کميل سهيلي، حسين باقري
«هر روز شاد و با انرژي وارد کارگاهم مي شوم. بعدازظهر که به خاطر تاريکي مجبورم آنجا را ترک کنم تا صبح که دوباره خورشيد بتابد حسابي بي تابي مي کنم... کار من فقط لذت نيست، يک احتياج است. اصلاً برايم مهم نيست چه چيز ديگري در زندگي دارم. اگر من نتوانم خودم را وقف نقاشي نازنينم کنم، آنگاه حسابي بدبختم.»
ويليام-آدولف بوگرو
در ادامه مرور آثاري از سبک رئاليسم اين شماره به اثري از يکي از نقاشان آکادميک فرانسوي مي پردازيم. بوگرو از آن دست نقاشاني بود که ارادت خاصي به سبک رئاليسم داشت و حتي پس از اينکه امپرسيونيست ها (که در شماره هاي بعد با آن آشنا خواهيم شد) روي کار آمدند، به مخالفت جدي با آنها پرداخت و هرگز حاضر نشد سبک سنتي خود را رها کند. نقاشي هاي او را مي توان به دو بخش تقسيم کرد؛ نقاشي هايي با حال و هواي ايده آل و رويايي که اکثر آثار او را تشکيل مي دهند، و نقاشي هايي که به متن جامعه نزديک ترند و در آثار او بيشتر با تصوير کودکان فقير ديده مي شوند. بوگرو حتي براي کشيدن چندي از نقاشي هاي دسته دوم دختربچه فقيري را که شغلش چوپاني بود براي مدتي به استخدام خود درآورد تا چند پرتره در موقعيت هاي مختلف از او بکشد. با اين حال بيشتر آثار او مربوط به دسته اول مي شود که تصويرگر دنيايي زيبا، شاد و اغلب اعياني است. صدالبته اين تصاوير نيز بيشتر به مذاق هنردوستان مرفه آن دوره خوش مي آمد. شايد به همين دليل هم باشد که به رغم اينکه بوگرو در زمان خود شهرت زيادي پيدا کرد، به مرور زمان شهرت اوليه اش را از دست داد و مخصوصاً نتوانست محبوبيت خود را در برابر هم دوره يي هاي خود که وارد سبک امپرسيونيست شدند، حفظ کند. اين تصوير را مي توان از نقاشي هاي نوع اول بوگرو دانست. در اين نقاشي ما دختربچه يي را مي بينيم که با ذوقي کودکانه پرنده يي را روي انگشتان دست خود نگه داشته است. دخترک لباسي کاملاً پاکيزه و اعياني دارد؛ يک حرير نازک سفيد و دامني آبي رنگ که نشان مي دهد او از قشر بالاي جامعه است.
چشمان براق دخترک اولين نقطه يي است که با ديدن تصوير توجه بيننده را به خود جلب مي کند؛ چشماني به غايت معصوم و زيبا با درخشندگي کم نظير که نقطه طلايي اين تصوير را از آن خود کرده است. بوگرو خود در جايي گفته است؛ «فقط يک نوع نقاشي وجود دارد؛ نقاشي که چشم ها را در کمال زيبايي اش نشان دهد.» و اين درست نقطه جادويي نقاشي خود او است. اگر به چشم ها دقيق تر شويم، مي توان پنجره اتاقي که دختر در آن قرار دارد و حتي پرده کنار اين پنجره را نيز مشاهده کرد. عمق و انرژي اين چشم بيش از هر چيزي احساس فراواني به نقاشي داده است و آن را مبدل به چيزي فراتر از يک تصوير صرف کرده است. به قول گراهام (از هنرپژوهان معاصر)؛ «آن چيزي که به هنر لطافت آسماني مي بخشد... احساس شديد است.» و اين چشم ها سرشار از آن احساس شديد است؛ عجيب است، غيرزميني است. انگار دخترک همان شازده کوچولوي موطلايي داستان «آنتوان دو سنت اگزوپري» است که تمام دنيايش بره کوچک خيالي يا گل تنهاي سياره اش است. انگار دخترک به همان بره نگاه مي کند؛ به گل تنها... و چرا که نه؟ به پرنده کوچک خانگي اش که شايد قرار است دور از چشم آدم بزرگ ها آزادي را تجربه کند. انگار آدم بزرگ ها از اين نگاه چيزي سر درنمي آورند؛ نگاهي آميخته از حسرت و تحسين. غبطه خوردن به پرنده يي که تا دقايقي ديگر مي تواند يله بر فراز آسمان آبي پرواز کند و به هر سمتي که مي خواهد بال بگشايد. دخترک شايد دارد در خيالش لحظاتي ديگر را تصوير مي کند که پرنده رها شده است و مشغول پرواز است. گويي مي خواهد با خيالپردازي کودکانه اش در لذت پرواز پرنده شريک شده و در عالم خيال با او تا سياره اش پرواز کند. پرنده مي تواند نماد خيالپردازي هاي بلندبالاي دخترک باشد. به قول يکي از شاعران معاصر؛ پر پرواز ندارم/ اما/ دلي دارم و حسرت درناها/ خوشا پرکشيدن، خوشا رهايي/ خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايي،/ آه، اين پرنده/ در اين قفس تنگ/ نمي خواند.
اما نکته يي در اين نقاشي وجود دارد که احتمالاً با نگاه اول نمي توان به آن دست پيدا کرد. بياييد يک بار ديگر به نقاشي نگاهي بيندازيم. غير از دختر و پرنده ديگر چه چيزهايي در تصوير ديده مي شود؟ يک آيينه يا ديواري تزيين شده در پشت دختر (که بي شباهت به معماري قصرهاي فرانسوي قرن نوزدهم نيست)، يک ميز يا سکو با پوشش فرش دستباف که دخترک به آن تکيه داده است و روي آن ميز... بله، يک قفس. قدما روح انسان را به پرنده يي تشبيه مي کردند که با مرگ از قفس جسم او و از زندان کالبد او رها شده و به سوي آسمان پرواز مي کند. از اين رو در اشعار قدماي ما همواره روح به مرغ و پرنده تمثيل مي شده است؛ مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک/ چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم. خروج روح از بدن که نمادي از آزادي از اين دنيا است، هميشه به پرواز تعبير مي شده است. حتي در برخي تعابير عرفاني تعالي روح و سير و سلوک عرفاني و روحاني به پرواز پرندگان تشبيه مي شده که مثال بارز آن منطق الطير عطار است. پرنده نماد رهايي است و آزادي، و انسان اسير زمين.
کنتراست بين آزادي و اسارت شايد تم اصلي اين اثر باشد، و غبطه يي که اسير به آن که آزاد است مي خورد. زمين سفت و سختي که انسان اسير او است و شايد آن فرش دستباف نشاني از آن باشد. پرنده با پروازش هر بار افق هاي تازه تري را تجربه مي کند. دنياهاي جديد و ناآشنا را کشف مي کند و انسان همچنان اسير و دست و پابسته سنت هاي خويش است. همچنين مي توان زندانباني را تصور کرد که زنداني را آزاد مي کند. زنداني مي رود اما آن که هميشه در زندان است و به نوعي محکوم به حبس ابد است، زندانبان پير است. آنچه از پرنده آموختني است و به نام اثر هم به آن اشارت دارد، پرواز پرنده است؛ رهايي است و آزادي. به قول فروغ؛ پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است.