي گذارد جنگ تمام شود. اين امکانات شماست که در اختيار صدام است. نيروهاي شماست که دارد ايران ما را مي کوبد. اين امکانات پولي و مالي شماست. اين جاسوس هاي شما هستند که جنگ را به درازا مي کشند. حتي فرمانده نيروي دريايي وقت ناخدا افضلي به عنوان عامل شوروي همه امکانات و همه اطلاعات و اخبار را مي گرفت و مي داد به روس ها. روس ها بلافاصله مي دادند به صدام و ما در جنگ هزار تا هزار تا، صد تا صد تا شهيد مي داديم. اين فاکتورها را کنار هم بگذاريد به فاکتور عمده ديگري هم فکر کنيد. هيچ تضميني نداشتيم که اگر با صدام و با سازمان ملل کنار بياييم از فردا باز دوباره صدام حمله نکند يعني ما اين وسط مي شديم دلقک. سر ما را شيره مي ماليدند. پنج ماه، شش ماه به ظاهر آتش بس مي شد.
در اين فرصت صدام به سرعت تمام نيروي تحليل رفته اش را بازسازي مي کرد و اين بار خيلي شديدتر تا خود تهران مي آمد و هيچ تضميني وجود نداشت. امروز کساني که شعار مي دهند که بايد جنگ را زود تر تمام مي کرديم، يا مي گويند وقتي خرمشهر را گرفتيم بايد همان جا قطعنامه را قبول مي کرديم، آنها در جنگ نبودند و از واقعيات اطلاعي ندارند. آنهايي که در جنگ بودند، جنگ را با گوشت و پوست و استخوان شان لمس کردند. صدام را شناختند. آنها مي دانند هيچ فاکتوري اجازه نمي داد ما وقتي خرمشهر را گرفتيم جنگ را تمام کنيم. بله، مي توانستيم بگوييم خرمشهر را نمي خواهيم. اين تحليل هم بود. در يادداشت هاي دوران دفاع مقدس اين تحليل بود که کشوري به اين بزرگي داريم حالا خرمشهر نبود که نبود. ما خرمشهر را نخواستيم. دزفول و هويزه را هم نخواستيم. يک سرزمين خشک و بي آب و علف را مي خواهيم چه کار؟ مثلاً هويزه يک دشت خشک است، آن را رها کنيم و بقيه را بچسبيم. حتي اين تحليل ها هم بود. ولي تحليل درست اين بود که اگر از يک جاي محکمي و با يک پشتوانه قوي و از يک ابزار قابل اعتماد و اعتنايي برخوردار نباشيم، اگر بالاي يک قله يي نايستيم که از آنجا بتوانيم راحت زير پايمان را ببينيم، هر آن ممکن است ما را خفه بکنند. بنابراين آن شرايط که کاملاً براي سرزمين مي جنگيدند قابل لمس بود. اولاً کساني که بايد مي جنگيدند، بچه ها بودند. ضمن احترام به همه فرماندهان، مخصوصاً به آنهايي که شهيد شدند مثل باقري ها، باکري ها و شهيد بروجردي ها و شهيد کاظمي ها که قهرمانان بزرگ جبهه بودند.
اين شهيدان از دوستان خوب ما بودند و بچه هاي بسيار پاکدامن و يک دريا و يک دنيا اخلاص بودند. اينها به علاوه نيروهاي خط مي گفتند چرا دشمن به ما حمله کرده است؟ چرا ما همين جا بايستيم و آنها چند روز بعد دوباره بيايند و ما را بکشند. پس فردا دوباره برگردند. شما يک همسايه شرور و بي دين و بي مروت و نادان و البته وحشي و با امکانات داشتيد. سنگ ها را بسته، سگ ها را رها کنيد تا تهران مي آيد. من با علم و اطلاع مي گويم چون خودم در جنگ حضور داشتم و چندين بار زخمي شدم. ترکش خمپاره هنوز در گلوي من هست. در کمر و پايم هست. من عرض مي کنم که اگر نمي رفتيم و در جايگاه بلندي نمي ايستاديم و با امکانات و ابزار و زمين نمي خواستيم از دشمن امتياز و امکانات بگيريم هيچ تضميني نبود. ما بايد در جايي مي ايستاديم که بتوانيم در مذاکره با دست پر حاضر شويم که همين دست پر بود که بالاخره سازمان ملل را وادار کرد آتش بس را به آن شکل تصويب کند و صدام آتش بس را پذيرفت. اول او پذيرفت نه ما. اين را هم بد نيست بدانيد رزمندگان ما وقتي امام آتش بس را قبول کرد همه گريه مي کردند که چرا امام قبول کرد. همين جا در دفتر من يک بسيجي هست که 20 سال است ترکش کنار نخاع اوست و هنوز جذب بدن او هم نشده است. يک تکه آهن در بدن او به نخاع چسبيده و امکان درآوردن آن نيست. دست بزنند فلج خواهد شد. با همين وضع، همان روزها به او زنگ زدم. پشت تلفن جواب من را نمي داد. به من گفت همين را مي خواستيد که ما با آتش بس کنار بياييم. گريه مي کرد. جالب اينجاست آن که بايد بجنگد مي گويد مي جنگم. آن که در هتل تهران نشسته مي گويد چرا مي جنگيد؟ او که مي جنگد مي گويد مي خواهم بجنگم و دشمن را پس بزنم. اول سرزمينم را آزاد کنم و بعد هم جايي بايستم که دستم پر باشد که در مذاکره بتوانم ضررهايي که به من زده را بگيرم. ميلياردها دلار منابع نفتي ما را از بين بردند. ميلياردها دلار منابع تصفيه خانه و پالايشگاه ما و خطوط نفت ما را به هم زده است. نيرو گاه هاي متعددي از ما حتي تا بهشهر و نکا را از بين برده است. بگوييم آقا ببخشيد، حالا که شما را از خانه بيرون کرديم، کافي است. چه کسي اين کار را مي کند؟ اگر دزد به خانه شما بيايد شما سعي مي کنيد دزد را از خانه بيرون کنيد و دوباره بخوابيد؟
-پس چرا بالاخره قطعنامه را پذيرفتيم؛ خاکي که از دست نداديم و امتياز ويژه يي هم نگرفتيم. امام هم فرمودند من جام زهر را سر کشيدم.
بله، اگر ما قطعنامه را قبول نمي کرديم و اگر شرايط بد آن روز پيش نمي آمد، چه بسا ما جلوتر مي رفتيم، با دست پرتري مي رفتيم.
-چرا آن موقع که دست ما پرتر بود آن کار را نکرديم؟
چه زماني پرتر بود؟ اگر پيش مي رفتيم پرتر بود و اگر البته شرايط به ما اجازه مي داد. فرماندهان جنگ آمدند و گفتند حضرت امام واقعيت اين است که امکان ادامه نداريم.
-يعني مملکت ديگر ورشکسته بود و پذيرش قطعنامه از موضع بالا نبود، از موضع ضعف بود و اين چيزي بود که در داخل مطرح شده بود. بايد قطعنامه را مي پذيرفتيم. به ياد داشته باشيد يک متني چند سال پيش منتشر شد از آقاي هاشمي به محسن رضايي که گفته بود ما حتي پول بند پوتين سربازها را هم نداريم.
بله، درست است. مثل الان نبود که دولت نفت را 140دلار بفروشد. ما در سال 65 نفت را بشکه يي پنج دلار فروختيم. سال65 که نفت گران شد، شد هفت دلار در هر بشکه. ما با بشکه يي هفت دلار مي جنگيديم. تازه منابع و کشتي هاي ما را هم مي زدند و کنگره هاي ما زير آتش دشمن بود. بايد دو دلار در هر بشکه خرج مي کرديم و بشکه يي پنج دلار مي فروختيم. يعني نزديک به 30 درصد را هزينه مي کرديم تا پنج دلار مي فروختيم. معلوم بود در درون کشور وضعيت بودجه به هم ريخته باشد. با توجه به اين وضع آتش بس را پذيرفتيم و اين طبيعي است. هر آدم عاقلي وقتي مي بيند امکانات درون کشور دارد از بين مي رود اين کار را مي کند، منتها امام خيلي خوب مديريت کرد. يعني آتش بس را پذيرفت و در عين حال زير بار ضعف و ذلت هم نرفت. همان بيانيه که امام در آن آتش بس را پذيرفت، از موضع قدرت بود. حداقل چهره جهاني امام چهره مرد جنگي قدرتمندي است که با قدرت از مردم و نظامش دفاع مي کند به رغم اينکه مشکلات در درون کشور به شدت فلج کننده بود. کاملاً قابل قبول است. اين هنر و تدبير درست يک رهبري است که با امکانات خالي شده بدون آنکه خود را در دنيا کوچک، ضعيف و شکسته نشان بدهد، از موضع سالم به عنوان جام زهر، آتش بس را بپذيرد. يعني برخلاف باورهايش، باورش اين بود که مي ايستند و مي جنگند و دشمن را از پا در مي آورند تا ديگر کسي در جاي ديگر اين فکر را نکند. کما اينکه ديديد اگر ما صدام را به معني نظامي از پا درآورده بوديم، ديگر جرات نمي کرد به کويت حمله کند. باور امام اين بود که ما چنين سيلي بايد به صدام بزنيم که ديگر هيچ کشور قدرتمند ديگري هم اين جرات را نداشته باشد به ما حمله کند. مثل ويتنام که بالاخره امريکا را ادب کرد. متاسفانه نسل جديد کمتر نوشته هاي دوران جنگ امريکا و ويتنام در سال هاي 48 و 49 را مي خواند که در آن سال ها خاطره فداکاري هاي ويتنامي ها در برابر امريکايي ها و به زانو درآوردن آنها يک خاطره قدرتمندي بود. افرادي مانند سرهنگ چياپ يا در زمان خودشان مانند کاسترو اينها توانستند امريکا را به زانو درآورند. تا مدت ها امريکا را داخل کشور خودش مهار کردند که با بيرون کاري نداشته باشند. قصد امام اين بود که ما چنان درسي به صدام بدهيم که صدام نه فقط ديگر به ما حمله نکند بلکه جرات حمله به عربستان سعودي را هم نداشته باشد، جرات حمله به ترکيه و کويت را هم نداشته باشد.
-چرا نتوانستيم اين درس را به صدام بدهيم؟
واقعيت اين است که ما در برخي عمليات با شکست مواجه شديم. ما در برخي عمليات به معناي کلاسيک شکست خورديم ولي بايد تحليل غيرکلاسيک کرد. دشمن قوي بود، کوچک نبود که شما صدام را در برابر جمهوري اسلامي با ابزار و امکاناتش ببينيد. ما در شروع جنگ ارتش متلاشي شده داشتيم، اينکه تعارف ندارد. بعد از سقوط شاه و پيروزي انقلاب آن پيچيدگي و پيوستگي چيزي به نام نيروي نظامي وجود نداشت و همه چيز به هم ريخته بود. امکانات نيروي هوايي ما متاسفانه همه اش امريکايي بود. ما يک عدد لامپ براي رادارهايمان مي خواستيم آن را به ما نمي دادند. حتي در بازارهاي آزاد جهاني که مي رفتيم و پيدا مي کرديم تا مي فهميدند براي ايران مي خواهيم، نمي دادند. موشک هاي فونيکس ما را که امريکايي ها پولش را هم از شاه گرفته بودند، به ما ندادند. امکانات ما يا امريکايي بود يا چيفتن انگليسي بود. اندکي از امکانات و ابزارهاي ما از بلوک شرق بود، خيلي خيلي کم و قليل که آن طرف هم کاره يي نبود و همان ها هم دروغ مي گفتند. همان ها هم نه چين و نه شوروي امکانات نظامي که در طول جنگ لازم داشتيم اصلاً به ما نمي دادند. دروغ مي گفتند. در مذاکرات با ما لاس سياسي مي زدند ولي در صحنه عملي هيچ چيز به ما نمي دادند يا قطعاتي مي دادند که به درد ما نمي خورد و ما در انبار داشتيم. شما يک کشور بوديد. همراهان شما کره شمالي بود که فقير بود، گرچه با همه فقر خود به شما کمک کرد. کشور ديگر سوريه بود که خودش نان نداشت بخورد. آن موقع آقاي خامنه يي رئيس جمهور بود، من داشتم مي رفتم سوريه به من گفتند شن هم دادند بردار بياور، چون از سوريه طلب داشتيم. دو سه کشور مفلس مانند سودان طرفدار ما بودند. سودان چه داشت که حامي ما باشد. نان براي جيره خودش نداشت. نان خودش کوپني بود، آن هم چه کوپني، هندوانه و خيار کوپني بود. پودر شوينده نداشتند که لباس سفيدشان را بشويند و با لباس تميز به نماز جمعه بروند. اينها حامي ما بودند. کدام کشور اروپايي با ما کار کرد؟ آلمان، انگليس، هلند، کدام شان؟ فرانسه بود؟ همه در اختيار صدام بودند. يعني يک دنيا بود و يک کشور ايران با چند کشور اين طوري.
-آيا مي شود همه فاکتورها را عامل خارجي دانست؟ بالاخره در آسيب شناسي اينکه چرا برخي عمليات ما با شکست مواجه مي شد نقش سياست هاي خودمان چه مي شد؟
من به عنوان کسي که امروز هم از آن روزها دفاع مي کنم مي گويم آن مقدار که ما توان داشتيم به کار برديم. من که فرمانده جنگ نبودم و فرمانده عمليات نبودم ولي از همه فرماندهان هم دفاع مي کنم و مي گويم آن روز ايران از تمام امکانات خود استفاده کرد. البته بد نيست بدانيد در همان دوره جنگ، جناح راست کشور حاکميت را طلب مي کرد. با صراحت مي گويم مثلاً روزنامه رسالت آنقدر مساله آفريني مي کرد که در جبهه رزمندگان ما را به دعواي سياسي مي کشيد. آقايان بايد آنقدر شرافت داشته باشند که بگويند راست مي گويم يا نه. امام فرستادن روزنامه رسالت به جبهه هاي جنگ را حرام کردند.
-اين را آقاي موسوي تبريزي هم به من گفت.
چرا حرام کردند؟ درون کشور روزنامه رسالت از مديرمسوول آن و آقاي احمد توکلي و خيلي هاي ديگر با دولت مهندس موسوي شاخ به شاخ بودند. دولت مهندس موسوي داخل کشور گرفتار يک جريان لجباز و البته بگويم گاهي هم دروغگو شده بود. کشوري که درگير جنگ به اين بزرگي است درون کشور هم وزرايش را فلج مي کردند. من با شخص و آقايان کار ندارم، با وزارتخانه کار دارم. وزارت صنايع سنگين ما بايد مي رفت به اين سمت که بتواند در جبهه ابزار و امکانات طراحي کند. آن وقت بايد وزيرش هر روز به مجلس مي آمد و سوالات جناح راست را جواب مي داد. وزير صنايع سنگين بايد هشت بار از پارلمان راي اعتماد مي گرفت، هر هشت بار جناب آقاي فلان «ب ت» دردسر درست کردند. اسم نمي برم تا حق پاسخگويي براي آنها درست نکنم. الحمدلله به اندازه کافي روزنامه و رسانه دارند و همه زندگي ما را به اندازه کافي هو کرده اند، اما آنقدر انصاف نداشتند که امام فرمود آنها که چوب لاي چرخ دولت مي گذارند عرضه اداره يک نانوايي را هم ندارند. امام به من که نمي گفت، من که چوب لاي چرخ دولت نمي گذاشتم، به قول آقايان ما مزدور دولت بوديم. من که حامي ميرحسين بودم. من که يار و ياور ميرحسين بودم. من که در کميسيون بودجه آقاي موسوي هر چه مي گفت، قبول مي کردم. اين طور مي گويم تا حتي اگر کسي به عنوان يک دوست صميمي عصبي، عليه من بدگويي کند هم عيب نداشته باشد. حتي مي گويم من چشم بسته حامي موسوي بودم. بدتر از اينکه نمي شود گفت. پس امام به چه کسي مي گفت و چه کسي چوب لاي چرخ دولت مي گذاشت؟ واقعيت اين بود که جناح راست کشور چوب لاي چرخ دولت مي گذاشت. در مجلس، در تنظيم بودجه، هر جا، من بين خود و خدا شهادت مي دهم. دوستان سپاهي من صد جلد براي من کتاب فرستادند، دست شان درد نکند، تمام جنگ را روي کاغذ درآوردند. واقعاً ان شاءالله خدا به آنها اجر بدهد. اما اينها را که مي گويم، ننوشته اند. من در سال هاي 62 ، 63 ، 64 و 65 تا آخر در کميسيون بودجه بودم. من از 12 سال مجلس 11 سال عضو کميسيون بودجه بودم. هشت سال دوران جنگ در کميسيون بودجه بودم، به جز سال 59. هر جا ما براي دولت درآمد درست مي کرديم راستي ها راي نمي دادند. ما مي خواستيم از کساني که مي خواهند بروند اروپا بگردند مبلغي براي دولت بگيرند. بچه هاي ما در جبهه کشته مي شدند، آن آقا مي خواست با خانم و بچه هايش در سه ماه تابستان برود اروپا، گفتيم دو هزار تومان بدهد خروجي بگيرد، حاضر نبودند راي بدهند. اول هزار تومان بود، بعد شد دو هزار تومان. الان همين دولت بزرگوار فعلي 20 هزار تومان، 25 هزار تومان مي گيرد.
-چرا مخالفت مي کردند؟
همين جا خاطره يي مي گويم. در جلسه يي در خانه شهيدي در نارمک بودم که از منسوبان من بود و فاميل يکي از وزراي جناح راست هم بود. سر افطار يکي از فاميل هاي اين آقاي وزير در انظار مردم با قسم به خدا گفت؛ «والله اين ميرحسين کمونيست است.» گفتم آقاي عزيز، چرا کمونيست است؟ بعد فهميدم ايشان واردکننده ماشين لباسشويي، يخچال و فريزر و تلويزيون رنگي است. کشوري که براي آبش معطل است. در روستاها يک کيلو قند مي داديم به روستايي، که طفلک همين يک کيلو را مي شکست، خرد مي کرد، نصفش را هم مي ريخت در نايلون براي جبهه مي فرستاد، صد بار اين صحنه ها را ديدم. من در اين سال ها مرتب جبهه بودم، اقلامي که براي بچه هاي جبهه مي آمد يک بيسکويت پتي بور، از اين ويتاناها، بيسکويت هاي کوچولو. آن موقع دانه يي پنج تومان بود، رويش نوشته بود؛ رزمنده عزيز همين 50 ريال را داشتم، آن هم براي تو هديه کردم. اميدوارم از کوچکي هديه من ناراحت نشوي. خانواده يي با پنج تومان به ياري جبهه مي آمد. در شرايطي که خارک ما را مي زدند، منطقه جنگي ما را مي زدند، موشک باران جدي بود و ما نفت را با آن جان کندن مي فروختيم، آن وقت روا بود پول بدهيم بروند ماشين لباسشويي بياورند. به هرحال اين آقا خودش واردکننده بود. اگر بنا به پرده دري باشد اسمش را مي دانم، فاميلش را مي دانم، وزير فاميل شان را مي شناسم، دختر خانمش را مي شناسم، عروسش را مي شناسم، همه طايفه اش را مي شناسم، از نزديک هم اينها را مي شناسم. بچه ها به شوخي به من مي گويند «کعب الاخبار»، من اخبار زيادي در سينه ام دارم. خيلي چيزها مي دانم. چون دولت به اين آقا ارز نداده بود، آن هم ارز به قيمت 20 تومان تا ماشين لباسشويي و ظرفشويي از فلان کشور دنيا، از جنس هاي چيني بريزد داخل کشور، به موسوي مي گفت کمونيست. اولاً اگر خودش با ارز آزاد مي رفت مي خريد کسي به او کاري نداشت. او توقع داشت دولت نفت را با جان کندن بشکه يي پنج دلار بفروشد بياورد دلار 20 تومان به آقا بدهد، برود ماشين لباسشويي و يخچال و فريزر سايدباي سايد امريکايي و ژاپني و آلماني يا چيني وارد کند و اينجا تجارتخانه اش بچرخد. بعد ايشان بشود عمده الاعيان و الخيار و التجار. در ضمن يک افطاري هم بدهد چهارتا فقير کميته امدادي بياورد اينجا تا بگويد بله ما خير هستيم. اينها را که ما مي دانيم. بنابراين فراموش نکنيد چرا ما در جنگ در آن زمان کم آورديم. مساله انساني ده ها عامل دارد. آب در صد درجه مي جوشد يک عامل دارد، آن هم گرماست، اما در مسائل انساني ده ها عامل را بايد کنار هم بچينيم. دولتي که به لحاظ مالي پول ندارد و به لحاظ سياسي کارشکني تا اوج است، چطور جنگ را اداره مي کند. من آن جمله ام را تمام نکردم، هر کجا ما در مجلس مي خواستيم براي دولت درآمدزايي ايجاد کنيم اين آقايان راي نمي دادند. دولت هزينه کند، فلان جا بيمارستان بسازد، فلان جا فلان کار را بکند، دولت بايد... دولت بايد... دولت بايد. ما مي خواستيم به مردم خدمات بدهيم پول نداشتيم. بالاخره امکانات مان محدود بود. هرجا ما براي دولت هزينه درست مي کرديم آقايان دست شان بالا بود. مي گفتيم سيگار که ديگر مشکلي نيست. مي گفتيم سيگار را اينقدر گران کنيد تا هيچ کس نتواند بخرد و نسل سيگاري تمام شود، مخالفت مي کردند. يادم هست اولين بار که اين قانون را به مجلس آورديم که به سيگارهاي خارجي ماليات گذاشتيم، مخالفت شد. گفتيم چرا؟ سيگار در داخل توليد مي شود، آقايان سيگارهاي خودمان را بکشند. گفتند افراد پول دارند مي خواهند سيگار خارجي بکشند. مي خواهند کنت و وينستون و مارلبرو بکشند. گفتيم «بسيار خوب مالياتش را بدهند»، قبول نمي کردند. مي گفتيم ما اين ماليات را مي گيريم در مناطق محروم براي مردم حمام مي سازيم. آب شرب مي آوريم. روستاهاي ما در بشاگرد و امثال آن آب آشاميدني و بهداشتي پيشکش، آب معمولي که از يک چاه بتوانند با تلمبه بيرون بکشند، نداشتند. ما تلمبه دستي نداشتيم. آقاي وزير بازرگاني وقت يادش هست ما براي مناطق محروم مي خواستيم تلمبه دستي وارد کنيم ارز نداشتيم که فشار آورديم به وزير صنايع سنگين آن موقع که آقاي بهزاد نبوي بود، گفتيم آقاي بهزاد نبوي اين مقدار ارز را بگير و برو و فولاد بخر و بياور. چند تا تلمبه دستي درست کنيد بگذارند سر چاه آب بدهند. آقايان حاضر نبودند راي بدهند، راي هم نمي دادند. با صراحت مي گويم و با کسي هم خرده حساب ندارم. زبان صريح من هم ديگر شهره عام و خاص است. با صراحت مي گويم در دوره يي ما مي جنگيديم که در درون کشور جناح راست اگر نگويم با بي ايماني حداقل مي گويم با بداخلاقي تمام، چوب لاي چرخ دولت مي گذاشتند. طرف ديگر هم آقايان با انديشه هاي انحصارطلب و حجتيه يي مي رفتند در جبهه هاي ما قبر مي کندند تا رزمنده هاي ما بروند در قبر بخوابند و ياد قيامت کنند. در راديو و تلويزيون ما تا خيلي بعدها تفکرات حجتيه يي نفوذ داشت که به جاي اينکه به رزمنده ما جان بدهند و مايه و سرود انقلابي و شور و شعور بدهند از مردن مي گفتند و قبر مي کندند. امام پيغام دادند اينها را به جبهه راه ندهيد. فرمانده ها و بچه هاي جبهه بلافاصله هوشيار شدند.
يک نکته ديگري را هم من بگويم که از گفتنش هيچ ابايي ندارم. جرياني با استفاده از نام عقيدتي سياسي نيروهاي مسلح ما، به جاي اينکه دنبال اين باشند که به رزمندگان ما دين و باور ديني درست، ايدئولوژي و آرمان بياموزند دنبال اين بودند که مثلاً کفن چند تکه است. به رزمنده چه ربطي دارد که کفن چند تکه است. خيلي وقت ها آموزش هاي درون ارتش و سپاه ما نادرست بود، که متاسفانه الان هم هست- با صراحت مي گويم- الان هم به جاي اينکه ما به بچه هايمان آرمان هاي درست دفاع از مردم و باورهايمان را بدهيم، در مکتوبات اينجا و آنجا مشاهده مي کنيم دعوا با اين و آن و گروه بازي است. دفاتر نمايندگي اين نهاد و آن نهاد با هم دعوا مي کنند، به جاي اينکه دعواها را کنار بگذارند نيرو را آموزش بدهند که مواظب باشد هر لحظه صدامکي پيدا شد چنان چنگ و دنداني به او نشان دهند که توبه کند به ما نگاه چپ کند. همين وضع را در سال هاي 64 ، 65 و 66 هم مي بينيد. مشکل يکي دو تا، ده تا نبود. در قم تفکر ارتجاعي بخش وسيعي از آخوندهاي ما به حجتيه مي خورد. فلان وزير که دفاع از کشاورز مي کرد، عضو فقهاي شوراي نگهبان ما روي منبر مي گفت مي گويند فلان وزير کمونيست است. امام نامه نوشتند که من دوست ندارم عضو فقهاي شوراي نگهبان تا حد يک منبري پرخاشگر تنزل پيدا کند . اين شرايط ما بود. در اين شرايط امام بسيار زيبا جنگ را مديريت کرد. معتقدم امام هر شب دق مي کرد. هر شب که امام زنده مي ماند تا فردا صبح معجزه يي اتفاق مي افتاد. اضافه کنيد نيروي نفاق درون کشور را، چريک هاي فداييان خلق، آزاديبخش فلان، در کردستان يک جور، در گنبد يک جور، در خوزستان جور ديگر و... همه جا يک بازي درست شده بود. اين جريانات دست به دست هم مي دادند در آن زمان. ببينيد واقعاً چه قدرت بالايي امام داشت. من امروز که جيره خوار امام نيستم. امام هم زنده نيست که من بگويم اين حرف ها را براي تقرب به امام مي زنم. امروز دفاع از امام نان و آب نمي شود براي ما. امام هرگز راضي نبودند در دنيا با عمليات مسلحانه از انقلاب دفاع بشود. اينها شيوه هاي خلاف نظر امام بود. صدور تروريسم بين الملل از ناحيه هرکس باشد که گاهي خودشان را به نظام و رژيم اسلامي مي بستند عواملي بازدارنده بود. به هرحال اين مجموعه عوامل و فاکتورها را کنار هم بچينيد ببينيد آيا در آن موقعيت بهتر از اين مي شد عمل کرد يا نه؟ اين طور بايد بحث کرد.