پنج شنبه، 2 مهر 1388 - شماره 2060
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
درباره کتاب دريا نوشته جان بنويل
چرخش در لابه لاي هزارتوي مغز

فرحناز عليزاده

«انسان تبلور خاطرات خويش است و زمان حال وي شمه يي از گذشته او مي باشد.» مارسل پروست1 «از زمان حال تحمل ناپذير در تنها زمان ممکن، گذشته، يعني گذشته دور راهي براي فرار مي جستيم...» (ص82) اين سخن و انديشه من راوي شخصيت رمان «دريا» نوشته جان بنويل است که جايزه بوکر 2005 را به خود اختصاص داده است. جان بنويل نويسنده يي ايرلندي است که در سال 1946 در شهر «وکس فرد» ايرلند متولد شده. او همچنين در سال 1981 جايزه گاردين را براي نگارش رمان «کپلر» دريافت کرده است.2 پدر بنويل دفتردار و مادرش خانه دار بود. بنويل تحصيلات دانشگاهي ندارد. او از 18سالگي محل زندگي اش را ترک کرد و چند سال بعد شغلي به عنوان کارمند شرکت هواپيمايي به دست آورد. او در حال حاضر در دوبلين زندگي مي کند. بنويل دو پسر از همسر دومش و دو دختر از ازدواج قبلي اش دارد. «دريا» رمان واقع گراي مدرن از نوع داستان- خاطره با ديدگاه من راوي گذشته نگر با نگاه نوستالژيک به گذشته - به دليل توجه به دغدغه هاي ذهني شخصيت اصلي و کنکاش در گذشته او براي کسب هويت - رمان روانشناسي ذهني است که از دو فصل تشکيل شده است. در فصل اول نويسنده از راوي پيري به نام «مکس موردون» مي گويد که در اثر مرگ همسر و روند کند نوشته هايش (زندگينامه بونار- مشتي يادداشت نيم پز و مقدماتي) به خانه روستايي به جايي که به آن دلبستگي خاصي دارد، بازمي گردد تا به گفته خودش از حال فرار کند تا با يادآوري گذشته ها و جزييات ظريف به ظاهر بي ارزش که بار خاطره مي شوند «چيزهايي را که سال هاي سال وجودشان فراموش شده بود، ناگهان پيدا کند.» او با مرور خاطرات ازهم گسيخته اش به شناخت خود و جهان پيرامونش مي رسد، به يک نوع معالجه (هومئوپاتيک) که در اثر تفسير همين خرده روايت ها برايش حاصل مي شود؛ به هويتي که تنها با يادآوري امکان پذير مي شود چراکه او معتقد است « گذشته و آينده محتمل و نا محتمل از يک نقطه آغاز مي شود.»(ص80) همان طور که گادامر نيز در مورد زمان مي گويد؛ «زمان حال تنها در پرتو گذشته قابل درک است و با گذشته تداومي زنده را تشکيل مي دهد و گذشته همواره از ديدگاه هاي جانبدارانه ما در حال شکل مي گيرد.» (ايگلتون، 1386؛ص99) اما بيان اين روايت هاي ذهني تودرتو بدون انسجام زماني تا نيمه هاي فصل اول با جملات طولاني که خواننده هنوز گيج يافتن قصه اصلي است و باعث ضرباهنگ کند اثر مي شود، در فصل دوم به خوانشي راحت تر با تعليق بيشتر و جملات کوتاه تر همراه مي شود. در فصل دوم و به خصوص انتهاي رمان، نويسنده با گشودن راز زندگي شخصيت هاي داستاني چون «رز» معلم سرخانه خانواده گريس و عشقش نسبت به پدر خانواده رابطه بين مکس، کلوئه و همچنين بازگشت نامزد «کلر» و آغاز زندگي مشترک آن دو به ضرباهنگي تند تر، خوانشي راحت تر با لذت بخشي نسبي در متن مي رسد. همان طور که گفته شد راوي بهانه روايتش را مرور خاطرات و بازيافتن هويت خود مي داند؛ او با کمک ذهنيت و حافظه خوبي که دارد (ص130) بيشتر از زمان گذشته روايت مي کند تا حال؛ او از تقابل بين خانواده فقيرش با آن اتاق هاي دنگال شان با خانواده ثروتمند گريس مي گويد، از خشونت پدراني با شوخي هاي خشن و حس طنز تلخ بي رحمانه يي که در وجودشان موج مي زند که يا خانواده را ترک مي کنند (مانند پدر خودش) يا با وجود حضور فيزيکي در خانواده، نقشي در رابطه عاطفي و زناشويي ندارند و تنها به فکر خود هستند؛ از «آقاي گريس ،پير بز خندان» (ص102) مردکي که راوي نوجوان دلش مي خواهد از اتاق با لگد بيرون بيندازدش و به او بگويد هري حيف نان. راوي همچنين از عشق اوليه خود نسبت به خانم گريس مي گويد از رابطه نوجواني که از غم عشق بي خود مي شود. نوجواني که مي تواند دل به عشق دختر خانواده نيز بدهد؛ عشقي که بي سرانجام است و با مرگ دختر خاتمه مي يابد. بيان اين روايت هاي به ظاهر گسسته خواننده را به زندگي فردي در دنياي مدرن آشنا مي کند؛ دنيايي که در آن روابط انساني کمرنگ مي شود و انسان با نگاهي نوستالژيک به گذشته نگاه مي کند، زيرا در رمان مدرن، گذشته در حال متجلي شده و اثرگذار است. رمان مدرن حديث تنهايي آدم هايي است که با خاطره هايشان زندگي مي کنند. در اين نوع رمان نويسنده ديگر به نقل حوادث متعدد و هيجاني نمي پردازد، بلکه به بيان ذهنيت فرد توجه دارد؛ در رمان مدرن دست يافتن به حقيقت امري کاملاً فردي مي شود و فرد به واسطه خاطراتي که از افکار و اعمال گذشته اش دارد به هويت خود دسترسي مي يابد. درست مانند نوجوان رمان «دريا » نوجواني که از فقر خود به سوي ثروت گام برمي دارد و براي رسيدن به اين هويت گاه شايد مجبور شود به فردي از قشر و طبقه خود آزار برساند؛ پسري که مجبور است دست به خشونت و آزار ملخ ها بزند تا بتواند مورد قبول کلوئه دختر ثروتمند قرار گيرد. (ص95) نوجواني که براي يافتن شخصيت خود مدام از ديگران الگوبرداري مي کند.«من هيچ وقت شخصيت نداشتم، دست کم به آن شکلي که ديگران داشتند، يا خيال مي کنند که دارند، من نداشتم. من هميشه هيچ کس بودم که بهترين آرزويش اين بود که شخصيتي باشد.» (ص176) و اينها حکايت حال انسان تک افتاده مدرني است که در سرگشتگي و بي هويتي خود در ملال و روزمرگي زندگي دست و پا مي زند. همان طور که سرهنگ در تنهايي و بي کسي خود سر در گريبان فرو مي برد. نويسنده براي ساختن وجه مدرن داستان، روايتش را از ميانه شروع مي کند و حالت دوارمانندي به آن مي دهد تا بيانگر چرخش اين زندگي تکراري باشد. «جنازه يي از خاطره ديگران درون خودمان حمل مي کنيم، تا زماني که جان از تن مان در برود، بعد نوبت ماست که مدتي در ذهن ديگران بمانيم و بعد نوبت آنها برسد که بيفتند و بميرند و نسل ها همين چرخه ادامه يابد.»(ص97) از موتيف ها و بن مايه هاي مشترک متني مي توان به مرگ، فرار از زمان، عشق، دريا و ملال در زندگي اشاره کرد. بن مايه هايي که گاه به حالت نمادين به کار گرفته مي شوند؛ دريا؛ مادر حيات و زندگي، راز نا متناهي بودن معنوي، مرگ و تولد دوباره، ابديت و امتداد زمان، ناخودآگاه.3 در بيشتر صحنه هاي رمان دريا نقش موثر و تکرارشونده يي دارد. دريا جايي است که باعث مي شود شخصيتي که خود را کوچک و فقير مي داند به بزرگي و برجستگي برسد. چراکه جايگاهي براي نشان دادن قابليت و مهارت هاي اوست. «نيازي به اين همه خودنمايي نيست.» (ص111) دريا مکاني است که راوي را به خود فرا مي خواند و او بهترين مرگ را غنودن در بستر دريا مي داند. او به گونه يي خاص به دريا توجه دارد و اين توجه شايد به اين دليل است که دريا محل دفن عشق او «کلوئه» است. دريايي که حتي بعد از ازدواج با آنا باز آرامش را تنها در کنار آن مي توان يافت. «با آنا توي خانه قديمي مان که بين دريا و کوه قرار داشت مي نشستيم و...» (ص77) دريايي که بارها راوي را به خود فرامي خواند و او بيشتر اوقاتش را در کنار آن مي گذراند. (پايان فصل يک و دو) فرار از زمان؛ «رجعت به گذشته» مکان کمال، يعني رستگاري بي پاياني که بشر از هبوط اندوه بار خود داشته.4 (همان، ص179)

پي نوشت ها؛---------------------------

1- اوليايي نيا، هلن، داستان کوتاه در آيينه نقد، نشر فردا، ص97 (مارسل پروست معتقد است؛ «انسان تبلور خاطرات خويش است و زمان حال وي شمه يي از گذشته او است. اگر بتوانيم به دنياي خودآگاه انساني رسوخ کنيم، قادر خواهيم بود کل حقيقت وجودي وي و تاريخچه زندگي او را کشف کنيم بدون آنکه ناچار باشيم منتظر مجموعه حوادث مختلف و متفاوت در طول خطي زمان باشيم.»)

2- ويتينگ، کيت، گفت وگو با جان بنويل، ترجمه نرگس عطايي، سايت قدس (زندگينامه جان بنويل)

3- لاج، ديويد، نظريه هاي رمان، حسين پاينده، تهران؛ انتشارات نيلوفر (ويژگي هاي رمان مدرن)

4- گورين، ويلفرد، راهنماي رويکرد هاي نقد ادبي، مبحث رويکرد هاي اسطوره يي، زهرا ميهن خواه، تهران؛ انتشارات اطلاعات 1383

خرده زخم هاي روح من
پاييز عميق است
يونس تراکمه

باز پاييز مي رسد. پاييز فصل من است و فصل خيلي هاي ديگر. در پاييز غم و شادي اگر باشد، عميق است، عميق تر است. پاييز فصل عاشقي هاست؛ فصل عاشقيت است، يعني بود، قديم ها، نه خيلي قديم که تا همين چند سال قبل که با اغماض مي شد تصور کرد هر چيز سر جاي خودش است. پاييز فصل من بود. اما اين اواخر همه چيز قر و قاطي شده بود. گيج و مبهوت مانده بودم که چي مال من است، و اصلاً کو سهم من. و حالا همه تلاشم اين است که مقهور اين گيجي و ماتي نشوم. مي نويسم، گيرم نه به دليل و انگيزه يي که هميشه براي نوشتن داشتم. مي نويسم تا تسليم اين يأس و بهت نشوم. مي نويسم تا دوباره پاييزم را تصاحب کنم. مي نويسم تا در پاييز گîرد ياد و خاطره را از روي عاشقيت و خيلي چيزهاي ديگر بزدايم. پس؛ باز پاييز مي رسد و با پاييز ادبيات از پستوي ذهن ها و چهارديواري ها بيرون مي آيد. باز پاييز مي رسد و به بهانه جشن ها و جشنواره ها - يادشان به خير- ادبيات حاضر مي شود در همه جا. باز پاييز مي رسد و جايزه هاي ادبي سر باز مي کنند. تا همين چند روز پيش بود که بين خوف و رجا سرگردان بوديم، بودم. و تا مرعوب خوف مهيب مسلط در اين مدت نشويم، نشوم، مي نوشتم و به نوشتن فرامي خوانديم همديگر را که مي دانستيم نوشتن است که طلسم اين خوف را مي شکند و شکل مي دهد، يعني عيان مي کند شکل کريه اين خوف ويرانگر را و وقتي عيان و عريان شد کراهت اين خوف و يأس حاصل از تسلط آن مي شود و مي توان از آن گذشت و بر آن مسلط شد. اما حالا ديگر، چند روزي است رجا يي واثق انگار زنده کرده است ما را، همه را. از همين حالا که رگبارهاي پاييزي به پيشواز آمده اند و بي هوا ناگهان مي لرزد پوست تنت از سرمايي که سرماي زمستان نيست و با لبخند در خودت جمع مي شوي، مي بيني بعد از مدت ها چه آماده و پذيراي اين پاييزي. چند ماهي بود که فکر مي کردي باز اين بازي لعنتي تاريخ معاصر مملکتت تکرار شد و باز شوري ديگر و از پس اش يأس ويرانگري ديگر و باز انفعال و گاهي انهدام نسلي ديگر؛ ماجرايي که صد سالي بي وقفه براي نسل ها تکرار شده است. اما اولين رگبار پاييزي که در همين جمعه باريد انگار شست و برد همه آن يأس ها را؛ و ضربه يي را، که داشت بدجوري زمينگيرمان مي کرد، از سر گذرانديم و برخاستيم. نه با خشم که با لبخند. برخاستيم تا عاشقيت از سرگيريم. و ديگر باکي نداريم از اينکه اين صفحه گرامافوني که سوزنش گير کرده است به دور مکرر و مکرر خود بيفتد و تکرار کند همه آن چيزهايي را که در اين سه چهارساله، و هر سال در همين مواقع، معمولاً معاون وزارت ارشاد مي گفت و حالا مقام ديگري از اين وزارتخانه، مقام سابق البته مي گويد؛ «مسوولان بعضي از جوايز خصوصي براي اينکه بگويند دولتي نيستند، پز اپوزيسيون مي دهند و فاصله شان را با نظام و دولت زياد مي کنند که اين موجب برخي محدوديت ها برايشان مي شود... در بخش غيردولتي بايد مسائلي مانند حاميان مالي اين جوايز، روند داوري ها و خود داوران و اعضاي هيات علمي آن حتي شفاف تر از بخش دولتي باشد... متاسفانه اين گونه نيست، يعني تعريف اين جشنواره ها و متوليان شان، داوران شان و اينکه مثلاً بودجه هايشان را از کجا مي آوردند و توسط چه کساني تامين مي شود، حداقل براي ما که علاقه مند بوديم اين مسائل را بدانيم و احياناً کمکي اگر لازم باشد به آنها بکنيم، مشخص نبود... متاسفانه گاهي اين جوايز با مشکلاتي از قبيل نبود مکان برگزاري مواجه مي شوند... (روزنامه اعتماد، شنبه 21/6/1388). و هر بار که متوليان و دست اندرکاران اين جوايز غيردولتي به آنچه ظاهراً سوال است پاسخ داده اند باز ديده ايم صفحه بر همان دور ازلي و ابدي اش چرخيده است، و مي چرخد، پس سوالي در کار نيست و اين حکم است که در اين سه چهار سال صادر شده است. حکمي صادرشده مبني بر اينکه منابع مالي اين جوايز مشکوک است، داورها و داوري ها مشکوک اند و نامعلوم و اصلاً اين جوايز از بيخ و بن مشکوک اند. حکم بر اين است، والا کدام يک از اين جوايز نام و مشخصات داوران خود را در هر دوره اعلام نکرده اند و کدام يک از اين جوايز دلايل انتخاب آثار برتر خود را مخفي کرده اند و اصلاً جوايزي چون جايزه هوشنگ گلشيري يا جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات و اکثر جوايز غيردولتي، اکثر اين جايزه ها کلاً چند تا هستند که بشود به آنها لفظ اکثر را اطلاق کرد، در هر دوره چقدر هزينه دارند که منبع تامين آنها مشکوک به نظر آقايان مي رسد؟ شايد سند هزينه هاي کلان جشنواره ها و جوايز دولتي را از ذي حسابي واحد مربوطه خواسته اند و يادشان آمده براي تامين اين هزينه هاي کلان چه نامه نگاري ها کرده اند و با چه مشکلاتي امضاي مقامات مافوق را گرفته اند و حالا مانده اند اين آدم هاي يک لاقبا براي برگزاري جوايزشان در بخش غيردولتي بايد با کجاها زد و بند بکنند. اما امسال و حالا ديگر باکي نيست از اين حرف ها و حکم ها و قضاوت ها. اگر در سال هاي گذشته «مشکلاتي از قبيل نبود مکان برگزاري» دست اندرکاران اين جوايز و مخاطبان ادبيات را نگران، عصباني و حتي مايوس مي کرد امسال همه سرزنده و اميدوار حتي باکي نخواهند داشت از اينکه مکاني براي برگزاري نداشته باشند يا نگذارند نام برگزيده هايشان را جايي اعلام کنند. اين گونه جوايز پيش از آنکه موجب سرزندگي و رونق ادبيات و انگيزه در خالقين آثار باشند محصول اين رونق و نشاط هستند. اين پاييز زودرس، چند روزي قبل از اينکه پاييز تقويمي فرابرسد، سرزندگي و نشاط را در همه عرصه ها، و در عرصه خلاقيت هاي ادبي نيز اعلام کرده است. چه حس عاشقانه يي دارد زنده مي شود و مگر نه اينکه خلاقيت و عاشقيت دو روي يک سکه اند؟ باز داريم صاحب مايملک خود مي شويم و شاهد حضور و جلوه ادبيات در بيرون از اذهان و چهارديواري هاي بسته و پنهان. از شواهد چنين برمي آيد که امسال سال برگزاري اين جوايز و جشن هاست، حتي اگر نه به عيان و وسيع و گسترده. امسال پاييز، سال عشق است.
مسافر تاکسي
کاش ننوشته بودم
سروش صحت

«چرا ديگه سوار تاکسي من نميشي؟» ... تمام طول هفته کنجکاو بودم که سوال هفته قبل راننده تاکسي را آن کسي که بايد، خوانده است يا نه و اگر خوانده، سوار تاکسي شده يا نه ... رفتم توي ايستگاه ايستادم تا همان تاکسي هفته قبل و راننده اش آمد. سوار شدم. راننده نگاهم نکرد. بعد از چند دقيقه گفتم؛ «سلام.» راننده گفت؛ «خوبي؟» گفتم؛ «بد نيستم ... اون چيزي رو که گفتين نوشتم.» گفت؛ «ديدم، ممنون.» گفتم؛ «چي شد؟» راننده چيزي نگفت ...
عناوين اين صفحه
چرخش در لابه لاي هزارتوي مغز
پاييز عميق است
کاش ننوشته بودم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام