بيژن موميوند
.jpg)
1 - روشنفکري محصول مدرنيته غربي است. در واقع پس از رشد سرمايه داري و ليبراليسم در غرب گروهي به وجود آمد که نسبت به فرآيند ليبراليسم و سرمايه داري نگاهي انتقادي داشت. به نوعي روشنفکري را مي توان برآمده از جريان چپ و مارکسيستي دانست. چرا که در غرب، آنچه به عنوان جريان روشنفکري کلاسيک معروف شده بيشتر گرايش سوسياليستي و چپ داشته اند. به عنوان نمونه مي توان از سارتر، گرامشي، مارکوزه و... نام برد. دو ويژگي اصلي روشنفکري کلاسيک غربي، نگاه آرماني و ايده آليستي به سياست و رويکرد انتقادي به سياست هاي حاکم در کشورهاي غربي است.
2 - ورود جريان روشنفکري به ايران متاثر از آشنايي ايرانيان با دستاوردهاي مدرنيته بود و اين آشنايي از طرق مختلف اتفاق افتاد. اولين جرقه اين آشنايي در جنگ عباس ميرزا با روسيه زده شد. راه ديگر آشنايي ايرانيان با محصولات مدرن از طريق روابط تجاري بازرگانان ايراني و ورود محصولات غربي به کشور بود. راه ديگر، تحصيل محصلين فرستاده شده به غرب بود. آنان از طريق تحصيل و زندگي در غرب با برخي از مفاهيم جديد آشنا شده بودند و پس از بازگشت به کشور درصدد ترويج و بسط آنها در ايران برآمدند. سرانجام نفوذ مفاهيم مدرن در ميان ايرانيان به پيروزي جنبش مشروطه منجر شد و بعد از آن نيز اين جريان ادامه داشت تا اينکه رضاخان سردمدار توسعه و مدرنيزاسيون از بالا شد و درصدد آن برآمد که قشري روشنفکر و مروج مدرنيزاسيون تربيت کند. اما از دل اين تلاش ها، گروهي برآمد که بيشتر نگاهي چپ گرايانه و سوسياليستي داشت و حزب توده را پايه نهاد و در قالب آن فعاليت هاي سياسي خود را شکل داد. بنابراين در ايران نيز روشنفکري رويکردي چپ گرايانه پيدا کرد و با وجود همه تفاوت هايي که با روشنفکري غربي داشت اما در دو ويژگي آرمانگرايي سياسي و رويکرد انتقادي به وضعيت موجود با آن اشتراک داشت. اين روند تا پيروزي انقلاب 57 ادامه يافت.
3 - با تضعيف جريان مارکسيستي در غرب و رشد پسامدرنيته، در نگاه و تلقي غربيان به روشنفکري تغييراتي به وجود آمد، تا جايي که ميشل فوکو با تفکيک بين روشنفکري عام و روشنفکري خاص، پايان روشنفکري عام را اعلام و عنوان کرد از اين به بعد روشنفکري بايد از ايده هاي فراروايتي و جهانشمولي دست بردارد و نگاهي متخصصانه به مسائل داشته باشد. به عبارتي ديگر از آن به بعد روشنفکري که رسالت رساندن بشريت به سعادت را داشت به پايان عصر خود رسيده بود و ديگر کارايي چنداني نداشت. در تلقي فوکو، روشنفکري خاص عبارت از روشنفکراني بودند که با داشتن تخصص در حوزه يي خاص و فعاليت در آن اما دغدغه هاي اجتماعي و سياسي نيز دارند با اين تفاوت که ديگر تئوري هاي جهانشمول صادر نمي کنند و در حد توانايي و تخصص خود به اصلاح امور مي پردازند و نسخه کلي نيز براي تمام کشورها تجويز نمي کنند. روشنفکري عام را مي توان ماکسيماليستي (حداکثري) ناميد و روشنفکري خاص را ميني ماليستي (حداقلي). با وجود همه اين تغيير نگرش ها و رويکردهايي که در روشنفکري غرب به وجود آمد، اما همچنان در ايران نگاه کل گرايانه به روشنفکري پايدار است و همچنان روشنفکران براي خود رسالتي عام قائل هستند. بر اين اساس روشنفکران ايراني همچنان در سوداي تغييرات کلي در سپهر سياست هستند و نگاهي ايده آليستي به عرصه سياست دارند. 4- در يک دهه اخير فعاليت روشنفکران ايراني با فراز و نشيب هاي بسياري همراه بوده است. روشنفکري چپ که بعد از انقلاب به انزوا رفته بود، در دهه اخير نيز همچنان در لاک خود فرو رفته مانده و چندان در عرصه نظريه پردازي سياسي و عمل سياسي فعاليتي از خود نشان نداده است و در اين سال ها همچون گذشته با نگاهي سلبي و سياه و سفيد، غرق در کلي گويي هاي مبهم و گعده هاي مالوف بوده است. اما داستان روشنفکري ديني داستان ديگري است. روشنفکري ديني را که بعد از انقلاب در بين جريان هاي روشنفکري هژموني يافت، مي توان روشنفکري بومي نام داد و تا حدودي آن را با روشنفکري خاص فوکو مقايسه کرد. اگرچه بايد پشتوانه تئوريک و نظري جنبش اصلاحي را روشنفکري ديني دانست، اما بعد از پيروزي جنبش اصلاحي روشنفکري ديني براي تداوم اصلاحات و عبور از موانع و مشکلات، نظريه و برنامه مناسبي ارائه نداد. از طرف ديگر شايد بتوان گفت اين اصلاح طلبان بودند که خود را بي نياز از حمايت ها و هدايت هاي روشنفکران ديني مي دانستند. از ديگر علل عدم موفقيت روشنفکري ديني در عرصه عمومي و ارتباط با عامه مردم در سال هاي اخير اين بود که روشنفکري ديني بيشتر پيشينه يي نظري، فلسفي و سياسي داشت و روشنفکران ديني در عرصه هايي ديگر چون ادبيات، سينما و... حضور درخور توجهي نداشتند. همين رويکرد باعث شده بود روشنفکران ديني ارتباط وثيقي با طبقه متوسط شهرنشين نداشته باشند. شايد اگر روشنفکري ديني هر چه بيشتر به روشنفکري خاص فوکويي نزديک مي شد و در حوزه هايي تخصصي مي توانست به تربيت نيرو دست بزند، در ارتباط با مخاطبان خود توفيق بيشتري مي يافت. بعد از پايان عصر اصلاحات و آغاز عصر اصولگرايي رابطه روشنفکري ديني با سياست، چندان رابطه حسنه يي نبوده است و اين عصر را مي توان عصر انزواي روشنفکران دانست. هرچند در دو دوره انتخابات رياست جمهوري روشنفکران ديني و غيرديني تلاش بسياري کردند که در راستاي دموکراسي خواهي مردم را تشويق به حضور در انتخابات و انتخاب گزينه همخوان تر با روند دموکراسي خواهي کنند، اما در عمل فعاليت آنها در هر دو دوره قرين توفيق نشد و مناسبات به گونه يي ديگر شکل گرفت.