دوشنبه، 6 مهر 1388 - شماره 2063
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
بامداد مهر
علي اکبر قاضي زاده

«بامداد مهر» سر خط دومين گزارشي است که نزديک به 40 سال پيش براي يک مجله تربيتي نوشتم. حالا که قرار است مهرورزي راه و رسم روزگار باشد، پس از مدتي که اين ستون معطل ماند، با همين سر خط، از همين راه و رسم مي نويسم.

پس از 20 سال- کم و بيش- سلوک در سر کردن با بچه هاي خوب هموطنم، امسال مهر را با هيچ کلاسي آغاز نکرده ام. غمگينم؟ مي توانم چون هميشه سر را بالا نگه دارم و بگويم؛ نه، شرم را و غرور را اما کنار مي گذارم و مي نويسم؛ آري غمگينم. اشتباه نکنيد. اين غمگيني فقط براي خودم نيست. من اما يکي از بسيارم.

پوشه يي دارم که حالا وزن و حجمي چشمگير دارد. درون پوشه نام و ياد بچه ها را نگه داشته ام؛ بچه هاي دانشگاه آزاد را، بچه هاي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را، دانشجويان دانشکده خبر را، بچه هاي علمي- کاربردي را و بچه هاي مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه را، يادگاري از به ترتيب؛ چهار سال، شش سال، 14 سال، پنج سال و 16 سال ايستادن در برابر اين بچه ها در کلاس ها. غير از اينها هم هستند؛ بچه هاي کلاس هاي کوتاه مدت در تهران و شهرستان ها. يعني دوره هاي کپسولي که تا مي آمدي با چهره ها و چند و چون آمادگي شان آشنا شوي زمان خدا حافظي مي آمد و...

اين را هم محض خنده بنويسم؛ در اين دو دهه هر جا بوده ام سعي کردم کم نگذارم و از دانسته هاي اندکم براي اين بچه ها دريغ نکنم. شيوه کار من واداشتن بچه هاي کلاس به کشف توانايي هايي است که دارند. سعي داشتم کمتر به حفظ کردن و يادگيري هاي شب امتحان - که همان روز هم از ياد مي روند- اهميت دهم. مي دانم بعضي- آنان که چندان دلبستگي به گره زدن زندگي خود با حرفه روزنامه نگاري ندارند، که از بقيه هوشمندتر هستند- اين شيوه را خوش نداشتند. بگذريم.

به خودم زحمت مي دادم. اين زحمت را اما دوست داشتم. از همان اول به خودم زحمت نوشتن جزوه هاي مربوط به کلاس را دادم. براي نمونه از درس «ويراستاري و مديريت اخبار»، منبعي نديدم که به روح اين درس نزديک باشد. از نيمه دهه 70 جزوه اين درس را تدوين کردم که بعد با تجديدنظرهايي کتاب شد و بعد يک بار ديگر هم در چاپ دوم کوشيدم به روز تر شود.

وقتي مهر آموزش گزارش نويسي را به پيشاني من زدند و با افتخار پذيرفتم، کوشيدم خواندني ها و منابعي براي اين مهارت زنده روزنامه نگاري تدارک کنم. تا امروز چهار کتاب در زمينه گزارش نويسي نوشته ام يا ترجمه کرده ام و يکي ديگر در حال آماده شدن است. به علاوه در دو کتاب ديگر، فصلي را به گزارشگري اختصاص داده ام. روي هم در عرصه روزنامه نگاري 10 کتاب از من سابقه انتشار دارد.

چرا اينها را مي نويسم؟ مي خواهم روشن کنم به تعهد و مسووليت حرفه يي که داشتم، عمل کردم، يا سعي کرده ام چنين کنم. مي پرسم؛ يک شهروند در يک سرزمين در اين سياره زخمي در يکي از پنج قاره و يکي از چند صد کشور داراي پرچم و مارش ملي، بايد از چه مسيرهايي بگذرد تا وقتي توانش کاست، مويش سفيد شد و لابد انتظارش بيشتر شد، آن اندازه امنيت اجتماعي داشته باشد که از گذران باقي عمر خود حس نگراني نکند؟ آنان که تازه قلم به دست گرفته اند رغبت مي کنند به مسيري چنين ترسناک و دشوار و چنين بي اعتبار قدم بگذارند؟

چه داشتم مي نوشتم؟ عرض مي کردم امروز از آن دانشکده ها و مرکزهاي آموزشي پرتعداد کمترين انتظاري نمي توانم داشته باشم. يا خداي ناکرده اعتراض کنم که؛ در برابر آن همه نفس که پاي تخته زده ام، شما وظيفه يي نداريد؟ نمي توانم. چون ترتيبي داده بودند که هيچ وابستگي سازماني با آن مراکز آموزشي نداشته باشم. هم خنده دار است و هم گريه آور. تا حدي هم شرم آور. نه؟

در جامعه هاي ديگر که مردم راي مي دهند و اجراييات را به گزينه داراي اکثريت مي سپارند، رسم نيست که آن گزينه، اعضاي حزب ها، گروه ها و چهره هاي مخالف را به جرم «زاويه داشتن» يک سره به درون و بيرون زندگي اجتماعي براند. اينجا اما- پيشتر در اين ستون نوشته ام- ما از سياست بولدوزري پيروي مي کنيم.

مي گويند بابايي در مسير نيشابور کشتزارهاي وسيع و سرسبز ديد. پرسيد؛ اينها مال کيست؟ گفتند؛ مال عميد نيشابور. گله هاي چند 10 هزاري گوسفند و گاو و بز و اسب ديد. از صاحب گله ها پرسيد. گفتند؛ مال عميد نيشابور. آسياب بزرگي ديد، کاروان هزار نفري شتر با بارهاي سنگين، گزمه و شحنه و... کاخي بلند و باشکوه، همه را گفتند مال عميد نيشابور است. مرد، دستار- سربند- پاره يي داشت. از سر برداشت و به سوي آسمان پرت کرد که؛ اي پروردگار اين را هم به عميد نيشابور بخش تا نعمت بر وي تمام کرده باشي، حالا چرا اين مثل را آوردم؟
کشور هفتاد و دو ملت
اينجا هند است

پاکسيما مجوزي

بعضي وقت ها، درست موقعي که براي يک امضا، دو سه هفته معطل شدي، و بعد از جمع آوري کل نامه ها از اداره پليس و تاييد پايان نامه و ويزايي که با هزار بدبختي از ايران گرفتي، در اين گرما، عرق ريزان به دانشگاه آمدي و دنبال آخرين کارهايي بودي که هر کدامش هفت خواني بوده براي خودش، خوشحالي که بالاخره همه چيز تکميل شده و به خودت مي گويي به شادي و سرور مردم در خيابان ها نگاه کن هيچ کس غير از تو نگران چيزي نيست. با سرخوشي به قسمت دانشجويان خارجي مي روي تا نامه ها را تحويل دهي. توي راه اصلاً باورت نمي شد براي يک ثبت نام ساده سه ماه است که معطلي، اما از آنجا که مي داني زمان در هند مفهومي ندارد شانه بالا مي اندازي.

ميز خالي مسوول را که مي بيني خستگي برمي گردد به تنت. به ساعت نگاه مي کني، از يک تا 30/2 وقت ناهار است و يک ساعت و نيم بايد صبر کني. اما قبل از آن روي صندلي زير پنکه سقفي مي نشيني تا کمي خنک شوي که برق ها مي رود. عادت کردي، روزي هفت هشت ساعت برق رفتن يکي از واجبات تابستان است. به حياط دانشگاه مي روي تا در وقت ناهار چيزي بخوري. ساعت 30/2 است و کسي نيامده و به اين فکر مي کني که فقط هنگام ناهار است که آنان بسيار وقت شناسند و حتي يک دقيقه بعد از ساعت يک کاري انجام نمي دهند. مسوول که مي آيد ورقه ها را يکي يکي مي بيند و با هر ورقي که کنار مي گذارد نفس راحتي مي کشي و با هيجان به ورقه آخر در دست قهوه يي تيره زن چاقي که صورتش گرد است و توي تمام انگشت هايش، انگشترهايي از سنگ هاي مختلف دست کرده نگاه مي کني. يک دستش ناخن هاي بلند دارد با لاک هاي قهوه يي رنگ و رو رفته و دست ديگر با ناخن هاي کوتاه و بدون لاک. دليلش را مي دانستي چون با دست بي لاک و ناخن يا غذا مي خورند يا غذا درست مي کنند. زن سرش را بالا مي آورد و نامه آخر را روي ميز مي اندازد. اشتباه تايپي در اسم و حتي عنوان پايان نامه وجود داشت و درست کردن آن يعني روز از نو، روزي از نو. آنجا است که صداي آواز، شادي و بي خيالي مردم خيابان را نه مي بيني و نه مي شنوي. اهميت ندادن به زمان تو را به نقطه جوش مي رساند.

مي خواهي داد بکشي اما نمي تواني تو اينجا غريبه يي. تو در جاي ديگر هستي با مردمي ديگر. اصلاً براي چه آمده بودي؟ مگر در کشور خودت نمي شد همين کار را کرد؟ نفس عميق مي کشي و زمزمه مي کني، چه بگويم... و در لحظه يي همه دوستان و آشنايانت را به ياد مي آوري که توي اين دنيا که خيلي کوچک است پخش و پلا شدند و باز مي پرسي واقعاً چرا؟ شکست خورده همه نامه را جمع مي کني و به اين فکر مي کني که شايد اين سرزمين فقط براي مسافرت و کشف کردن خوب است نه زندگي کردن.

زن با آن صورت گردش به تو لبخند مي زند. دندان هاي سفيدش با اين سياهي هماهنگي ندارد. چشم از او برمي داري، نامه ها را در پوشه سبز توي دستت مي گذاري و همچون سربازي شکست خورده بيرون مي آيي و مي شنوي که زن با صداي بلند به تو مي گويد؛ «نگران نباش، درست ميشه، اينجا هند است.»

اطلاعات دولتي متعلق به کيست
جادي ميرميراني

« ويکي ليکز» سايتي اينترنتي است که اطلاعات «درز» کرده را منتشر مي کند. اگر کسي اطلاعاتي پيدا کند که به شکل معمول افراد به آن دسترسي ندارند، آن را به ويکي ليکز مي دهد تا در آنجا منتشر شود. اين هفته، ويکي ليکز يک فايل 241 مگابايتي بسيار ارزشمند منتشر کرد؛ بانک اطلاعاتي تمام آدرس هاي پستي انگلستان. يعني بانکي که تک تک يک ميليون و 800 هزار آدرس پستي کشور به همراه طول و عرض جغرافيايي و بسياري مشخصات ديگر را شامل مي شود. بدون شک اين بانک ارزش بسياري براي برنامه نويسان وب دارد چرا که مي توانند با استفاده از آن هر آدرس پستي را به مکان جغرافيايي متناظر تبديل کنند يا براي مثال نزديک ترين صندوق پست، دستشويي عمومي و... را به شما نشان دهند. اما نتيجه اصلي کاري که اين هکر کرده، چيز ديگري است. بگذاريد از زاويه يي نگاه کنيم که روزنامه گاردين مدت هاست در کمپين «اطلاعات ما را آزاد کنيد» به اين مساله نگاه مي کند.

فرض کنيد يک روزنامه خريده ايد و بعد از خواندن بخش هاي مورد علاقه آن را به دوست تان داده ايد تا بخواند اما ناگهان يادتان مي افتد ساعت پخش فيلم سينمايي امشب را نگاه نکرده ايد. به شکل منطقي از دوست تان درخواست مي کنيد روزنامه را نگاه کند و ساعت پخش را به شما بگويد اما او جواب مي دهد که براي اين کار بايد پول روزنامه يا حداقل پول صفحه حاوي فهرست پخش برنامه ها را بپردازيد. اين مساله کاملاً به نظر شما احمقانه مي آيد چون صاحب اصلي روزنامه و کسي که پول اوليه آن را داده شما هستيد. حق هم با شما است اما آيا توجه کرده ايد اين اتفاق دقيقاً چيزي است که در مورد اطلاعات توليدشده توسط دولت در حال رخ دادن است بدون آنکه چندان مورد توجه قرار بگيرد؟

به اين فکر کنيد که اطلاعات دولتي از کجا مي آيند؟ دولت علاوه بر فروش منابع ملي، از درآمد مردم ماليات مي گيرد تا اطلاعات مربوط به کشور و عموم مردم را توليد کند و بعد براي به اشتراک گذاشتن بخشي از اين اطلاعات با همان مردم، محدوديت تعيين مي کند يا دوباره پول مي خواهد. اين نه اقتصاد چپ است نه راست، نه سوسياليسم است نه سرمايه داري بلکه تبديل کردن دولت به يک شرکت تجاري است که با داشتن منابع نامحدود و اختيارات قانوني يکسويه، به راحتي شرکت هاي ديگر را از رقابت خارج مي کند. اين کار دو اشکال دارد؛اول دسترسي نابرابر مردم به اطلاعات و انحصار اطلاعات قابل استفاده به شرکت هاي تجاري و منابع داراي قدرت مالي يا روابط اداري و دوم تبديل دولتي که قرار است وظايف غيرانتفاعي را انجام دهد به يک سيستم پول محور که سريعاً شروع خواهد کرد به سنجش زيربخش هايش بر اساس درآمدزايي بيشتر.

چيزهايي مثل اطلاعات دقيق جغرافيايي، آدرس هاي پستي، آمار کشوري، نتايج جزيي راي گيري ها، متن بحث هاي مجلس و سازمان هاي دولتي، نقشه راه ها، اسامي شرکت هاي تجاري و حوزه کار آنها، نظرسنجي ها و تحقيق ها و... اطلاعاتي هستند که با استفاده از منابع متعلق به همه مردم ايجاد شده اند و منطقي نيست که مردم براي دسترسي به بخشي از آنها دوباره پول بپردازند يا از آن بدتر، محدوديت داشته باشند.
عناوين اين صفحه
بامداد مهر
اينجا هند است
اطلاعات دولتي متعلق به کيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام