چهارشنبه، 25 شهريور 1388 - شماره 2054
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گراهام گرين؛ نويسنده و جاسوس کاتوليک انگليسي

سعيد کمالي دهقان

رابرت مک کرام منتقد کهنه کار انگليسي و دبير پيشين بخش ادبي آبزرور که آخرين باري که در لندن ديدمش يک پايش به شدت مي لنگيد و به همين خاطر جايش را به منتقد جوان تري داده بود، در مطلبي که هشت سال پيش به مناسبت دهمين سال درگذشت گراهام گرين چاپ کرده، نوشته است؛ «انتشارات پنگوئن گراهام گرين را در پشت جلد مجموعه آثارش به عنوان بزرگ ترين نويسنده معاصر انگلستان معرفي کرده.» مک کرام در همان مطلب به چنين عنواني نيشخند مي زند و مي نويسد خود اين نويسنده انگليسي هم اگر زنده بود و چنين تعريفي را مي شنيد، با خودش مي گفت؛ «چه چيز ها،» منتقد آبزرور معتقد است نبايد زياده از حد مبالغه کرد اما از حق هم نبايد گذشت چرا که گراهام گرين دست کم يکي از غول هاي داستان نويسي ادبيات انگلستان است.

گراهام گرين نويسنده يي است که اين روزها با گذشت 18 سال از مرگش ديگر کمتر در نشريات و رسانه هاي غيرانگليسي و شايد هم انگليسي نامي از او برده مي شود؛ نويسنده يي که تا همين چند سال پيش داستان هايش قفسه هاي کتابفروشي هاي خيابان انقلاب را پر کرده بود و حالا بايد «امريکايي آرام»، «قدرت و جلال»، «عامل انساني» و «مرد سوم»اش را به زور در دستفروشي ها پيدا کرد. مک کرام در اين رابطه معتقد است زمان داستان هاي گرين گذشته و فضا تغيير کرده. جنگ سرد تمام شده، ويتنام هم ديگر آن ويتنام 50 سال پيش نيست و در يک گوشه دنياي کاپيتاليست افتاده و چهره امروز مکزيک هم با چهره دوران «قدرت و جلال» حسابي فرق مي کند و خلاصه ديگر جاسوس ها با باراني هاي شيک و بلندشان توي لابي هتل هاي چندستاره روزنامه به دست روي مبل منتظر نشسته اند، خلاصه کلام دنيا تغيير کرده.

چند وقت پيش اما وقتي دوست مهرباني در دفتر روزنامه اعتماد متوجه نسخه انگليسي امريکايي آرامي شد که مي خواندم، به نکته خيلي جالبي اشاره کرد که خلاف حرفي بود که مک کرام زده بود؛ «چند وقتي است که فقط و فقط گرين مي خوانم و چقدر داستان هاي گرين با فضاي عجيب و غريب امروز همخواني دارد و عجيب گراهام گرين اين روزها مي چسبد.» اتفاقاً همين داستان هايي که به زعم مک کرام تاريخ انقضايشان گذشته، خيلي هم تاريخ مصرف دارند کمااينکه فرانسه شاهکار «در جست وجوي زمان ازدست رفته» مارسل پروست هم آنچنان شباهتي با فرانسه اين روزها ندارد، کسي آدم را در پاريس به محفلي اشرافي دعوت نمي کند و کسي کارت ويزيتش را دم خانه آدم نمي فرستد. مک کرام البته در پايان همان مطلب اشاره مي کند در نهايت با اين همه، چيزي از ارزش آثار گرين کاسته نمي شود چرا که لااقل فروش آثارش در انگلستان و امريکا حيرت آور است. شايد تنها تفاوتي که وجود دارد اين است که گراهام گرين باب ميل همه نيست. دقيقاً همين تفاوت است که بعدها خيلي ها به استنادش معتقد بودند باعث شد گرين هيچ گاه جايزه ادبي نوبل را از آن خود نکند.

دلايل زيادي وجود دارد که گراهام گرين را تبديل به نويسنده يي مي کند که به مذاق همه خوش نمي آيد. مهم ترين آنها شايد انتقادهايش به امريکا در برابر جنگ ويتنام است که او را بعدها به نويسنده يي ضدامريکايي معروف کرد، هرچند اين موضوع هيچ گاه در فروش آثارش در ايالات متحده تاثيري نگذاشت. اين موضوع خصوصاً پس از انتشار رمان بي نظير «امريکايي آرام» رخ داد که گرين در آن امريکايي ها را به سهل انگاري، خودبزرگ بيني و بي مسووليتي در برابر جنگ ويتنام متهم کرد. نکته ديگر شايد گرايش هاي سوسياليستي گراهام گرين باشد. گرين هرچند شش هفته بيشتر در عمرش به حزب کمونيست نپيوست اما براي کمونيست هاي ويتنام احترام قائل بود و بعدها با فيدل کاسترو ديدار کرد. با اين همه اما گرين خود اين قضيه را به شدت رد مي کند و بارها لااقل مواضع استالين را پوچ خوانده و کتاب «سرمايه» کارل مارکس را کسل آور توصيف کرده است. گراهام گرين ويژگي ديگري هم داشت که خيلي ها را برآشفت؛ کاتوليک بود. گرين درباره کاتوليک بودنش همان نظري را دارد که «فرانسوا مورياک» درباره کاتوليک بودنش داشت؛ «نويسنده يي کاتوليک نيستم. من تنها نويسنده يي هستم که اتفاقي کاتوليک هم هست.» گراهام گرين بعدها سر همين قضيه کاتوليک بودنش هم کلي دچار دردسر شد و با کليساي کاتوليک و واتيکان درافتاد.

گراهام گرين نويسنده يي است که در طول عمرش 24 رمان نوشت، به کشورهاي زيادي سفر کرد و مدتي هم براي سازمان جاسوسي انگلستان جاسوسي کرد اما خودش معتقد بود اگر دنيا مجال مي داد، حتماً کشيش لايقي مي شد چرا که به همان راحتي که يک مطلب از يک گوشش مي آمد تو، به همان راحتي هم از گوش ديگرش مي رفت بيرون. گرين معتقد است اين فراموشي لازمه آفرينش ادبي است و همين ويژگي هم هست که او را رمان نويس کرده. او در همين رابطه به روزنامه نگاري مي گويد؛ «هميشه خدا به خودم گفته ام کشيش موفقي مي شدم، داستان از يک گوشم مي آيد تو و از ديگري مي رود بيرون. قدرت فراموشي خود جزيي از آفرينش است. آن چيزي که فراموش مي شود به طور ناخودآگاه به شکل ديگري دوباره در آينده حضور پيدا مي کند. بين شغل نويسندگي و خبرنگاري فرقي هست. خبرنگارها بايد وقايع را به ياد داشته باشند و ما بايد آنها را فراموش کنيم. آن طوري فراموش کنيم که بعدها ناخودآگاه به حافظه آينده مان بپيوندد.»

گراهام که چهارمين فرزند از شش فرزند خانواده گرين بود، دوم اکتبر سال 1904 در انگلستان به دنيا آمد. نوجوان خجالتي و حساسي بود و بعدها در مدرسه بارها مورد تمسخر همشاگردي هايش قرار گرفت و به همين خاطر دو بار به طور ناموفق اقدام به خودکشي کرد و بعدها شش ماه تحت نظر روانشناس بود. دوران کودکي و نوجواني گرين و مصائبي که سر حساس بودنش در مدرسه با آن روبه رو بود، بعدها نگاه وي را به مقولاتي همچون «شر» و «بي وفايي» و «بي اعتمادي» شکل داد، موضوعاتي که به دغدغه هاي اصلي گرين در تعدادي از رمان هايش تبديل شد. او بعدها در زندگينامه اش مي نويسد آن دو همکلاسي دوران مدرسه که هميشه او را مسخره مي کردند را تا پايان عمر هيچ گاه فراموش نکرد و يک بار، يکي از آنها را در آفريقا ديد که زندگي موفقي داشت و در طول عمرش گمان مي کرده که برعکس تصور گراهام گرين، خيلي هم در مدرسه با يکديگر دوستان خوبي بوده اند.

جوان حساس انگليسي تحصيلاتش را در تاريخ مدرن در شهر آکسفورد به پايان رساند و نخستين کارش را در نويسندگي در نشريه ناتينگهام آغاز کرد و چندي بعد يکي از دبيرهاي روزنامه تايمز شد. گرين در همين اثنا با «ويوين» همسر آينده اش آشنا شد و به خاطر او در سال 1926 آيينش را تغيير داد و در فوريه غسل تعميد يافت و رسماً کاتوليک شد. وي يک سال پس از اين ماجرا با ويوين ازدواج کرد و حاصل زندگي مشترک شان که زياد هم طول نکشيد، به دنيا آمدن لوسي و فرانسيس بود. گراهام و ويوين به خاطر دين شان هرگز نتوانستند از هم طلاق بگيرند اما از يکديگر جدا شدند. گرين با انتشار نخستين اثرش روزنامه نگاري را کنار گذاشت تا تمام وقتش را به نوشتن بپردازد و در همان سال هاي نخست چند رمان موفق نوشت که «قطار استانبول» يکي از آنها بود که بر اساسش فيلمي هم ساخته شد. بعد از دهه 30 بود که گرين کم کم نويسنده يي جدي شد و تمام وقتش را به نوشتن اختصاص داد. گراهام گرين خود درباره آثارش معتقد است آنها را مي شود به دو ژانر اصلي تقسيم کرد؛ يک ژانر کتاب هاي جنايي، پليسي و وحشت که خودش آنها را در دسته بندي ژانر سرگرمي قرار مي دهد، مانند رمان «وزارت ترس» و ژانر ديگر هم مربوط مي شود به رمان هاي جدي تر، ادبي تر و فلسفي ترش مثل «قدرت و جلال» که جنبه هاي ادبي نمايان تري دارند. با اين همه گرين در اين بين رمان هاي زيادي هم نوشت که ويژگي هاي هر دو اين ژانرها را در خود دارد، يعني هم آدم را سرگرم مي کند و هم ادبيات جدي تلقي مي شود، مثل رمان خواندني و جذاب «امريکايي آرام».

گراهام گرين حسابي اهل سفر کردن بود. آفريقا، ويتنام، کوبا، هائيتي، مکزيک و آرژانتين نه تنها جزء کشورهايي هستند که گرين به آنها سفر کرده بلکه بسياري از داستان هاي گرين هم دقيقاً در همين کشورها رخ مي دهد. وي بيشتر زندگي اش را خارج از انگلستان سپري کرده و اوايل کار به استخدام سازمان جاسوسي انگلستان (MI6) درآمد و در مدت جنگ جهاني دوم در «سيرالئون» براي انگلستان جاسوسي کرد. خيلي ها معتقدند گرين حتي تا پيش از مرگش در سه آوريل 1991 در سوئيس براي انگلستان جاسوسي مي کرد و کماکان عضو سازمان جاسوسي انگلستان بود. او بعدها به کشورهايي همچون ليبريا در غرب آفريقا و مکزيک سفر کرد و درباره هر يک از اين کشورها رمان هاي متعددي نوشت. داستان «قدرت و جلال» که در کنار «امريکايي آرام» از پرفروش ترين و موفق ترين رمان هاي گرين محسوب مي شود، در کشور مکزيک اتفاق مي افتد که بعدها در دهه پنجاه انتشارش براي گرين دردسر آفريد و نزديک بود اداره مميزي کتاب واتيکان معروف به «اداره مقدس» آن را به خاطر آنچه آن اداره «به تصوير کشيدن نادرست کشيش هاي زحمتکش کاتوليک در مکزيک» توصيف کرده بود، جزء کتاب ضاله معرفي کند که مشکل با وساطت پاپ حل شد. ماجراي جدال واتيکان با گراهام گرين و نامه نگاري هاي اين دو با يکديگر که موجب شد براي اين نويسنده انگليسي پرونده ضاله نگاري در واتيکان باز شود، خود بسيار خواندني است که مفصل اين ماجرا در مقاله يي تحت عنوان «گراهام گرين و پرونده ضاله نگاري در واتيکان» به قلم «پيتر گادمن» منتشر شده که فارسي آن با ترجمه «هرمز عبداللهي» در سايت «لوح» به سرپرستي «محمد قائد» در دسترس است.

موضوعات مربوط به مذهب کاتوليک هم از سوژه هاي رايج کتاب هاي گراهام گرين است، به طوري که گروهي از منتقدان او را رمان نويسي کاتوليک معرفي مي کنند، عنواني که همان طور که پيش از اين ياد شد، گرين خود آن را نمي پذيرفت. گرين در اين رابطه معتقد بود او موضوعات مذهب کاتوليک را همچون ديگر موضوعات بشريت در رمان هايش به کار برده و فقط آنها را سوژه رمان هايش قرار داده و قصد ديگري نداشته و از اين جهت به هيچ وجه نويسنده يي کاتوليک محسوب نمي شود، چرا که قصد ترويج مذهبش را نداشته است. بعدها يکي از منتقدان ادبي به نام «مارک لوسان» در روزنامه گاردين مطلبي نوشت و به کارکرد مذهب کاتوليک در زندگي گراهام گرين پرداخت. اين منتقد ادبي با مثال زدن دوستي صميمي گراهام گرين با ديگر نويسنده هموطنش «اولين وو» نکات جالبي را درباره کاتوليک بودن اين دو نويسنده انگليسي و تفاوت هاي آن دو اشاره مي کند. «اولين وو» که خود نويسنده نامداري در ادبيات معاصر کشور انگلستان است، با گراهام گرين دوستي پيوسته و خوبي داشته است. هر دو کاتوليک بوده اند با اين تفاوت که منتقد گاردين معتقد است اين دو نويسنده از مذهب کاتوليک در زندگي شان به طور کاملاً متفاوت استفاده کرده اند.

«مارک لوسان» معتقد است کاتوليک بودن براي گرين تنها يک ابزار بوده تا از موضوعات جالب و قابل تامل اين مذهب براي نوشتن رمان هايش استفاده کند کما اينکه گرين پس از دهه 50 و با نوشتن رمان هايي چون «امريکايي آرام» کم کم از مذهب کاتوليک فاصله مي گيرد و در مراسم هاي ديني شرکت نمي کند. وي در مقاله خود در مقايسه «اولين وو» و گراهام گرين در نهايت به اين نتيجه مي رسد که «وو» واقعاً کاتوليکي دوآتشه بود در حالي که گرين فقط کاتوليک بود چون قبلاً کاتوليک شده بود و حالا کار ديگري از دستش بر نمي آمد. وي در اين رابطه مي نويسد؛ «اولين وو از محدوديت هايي که مذهب کاتوليک بر رفتارش اعمال مي کرد قوت قلب مي گرفت، در حالي که گراهام گرين از امکاناتي که مذهب کاتوليک برايش به وجود مي آورد، بهره مي برد.» در پايان زندگي نيز «اولين وو» با توسل به دعا و آيين هاي ديني به زندگي اش خاتمه داد در حالي که گراهام گرين با پير شدن به مراتب به زندگي بيشتر علاقه مند شد و تمايلات زميني بيشتري پيدا کرد. اين منتقد همچنين به جدايي هر يک از اين نويسندگان از همسران شان و عکس العمل هاي آن دو اشاره مي کند. اولين وو پس از جدايي از همسرش بسيار گوشه گير و افسرده شد، چرا که مذهبش او را به اين خاطر سرزنش مي کرد، در حالي که گراهام گرين به زندگي اش ادامه داد و با افراد زيادي رابطه برقرار کرد و به محدوديت مذهبش توجهي نشان نداد و حتي بعدها در «امريکايي آرام» به اينکه کاتوليک ها نمي توانند از همسرشان طلاق بگيرند، انتقاد کرد. گراهام گرين با تمام اينها کاتوليک بود و نويسندگان مدرنيستي همچون ويرجينيا وولف را به خاطر غفلت از موضوعات الهي و به کار نگرفتن سوژه هاي ديني در آثارشان مورد سرزنش قرار داده است. گراهام گرين معتقد بود کليسا بهترين سرويس امنيتي و جاسوسي دنيا را دارد. در همين باره گفته؛ «از کشيش ها مي شود درس ياد گرفت. از آنها مي شود درباره ديگران اطلاعات گرفت. از زن ها؟ از زن ها هم مي شود درس ياد گرفت اما نه به اندازه کشيش ها. زن ها باعث مي شوند درباره خودمان بيشتر شناخت پيدا کنيم و اين شناخت از خود براي نويسنده خيلي مهم و مفيد است.»
درباره اشتراکات رمان هاي گراهام گرين
پنج نکته يي که از گرينلند به يادمان مي ماند

سحر طلوعي

مردان تنها


مردان نقش اول رمان هاي گراهام گرين را بر عهده دارند. آنها بريتانيايي هايي خسته، تنها، دلزده از کار و روابط اجتماعي و در جست وجوي آرامش هستند البته با رگه هايي محسوس يا نامحسوس از خيانت پيشگي (گاه به وطن، گاه به خانواده).اين مردان مدام ميان شک و يقين، درست و نادرست، اخلاق و حس گناه و عذاب وجدان، زير سايه مرگ هروله مي کنند، شايد ساحل آرامش را پيدا کنند. گاه فرار مي کنند همچون کاسل (عامل انساني)، گاه دست به خودکشي مي زنند مثل سرگرد اسکوبي (جان کلام)، گاه کشته مي شوند همچون پينکي نوجوان تندمزاج و خشن «صخره برايتون» يا آن وکيل دادگستري رمان «مرد دهم» (شاول) و گاه از تله مرگ معجزه آسا نجات پيدا مي کنند همچون مرد رمان پايان يک پيوند. گويي اين مردان از لحظه خلق رمان سکوت را آغاز مي کنند، عرق مي ريزند، رنج مي کشند تا رستگار شوند... مردان گرينلند مردان رمانتيکي هستند که اغلب از همنشيني زنان بهره مي گيرند، روابط ممنوعه را تجربه مي کنند اما عاشق و دلباخته نمي شوند. شک و ترديد و حس گناه امان شان را مي برد و يقه شان را مي گيرد. آنها فقط بازي مي کنند تا روزگارشان سپري و براي لحظه يي خلأشان پر شود. تنهايي ويژگي هميشگي مردان گراهام گرين است. آنها در تنهايي بازي مي کنند و بار گناه را بر دوش مي کشند. اين مردان خلق شده اند تا مخاطب را لحظه به لحظه، فصل به فصل به چالش بکشند و او را بر مسند قضاوت بنشانند. آنها نه سفيد مطلق هستند و نه سياه مطلق. آنها خود انسان هستند. فاولر رمان امريکايي آرام نماينده معتبر و شاخص مردان گرينلند است.

زنان در مقام زنانگي

گرين زنان رمانش را در اوج مقام زنانگي خلق کرده است؛ زيبا و ستودني اما بي هيچ قرابتي با اشک و آه. آنها در اوج زنانگي تصميم گير، موثر و قدرتمند هستند و در کنار مردان گرينلند داستان را پي مي گيرند و پيش مي برند. اغلب اين زنان از فرط زنانگي در کلوپ هاي شبانه مشغول کار شده اند و متعلق به طبقه نامتعارف و ممنوعه جامعه خود هستند. آنها حس گناه را به مردان گرين منتقل مي کنند. در کنسول افتخاري کلارا و مارگريتا اين نقش را بر عهده دارند، در امريکايي آرام، فوئونگ و در بازيگران (مقلدها) مارتا و... گرينلند بدون اين زنان معنايي پيدا نمي کند. آنها روي مرز باريک ميان حس گناه و عذاب وجدان و رستگاري مردان گرين حرکت مي کنند. گاه حس انتقام جويي شخصي را در اين مردان برمي انگيزند همچون فوئونگ در امريکايي آرام، گاه مردان گرينلند را در رسيدن به هدف شان همراهي مي کنند، مثل رز کالن رمان مامور معتمد (مامور مخفي) يا سارا در رمان عامل انساني. فوئونگ رمان امريکايي آرام، با تکيه بر مقام زنانگي اش حد فاصل ميان فاولر روزنامه نگار بالغ، سپيدموي، تنها و پايل امريکايي جوان، جذاب و خوش پوش است.

او مي تواند دو دوست قديمي را به جان هم بيندازد و به اختلاف سياسي و فکري اين دو مرد رنگ و بوي انتقام جويي شخصي بدهد. اما در ميان زنان گرين، آيدا زن رمان «صخره برايتون» بيشتر از شخصيت هايي چون سارا و رز کالن پا به عرصه اقتدار و سرنوشت سازي مي گذارد. آيدا در کنار مقام زنانگي نقش کارآگاهي هوشمند را بر عهده مي گيرد تا زواياي پنهان مانده از زندگي پينکي را براي همسرش آشکار کند. او با اين ويژگي متفاوت ترين زن گرينلند است. گونه يي ديگر از اين اقتدار را زن رمان پايان يک پيوند نمايش مي دهد؛ با آن عهد و پيماني که ميان خود و خدا منعقد مي کند تا زندگي به معشوق بازگردد، تا معشوق رستگار شود.

کاتوليسيسم جاري


مردان گرينلند همواره يک جفت گوش شنوا مي طلبند که ناگفته ها و رازهايشان را در ميان بگذارند تا شايد بار گناه شان را سبک تر کنند و از عذاب وجدان خلاص شوند. آنها طبق آييني جاري در کاتوليک اعتراف مي کنند. کاسل را به ياد بياوريم که براي توجيه خيانتش به وطن (انگليس)، پياپي سراغ بوريس را مي گيرد تا با او درددل کند يا سرگرداسکوبي رمان جان کلام را به ياد بياوريم که کرده ها و نکرده هايش را در دفترچه يي مي نويسد تا بسان يک کاتوليک اعتراف کرده باشد و خلاص شود. همين طور است شخصيت فورتنوم در رمان کنسول افتخاري. او زماني که جانش را در خطر مي بيند و مرگ را بيخ گوشش حس مي کند، لئون (يک چپگراي سابقاً کشيش) را پاي اعترافات خود مي نشاند و حرف مي زند. رنج کشيدن و تنبيه شدن از ديگر مشخصه هاي آيين کاتوليک جاري در گرينلند است. مردان گرينلند براي رستگار شدن و براي رسيدن به آرامش مدام عرق مي ريزند، پياپي رنج مي برند و تحمل مي کنند؛ از پينکي نوجوان معترض و خشن صخره برايتون تا شاول رمان مرد دهم و حتي آن پيرمرد رمان وزارت ترس. آنها بايد بار گناه شان را يک تنه به دوش بکشند. مردان گرينلند کاتوليک هايي هستند نه چندان پايبند به ظواهر. آنها مدام از دستورات مذهبي و آييني سرپيچي مي کنند. مردان گراهام گرين نماينده تام و تمام نويسنده در گرينلند هستند. گراهام گرين کاتوليکي است بازگشته از پروتستان. او به کاتوليسيسم ارادت دارد هر چند گاهي آن را نقد مي کند. رمان قدرت و جلال و عاليجناب کيشوت محصول همين نگاه است.

گرينلند مصور


بسياري از رمان هاي گراهام گرين منشاء ساخت بسياري از فيلم هاي سينمايي جهان بوده و هست. فيلم هايي مثل مامور مخفي (نام رمان؛ مامور معتمد)، مرد سوم، عامل انساني، پايان يک پيوند و دکتر فيشر از ژنو نمونه اين اتفاق هستند. به تازگي قرار است فيلم صخره برايتون براساس رمان صخره برايتون گرين و با بازي هلن ميرن ساخته شود. گرين در خلق رمان هايش و براي داستانگويي به جزييات توجه ويژه دارد. او از جزييات نه تنها براي روايت دقيق از گرينلند بهره مي برد که به وسيله آنها اثر مکتوبش را به تصوير نزديک مي کند. خواننده رمان هاي گرين هنگام خواندن، به راحتي مي تواند مکان حادثه و ظرايف شخصيت ها را در ذهن خود به تصوير بکشد و ببيند. اينکه روي راه پله خانه تيمي پينکي و رفقايش در رمان صخره برايتون يک گلدان شمعداني حضور داشته باشد شايد در پيشبرد داستان اثر چنداني نگذارد اما ذهن خواننده را به تکاپو وامي دارد و به تصوير نزديک تر مي کند. رد اين جزييات و تصاوير را در تک تک رمان هاي گرين مي توان دنبال کرد، حتي در رمان نسبتاً متفاوت با فضاي گرينلند به نام دکتر فيشر از ژنو (رمان با نام ضيافت در ايران ترجمه شده است). صحنه مهماني دکتر فيشر آنچنان با جزييات در کتاب شرح داده شده است که خواننده ناخودآگاه همچون کارگردانان فيلم ها پلان را در ذهنش مي چيند و حتي بو و رنگ غذاها را استشمام و زير زبان مزه مي کند و...

جغرافيا


جز دو رمان گراهام گرين که جغرافياي انگليس را در خود دارند (صخره برايتون و عامل انساني) داستان هاي ديگر در گوشه گوشه جهان اتفاق مي افتند. از آرژانتين و هاييتي گرفته تا سيرالئون و ويتنام. تنوع جغرافيايي آثار گرين محصول سفرهاي زياد نويسنده و البته تخيل است. جلال و قدرت در فضاي مکزيک نوشته شده است. عامل انساني از جغرافياي لندن و مسکو بهره مي برد. داستان بازيگران (مقلدها) با نام اصلي comedian در کشور کوچک هاييتي اتفاق مي افتد. کنسول افتخاري پر است از جزييات شهرها و خيابان هاي آرژانتين و بيغوله هاي پاراگوئه. خواننده رمان هاي گرين مارکو پولووار از گوشه يي به گوشه ديگر سفر مي کند و با بخشي از فرهنگ جهاني آشنا مي شود. مردان گرينلند در اين تنوع فرهنگي و جغرافيايي پوست مي اندازند و با خصوصيات بومي منطقه فعاليت شان آشنا مي شوند اما انگليسي باقي مي مانند. گرينلند سرزميني است به وسعت جهان.
عناوين اين صفحه
گراهام گرين؛ نويسنده و جاسوس کاتوليک انگليسي
پنج نکته يي که از گرينلند به يادمان مي ماند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام