يكشنبه، 22 شهريور 1388 - شماره 2051
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
بوم رنگ
شازده کوچولوي اسير
کميل سهيلي، حسين باقري

«هر روز شاد و با انرژي وارد کارگاهم مي شوم. بعدازظهر که به خاطر تاريکي مجبورم آنجا را ترک کنم تا صبح که دوباره خورشيد بتابد حسابي بي تابي مي کنم... کار من فقط لذت نيست، يک احتياج است. اصلاً برايم مهم نيست چه چيز ديگري در زندگي دارم. اگر من نتوانم خودم را وقف نقاشي نازنينم کنم، آنگاه حسابي بدبختم.»

ويليام-آدولف بوگرو

در ادامه مرور آثاري از سبک رئاليسم اين شماره به اثري از يکي از نقاشان آکادميک فرانسوي مي پردازيم. بوگرو از آن دست نقاشاني بود که ارادت خاصي به سبک رئاليسم داشت و حتي پس از اينکه امپرسيونيست ها (که در شماره هاي بعد با آن آشنا خواهيم شد) روي کار آمدند، به مخالفت جدي با آنها پرداخت و هرگز حاضر نشد سبک سنتي خود را رها کند. نقاشي هاي او را مي توان به دو بخش تقسيم کرد؛ نقاشي هايي با حال و هواي ايده آل و رويايي که اکثر آثار او را تشکيل مي دهند، و نقاشي هايي که به متن جامعه نزديک ترند و در آثار او بيشتر با تصوير کودکان فقير ديده مي شوند. بوگرو حتي براي کشيدن چندي از نقاشي هاي دسته دوم دختربچه فقيري را که شغلش چوپاني بود براي مدتي به استخدام خود درآورد تا چند پرتره در موقعيت هاي مختلف از او بکشد. با اين حال بيشتر آثار او مربوط به دسته اول مي شود که تصويرگر دنيايي زيبا، شاد و اغلب اعياني است. صدالبته اين تصاوير نيز بيشتر به مذاق هنردوستان مرفه آن دوره خوش مي آمد. شايد به همين دليل هم باشد که به رغم اينکه بوگرو در زمان خود شهرت زيادي پيدا کرد، به مرور زمان شهرت اوليه اش را از دست داد و مخصوصاً نتوانست محبوبيت خود را در برابر هم دوره يي هاي خود که وارد سبک امپرسيونيست شدند، حفظ کند. اين تصوير را مي توان از نقاشي هاي نوع اول بوگرو دانست. در اين نقاشي ما دختربچه يي را مي بينيم که با ذوقي کودکانه پرنده يي را روي انگشتان دست خود نگه داشته است. دخترک لباسي کاملاً پاکيزه و اعياني دارد؛ يک حرير نازک سفيد و دامني آبي رنگ که نشان مي دهد او از قشر بالاي جامعه است.

چشمان براق دخترک اولين نقطه يي است که با ديدن تصوير توجه بيننده را به خود جلب مي کند؛ چشماني به غايت معصوم و زيبا با درخشندگي کم نظير که نقطه طلايي اين تصوير را از آن خود کرده است. بوگرو خود در جايي گفته است؛ «فقط يک نوع نقاشي وجود دارد؛ نقاشي که چشم ها را در کمال زيبايي اش نشان دهد.» و اين درست نقطه جادويي نقاشي خود او است. اگر به چشم ها دقيق تر شويم، مي توان پنجره اتاقي که دختر در آن قرار دارد و حتي پرده کنار اين پنجره را نيز مشاهده کرد. عمق و انرژي اين چشم بيش از هر چيزي احساس فراواني به نقاشي داده است و آن را مبدل به چيزي فراتر از يک تصوير صرف کرده است. به قول گراهام (از هنرپژوهان معاصر)؛ «آن چيزي که به هنر لطافت آسماني مي بخشد... احساس شديد است.» و اين چشم ها سرشار از آن احساس شديد است؛ عجيب است، غيرزميني است. انگار دخترک همان شازده کوچولوي موطلايي داستان «آنتوان دو سنت اگزوپري» است که تمام دنيايش بره کوچک خيالي يا گل تنهاي سياره اش است. انگار دخترک به همان بره نگاه مي کند؛ به گل تنها... و چرا که نه؟ به پرنده کوچک خانگي اش که شايد قرار است دور از چشم آدم بزرگ ها آزادي را تجربه کند. انگار آدم بزرگ ها از اين نگاه چيزي سر درنمي آورند؛ نگاهي آميخته از حسرت و تحسين. غبطه خوردن به پرنده يي که تا دقايقي ديگر مي تواند يله بر فراز آسمان آبي پرواز کند و به هر سمتي که مي خواهد بال بگشايد. دخترک شايد دارد در خيالش لحظاتي ديگر را تصوير مي کند که پرنده رها شده است و مشغول پرواز است. گويي مي خواهد با خيالپردازي کودکانه اش در لذت پرواز پرنده شريک شده و در عالم خيال با او تا سياره اش پرواز کند. پرنده مي تواند نماد خيالپردازي هاي بلندبالاي دخترک باشد. به قول يکي از شاعران معاصر؛ پر پرواز ندارم/ اما/ دلي دارم و حسرت درناها/ خوشا پرکشيدن، خوشا رهايي/ خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايي،/ آه، اين پرنده/ در اين قفس تنگ/ نمي خواند.

اما نکته يي در اين نقاشي وجود دارد که احتمالاً با نگاه اول نمي توان به آن دست پيدا کرد. بياييد يک بار ديگر به نقاشي نگاهي بيندازيم. غير از دختر و پرنده ديگر چه چيزهايي در تصوير ديده مي شود؟ يک آيينه يا ديواري تزيين شده در پشت دختر (که بي شباهت به معماري قصرهاي فرانسوي قرن نوزدهم نيست)، يک ميز يا سکو با پوشش فرش دستباف که دخترک به آن تکيه داده است و روي آن ميز... بله، يک قفس. قدما روح انسان را به پرنده يي تشبيه مي کردند که با مرگ از قفس جسم او و از زندان کالبد او رها شده و به سوي آسمان پرواز مي کند. از اين رو در اشعار قدماي ما همواره روح به مرغ و پرنده تمثيل مي شده است؛ مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک/ چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم. خروج روح از بدن که نمادي از آزادي از اين دنيا است، هميشه به پرواز تعبير مي شده است. حتي در برخي تعابير عرفاني تعالي روح و سير و سلوک عرفاني و روحاني به پرواز پرندگان تشبيه مي شده که مثال بارز آن منطق الطير عطار است. پرنده نماد رهايي است و آزادي، و انسان اسير زمين.

کنتراست بين آزادي و اسارت شايد تم اصلي اين اثر باشد، و غبطه يي که اسير به آن که آزاد است مي خورد. زمين سفت و سختي که انسان اسير او است و شايد آن فرش دستباف نشاني از آن باشد. پرنده با پروازش هر بار افق هاي تازه تري را تجربه مي کند. دنياهاي جديد و ناآشنا را کشف مي کند و انسان همچنان اسير و دست و پابسته سنت هاي خويش است. همچنين مي توان زندانباني را تصور کرد که زنداني را آزاد مي کند. زنداني مي رود اما آن که هميشه در زندان است و به نوعي محکوم به حبس ابد است، زندانبان پير است. آنچه از پرنده آموختني است و به نام اثر هم به آن اشارت دارد، پرواز پرنده است؛ رهايي است و آزادي. به قول فروغ؛ پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است.
ديد و بازديد
اکران اينترنتي يک فيلم کيارستمي پس از 30 سال

«قضيه شکل اول، شکل دوم» يکي از ساخته هاي عباس کيارستمي سرانجام پس از 30 سال به نمايش عمومي درآمد. عباس کيارستمي که اين فيلم را در سال 1358 همزمان با بحث هاي مربوط به انقلاب ساخته بود، نتوانست به جز چند نمايش محدود، اين فيلم را به نمايش عمومي بگذارد، اما اکنون اين فيلم روي اينترنت قرار گرفته و حدود يک هفته است که در دسترس عموم قرار گرفته است. معلم در حال کشيدن شکل گوش انسان است که يک نفر روي ميز ضرب مي گيرد. معلم دو رديف آخر کلاس را که صداي ضرب از آنجا بلند شده است بيرون مي کند و مي گويد تا نگوييد چه کسي اين کار را کرده است تا آخر هفته بيرون مي مانيد. از اينجا به بعد قضيه دو شکل پيدا مي کند. در يک شکل يکي از بچه ها واقعيت را مي گويد و اجازه ورود به کلاس مي گيرد و در قضيه ديگر همه تا آخر هفته بيرون مي مانند و بعد با هم مي روند سر کلاس. بعد از پايان قضيه اول کيارستمي سراغ والدين اين دانش آموزان و همچنين چهره هاي برجسته آن روز ايران مي رود و نظرشان را درباره کار آن بچه يي که تسليم شده مي پرسد. همچنين پس از قضيه دوم نيز سراغ آنها مي رود. تفاوت ديدگاه هاي آنها و تاثير آنها از فرهنگ سياسي آن روزها در سخنان هر يک روشن است. در اين فيلم بعضي از افرادي که با آنان گفت وگو شده است عبارتند از نورالدين زرين کلک (تصويرگر و انيماتور)، کمال خرازي (وزير خارجه دولت اصلاحات که در آن دوره مدير عامل کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان بود)، غلامحسين شکوهي (وزير وقت آموزش و پرورش)، نادر ابراهيمي (نويسنده)، غلامرضا امامي (نويسنده کتاب هاي مذهبي و سرپرست وقت انتشارات کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان)، احترام برومند (گوينده برنامه کودک تلويزيون)، سيدعلي موسوي گرمارودي (شاعر و نويسنده)، مسعود کيميايي (فيلمساز)، عزت الله انتظامي (بازيگر تئاتر و سينما)، ژاله سرشار (مسوول امور آموزشي و تربيتي کانون اصلاح و تربيت)، صادق قطب زاده (رئيس وقت راديو و تلويزيون)، آيت الله صادق خلخالي (حاکم شرع دادگاه هاي انقلاب)، ابراهيم يزدي (وزير وقت امور خارجه)، محمود عنايت (نويسنده)، نورالدين کيانوري (دبير اول کميته مرکزي حزب توده)، ايرج جهانشاهي (کارشناس تعليم و تربيت) و دو تن از رهبران مذهبي اقليت.
رد پاي ابراهيم گلستان
محمد صادقي

«من اگر نفسي براي حرف زدن داشتم دو چيز نفسم را بريد؛ يکي اين سرود دک و دراز دانشگاه شما - که اصلاً چرا سرود؟- و يکي تعريف هايي که آقاي مسعود فرزاد از من کردند. من متشکر هستم آقاي فرزاد، اما من تقريباً هيچ کدام از آنها را قبول ندارم. مثلاً فرموديد من فروتنم زيرا از هاي و هوي در مي روم، بيزارم. من اصلاً فروتن نيستم وقتي که فروتني يعني مجامله، يعني دروغ وارونه. فرموديد من وارث هدايتم چون در هفت هشت سال آخر عمرش دوست نزديک او بودم. البته من به او ارادت زيادي داشتم چون به راستي انسان بود اما هيچ جور ارثي از او نبرده ام به خصوص حجب و کم رويي. هرچند سخت به انسانيت او احترام داشتم، و هنوز اين انسانيت اوست که بزرگ ترين صفت او در يادهاي من است. به ريشه هاي خانوادگي اشاره فرموديد اما اصل و ريشه هاي خانوادگي هم کم از آن قاطيغورياس هاي پرت است و منتفي است، مطرح نيست. پس جز اينکه سپاسگزار شما باشم و تکذيب کننده حرمت گذار تعريف هاتان کاري نمي توانم بکنم.» چند روز قبل در کافه کتاب شهرکتاب ابن سينا نشسته و مشغول خواندن کتاب «گفته ها» از ابراهيم گلستان بودم. فصلي از اين کتاب دربردارنده گفتاري از گلستان در جمع دانشجويان دانشگاه شيراز است. پاراگراف نخست اين فصل خيلي برايم آشنا آمد و چنان ذهنم را مشغول کرد که ديگر نمي توانستم کتاب را ورق بزنم و ادامه گفتار را بخوانم. اطمينان داشتم اين کتاب را هيچ گاه نخوانده و نديده بودم، پس دليل آشنايي اين جمله ها چه مي توانست باشد؟ سن و سال من هم که به جايي نمي رسد تا مخاطب گلستان بوده باشم. پس ماجرا چه بود؟ حسابي گيج شده بودم، تصميم گرفتم کتاب را ببندم و در شهرکتاب چرخي بزنم اما همين که از جا برخاستم، چيزي به ذهنم رسيد و بي درنگ به صندلي ام بازگشتم و کتاب را دوباره گشودم و آن پاراگراف را باز به دقت خواندم، درست حدس زده بودم و دليل آشنايي آن عبارت ها آشکار شد. تهمينه ميلاني فيلمي دارد به نام نيمه پنهان، که من خيلي دوستش دارم و بارها آن را تماشا کرده ام. در يکي از سکانس هاي اين فيلم که در حياط کافه يي برداشت شده، مراسمي براي بزرگداشت پرويز فني زاده برگزار مي شود و مجري برنامه از روزبه جاويد (محمد نيک بين اين نقش به يادماندني را بر عهده داشت) با اين صفات که وي انديشمندي فروتن، از خانواده يي اصيل، و وارث برحق صادق هدايت است، درخواست مي کند تا سخن بگويد. و آنچه بر زبان جاويد در آن سکانس جاري مي شود، درست برداشتي از پاراگراف نخست آن فصل از کتاب گفته ها است، با اين تفاوت که نام مجري در فيلم آقاي رحماني و در گفتار گلستان آقاي فرزاد است و چند تفاوت کوچک ديگر که البته در اصل اين برداشت (برداشتي نزديک به رونوشت) ترديدي باقي نمي گذارد. چنانچه در فيلمنامه نيمه پنهان هم آمده است، روزبه جاويد در آن سخنراني مي گويد؛«دوستان سلام...، من اگر نفسي داشتم براي صحبت کردن، دوست عزيزم آقاي رحماني با گفتن سه چيز نفس منو گرفت... آقاي رحماني هم که معرف حضورتون هست، تا يه ميکروفن گيرشون مياد، معلوم نيست که آدم ها رو به کجا مي بره... آقاي رحماني براي تعريف هايي که از من کرديد بسيار سپاسگزارم، ولي با هر سه تاي اون ها مخالفم... اولاً که فرموديد من آدم فروتني هستم، به نظر من فروتني يعني مجامله، يعني دروغ وارونه (کف حضار) دوم اينکه فرموديد من وارث برحق صادق هدايتم... من آقاي هدايت رو اواخر عمرشون در پاريس زياد مي ديدم و ارادت خاصي به ايشون دارم، ولي فکر مي کنم هيچ جور ارثي از او نبرده ام (به شوخي) به خصوص حجب و کمرويي... (خنده حضار) و اما اينکه اشاره فرموديد به ريشه هاي خانوادگي... واقعاً باعث تاسفه که هنوز اين صحبت ها ميشه... به نظر من در يک جمع روشنفکري، صحبت کردن از ريشه هاي خانوادگي بحثي است پرت و منتفي... ريشه هاي خانوادگي اصلاً يعني چه... ؟،» من، هم تيتراژ پاياني فيلم نيمه پنهان و هم کتاب فيلمنامه اش را به دقت نگاه کرده ام، هيچ اشاره يي به اين برداشت نشده است، من اين فيلم را بسيار دوست مي دارم اما چون موضوع فيلم به عبارتي نقدي به جامعه ايران و نگاهي به اشتباه هاي نسل هاي گذشته است و... نمي توانم چشم بر اين واقعيت ببندم که کارگردان و نويسنده فيلم، آن سکانس زيبا و به يادماندني را که بيش از هر چيز ديگري وامدار گفتار گلستان است بدون نام بردن از گوينده اصلي اش پديد آورده باشد و بي ترديد نمي توان اين موضوع را يک غفلت پنداشت، چون اين خطايي بسيار آشکار است... البته شايد تهمينه ميلاني هنگام نگاشتن فيلمنامه يا ساخت فيلم به گونه يي با ابراهيم گلستان تماسي داشته و موضوع اين برداشت را با وي در ميان گذاشته باشد. به هر ترتيب اميدوارم اين گونه باشد چون از وي جز اين انتظار نمي رود...
عناوين اين صفحه
شازده کوچولوي اسير
اکران اينترنتي يک فيلم کيارستمي پس از 30 سال
رد پاي ابراهيم گلستان

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام