
مينو گنابادي
ديالوگي در «شب هاي روشن» است که مي تواند نمايه کاملي باشد از آنچه اين روزها در تهران مي گذرد. در ميان سر گشتگي ها و شيفتگي ها و شيدايي هاي مرد داستان، روياي از راه رسيده مي پرسد؛ «تا امروز، اينجوري نديده بودمت» و در پاسخ، استاد شيدا جمله يي مي گويد که گويي روايت اين روزها و شب هاي ماست؛ «شايد به اين خاطر که تا الان اينجوري نبودم.»
اين روزها و اين جمعه يي که گذشت، تهران رنگ ديگري داشت، شور ديگري داشت، گويي تمام شهر در خيابان بودند؛ آرام، پيوسته، بايسته و شايسته. اگر از برخي رخدادهاي تلخ پس از راهپيمايي روز قدس بگذريم، تهران جمعه را مي توان پايتخت آزادي و شور و شعور سياسي دانست.
در لبنان دو گروه سياسي مي توانند به فاصله شش روز مانور قدرت دهند و اين نشاني از توسعه يافتگي سياسي عروس بيروتي خاورميانه را به دست مي دهد اما روز جمعه مردم ايران آزادي را بالاتر از تمامي اين منطقه آشوب قاب زدند. شهري را مي ديديم دو تکه که همزمان جزيي از يک کل بزرگ به نام «ايران» است .هواداران موسوي - کروبي از هر راهي که باقي مانده بود، به سوي دانشگاه گام برداشتند و در دفاع از خود بانگ برآوردند.بايد منصف بود و ناديده گرفت برخي نابخردي ها و نوشت که جمعه روز مردم بود، مردمي که در برابر هم ايستادند و با يکديگر به بانگي رسا سخن گفتند و اما در اين ميانه خبري از مشت و لگد و باتوم نبود.
آن خشونت ها که پيش از اين زيان هر دو سوي ماجرا را در پي داشت، در روز جمعه جاي خود را به پرهيز از درگير شدن داده بود و شايد اين باشد راز شورانگيز اين قدس تاريخي که ما ياد گرفته ايم قاعده بازي را؛ دفاع از انديشه خود و برتابيدن ديگري البته به دشواري.
اين چنين دوقطبي اخيري که در انتخابات رياست جمهوري شکل گرفت، پويا و نيرومند راه خود را ادامه مي دهد و در پيمودن اين راه آزموده هاي ارزشمندي را براي نسل ما به يادگار مي گذارد. هستند البته مرداني در سپهر سياست که اين دوقطبي را مخاطره آميز مي دانند اما جمعه نشان داد که مي شود، به دو رنگ بود و در همان زمان به يک نام انديشيد. شايد به درستي نيازي به وصله پينه دوختن ميانه دو طرف نيست و بايد گذاشت تا دو سوي اين منازعه راه خود را در آرامش ادامه دهند. مردم در اين جمعه نشان دادند اگر نباشند در ميان شان کساني که بخواهند به هر روشي آرامش ايجاد کنند، خود مي گويند و فرياد مي زنند و مرزهايشان را حفظ مي کنند.
اين روزها، اين تجربه هاي بکر را از سر مي گذرانيم و با اميدي بزرگ به آينده که هرگز به اين سان آشکار و قابل لمس نبوده با خود مي انديشيم که «هرگز اينچنين نبوده ايم.»