شنبه، 28 شهريور 1388 - شماره 2056
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
زنانگي در شعر مردان اختراع ناقدان

هيوا مسيح

مادر کارل مارکس در جايي گفته؛ بهتر بود کارل به جاي اينکه اين همه راجع به سرمايه بنويسد، سرمايه يي به هم مي زد. کاش ما خيل شاعران و منتقدان شعر زنانگي و مردانگي در شعر کمي سرمايه به هم مي زديم يعني وقت مان صرف خلق آثار ارزشمند مي شد. شايد بهتر باشد به جاي هر سخني در ابتداي بحث از باعث و باني چنين جرياني در نقد ادبي، يعني فروغ فرخزاد مثالي بياوريم که خود جواب همه سوال هايي از اين دست را نيز مي دهد. منظورم از باعث و باني، به عنوان کسي است که ناقدان، شعر او را به دلايلي بهانه طرح موضوع زنانگي در شعر و زبان قرار دادند.

فروغ در پايانه کاست اشعار با صداي خودش در گفت وگويي با ايرج گرگين، به سال 1343 مي گويد؛ «اگر شعر من همان طور که شما گفتيد، يک مقدار حالت زنانه دارد، خب اين خيلي طبيعي است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه يک زنم اما اگر پاي سنجش ارزش هاي هنري پيش بيايد، فکر مي کنم ديگر جنسيت نمي تواند مطرح باشد. اصلاً مطرح کردن اين قضيه صحيح نيست. طبيعي است که يک زن به علت شرايط جسماني، حسي و روحي اش به مسائلي توجه کند که شايد مورد توجه يک مرد نباشد. يک «ديد» زنانه نسبت به مسائلي بدهد که با مرد فرق کند. من فکر مي کنم کساني که کار هنري را براي بيان وجودشان انتخاب مي کنند اگر قرار باشد جنسيت خودشان را يک حدي براي کار هنري خودشان قرار بدهند هميشه در همين حد باقي خواهند ماند و اين واقعاً درست نيست. من اگر فکر کنم چون يک زن هستم پس تمام مدت بايد راجع به زنانگي خودم صحبت کنم، اين نه به عنوان يک شاعر، بلکه به عنوان يک آدم دليل متوقف بودن و يک نوع از بين رفتگي است چون آن چيزي که مطرح است اين است که آدم جنبه هاي مثبت وجود خودش را جوري پرورش دهد که به حدي از ارزش هاي انساني برسد؛ اصل کار آدم است. زن و مرد مطرح نيست. اگر يک شعر بتواند خودش را به اينجا برساند، اصلاً مربوط به سازنده اش نمي شود. مربوط مي شود به دنياي شعر و ارزش خودش را دارد و همان اثري را دارد که يک مرد کاملاً عالي ممکن است به آنجا برسد. به هر حال من وقتي شعر مي گويم آنقدرها به اين موضوع توجه ندارم و اگر مي آيد خيلي ناآگاهانه است، جبري است.» آفتاب آمد دليل آفتاب. حال بگو هي بگويند شعر فلان آقا زنانه است و“ تصور مي کنم اين بحث در دو بستر روانکاوي و جريانات اجتماعي/ سياسي قابل رديابي است هر چند در نقد شعر (نقد ادبي) نمود پيدا کرده است. نخست اينکه هم درباره زنانگي ادبي و جنسيت و“ بسيار نوشته اند. يک تنه، جناب يونگ و گاستون باشلار، و کتاب ها و مقالات فمينيست هاي دوره اول براي هفت پشت شناسنامه آنان که هنوز درگير اين مسائل حاشيه يي هستند، کافي است. اگر هم نبود مرصادالعباد نجم رازي، معارف بهاءولد ]اگر اشتباه نکنم، کتاب معروف پدر مولوي است که کتاب باليني مولوي بوده و شمس روزي از او مي خواهد که ديگر هرگز آن کتاب را نخواند، و مولوي به خاطر عشق به شمس آن کتاب عزيزش را کنار مي گذارد[ و عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات جناب محمدبن محمودبن احمد طوسي به اهتمام استاد منوچهر ستوده هم هست.

جناب يونگ با طرح «آنيما» يعني طبيعت زنانگي در وجود مرد و «آنيموس» طبيعت مردانگي در وجود زن، به کمک بن مايه هاي فهم ناشدني اين بحث در اساطير ملل آمد و بعد هم پايش به مباحث علوم ديگر باز شد و عاقبت هم از طريق ترجمه آثار يونگ به دست ناقدان ادبي افتاد. در اساطير هم محض نمونه شيوا خداي دوگانه زن و مرد در باورهاي اساطير هند است. دکتر رضا براهني که يکي از هوشمندان نقد شعر در ايران است، براي نخستين بار اگر اشتباه نکرده باشم در طلا در مس و بعدها در گفت وگو با ناصر حريري، به اين بحث خيلي جدي پرداخت. شاملو هم، اخوان هم و ناقدان و نظرنويسان بعدها از پشت سر آمدند و حالا هم که لابد شده عادت و متر و معيار شعرسنجي در ميان نسل جوان تر که تا نرمي و لطافتي در شعر کسي ديدند، سر بي گناه شعر را در کنار اين کهنه جوي روانکاوي/ اجتماعي سياسي/ نقد ادبي مي برند و کناري مي گذارند. ولي کي و چرا اين موضوع مطرح شد و اين شاعران و منتقدان چه گفتند؟ دکتر براهني؛ «فروغ زبان خاصي براي زن ايراني ساخته است؛ زني که پيش از آن هرگز زبان خاصي نداشته است... سپهري زبان نرمي دارد تا حدي که مي شود گفت زبانش زنانه است. آن زبان تنها زنانه است ولي زبان يک زن نيست، بلکه تقليدي است...» و نمي دانم اين را چه کسي گفته؛ «غدرباره سهرابف انگار زني است شعر مي گويد يا شاعري است بي مسووليت که سوراخ دعا را گم مي کند و به بيراهه مي رود. آن وقت است که همه کاري مجاز است، مي توان براي گاوان علف سبز نوازش ريخت و همه پاسبان ها را شاعر دانست...» و استاد اخوان در دنياي سخن شماره 40، البته با همان طنز خاص و ظرافت که مبادا به کسي هم بربخورد، مي نويسد؛ «... من گفتم سهراب اصلاً درصدد نيست که بگويد مرد است يا زن، خودش است يا فروغ مثل اينکه لزومي هم ندارد. اين تاکيد غيرلازم اصلاً به طور کلي شيخ محمود شبستري وار اگر نگاه کنيم واقعاً خيلي قضايا پرت از اصل تقديرات است. زمين يا جهان در جنب اين نïه سقف مينا، چو خشخاشي بود بر روي دريا...

نگه کن تا تو زين خشخاش که زمين باشد، چندي، چقدري. سزاوار است اگر خانمي بي سبيل و آقايي بي سبيل بر سبيل خود بخندي و يک چنين عرفان والاي بي سبيل داشت آن نقاش و آن شاعر ماسوف عليه. چرا بگويم عرفان بودايي و هندي؟» و... سوال اينجاست چرا هيچ يک از آن بزرگواران جنبه هاي مردانگي شعر فروغ و... را پاشنه آشيل شعر او ندانستند و اساساً اين موضوع را حتي در شعر خودشان نديدند و آيا مثلاً چنين نشانه هايي در شعر، اثبات مردانگي شعر و شاعر است؛ اخوان؛ لحظه ديدار نزديک است/ باز من ديوانه ام، مستم/ ... هاي، نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ،/ هاي، نپريشي صفاي زلفکم را، دست،/...

و مثلاً اين خسرواني از همان بزرگوار، آيا زنانگي در شعر نيست، با همان متر و معيار آن روزها و سال ها؛ آب زلال و برگ گل بر آب/ مانده به مه در برکه مهتاب/ وين هر دو چون لبخند او در خواب. مي توان اين مثال ها را از شعر همه شاعران دهه 40 و... رديف کرد، اما چه عبث، وقت تلف کردني بيش نيست. ولي به راستي آيا نمي توان دليل اصلي طرح چنين موضوعي را در بستر نقد ادبي آن سال ها که قربانيانش يا بهانه هايش سهراب و فروغ بودند در همان وضعيت اجتماعي/ سياسي دانست؟ بسياري از روشنفکران و شاعران و نويسندگان، هر يک به شکلي سبيل به سبيل در صف مبارزان عليه نظام شاهنشاهي رضاخاني و محمدرضا شاهي بودند؛ چه تنها و چه در سايه يک حزب سياسي و به تبع اين جايگاه مسووليتي. در شعر هر کدام شان اگر نه شعر مستقيماً سياسي ولي حتماً انتقادي به چشم مي خورد. ناگهان در چنين وضعيتي فروغ فرخزاد که از بيان مستقيم مسائل زنانگي يا جنسيتي خود در کتاب هاي ديوار و اسير و عصيان غکه خود جسارت عظيمي بود در آن روزگارف به تولدي ديگر رسيده بود و اين جنبه از خودش را نشان داده بود؛ تنها به دليل زن بودن اش. ناگهان همسو و هم زبان سهراب سپهري پيدايش مي شود که تو گويي اساساً از جهان و جنس ديگري است و لابد نمي خواهد به سري که درد نمي کند دستمال ببندد. بنابراين اين شاعر با روحيه نازک و نرم در شعر با گرايش هاي عرفاني/ فلسفي و طبيعت نگري، آن وسط چه مي کرد؟ پس دکتر براهني برايش اسمي هم گذاشتند؛ بچه بوداي اشرافي. پس اين طور تعبيرش کردند؛ احمد شاملو؛ زورم مي آيد آن عرفان نابهنگام را باور کنم. سر آدم هاي بي گناه را لب جوي مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه کنم که آب را گل نکنيد. تصور مي کنم يکي مان از مرحله پرت بوديم. يا من، يا او. (در گفت وگو با ناصر حريري) و براهني؛ «زبان فروغ اصلاً تقليدي نيست. زبان کسي است که به دنبال مقداري آزادي است... او در پي گريختن از چارچوب اجتماعي زن است. از نظر تاريخي او بزرگ ترين زن آزاديخواه ايران است.» (همان) - اما جالب است کسي نگفت که شعر «اي مرز پرگهر» فروغ چقدر نگاه و جنبه مردانه دارد و عجب که مردانگي شعر زن، ايرادي نبود و شايد هم الان نباشد و چه بسا مورد تقدير هم هست- اين همسويي تا جايي کنار هم مي نشيند و ادله جالب و محکمي هم هست که تنها فضيلت تفکر سياسي شعر سهراب در اين بوده که در مصرع؛ قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ (صداي پاي آب) در آغاز به جاي کلمه «گل يخ»، «گل سرخ» بود. هشت کتاب هنگامي زير چاپ رفت که هر کتاب بايد از صافي سانسور و مميزي مي گذشت.

سهراب گفت؛ «اگر تغيير زيادي از من بخواهند از چاپ کتاب صرف نظر مي کنم.» سرانجام از او خواستند به جاي کلمه «گل سرخ»، از «گل يخ» استفاده کند. در آن زمان خسرو گلسرخي شاعر کمونيست ضدشاه در زندان به سر مي برد و مي ترسيدند اين واژه نام وي را در ذهن ها تداعي کند... سهراب با سخره گرفتن ناداني ماموران مميزي گفت؛ شعر «پشت درياها» شبهه برانگيزتر مي نمايد، (سهراب مرغ مهاجر از قول خواهر سهراب) طبيعي بود که در آن زمان شاعري چون سهراب سپهري در صف شاعران چريک جا نمي گرفت، پس براي به نقد کشيدن چنان تفکري و شايد جلوگيري از ادامه احتمالي آن نزد شاعران ديگر که تحت تاثير شهرت سپهري قرار داشتند، به کمک جناب يونگ و... بحث زنانگي در شعر اختراع شد و اين چرخ اختراع شده گويا هنوز هم مي چرخد. گو اينکه پس از طرح آن در هر جلسه شعرخواني چه دوستانه و چه جدي، عاقبت هيچ کس به نتيجه يي نمي رسد و همه چيز در لفظ مي ماند چرا که اين بحث اگر چه روزگاري جالب و تازه بود ولي حالا ديگر همان علم و دانش روز به ترديدها پاسخ مي دهد، يعني اگر از ديدگاه شاعرانگي نخواهيم نگاه کنيم، علم ژنتيک، هورمون شناسي، رفتارشناسي، زيست شناسي، تبارشناسي و... مي تواند خصلت هاي انساني هر شاعري را روشن کند و نرمي و سختي روح و شعر او را نشان دهد. که البته کسي اين کار را نکرده و لابد هيچ ضرورتي هم ندارد، که اگر بود، هم در اين بستر علمي و هم در بستر نقد ادبي مي شد زنانگي را در شعر شاملو، نادرپور، خويي، احمدي، مشيري، آزاد و ديگران پيدا کرد. اگرچه در بسامدهايي کم يا زياد در نسبت با هم که باز هم کسي در اين باره چيزي نگفت، حتي دلايل زنانگي شعر فروغ هم آنقدر که بايد مورد بررسي جدي قرار نگرفت. هر چند شاملو گفت؛ فروغ از يک ترانه فرانسوي جمله «دست هايم را در گلداني مي کارم» گرفت و از آن شعري شورانگيز و بسيار زيبا ساخت. بي درنگ بيشتر شاعران روزگار به باغچه بيل زني پرداختند و هر کدام هر چيزي را که دم دستش رسيد در باغچه کاشت. يکي گوشش را... که البته باغباني هم خصلت زنانه نيست، حال اگر اين پيشينه را کنار بگذاريم ما به راستي با چه چيزي روبه روييم؟ اگر يونگي نگاه کنيم که خب اين طبيعي ترين خصلت انساني است، ديگر چرا وجود زنانگي در شعر آقايي، گناه است؟ و برعکس و آيا طرح دوباره آن در ميان عده يي از شاعران، نشان از نداشتن موضوع جديد براي نقد يا نداشتن امکان و ابزار جديد نقد نيست؟ جالب است، اين يعني که دوستاني حتي در نقد هم تقليد مي کنند و اساساً نمي خواهند برگردند و به آنچه پيش از آن گفته شده ترديد کنند؟ عجبا. حال اگر همين پديده را از جنبه انساني بنگريم، مي بينيم چيزي فراتر از اين متر و معيارها در وجود انساني هست که به قول فروغ؛ «رسيدن به حدي از ارزش هاي انساني است.» در اين رسيدن به حد والاي ارزش هاي انساني، شاعر که جان جهان است، چون باد به هر کجا مي وزد و ناقدان نمي توانند جلويش را بگيرند. گيرم حالت هاي جنسيتي در شعر هر شاعري باشد و نباشد. شاعر در حال گفت وگوي مدام با خودش و با جهان است. در اين حالت گفت وگوي دروني است که در آن ثنويت فرد شاعر، جايگزين تکثر جامعه مي شود. اگر در چنين وضعيتي تفکر حقيقي سر برآورد، در حقيقت گفت وگويي اتفاق افتاده است دو نفره، در وجود يک نفر، ميان من و خودم. حال اگر در چنين حالتي، گاه شاعري با خودش و جهان لحني مهربان تر و آرام تر داشت و از قضا مرد هم بود، دليل زنانگي است؟ و چرا بايد زنانگي در شعر يک مرد، نقطه ضعف تلقي شود؟ آيا اين تفکر مردسالاري ديرينه نيست که باعث مي شود ما از اصل اهميت دادن به انسان / شاعر، دور شويم و گرفتار تقسيم بندي هاي جنسيتي شده و چه بسا به مبناي همين تقسيم بندي ها، ظلمي بر آنان روا بداريم؟ در حالي که حتي همين خصلت زنانگي و مردانگي، چه بسا نشان از کشف و بهره مندي از گوهر وجودي انساني است و نشان از توانايي انساني. با اين فرضيه که چون در انسان اين توانايي وجود دارد که به هر دليلي و در هر وضعيتي به همه آنچه در خويشتنش نهفته است آري يا نه بگويد، با انتخاب هر يک، آن توانايي قدرتمند نهفته در خويشتن انساني اش، به عنوان يک نيروي برتر، سازنده جهان هاي فکر، انديشه، هنر و... آغاز به کار کند. و چرا زنانگي يا مردانگي در شعر مرد و زني، جزء اين توانايي ها نباشد؟ به قول سارتر؛ هيچ کدام از دو جنس بدون باروري صفات مکمل جنس ديگر قادر نيست به بالاترين مراتب تلاش انساني دست يابد.

هواي تازه
فارغ از بند
لادن نيکنام

بارها وقتي در جلسه هاي شعرخواني يا بهتر بگويم نقد شعر شرکت مي کنيد متوجه مي شويد عده يي به شعري که زن ها سروده اند، در اشاره هاي نخست مي گويند اين شعر زنانه نيست يا چه خوب، شعر زنانه موفقي بود. حس زنانه داشت. تصاويرش خيلي زنانه بود. مساله اينجاست که کسي نمي گويد متن زنانه چيست. اگر زني شعري بگويد که در آن اجاق گاز يا کتري يا قوري باشد يعني شعرش زنانه است؟ اگر زني از چراغ قرمز نوشت، يعني مردانه نوشته. زن ها بايد بيشتر به سراغ خورشيد و ماه بروند؟ نوع چيدمان عناصر يا تصويرها اگر موزاييکي باشد يعني شعر زنانه است؟ يا همين که حس و حالي زنانه در شعر دريافت شود ما به شعر زنانه رسيده ايم. ماجراي جالبي است. بياييد فکر کنيم اگر در همين جلسه هاي شعرخواني زني به مرد شاعري بگويد چه شعر مردانه يي، همه تعجب مي کنند. انگار که شعرها عموماً مردانه اند و شاعرها مرد. استثنا وقتي عنوان مي شود که اتفاقي به نام شعر زنانه رخ داده باشد. شخصاً فکر نمي کنم ادبيات قابل تقسيم به واسطه جنسيت باشد. اينکه يک زن، زنانه نگاه کند، طبيعي است. آنقدر طبيعي که عنوان کردن اش به گمانم ضرورتي ندارد. همچنان که وقتي شعر مردانه باشد (که حقيقتاً نمي دانم شعر مردانه يعني چه؟) بايد سکوت کرد. هر چه هست و اهميت دارد، همان «آنً» شعري است. ممکن است در شعري اين «آنً» شعري به واسطه توجه به يک نشانه جنسيتي برجسته شود. اگر اين رويکرد ديده شود، طبيعي است که شاعر حرکت درستي انجام داده و شعر را در مسير حقيقي اش با توجه به بدايع و آشنايي زدايي از نگاه مالوف به يک فضاي تازه رهنمون کرده است. اما همين که شاعري زن باشد و منتقدي دنبال نشانه هاي زنانه در شعر بگردد، به گمانم محدود کردن يک متن به يک جنسيت است. مي بينيم که در حرکت هاي نوين ادبي معاصر هم زن هاي داستان نويس يا شاعر فارغ از جنسيت خود دست به قلم مي برند. قرار نيست يک شاعر هنگام خلق به جنسيت خود بينديشد. يا نگاهي به شکل متشخص در او موجود است يا نيست. اصل همين تازگي و طراوت نگاه است. بسياري از منتقدان هنوز با تکيه بر اصول تاريخ مصرف گذشته غربي به دنبال آن هستند که از زنان متن هايي صادر شود که دربرگيرنده حقوق آنان باشد. اين شعرها ديگر بيشتر از آنکه شعر جنسيتي باشند، مبناي ايدئولوژيک دارند و پرواضح است که خطر شعار شدن شان چقدر زياد است. به نظر مي رسد حرف اساسي را در اين وادي «ابراهيم گلستان» گفته است در سال هاي دور؛ «هر آدمي بايد با خودش صادق باشد.» (نقل به مضمون) صداقت در شاعر حرف اول و آخر را مي زند. شايد زني بي توجه به آشپزخانه اش، بخواهد سال هاي سال به عناصر شهري توجه کند، به جاده هاي ميان شهرها، سيم هاي برق، مهره هاي يک دستگاه و يا مردي تمام عمر از مهتاب بگويد و قل قل خفيف کتري آب جوش. اينها متر و معيار يک شعر نيستند. مهم آن است که هر کس آنچه را که مي شناسد، بنويسد. يکي از دستاوردهاي مدرنيته هم همين فارغ شدن انسان ها از الگوهاي از پيش تعيين شده است و آزادي در ذهن يک شاعر (چه مرد چه زن) رکني اساسي است. اينکه شاعر زني ذوق کند که بالاخره توانست شعر زنانه يي بگويد، يعني محدود کردن. بستن دريچه ها به روي فضاهاي تازه. شعر وسيله يي است تا شاعر خود را و جهانش را کشف کند. فارغ از هر زنگوله و منگوله يي که بخواهد به خود بياويزد يا ديگري بخواهد به او آويزان کند. وقتي در سال هاي دور کسي گفته است؛ «بشنو از ني چون حکايت مي کند...» ديگر مرزهاي جنسيت که هيچ، مرزهاي تخيل آدمي را هم درنورديده است و مهم گذشتن از همين مرزها و قراردادها است چرا که عبور از اين خطوط ضامن جاودانگي و حيات دائمي شعر است.

بياييد از تعريف «به به چه شعر زنانه يي» بگذريم و فقط فکر کنيم شعرهايي که در حافظه مان حاضرند، فارغ از هر بندي به جوهره شعر رسيده اند.

در اين باره هيوا مسيح نظر خود را چنين شرح داده است.
مروري بر جهان بيني نيکلاي گوگول به مناسبت دويستمين سالگرد تولدش
هر آنچه از شنل گوگول سر برآورد

نسرين پورهمرنگ

سازمان فرهنگي- هنري ملل متحد (يونسکو) سال 2009 مصادف با دويستمين سالگرد تولد نيکلاي گوگول را به نام اين نويسنده پرآوازه روسي نامگذاري کرد. يونسکو به منظور ارج نهادن به جايگاه اين نويسنده توانمند روسي که بر ديگر نويسندگان نامدار اين کشور همچون تولستوي و داستايوفسکي تاثيرات عميق و ماندگار بر جا گذاشت، اقدام به اين نامگذاري کرد. به همين مناسبت تاکنون در کشورهاي گوناگون دنيا از جمله روسيه و زادگاه اين نويسنده- اوکراين- آيين هاي يادبود برگزار شده است. نوشتار زير نيز به همين مناسبت و با هدف تحليل جهان بيني اين نويسنده تاثيرگذار فراهم آمده است.

پيش زمينه

با سر زدن طليعه روشنگري در اروپا و درگرفتن انقلاب هاي سياسي از جمله انقلاب فرانسه و نيز پديد آمدن تحولات صنعتي که با گسترش روز به روز به انقلاب صنعتي منجر شد، جريان هاي جديد فکري در اروپا پديدار شدند. نهضت روشنگري و انقلاب فرانسه در بنيان هاي فکري جوامع اروپايي و انقلاب صنعتي در بنيان هاي مادي آن دگرگوني هاي اساسي را سبب شده بودند. سرمايه داري ليبرال جانشين اشرافي گري فئودال شد، دولت همه اختيارات کليسا را سلب کرد، شهرنشيني به نماد فرهنگ و تمدن تبديل شد و کليساي کاتوليک به عنوان حافظ سنت هاي پدرسالارانه مورد انتقاد و تمسخر قرار گرفت. اما همه اين پديده هاي نوظهور مادي و معنوي همچون هر پديده يي ديگر با برهم زدن نظم پيشين و عادت هاي مالوف و ايجاد نيازهاي متعدد که راه هاي برطرف ساختن شان دشوار، زمانبر و احياناً ناشناخته بود، مخالفت هاي شديد برخي نيروهاي اجتماعي را به دنبال آوردند. واکنش محافظه کارانه و رمانتيک در برابر جنبش روشن انديشي بعدها در روند پيشروي خود به شکل گيري علم جامعه شناسي مدد رساند. مخالفان افراطي همچون لويي دوبونالد و ژوزف دوميستر با الهام گرفتن از آموزه هاي مذهب کاتوليک به نهضت روشن انديشي و انقلاب فرانسه تاختند و آرزوي بازگشت به آرامش و هماهنگي دوران قرون وسطي را بارها بر زبان جاري ساختند.

«بونالد بر اين اعتقاد بود که چون خداوند جامعه را آفريده است، مردم نبايد در آن دست برند و نبايد بکوشند اين افزايش قدسي را دگرگون سازند. به تعبيري گسترده تر، بونالد با هر چيزي که خواسته باشد نهادهايي سنتي همچون پدرسالاري، خانواده تک همسري، سلطنت و کليساي کاتوليک را تضعيف کند، مخالف بود.»1

دگرگوني هاي نوين اجتماعي همچون صنعتي شدن، شهرگرايي و ديوان سالاري براي محافظه کاران نگران کننده بود. آنان با ترس به راه هاي مقابله با اين دگرگوني ها مي انديشيدند و به وجود نظام رتبه بندي شده مبتني بر منزلت و پاداش براي حفظ آرامش و بقاي جامعه تاکيد داشتند. تلاش هاي فکري کلود هنري، سن سيمون، آگوست کنت و اميل دورکيم را بايد در همين راستا ارزيابي کرد. دورکيم همچون کنت و ضدانقلابيون کاتوليک مسلک از نا بساماني هاي اجتماعي در هراس بود. اعتصاب هاي کارگري، تزلزل طبقه حاکم و اختلاف دولت و کليسا... او را نيز به فکر چاره جويي براي برطرف کردن نابساماني هاي اجتماعي انداخته بود. البته ناگفته نماند که گرچه او به لحاظ فکري محافظه کار بود اما در مواقع عمل سياسي ليبرال بود. بنابراين نابساماني هاي اجتماعي را جزء ضروري جهان نوين نمي دانست (برخلاف مارکس که مسائل جامعه نوين را ذاتي آن مي پنداشت) و معتقد بود مي توان آنها را با اصلاحات کاهش داد. تداوم اين چالش هاي فکري را مي توان در آراي صاحب نظران مختلف جست وجو کرد که مجال اين کار در اين نوشتار نيست. اما به عنوان نمونه يي ديگر به فرديناند تونيس اشاره مي شود که تيپ شناسي او از دوران گذشته و مدرن از شهرت برخوردار است. تيپ شناسي «گمنيشافت» و «گزلشافت» تونيس که به «اجتماع» و «جامعه» ترجمه مي شود، آشنا است. اجتماع به گذشته تعلق دارد و جامعه به زمان حال و مدرن. در پس تحليل هاي به ظاهر علمي تونيس نمي توان تحقير او را نسبت به جامعه و آرزوي بازگشت به گذشته را مشاهده نکرد.

به گفته رابرت نيسبت؛ «او (تونيس) مانند بسياري هنرمندان و فيلسوفان روزگار خود اعلام مي کند دستاورد پيشرفت، آن گونه که معمولاً بر حسب صنعت، دموکراسي، فناوري، فردگرايي ليبرال و برابري تعريف مي شود، جابه جايي منزلت، شکاف در بافت اجتماعي و دگرگوني هويت را به همراه داشته که به نوبه خود به افزايش مشکلات اخلاقي، اجتماعي و رواني منجر شده است.»2

تحولات اجتماعي دنياي مدرن نه تنها در خود کشورهاي مبداء اروپاي غربي که سلسله جنبان اين دگرگوني ها بودند که در ساير کشورهاي پيرو نيز با چالش هاي متعدد فکري و اجتماعي همراه بود. به عبارتي چه در کشورهايي که با دگرگوني هاي اساسي روبه رو بودند همچون کشورهاي اروپاي غربي و چه در ساير کشورها که تغييرات در سطح ظاهري باقي مانده بود بحث هاي فراواني درگرفته بود. روسيه تزاري در سراسر قرن نوزدهم مشحون از اين چالش ها بود و هر چه به پايان اين قرن نزديک تر مي شويم، چالش ها با چنگ و دندان آميخته تر مي شوند.

از تصويرهاي رمانتيک تا درام هاي ترديد برانگيز

گوگول يک روز صبح از خواب برخاست و ديد مشهور شده است. اين جمله طنزآميز به اين منظور گفته شد تا اين نکته پيش کشيده شود که نيکلاي گوگول زماني از شهرت يک قصه نويس ماهر و توانمند برخوردار شد که هنوز 23 سال بيشتر نداشت و اين شهرت زماني نصيبش شد که بخش اول مجموعه داستاني «شب ها در مزرعه نزديک ديکانکا» را در سال 1831 منتشر کرد.

الکساندر پوشکين شاعر و منتقد مشهور روسي اثرش را ستود و بن مايه هاي شاعرانه اش را انگشت نهاد. براي گوگول جوان که دو سه سالي از سکونتش در سن پترزبورگ نمي گذشت، جدا کردن يکباره دل و روح از زادگاهش «روسيه کوچک» دشوار مي نمود. اوکراين يا روسيه کوچک با آنکه از پيشينه فرهنگي و تاريخ طولاني برخوردار بود، استاني پرت و عقب مانده به حساب مي آمد و اهالي اش روستايي ساده دل بي سواد محسوب مي شدند. گوگول جوان توانست با وجودً بر حضورً جسمش ميان سن پترزبورگ سرد و ساکتي که آکنده از ساختمان هاي سنگي و بتوني اداري و دولتي بود، روحش را به پرواز درآورد و تخيلات شاعرانه و رمانتيکش را در فضاهاي روستايي اوکراين بپروراند و حاصلش را در قالب افسانه هاي بومي و عقايد خرافي روستاييان منطقه به نگارش درآورد. خاطرات کودکي، يادمانده هاي عاشقانه، نعمت هاي گوناگون و رنگارنگ، زندگي مردم روستا، رنگين کمان تپه ماهورها و جلگه هاي فراخ جملگي فضايي رمانتيک و طبيعت گرايانه ايجاد مي کرد تا بيانگر دلبستگي هاي نويسنده باشد. اين دلبستگي بن مايه هايش را از زندگي توده مردمي ساده و بي آلايش مي گرفت که روح شان را آنچنان با طبيعت عجين ساخته بودند تا «تکرار و يکنواختي» به مثابه قانون طبيعت به آيين مقدس و تخطي ناپذير زندگي شان بدل شود. اما افق هاي زندگي- برخي تماشايي و برخي بدمنظر- در زندگي شهري از سمت و سوهاي گوناگون و اغلب غريبي سر مي زنند. هر چند در پس پرده اين گوناگوني ها و غربت، شباهت ها و آشنايي هاي آشکار و ديرينه يي به چشم مي خورد. تماشاي روزانه اين افق ها حس رمانتيک را زايل مي کند و نگره طبيعت دوستي را به سمت و سوي فلسفه يي مي کشاند که تا دوردست هاي مه گرفته تاريخ پيش مي رود؛ آنجا که پرسش از هستي و چگونگي اين هستي و چرايي آن به ميان مي آيد، از چراها و چگونگي ها، بايد ها و نبايدها، حدس ها و گمان ها، اميدها و هراس ها، از...

اما پيش از مشغول شدن به همه اين پرسش ها بايد به پرسش هاي دم دست تري پاسخ داد و پيرامون آنها جست وجو کرد. طبقه متوسط در حال رشد روسيه عصر نيکلاي به علت صنعتي نبودن جامعه بيشترين وابستگي را به سازمان ها و نهادهاي بوروکراتيک داشتند. در دستگاه عريض و طويل اداري کارمند به تيپ مشهور جامعه تبديل مي شود که به وسيله توانمندي هاي قلمي گوگول به شخصيت محوري آثارش بدل مي شود. نمي توان در سنت پترزبورگي که مي کوشد مدرن باشد و همه چشم نوازي هاي مدرنيسم را يکجا در خود گرد آورد، زندگي کرد و از تيپ کارمند غافل شد، به شرطي که متعلق به طبقه اشراف نباشي. در سنت پترزبورگ تماشايي کارمند دون پايه همه تلاش خود را به خرج مي دهد تا ديده شود، تا شنيده شود، تا به حساب آيد.

بهره مندي از مواهبي که زندگي مدرن عرضه داشته است و امکان تماشاي آن را براي همگان فراهم کرده است، دل بستن به زمان ها و مکان هاي دوردست و نامعلوم را بي معنا مي سازد. همچنان که نبايد اميد داشت تا دستي از غيب درآيد و کاري بکند. نتيجه آن مي شود که کوآلف به مسکو مي آيد تا پله هاي ترقي را يکي پس از ديگري طي کند و چلستاکوف از فرصت به دست آمده از تصور اشتباه مردم درباره بازرس بودنش استفاده مي کند و چند صباحي را به خوشي روزگار مي گذراند و چي چيکوف به خريداري برده هاي مرده مي پردازد تا کيسه يي پرپول بسازد. اين همه از آن رو است که در «مدرنيسم مبتني بر توسعه نيافتگي»3 مقام اجتماعي فرد است که از اهميت برخوردار است نه خود او. در چنين شرايطي است که مکان- بلوار نوسکي- مقام و هويتي اجتماعي و البته بسيار برتر از افراد پيدا مي کند. افراد به اين بلوار مي آيند تا ببينند و ديده شوند و تصاوير خيالي خود را با يکديگر رد و بدل کنند. اما همچنان که گفته شد افق هاي زندگي در زندگي شهري فقط برخي شان تماشايي هستند و برخي ديگر بدمنظر. نمايشنامه بازرس به رغم کمدي بودنش سويه هاي مبهم حيات اداري روسيه را نشان مي دهد و نفوس مرده به رغم جذاب بودنش پيچيدگي هايي از روابط اجتماعي را به نمايش مي گذارد که هراس به افق ثابت ديدگان صادق تبديل مي شود. گوگول نه شخصيتي انقلابي است و نه سياست زده، او سعي در انعکاس واقعيت ها داشت. اما تصاويري که از واقعيت هاي روابط اجتماعي جامعه اش ارائه مي کرد گاهي خود او را به وحشت دچار مي ساخت. «پوشکين پس از آنکه گوگول چند قطعه از پيش نويس هاي کتابش را براي او قرائت کرد، با صدايي بغض آلود فرياد کشيد؛ خداي من، چقدر روسيه ما غم انگيز است.»4تصاويري که گوگول منعکس مي ساخت، براي وجدان هاي بيدار دردآور و البته ترديد برانگيز بود؛ ترديد نسبت به همه ساختارهاي موجود روسيه.

آيا هجرت به گذشته حاصل ناتواني در پيشروي است

در ابتداي اين نوشتار از واکنش محافظه کاران اروپايي نسبت به تحولات جامعه مدرن و جنبش روشنگري سخن به ميان آمد. آنان معتقد بودند خداوند جامعه را آفريده و مردم نبايد اين آفرينش قدسي را دگرگون سازند. به اعتقاد آنان حفظ نهادهاي سنتي همچون سلطنت، پدرسالاري و کليساي کاتوليک براي جامعه از ضرورت اساسي برخوردار است و براي قوام و دوام جامعه وجود نظام رتبه بندي شده منزلت و پاداش و حفظ مناسک و تشريفات از اهميت برخوردار است.

جامعه شناسان برجسته يي همچون دورکهايم، توکويل و تونيس در اين نگراني ها سهيم بودند. اگرچه هر يک ضمن حفظ مواضع اصلاح طلبانه خود راهکارهاي متفاوتي از محافظه کاران افراطي جست وجو مي کردند. تونيس دست به مطالعات تجربي بسيار درباره آسيب هاي اجتماعي همچون جنايت، خودکشي، بيماري هاي رواني و کردارهاي ناروا و نامشروع زد اما به هيچ وجه بازگشت به گذشته را امکان پذير نمي ديد. وي در سال هاي پاياني عمرش اميدوار بود بتوان نظم اجتماعي نويني ايجاد کرد که عناصر مثبت اجتماع سنتي در آن بازآفريني شود .گوگول نيز همچون بسياري ديگر از هنرمندان و انديشمندان از آسيب هاي اجتماعي جامعه خود در هراس بود. وي با نگارش نفوس مرده قصد نوشتن هجويه يي سياسي عليه ساختارهاي حاکم را نداشت. اما براي يک نويسنده واقع گرا چشم پوشي از واقعيت هاي آشکار جامعه چگونه امکان پذير است؟

فاصله عميق ميان واقعيت هاي عيني و ايده آل هاي ذهني، گوگول را دچار وسواس هاي شديد مذهبي کرد. در پاسخ به نيازهاي وسواسي اش «قطعات منتخب از مکاتبات با دوستان» را در سال 1847 منتشر ساخت. تحکيم نظام سلطنت، تداوم نظام برده داري، اطاعت محض در مقابل احکام کليساي کاتوليک و چشم پوشي از آرمان هاي آزاديخواهانه، حاصل تخيلات وسواسي وي بود که نمي توانست خود را از گردش مرگبار در دايره تکرار برهاند. گوگول درصدد برآمد براي جبران آنچه از وطن عزيزش در نفوس مرده ترسيم کرده بود، جلد دومي بر اين اثر بنگارد و روسيه مقدس و فضايل ملت روس را به تصوير بکشد. اما به راستي جامعه يي با ساختار و روابط بيمارگونه چگونه مي تواند مقدس باشد؟

نتيجه مشخص بود؛ گوگول نتوانست آرمان هاي خود را با واقعيت هاي جامعه يک جا جمع کند.

حالا ديگر وقت آن بود که گوگول خودش را به محاکمه بکشد. تحت تاثير کشيشي نيمه ديوانه به نام کنستانتينفسکي دنباله نفوس مرده را سوزاند و رياضتي سخت و شديد را بر خود حاکم کرد.

«او خود را به تباهي اخلاقي متهم کرد، تباهي که مانع از آن شده بود که بتواند تصوير مناسبي از اين موضوع بديع يعني روسيه مقدس تهيه کند. او به انکار هنرمندانه خود که تنها ريشخند گناه آلود، تنها بدي و بي حاصلي، نامعقولي و خامي به بار آورده بود، پرداخت و در تجاوز به نفس خود در تفکرات تيره يي غرقه شد.»5

براي گوگول بهتر بود وقتي نمي تواند در مناسبات فاسد اجتماعش دست ببرد و آنها را اصلاح کند، وقتي نمي تواند با گشودگي نفسي رها شده از احساس خوشايند آزادي با صداي رسا سخن بگويد، وقتي نمي تواند فضايل ملت روس را به تصوير کشد، وقتي... انگشت اتهام به سوي خود نشانه رود و خود را مجرم و گناهکار بپندارد. حاصل اين بازگشت به خويشتن چه مي توانست باشد جز مرگ و نابودي.

گوگول در اين هجرت، دل به مفاهيم و فضايلي بسته بود که صدها سال پيش تجسم يافته بودند، اما او نيز همچون بسياري ديگر فکر مي کرد که تا رسيدن به اصالت اين مفاهيم مسيري دراز در پيش است،

پي نوشت ها؛--------------------------

1- ريتزر، جرج، نظريه هاي جامعه شناسي در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثي، انتشارات علمي، تهران، 1374، ص 13

2- کيويستو، پيتر، انديشه هاي بنيادي در جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، تهران، نشر ني، ص 125

3- اصطلاحي که مارشال برمن درباره مدرنيسم در روسيه تزاري و کشورهاي جهان سوم در کتاب تجربه مدرنيته به کار برده است

4- گيترمن، والنتين، نکاتي درباره ادبيات کلاسيک روس، ترجمه فاروق خارابي، مجله ارغنون، شماره هاي 10- 9 (بهار و تابستان 1375)

5- پيشين.

عناوين اين صفحه
زنانگي در شعر مردان اختراع ناقدان
فارغ از بند
هر آنچه از شنل گوگول سر برآورد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام