يكشنبه، 22 شهريور 1388 - شماره 2051
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
لعنت به جاده ها، اگر...
احمد پورنجاتي*

نمي دانم فيلم «مسافران» بهرام بيضايي را ديده ايد يا نه. من نخستين بار 18 سال پيش آن را تماشا کردم اما هنوز و همچنان مضمون کليدي آن در ذهن و خاطرم نقش بسته است. داستان فيلم بر محور يک «حادثه» تنيده مي شود. خانواده يي براي شرکت در مراسم عروسي از شهرستان به سوي تهران حرکت مي کنند اما در مسير جاده بر اثر تصادف همگي کشته مي شوند بنابراين عروسي به عزا مبدل مي شود. البته قرار بوده «آينه قديمي» مادربزرگ را نيز همراه خود بياورند که معلوم نيست پس از تصادف مرگبار چه بلايي سرش آمده. فيلم «مسافران» به باور من همچون ديگر کارهاي ارزنده بهرام بيضايي چندلايه و تامل برانگيز است اما آنچه براي اين قلم حکم «کليدواژه» فيلم مسافران را دارد اين جمله پررمز و راز مرحوم «جميله شيخي» بازيگر نقش مادربزرگ است که در آن پلان تاثيرگذار مي گويد؛ «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.»

30 سال پيش مردم ايران از هر نقطه يي در سراسر اين کشور با هر سليقه و خرده فرهنگ و ابزار و وسيله و خودرويي، همه حرکت کردند. به کجا؟ به سوي مراسم عروسي، بخت يار بود و همه يا بيشتر آنان به مراسم رسيدند. جشن برپا شد و عروس انقلاب بر تخت نشست. اما انگار «جاده ها» دست بردار نبودند. اين بار «جاده ها» پس از مراسم عروسي به جان آدم ها افتادند. هر روز يک جاده، يک راه، قرباني گرفت. آن جماعتي که در جشن عروسي کنار هم بودند به تعداد جاده ها، گروه گروه شدند. آنگاه حادثه پشت حادثه. عزا در پي عزا. من هرگاه فيلم هاي مستند تاريخ 30 ساله نظام را مرور مي کنم که سال به سال و گاه در فاصله يي کوتاه تر، چهره هايي سرشناس از آن «غيب» شده اند، بي اختيار اين عبارت فيلم مسافران را تکرار مي کنم که «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.»

تا پيش از قضاياي انتخابات اخير و به ويژه حوادث و برخوردها و دستگيري هاي گسترده و برخي اقدامات غيرقانوني خسارت آور و به ويژه محاکمات و اعتراف پراکني هاي آنچناني، همواره باورم اين بود که نظام جمهوري اسلامي به اتکال خداوند و برخورداري از پشتوانه اعتماد عمومي توانسته است در هر برهه يي متناسب با «نوع حادثه»- هرچند به بزرگي «جنگ تحميلي» و از آن دست- تدبيري شايسته و متناسب با «اصل موجوديت مراسم عروسي» برگزيند و اجازه ندهد «هژموني عزا» بر تماميت خانواده سايه افکن شود.

اما افسوس که آنچه اين روزها پيش روي ماست حکايت ديگري را ساز مي کند. انگار برخي «طبيب نمايان تازه به دوران رسيده» براي علاج هر دردي، تنها و تنها يک قلم داروي شفابخش در چنته دارند و آن استعمال «جوشانده گل ختمي» است خواه بيمار مبتلا به خشکي مزاج باشد يا برعکس، يا حتي کسالت روحي داشته باشد، مگر به صراحت اعلام نشد که؛ اين يک «اختلاف خانوادگي» است؟ مگر بر پيشينه درخشان و برجسته هاشمي و موسوي و کروبي که جملگي در بالاترين رده هاي مسووليت و خدمت در اين نظام عمري سپري کرده اند، مهر تاييد زده نشد؟ مگر بسياري از آنان که نزديک يا حتي بيشتر از دو ماه است در شرايط مبهم و شبهه ناک زندان گرفتار شده اند تا همين چندوقت پيش در زمره کارگزاران نظام نبوده اند؟ مگر محمد قوچاني و احمد زيدآبادي و ديگران چه خطاي پنهاني مرتکب شده اند؟ مگر ديدگاه ها و مواضع سياسي و فرهنگي اين جماعت، خواه در کسوت فعال سياسي يا روزنامه نگار اصلاح طلب، پديده يي مرموز و پنهان و ناشناخته بود که اکنون سناريست هاي مقابله با «توهم انقلاب مخملي»، ارشميدس وار فرياد سر مي دهند؛ «يافتم، يافتم،»

آيا اين است شيوه برخورد با يک اختلاف خانوادگي؟ به واژه واژه کيفرخواست بنگريد و به فريادهاي «هل من مبارز» برخي روزنامه ها که انگار هيچ چيز جز جرعه يي «شرف و حيثيت» ديگران عطش آن را فرو نمي نشاند.

و به پاره يي خطابه ها و خطبه ها که از جايگاه معروف به «وحدت بخشي» جواز وحشت و نابودي وحدت را صادر مي کنند. و چه کودکانه و خوش خيال، لابد مي خواهند يک بار براي هميشه کار را يکسره کنند.

و به اظهارات غيرمسوولانه برخي «آتش بيارهاي معرکه» که متاسفانه حرمت شأن لباس نهاد سپاه را پاس نمي دارند و هرچه مي خواهند، مي گويند و مي نويسند و ذره يي به پيامدهاي اين شيوه «سوراخ کردن کشتي توفان زده» نمي انديشند، چرا بايد براي «خودارضايي» از واقعيت ها- هر چند باب طبع ما نباشد - فرار کنيم؟، سوگند به همه مقدسات عالم، که حال عمومي جامعه خوش نيست. اين را از نگاه هاي مردم، از کم حوصلگي و غرولندهاي روزمره و از سکوت مرموز آنان مي توان دريافت.

قبول دارم که نظام با يک مساله بي سابقه در 30 سال گذشته اش مواجه شده. اما از نظر من، هر دو طرف مساله از يک جنس و ماهيت اند. البته يک طرف خود را «حق مطلق» و طرف ديگر خود را در «موضع مظلوميت» مي داند.

و از قضا، پيچيدگي مساله نيز به همين ويژگي مربوط است. هر دو طرف نيز، هر چند به تفاوت، برخوردار از پايگاه اجتماعي هستند. اين طور نيست که يک سوي قضيه پشتوانه عظيم و يکپارچه مردمي داشته باشد و سوي ديگر، هيچ.

آيا سناريست هاي «توهم انقلاب مخملي» مي خواهند جنگ «حيدري - نعمتي» راه بيفتد؟، مردم در برابر مردم،؟

هنر و مهارت و تدبير و هوشمندي يک مرکزيت کلان مديريت اجتماعي در چنين موقعيت هايي بايد خود را عرضه کند. با بگير و ببند و ايجاد محدوديت و ممنوعيت و لغو فلان مراسم مذهبي و انتشار قطره چکاني و کاناليزه اخبار و اطلاعات غلط از رسانه هاي رسمي و ناسزاگويي و هتک حيثيت اين و آن شخصيت مورد احترام بخش هاي گسترده يي از جامعه که کار درست نمي شود. به نظر من تکرار اين روش هاي لجبازانه، حاصلي جز «شرطي شدن» رفتار جامعه در پي نداشته و نخواهد داشت. کار به جايي رسيده و بيش از اين نيز خواهد رسيد که دست کم بخش مهمي از افکار عمومي، حتي نسبت به تصميمات و اقدامات مثبت نيز به ديده ترديد مي نگرند. آيا اين نتيجه مطلوبي براي نظام است؟ اعتراف مي کنم که با همه «بي حاصلي» اين گونه نوشته ها، به قول برخي از دوستان، کارم شده «روضه خواني» و مرثيه سرايي، اما آيا کار ديگري نيز مي توان کرد؟ «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.» آيا «مسافران» با «آينه قديمي مادربزرگ» به مراسم عروسي خواهند رسيد؟،

* رئيس کميسيون فرهنگي مجلس ششم
فرمول 1+4 در اجلاس خزر
الهه کولايي*

مساله همکاري کشور هاي پيرامون درياي خزر به عنوان بزرگ ترين درياچه جهان تحول مهمي بوده است که بعد از استقلال اين کشور ها زمينه را براي رقابت هاي گوناگون در سطح منطقه به عنوان بازيگران اصلي منطقه يي و بين المللي فراهم کرده است. در واقع اين درياچه به دليل دارا بودن يک محيط زيست کمياب و منحصر به فرد، زيستگاه انواع مختلفي از آبزياني بوده است که براي قرون متمادي در اين درياچه زندگي کرده اند. ضمن اينکه اين درياچه به عنوان يکي از اصلي ترين منابع توليد خاويار شناخته مي شود. در سال هاي بعد از فروپاشي شوروي مساله منابع انرژي و نفت و گاز اين درياچه باعث افزايش اهميت آن شده است و اين مساله زمينه را براي توجه بيشتر به اين درياچه فراهم کرده است.

براي ايران و کشورهاي ساحلي ديگر روابط تنگاتنگ و سازنده کشور هاي ساحلي بسيار حائز اهميت بوده و در واقع اين کشور ها بر اساس گسترش همکاري ها مي توانند زمينه را براي تامين منافع همه جانبه و مشترک آماده کنند.

با توجه به اينکه در زمان شوروي دو کشور کشور هاي ساحلي درياي خزر را تشکيل مي دادند (اتحاد شوروي و ايران) بعد از فروپاشي موضوع حقوق و تکاليف هريک از کشورها مورد توجه قرار گرفت. بر همين اساس ديدگاه کشور ما، ضرورت پايبندي به تعهدات دوران اتحاد شوروي بوده که در دو قرارداد در سال هاي1921 و 1940 مشخص شده است. کشورهاي ساحلي جديد هم که بعد از فروپاشي استقلال پيدا کردند ابتدا پايبندي خود را نسبت به اين معاهدات اعلام کردند، ولي به زودي تلاش براي دستيابي به منابع انرژي و بهره مندي از درآمد ارزي حاصل از صدور اين منابع به بازار هاي جهاني باعث شد تحولات جدي در اين منطقه شکل بگيرد. با اينکه دولت روسيه از موضع ايران در خصوص اين درياچه حمايت مي کرد، از سال 1988 دولت روسيه رويه جديدي را در پيش گرفت و شروع به بستن قرارداد با قزاقستان بعد هم آذربايجان براي تقسيم مرز هاي آبي و تعيين و تعريف حدود بهره برداري از منابع زير بستر کرد که اين امر موجب اعتراض جمهوري اسلامي ايران شد. ايران به عنوان يک کشور بسيار مهم در حاشيه اين درياچه پيش از اين ضرورت همکاري کشورهاي ساحلي درياي خزر را در سال 92 مطرح کرده بود. در دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي پيشنهاد تشکيل سازمان کشورهاي ساحلي درياي خزر داده شده بود که متاسفانه با روند روزافزون سياسي شدن مسائل اين درياچه اساساً اقدام جدي در اين زمينه صورت نگرفت. به هر حال تلاش ايران براي توسعه ارتباط بين کشورهاي ساحلي چندان ثمربخش نبوده است. اگرچه اين کشورها ابتدا پذيرفتند تعهدات پيش از فروپاشي را محترم بشمارند و حقوق بين الملل هم بر رويکرد ايران صحه گذاشته است، با اين حال شاهد اقدامات تکروانه برخي از اين کشورها بوديم که بعضي از اين تکروي ها باعث شکل گيري نوعي رفتار جمعي در بين برخي از اين کشورها شد. در ابتدا قزاقستان بعد آذربايجان قراردادهاي بهره برداري از منابع زير بستر را بر اساس تعيين مرزهاي ساحلي خود با روسيه بستند. بعد هم دولت ترکمنستان اقداماتي را براي هماهنگي با اين سه کشور انجام داد. اما دولت هاي روسيه، قزاقستان و آذربايجان نتوانستند اين توافق را نهايي کنند. بين ترکمنستان و آذربايجان هم در مورد تقسيم منابع اختلاف پيش آمده است. اما با وجود اختلافات پيش آمده در بين اين کشورها آنها سعي مي کنند مواضع خود را هماهنگ کنند و در نهايت ناديده گرفتن منافع ايران را دنبال کنند.

برگزاري اجلاس آتي در قزاقستان در شرايطي در حال برنامه ريزي و برگزاري است که جمهوري اسلامي ايران با فشار بين المللي به خاطر برنامه هسته اش مواجه است. در واقع فرمول 1«4 يعني چهار کشور سابق شوروي در يک سو و ايران در سوي ديگر در حال شکل گرفتن است. اين نگراني از مدت ها پيش مطرح بود که در صورت عدم اتخاذ يک تدبير مناسب از سوي ايران اين کشورها به گونه يي عمل خواهند کرد که منافع ايران به طور شايسته تحقق پيدا نکند. به ويژه اينکه بدون حضور ايران هيچ فرمولي در درياي خزر پاسخگوي نيازهاي سياسي، اقتصادي و امنيتي اين منطقه نخواهد بود. به نظر مي رسد برگزاري اين نشست بدون حضور ايران برآيند اجراي يک سياست خارجي نامناسب در قبال مسائل درياي خزر در کشور ما باشد.

*استاد دانشگاه
سيدعلي حسيني/ محافظه کار/ نماينده مجلس شوراي اسلامي
چطور ايرج ميرزا جلال آل احمد شد

صبا شعردوست

-چرا نام بلوار ايرج ميرزا در مشهد به جلال آل احمد تغيير کرده است؟


به هر حال شهرداري مشهد دلايلي داشته که بر اساس آنها اين اسم را تغيير داد. اگر بحث ارزشگذاري به شعر و ادبيات باشد آن مساله ديگري است که به نظر من باز هم آنچنان براي اين تغيير قابل توجيه نيست. اما بحث عمده آن انحراف جوانان بوده که شهرداري مشهد به اين دليل دست به اين اقدام زده.

-ايرج ميرزا به نظر شما چطور شخصيتي بوده است؟


ايرج ميرزا شاعري اجتماعي بوده که شعرهاي خوبي نيز سروده است. البته برخي از شعرهاي او با ارزش هاي اسلامي منطبق نيست. هر چند اين قضاوت هم درست نيست چرا که شاعران ديگري هم هستند که از نظر معناي شعري يا موضع گيري هاي خاص در يک مقطع زماني شعرهايي همچون ايرج ميرزا داشته اند. اگر اين طور باشد بايد اسم آنها را نيز از روي هر کوچه و خياباني که باشد، برداشت.

-آيا اين اقدام شهرداري مشهد درست بوده؟


نه،

-چرا؟


اولين دليلش اين است که مردم مشهد سال هاست اين خيابان را با نام ايرج ميرزا مي شناسند و تغيير اين نام مطلوب آنها نيست.

-آيا با اين کار انحراف جوان ها کم مي شود يا از بين مي رود؟


مسلم است که نه. تازه به نظر من آنها باعث شدند اگر کسي ايرج ميرزا را نمي شناخت و با شعرهايش آشنا نبود، به دنبال آن برود. هر چيزي که جوان ها را محدود کند يا برايشان خط قرمز باشد آنها را کنجکاوتر مي کند. آنچه اين روزها شنيده مي شود حکايت از اين دارد که خيلي ها که از ايرج ميرزا چيزي نمي دانستند به دنبال کتاب هاي او هستند.

-حالا چرا به جلال آل احمد تغيير داده شد؟

مشهد ميدان ها و خيابان هاي زيادي دارد که اسامي شعرا و نويسندگان زيادي روي آنهاست مثل فردوسي، خيام و...

از آنجايي هم که گويا قصد داشتند شخصيت متفاوتي را انتخاب کنند جلال آل احمد را به جاي ايرج ميرزا انتخاب کردند. به هر حال جلال آل احمد نيز شخصيتي بزرگ، تاثيرگذار و متفاوت از ايرج ميرزا است.
ديده بان
خبرهاي دروغ
عليرضا قراباغي

چندي پيش چند عکس در فضاي اينترنت پخش شد که به دروغ ازدواج اعضاي حماس با دخترکان خردسال را نشان مي داد. از کنار اين روش هاي تبليغاتي نبايد به سادگي گذشت. نوشته زير در اين مورد تاملاتي را مطرح مي کند.

همچنان باور دارم بيماران و توطئه گراني هستند که يک خبر دروغ را طراحي مي کنند و آن را به دست ساده انديشان مي رسانند تا در ميان مردم منتشر شود. آنها کساني هستند که بابت اين کارها آموزش ديده اند و حقوق مي گيرند. آنها به اصطلاح متخصص جنگ رواني هستند. آنها از ابتدا مي دانند خبرشان دروغ است و مي دانند اين دروغ دير يا زود برملا خواهد شد. اما چه هدفي از اين کار دارند؟

هدف نخست آن است که جامعه را با بمباران تبليغاتي و اخبار ضد و نقيض، به بيراهه بکشانند و آنها را سردرگم کنند تا حساسيت نسبت به اخبار درست و واقعي کم شود و روشنفکران، دلسوزان و انديشمنداني مانند اعضاي اين گروه، نسبت به واقعيت ها هم بي اعتماد شوند. فرض کنيم اگر من گمان باطلي درباره ازدواج گروهي حماس با بچه هاي کوچک داشتم و يکباره متوجه مي شدم که آن مراسم مربوط به ازدواج جوانان حماس با مادران آن دختربچه ها بوده است که همسرشان در جنگ کشته شده است، آيا از آن پس هر اي ميل ارسالي را دروغ ارزيابي نمي کردم؟

هد ف دوم که به نظرم مهم تر است، آن است که مردم را از يکديگر دور کنند و بغض و کينه و عداوت را در ميان آنان دامن بزنند. مي دانم برخي از دوستان با اين نظر موافق نيستند، اما صريح عرض مي کنم که من بسياري از نيروهاي نظير حماس و طرفداران شان را و نيز بسياري از منتقدان و مخالفان حماس را مردم مي دانم. به باور من، اين دو طرف بايد از يکديگر درک واقعي به دست بياورند تا بتوانند اختلافات خود را حل کنند. اگر يک طرف، ديگري را جاسوس و خائن و ضداخلاق بداند و طرف ديگر آن يکي را ديو وحشتناکي بداند که دخترکان خردسال را به همسري درمي آورد، جنگ و نفرت در منطقه ما هرگز پايان نخواهد يافت.

نمونه افغانستان پيش روي ما است. براي آن جامعه به جز افزايش آگاهي و شناخت، به جز درک يکديگر به همان صورت واقعي که هستند، و به جز کمک به يکديگر براي نزديک شدن به همديگر چه راهي مي توان پيشنهاد کرد؟ قبضه حکومت توسط روشنفکران چپگرا که چندين دهه قبل روي داد، چه حاصلي براي مردم آن سامان داشت؟ حمله امريکا و ناتو به آن سرزمين آيا مشکل افغان ها را حل کرد؟ جز آن است که انتخابات اخير با اين همه هزينه سازمان هاي بين المللي، با استقبالي بسيار کمتر از انتخابات قبلي روبه رو شده است و تنها 10درصد واجدين شرايط در انتخابات شرکت کرده اند؟

نه جنگ، نه کودتا، نه ترور، نه خشونت، نه گسترش فاصله ها و افزايش نفرت، راه حل منطقه ما و کشور ما نيست. راست است که زماني فرهيختگان بر اين باور بودند که اگر صفوف خلق و ضدخلق، حکومت و مردم، راست و چپ از هم جدا شود، جامعه آزاد خواهد شد، اما آن تفکرات مدت ها است که مرده است. سال ها است اصلاح طلبان بر اين باور رسيده اند که جناح راست نه تنها در هيچ کشوري نابود شدني نيست، بلکه اصولاً تلاش براي حذف آن نادرست است. سال ها پيش از يکي از حاملان گرايش اصلاح طلبي خواندم که مي گفت حتي بايد فعاليت اصلاح طلبانه به صورتي باشد که جناح راست به وحشت نيفتد و خود را در خطر حذف نبيند. راست را نمي توان حذف کرد، تنها بايد آن را در جاي اصلي اش نشاند. به باور من دير يا زود، جناح راست نيز به چنين درکي خواهد رسيد.

آن زمان متوجه خواهد شد که اقداماتي نظير آنچه قبل و پس از انتخابات اخير انجام داده است، تا چه حد حتي به زيان خودش بوده است. وقتي چنين درکي ايجاد شود، جناح هاي سياسي ما نيز خواهند توانست مانند کشورهاي پيشرفته جهان، اختلافات خود را نه با توسل به قدرت سرنيزه يا شيوه هاي فريبکارانه و توطئه گرانه، بلکه به شکل منطقي با تکيه بر نفوذ خود در ميان مردم با افزايش آگاهي هاي عمومي، با سياست و با مذاکره حل کنند. به اميد آن روز،
ذره بين
عصر کفن پوشي نوين

مسعود رفيعي طالقاني / Mass.rafi@Gmail.com


سال هاي نه چندان دور بود که هر چه رخ مي داد در سياست و اجتماع و فرهنگ و عرصه هاي ديگر چون در زمانه اصلاح طلبان و حاکميت آنان بر قوه مجريه بود پتکي مي شد بر سر اصلاحات. از صدر رئيس دولت تا ذيل بخشدار و دهدار و هر که بود از آدم هاي وابسته به جريان اصلاح طلبي.

پتک شايد کم باشد براي تمثيل آن همه حمله و هجمه. جهنم شايد واژه بهتري است. روزهاي رونق کفن پوشان بود آن روزگار، بازار داغ آدم ها و جريانات و نحله هاي فکري محافظه کاران که اگرچه دستي بر آتش دولت نداشتند اما هيزمي مي توانستند باشند بر آتش جنجال ها و هياهوها. روزگاري که مبادا رئيس دولت کلامي مي گفت، انديشه يي مي بافت و رشته يي مي پيچيد. هزار لشگر و سپاه بودند که حمله مي کردند که واويلا واويلا چه بر سر کشور مي رود. آخر مگر اسفناک تر از اين مي شود؟، هر 9 روز يک بحران؛ واپسين روزهاي دولت اصلاحات بود که به گوش ها رسيد و رسانه يي شد. سيدمحمد خاتمي اين را گفت که قدري از بار سنگين خستگي هايش بکاهد و مجالي داشته باشد براي پاسخ دادن به منتقدان درون جبهه يي اش. همان ها که تيرماه 84 انتخابات را تحريم کردند و به صف حاميان اکبر هاشمي رفسنجاني نيز نپيوستند تا دولت نهم بر کرسي نشست. دولتي که همه مرزها را درنورديد و دولت بدعت ها شد. هر چه مي خواست باشد تنها بدعتي مي بايست بود تا دولت عدالت محور را در همه جا منحصر به فرد سازد چه آنگاه که رئيسش در آستانه نوروز 85 ساعت رسمي کشور را تغيير نداد و بعدها همه چيز به هم ريخت و چه آن زمان که سازمان مديريت و برنامه ريزي به کنج انزوا رفت و تعطيل شد و مغز واحد برنامه ريزي کشور به هزار خرده مغز تبديل شد. هر چه بود بدعت بود که مي خواست نوآوري محسوب شود و به هر قيمتي که بود بر پيشخوان ذهن شهروندان بنشيند. روزي رئيس همين دولت اراده کرد که ورود زنان به ورزشگاه ها مجاز شمرده شود و روز ديگر گشت هاي ارشاد را به راه انداخت - گرچه بعدها مسووليت آن را نپذيرفت - روزي معاونش دوستي با آنچه ملت اسرائيل مي خواند را مجاز دانست و روز ديگر خود آن را به هزار بيان توجيه کرد. هيچ گاه اما کفن پوشان به خيابان نيامدند و اعتراضي به اين اتفاقات رخ نداد. بازار کفن پوشان اين بار شايد کساد بود و کفن پوشي ديگر منفعتي نداشت، آنگاه معلوم شد که کفن پوشي زماني دارد و مکاني، مسلکي و عقيدتي و حالا ديگر تمام بود آنچه کفن پوشي اش مي خواندند،

دولت دهم اکنون تشکيل شده است و همه چيز طبق روال است. اين بار اما کفن پوشي شکل تازه يافته و بيشتر به دلسوزي بدل شده است. وزير علوم تغيير کرده و جاي خود را به معاون سياسي امنيتي وزارت سابق کشور داده است. پس زمان مغتنم است براي کفن پوشي نوين، کاري که چند روز پيش يک سايت اصولگرا کرد و عکس هاي محمدمهدي زاهدي وزير پيشين آموزش عالي را در نشست با همتاي صهيونيستش، منتشر کرد، درست در زماني که رئيس دولت در فکر بود تا او را به کشوري اعزام کند و لباس سفارت بر تن اش بپوشاند، درست در عصري که بيش از سال هاي پيش دولت ايران مواضع تند و تيزي نسبت به رژيم صهيونيستي گرفته است. اين افشاگري اما به رسم مصلحت انديشي درست در زماني رخ داد که زاهدي از وزارت علوم رفته بود و اصولگرايان افشاگر تمايلي نداشتند در زمان دولت نهم باري بر دوش دولت بيفکنند و دوباره آن را با موج انتقادات همراه سازند پس صبر پيشه کردند تا دولت نهم به کار خود پايان دهد و آقاي زاهدي به سرنوشت اسفنديار رحيم مشايي گرفتار نشود، از اين همه مي توان نتيجه گرفت که عصر کفن پوشي به عصر مصلحت انديشي بدل شده و کفن پوشي نوين آغازيدن گرفته است،
عناوين اين صفحه
لعنت به جاده ها، اگر...
فرمول 1+4 در اجلاس خزر
چطور ايرج ميرزا جلال آل احمد شد
خبرهاي دروغ
عصر کفن پوشي نوين

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام