علي اکبر قاضي زاده

«بامداد مهر» سر خط دومين گزارشي است که نزديک به 40 سال پيش براي يک مجله تربيتي نوشتم. حالا که قرار است مهرورزي راه و رسم روزگار باشد، پس از مدتي که اين ستون معطل ماند، با همين سر خط، از همين راه و رسم مي نويسم.
پس از 20 سال- کم و بيش- سلوک در سر کردن با بچه هاي خوب هموطنم، امسال مهر را با هيچ کلاسي آغاز نکرده ام. غمگينم؟ مي توانم چون هميشه سر را بالا نگه دارم و بگويم؛ نه، شرم را و غرور را اما کنار مي گذارم و مي نويسم؛ آري غمگينم. اشتباه نکنيد. اين غمگيني فقط براي خودم نيست. من اما يکي از بسيارم.
پوشه يي دارم که حالا وزن و حجمي چشمگير دارد. درون پوشه نام و ياد بچه ها را نگه داشته ام؛ بچه هاي دانشگاه آزاد را، بچه هاي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را، دانشجويان دانشکده خبر را، بچه هاي علمي- کاربردي را و بچه هاي مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه را، يادگاري از به ترتيب؛ چهار سال، شش سال، 14 سال، پنج سال و 16 سال ايستادن در برابر اين بچه ها در کلاس ها. غير از اينها هم هستند؛ بچه هاي کلاس هاي کوتاه مدت در تهران و شهرستان ها. يعني دوره هاي کپسولي که تا مي آمدي با چهره ها و چند و چون آمادگي شان آشنا شوي زمان خدا حافظي مي آمد و...
اين را هم محض خنده بنويسم؛ در اين دو دهه هر جا بوده ام سعي کردم کم نگذارم و از دانسته هاي اندکم براي اين بچه ها دريغ نکنم. شيوه کار من واداشتن بچه هاي کلاس به کشف توانايي هايي است که دارند. سعي داشتم کمتر به حفظ کردن و يادگيري هاي شب امتحان - که همان روز هم از ياد مي روند- اهميت دهم. مي دانم بعضي- آنان که چندان دلبستگي به گره زدن زندگي خود با حرفه روزنامه نگاري ندارند، که از بقيه هوشمندتر هستند- اين شيوه را خوش نداشتند. بگذريم.
به خودم زحمت مي دادم. اين زحمت را اما دوست داشتم. از همان اول به خودم زحمت نوشتن جزوه هاي مربوط به کلاس را دادم. براي نمونه از درس «ويراستاري و مديريت اخبار»، منبعي نديدم که به روح اين درس نزديک باشد. از نيمه دهه 70 جزوه اين درس را تدوين کردم که بعد با تجديدنظرهايي کتاب شد و بعد يک بار ديگر هم در چاپ دوم کوشيدم به روز تر شود.
وقتي مهر آموزش گزارش نويسي را به پيشاني من زدند و با افتخار پذيرفتم، کوشيدم خواندني ها و منابعي براي اين مهارت زنده روزنامه نگاري تدارک کنم. تا امروز چهار کتاب در زمينه گزارش نويسي نوشته ام يا ترجمه کرده ام و يکي ديگر در حال آماده شدن است. به علاوه در دو کتاب ديگر، فصلي را به گزارشگري اختصاص داده ام. روي هم در عرصه روزنامه نگاري 10 کتاب از من سابقه انتشار دارد.
چرا اينها را مي نويسم؟ مي خواهم روشن کنم به تعهد و مسووليت حرفه يي که داشتم، عمل کردم، يا سعي کرده ام چنين کنم. مي پرسم؛ يک شهروند در يک سرزمين در اين سياره زخمي در يکي از پنج قاره و يکي از چند صد کشور داراي پرچم و مارش ملي، بايد از چه مسيرهايي بگذرد تا وقتي توانش کاست، مويش سفيد شد و لابد انتظارش بيشتر شد، آن اندازه امنيت اجتماعي داشته باشد که از گذران باقي عمر خود حس نگراني نکند؟ آنان که تازه قلم به دست گرفته اند رغبت مي کنند به مسيري چنين ترسناک و دشوار و چنين بي اعتبار قدم بگذارند؟
چه داشتم مي نوشتم؟ عرض مي کردم امروز از آن دانشکده ها و مرکزهاي آموزشي پرتعداد کمترين انتظاري نمي توانم داشته باشم. يا خداي ناکرده اعتراض کنم که؛ در برابر آن همه نفس که پاي تخته زده ام، شما وظيفه يي نداريد؟ نمي توانم. چون ترتيبي داده بودند که هيچ وابستگي سازماني با آن مراکز آموزشي نداشته باشم. هم خنده دار است و هم گريه آور. تا حدي هم شرم آور. نه؟
در جامعه هاي ديگر که مردم راي مي دهند و اجراييات را به گزينه داراي اکثريت مي سپارند، رسم نيست که آن گزينه، اعضاي حزب ها، گروه ها و چهره هاي مخالف را به جرم «زاويه داشتن» يک سره به درون و بيرون زندگي اجتماعي براند. اينجا اما- پيشتر در اين ستون نوشته ام- ما از سياست بولدوزري پيروي مي کنيم.
مي گويند بابايي در مسير نيشابور کشتزارهاي وسيع و سرسبز ديد. پرسيد؛ اينها مال کيست؟ گفتند؛ مال عميد نيشابور. گله هاي چند 10 هزاري گوسفند و گاو و بز و اسب ديد. از صاحب گله ها پرسيد. گفتند؛ مال عميد نيشابور. آسياب بزرگي ديد، کاروان هزار نفري شتر با بارهاي سنگين، گزمه و شحنه و... کاخي بلند و باشکوه، همه را گفتند مال عميد نيشابور است. مرد، دستار- سربند- پاره يي داشت. از سر برداشت و به سوي آسمان پرت کرد که؛ اي پروردگار اين را هم به عميد نيشابور بخش تا نعمت بر وي تمام کرده باشي، حالا چرا اين مثل را آوردم؟