سه شنبه، 17 شهريور 1388 - شماره 2047
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
دخترک و معيرالممالک
مسعود بهنود

نوشته يي است به ظاهر ساده از يک دختر نوجوان که با اينترنت کار مي کند و نثر ساده يي هم دارد، درد دلش تکان مي دهد وجود آدمي را. خلاصه اش اين است؛ «من 17ساله ام، دو روز است در خانه مانده و در رختخواب خفته ام براي کتکي که از دست پدر عزيزم خورده ام... دوست ندارد در کتابچه ام قصه بنويسم، يا رمان بخوانم. اما باور نمي کنم که اين تقصير پدرم باشد که برايم از جان عزيزترست، بلکه اين درسي است که او از جامعه مي گيرد. از زماني که يادم هست او براي ادب من و دو برادرم وسيله يي جز دست هايش و کمربندش نداشت. پدرم بايد از چه کسي بياموزد که چطور خانه را اداره کرد و اهل خانه را ادب کرد.»

با خواندن اين نوشته ساده و صميمي انگار کسي در درون آدمي بيدار مي شود. قصه گويي که به يادمان مي آورد دويست سال است در مدح آزادي مي نويسيم و مي پرسد بس نيست. دويست سال گفتن از اينکه مي خواهيم به قافله تمدن برسيم بس نيست. اينها را از زماني طلب کرديم که فلات ايران سبز بود و آثار هزاران ساله تمدن هنوز به صورت بناهاي تاريخي، امامزاده ها و قنات ها در گوشه گوشه اش پيدا بود، جمعيتش پنج ميليون هم نبود، بازارهايش بوي محصولات خودمان را مي داد، نفت هنوز از دلش بيرون نيامده بود. کتابچه هاي تنظيمات همان زمان ها نوشته شد و کمي بعد اميرکبيري پيدا شد و کتابچه آبله کوبي اجباري نوشت و درصدد بود آموزش را رايگان کند.

جزوه يي هست از سفرنامه معيرالممالک که هنوز مجال انتشار نيافته. شرح سفر اوست به اروپا در سال جادويي 1900 آغاز قرن بيستم، همزمان با آنکه دايي اش مظفرالدين شاه و پدر زنش اتابک اعظم هم براي حضور در اکسپوزيسيون بزرگ پاريس آنجا بودند. همان زمان که يک نهيليست خواست شاه ايران را بکشد. معيرالممالک که قلم شيريني هم دارد به دو حادثه تکان مي خورد و نوشته و بيانش لحن عرفاني مي گيرد؛ يکي موقعي است که براي سرسلامتي شاه مي رود و مي بيند آن بيچاره بيمار گريه کنانش مي گويد؛ «دايي جان ديدي چه خاکي داشت بر سر ايران مي شد»، ديگري اينکه در غرفه اتازوني غبه قول آن روزي ها و به قول امروز ايالات متحده امريکاف او شاهد است که مرد محترمي مي رسد و چند حباب دارد و به قوه مغناطيس آن حباب ها روشن مي شود و محيط نمايشگاه همچون روز و همان جاست که اين شاهزاده باسواد گمان مي زند دنيا با اختراع اين جناب اديسون ديگرگون مي شود و ديگر آن جهان سابق نمي ماند. در اتاق تاريک برادران لومير هم وقتي فيلم متحرک را مي بيند لاحول ولا قوت الله بالله مي گويد و مي افزايد اين هم از عجايب روزگار خواهد بود که چون خيال آدمي را به بازي مي گيرد، لابد است که به عالم واقع هم اثر مي گذارد و آدميزاده را جور ديگري تربيت مي کند.

دنباله مکاشفات همان روز معير مي نويسد؛ کافي نيست که خودم فکر مي کنم هرگز در عمرم ظلم به کسي نکرده ام، کافي نيست که گمان دارم چون نمازم را سر موقع خوانده ام و غيبت نکرده ام مسلمان واقعي هستم، بايد نگذارم آقا محمود کدخداي ورامين هم ظلم کند. به گمانم ظلم کدخدا به حساب من نوشته مي شود که مالک ورامينم. بايد گاهي هم به طويله کامران ميرزا سر بزنم؛ همان جا که ظلمش زبانه کشيد و شاه شهيد را به خاک انداخت. و قاجار را بدبخت کرد.

معير يک روز به مرکز صحيه پاريس رفته است در نويي، براي معاينه غچک آپف. آنجا حکيم وقتي دريافته که او و همه خانواده اش قبل از غذا دست خود را مي شويند از او پرسيده آيا نوکر و کلفت و خدمه را هم ياد داده يي که حفظ الصحه را رعايت کنند، معير به فکر مي رود، حکيم که جواب خود را گرفته به او نصيحت مي کند ميکروب زنگوله به گردن ندارد که وقتي مي آيد خبرت کند، بي صدا و بي خبر مي رسد. در پايان شرح حادثات آن روز، معير در کتابچه سفر مي نويسد؛ «به گمانم ظلم هم همين طور باشد، زنگوله به گردن ندارد. همين طور بي خبر مي آيد و گردن گيرت مي شود. مسري هم هست؛ از تو به خدمتکار سرايت مي کند از آنها به رعيت و طواف و علاف، آنها هم با خودشان حمل مي کنند به خانه... سر منزل و همسر داد مي کشند و براي طفلان تربيت نشده کمربند مي گشايند و وقتي در قيلوله اند طفلان اين ميکروب غظلمف را مي برند در کوچه سنگ برمي دارند و به سگ بيچاره مي زنند.»

در زماني که معير کتابچه سفر يورپ مي نوشت هنوز لغت «بازتوليد» ساخته نشده بود. او ناچار شد پرنويسي کند تا نشان دهد که چگونه استبداد بازتوليد مي شود. «فرافکني» هم وضع نشده بود تا مجبور نشود کلي بنويسد تا نشان دهد که چطور آدمي با ايراد گرفتن از ظلم و استبداد ديگران، ستم خود مي پوشاند.

دخترک نازک شيرازي در نامه اش نوشته؛ «باز مي روم و سرم را به زير مي اندازم و عذر مي خواهم از پدر که آزارش دادم، اما در دل از خودم مي پرسم کي مي شود که کسي به او بياموزد که اين راهش نيست. شلاق خيلي درد دارد، تا خيلي وقت ها اثرش مي ماند، نه بر پوست، بلکه بر روح.»
سياست
خاتمي مسبب اصلي است

امين علم الهدي

فشارهاي سياسي وارده به بيت امام خميني(ره) و حوادث بعد از انتخابات سرانجام موجب شد امسال براي اولين بار، مراسم شب هاي احيا در مرقد بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران برگزار نشود.

هرساله و همزمان با شب هاي احيا در ماه مبارک رمضان حرم امام خميني(ره) ميزبان هزاران نفر از مردم تهران بود. اين مراسم در سه شب با سخنان حجت الاسلام علي اکبر ناطق نوري، سيدمحمد خاتمي و حسن روحاني برگزار مي شد. همان گونه که پيش بيني مي شد به دليل آنکه اين سه سخنران مورد غضب رئيس دولت نهم و دهم و نيز حاميانش هستند و احمدي نژاد نيز علناً به اين سه شخصيت انقلاب در رسانه دولتي حمله کرد مراسم احيا امسال برگزار نمي شود.

احياي امسال با مسائل زيادي روبه رو شده. غير از مراسم حرم بنيانگذار جمهوري اسلامي که کنسل شد برگزاري مراسم احيا در مسجد کوي دانشگاه که هرساله با حضور آيت الله محمود امجد برگزار مي شد در ابهام است. امجد از روحانيون منتقد احمدي نژاد به شمار مي رود.

مراسم احيا در حسينيه ارشاد نيز با مشکلاتي مواجه است. حسينيه ارشاد هرساله در شب هاي احيا محلي بود براي نيايش تيپ روشنفکر ايران که به نظر مي رسد با رخدادهاي موجود امسال اين احيا نيز با مشکلات فراواني مواجه باشد. در مورد شب هاي احياي حرم امام خميني هرچند خبرهاي اوليه حاکي از فشار براي لغو سخنراني سيدمحمد خاتمي در اين مراسم و نيز پر کردن رديف هاي ابتدايي توسط برخي نيروها در صورت برگزاري اين مراسم با سخنراني خاتمي بود، اما روابط عمومي آستان مقدس امام خميني(ره) لغو مراسم را اعلام کرد.

در اين اطلاعيه آمده است؛ «با آرزوي قبولي طاعات و عبادات مردم شريف ايران همچنين با ادعيه خالصانه به درگاه حضرت احديت براي علو درجات امام خميني سلام الله عليه و فرزندان برومند و همسر مکرمه ايشان به اطلاع روزه داران و شهروندان مومن تهران مي رساند آستان مقدس امام خميني متاسفانه امسال به واسطه مشکلاتي که حرم مطهر امام با آن روبه رو است از برگزاري مراسم روح بخش شب هاي احيا معذور است.

اميد است مومنين روزه دار در سحرهاي پرفيض ماه مبارک رمضان و شب هاي قدر با دعاي خويش روح مطهر امام و فرزندان محترم و همسر محترمه ايشان را غريق ادعيه خالصانه خويش بگردانند و دوام نظام مقدس جمهوري اسلامي را از خداي سبحان مسالت نمايند. ان شاءالله تعالي در سال هاي آتي چون گذشته پذيراي خيل مشتاقان و عاشقان حضرت روح الله باشيم.»

مارکر
آن نصف موز
علي اصغر سيدآبادي

اگر همين کتاب کوچک «ليلي گلستان» از مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات ايران (نشر ثالث) را بخوانند نظرشان تا حدود زيادي عوض خواهد شد. همين کتاب کوچک نشان مي دهد تلفيق مقاومت و انعطاف پذيري در زندگي و کار خستگي ناپذير را چگونه مي توان به بچه ها آموخت.

او همين که توانسته است از زير سايه چنان پدري بيرون بيايد و مستقل از نام و نشان او، نام و نشاني براي خودش داشته باشد، کاري است دشوار که به بعضي از اين دشواري ها در همين کتاب اشاره شده است.

اين کتاب کوچک برخلاف برخي کتاب هاي پرصفحه که به زور مي توانم يکي دو نکته در آنها پيدا کنم پر از نکته است، اما به يکي از آنها اکتفا مي کنم که خودش پر از نکته است.

.... قبل از هر چيز، من يک «مادر» هستم. خيلي کار بچه ها وقت گير بود. حالا که فکرش را مي کنم سرم سوت مي کشد، (خنده) عين ماشين بودم. اين را بگذار مهد کودک، آن يکي را از مدرسه بردار، برو خريد کن، بپز، بخوران، مشق اين يکي را نگاه کن، ديکته آن يکي را بگو، شب ها صدبار مي رفتم بالاي سرشان ببينم نفس مي کشند يا نه. (خنده) گاهي اوقات خودم مشق هايشان را با دست چپ مي نوشتم، (خنده) که کارم زودتر تمام شود، خودم به خودم ديکته مي گفتم، تازه غلط املايي هم بايد مي داشتم، داستاني بود پر از اشک چشم، (خنده) هر کارگري که براي کمک مي آوردم بعد از يک هفته دمش را مي گذاشت روي کولش و فلنگ را مي بست. (خنده)

يادم مي آيد يک روزي را که هر سه مريض شده بودند، دوقلوها پنج شش ماهه بودند و پسر بزرگم هم چهارساله، هر يک از دوقلوها را در يک کيف بچه گذاشته بودم روي صندلي عقب ماشين، پسر بزرگم هم جلو نشسته بود. بعد رسيديم به مطب دکتر. پياده شديم. پسرم دامنم را گرفت و به هر دستم يک کيف سنگين بچه و حالا مي خواستم بروم آن سوي خيابان، به پهناي صورت اشک مي ريختم. تا رسيدم به مطب دکتر. اين اتفاق ها، اين اشک ريختن ها، اين شلوغي زندگي، همه اينها گذشت. اما زياد بود، زياد و سنگين و پرفشار. با تمام اينها هر شب که بچه ها مي خوابيدند، تازه مي نشستم پشت ميز و ترجمه مي کردم. واقعاً عجب رويي داشتم. همه عمر فکر کرده ام اگر ارضاي شخصي نداشته باشي، نمي تواني ديگران را راضي کني. اگر خودت خوشحال نباشي، نمي تواني ديگري را خوشحال کني. خودم و رضايت خودم شرط اول زندگي ام بود. هنوز هم هست.

مادرم که از نسل ديگري بود رضايت شخصي را در راضي کردن ديگران مي ديد، اما نمي دانست کسي که قرار است راضي شود در پشت ذهنش مي داند که مادرم خودش راضي نيست.

يادم مي آيد تازه موز به ايران آمده بود. مادرم دو عدد موز خريده بود. يکي را به من داد و يکي را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزه زهرمار آن موز را فراموش نمي کنم. حالا اگر خودش نصف موز را خورده بود و نصف ديگر را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟ چرا خيلي بهتر بود.
عناوين اين صفحه
دخترک و معيرالممالک
خاتمي مسبب اصلي است
آن نصف موز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام