همايون خسروي دهکردي

ميلان کوندرا در جايي گفته زندگي هر انسان از تعادل ميان تحمل ابتذال سبکي و وقار سنگيني بار هستي تشکيل شده که در اين ميان جبر حادثه نيز بايد به آن افزوده شود. و فرانک اوکانر در جايي گفته داستان (کوتاه) فرياد نويسنده يي است که از يک گفتمان مسلط رنج ديده و نويسنده با داستانش در حقيقت آن گفتمان مسلط را خطاب قرار مي دهد. (هر دو نقل به مضمون) مورچه در ماه را بايد با در نظر گرفتن دو گفته فوق خواند. لادن نيکنام کار فرهنگي را از دهه 70 شروع کرده است. دفتر شعر روزشمار جنون در سال 83 و مجموعه حفره در آينه در سال 84 از کارهاي ديگر او هستند. مورچه در ماه در سال 87 توسط نشر افق منتشر شده است.
---
-خب ابتدا با اين سوال کليشه يي و مهم شروع مي کنيم. ايده مورچه در ماه چگونه به ذهن شما رسيد؟
جواب اين سوال کاملاً غيرکليشه يي است. وقتي در يک ماهنامه کار مي کردم قرار شد در هر شماره يک داستان کوتاه براساس يکي از اتفاقات رخ داده که در صفحه حوادث به چاپ رسيده بود بنويسم. به شدت درگير اين حادثه ها شدم. مي دانيد، صفحه حوادث هم مثل جدول مخاطب را آرام آرام درگير خود مي کند. در هر حادثه يي روايتي پنهان است، هنگام مطالعه اين صفحه ها متوجه شدم بخش عمده يي از اين حوادث محورشان زن ها هستند؛ زن هايي که همسر يا کودک يا فردي از اهالي خانواده خود را به دليلي کشته اند. در اين خبرها به انگيزه ها در حد يک يا چند خط پرداخته مي شد. سعي مي کردم موقع نوشتن داستان کوتاه خودم را جاي آن زن ها بگذارم. شرايط در وقوع هر بزه يا قتلي دخيل بود. به بعضي از اين دلايل خود مجرم ها اشاره هايي مي کردند. باقي يعني نقطه هاي نامعلوم را با خيال خود مي ساختم. به هر حال چون رشته تحصيلي ام هم توانبخشي بوده با بزهکاري هاي اجتماعي و خاستگاه روانشناسي و خانوادگي اين آدم ها بيگانه نبودم. در رمان «مورچه در ماه» اين امکان برايم فراهم شد که در حجمي بيشتر به اين زن ها بپردازم. زن هايي از طبقات فرودست که در يک ناآگاهي و فقر فرهنگي مرتکب جنايتي شده اند؛ آدم هايي که از کرده خود پشيمان بودند. بيشترشان حتي درکي از جرم نداشتند. آني، لحظه يي و واکنشي مرتکب فعلي شده اند. آنها حتي گاهي از بهره هوشي پاييني برخوردار بودند. يعني از اساس آگاهي و شعور لازم انساني نداشتند. به اين ترتيب ايده مورچه در ماه شکل گرفت اين را هم بگويم که امکان نزديک شدن به شکلي آرماني به اين مجرمان وجود نداشت. بخش هايي از کار زاييده تخيل من است که فکر مي کنم کار داستان نويسي خيلي دور از خيال پردازي نيست. اما هرگز از بستر واقعي فاصله زياد نگرفتم.
-تجربيات شخصي تا چه حد در نوشتن جزييات يا ساختار نقش داشته است؟
اگر منظور شما شباهت راوي اول شخص يا رويا با من است بايد بگويم راوي به من نزديک نيست. تکه هايي از ذهن من، خيال من، تجربه هايي که در راه نوشتن اين اثر از سر گذراندم در کار حاضر است ولي نکته يي که بايد بگويم اين است که او بسيار سودايي است. سرگشته و حيران به هر گوشه يي سرک مي کشد. اين اندازه حيراني به نابودي محض مي انجامد. ذهن خود من بسامان تر از روياست. اما تجربه هايي که هنگام مواجهه با اين نوع زن ها داشتم در کار وجود دارد. اضطرابي که داشتم در کار نشان داده شده است. موقعيت دشواري بود. نمي دانستم گاهي کجا را بايد نگاه کنم، از چشم دوختن به نگاه پر از پرسش آنها وحشت مي کردم ولي مدام به خود مي گفتم بايد بنويسي شان منتها از دريچه چشم خودت. نمي توانستم خودم را عيناً جاي آنها بگذارم. در پي پيدا کردن شباهت هايي ميان زندگي خودم و زندگي آنها بودم. شباهت ها کم نبود. ولي نوع برخورد من با شکلي که آنها به مسائل نگاه مي کردند فرق داشت. من سعي در تجزيه و تحليل داشتم. آنها بدون فکر مرتکب فعلي شده بودند. آنها اول مبادرت به انجام کاري ورزيده، بعد ترسيده بودند که چه بلايي قرار است سرشان بيايد. من از فکر کردن به کاري که آنها انجام دادند، مي ترسيدم. هنوز هم مي ترسم. از لحظه يي مي ترسم که ظرفيت هاي روحي و رواني يک آدم لبريز شود. شرايط هم مساعد شود. آن وقت خدا مي داند چه اتفاقي مي افتد البته جزييات اندکي از زندگي روزمره من در کار وجود دارد ولي پرداخت اين لحظه ها کارکرد پاگردي را دارد که در آن من و شخصيت هاي داستاني و مخاطب نفسي تازه کنيم. اتفاقي جديد هر لحظه در انتظار ما بود ضمن اينکه خشونت پنهان در روايت به استراحتگاه هايي نياز داشت. روزمرگي هميشه پناهگاه مناسبي است. به خصوص وقتي راوي زن باشد.
-منظور زبان و شيوه روايت است؟
از منظر ذهن رويا براي دور شدن از خشونت ذکر جزيياتي از روزمرگي حيات بخش بود. به اضافه اينکه لازم بود از شخصيت ها کمي دور شوم مبادا در موردشان قضاوت کنم. کار من نشان دادن بود. تلاش مي کردم با دور شدن از محور اصلي روايت از قضاوت ناگهاني بپرهيزم. اين خطر همه لحظه هاي نوشتن مرا تهديد مي کرد که از چشم يک قضاوتگر به يک قاتل نگاه کنم، باور کنيد دوست داشتن و نزديک شدن به يک قاتل کار ساده يي نبود. اينکه سعي کني او را بفهمي به وقت و حوصله نياز داشت. مسوولان بهزيستي که وقت خود را صرف درمان آنها مي کردند طبيعتاً انرژي بيشتري صرف مي کردند. اما من به عنوان يک نويسنده نياز داشتم لحظه هايي در پيله ذهني رويا که اتفاقاً سودايي بود فرو روم. شخصيت اش فرصتي خوبي به من مي داد تا همان پاگردها را پي ريزي کنم.
-وقتي اين داستان را مي نوشتيد قبل يا بعد از آن دل تان مي خواست چه اثري داشته باشد، پيامي داشتيد، به چه علت نوشتيد؟
مطلقاً به پيام فکر نمي کردم. آنقدر درد کشيدم که پيام آخرين چيزي بود که به آن فکر مي کردم. بيشتر تسکيني بود براي ذهن به درد آمده خودم ولي وقتي امسال شنيدم مجلس مصوبه يي تصويب کرده که مجازات دختران و پسران زير 18 سال صورت نگيرد و آنها به مراکز بازپروري بهزيستي اعزام شوند بسيار خوشحال شدم. حالا اين آدم ها به دليل کمي سن يا بهره هوشي درمان مي شوند. به گمانم قدم رو به جلوي بزرگي بود. ولي يادمان نرود که معمولاً افکار عمومي مجازات شديدتري را اجرا مي کنند. در جامعه ما هر فردي که به دليلي دچار عقب ماندگي ذهني يا جسمي باشد طرد مي شود. آنها مورد مهر و توجه قرار نمي گيرند. گويي محکوم به دنيا مي آيند. بايد روي اين زمينه هاي اجتماعي کار فرهنگي شود. اينکه گاهي شخصي به فعلي که انجام مي دهد آگاه نيست، اصلاً مورد قبول مردم ما نيست. از نظر آنها اين افراد بايد ايزوله شوند. به دست فراموشي سپرده شوند. حتي خانواده اين بچه ها بيشتر دوست دارند فکر کنند چنين فرزندي ندارند. زشتي ها را دوست نداريم و از خود دور مي کنيم. در جوامع روستايي اين بچه ها را بدشگون مي دانند. روي اين نوع تفکر يا باور قوي بايد کار شود. آموزش. مهم ترين مساله ما آموزش دادن افراد در جوامع بسته و روستايي است. قربانيان رمان «مورچه در ماه» همه از روستاها هستند.
-نگاه فمينيستي و اين جور چيزها چي؟
هرگز در زندگي ام نگاه فمينيستي نداشته ام. به فمينيسم اعتقادي ندارم. به حقوق برابر زن و مرد اعتقاد دارم و آن را از الزامات يک جامعه مدني مي دانم ولي در رمان «مورچه در ماه» به هيچ عنوان شمشيري رو به مردها نگرفته ام و به آنها حق مي دهم. شوهر رويا سعي مي کند به پريشان حالي هاي همسرش احترام بگذارد. از دنياي او دور است ولي مزاحم اش هم نمي شود. شوهر گيتي هم همين طور. خيلي ها به من گفته اند اين يک متن ضدزن است. ولي خودم فکر مي کنم در تمام روايت به طور مساوي حق را به همه داده ام. خواسته ام شخصيت ها حالت سفيد و سياه پيدا نکنند. لشگرکشي در کار نيست. بعضي ها به من گفتند ما اگر جاي شوهر رويا بوديم هزار باره اين زن را طلاق مي داديم. چرا اين زن اينقدر هپروتي است، چرا به خانواده خودش توجهي ندارد؟ ولي بر اين باورم که رويا هر چند در ذهنش مسائل زنان اهميت دارد اما هيچ گاه به مردها به چشم ظالم نگاه نمي کند. او مي خواهد هر آدمي را در جايگاه خودش ببيند. در موردشان هم قضاوت نکند. او بيشتر پريشان حالي اش از آنجا سرچشمه مي گيرد که مي بيند يک نفر است و بايد براي خيلي از آدم هاي دور و برش مادري کند. رويا بيش از هر چيزي يک مادر است. براي فرزندش، براي دوست اش و تمام آن دختربچه هايي که مورد تعرض قرار گرفته اند. هر چند ارتباط خوبي با مادرش ندارد ولي مي خواهد مادر بودن را دائماً تجربه کند. لحظه يي از وقف کردن خود يا بهتر بگويم خرج کردن خود غافل نيست. اين به معناي فمينيسم نيست بلکه معني اش زن بودن و مهم تر مادر بودن است.
-در هر صورت ظلم خانگي عامل حرکت رويا به سراغ بررسي آسيب ها و آسيب ديده ها نشده. البته شما در جاي جاي داستان به اين مساله اشاره داريد و رويا حتي مي گويد من زن نيستم، زن- مرد هستم و در برخي ديالوگ ها اصلاً فمينيسم را مسخره کرده ايد. سوال بعدي من در مورد شخصيت پردازي است. بعد از داستان هاي زويا پيرزاد و فيلم هايي مثل «به همين سادگي» شخصيت زني که توسط اطرافيان درک نمي شود به يک تيپ بدل شد. اول بفرماييد رويا تا چه حد به اين تيپ نزديک است.
به گمانم رويا به تيپ زنان درک نشده نزديک نمي شود. او به دنبال درک شدن نيست. مي خواهد خودش بقيه آدم هاي دوروبرش را درک کند. وارد چالش هاي خانوادگي نمي شود. دوست دارد بي سروصدا کارش را انجام دهد. کنشگر است. در محيط خانواده محبوس نيست. مي خواهد در عرصه اجتماع فعاليت کند. منتها به سبک خودش. خانواده را حصاري براي خود نمي داند. خانواده اش نگرانش هستند. او هم متقابلاً به آنها فکر مي کند ولي فکرهاي ديگري هم در سر دارد. در رمان هايي که اشاره کرديد و فيلم به همين سادگي که اتفاقاً به همه شان احترام مي گذارم و از خواندن و ديدن شان لذت برده ام زن از خانه بيرون نيامده است. دغدغه اش مسائل اجتماعي امروزي ايران نيست. تنهايي محور اصلي شخصيت شان را مي سازد. رويا هميشه لااقل سه چهار نفر را دوروبر خود دارد که با آنها سروکله مي زند. مي خواهد به دادشان برسد. او زن خانه و زندگي به معناي سنتي اش نيست. براي رويا خانه جاي کوچکي است. خانه رويا، ايران است.
-اساساً شخصيت پردازي در مورچه در ماه يکي از مشکلات من است، به نظر مي رسد مثل داستان هاي کوتاه، بيشتر به معرفي تيپ پرداخته ايد و شخصيت ها حتي گيتي- دوست رويا- پرداخته نشده اند.
فکر مي کنم به شخصيت زن هاي آسيب ديده زياد نپرداخته ام. آن را هم که قبلاً توضيح دادم. امکان نزديک شدن و زندگي کردن با آنها به شکل آرماني وجود نداشت. اما رمان انباشته از ذهنيات و کنش هاي روياست. هر چند با ريتمي پرشتاب به آن پرداخته ام ولي اصلي ترين محورهاي فکري اش را نشان داده ام، همه شخصيت ها حول دنياي او تعريف شده اند. البته اين به اقتضاي نظرگاه رمان هم بود. او در ارتباط با گيتي به گونه يي رفتار مي کند که ضمن ستايش اش قبولش هم ندارد. به خصوص وقتي گيتي مي خواهد دائماً به او امر و نهي کند. رويا در مسيري مي رود که خودش را کشف مي کند. در سايه خودش، شخصيت مرجان و لاله هم تا حدي روشن مي شوند. همه آدم ها از فيلتر نگاه او عبور مي کنند. براي همين حالا که از اثر دور شده ام، فکر مي کنم بايد بيشتر به مرجان و لاله مجال حضور مي دادم. چگونه؟ نمي دانم. شايد در نگارشي ديگر آنها پررنگ تر مي شدند. در اين متن در شکل حاضرش رويا قهرمان اصلي است. بي آنکه فعل قهرمانانه يي انجام دهد، آرام آرام ذهنيت اش تغيير مي کند. او از تغييرات خود آگاه نيست. براي همين معتقدم رويا يک تيپ نيست. چون آهسته و پيوسته پوست مي اندازد. برخلاف گيتي که شخصيت اش ثابت است. براي همين هم رويا ناخودآگاه او را دربست قبول ندارد. گيتي تا ابد مي تواند به همان شکلي باشد که حالا هست.
-اين با معرفي که پشت جلد از کتاب شده مغايرت دارد و البته من هم احساس مي کنم بهتر بود مي گفتيم رويا چندان هم گيتي را قبول ندارد.
خيلي جاها به نظر مي رسد به گيتي حسادت مي کند. گاهي حتي اداي او را درمي آورد ولي گيتي با آنچه او فکر مي کرده و مي شناخته از دور تفاوت دارد. براي همين هم گاه با هم مجادله مي کنند. گيتي او را متهم مي کند که احساساتي است، انگار که رويا نماد احساس و گيتي نماد عقل است. اين دو چندان نقطه مشترکي ندارند هر چند فعل مشترکي انجام مي دهند اما هر يک به راه خود مي روند.
-و بقيه شخصيت ها؟ 10 ، 20 زن و سه چهار مرد منفعل؟
10، 20 زن که نيستند. کمترند. ولي مردها منفعل نيستند. نمي دانم چرا اگر مردي در سکوت و آرامش به کارهاي خودش برسد و پا در کفش زنش نکند، در ايران او را منفعل مي دانند. محمد در کنار رويا به شکل يک سايه ايستاده است. او را نگاه مي کند و به او احترام مي گذارد ولي شخصيت خشايار براي من خيلي مهم بود. او سهم بيشتري از رويا مي خواهد. کسي است که از نداشتن دائمي رويا کنارش رنج مي برد. رويا براي خشايار يک روياست؛ دست نيافتني و دور. نگاهش مي کند ولي نمي تواند به دستش بياورد. در عين حال مي خواهد پاهاي او را روي زمين نگه دارد. به نظرم رابطه اين دو در آمده است. نه؟
-بستگي دارد با رويا چه کاري مي خواهيد بکنيد. در پردازش شخصيت رويا، که تيپ هم نيست، به نظر مي رسد نويسنده با رويا خوب نيست. او يک زن است که اولاً با مادرش به عنوان تنها بدمن داستان درگير است و بعد با انبوهي از آدم ها، رويا در مقابل هيچ کدام حق ندارد. بدجوري او را گير انداخته ايد در حد يک زن نيمه ديوانه وظيفه نشناس... گويي خود رويا هم دوپاره است و يک بخش از خودش هم در کنار همه ديگران که خوب ولي بي گناهند با بخش ديگر رويا درگير است.
رويا پر از تضاد است. شخصيت يکپارچه يي ندارد. مي خواهد به همه جا و هم کس برسد. دوست ندارد کسي را از خود ناراضي و ناراحت کند. مي خواهد هم براي ديگران باشد هم به کارهايش، ايده آل هايش برسد. گاهي از اين فعل خودش عصبي مي شود. گوشي همراهش را خاموش مي کند. بي خبر مي رود شمال يا در اتاقش را بسته و ساعت ها با يک روح سرگردان حرف مي زند. طبيعتاً در اين حالت ها خيلي هم دوست داشتني نيست. به همين دليل خيلي ها به من مي گويند اين رمان ضدزن است. چون رويا نه تنها همدمي مخاطب را برنمي انگيزد بلکه لج او را هم درمي آورد.
-نويسنده چي؟
ببينيد من بيشتر مي خواهم راجع به شباهت هاي تقديري يک زن شهري و يک دختر دهاتي صحبت کنم. هر دو از داشتن مادر و يک رابطه خوب با والدين محرومند و رويا در نهايت مي خواهد دختر دهاتي را به مادرش برساند و درست در همين لحظه است که مادرش سمت او مي آيد. در واقع من اصرار دارم تاکيد کنم که مشکلات ذهني آدم ها، معضلات اجتماعي، جرم و جنايت، ناهنجاري ها از روابط شخصي در بستر خانواده نشات مي گيرد. در روستا به آن شکل که براي مرجان همه چيز به سمت نابودي مي رود، در شهر نمود آن را در بحران هاي روحي رويا مي بينيد. تحقير دائمي رويا از سوي مادرش عامل بي قراري هاي اين زن است. مادراني از اين دست در ايران کم نيستند.
-به هر حال مردهاي تصوير شده در مورچه در ماه خيلي خوب هستند و فکر مي کنم خانم ها از اين داستان خوش شان نيايد.
دقيقاً. خانم ها از اين رمان خوشش شان نمي آيد. اصلاً به گمانم در اين سال ها اغلب نويسنده ها گفته و نوشته اند که اي واي، زن ايراني تحت ستم است و چه و چه، در صورتي که به نظر من زن به خصوص ايراني با فرمول هاي پيچيده و بازي هاي زيرکانه حقوق خود را ريزريز در طول سال ها به دست مي آورد. به خصوص در اين دوره. باور کنيد رشد زن هاي ايراني در عرصه شهري در ايران حيرت انگيز است. زن امروزي شهري هم در عرصه اجتماع فعال است هم سياست هاي خانواده اش را پي ريزي مي کند. هم مادر است هم گوشه چشمي به فعاليت هاي فرهنگي- هنري دارد. انواع کلاس هايي که در اين سال ها زياد شده اند، دليلي بر اين حرکت گسترده زن هاي طبقه متوسط شهري است. ظلم کردن به اين زن مطمئناً کار ساد ه يي نيست.
-شايد ولي خب احتمالاً خودش را با پس مانده سفره، کلک و گدايي سير کرده ولي اينکه هدف زن ها نبوده.
اولاً يادمان نرود که از زن طبقه متوسط شهري گفتم که قواعد بازي را ياد گرفته است و دوم اينکه اين زن ها بخش شان در روستا قرباني يک تربيت نادرست و فقر فرهنگي شده اند. بخش ديگر زناني اند که در کنار متخصصان و مسوولان مي خواهند گوشه يي از اين کار را انجام دهند بلکه خوراک صفحات حوادث را اينقدر زن ها تامين نکنند.
-نمي دانيم حقش چقدر است ولي به هر حال خيلي چيزها را هم به دست نياورده. از بحث خودمان خارج شديم. يکي از چيزهاي جذاب در مورچه در ماه انتقال مفهوم شفت به صورت تدريجي به خواننده است.
من در معاشرت هاي طولاني که با اهالي شمالي داشته ام مفهوم شفت را اندک اندک شناختم. نوعي وارفتگي و زبر و زرنگ نبودن را ابتدا دريافت کردم. ولي واقعيت اين است که شيرين عقلي يا مسوول رفتار خود نبودن حالا به هر دليلي سر به هوايي شوخ و شنگي بي مورد و انواع و اقسام روحيات مختلف را اين صفت شامل مي شود. واقعاً با يک وضعيت روحي، رواني يا ذهني مشخص سر و کار نداريم. اما نکته اصلي اين است که افراد شفت را فرهنگ و اخلاق عمومي جامعه مورد تاثير قرار نمي دهد.
-اين داستان را به عنوان رمان تعريف کرده ايد ولي عملاً خيلي از مشخصه هاي رمان را ندارد و در عوض با مختصاتي که دارد، يک داستان کوتاه بلند است. مثلاً فصل بندي ندارد، از وحدت موضوع و درونمايه برخوردار است و احساسي است و شخصيت پردازي و... چرا؟
حقيقتاً نمي دانم چرا. شايد به اين دليل که يک نفس حرف مي زنم. يک نفس فکر مي کنم. در يک برداشت بيشتر احساسي. همين ديروز زماني را که به تازگي به پايان بردم نگاه کردم ديدم نهايتاً دو فصل دارد. اگر رمان «مورچه در ماه» را حالا مي نوشتم حتماً فصل بندي اش مي کرد و حتي طولاني تر.
-من فکر مي کنم از آنجا که شما شاعريد و اتفاقاً شاعر خوبي هم هستيد، داستان نويسي شما خود به خود به داستان کوتاه نزديک تر است تا رمان، چون شعر اساساً به داستان کوتاه نزديک تر است تا به رمان با آن انضباط و قوانيني که نوشتن اش لازم دارد.
لحظه هاي شاعرانه در اين کار بسيارند. به خصوص در 60 ، 70 صفحه اول. اما بعدتر واقعيت چنان گريبانم را گرفت که لحظه يي نشد به آن لحظه ها برگردم. رويا هر چه مي ديد واقعيت داشت؛ واقعيت هايي که بخشي از ذهن روح و زندگي ملموس و روزانه اش شدند. بعد هم اين اثر به دست دل نوشته شد. من به خود اين راه نپيمودم. موقع نوشتن فارغ از تکنيک پيش مي رفتم. به حس و غريزه رويا اعتماد کرده بودم.
-همين با دل نوشتن هم باز از خواص داستان کوتاه است، بگذريم. شاعر بودن شما در زبان و نحوه روايت مشخص است. اين امر در ثلث اول داستان به خوبي جا افتاده و در ثلث دوم غلظت آن تغيير مي کند به قسمي که گاه سانتي مانتال مي شود و گاه مفقود و در ثلث آخر کتاب به کلي مفقود مي شود. و نويسنده آنقدر درگير تعريف کردن ماجرا مي شود که اساساً شيوه روايت کردنش به کلي فرق مي کند. علت اين امر چيست، آيا تعمدي وجود دارد؟
شايد باورتان نشود ولي وقتي مي خواستم داستان را شروع کنم آنقدر ماجرا تلخ بود که حال آدم تب داري را پيدا کرده بودم که مي خواست در آب سرد پا بگذارد. به همين دليل به وجه شاعرانه ذهنم تکيه کردم، زبان پناهگاه من بود. تشبيه مانند کپسول اکسيژن که به موقع روي بيني ام قرار مي گرفت. هر چه جلوتر رفتم به مکالمه ذهني مرجان و رويا پرداختم. ياد گرفتم با يک بحران چطور مواجه شوم. زمختي واقعيت ها لبه هايش سوهان خورد. توانستم حقيقت ها را ببينم اما در مورد پايان بندي فکر مي کنم رويا بايد از شخصيت سودايي خودش دور مي شد. واقعيت ها را مي پذيرفت. ياد مي گرفت که هم فعاليت اجتماعي اش را ادامه دهد و هم زندگي خودش را. براي نجات يکي به نابودي ديگري نيازي نيست. خوب يا بد، کم يا زياد ولي ديگر از حيات ذهني سودايي اش دور مي شود. بايد فعال بماند گيرم حتي به اندازه يک مورچه. تازه فعاليت مورچه ها يادمان باشد که بسيار زياد و حيرت انگيز است.
-و چند سوال از متن. فرهومند دوستي است که خيلي براي رويا يعني راوي- قهرمان دل مي سوزاند. او را تو خطاب مي کند و خلاصه به نظر مي رسد از نظر عاطفي درگير است ولي نهايتاً قضيه رها مي شود. نه؟ سانسور کردي يا تعمداً رابطه را به چنين نتيجه يي نرساندي يا مثل همه مردهاي داستانت خواستي از او حمايت کرده باشي؟
واقعيت اين است که در نسخه هاي نخست يا همان ويرايش هاي اول تا سوم- چهارم فرهومند به رويا علاقه مند مي شود و جريان را خيلي صريح و عادي مطرح مي کند ولي بعد حس کردم آنقدر اين موضوع تکراري شده و ديگران گفته اند که به کليشه بدل شده است. پيرزاد و ديگران خيلي بهتر و دقيق تر از من به اين وسوسه ها پرداخته اند. بعد هم رويا سودايي تر از آن است که بخواهد حين درگيري با يک روح سرگردان و خانواده هميشه حاضر و متوقع دل به عاشقي بسپارد. اين بود که در ويرايش هاي نهايي سعي کردم رابطه را صرفاً در حد يک دوستي ساده و همکاري نگه دارم. فرهومند مردي است که ذاتاً حمايتگر است. او يک دلسوز واقعي است و نمي خواهد رويا خود را در اين مسير نابود کند.
-دير آمدن هاي شب هاي محمد چي؟
محمد واقعاً تنهاست. رويا راهي براي ورود به جهان محمد ندارد. آنها از دو سرزمين جداگانه اند که ياد گرفته اند در زمينه هاي آشنا با هم گفت وگو کنند. در بقيه مواقع به گفته و رفتار يکديگر احترام بگذارند.
-زياد براي محمد و خشايار دل نمي سوزاني؟
نمي دانم. واقعاً اين جوري به نظر مي آيد؟
-اين البته به بررسي رمان مربوط نمي شود ولي واقعيت اين است که رويا کار انساني و درستي مي کند و اين آنها هستند که بايد درکش کنند. در جايي خودش مي گويد خشايار بايد بفهمد کاري که من مي کنم براي آينده همه بچه ها و خود خشايار است. به هر حال تو اين طور تصوير کردي و فقط بايد ديد درست ترسيم شده يا نه؟ اين داستان رئاليستي است يا حتي ناتوراليستي يا... چگونه داستاني است؟
منظورتان چيست؟
-ببين برخي از جزيياتي که نويسنده در داستان مي آورد هدفش درگير کردن مخاطب با داستان و واقعي کردن آن و جذب همذات پنداري است. (داستان هاي رئال يا ناتوراليستي) برخي از اين جزييات در مورچه در ماه قابل درک است که به آن مي رسيم ولي برخي نيز خيلي رها شده اند. مثلاً اينکه شوهر رويا، محمد، در کنار دريا ساکت مي شود و صورتش سرخ مي شود به چه علت است، مي خواستي محمد را به ژان پل سارتر تشبيه کني؟
نه اين تصويرها برمي گردد به ظرافت نگاه رويا. او سعي مي کند به همه چيز، همه کس، حتي پسربچه سيگارفروش و پارکبان هم با دقت نگاه کند. مساله رويا انسان است. آدم ها در کنار دريا هر کدام شان رفتار خاصي دارند. اينکه چرا محمد کنار دريا ساکت مي شود نمي دانم دليلش چيست ولي رويا مي خواهد از اين سکوت و سرخي گونه ها به درکي از او برسد. درکي شايد حتي نصفه نيمه ولي اين يک توجه روانشناسانه در پرداخت شخصيت زن است. زن ها هميشه حواس شان به ميميک صورت همسران شان هست.
-برگرديم به تغييرات در شيوه روايت که من حس مي کنم با حرف هايي که زدي دلايل تکنيکي تري دارد. در اوايل داستان جايي که مادر محمد به دنبالش مي رود آن را اين گونه بيان کردي؛ «محمد مي رود سمت در خانه. مادرش روان است به دنبالش. شکل رودي است که در ادامه منشاء آب سرازيري پايين کوه را مي رود پايين که شايد برسد. مادر محمد اما نمي رسد. هيچ وقت نرسيده است.»
اين شيوه روايت اواخر داستان مفقود مي شود.
«پياده مي شوم
در صندوق عقب را باز مي کنم
دستم مي لرزد، پنهانش مي کنم
کار واجبي داشتم، مجبور شدم شبانه راه بيفتم» و همين طور پشت سر هم ماجراها تعريف مي شوند. بطري هاي صندوق عقب، پيرمرد بسيجي، آمدن دخترها و... بهتر است پاسخي را که قبلاً دادي تکميل کني.
رويا هرچه به سطرهاي پاياني نزديک مي شويم حال و هوايش فرق مي کند. در انتهاي داستان تغيير مي کند. جهان را اگر شاعرانه هم ببيند در حد ديدن تصوير مورچه يي است که روي شن ها زير نور ماه راه مي رود. رئاليته داستان يا روايت براي همين در پايان بندي پررنگ مي شود. او حتي لحظه هايي مانند يک گزارشگر از موقعيت خود تصوير و توصيف ارائه مي دهد. خود را حتي گاهي حذف مي کند تا آنچه سرانجام بعد از کتاب با مخاطب مي ماند واقعيت باشد. شايد مورچه هاي ديگري هم پيدا شوند که بخواهند سمت ماه حرکت کنند.
-جريان حامله بودن و سقط بچه چيست؟
او چنان به خود بي توجه است که به جسمش. به سلامتي اش توجه ندارد. بچه در اثر فشار کاري و خستگي سقط مي شود و باز يادآوري اين وضعيت است که او براي دوباره مادر شدن آمادگي ندارد. اما براي دوباره فرزند مادرش شدن بيشتر آماده است. حجمي خالي در او مي تپد. او تشنه دريافت محبت مادري است تا بتواند دوباره حامله شود. مادر شود.
-سوالات مختلف ديگري در مورد علت به شمال برگشتن رويا، و باورپذيري حوادث انتهايي است ولي من فکر مي کنم بهتر است قبل از ادامه صحبت يک جمع بندي از آنچه گفته شد، داشته باشيم. اولاً به نظر مي رسد داستان مورچه در ماه داستان کودکان آسيب ديده يا... نيست بلکه داستان روياست. جنگ آپولون و ديونيسوس در درون رويا. رويا در ارتباط با زندگي ذهني و عيني خود دچار سردرگمي است. او که ابتدا شاعرانه و حتي سانتي مانتال با زندگي برخورد مي کند، آنقدر درگير مشکلات زندگي عيني است و آنقدر بابت اين تفکر ذهني و اجتماعي به افراد پيرامونش احساس بدهي مي کند که بالاخره در زير بار اين فشار که از طرف افراد مختلف به خصوص مادرش و خودش- اين مهم است- احساس بدهي مي کند که در انتها به سمت زندگي عيني بازمي گردد و در روز مادر و به توصيه مادر، متحول مي شود و مادرش او را به سوي زندگي عادي بازمي گرداند. با اين قرائت موافقيد؟
تا حدي. فقط به اين نکته دقت کنيم که او به زندگي عادي به معناي منفي اش باز نمي گردد. به تعادل مي رسد. ياد مي گيرد براي بهتر زيستن ديگران بايد حداقل خودش اندکي زندگي را تجربه کند. فداکاري و محو شدن در يک جريان به شکل محض دستاوردي ندارد. مهم تر اينکه او توجه مادر و بازگشت مادر سمت خودش را ميمون و مبارک مي داند. حالا مي تواند هم با همسر و فرزندش، هم با پدر و مادرش ارتباط موفقي داشته باشد هم مورچه يي باشد که مي خواهد به فرياد آسيب هاي اجتماعي برسد. هر چند فکر مي کنم رويا حتي اگر عادي زندگي کند باز تا يک حيات استاندارد فرسنگ ها فاصله دارد.
-عالي است، حالا به نظر من تکنيک روايت، سقط جنين، روز مادر و صحنه پاسگاه پليس در انتهاي داستان معني پيدا مي کند و کاملاً در انطباق با درونمايه قرار دارد و حالا چند سوال کوچک انتهايي. کمي در مورد نام مورچه در ماه برايمان بگوييد.
در فرهنگ نمادها بعد از پايان رمان و نامگذاري اش نگاه کردم ديدم مورچه نماد تلاشگري و پشتکار است. ماه که سمبل زيبايي، تنهايي و روشنايي است. نور متغير دارد. حالي دگرگون دارد و سودازده است. رويا هم به مورچه شباهت دارد هم به ماه. مورچه در ماه يعني رويا در رويا. عجب موقعيت اغراق آميز و مخاطره انگيزي. خدا به فرياد رويا برسد.
-دلت مي خواهد مخاطبت در انتها و در اثر خواندن داستان به چه چيز جديدي دست پيدا کند؟
(خنده) دوست دارم يعني آرزو مي کنم مخاطبم اگر خودش را حتي مورچه مي داند با همان قد و قواره کوچک يادش باشد که چقدر قدرتمند است و يادش نرود هميشه تا بوده ماهي آن بالا بالاها است. سفر همواره ممکن است.
-و حرف آخر؟
اين روايت، روايت غلبه روشنايي است. نور ماه پرده شب را کنار مي زند؛ پرده تاريکي. هيچ وقت ياد نگرفتم يا بلد نبودم نااميد شوم. آدميزاد نبايد تسليم شود بايد به هر دري بزند تا راهي پيدا کند. مي دانم آدم اگر بخواهد، مي تواند به ماه برسد مخصوصاً اگر توان و اراده اش به اندازه مورچه باشد.