شنبه، 4 مهر 1388 - شماره 2061
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: پرونده انديشه
سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران

دکتر محمد امين قانعي راد*

پديده دانشگاه را مي توان از زواياي گوناگون بررسي کرد. دانشگاه بر مبناي رويکرد نهادگرا، خود يک نهاد اجتماعي است که در ارتباط پويا و مستمر با ساير نهادهاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي شکل مي گيرد و رشد پيدا مي کند. بر اين اساس دانشگاه و آموزش عالي را نمي توان جدا از زمينه اجتماعي آن مورد ارزيابي و تجزيه و تحليل قرار داد. دکتر مقصود فراستخواه در کتاب تازه خود با عنوان «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران» با اين رويکرد به بررسي تاريخي آموزش عالي و تحولات اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي موثر بر آن مي پردازد. اين کتاب نسبتاً مفصل و 780 صفحه يي که به تازگي به وسيله «موسسه خدمات فرهنگي رسا» انتشار يافته است، کمبود يک نگاه تاريخي و جامعه شناختي به پديده دانشگاه در ايران را براي علاقه مندان به مطالعات آموزش عالي برطرف مي سازد. در اين اثر تحول نهادهاي علم و دانش در جوامع بشري در پنج دوره تمدن باستاني، سده هاي مياني، پس از رنسانس تا روشنگري، پس از روشنگري، و بالاخره دوره چالش هاي پسانوگرايي توصيف مي شوند. هر چند نظام دانشگاهي در جهان غرب سرگذشتي 800 ساله دارد که با سه دوره تمهيد، تکوين و توسعه مشخص مي شود ولي نظام مدرن دانشگاه در ايران داراي تاريخچه يي حدود 80ساله است. به اين ترتيب نويسنده براي بررسي نظام دانشگاهي در ايران به جاي سه دوره تمهيد، تکوين و توسعه به يک تقسيم بندي وسيع تر دست مي زند که از هفت دوره پرفراز و نشيب تعويق و تاخير، تمهيد، تکوين، تاسيس و تشکيل، رشد و تکثير، توسعه ناتمام، و بالاخره از تعطيل و تعويق تا تعديل و چالش هاي توسعه مجدد تشکيل شده است. دوره تعويق و تاخير تاريخي در ايران 700 سال طول کشيده است در حالي که دانشگاه در جهان غرب در اين دوره، دو مرحله تمهيد و تکوين را پشت سر گذاشته است. در قرن نوزدهم يعني در زماني که دانشگاه هاي غربي دوره توسعه خود را مي پيمودند، طي روند اصلاحات اواخر سلسله قاجار دوره تمهيد دانشگاه در ايران فراهم مي شود. مقارن با ادامه توسعه نظام دانشگاهي در جهان، يعني در زمانه عبور از قرن 19 به قرن 20، در ايران عصر مشروطه دوره تکوين اوليه دانشگاه آغاز مي شود. در دوره پهلوي اول اولين دانشگاه تاسيس و تشکيل مي شود. دوره پهلوي دوم و بعد از دهه هاي 30 و 40 شمسي دوره رشد و تکثير دانشگاه و آموزش عالي است. اين توسعه در اواخر دهه 50 خورشيدي با سال هاي منتهي به انقلاب به گونه يي ناتمام باقي مي ماند. در هفتمين دوره سرگذشت دانشگاه در ايران که مقارن با رويارويي دانشگاه هاي توسعه يافته جهان با چالش هاي پسانوگرايي است ما با چالش ها و افت و خيزهاي دانشگاه و آموزش عالي در دوره انقلاب اسلامي مواجه مي شويم.

اين اثر در فصول هشت گانه خود تحول نهادهاي علم، دانش و دانشگاه در ايران را با نگاهي به تحولات اين نهادها در جهان از جوامع سومر و کرت تا جامعه دانش بنياد کنوني مورد بررسي قرار مي دهد. خواننده در هر کدام از اين فصول با وضعيت نهادهاي آموزش عالي در ايران به طور تطبيقي و در مقايسه با جوامع غربي آشنا مي شود. با مراجعه به منابع معتبر و اسناد تاريخي در هر يک از اين دوره ها موانع اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي رشد فن و دانش و تقاضا براي آن يا عوامل موثر بر رشد نسبي دانش و آموزش مورد بحث قرار گرفته است. گستره اين کتاب از لحاظ زماني- تاريخي و از حيث انواع عوامل و موانع موثر بر رشد يا توقف و رکود دانش و فعاليت هاي دانشگاه بيش از آن است که بتوان در اين معرفي مختصر به همه آن پرداخت. اما شايد نيم نگاهي به برخي از فرازهاي پراهميت کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران» بتواند نمونه هايي از پهنا و ژرفاي اين پژوهش را به دست دهد.

دشواري ها و محدوديت هاي ساختاري کشور در دوره باستاني به عنوان موانع مستحکمي بر سر راه رشد نهاد علم قرار داشتند. اقتصاد شبانکاره و ايلياتي برخلاف اقتصاد بازرگاني و شهري فرصت، فراغت و انگيزش و تقاضا براي يادگيري و آموختن به وجود نمي آورد. کار حکومت ها نيز اغلب به مطلقگي کشيده مي شد و چنان روح سپاهي گري بر آنها غلبه مي يافت که براي کار مديريت، تدبير و گسترش علم مناسب نبود. نجباي ماد و پارس بيشتر تربيت نظامي داشتند و بسياري از امور مربوط به اداره حکومت به دبيران و محاسباني از ساير ملت ها سپرده مي شد. در دوره ساساني دين با دولت درآميخت و زمينه هاي موجود تنوع و تسامح را در رسم کشورداري به کلي به هم زد. بر اثر مداخلات و نفوذ موبدان در دستگاه تصميم گيري سياسي، روش حذف خونين دگرانديشان مرسوم شد. اين موبدان در قتل ماني به دستور بهرام، قتل مزدک به دستور قباد و قتل عام انبوهي از مزدکيان به دستور خسرو انوشيروان نقش فراواني داشتند. مجموعه يي از عوامل از اقتصاد ايلاتي و شباني تا منازعات داخلي، ضعف فعاليت صنفي، روحيه سپاهي گري، تلقي بازار به عنوان کانون دروغ، ناامني، ساختار سياسي فاسد و خودکامگي حکومت از موانع رشد موثر بر کاهش رشد فن و دانش و تقاضاي اجتماعي براي آن بود. اما در برخي ديگر از جوامع باستان چون کرت رشد اقتصادي فعال شهري، رشد طبقه متوسط مستقل از دولت، پيشرفت تقسيم کار اجتماعي، ارتباط گسترده با ساير ملل و فرهنگ ها، رسميت يافتن نسبي تنوع فرهنگي، ساز و کارهاي دموکراتيک قلمرو سياسي چون وجود هيات منتخب اشراف، دادگستري و آيين داري، امنيت و فسادپذيري اندک دولت به رشد تقاضا براي آموزش و يادگيري فن و دانش ياري مي رساند. با وجود اين در اواخر حکومت ساسانيان، برخي عوامل اجتماعي مناسب به تحرک روح علم و فناوري و ظهور و بروز قابليت هاي ايرانيان انجاميد. در اين دوره تمايل براي صلح با روم و تلاش براي ايجاد ثبات سياسي و امنيتي نسبي و نيز گسترش تشکيلات دولت و پيدايش طبقه دبيران و نياز به تخصص هايي مثل رياضيات و حسابداري براي انجام امور ديواني چون محاسبات و خزانه داري از عوامل سياسي مساعد رشد علم بودند. در عهد خسرو ساساني که با تاسيس دانشگاه جندي شاپور مشخص مي شود، کتب يوناني و هندي ترجمه مي شوند و دانشمندان و پژوهشگران از نقاط مختلف جهان به اين دانشگاه روانه مي شوند و عوامل فرهنگي چون آشنايي ايرانيان با دستاوردهاي فکري و علمي ساير اقوام و ملل و آميزش با اتباع ملل و اديان ديگر همراه با رواداري نسبي حکومت بر رشد نسبي دانش در اين دوره تاثير مي گذارند.

دانشمندان ايراني و مسلمان در سده هاي مياني علاوه بر اخذ و ترجمه تجارب تمدني دوره باستاني، نقش تفکر و خلاقيت خود را نيز بر آن زدند و به بسط و بازتوليد ذخاير تمدني پرداختند. اما اين درخشش علمي رخدادي مستعجل بود به گونه يي که سنت هاي فکري علمي و عقلاني اين دوره نتوانست تداوم و تعميق و استقرار پيدا کند. سرانجام جزميت هاي تعصب آلود مذهبي سر برآوردند و موجب تکفير امثال زکرياي رازي شدند. پيدايش استبداد سلطاني نيز دانشمندان را تحت کنترل و استيلاي سلاطين قرار داد. در اين دوران پيوند شديد ميان مذهب و سياست، ابتدا اختلافات فرقه يي و مذهبي را به صحنه هاي سياسي و سپس به قلمروهاي فعاليت علمي کشاند. غزنويان بر مبناي تعصب سني خويش به آل بويه شيعي به تقابل پرداختند ولي در اين مجموعه دانشمنداني در حوزه هاي نجوم، تاريخ و طب نيز که در حواشي قدرت آل بويه فرصت فعاليت علمي پيدا کرده بودند، توسط قدرت خشونت آميز غزنوي در قرن 11 سرکوب مي شدند و کتاب هاي آنان سوزانده مي شد. کندي، فارابي، ابن سينا، بيروني، رازي، خيام، ابن رشد، خواجه نصير و ابن خلدون نمونه هايي از نمايندگان برجسته حوزه تمدني ايران و اسلام در سده هاي مياني هستند که اغلب در معرض شرايط ناامني، تهاجمات بيروني، تعارضات دروني،

هرج و مرج و استبداد، خشونت و تعصبات اجتماعي و فرهنگي قرار داشتند. همين شرايط موجب زوال و کاهش کيفيت فعاليت هاي علمي شد. رشد و افول علم در جامعه ايراني دوره ميانه روايت گسترده يي دارد که نويسنده اين سطور نيز در کتاب «جامعه شناسي رشد و افول علم در ايران» به آن پرداخته است.

ساختارهاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه ما در دوره يي از رنسانس تا روشنگري، که دوره تکوين دانشگاه در جهان است، نيز موجب تعويق و پس افتادگي تحولات علمي و نهاد دانشگاه مي شود. در اين دوره سنت هاي تعليمي غرب که در قرون وسطي عمدتاً سيرت مذهبي و کليسايي داشتند، مورد انتقاد قرار مي گيرند و رشد و توسعه پيدا مي کنند. سنت هاي تعليمي تحت تاثير تحرک بازرگاني و ارتباط با ساير ملل و فرهنگ ها از سوي طبقات جديد به چالش کشيده شدند و به تدريج آرا و رويکردهاي تازه يي به وجود آمد و از دل حوزه هاي سنتي دانشگاه هاي سوربن، آکسفورد و کمبريج شکل گرفتند. اما در ايران اين تداوم و تحول انباشتي روي نداد و سنت هاي آموزشي و حوزه هاي سنتي در رکود اقتصادي و فروبستگي فرهنگي جامعه باقي ماندند و تحولي نيافتند و به صورت درون زا به نهادهاي جديد دانشگاهي تبديل نشدند.

اما در قرن نوزدهم و با يک تاخير 700ساله جامعه ايران وارد مرحله «تمهيد دانشگاه» مي شود. در طول قرن نوزدهم در حالي که دانشگاه ها در جهان با الگوهاي مختلفي توسعه يافتند، هيچ نهاد دانشگاهي در ايران شکل نگرفت و فقط بذرهاي اوليه مفهوم علم و آموزش مدرن افشانده شد. نخستين آشنايي نخبگان ايراني با علوم و فنون جديد، آغاز نوسازي دولتي، اعزام محصل به خارج، تاسيس مدارس و پيدايش نخستين انجمن آموزشي و علمي در اين دوره اتفاق افتاد. آمادگي اوليه يکصد سال طول کشيد و در اين دوره تدريجاً زهدان اجتماعي براي تکوين اوليه دانشگاه مهيا شد. درخواست معلم از خارج و اعزام محصل به خارج، ترويج ايده تاسيس نهادهاي نوين آموزشي از طريق ارتباطات جديد، تاسيس نخستين نهادهاي جديد آموزشي توسط اقليت هاي ديني، تاسيس نهادهاي آموزشي توسط نخبگان اصلاح طلب، اختصاص يافتن وزارتخانه يي براي علوم و آموزش هاي جديد، و سرانجام تاسيس نهادها و انجمن هاي جديد آموزشي توسط بخش غيردولتي مراحل شش گانه از سوانح و سرگذشت دانشگاه در اين صدساله را تشکيل مي دهند. به قول فراستخواه در اين دوره کنشگران ايراني به عنوان ديرآمدگان تجدد و توسعه، تعطيلات تاريخي خود را پشت سر گذاشتند تا با امتناع ساختارهاي خود درگير شوند و در فاصله يي زياد با قافله کشورهاي صنعتي به راه بيفتند. در عصر مشروطه در کنار همه موانع موجود شور ملي براي مشارکت در آموزش عمومي شکل گرفت و نمايندگان انجمن هاي ملي براي پيگيري امر آموزش عمومي، انجمن معارف را تشکيل دادند و در محل انجمن هاي ملي کلاس هاي آموزشي موردي تشکيل شد. در سال 1289 شمسي قانون اساسي معارف به تصويب مجلس رسيد و در همان سال توسط وزارت معارف چند مدرسه ابتدايي و متوسطه و نيز دارالمعلمين مرکزي تاسيس شد.

اما اولين دانشگاه يعني دانشگاه تهران در سال 1313 به عنوان بخشي از طرح نوسازي در دوره پهلوي اول تاسيس شد. با تاسيس دانشگاه در اوايل دهه دوم حکومت پهلوي، بستري فراهم شد که کساني چون اقبال آشتياني، حسابي، فروزانفر، رضازاده شفق، علي اکبر سياسي، علينقي وزيري، غلامحسين رهنما و... به فعاليت علمي و آموزشي مشغول شوند. در اين دوره هر چند با ظهور هر چه بيشتر خودکامگي، عناصر روشنفکري تجددخواه حذف و برکنار مي شوند ولي همزمان در نظام اداري و دانشگاه طبقه جديدي از روشنفکران ناراضي شکل مي گرفتند. در اين دوره، مجموعه نهادهاي فرهنگي، آموزشي، علمي، ادبي و هنري به شرط عدم مخالفت سياسي با رضاشاه مي توانستند در مسير تجدد و فرهنگ ملي و پيشرفت علمي ذهني فعاليت کنند. تحولات نهاد سياسي در اين دوره، از يک جهت به رشد جنبش نوين آموزش عالي کمک مي کرد و از جهت ديگر لطمه مي زد. از يک سو ثبات و امنيت برقرار مي ساخت، تجدد و ايران زدايي را گسترش مي داد، الگوها و ارزش هاي علم، فناوري و آموزش نوين را تبليغ مي کرد و به نوسازي کشور و صنعتي کردن آن مي پرداخت و از اين رهگذر، به ايجاد مدارسي جديد، دانشسراها و دانشگاه تهران اقدام کرد و از سوي ديگر تحول نهاد سياسي در اين دوره که ساختي به شدت بسته و منقبض پيدا کرده بود و سيستم مشاوره و عوامل خود را مثل مجلس و دولت بي خاصيت و ناکارآمد ساخته بود، لطمه هاي بسياري به فرآيند رشد درون زاي نهادهاي علمي و آموزشي وارد آورد. در سيستم بسته و خودکامه و ديوان سالاري متمرکز، زمينه و امکان تعامل و گفت وگو با ديدگاه هاي انتقادي کارشناسان و خبره هاي دانشگاهي و استفاده از آن در عقلاني کردن تصميمات و برنامه ها وجود نداشت؛ در اين دوره نقش حمايتي و نظارتي دولت و وزارت معارف به اقتداري همه جانبه تبديل شد. آموزش به گونه يي تبليغ و اجرا و هدايت مي شد که وفاداري ايدئولوژيک به سياست حاکم و راس هرم قدرت را القا کند و اين به آزادي علمي و استقلال آکادميک و هويت صنفي و مدني دانشگاه به عنوان اتحاديه يي ميان دانشجو و استاد لطمه مي زد؛ «در اين دوره براي استاد، سر کلاس حق اظهارنظر عملي و کارشناسي مربوط به درس که با سياست حاکم مغايرتي داشته باشد، وجود نداشت. براي نمونه در سال 1318 سهام الدين غفاري استاد حقوق دانشگاه تهران به جرم انتقاد علمي از مسائل اقتصادي کشور و ايراد کارشناسي به مسير راه آهن بازداشت شد. وقتي درباره اظهارنظر علمي چنين واکنش تندي باشد، تکليف مخالفان معلوم است. محسن جهانسوزي دانش آموخته حقوق دانشگاه تهران به سبب مخالفت با رضاشاه و فعاليت سياسي به همراه 86 نفر ديگر دستگير شد و از اين تعداد برخي اعدام شدند.» در اين دوران نهادهاي دانشگاهي بيشتر از بالا و توسط نخبگان حاکم سياسي تاسيس مي شدند بنابراين نتوانستند به عنوان پديده هاي دروني و برآمده از متن جامعه، بخش هاي غيردولتي، بازار و نهادهاي مدني و حرفه يي تکوين پيدا کنند. دانشگاه به جاي اينکه از نقد و تحول و توسعه نهادهاي تعليمي دروني تکوين پيدا کند، بيشتر به صورت انتقال از بيرون ظاهر شد.

پروژه دانشگاه تهران در دوره تاسيس از يک سو با نقاط قوت و قابليت هاي درخور توجهي آغاز شد و از سوي ديگر ضعف هاي ساختاري عمده يي داشت. نقاط قوت دانشگاه اين بود که علاوه بر آموزش به عنوان محلي براي پژوهش و توليد علم نيز تعريف شده بود. براي دانشگاه منابع مالي متعددي پيش بيني شده بود. دانشگاه و شوراي آن داراي اعتبار و اختيارات آکادميک بود؛ شاخص تعداد دانشجو به استاد وضع مطلوب و تک رقمي داشت. امکان جذب استادان خارجي وجود داشت و دانشگاه به روي علما و دانشمندان داخل و خارج باز بود. رويکرد کاربرد دانش در زندگي و آموزش معطوف به حل مساله و پاسخگويي به تقاضاها و اولويت هاي جامعه از آغاز در دانشگاه تهران جايگاه و اهميت داشت. اگر دانشگاه در کشور مقداري تحول و پويايي پيدا کرد، مرهون عوامل مزبور بود اما ضعف هاي ساختاري عمده يي چون وابستگي دانشگاه به پروژه نوسازي دولتي، پايين بودن نسبت دانشجويان به کل جمعيت و نارسايي هاي برنامه ريزي آموزشي دانشگاه و رابطه آن با نيازها و اولويت هاي جامعه نيز از ابتدا در کار دانشگاه وجود داشت که ضمن کاهش دادن کارکرد مثبت قابليت هاي يادشده، به رشد و پويايي دانشگاه لطمه مي زدند.

فراستخواه در فصول هفتم و هشتم اثر خود به ترتيب حدود 200 و 250 صفحه به سوانح دانشگاه در دوره پهلوي دوم و دوره انقلاب اسلامي مي پردازد. در فصل هفتم، فراز و فرود دانشگاه جديدالتاسيس ايراني در دوره پهلوي دوم را همچنان از طريق ارزيابي تحولات اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي اين دوره توضيح مي دهد. فراستخواه روند تحولات اجتماعي و تاثير آن بر فرآيندهاي آموزش عالي و زندگي دانشگاه در سال هاي 1357-1320 را در دو دوره تکثير و سپس توسعه ناتمام بررسي مي کند. او پس از بررسي برنامه هاي عمراني اول تا چهارم و توجه به مقولاتي چون نخستين خاستگاه دوره تکثير آموزش عالي، مشکلات بي ثباتي و کوتاهي عمر مديريت و آسيب پذيري استقلال دانشگاهي، آغاز رشد کمي آموزش عالي با نابرابري هاي جنسيتي و قوميتي به صورت نامتوازن و بدون تقاضاگرايي، رشد کمي آموزش عالي در سراشيبي ثبات سياسي و مدرنيزاسيون دولتي، موانع بازدارنده و عوامل موثر در روند تکثير، بررسي برخي از شاخص هاي آموزش عالي، توزيع نامتناسب رشته ها و برنامه هاي آموزشي و عدم تناسب آن با نيازها و تقاضاهاي واقعي مي پردازد و سرانجام «طرح ناتمام توسعه دانشگاه» در سال هاي 1357-1352 را به بحث مي گذارد. اين فصل با اين پرسش به پايان مي رسد که چرا دوره توسعه دانشگاه ناتمام ماند؟ پاسخ او به اين پرسش را مي توان در همراه نبودن توسعه دانشگاه با توسعه سياسي خلاصه کرد. همان طور که فراستخواه مي گويد، حکومت پهلوي دوم دانشگاه ها را رونق و گسترش مي داد ولي نتوانست زمينه مساعدي براي مشارکت جويي سياسي دانشگاهيان فراهم آورد. اين از تضادهاي ساختاري حکومت پهلوي بود که از يک سو بخشي از دلارهاي نفتي را به گسترش تاسيسات دانشگاهي اختصاص مي داد، خدمات ارزان و رايگان در آنجا ارائه مي کرد و به تعداد دانشگاه ها و دانشجويان و تسهيلات آنها فخر و مباهات مي کرد، از سوي ديگر، ساواک را در کمين همين دانشگاهيان و پليس را بر بالاي سرشان مي نشاند و مقداري تظاهرات و شعار و مطالبه سياسي از سوي دانشجويان زود از کوره درمي رفت و با اين کار خود سال به سال بر لهيب مبارزه جويي و راديکاليسم بالقوه در فرهنگ و رفتارشناسي اين جامعه خصوصاً در قشرهاي جوان دانشگاهي آن دامن مي زد. متاسفانه هشدارهاي دانشگاهيان و روشنفکران موجود در داخل نظام نسبت به پرهيز از مداخله پليسي و امنيتي در پرديس دانشگاه و تاکيد بر ملايمت با مشارکت جويي و روحيه نقادي قشرهاي دانشگاهي و دانشجويي طي چند دهه جدي گرفته نشد و از اين گذشته با ظاهر شدن علائم نارضايتي، هيچ گونه مطالعه علمي و روشمندي درباره نگرش ها، رفتارها و خواسته هاي دانشگاهيان و دانشجويان صورت نگرفت و نتيجه اين شد که مطالبات متراکم و نارضامندي هاي فشرده، يکباره از دانشگاه ها فوران کرد و همراه با عوامل نهادي ديگر به تحولاتي انجاميد که توسعه دانشگاه را ناتمام گذاشت.

فراستخواه در آخرين فصل از سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران و همچون ساير فصول با رويکردي جامعه شناختي و نهادگرا دوره هفتم تحولات آموزش عالي ايران در بعد از انقلاب اسلامي را در پيش روي خواننده قرار مي دهد.

اين فصل که با بررسي الگوهاي دانشگاهي در جهان در اوايل دوره شروع مي شود، با تحولات نهادهاي ايراني در بعد از انقلاب اسلامي و از جمله انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها، تعويق برنامه هاي توسعه در دهه اول و لطمه آن به برنامه هاي کلان بخشي آموزش عالي، برنامه ريزي درسي علوم انساني و موضع اسلامي شدن اين علوم، تاثير مراجع بيروني و دولتي موازي بر دانشگاه و نقش ابهام آميز بخش خصوصي و غيردولتي در آموزش عالي مي پردازد و شاخص هاي آموزش عالي در پايان دهه اول انقلاب و در دوره تعديل نسبي سياست ها طي دهه دوم انقلاب را مطرح مي کند. خواندن اين فصل خواننده را بيش از پيش با ارتباط و گره خوردن سرگذشت دانشگاه ايراني با جامعه شناسي سياسي آشنا مي کند. دانشگاه ايراني در درون دولت به وجود آمد و شکست دولت و مدرنيزاسيون دولتي در قبل از انقلاب، سبب شد توسعه دانشگاه ناتمام بماند. سپس دانشگاه ايراني رسالت نقد اجتماعي خود را يکسره در خدمت انقلاب قرار داد و اتفاقاً از نخستين نهادهايي بود که پس از پيروزي انقلاب با سوانح جدي رو به رو شد و اين شکست دوم بود. پس از دولت نوسازي و تلاش انقلابي براي اسلامي سازي، سومين چالش جامعه سياسي ايران اصلاحات بود که در آن انتظار مي رفت با تعديل روش ها و سياست ها و رفتارهاي دولت ديني و انقلابي، براي دانشگاه نيز فرصت و امکان استقلال و آزادي علمي و توسعه مجدد فراهم بيايد. در نيمه دهه 70 بسياري از عقلا به اين نتيجه رسيدند که رشد نسبي هشت سال پيش را با گذاري مسالمت آميز براساس پارادايم اصلاح به توسعه پايدار و همه جانبه سوق دهند، اما اين به تعامل مثبت دولت و جامعه مدني و روش هاي متعادل و انعطاف پذيري و شکيبايي سياسي نياز داشت، چيزي که فرهنگ سياسي ما هنوز با آن بيگانه بود و در نتيجه با شکست اصلاحات مواجه شد. در چنين زمينه يي از تحولات نهادها و از جمله نهاد سياست است که مي توان وضعيت نهاد علم، آموزش عالي و دانشگاه را در سال هاي دهه هاي سوم و پس از آن مورد مطالعه قرار داد؛ مطالعه يي که انتظار مي رود فراستخواه در ويرايش هاي بعدي کتاب خود بيش از اين به آن بپردازد.

*جامعه شناس

چرا دانشگاه مهم است

گسترش آموزش عالي نهضتي جهاني است که حد و مرز نمي شناسد. اين رويکرد باعث شده آموزش عالي به عنوان يک نقطه کانوني که پيشرفت جوامع را در ساير زمينه ها تسريع مي کند توجه بسياري را به خود جلب کند. به همين خاطر کشورها بر آن شدند نظام آموزش عالي خود را تا سرحد توان گسترش دهند. از اين رو، درک اهميت آموزش عالي از سوي کشورهاي جهان باعث شده توسعه آموزش عالي در اولويت سياستگذاري هاي آموزشي آنها قرار گيرد به طوري که تعداد دانشجويان جهان از 13 ميليون نفر در سال 1960 با بيش از 10 برابر افزايش به 136 ميليون نفر در سال 2006 افزايش يافته است.


احمدرضا روشن*

با وجودي که 75 سال از تاسيس اولين دانشگاه در ايران مي گذرد اما متوني علمي و تحقيقي که مبحث «دانشگاه در ايران» را به بررسي جدي بگذارد، بسيار اندک است. کتاب تازه منتشرشده «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران» به همت محققي فرهيخته، جاي خالي منابع اصيل در زمينه بررسي جامع آموزش عالي ايران را پر کرده است. اين کتاب با رويکردي تاريخي- نهادي وضعيت آموزش عالي ايران را با توجه به تحولات اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي کشور و در ريزبينانه ترين سطوح به بحث مي گذارد. دلايل اهميت دانشگاه و آموزش عالي مواردي است که به صورت مجمل ارائه مي شود.

منافع اقتصادي دانشگاه

به طور کلي، دانايي موتور اصلي رشد و ايجاد ثروت در دنياي امروز است و بيش از عوامل سنتي، نظير کار و سرمايه، در توسعه ملي نقش دارد. تنها در صورت دروني شدن علم، فناوري و مجموعه يي از دانايي هاست که مي توان به جايگاه مناسبي در صحنه بين المللي دست يافت و قدرت رقابت را براي ورود به بازارهاي جديد افزايش داد. در کشورهاي در حال توسعه که نهادهاي علمي زيادي خارج از دانشگاه وجود ندارد، دانشگاه مهم ترين محور علمي و عملاً مهم ترين پايگاه رشد علم است. همچنين دانشگاه ها اصلي ترين موسساتي هستند که در نيروي کار، ظرفيت سرمـايه دانش ايجـاد مي کنند، مي توانند اقتصاد دانش پايه را حمايت کنند و در زمينه زايش دانش نو و انتقال تکنولوژي فعاليت کنند. جوامع به گونه يي تغيير شکل داده اند که دانش ها به سرعت گسترش يافته و به عنوان موتوري براي توسعه عمل مي کنند. بنابراين موسسات آموزش عالي نقش مهمي در توسعه و تقسيم معلومات دارند. اغلب اقتصاددانان معتقدند آموزش و مهارت شرط لازم براي نيل به رشد اقتصادي است. سرمايه گذاري در آموزش عالي از يک سو قدرت توليد نيروي کار را افزايش مي دهد و از سوي ديگر و به دنبال آن، بهره وري ماشين آلات را افزايش مي دهد. هزينه کردن براي دانشگاه ها تنها به منظور کسب مدرک نيست بلکه آموزش عالي پايه اصلي اقتصاد است.کشورهاي در حال توسعه به افراد متخصص و با آموزش سطح بالا نياز دارند تا بتوانند خود را با شرايط اقتصاد مبتني بر دانش وفق دهند. بدون افزايش کيفيت و کميت آموزش عالي، به سختي مي توان احتمال داد که کشورهاي فقير و در حال توسعه جهان از ميدان پررقابت شرايط جديد جهاني سربلند بيرون آيند. همچنين براي آنان دشوار خواهد بود تا از مزايا و منافع جهاني شدن دانش بهره جويند. همه اين استدلال ها يک پيام روشن دارد؛ضرورت گسترش آموزش عالي.

عدالت

عدالت همواره يکي از اصلي ترين اهداف جوامع بوده است. از سوي ديگر دانش مردمي ترين منبع قدرت است. هم اکنون آموزش عالي بيش از هر زمان ديگري محرک رشد اقتصادي کشور هاست و به همان ميزان در برآورده کردن آرمان هاي اقشار کم درآمد جامعه و سهيم کردن آنان در فرصت هاي اقتصادي و اجتماعي اهميت دارد چرا که تحقق اين آرمان ها براي پيشبرد اهداف سياسي و تحکيم روابط اجتماعي براي دولت ها از اهميت زيادي برخوردار است.آموزش عالي به مثابه يک آسانسور اجتماعي، اصلي ترين وسيله ارتقا و تحرک اجتماعي فرزندان متعلق به اقشار پايين جامعه يا گروه هاي محروم است. از اين رو، دسترسي به آموزش عالي يکي از مهم ترين عوامل در بهبود وضعيت عدالت در جامعه محسوب مي شود. به علاوه، اهداف کارايي و عدالت (که معمولاً فرض مي شود در تضاد با يکديگر هستند) را مي توان به طور همزمان با سرمايه گذاري آموزشي به ويژه در آموزش عالي تامين کرد.

ارزيابي جامعه

معمولاً براي آموزش عالي رسالت هايي همچون تامين نيروي انساني متخصص، توليد علم و گسترش مـرزهاي دانش عنوان مي شود. اما در ايران از آموزش عالي بسيار بيش از اين توقع مي رود. در ايران، آموزش عالي نهادي است که انتظار مي رود بيش از هر نهاد ديگري در تحول ساختارها و نهادهاي اقتصادي و اجتماعي تاثير گذارد و در جهت توسعه کشور عمل کند. از دانشگاه ها خواسته مي شود به نحو فزاينده يي در سازندگي و پيشرفت جامعه نقش موثري داشته باشند و متخصصان، مديران، دانشمندان و هنرمندان توانايي آموزش دهند. لازمه بر عهده گرفتن اين مسووليت ها ارزيابي مستمر امور جامعه در حوزه هاي مختلف اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي است. ارزيابي يکي از مهم ترين ابزارها براي ارتقاي پاسخگويي در جامعه است. نظام آموزش عالي نه تنها بايد عملکرد خود بلکه کاستي ها و چالش هاي پيش روي محيط پيرامونش را نيز رصد کند.مي توان گفت در شرايط جديد جهاني، علم مسووليت عمومي رفاه بشريت را بر عهده دارد. آموزش عالي طي سده هاي گذشته به طور گسترده استعداد و قابليت خود را براي انطباق، تحول و انجام تغييرات و پيشرفت در جامعه به ثبوت رسانده است. واقعيت اين است که هيچ کشوري بدون داشتن موسسات آموزش عالي و پژوهشي مناسب و اعضاي هيات علمي مجرب، که موجب به وجود آمدن قشري نقاد، ماهر و تعليم ديده مي شوند و به ارزيابي مستمر جامعه مي پردازند و نسبت به مسائل و مشکلات آن راه حل ارائه مي دهند، نمي تواند به توسعه دورن زا و پايدار دست يابد.

منافع اجتماعي دانشگاه

بودجه اختصاص داده شده به بخش آموزش عالي، نبايد به صورت يک هزينه، بلکه بايد به شکل يک سرمايه گذاري درازمدت تلقي شود. آثار مثبت آموزش عالي به شکل کاهش ميزان بيکاري، سلامت بهتر، کاهش ميزان جرائم، همکاري بيشتر اجتماعي، افزايش بازگشت ماليات و ساير اثرات اقتصادي منعکس مي شود. افزايش دانش آموختگان دانشگاهي زمينه اختراع، اکتشاف و نوآوري را افزايش مي دهد. تحصيلات دانشگاهي امکان توليد و انتقال فناوري را سهولت مي بخشد و هزينه هاي اجتماعي از قبيل هزينه دستگاه قضايي، انتظامات و پليس را کاهش داده و منافع اجتماعي مانند ارتقاي سطح بهداشت و محيط زيست و کنترل رشد جمعيت را افزايش مي دهد. به علاوه، تحصيل در دانشگاه قدرت تفکر را در جوانان بارور کرده و پرورش مي دهد. بنابراين منافع آموزش عالي را فقط نبايد از دريچه تنگ هرينه - فايده اقتصادي مشاهـده کـرد. گسترش آموزش عالي براي ساختن جامعه يي بهتر و انساني تر، لازم است.منافع عمومي آموزش عالي شامل مشارکت دانش آموختگان در توسعه اقتصادي، بالا رفتن اهميت ارزش هاي بشري در جـامعه، تقويت مردم سالاري و ثبات سياسي، روشن بيني اجتماعي و ارتقاي کيفيت عمومي زندگي است. افرادي که معتقد به تفوق منافع اجتماعي آموزش عالي بر منافع شخصي آن هستند مي گويند از آنجا که عموم مردم از فوايد آموزش عالي فايده مي برند، پس همگي بايد هزينه هاي آن را بپردازند. پس از آنجا که آموزش عالي داراي آثار و منافع خارجي است بايد مورد حمايت دولت و ماليات دهندگان قرار گيرد. دولت ها بايد بر کمک هاي مالي خود به بخش آموزش عالي به عنوان عنصر حياتي پيشرفت اقتصادي بيفزايند، چرا که منافع حاصل از سرمايه گذاري در آموزش عالي به جامعه بازمي گردد و آموزش عالي محق دريافت بودجه بيشتري است. گرچه نبايد اين را هم ناديده گرفت که سرمايه گذاري در سطوح اول (ابتدايي) و دوم (متوسطه) آموزشي لازم است چرا که اين امر موجب مستحکم تر شدن پايه هاي آموزش عالي مي شود و کيفيت آن را افزايش مي دهد. به عبارت ديگر، اين سه بخش، مکمل يکديگرند و نه در جهت خلاف يکديگر.دانشگاه ها توليد کننده و انتقال دهنده ثروت فرهنگي و تجارب علمي هستند که متعلق به تمام انسان ها و نوع بشر است. از اين رو، لازم است بينش ما نسبت به نقش و اهميت آموزش عالي به ويژه در مورد کشورهاي در حال توسعه تغيير کند. آموزش عالي يک کالاي لوکس نيست. آموزش عالي براي بقاي کشورها يک شرط اساسي است. در دنياي جديد، آموزش عالي (همانند آموزش ابتدايي و متوسطه)، نوعي آموزش پايه محسوب مي شود.

منافع فردي

به طور کلي براي افرادي که در جايي مشغول به کار نيستند، آموزش ديدن در سطح بالاتر، مطمئن ترين راهي است که آنها را قادر مي سازد با شرايط برابر به عنوان يک شهروند مشارکت جو، ورود خود را به عرصه اجتماع و اقتصاد اعلام کنند.به همراه تحولات اقتصادي قرون اخير در سطح جهان، تحولات اجتماعي زيادي نيز صورت گرفت که از جمله اين تحولات، عمومي شدن آموزش و گسترش آموزش عالي است. با پيشرفت و گسترش بخش هاي مختلف اقتصادي (صنعت، کشاورزي و خدمات) نياز به افراد متخصص براي گرداندن اين بخش ها به شکل روزافزوني خود را نشان مي داد و دارندگان اين تخصص ها که عموماً در دانشگاه ها پرورش مي يافتند به دليل نياز اجتماعي و اهميت حرفه شان از مزاياي زيادي از جمله درآمد بيشتر، نرخ بيکاري کمتر، اوقات فراغت بيشتر و منزلت اجتماعي بالاتر برخوردار شدند.بنابراين برنامه ريزي براي ورود به دانشگاه يکي از اصلي ترين اهداف فردي زندگي در جوامع مدرن محسوب مي شود و ارزش آن را دارد که افراد براي آن وقت صرف کنند. دستيابي به مدرک دانشگاهي امکان دسترسي به فرصت هاي بيشتر را فراهم مي کند. از اين رو دانشگاه ها و موسسات آموزش عالي کشورها با خيل جواناني مواجه مي شوند که تضمين آينده خود را در آموزش عالي مي جويند. براي بسياري از دانشجويان و خانواده هاي آنان، حضور در محيط و فضاي دانشگاه ها اقناع کننده است. در اين محيط، امکان شناخت افراد فرهيخته، لذت بحث و مصاحبت با استادان و بزرگان علم و دانش، زندگي اجتماعي پرنشاط دانشجويان و همسن و سالان، استفاده از امکانات ورزشي و فعاليت هاي فوق برنامه، گردش علمي و کسب تجارت ارزشمند فراهم مي شود.موسسات آموزش عالي بنگاه هاي حداکثرکننده سود نيستند. از آنجا که وظيفه افزودن بر سرمايه هاي انساني هر جامعه يي را دانشگاه ها بر عهده دارند لذا منافع (مستقيم و غيرمستقيم) آن نصيب همه افراد و گروه هاي جامعه مي شود. واضح است که آموزش عالي به تنهايي نمي تواند در توسعه کشورها موثر واقع شود، اما اهداف و پيامدهايي دارد که مي تواند فرآيند توسعه را تسريع کند.در شرايط جديد جهاني، آموزش دانشگاهي به يک پيش نياز براي دستيابي به پيشرفت هاي اقتصادي و اجتماعي بعدي تبديل شده است. از اين رو «آموزش عالي براي همه» نخستين و مهم ترين هدف سياست تعليماتي بسياري از کشورها قرار گرفته است. بديهي است مفهوم «آموزش عالي براي همه» اين نيست که همه افراد بايد تحصيلات دانشگاهي داشته باشند بلکه منظور، ايجاد حقي است براي افرادي که تمايل و استعداد لازم را براي برخورداري از آموزش عالي دارند. حالت ايده آل اين است که راهيابي به تمامي اشکال آموزش عالي بايد براي تمامي کساني که تحصيلات متوسطه را به پايان رسانده اند يا حائز شرايط هستند بدون توجه به سن، جنس و ساير ويژگي هاي اجتماعي آنها آزاد و آسان باشد و دسترسي به آموزش عالي به مثابه يک حق قلمداد شود.اهميت آموزش عالي، لزوم بازتعريف نقش دولت را تاييد مي کند. بديهي است که افزايش نقش دولت نه به معناي دخالت بيشتر بلکه به معناي حمايت بيشتر از آموزش عالي است. ايران يکي از کمترين حمايت ها را از بخش آموزش عالي به عمل مي آورد. مثلاً در سال 2007 شاخص ميزان هزينه هاي دولتي آموزش عالي نسبت به توليد ناخالص داخلي (GDP) در ايران 7/0 درصد بوده که نرخ پاييني محسوب مي شود. اين نرخ در مالزي 7/1 درصد است. يا سهم هزينه هاي دولتي آموزش عالي از کل هزينه هاي بودجه عمومي دولت 4/3 درصد بوده که اين نسبت در مالزي 8/8 درصد است. به عنوان جمع بندي و در يک جمله مي توان گفت ما آموزش عالي را ناديده گرفته ايم چرا که وزن و اهميتي را که آموزش عالي شايسته آن است برايش قائل نشده ايم.وجود نمايه کتاب باعث مي شود پژوهشگران بتوانند موضوعات مورد علاقه خود را به راحتي بيابند. خواننده کتاب با علاقه به دنبال فصل مستقلي براي نتيجه گيري از اين همه بحث در سرتاسر کتاب است. اين نياز مي تواند- به همراه به روز کردن آمار - در چاپ هاي بعدي تدارک ديده شود.

*عضو هيات علمي موسسه پژوهش و برنامه ريزي آموزش عالي

عناوين اين صفحه
سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران
چرا دانشگاه مهم است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام