دوشنبه، 23 شهريور 1388 - شماره 2052
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مارکر
پيروي توامان از سنت و نقد آن
علي اصغر سيدآبادي

لشک کولاکوفسکي در ايران نام آشنايي است، به خصوص به عنوان يکي از منتقدان مارکسيسم. از او کتاب کوچکي اخيراً منتشر شده است با عنوان «زندگي به رغم تاريخ» که مجموعه گفتارها و گفت وگوهايي از اوست به انتخاب و ترجمه خسرو ناقد. گفتاري کوتاه را از اين کتاب انتخاب کرده ام. نکته جالب در اين گفتار کوتاه، نگاه کولاکوفسکي به سنت است. اغلب گمان مي کنند استبداد زاييده سنت است و حتي برخي وجود استبداد در برخي از کشورها را به خاطر قوي بودن سنت در اين کشورها مي دانند. بسياري خيال مي کنند اگر در کشوري سنت را پشت سر بگذارند، لزوماً از استبداد هم عبور مي کنند. او در اين گفتار راه حلي ارائه مي دهد که همزمان پيروي از سنت و نقد را پيشنهاد مي کند؛ پيروي و نقد توامان. اما آيا چنين چيزي ممکن است و اگر ممکن است چگونه مي توان به چنين وضعيتي رسيد؟

تامل در زندگي مردم معمولي در کشورهاي مختلف احتمالاً نشان مي دهد اتفاقاً چنين راه حلي در زندگي وجود دارد. اين هم گفتار کولاکوفسکي؛ اين انديشه که بشريت بايد خود را از شر ميراث معنوي اش «خلاص» کند و دانشي و منطقي با «کيفيت ديگري» شالوده ريزي کند، مقدمه يي است براي برپايي استبداد ضدفرهنگ. در جوامع گوناگون دو وضع موجود را همواره بايد به خاطر سپرد؛ يکي آنکه اگر نسل هاي جديد در مقابل سنتي که از پدران شان به ارث برده اند، پي در پي شورش نمي کردند و سر به عصيان برنمي داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگي مي کرديم. دوم آنکه اگر روزي شورش و عصيان عليه سنت موروثي، همگاني و عام شود، جاي ما دوباره در غارها خواهد بود. پيروي از سنت و ايستادگي در برابر سنت به اندازه هم براي زندگي اجتماعي لازم و ضروري است. جامعه يي که پيروي از سنت در آن پرقدرت شود و بر تمام شئون زندگي مسلط شود، محکوم به رکود و سکون است. از سوي ديگر جامعه يي که شورش عليه سنت در آن همگاني شود، محکوم به نابودي است. جوامع همواره هم ايجاد کننده ذهنيت سنت گرايانه و هم پديدآورنده روح عصيانگر عليه سنت بوده اند. هر دو ضروري است. اما فراموش نکنيم اين دو هميشه فقط در تضاد و ناسازگاري و نه در ترکيب و آميزش، قادر به همزيستي با يکديگرند.
تکنولوژي
ناشناس ها عليه لايحه فيلترينگ در استراليا
جادي ميرميراني

«ما بسياريم». اين شعار اصلي گروه ناشنا س است. ناشناس را نمي شود تعريف کرد. ناشناس يک گروه منسجم نيست. شايد بتوان آن را همکاري نه چندان قرص و محکم کاربران چند وب سايت دانست و وقتي تعداد کافي از اين افراد تصميم بگيرند عليه کسي يا چيزي متحد شوند، با اسم ناشناس عمل مي کنند. اين گروه نه رهبري دارد و نه برنامه عمل طولاني مدت. کافي است هدفي انتخاب شود تا حمله را شروع کنند. اين حمله معمولاً عليه کسان و چيزهايي که شأن انساني را زير سوال مي برند انجام مي شود و اين بار حمله ناشناس، عليه دولت استراليا است.

هفته گذشته نخست وزير استراليا- کوين راد - لايحه يي مبني بر کنترل دولتي اينترنت مطرح کرد که با انتقاد شديد از سوي طرفداران آزادي بيان و روزنامه نگاران کشورهاي مختلف روبه رو شد. ناشناس هم عليه اين تصميم اعلام موضع کرد و از همان زمان، برنامه ريزي براي حمله به وب سايت نخست وزير و سپس ديگر سايت هاي متعلق به وزارت مخابرات استراليا آغاز شد. هدف اصلي اين حمله، رسانه يي کردن بحث و تاکيد بر اين نکته بود که کنترل دولت بر اينترنت، باعث پايين آمدن کيفيت سرويس و مخل آزادي بيان بوده و در طولاني مدت، باعث پسرفت کشور خواهد شد.

حمله در ساعت 7 عصر شروع شد. پس از هفت دقيقه وب سايت نخست وزير با مشکلات جدي روبه رو شد و تنها بعد از 18 دقيقه اين سايت به طور کامل از دسترس خارج شد. به گزارش آسوشيتدپرس تا نيم ساعت بعد هم سايت نخست وزير قابل دسترسي نبود. سخنگوي دولت در اين باره گفته است «اين حملات مبتني بر اطلاعاتي ناصحيح برنامه ريزي شده اند چرا که لايحه داده شده تنها مربوط به محدود کردن سايت هايي است که از نظر قوانين جهاني، غيرقانوني باشند.» اما هکرهاي ناشناس اين ادعا را قبول ندارند. آنها در بيانيه يي که در يکي از سايت هايشان منتشر کرده اند، نوشته اند «دولت پيشنهاد سانسور اينترنت را داده و به همين دليل است که ما- ناشناس- تصميم گرفته ايم اين سانسور را به هدف اصلي مبارزه خود تبديل کنيم. تقاضاي اول ما حذف اين لايحه از دستور کار دولت و پاک کردن کل ليست سياه سانسور است. خواسته دوم ما عبارت است از استعفاي وزير باند وسيع، ارتباطات و اقتصاد ديجيتال استراليا يعني استفن کونروي چرا که اين فرد هيچ چيز از موضوعي که با آن سر و کار دارد نمي فهمد. اين شخص معتقد است بايد آزادي بيان را به خاطر امنيت اجتماعي سرکوب کرد. عدم اجراي خواسته هاي ما، جواب همه جانبه ناشناس ها را در پي خواهد داشت و اين چيزي نيست که شما از آن خوشحال شويد.»

درست است. بدون شک دولت استراليا به حمله همه جانبه از سوي ناشناس علاقه مند نيست اما در اين هم نبايد شک کرد که هيچ دولتي به صرف چنين تهديدي، لايحه اش را پس نمي گيرد. اما چيزي که مي تواند باعث پس گرفته شدن لايحه سانسور اينترنت شود، مطرح شدن اين بحث در افکار عمومي و رسانه هاي مستقل است که آيا مي توان با سرکوب آزادي بيان، به جامعه سالم تر و پوياتري دست يافت يا خير. جواب سوال تا به حال که منفي بوده و بهتر است اميدوار باشيم که حملات ناشناس به اهداف اينترنتي، بتواند عموم جامعه استراليا را هم درگير اين بحث کند تا نتيجه منطقي بحث آزاد در اين مورد به توقف روند پيوستن استراليا به معدود کشورهايي بينجامد که کنترل سخت دولتي بر اينترنت دارند.
کشور هفتاد و دو ملت
پنج سال در زندان شبه قاره هند

پاکسيما مجوزي

«زندان جاي بدي است. جايي است که تنها ياران تو ديوارهاي بلند و سياه هستند و حتي بعضي اوقات اين ديوارها آنقدر با تو مهربانند که بيرون رفتن از آن چهارديواري باعث ترس، دلهره و اتفاقات جديدي مي شود که پيش رويت قرار مي گيرند. اتفاقاتي که بعضاً نمي داني بايد در برابرشان چه عکس العملي داشته باشي.» اينها چيزهايي است که زهره برايم تعريف مي کرد و به قول خودش نمي دانست به جاي درس خواندن در هند قرار بود پنج سال توي يکي از اين زندان ها زندگي کند. اين روزها کسي از او خبر ندارد. نمي دانيم رفته يا هنوز توي اين شهر سرسبز و کوچک در گوشه يي زندگي مي کند. جدا از جماعت ايراني است. بايد نزديک به چهل سال را داشته باشد. اولين بار او را در دانشکده ادبيات فارسي ديدم وقتي آمده بود به يکي از استادها که براي آزادي اش تلاش کرده بود سر بزند اما ديگر تکرار نشد و همان روز که به پيشنهاد من براي خوردن چاي به حياط دانشگاه رفتيم از آن روزهايي گفت که جوان بود و پرشور، بي پروا و پرسر و صدا. مي گفت با گروه سياهپوست ها و آفريقايي ها قاطي شده بود و تنها سفيد در جمع شان بود و با يکي از آن دخترها نيز در خوابگاه دانشگاه هم اتاقي بود. لبخند کجي زد و گفت مي دوني هند همان قدر که مي تواند براي يوگا و مديتيشن خوب باشد براي کارهاي خلاف هم خوب است. اصلاً شايد ويژگي هر مکاني به اين دو بعد بستگي دارد و انتخاب يکي از اين دو به عهده خود فرد است. مکثي کرد و ادامه داد؛ «من راه دوم را انتخاب کردم.» و ماجرا را اين طوري تعريف کرد؛ «يک روز باراني بود؛ از آن باران هايي که آسمان سقفش پاره شده و يک ريز مي بارد. مارتا خيس با ساکي قرمز در دست آمد تو اتاق. مي دانست فردا صبح قرار است با قطار به دهلي بروم و از من خواسته بود اين ساک را به کسي که در ايستگاه قطار مي آيد، تحويل بدهم. گفته بود يک کم خرت و پرت براي خانواده اش گرفته که به اين مسافر بدهد ببرد کشورشان. اين کار بين دانشجوها معمول بود و من هم قبول کردم. اما همان ساک قرمز سرنوشت مرا پنج سال در زندان زنان هند جاي داد به جرم حمل چهار کيلو هرويين. توي قطار گير افتادم. سگ شکاري بزرگي که راه مي رفت جلويم ايستاد و پارس کرد. اما بعدها فهميدم موضوع لو رفته بوده و يکي از همون بچه ها که گويا سهم کمتري گيرش مي آمده به پليس خبر داده. بعد از دستگيري همه آن بچه ها، دوستي با مرا انکار کردند. آدم منفوري شده بودم و خانواده ام پنج سال با وکيل و کلي پول خرج کردن مرا بيرون آوردند که داستانش مفصله.» به او نگاه مي کنم که استکان چاي را به دست مي گيرد و به نقطه يي دور چشم مي دوزد، چقدر از حرف هاي او با واقعيت مطابقت داشت؟ و آيا واقعاً نمي دانسته در آن ساک قرمز چي بوده؟ شايد پاسخ اين پرسش ها ديگر مهم نباشد چون او در هر حال پنج سال عمرش را در زندان هاي اين کشور گذرانده بود. ازش پرسيدم آنجا دوستي هم داشتي؟ گفت؛ «با دختري که مادرشوهرش را به خاطر آزار و اذيت فراوان به طور اتفاقي کشته بود آشنا شدم. زبان هندي ام با او کامل شد و بعد از آن بود که توانستم شرايط سخت زندان را تا اندازه يي کنترل کنم و وقتي مي ديدند خارجي هستم که زبان شان را بلدم کمتر از سوي زنداني هاي ديگر اذيت مي شدم.» بعد از آزادي بعضي وقت ها به ملاقات دوستم مي روم چون توي اين پنج سال هيچ کس به ديدنش نيامد. مي داني انگار زندان براي زنان اينجا يعني آخر دنيايي که جهنم است. زندان يعني مردن. فعلاً بايد در حبس بماند چون زير سن 18 سال مرتکب قتل غيرعمد شده بود. حکمي که برايش صادر شد، چند سال زنداني است و اعدام نمي شود. اما سوشميتا هميشه به من مي گفت تا اينجا هستم زنده ام. شايد قانون مرا نکشد اما بيرون از اينجا براي کشتنم روزشماري مي کنند. زهره نگاهم کرد و ادامه داد؛ «مي دوني، من هم سرنوشتي شبيه او دارم چون از روزي که آزاد شدم، مردگي مي کنم. حتي نمي توانم به ايران برگردم.» و من به اين فکر مي کردم که زهره، توي اين سال ها که اينجا بوده، از ايران هيچ خبري ندارد.
براي آقا و خانم گنگ خواب ديده
حميد جعفري

افکار عمومي معمولاً روشنفکران و هنرمندان را از روي سجل شان شناسايي نمي کنند بلکه به آثار ايشان مراجعت مي کنند تا ببينند چه گفته اند و از خود چه بر جا گذاشته اند. غالباً براي کسي که شاملو مي خواند مهم نيست آن غول زيباي ادبيات کجا به دنيا آمده است اما برايش مهم است که فلان دفتر شعر را در زندان ناکجاآباد سروده است. در مورد هنرمندان هم افکار عمومي معمولاً ايشان را در غالب آثار به جا مانده از ايشان شناسايي يا حتي قضاوت مي کنند. در تازه ترين رشته سوگنامه هاي هنري مکرراً سخن از فيلم «روز سبز» حنا مخملباف است که بيستمين جايزه بين المللي او را از 9سالگي باعث شده است؛ فيلمي به همت خانه فيلم مخملباف. خانه يي که روزي صاحبخانه اش «بايکوت» را ساخت و حوالي همين روزها با «سکس و فلسفه» حتي «جيغ مورچه ها» را هم درآورد تا دست آخر آقاي «گنگ خواب ديده» بايکوت شود.

گويي که امر بر مخملباف مشتبه شده که نماينده روشنفکران و هنرمندان ملت ايران هستند (هر چند به قول ابراهيم گلستان، کدام روشنفکر؟،) و يگانه پرچم دار مبارزه. گذشته مخملباف و سجل هنري - روشنفکرانه اش از راهنما زدن به سمت حوزه و گردش يکباره به چپ و از «بايکوت» و «عروسي خوبان» همچنان قضاوت مي شود اما دريغ که خصلت ما ايراني جماعت تاريخ را قصه مي پندارد. درست مانند همين سوگنامه حنا مخملباف از روايت «روز سبز». امر مشتبه گويا دامن خانم مخملباف را هم گرفته است. تريبون صداي جوانان ميهن، بررسي زواياي هنري اين مستند باشد بر عهده اهل فن. نمي دانم حنا مخملباف چند سال در ايران زندگي کرده، يا تا همان هشت سالگي چه برداشتي از مدرسه و دبيرستان دخترانه و دانشگاه در ايران داشته است. يا حتي چند روز قبل از انتخابات وارد ايران شد که کل تصويري که از انتخابات اخير ايران مستند کردند حول و حوش همان ايول، ايول موسوي ايول مي چرخيد و حتي در مصاحبه هاي خارجي خود مدعي شد اگر به ايران بيايد دستگير مي شود يا زنده نخواهد ماند.

باور کنيد دختر خانم «گنگ خواب ديده» تصوير ارائه شده در «روز سبز» به قول هم ولايتي هاي شما ارژينال نبود. منظور، رنگ هاي سبز و سرخ و سفيد در فيلم شما نيست بل حکايت تار و پود انديشه شما است. درست مثل همين آثار ثبت شده اخير از مخملباف پدر که ديگر هيچ «دست فروش»ي را به وجد نمي آورد. بد نبود حنا مخملباف بعد از نمايش فيلم در شبکه بي بي سي به جاي آنکه با شال و انواع مچ بند و دستبند و ساعت سبز هيجان زده شود با اندکي از اندوخته ها و انگيزه هاي خود براي ساخت اين مستند با مخاطبان سخن مي گفت. نه همان حرف هاي هميشگي صد تا يک غاز که اگر فرزند همين آقاي گنگ خواب ديده نبود فيلم ره به جايي نمي برد.

حافظه تاريخي افکار عمومي، روشنفکر - هنرمند را از روي سجل آثارش قضاوت مي کند. فراموش نکنيم افکار عمومي هرگز اشتباه فکر نمي کنند. هدف از آنچه در بالا آمد اهتمام صفت مهملباف که اين روزها بر مخملباف ها روا داشته مي شود نيست.

تي اس اليوت پر بيراه نمي گويد؛ «شاعران نارس تقليد مي کنند. شاعران بالغ مي دزدند.» روشنفکر - هنرمند هم اين روزها با اين سبک و سياق به وفور يافت مي شود چه آن که هنر را تقليد کند چه آن که هنر روشنفکري را دزدي کند.
عناوين اين صفحه
پيروي توامان از سنت و نقد آن
ناشناس ها عليه لايحه فيلترينگ در استراليا
پنج سال در زندان شبه قاره هند
براي آقا و خانم گنگ خواب ديده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام