يونس تراکمه

مکان در داستان يا عنصري از عناصر داستان است يا همچون شخصيتي داستاني به آن پرداخته مي شود. در ادبيات داستاني جهان و ايران مي توان مثال هاي متعددي آورد و تشريح و تحليل کرد که نويسنده چگونه مکان را به اقتضاي ساختار داستان، عنصري از عناصر سازنده داستان تلقي کرده است و نيز داستان هاي متعددي وجود دارد که نويسنده با مکان به عنوان شخصيتي از شخصيت هاي داستانش مواجه شده است.
مکان، به عنوان يکي از عناصر داستان، محل و بستر وقوع حوادث و ماجراهاست؛ عنصري است که همچون وزنه يي سنگين داستان را از معلق شدن در فضا و از سياليت نجات مي دهد. داستان نويسي مدرن به برخوردي ميني مال و حداقلي با توصيف و خلق مکان در داستان رسيده است. در داستان نويسي ماقبل مدرن نويسندگان، اغلب، بستر وقوع حوادث و ماجراها را به طور وسيع آماده مي کردند و بعد آدم ها و ماجراها را در گوشه يي از اين پهنه گسترده قرار مي دادند. اگر ساختماني مجلل يا قصري محل وقوع حوادث داستان بود به تفصيل، و اکثراً جزء به جزء، آن قصر را با استادي هرچه تمام تر مي ساختند تا بعد آدم ها در بخشي اندک از اين ساختمان بزرگ (راهرويي و يکي دو اتاق مثلاً) به کار و اجراي ماجراهاي خود بپردازند. راه طولاني داستان نويسي طي کرد تا به اينجا رسيد که فقط همين يکي دو اتاق و راهرو را به گونه يي بسازد که عظمت و ابهت کل ساختمان را هم نشان داده باشد. و البته در اين کار زاويه ديد يا منظر داستان نقش اساسي دارد؛ اينکه چه کسي و از کدام منظر به اين جز مي نگرد مؤثر است در ساختن آن کل.
جغرافيا در داستان عنصر مميزه يي است که خاص مي کند آن عام (مکان) را. ماجراها در کشوري خاص، در شهري خاص از آن کشور و محله يي خاص در آن شهر اتفاق مي افتد. وقتي نويسنده نام و مشخصات محل وقوع ماجراها را بيان مي کند و تا حد نياز داستان به بازسازي آن مي پردازد انگار به باورپذيري داستانش کمک کرده است. در داستان هاي سلينجر و کارور فراوان خوانده ايم از خيابان شماره فلان نيويورک يا فلان محله در شهري مشخص از شهرهاي امريکا نوشته اند. در داستان «داش آکل» در همان ابتدا صحبت از شهر شيراز است و محله هاي وقوع ماجراها در اين شهر با نام و وصف در حد نياز. شيراز در زمان وقوع ماجراها و اتفاقات آن داستان و شيرازً داش آکل و کاکا رستم جزيي است که کل وسيع تري را در خود دارد. جغرافياي دقيق اين داستان عامل مهمي است براي ملموس و باورپذير کردن آدم ها و ماجراهاي داستان و باور کردن اين آدم ها و ماجراها باعث تعميم آن به مکان ها و آدم ها در زمان هاي مختلف مي شود. جغرافيا در داستان مجاز مرسلي است که از جزء به کلي بزرگ تر مي رسد. اما در داستان نويسي ايران از همان اواسط دهه 30 شاهد حذف جغرافيا در بخش بزرگي از داستان ها هستيم. ماجراي اين داستان ها اغلب در مکان هايي بي نام و نشان اتفاق مي افتد؛ در کوچه خاکي و خانه گًلي روستايي يا در خانه يا آپارتماني واقع در کوچه يا خياباني در شهري، و همه کلي و بي هيچ نام و نشاني. حذف جغرافيا در اين داستان ها عمدتاً به دو دليل انجام مي شده، و هنوز هم گاهي مي شود؛
- نويسنده با نيت فرار از سانسور (بيشتر قبل از انقلاب) يا کلک زدن به سانسور، جغرافياي مکان داستان را مشخص نمي کرد و ناکجاآبادي مي ساخت که در جاي جاي آن نشاني هاي آشنايي به چشم مي خورد.
- نويسنده جغرافيا را حذف مي کرد به اين نيت که با خلق مکاني نوعي (تيپيک) امکان ايجاد ارتباط با مخاطبان از جاهاي مختلف را فراهم کرده باشد. حکم نمي توان صادر کرد. خلق جغرافياي خاص در داستان يا حذف آن اگر به اقتضاي ساختار داستان باشد جايي براي هيچ گونه چون و چرا نمي گذارد. (مثلاً در داستان «انفجار بزرگ» گلشيري ساختار داستان ايجاب کرده است محل وقوع مکاني خاص، ميدان ونک، باشد.) اما در اين مدت با انبوهي از داستان ها مواجهيم که بنا به يکي از دلايل فوق مکان ها عمداً مکان هايي نوعي و بي نام و نشان هستند. بارها خوانده ايم که پاريس زمان بالزاک را و دوبلين زمان جويس را دقيقاً مي شود از روي داستان هاي اين دو نويسنده ساخت. در هر يک از داستان هاي جويس با اجزايي از دوبلين مواجهيم که در آن داستان يا در لحظه وقوع ماجرايي لازم بوده و جويس اين جزء ها را به گونه يي ساخته است که اشاره به کل دوبلين دارند. آن مجاز جزء به کل در ضمن اشاره به اين موضوع هم دارد که نويسنده هر چه بيشتر از منظر خود به آن مکان خاص نگاه کند امکان تعميم بيشتر آن را فراهم کرده است. در داستان ها دوبلين جويس را مي بينيم، دوبلين از منظر جويس را. جغرافيا در داستان عام نيست و هرچه خاص تر باشد امکان و دايره شمولش بيشتر مي شود. نويسنده در داستانش «خيابان ميرداماد من»، «يوسف آباد من» و... را مي سازد و در اين صورت است که ميرداماد و يوسف آباد ميرداماد و يوسف آباد منً خواننده مي شود.
اسماعيل فصيح رمان «ثريا در اغما» را اين گونه آغاز مي کند؛
اواخر پاييز 1359، يک سه شنبه سرد، حدود دو بعد از ظهر. در دهانه ترمينال، در ضلع شمال غربي «ميدان آزادي» تهران، دستفروش ها، گاري هاي دستي، و مسافرين اتوبوس، وسط گردو خاک و دود گازوئيل و سروصدا و بوق بوق در هم مي لولند. «جگر... به به، سيخي دو تومن،»... «آقا اجازه... بکش کنار»، «باقالي، باقالي بخور،»... «هول نده بدو،»... محوطه داخل ترمينال که تازه افتتاح شده يک چيز بي سروته، ولنگ و باز، و هنوز عملاً بيابان است. فقط گوشه هايي از آن را چادرهاي برزنتي زده اند. اما ظاهراً اتوبوس هاي عازم شمال و شمال غرب و حتي ترکيه و اروپا از اينجا حرکت مي کنند... من چادر برزنتي جايگاه «تي بي تي» تعاوني شماره 15 را که اولين چادر دست چپ است، پيدا مي کنم و مي روم داخل. در گوشه يي يک پيشخوان صحرايي هم درست کرده اند. (اسماعيل فصيح، ثريا در اغما، نشر نو، چاپ اول، 1362، صص 1و2).
فارغ از اينکه اين تصوير ترمينال آزادي در سال 1359 مي تواند سندي تاريخي باشد، داستاني که با ساختن اين مکان خاص از منظر نويسنده آغاز مي شود خيلي راحت تر مي تواند مخاطب را شريک کند در اين حس و حال جغرافيايي و مکاني و تجربيات مشترکي پيدا کند با مخاطب، و اين مقدور نمي شود مگر با مد نظر قرار دادن جغرافيا در خلق مکان و گريز از خلق مکاني عام، ترمينالي عام در جايي عام، هر جا؛ غافل از اينکه به اين «هرجا» رسيدن فقط با گذر از «يک جاي مشخص و خاص» مقدور و شدني است.