لادن نيکنام

بارها وقتي در جلسه هاي شعرخواني يا بهتر بگويم نقد شعر شرکت مي کنيد متوجه مي شويد عده يي به شعري که زن ها سروده اند، در اشاره هاي نخست مي گويند اين شعر زنانه نيست يا چه خوب، شعر زنانه موفقي بود. حس زنانه داشت. تصاويرش خيلي زنانه بود. مساله اينجاست که کسي نمي گويد متن زنانه چيست. اگر زني شعري بگويد که در آن اجاق گاز يا کتري يا قوري باشد يعني شعرش زنانه است؟ اگر زني از چراغ قرمز نوشت، يعني مردانه نوشته. زن ها بايد بيشتر به سراغ خورشيد و ماه بروند؟ نوع چيدمان عناصر يا تصويرها اگر موزاييکي باشد يعني شعر زنانه است؟ يا همين که حس و حالي زنانه در شعر دريافت شود ما به شعر زنانه رسيده ايم. ماجراي جالبي است. بياييد فکر کنيم اگر در همين جلسه هاي شعرخواني زني به مرد شاعري بگويد چه شعر مردانه يي، همه تعجب مي کنند. انگار که شعرها عموماً مردانه اند و شاعرها مرد. استثنا وقتي عنوان مي شود که اتفاقي به نام شعر زنانه رخ داده باشد. شخصاً فکر نمي کنم ادبيات قابل تقسيم به واسطه جنسيت باشد. اينکه يک زن، زنانه نگاه کند، طبيعي است. آنقدر طبيعي که عنوان کردن اش به گمانم ضرورتي ندارد. همچنان که وقتي شعر مردانه باشد (که حقيقتاً نمي دانم شعر مردانه يعني چه؟) بايد سکوت کرد. هر چه هست و اهميت دارد، همان «آنً» شعري است. ممکن است در شعري اين «آنً» شعري به واسطه توجه به يک نشانه جنسيتي برجسته شود. اگر اين رويکرد ديده شود، طبيعي است که شاعر حرکت درستي انجام داده و شعر را در مسير حقيقي اش با توجه به بدايع و آشنايي زدايي از نگاه مالوف به يک فضاي تازه رهنمون کرده است. اما همين که شاعري زن باشد و منتقدي دنبال نشانه هاي زنانه در شعر بگردد، به گمانم محدود کردن يک متن به يک جنسيت است. مي بينيم که در حرکت هاي نوين ادبي معاصر هم زن هاي داستان نويس يا شاعر فارغ از جنسيت خود دست به قلم مي برند. قرار نيست يک شاعر هنگام خلق به جنسيت خود بينديشد. يا نگاهي به شکل متشخص در او موجود است يا نيست. اصل همين تازگي و طراوت نگاه است. بسياري از منتقدان هنوز با تکيه بر اصول تاريخ مصرف گذشته غربي به دنبال آن هستند که از زنان متن هايي صادر شود که دربرگيرنده حقوق آنان باشد. اين شعرها ديگر بيشتر از آنکه شعر جنسيتي باشند، مبناي ايدئولوژيک دارند و پرواضح است که خطر شعار شدن شان چقدر زياد است. به نظر مي رسد حرف اساسي را در اين وادي «ابراهيم گلستان» گفته است در سال هاي دور؛ «هر آدمي بايد با خودش صادق باشد.» (نقل به مضمون) صداقت در شاعر حرف اول و آخر را مي زند. شايد زني بي توجه به آشپزخانه اش، بخواهد سال هاي سال به عناصر شهري توجه کند، به جاده هاي ميان شهرها، سيم هاي برق، مهره هاي يک دستگاه و يا مردي تمام عمر از مهتاب بگويد و قل قل خفيف کتري آب جوش. اينها متر و معيار يک شعر نيستند. مهم آن است که هر کس آنچه را که مي شناسد، بنويسد. يکي از دستاوردهاي مدرنيته هم همين فارغ شدن انسان ها از الگوهاي از پيش تعيين شده است و آزادي در ذهن يک شاعر (چه مرد چه زن) رکني اساسي است. اينکه شاعر زني ذوق کند که بالاخره توانست شعر زنانه يي بگويد، يعني محدود کردن. بستن دريچه ها به روي فضاهاي تازه. شعر وسيله يي است تا شاعر خود را و جهانش را کشف کند. فارغ از هر زنگوله و منگوله يي که بخواهد به خود بياويزد يا ديگري بخواهد به او آويزان کند. وقتي در سال هاي دور کسي گفته است؛ «بشنو از ني چون حکايت مي کند...» ديگر مرزهاي جنسيت که هيچ، مرزهاي تخيل آدمي را هم درنورديده است و مهم گذشتن از همين مرزها و قراردادها است چرا که عبور از اين خطوط ضامن جاودانگي و حيات دائمي شعر است.
بياييد از تعريف «به به چه شعر زنانه يي» بگذريم و فقط فکر کنيم شعرهايي که در حافظه مان حاضرند، فارغ از هر بندي به جوهره شعر رسيده اند.
در اين باره هيوا مسيح نظر خود را چنين شرح داده است.