محمدرضا تاجيک

اين تحولات بستري براي رويش و پيدايش جريان هاي متعدد و متنوع مارکسيستي فراهم ساختند که هر يک از منظري تلاش کردند با توقف و تامل در مارکس و مارکسيسم نخستين و ناب، مارکس و مارکسيسم ارتدوکسي و تحريف شده را مورد هجمه شالوده شکن (واسازانه) خود قرار دهند. مارکسيسم هگلي، به ويژه کارهاي کرش، گرامشي، گئورک لوکاچ و کوژو يکي از اين جريان هاي واساختي مارکسيستي به شمار مي آيد. اين رهيافت درصدد آن بود که با بازگشت به ريشه هاي ذهني و هگلي نظريه مارکسيستي، بر محدوديت هاي اکونوميسم، پوزيتيويسم، پراگماتيسم و دترمينيسم بر مارکسيسم ارتدوکسي فائق آيد. حاملان اين رهيافت همگي به شيوه هاي گوناگون به ميراث استالينيستي لنين تاختند و سياسي شدن مارکسيسم و تبديل شدن آن به استراتژي و تاکتيک انقلاب سياسي را مورد انتقاد قرار دادند.
کرش برخلاف لنينيست ها و تاکيدشان بر ضرورت و اهميت سازمان انقلابي و حزب، نظريه يي درباره شرايط و زمينه هاي ذهني انقلاب عرضه کرد و در اين رابطه به انتقاد از مارکسيست هاي ارتدوکس پرداخت. به نظر کرش يکي از وظايف اصلي انقلابيون، مبارزه ايدئولوژيک و فرهنگي، يعني مبارزه با طرز فکر بورژوايي است. شرط چنين مبارزه يي، نقد نگرش ها و برداشت هاي مکانيکي و اکونوميستي مارکسيست هاي ارتدوکس است. به نظر او مارکسيسم در قالب نظريات بين الملل دوم و ارتدوکس ها دچار تباهي شده بود. وي در مهم ترين اثر خود يعني «مارکسيسم و فلسفه» استدلال مي کند که نه مارکسيست هاي ارتدوکس و نه متفکران بورژوايي هيچ يک رابطه عميق ميان ايده آليسم ديالکتيکي هگل و ماترياليسم ديالکتيکي مارکس را درنيافته اند. به نظر کرش مارکسيسم فلسفه نيست بلکه جانشين فلسفه است. به نظر او فلسفه هگل به عنوان ايدئولوژي بورژوازي انقلابي وقتي از رونق افتاد که بورژوازي ديگر انقلابي نبود. همچنين مارکسيسم بين الملل دوم خصلت انقلابي خود را از دست داده بود زيرا وحدت ديالکتيکي (نقد نظري) و عمل انقلابي به عنوان جوهر انديشه، مارکس را به فراموشي سپرده بود. به نظر کرش در مارکسيسم ارتدوکس، نظريه تنها به صورت بازتاب منفعلي از عينيت يا حداکثر به عنوان تحليل ايستا و غيرديالکتيکي واقعيت مستقر تلقي مي شود.
گرامشي نيز همچون کرش بر نقش فرهنگ، فلسفه و انديشه در انقلاب، سياست و عمل سياسي تاکيد مي ورزد. به نظر وي مقدمه هر انقلابي تدارک و نفوذ فرهنگي و انتقاد و نشر انديشه ها و عقايد است، و از همين منظر انقلاب روسيه را مورد نقد قرار مي داد. گرامشي وظيفه اصلي خود را تلفيق مارکسيسم و ايده آليسم به منظور تدارک فلسفه و فرهنگ انقلاب سوسياليستي مي دانست. در تحليل او مارکسيسم روسي بيش از اندازه مکانيکي و ماترياليستي شده و به يک ايدئولوژي عاميانه و بسيج گرايانه تبديل شده بود. اين انحراف و انجماد به نظر او از آن هنگام آغاز شد که لنين با تاکيد بر عمل و سازماندهي و انقلاب، لاجرم و ناگزير به ساده سازي مارکسيسم پرداخت. لنين ميراث فلسفي مارکس را به نگرشي پراگماتيستي تبديل کرد.
به اعتقاد گرامشي کسب آزادي واقعي از طريق تاکتيک هاي قبضه کردن قدرت سياسي به وسيله اقليتي انقلابي به شيوه يي که لنينيست ها در نظر داشتند، ممکن نيست. هر انقلابي با انقلاب در انديشه ها و اخلاق در سطح توده ها آغاز مي شود. بنابراين تحقق انقلاب مستلزم تحول در جهان بيني و پيدايش نظام فکري و اخلاقي نوين است. بالمآل، انقلاب از نظر گرامشي اساساً تکليفي فلسفي بود. از اين منظر گرامشي بر آن بود که مارکسيسم بايد به عنوان جنبش رفرماسيون جديدي ظاهر شود نه به عنوان تاکتيک و استراتژي انقلاب سياسي.
تفسير کوژو از پديدارشناسي هگل، راه را براي شيوه يي از انديشيدن به جامعه و کنش اجتماعي بازمي کند که هم از محافظه کاري بدبينانه مي پرهيزد و هم از آرمانگرايي ليبرالي گنگي که واقعيت هاي تاريخي را به حساب نمي آورد. چنين شيوه انديشيدني را به خوبي مي شد به روح مارکسيسم وفادار دانست، اما با شرح رسمي و حزبي نظريه مارکسيسم مطابقت نداشت. با همين نقطه عزيمت نظري (مارکسيستي)، مکتب فرانکفورت با رويکردي انتقادي تلاش مي کند از رهگذر آموزه هاي نظريه پردازاني همچون تئودور آدورنو، هورکهايمر، مارکوزه، هابرماس و ديگران، دريافت ما را از پديده هايي فرهنگي همچون عقلانيت ابزاري، صنعت فرهنگي، صنعت دانش، کنش ارتباطي، تسلط و مشروع سازي افرايش دهد. اين انديشمندان به مقوله «آگاهي» نيز توجه دارند و در اين زمينه مي کوشند نظريه فرويدي را در کارشان ادغام کنند. اين متفکران «به موجب نقد بدبينانه از فرآيند عقلانيت جامعه نو به سرعت از انديشه تاريخي و اجتماعي مارکس دور شدند و به نقد فرهنگ و ايدئولوژي به عنوان عاملي مهم در رهايي از سلطه روي آوردند».
آدورنو و هورکهايمر در کتاب ديالکتيک روشنگري، عامل اصلي در حفظ سلطه را نه صرف آيين اثباتي به عنوان فلسفه علم و جزيي از تفکر بورژوازي، بلکه خود علم و تکنولوژي و آگاهي تکنولوژيک يا عقل ابزاري مي دانند. اين نوع تازه سلطه در جامعه سرمايه داري پيشرفته، ديگر سلطه طبقاتي نيست زيرا ساخت طبقات اصلي جامعه سرمايه داري در نتيجه تحول تاريخي آنچنان دگرگون شده است که طبقات ديگر عوامل اصلي تغيير در نظام اجتماعي به شمار نمي روند و هر دو طبقه اصلي جامعه در حفظ وضع موجود متحد شده اند. از اين نظر مکتب فرانکفورت در مقابل دو تعبير عمده از ماترياليسم تاريخي، يعني مارکسيسم ارتدوکسي و مارکسيسم هگلي جبهه گيري کرد.
نوع ديگر رهيافت نومارکسيستي، مارکسيسم ساختاري است. در حالي که نظريه انتقادي بر عوامل ذهني تاکيد مي ورزد، مارکسيست هاي ساختاري بيشتر به عوامل ساختاري توجه دارند. مارکسيست هاي ساختاري همچون آلتوسر و پولانزاس نيز جبرگرايي اقتصادي را نقطه شروع کارشان قرار دادند. اين جهت گيري، آنها را به سوي ساختارهايي چون دولت و ايدئولوژي کشاند، البته با اين تصور که اين ساختارها در برابر اقتصاد «خودمختاري نسبي» دارند. به رغم اين، آنان اقتصاد را مهم ترين عامل ساختاري مي انگارند. مارکسيست هاي ساختاري نه تنها محدوديت هاي جبرگرايي اقتصادي را در بعد ساختاري رد مي کنند، بلکه به ذهن گرايي مکتب انتقادي و مارکسيسم هگلي نيز به شدت انتقاد دارند.
نيکوس پولانزاس در کتاب قدرت سياسي و طبقات اجتماعي (چاپ فرانسه، 1968) مشکلاتي را در خصوص موضوعات محوري تئوري مارکسيستي در تطبيق با کشورهاي سرمايه داري امروزي مورد شناسايي قرار مي دهد. در مورد ويژگي غيرسيستماتيک مارکسيسم کلاسيک، پولانزاس معتقد است ما به جاي ارائه و استخراج ساده يکسري مفاهيم موجود در مارکسيسم کلاسيک، بايد به تجزيه و تحليل جزييات چنين مفاهيمي جهت بالا بردن توان تحليلي آنها بپردازيم. با توجه به خلأهاي موجود در نظريات مارکس و تفاسير صورت گرفته از آن، پولانزاس خود را در موقعيتي مي بيند که بايد جهت فهم عملکرد دولت هاي سرمايه داري کنوني اين خلأها را پر کند و در اين مسير او آزادانه مفاهيمي را از روش ساختارگرايانه آلتوسر وام مي گيرد و به خصوص توجه ويژه يي به ساختارها و عملکردهايي که در نظام سرمايه داري کاربرد دارد، نشان مي دهد.
از ديدگاه پولانزاس نظرات مارکس در خصوص مفهوم شيوه توليد بسيار سطحي است و به ويژه در خصوص شيوه هاي توليد ماقبل سرمايه داري که از آن به عنوان شيوه يي جهت ايجاد نظام سرمايه داري ياد مي شود، اين امر صادق تر است. يک رشته مفاهيم مشابهي نيز وجود دارد که باعث مي شود به اين هشدار توجه کنيم که نبايد به مارکسيسم به طور سطحي نگاه کرد. اينجا تاريخ جهت تطبيق با مدل تئوريکي دوباره طراحي مي شود؛ يک نارضايتي از درون حلقه مارکسيستي و سپس پسامارکسيسم شنيده مي شود. جهت ارائه چنين ساختارهاي مقايسه يي تئوريسين ها به جاي انگاشتن نظرات مارکس به عنوان مجموعه گفتارهايي مقدس بايد به تفسير و تجزيه و تحليل اين گونه نظرات بپردازند. ولي متاسفانه گرايش عمده در طول تاريخ مارکسيسم به سمت همين مقدس انگاشتن نظريات مارکس بوده است. سوالي که هميشه مطرح بوده اين است که جهت پر کردن خلأهاي موجود تا چه اندازه ما مي توانيم از نظرات موجود دور شده و هنوز نيز خود را مارکسيست فرض کنيم؟ انتقادات داخلي مانند نظريات پولانزاس يک نوع فتح باب تلقي مي شود. عادت انتقاد بسيار مشکل زا است و نمي توان آن را از بين برد و بر اين اساس کليت تئوري آسيب پذير مي شود.
نظرات مارکس در خصوص طبقه نيز آنچنان که شايسته است روشن و واضح نيست، و پولانزاس مجبور است نظرات پيچيده تري در خصوص منازعات طبقاتي در جوامع سرمايه داري ارائه کند که مورد توجه مارکس واقع نشده و در نظرات او موجود نيست. ساختار طبقه در جامعه هميشه با مدل ذهني منطبق نيست. اگر يک فرماسيون اجتماعي که از طبقات مختلفي تشکيل شده، تصور کنيم، متوجه مي شويم چنين طبقاتي با مدل تئوريکي آن فرماسيون منطبق نيستند. (درخصوص شيوه توليد نيز، به همين صورت است و در يک شيوه توليد در هر زمان عناصر مختلفي از شيوه هاي توليد سابق نيز وجود دارد.) پولانزاس نظرات خود درخصوص شکاف هاي طبقاتي را جهت پر کردن خلأهاي موجود در مدل تئوريکي طبقه ارائه داد. ناسازگاري هاي آشکار در رفتارهاي طبقاتي را مي توان بر اساس تئوري شکاف هاي طبقاتي توضيح داد. ممکن است در درون يک مدل تئوريکي شيوه توليد، يک طبقه مجزا و همگن در نظر گرفته شود، ولي در يک موقعيت تاريخي اغلب چنين طبقه يي اشکال مختلف به خود گرفته و گهگاهي ممکن است با طبقات ديگر مانند گروه ها (خودمختار يا غيرخودمختار) برخورد کرده يا با آنها ادغام شود. نمونه يي بارز از چنين برخوردها و ادغام هايي که توسط طبقات صورت مي گيرد در کتاب طبقات در سرمايه داري امروز با اين توضيحات آورده مي شود.
متخصصان در امر توليد در موقعيت طبقه کارگر قرار مي گيرند. براي مثال، آنها به کرات در اعتصابات از طبقه کارگر حمايت مي کنند، ولي اين به اين معنا نيست که آنها جزيي از طبقه کارگر محسوب مي شوند، زيرا ساختار طبقاتي که آنها در آن قرار گرفته اند را نمي توان با موقعيت طبقه يکسان معرفي کرد، بلکه اين مساله که آنها گاهي طرف طبقه کارگر را گرفته و گاهي به سمت طبقه بورژوازي (موقعيت طبقه بورژوازي) مي روند، خود ناشي از ساختار طبقاتي آنهاست. نمي توان متخصصان را زماني که در موقعيت طبقه بورژوازي قرار مي گيرند جزيي از اين طبقه فرض کرد. همان طور که زماني که در موقعيت طبقه کارگر قرار مي گيرند نيز، نمي توان آنها را جزيي از اين طبقه به حساب آورد.
بنابراين طبقات در موقعيت هاي ويژه فرهنگي و بسته به شرايط، مي توانند کمتر يا بيشتر مورد توجه قرار گيرند. شکاف ها و گسيختگي ها ممکن است به عنوان نيروي اجتماعي، حتي اگر با مدل تئوريکي تطابق نداشته باشند مدنظر قرار گيرند. ناکامي در شناخت واقعيات موجود سبب شده است مارکسيست هاي کلاسيک در تعميم تئوري شان به موقعيت هاي سياسي و اجتماعي مختلف نتيجه گيري هاي نادرستي ارائه دهند. به عنوان مثال، بورژوازي اغلب به دسته هاي مختلفي تقسيم مي شود (واقعيتي که به طور مشهودي از آن آگاه بوده است) و نظريه پردازان مارکسيست در تحليل هايشان به خاطر فقدان چنين باريک بيني و موشکافي توان شناخت جايگاه قدرت سياسي در فرماسيون اجتماعي را از دست داده اند. منازعات طبقاتي هرگز در يک وضعيت ساده ظاهر نمي شوند. ما به جاي آن با شکاف ها و بلوک هايي مواجه هستيم که مجبوريم آنها را با تئوري خودمان تطبيق بدهيم. گرچه تمامي اهداف و اصول تئوريک را شامل نمي شود.
ما همچنين نيازمنديم از اين تفکر که منازعات طبقاتي در محيطي آشکار به وقوع مي پيوندد دوري گزينيم. از نظر پولانزاس همان طور که او در عباراتي به يادماندني اشاره کرده است، ايدئولوژي ها پديده هايي نيستند که به دنبال منازعات طبقاتي به وجود آيند، زيرا اگر به اين صورت مي بود بايد منازعات طبقاتي براي مارکسيست ها جنبه ساده تري پيدا مي کرد، در صورتي که اين پديده پيچيده تر از اين حرف ها است. ما نياز داريم به عنوان مثال، امکان عدم يکپارچگي طبقه کارگر را به خاطر اثر پذيرفتن از ايدئولوژي هاي بورژوازي در نظر بگيريم. اگر ما چنين مفروضات و نظراتي را درخصوص شکاف هاي طبقاتي در نظر نگيريم، در تحليل هاي سياسي مان دچار نتيجه گيري هاي نادرستي خواهيم شد.
يکي ديگر از تحولات نوين در عرصه رهيافت هاي نومارکسيستي، همان است که اسکات لش و جان اري (1984) نظريه بازي مارکسيستي ناميده اند. اين نظريه، در کار جان رومر (1982) و جان الستر بيشتر از همه آشکار است. همچنان که از نام اين نظريه برمي آيد، اين نوع نظريه مارکسيستي ريشه در نظريه بازي دارد که در اقتصاد مشهور است. اين نظريه با اين فرض آغاز مي کند که کنشگران موجودات معقولي هستند و در پي به حداکثر رساندن منافع شان هستند. اين نظريه گرچه الزام هاي ساختاري را مي پذيرد، ولي نمي گويد اين الزام ها همه گزينش هاي کنشگران را تعيين مي کنند. بدين سان نظريه بازي مارکسيستي، کوشش در جهت ايجاد يک مبناي تحليلي خرد در نظريه مارکسيستي را که در نظريه انتقادي بسيار مشهود است، ادامه مي دهد، هرچند کنشگر معقول در نظريه بازي از کنشگر نظريه انتقادي بسيار متفاوت است، زيرا کنشگر در نظريه انتقادي مبنايي فرويدي دارد. نظريه بازي به تحليلگر اجازه مي دهد که به فراسوي گزينش هاي معقولانه کنشگر واحد برود و به وابستگي متقابل تصميم ها و کنش هاي تعدادي از کنشگران بپردازد. تحليل بازي ها، استراتژي هاي کنشگران گوناگون و پيدايش تجمع هايي چون طبقات اجتماعي را تبيين مي کند. به اعتقاد الستر روش بنيادي مارکس براي تبيين پديده هاي اجتماعي، توجه به پيامدهاي قصدنکرده کنش انساني بود. به نظر او مارکس رهيافت «فردگرايي روش شناختي» را در پيش گرفته بود يا «بر اين عقيده بود که همه پديده هاي اجتماعي- ساختار و دگرگوني شان- اصولاً از طريق شيوه هايي که تنها به افراد راجع است- دارايي ها، هدف ها، باورداشت ها و کنش هايشان- قابل تبيين اند».
اندکي که در اين مسير واسازي مارکسيسم ارتدوکسي گام برمي داريم، با آموزه هاي هندس و هرست مواجه مي شويم. اين دو انديشمند مارکسيست، در کتاب هايي مانند شيوه هاي توليد ماقبل سرمايه داري، شيوه توليد و صورت بندي اجتماعي و سرمايه مارکس و سرمايه داري امروز، يک تجديدنظر اساسي تئوريک را به منظور توانا ساختن مارکسيسم در ادامه ايفاي يک نقش فرهنگي مهم پيشنهاد مي کنند. آنان از منظري رفرميستي، توجه ما را به نواقص و مشکلات موجود در تئوري مارکسيستي و سنت متداول در مارکسيسم که به نظر آنها يکسري از کج فهمي هاي ماترياليسم اوليه است، جلب مي کنند.
هندس و هرست همچنين به ما مي گويند يک شناخت نادرست که باعث ترکيب و آميختگي تئوري مارکسيستي با آثار مورخان شده است، تئوري مارکسيستي را به فلسفه و روش تاريخي تقليل داده است. مارکسيسم علم تاريخ نيست و کار تئوريکي مارکسيستي ارتباطي با کارهاي مورخان ندارد. انکار اين نکته که مارکسيسم علم تاريخ است، در زمانه خود، يعني در زماني که (اواسط دهه 1970) در حلقه مارکسيسم غربي نظرات تجديدنظرطلبانه ساختاري آلتوسر به عنوان علم مسلط است، يک کنش واسازانه موثر تعريف مي شد.
هندس و هرست هجمه شالوده شکنانه خود به مارکسيسم ارتدوکسي را با به چالش کشيدن غايت شناسي مارکسيسم عمق و گستره افزون تري مي بخشند. اما اين چالش بنيان برانداز، بسياري را با اين سوال مواجه مي کند که آيا مارکسيسم مي تواند بدون غايت شناسي که به عنوان تصوري فراگير در اين نظريه وجود دارد، زنده بماند؟ پافشاري اين نويسندگان مبني بر اينکه ما بايد غايت شناسي را کنار بگذاريم، باعث نابودي قرائتي از مارکسيسم مي شود که مدت ها توسط طرفداران اين نظريه به عنوان قرائت برتر و مسلط فهميده مي شده است. و همچنين آنها با طرح اين ادعا به طور مجادله آميزي آنچه مارکسيسم را مردمي ساخته تحت الشعاع قرار داده اند. مارکسيسم بدون غايت شناسي، مانند مارکسيسم بدون مفهوم سرنوشت و تقدير است و اين مفاهيم چندين نسل از طرفداران مارکسيسم را تحت تاثير خود قرار داده است. هندس و هرست به جاي نگرشي ايده آليستي، ديدگاهي رئاليستي به ما ارائه مي دهند، به علاوه آنها به ما يک مارکسيسم کم قدرت ارائه مي کنند.
هسته اوليه انتقادات آنها از غايت شناسي در مارکسيسم، به اين مساله برمي گردد که چنين نگرشي معتقد است تمامي شيوه هاي توليد، هسته هاي جايگزيني و تغيير را در درون خود نهفته دارند و اين مساله باعث شده است فرآيند هاي فرهنگي از اين ديدگاه جدا شده و مورد غفلت قرار گيرند (يک انتقاد عمومي از مارکسيسم ساختارگرا). در اين نگرش، شيوه هاي توليد مي توانند تا مدت زمان نامعلومي ادامه پيدا کنند و ما مانند جامعه شناسان نمي توانيم منتظر فروپاشي شيوه هاي توليد به خاطر تناقضات دروني شان باشيم. به بيان ديگر از اين منظر، سرمايه داري به خودي خود نمي تواند نابود شود، بلکه اين امر بايد از طريق عمل سياسي صورت گيرد و هيچ چيزي در درون سرمايه داري وجود ندارد تا سوسياليسم از آن منتج شود و نيز هيچ چيز در درون فئوداليسم يا شيوه هاي ماقبل فئوداليسم نيز وجود ندارد تا از آن سرمايه داري به وجود آيد.
هندس و هرست با گرايش ضدذات گرايانه خود تصريح مي کنند که صورت بندي اجتماعي بايد در قالب اصل عليت مادي با توجه به روابط واقعي موجود که تاثيرات مشخص توليد مي کند، تحليل شود. مارکسيسم به جاي تحليل واقعيات و ساختن يک تئوري بر اين اساس، ابزارهاي تئوريکي ارائه مي دهد که نتيجه و برون داد آن از قبل مشخص است. غايت شناسي، دشمن مارکسيسم حقيقي است. و به جاي آن، هندس و هرست روي منازعات طبقاتي تاکيد مي کنند که خود در جهان خارج و واقعي به جاي نگرش ذهني موجود جهت تحليل کفايت مي کند. به مدل هاي نظري نبايد اجازه داد در مورد نتايج، تصميم گيري کنند. چيزي که اغلب در سنت مارکسيسم کلاسيک اتفاق مي افتد، جايي که فرمول هاي ويژه يي مانند فهم هژموني در صورت لزوم جهت تضمين ارائه نتايج حقيقي و واقعي گسترش مي يابد.