اميرحسين خورشيدفر

«سليقه» خود را شخصي، ذوقي و منحصر به فرد نشان مي دهد اما عميقاً خاستگاهي طبقاتي دارد. به ساده ترين بيان مي توان گفت نمود سليقه گروه ها و طبقات اجتماعي مختلف در بسياري از موارد با منافع آنان هم راستاست يا از طريق ميانجي هايي در نهايت با منافع طبقاتي شان پيوند دارد. به همين خاطر وقتي يک اثر ادبي را به نحو شگفت آوري با ذائقه خود هماهنگ مي بينيم و احساس مي کنيم که اين اثر به طور ويژه يي با برخي از شخصي ترين خواست هايمان منطبق است غالباً صدها نفر همزمان به اين نتيجه رسيده اند. در عرصه عمومي هر گروه اجتماعي با تاکيد بر سليقه خاص خود هويت فرهنگي و اجتماعي خود را برجسته مي سازد. انتخاب هاي لايه هاي پيشرو به تدريج توسط لايه هاي بعدي هضم مي شود. اين تواتر سليقه را به آشکارترين شکل در بازار موسيقي مي بينيم. کارکرد اصلي لايه هاي پيشرو کشف پتانسيل هاي تازه يي است که مغفول مانده يا شناسايي نشده است. اما بلافاصله بعد از آنکه سليقه لايه هاي پيشرو توسط گروه هاي ديگر اجتماعي بازتوليد مي شود در لايه پيشرو نوعي دلزدگي به وجود مي آيد. در اوايل دهه 70، وقتي با پايان يافتن جنگ فعاليت هاي فرهنگي و هنري طبقه متوسط به عنوان يکي از اصلي ترين مصداق هاي رفاه رو به رشد اجتماعي شدت گرفت نسل تازه حرفه يي ادبيات سليقه خود را با توجه افراطي به گونه هاي غيرمتعارف و نخبه گراي ادبي نشان دادند. شايد از يک منظر (حتماً دلايل مهم تري هم وجود دارد) اين گروه نورسيده از اين طريق بر احراز هويت خود تاکيد مي کرد. در اين دوره با رواج گفتمان پست مدرنيستي آثاري مثل «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري» ايتالو کالوينو و رمان سيال ذهن «پدرو پارامو» خوان رولفو و... در کانون سليقه نورسيده هاي فرهنگي و ادبي جاي گرفت. در حوزه هاي مختلف، سليقه عموماً از طريق نهادهاي مرجع هدايت مي شود. نهادهاي ادبي تقريباً در تمام جوامع اصلي ترين مرجع شکل دهي به سليقه مخاطبان گروه هاي اجتماعي مختلف هستند. به طور سنتي در غرب نهادهاي ادبي عبارتند از صفحه هاي ادبي روزنامه ها، جايزه هاي ادبي، مجلات داستان، باشگاه هاي کتابخواني و جايزه ها و نظرسنجي هاي ادبي. اين نهادها در شکلي هرم وار روي سليقه مخاطبان از خوانندگان عادي تا حرفه يي هاي ادبيات که خود دست اندرکار نهادهاي ادبي ديگر هستند، تاثير مي گذارد. اين نهادها به شکلي نظام مند با يکديگر مربوط هستند. مثلاً توجه ويژه منتقدان و ريويونويسان مطبوعات به يک اثر، روي شانس دريافت جايزه اش تاثير مستقيم و مشخصي دارد. در ايران هميشه با نبود برخي از مهم ترين حلقه ها در مکانيسم نهادهاي ادبي مواجهيم. مثلاً نبود مجله ادبي تخصصي که در مورد کيفيت آن توافق عمومي وجود داشته باشد. در وضعيت کنوني با فربه شدن نقش روزنامه ها و کارگاه هاي ادبي در شکل دهي به سليقه مخاطبان روبه روييم. در جاي ديگري به تفصيل بايد به محاسن (هرچند اندک) و مضرات برجسته شدن اين دو نهاد ادبي در شکل گيري ادبيات مشقي پرداخت. البته فکر مي کنم ايراد اصلي برجسته شدن اين دو نهاد ساختاري است يعني کمتر به سليقه و نگاه افراد وابسته است تا شکل ذاتي اين نهادها که در جايگاه خود اتفاقاً به دردبخور و مفيدند.
رمان کوتاه (نولا) «بعد از عروسي چه گذشت» (دو هفته پيش از طرف نشر نگاه دوباره منتشر شد) را رضا براهني در سال 53 نوشت اما از آنجا که اين کتاب پيش از انقلاب اسلامي امکان انتشار نداشت، 9 سال بعد به مخاطبان عرضه شد. «بعد از عروسي...» اولين بار در سال 1362 منتشر شد و در سايه رمان بزرگ رضا براهني «رازهاي سرزمين من» که به قول نويسنده با اين کتاب اشتراکات مضموني دارد قرار گرفت، کمتر خوانده شد و جلب نظر نکرد. حتي بعضي آن را در کارنامه داستان نويسي براهني کم اهميت دانستند. اين رمان کوتاه را مي توان يکي از برجسته ترين نمونه هاي ادبيات زندان در داستان نويسي فارسي دانست. «ادبيات زندان» از جمله مهم ترين و سياسي ترين شاخه هاي داستان نويسي فارسي در سال هاي پيش از انقلاب است. زنداني شدن بخشي از تجربه زيسته عادي و متداول روشنفکران و مبارزان سياسي دهه هاي 20 تا 50 است از همين رو اسناد قابل ملاحظه يي از بيان بي واسطه وضعيت زندانيان اين مقطع زماني برجاي مانده است. حجم بالاي خاطرات مکتوب زندانيان سياسي، خون جانبخش ادبيات زندان است. اما اصلي ترين جنبه در گرايش خلاقانه نويسندگان ايراني، بازنمايي فضاي سرد و تيره و هراس آور زندان به مثابه جهاني تمثيلي است. «ادبيات زندان» همواره جايي ميان دو قطب خاطره نويسي و تمثيل نويسي قرار دارد. اتفاقاً اين دو قطب هر دو آسيب ها و ضايعاتي به دنبال داشته؛ از يک طرف خاطره نگاري صرف و از طرف ديگر تمثيل پردازي بي توجه به خصلت هاي بومي و ويژه و ريزبيني ها. اتفاقاً نقاط عطف ادبيات زندان فارسي جايي است که نويسنده توانسته اثر خود را در فضايي ميان اين دو قطب بيافريند. «بعد از عروسي چه گذشت» چنان که گفته شد در دهه 50 و بعد از دوره اوج ادبيات زندان نوشته شده است. نويسنده با وجود پايبندي به بازنمايي واقعيت در پي ترسيم تصاوير عيني نيست بلکه روايت مدرن و پيچيده يي را پيش مي برد که از حيث روابط ارگانيک رخدادهاي داستان و تقابل فضاي ذهني شخصيت با آرايش تناقض آلود جهان بيروني به شاهکارهاي داستان نويسي فارسي پهلو مي زند. وضعيت ويژه اجتماعي زمان انتشار اثر و تجديد چاپ نشدن آن باعث شده «بعد از عروسي چه گذشت» به درستي شناسانده و شناخته نشود، از طرف ديگر جريان مسلط داستان نويسي فارسي در دو دهه اخير دستاوردي نداشته جز «مشقي» شدن همه مفاهيم و بنابراين سليقه غالب مخاطبان هم سمت و سوي ديگري (و نازل تري) پيدا کرده. داستان نويسي به رونويسي از روي کارهاي پذيرفته شده و شاخص، آن هم از طريق تخمين شيوه ها و فرمول ها فروکاسته شده. اين روش مبتذل ديگر از تئوريزه کردن راه و روش داستان نويسي از قبيل شخصيت پردازي و توصيف و... فراتر رفته است. مشقي شدن نتيجه زيستن در جهان ذهني محدود زندان واري است که داستان نويس ايراني براي خود ساخته؛ بازتوليد نجيبانه و برده وار سطحي ترين لايه ها، بي آنکه شکاف را بيابد يا بر واقعيت اطراف خراشي وارد کند. سياست و تاريخ و طبيعت جايي بيرون از زندان است و نويسنده به آن دسترسي ندارد مگر به واسطه متون داستاني آن هم همان هايي که در اين 10 ، 15 ساله نوشته شده يا آنکه در سليقه اين 10 ، 15 ساله مي گنجد. بنابراين دسترسي به يک گزاره ساده سياسي با هزاران واسطه و تنها از طريق متون داستاني برايش امکان پذير است. از اين رو بازانتشار آثار رضا براهني مثل تصحيحي است بر مسير انحرافي و کجراه داستان نويسي فارسي در سال هاي اخير. در حقيقت فارغ از آنکه اثر کي نوشته شده و انتشار اولش کي بوده مي توان «بعد از عروسي...» را به مثابه واکنشي به وضعيت امروز داستان نويسي در ايران درک کرد. انتشار «بعد از عروسي...» پس از 26 سال اين اثر را در محتواي تاريخي و معنايي ديگري قرار مي دهد. انگار تن نحيف اين رمان از تاريخ گريخته و به روزگار ما آمده و بر تن فربه و تنبل داستان نويسي امروز فارسي نهيب مي زند. افق محدود و سليقه بدعادت شده مان را ريشخند مي کند. و بلايي را يادآور مي شود که بعد از شعر ممکن است برسر داستان فارسي هم بيايد و آن تعيين سرحدات داستان براساس توليدات موجود است که نمودش را در نقد ادبي سال هاي اخير به کرات ديده ايم. «بعد از عروسي چه گذشت» قابليت هاي ممکن داستان نويسي فارسي را آشکار مي کند و نشان مي دهد چقدر بيهوده دايره داستان نويسي فارسي را بسته ايم انگار ناگزيريم اين داستان ها را بنويسيم و اين داستان ها را بخوانيم. داستان نويسي بضاعت فراتر رفتن از بازنمايي طبقاتي حيات افسرده يي را که در قرنطينه لايه هاي ديگر اجتماعي است، ندارد. روشنايي ذهن هر داستان نويس فراتر از محدوده کوچک اطرافش نيست و از اين رو جهان غريب و مملو از اشباح است. اين اثر کم و بيش فراموش شده براهني- که برخلاف ديگر نوشته هايش، براي خواننده کنوني در متني از تعبيرها و نقدهاي مسلط و تکراري قرار نمي گيرد- در تقابل با جريان هاي اصلي داستان نويسي امروز جايگاهي رسواگر مي يابد. پيش از همه سليقه نخبه گراي نويسنده، ظرافت و دقت نظر و توانايي درآميختن فضاهاي مختلف، بي مايگي تکنيکي داستان نويسي امروز را برملا مي کند. از طرف ديگر فقداني را آشکار مي کند که برخلاف کلي گويي هاي رايج درباره داستان و داستان نويسي فارسي عمده ترين دليل عقب ماندگي و درجا زدن است. هويت انبوه داستان هاي بي بو و بي خاصيتي را افشا مي کند که انگار از روي دست هم نوشته شده اند يا با يک ذهنيت عقيم همگاني و عمومي از زير دست نويسندگاني بيرون آمده اند که جز داستان نخوانده اند و آن خواندن هم ظاهراً حاصلي در بر نداشته. ادبيات مشقي ستيز حقيقي نيروهاي اجتماعي را ناديده مي گيرد و چيزي دروغين را به جاي آن بازنمود مي کند. مثلاً در وقايع نگاري هاي زنانه يک دهه گذشته، وضعيت حقيقتاً سياسي زنان در تقسيم نقشي کليشه يي و تکراري به چيزي ديگر تبديل مي شود.
«بعد از عروسي چه گذشت» ماجراي معلم ساده يي به نام رحمت شهير است که يک روز از روي عصبانيت اختيار زبانش را از دست مي دهد و به شاه فحش مي دهد. بلافاصله بعدش پشيمان مي شود. اما روز بعد ظاهراً با گزارش يکي از همکاران که مامور ساواک است بازداشت مي شود و هفت ماه بعد از ازدواجش به زندان مي افتد. در زندان ماموران ساواک کتکش مي زنند و شکنجه اش مي دهند تا اينکه بارها و به انحاي مختلف ابراز پشيماني مي کند و عذر مي خواهد و توضيح مي دهد قصد و غرضي نداشته اما کم کم دستش مي آيد که اين توهين يک توهين عادي نيست. نمي توان اين حرف را پس گرفت. اتفاقاً لفظ فحش در داستان غايب است. اصلاً نيازي به بازگويي آن نيست. در حقيقت هيچ واژه يي نمي تواند نمايندگي رمزي را که تقدير را به زمين و زندگي رحمت شهير مي کشاند ايفا کند. بهتر است آن واژه ناشناخته بماند. اين غيبت معنايي معکوس دارد. همه چيز مي تواند به جاي لفظ فحش قرار گيرد. خصلت جادويي و فراانساني آن لفظ در همين غيبت است. طلسمي است که بعد از بر زبان آمدن ديگر نمي توان به وضعيت ماقبل بازگشت. والتر بنيامين در مقاله «نقد خشونت» دو نوع اعمال خشونت را در جوامع مدرن باز مي شناساند؛ خشونتي که برسازنده قانون است و خشونتي که حافظ قانون است. در غير اين صورت هر خشونتي (در اينجا توهين) که مدعي هيچ يک از اين دو نباشد هرگونه اعتباري را از دست مي دهد. رحمت شهير از مرز نانوشته يي عبور کرده است. بي اطلاعي و سهل انگاري دليل بر معافيت از تنبيه نيست. رحمت شهير با سويه فراانساني روبه رو شده است که تقدير را رقم مي زند. بخششي در کار نيست. از دوست و آشنا هم کاري برنمي آيد. دو راه پيش پايش مي گذارند. يکي اينکه همکاري با ساواک را بپذيرد و از همکاران و دوستانش گزارش بدهد که در اين صورت آزاد مي شود و احتمالاً درآمد خوبي خواهد داشت (مثل آن ماموري که مي گويد در سن ديه گو خانه يي خريده که بچه هايش در امريکا بزرگ شوند) يا اينکه به دادگاه برود که نتيجه اش دو تا چهارسال زندان است. معني زندان رفتن هم اين است که بايد از زنش زهره که عاشقانه دوستش دارد و احساس مي کند آشنا شدن شان دستاورد تقدير است، جدا شود. «احساس مي کرد که ازدواجش يک مفهوم عميق مذهبي داشته است که او از آن يکسره بي خبر بوده است. پس در واقع با شفاعت امام رضا بود که زنش صاحب شوهري مثل او شده بود.» اما رحمت شهير به جز شکنجه و کتک و تحقير گرفتاري عميق تري دارد که کابوس ها و توهماتش است. آنچه گفته شد گرچه مي تواند خلاصه صادقانه يي از اثر باشد اما تعمداً بر مبناي بازگو نکردن جنبه اصلي داستان نوشته شده است. در حقيقت اين يک انحناي خط داستان است. رحمت شهير در بخش عمده يي از داستان چشم بند دارد. او با تصوير آنچه هراسناک و موحش است روبه رو نمي شود. نويسنده از يک امکان موثر، يعني توصيف صحنه چشم مي پوشد. نيروي فراانساني بدون چهره و تصوير است. مثل رمزي که رحمت شهير را به اين مهلکه انداخته است. از طريق همين غيبت مداوم است که ميانجي هاي داستان براي ايجاد تقابل ميان ذهنيت شخصيت و جهان بيرون ايجاد مي شود. چنان که رحمت شهير اعتراف مي کند بعد از خارج شدن آن لفظ توهين آميز از دهانش تمام کائنات به نحوي به آن لحظه مربوط مي شود. فحش غايب کانون آشوبي است که جهان را از ريخت مي اندا زد، معوج و بي چهره مي کند. از اين رو خاطره شخصيت جز در مسيري که به اين نقطه کانوني منتهي شود بي اعتبار است. يعني همان رابطه يي که در بخش اعظم ادبيات مشقي غايب است. در ادبيات مشقي سال هاي اخير شخصيت در فضاي دکورواري زيست مي کند، در خلئي نسبت به مناسبات بيروني. از اين رو وضعيت، هميشه سويه سياسي خود را انکار يا کتمان مي کند يا چيزي را جايگزين آن مي سازد. داستان برساخته فرض هاي ممکن يک وضعيت است. اين فرض ها با ميانجي هايي که بايد تا حد امکان تيزبينانه انتخاب شوند به وهله نهايي (به تعبير آلتوسر) متصل مي شود. يعني داستان نويس با آفريدن هر وضعيت و هر شمايلي هرچند خرد و جزيي آن را به مثابه فرض امکان پذير در يک وضعيت برجسته مي کند. از اين روست که «محاکمه» کافکا با اينکه در خوانشي عوامانه ممکن است اغراق شده يا تمثيلي به نظر برسد در حقيقت فرض ممکني را در هر اجتماع مدرن آشکار مي کند که انکارنشدني است. «بعد از عروسي چه گذشت» از اين منظر، کارکرد مشابهي دارد. رحمت شهير به طور تصادفي گرفتار مي شود، و بعد تصادف ديگري (گم شدن کليد دستبند) او را به موقعيتي مضحک دچار مي کند که در آن برخي صورت بندي هاي متداول اجتماعي ديگر بي معناست. سوال وقيحانه بيرجنديه از رحمت شهير مويد همين معناست. رحمت قهرمان يا مبارز نيست. اما تصادف پاي او را به ديلماي سازش و مقاومت مي کشاند. اين همه اما از طريق نمادپردازي و تقليل موقعيت به يک آيکون صورت نمي پذيرد، رحمت شهير هستي منفرد و يگانه يي است نه معدلي از گرفتاران. اما يکه بودن باعث نمي شود جزءجزء ذهنيت و رفتار او به نحوي در برابر نيروي عظيم فرا انساني روبه رويش معنادار نباشد.
بخشي از مهم ترين مضامين کتاب که در کابوس هاي رحمت شهير بازتاب مي يابد عملاً قابل طرح در روزنامه نيست. به همين خاطر است که در اينجا تنها به يک انحناي داستان پرداخته شد.