يكشنبه، 15 شهريور 1388 - شماره 2045
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: پرونده انديشه- ويژه هگل
چرا مي گوييم «پديدارشناسي جان»و نه «پديدارشناسي روح»
باقر پرهام

واژه جان در زبان فارسي معادل واژه تازي روح به کار رفته است. بوعلي سينا در رگ شناسي يا رساله در نبض1، آنجا که از آفرينش چهار عنصر آتش، هوا، آب و خاک سخن مي گويد، مي نويسد، آفريدگار «مردم را از گرد آمدن سه چيز آفريد؛ يکي تن که وي را به تازي بدن خوانند و جسد و ديگر جان که او را روح خوانند و سيوم روان که او را نفس خوانند».( صص ´ و µ، تاکيدها همه جا از من است)

بر ناروشني و ابهامي که در برخي از اين تعريف هاي بوعلي چيره است، مي توان ايرادهايي وارد کرد از جمله مي توان گفت، بدن در تازي معادل تن است، اما جسد را چگونه مي توان معادل تن دانست؟ جسد، تن مرده است که به گفته بوعلي، روان، وي را ترک کرده است. کالبد بشري تا جايي که از روان برخوردار هست، يعني تا جايي که زنده است، تن ناميده مي شود و همين که روان از تن جدا شد، آن تن ديگر جسدي است شايسته افکندن در قعر گور. به همين مناسبت است که فردوسي گفته است؛

همي خواهم از دادگر يک خداي

که چندان بمانم به گيتي به جاي

که اين نامه شهرياران پيش

بپيوندم از خوب گفتار خويش

از آن پس، تن جانور خاک راست

سخنگوي جان معدن پاک راست

يعني تن مرده، ديگر تن نيست، جسدي است که به خاک سپرده مي شود، و جان است که در معدن پاک باقي مي ماند. يا تعريف نفس که بوعلي آن را معادل روان گرفته است. نفس معادل روان نيست، بلکه نام يا نمودار فردانيت زنده يي است که از روان، يعني از نيروي حياتي زنده بودي، برخوردار است. و به همين دليل است که قرآن مجيد مي گويد؛ کل نفس ذائقه الموت

از اين ايرادها که بگذريم، آشکار است که بوعلي جان را معادل روح و جدا از روان مي داند. در بيشتر زبان هاي پيشرفته امروز نيز، همين گونه است؛ در زبان فرانسه جان = esprit است و روان= ‰me يا در زبان انگليسي جان=spirit است، و روان = soul يا در زبان آلماني جان= Geist و روان =Seele است.

برابري جان فارسي با روح در زبان تازي، در زبان جاري گفتار در بين ما فارسي زبانان نيز آشکار است. مي گوييم جان از تن اش به در شد، يا روح از بدنش رفت. يا به نفس مرده مي گوييم جسد بي جان، يا جسد بي روح. يا به هر موجود زنده، يعني به هر نفسي مي گوييم جاندار، يا گاه جانور. پس نخستين جواب به کساني که مي پرسند چرا نگفته ايد پديدارشناسي روح و گفته ايد پديدارشناسي جان، همين پاسخ ساده است که جان و روح در کاربردشان در زبان فارسي فرقي ندارند. تفاوت فقط در اين است که يک واژه، يعني جان، فارسي است و واژه ديگر، يعني روح، تازي. و در جايي که واژه درست و روشني به زبان فارسي وجود دارد، نويسنده فارسي از واژه بيگانه استفاده نمي کند و نبايد بکند.

ولي موضوع بحث ما به همين پاسخ ساده ختم نمي شود. موضوع اين است که جان، چه در فارسي و چه در زبان هاي ديگر، از ديدگاه تحليل پديدارشناختي فلسفي، از معنايي برخوردار است که مشکل بتوان آن معنا را در واژه روح يافت. دليل اش را خواهم گفت. به شعري که از فردوسي آوردم برگرديم. مي گويد؛ از آن پس تن جانور خاک راست/ سخنگوي جان معدن پاک راست. يعني تني که روان آن را ترک گفته است به خاک سپرده مي شود، ولي جان در معدن پاک باقي مي ماند. اينجا دو پرسش پيش مي آيد؛ معدن پاک چيست و جان سخنگو چگونه در معدن پاک باقي مي ماند؟ منظور از معدن پاک البته بهشت نيست، چون اگر بود فردوسي به سادگي مي توانست به جاي واژه تازي معدن، از واژه تازي اديبانه تر جنت، به معناي بهشت، استفاده کند و بگويد؛ سخنگوي جان جنت پاک راست. بنابراين منظور فردوسي از معدن پاک، بهشت يا جنت نبوده. پس چه بوده است؟ پاسخ اين پرسش در پاسخ پرسش دوم داده مي شود. جان سخنگو که فردوسي بر سخنگو بودنش تاکيد دارد، چگونه در معدن پاک باقي مي ماند؟ اين پرسش به گمان من يک جواب بيشتر ندارد؛ با آثار خويش؛ که در مورد خود فردوسي، همانا شاهنامه اوست. پس جان، پديدآورنده آثار است و اين آثار که از مقوله زباني اند، يعني با سخن و زبان بيان مي شوند، يا به قالب سخن و زبان درمي آيند، در معدن پاک باقي مي مانند. معدن پاک از نظر فردوسي، يعني جهان جانانه، يعني جهان معنوي که به زبان فرانسه monde sprituel و به زبان آلماني Die geistige Welt خوانده مي شود يعني جهان علم، فلسفه، هنرها، ادبيات و به طور کلي، جهان کنش ها و شناسايي هاي آدمي، که در قالب زبان از نسلي به نسل ديگر مي رسند، و در وجه عام بشري خويش به صورت جهان معنوي، به قول هگل، در قالب جان مطلق باقي مي مانند.

به همين اعتبار است که فردوسي شاهنامه را با ستايش خداوند جان و خرد آغاز مي کند و اين را برترين حد انديشه مي داند و به همين اعتبار است که مولوي مي گويد؛

جان نباشد جز خبر در آزمون

هر که را افزون خبر جان اش فزون

جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جان هاي مردان خداست

مولوي مي توانست در اين دو بيت از مثنوي، از واژه روح استفاده بکند و في المثل بگويد؛ روح نبود جز خبر در آزمون/ هر که را افزون خبر، روح اش فزون/ روح گرگان و سگان از هم جداست/ متحد ارواح مردان خداست. اما نکرده است و آگاهانه واژه جان را به کار برده است. در همين معناست که حافظ از «جان آگه» ما سخن مي گويد؛ خيال روي تو در هر طريق همره ماست/ نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست. و به ويژه در همين معناست که سعدي مي گويد؛ تن آدمي شريف است به جان آدميت/ نه همين لباس زيباست نشان آدميت. و درست در همين معناست که هگل کتاب پديدارشناسي جان را نوشته است. هگل در اين کتاب نشان مي دهد جان بشري در قالب زندگي اجتماعي چگونه شکل مي گيرد، چگونه از حد يقين ساده حسي درمي آيد و به برآيندهاي غني تر دريافت، فهم و سرانجام به حد شايسته بشري خويش، يعني عقل مي رسد. هگل در همين کتاب تحولات جان بشري را گام به گام و پله به پله همراه با تحولات تاريخي جامعه بشري (که جامعه مورد نظر او، البته جامعه غربي از يونان و روم باستان تا دوران خود اوست) دنبال مي کند و ديناميک شناخت بشري در قالب مفهوم (Begriff ) را مي شناساند. پس به اين نتيجه مي رسيم که جان در پديدارشناسي هگل، يعني امري (Die Sache) شناسا و شناختني، خودآگاه و تکامل يابنده که در قالب جهان معنوي بشر در زندگاني اجتماعي بشري برون ذات (wircklich) است، و اگر چه به حد عاميت مطلق در قالب جان مطلق مي رسد، اما پاياني بر آن متصور نيست. حال ببينيم آيا واژه روح بيانگر اين معنا است يا نيست؟ واژه روح، واژه يي تازي است و در زبان تازي، قرآن مجيد نمونه اعلاي بلاغت است، چندان که مسلمانان يعني پيروان قرآن مجيد، اين کتاب را کتابي آسماني و معجزه پيامبر اسلام مي دانند.

در قرآن مجيد روح به چه معنايي به کار رفته است؟ به گواهي کتاب تفصيل آيات القرآن الحکيم2، واژه روح در قرآن مجيد تنها در دو آيه به کار رفته است؛ يکي در سوره السجده، آيه ¹ که مي گويد؛ ثمï سوٌيه و نفخ فيه من روحه و ديگري در سوره الاسراء، آيه ¸µ که مي فرمايد؛ ويسئلونک î عن الرٌوح، قل الروح من امر ربٌي، و ما اوتيتم من العلم الاٌ قليلا. مي فرمايد موضوع روح امري الاهي است و شما به حقيقت آن پي نمي بريد، زيرا از علم در اين زمينه، جز چيزي اندک به شما داده نشده است. به بيان ديگر، روح از مقوله امور بشري نيست و بشر در مورد روح، علمي ندارد. آيا اين بيان همان چيزي است که هگل در کتاب خود شرح مي دهد يا به کلي ضد آن است؟ هگل در کتابش، جان را امري تکوين يابنده، پيش رونده، شناسا و شناختني مي داند که نمودار کنش و دانش بشري است و حال آنکه واژه روح در قرآن مجيد به ما مي گويد؛ روح، من امرربٌي، و ما اوتيتم من العلم الاٌ قليلاً. با اين تفصيل، چگونه مي توان اين واژه را در مورد Geist در معناي هگلي کلمه به کار برد بي آنکه انديشه هگل مسخ و مخدوش شود؟

فلسفه چنان که هگل، و ديگر فيلسوفان نشان داده اند، قلمرو شناخت دقيق مفاهيم است. اگر در کاربرد مفاهيم در فلسفه، دقت لازم را به کار نبريم، چيزي از جان فلسفي درک نکرده ايم.

يکشنبه 19آوريل 2009= 29فروردين 1388   ساکرامنتو - کاليفرنيا

پي نوشت ها؛------------------------

1- بوعلي سينا، رگ شناسي يا رساله در نبض، با مقدمه و حواشي و تصحيح سيدمحمد مشکوه، سلسله انتشارات انجمن آثار ملي، شماره 11، تهران

2- تفصيل آيات القرآن الحکيم، به اهتمام کيکاووس ملک منصور، چاپ سوم، سازمان کتاب، تهران، 1358
خوانش فارسي هگل

پرداختن به آثار هگل توسط ايرانيان سابقه يي ديرينه دارد اما اغلب اين خوانش ها از سوي کساني صورت گرفته است که سعي داشتند از اين فيلسوف اثرگذار آلماني به عنوان ابزاري براي نيل به مقاصد حزبي خود استفاده کنند. باري اگر بخواهيم با مبنا قرار دادن انقلاب اسلامي به خوانش ايرانيان از هگل پرداخته، يک کتابشناسي کامل و در عين حال موجز ارائه دهيم، با مشکلاتي نظير کمبود منابع جهت رسيدن به اين خواسته مواجه خواهيم بود. از اين حيث ممکن است در اين کتابشناسي کاستي هايي مشاهده شود که پيشاپيش از محققان، نويسندگان و پژوهشگراني که با داشتن آثاري درباره هگل نامي از ايشان در اين کتابشناسي نيامده است و مخاطبان اين کتابشناسي، عذر تقصير مي طلبيم.

---

آزادي و تاريخ «تاملاتي در ديالکتيک هگل»

علي صادقي

ناشر؛ پرسش، 328 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1384 ، 5500 نسخه

---

بررسي انقلاب اسلامي از ديدگاه فلسفه هگل

جواد امام جمعه زاده، شهرام باقري

مهر قائم (عج)، 216 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1382 ، 2000 نسخه

---

پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل

کريم مجتهدي

شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 256 صفحه، وزيري (شوميز)، چاپ اول 1380 ، 1000 نسخه

---

تاملات هگلي؛ درس هايي درباره پديدارشناسي ذهن هگل

رامين جهانبگلو

نشر ني، 110 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول1382 ، 1650 نسخه

---

درباره هگل و فلسفه او؛ مجموعه مقالات

کريم مجتهدي

موسسه انتشارات امير کبير، 164 صفحه، وزيري (شوميز)، چاپ اول 1370 ، 2000 نسخه

---

صيرورت در فلسفه ملاصدرا و هگل

محمدمنصور هاشمي (با مقدمه دکتر کريم مجتهدي)

نشرکوير، 160 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1383 ، 1100 نسخه

---

ضرورت هنر در فلسفه کانت و هگل

معصومه روح الله

انتشارات ياس بنفش، 40 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1383 ، 3000 نسخه

---

از دولت اقتدار تا دولت عقل در فلسفه سياسي مدرن

کمال پولادي

ناشر؛ نشر مرکز، 358 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1380 ، 2000 نسخه

توضيح؛ در اين نوشتار، پيوستگي و سير تکامل نظريه هاي دولت از «توماس هابز» (اراده مطلق) تا «گئورگ ويلهلم فريدريش هگل» اراده عقلاني بررسي و ارزيابي مي شود. پولادي سعي دارد ضمن بررسي سير انديشه از هابز تا هگل، قانونمندي دروني تکامل انديشه مربوط به دولت را کشف و شکل هاي سازماندهي دولت را معرفي کند.

---

منطق از نظرگاه هگل

کريم مجتهدي

پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 348 صفحه، وزيري (شوميز)، چاپ اول1377 ، 2000 نسخه

---

هگل و فلسفه مدرن

علي مرادخاني

انتشارات مهرنيوشا، 320 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1385 ، 1000 نسخه

---

هگل يا مارکس؛ نقدي بر جريان روشنفکري ايران

بيژن عبدالکريمي - محمد رضايي

ناشر؛ نقد فرهنگ، 154 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1384 ، 3000 نسخه

---

هگل و سياست مدرن

رامين جهانبگلو

ناشر؛ نشر هرمس، 116 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ دوم 1379 ، 3000 نسخه

هگل خواني ايرانيان به روايت دکتر کريم مجتهدي
فارسي آموختن به فلسفه

تقريباً تمامي کساني که با دکتر مجتهدي در گروه فلسفه دانشگاه تهران کلاس داشته اند نظم ويژه استاد را وجه مشخصه ايشان مي دانند به طوري که کافي بود دقيقه يي پس از ايشان به جلسه برسي تا به صراحت هرچه تمام تر از کلاس درس ايشان اخراج شوي. نکته ديگر اينکه تقريباً همه دانش آموختگان فلسفه بر تخصص کم نظيرش بر دو فيلسوف بزرگ آلماني يعني کانت و هگل اذعان دارند به طوري که گاه برخي از دانشجويان به طعنه اين استاد منظم گروه فلسفه را فوق متخصص جراحي هگل و کانت مي خواندند. همين اشاره مطايبه آميز خود گواهي است بر تسلط استاد به اين دو متفکر بزرگ فلسفه آلمان که انديشه هر کدام از آنها به قدر يک اقيانوس وسعت و عمق دارد. از اين حيث مي توان مدعي بود دکتر کريم مجتهدي بي شک يکي از قله هاي تفکر فلسفي و آموزش آن در اين جغرافيا به شمار مي آيد. مجتهدي به سال 1309 ش در تبريز متولد شد و تا کلاس دوم ابتدايي در زادگاه خود تحصيل کرد؛ سپس در تهران بقيه دروس ابتدايي را به پايان رساند. آنگاه به دانشگاه سوربن رفت و به تحصيل فلسفه پرداخت. در آن زمان تنها ايراني بود که از عهده امتحان عمومي ورودي پروپتوديک برآمد و در سال هاي بعد به جاي چهار سرتيفيکا لازم به اخذ درجه کارشناسي، هفت سرتيفيکا گرفت؛ گويي دو بار به اخذ اين درجه نائل آمده باشد. دوره کارشناسي ارشد را نيز در همان دانشگاه به پايان رساند. عنوان رساله بررسي تحليل استعلايي کانت تحت راهنمايي استاد معروف پاريس ژان وال بود. بعد از مدت کوتاهي به ايران بازگشت و در دانشسراي عالي آن موقع به تدريس پرداخت و دوباره براي اخذ درجه دکترا به پاريس بازگشت. استاد راهنماي دکتراي او پروفسور گوندياک بود. رساله جنبه فلسفه تطبيقي داشت و با فلسفه هاي شرق مربوط بود. از اين لحاظ بعد از مشورت با پروفسور هانري کربن فيلسوف و شرق شناس فقيد، دو رساله از افضل الدين کاشاني را به زبان فرانسه ترجمه کرد و در يک شرح تفصيلي در ضمن به مقايسه افکار نوافلاطونيان متاخر با سنت هاي اسلامي پرداخت.در سال 1343 موفق به اخذ درجه دکترا شد و به ايران بازگشت. در تهران به پيشنهاد و راهنمايي مرحوم دکتر يحيي مهدوي در دانشگاه تهران گروه فلسفه مشغول تدريس شد و بيش از 35 سال است تا بازنشستگي (بهار 1382) که به همين کار ادامه داده و هنوز هفته يي چند ساعت تدريس مي کند. چند دوره نيز زبان و ادبيات فرانسه را در مقطع کارشناسي ارشد دانشگاه تهران تدريس کرده است.او جمعاً بيش از 40 مقاله به زبان فارسي و فرانسه منتشر کرده است و تعدادي نوشته مشترک نيز با همکاران ديگر خود دارد.او که نه تنها به خاطر کلاس ها بلکه به خاطر کتاب هايش معلم همه اهالي فلسفه در ايران محسوب مي شود، صاحب نظري پرشور در ماجراي مواجهه ما با متفکر اثرگذاري چون هگل نيز به حساب مي آيد.

-جناب دکتر مجتهدي براي آغاز بحث پيرامون موضوع هگل در ايران مي خواستم بر مبناي تخصص حضرتعالي از حيث تاريخ فلسفه در ايران يک تحليل ضمني در اين حوزه ارائه کنيم که اساساً اولين مواجهه با هگل در ايران چه مولفه ها و مشخصه هايي داشته است؟

نام هگل در ايران براي نخستين بار (هرچند به ندرت) از زمان قاجاريه در دوره ناصرالدين شاه برده شد و پس از آن در چند مورد نيز اين نام را مي توان ديد. کنت دوگوبينوي کنسول فرانسوي در يادداشت هاي خود در کتاب اديان و فلسفه ها در آسياي ميانه از ايرانيان جواني ياد مي کند که از او درباره هگل مي پرسند و هگل و اسپينوزا را از جمله فيلسوفاني معرفي مي کند که افکارش تا حدودي به سنت هاي ايراني نزديک است البته من چندان با اين نظر گوبينو موافق نيستم اما به هر حال اين عقيده گوبينوست. او در جايي ديگر از اهميت معرفي دکارت و کتاب «گفتار در روش او» به ايرانيان سخن مي گويد و مي نويسد من ترجيح مي دهم ايرانيان را با دکارت و کتاب «گفتار در روش او» آشنا کنم. به باور گوبينو، دکارت براي ايرانيان تازگي خواهد داشت و اين مي تواند سرآغاز معرفي علوم جديد باشد. از سوي ديگر در مورد پرسشي که شما مطرح کرديد بايد بگويم تا جايي که اطلاع دارم ميرزاآقاخان کرماني بردسيري براي نخستين بار در کتابش از هگل ياد مي کند. البته لازم به توضيح است که بنده خود اين طرح موضوع هگل را به عنوان يک سند تاريخي نديده ام. بنابر مستندات تاريخي، ميرزاآقاخان بردسيري که شيخي مسلک بوده در دوره وليعهدي محمدعلي شاه هنگام مراجعت از استانبول به دليل اينکه شخص خطرناکي براي دستگاه حکومتي محسوب مي شد به همراه شيخ احمد روحي، خبير الملک و احمد روحي در تبريز اعدام مي شود. اين مساله را مي توان در همه کتاب هاي تاريخي ديد. اتهام اصلي وي، اعدام او و ديگر يارانش نيز تحريک ميرزارضاي کرماني براي قتل ناصرالدين شاه عنوان مي شود. ظاهراً ميرزاآقاخان کرماني بردسيري براي نخستين بار در نوشته هايش چند بار به هگل اشاره مي کند اما من متن مکتوب و مستندي در اين باره نديده ام. اما نخستين متن مکتوب و قابل اشاره يي که توانسته به شکلي مستند و دقيق و با بيان نزديک تر به ما هگل را معرفي کند، کتاب «سير حکمت در اروپا» نوشته محمدعلي فروغي است. جلد اول اين کتاب در سال1310 هـ. ش چاپ شده و مجلدات دوم و سوم آن به ترتيب به سال هاي 1318 و 1321 (مقارن ورود متفقين به ايران) انتشار مي يابد. در جلد دوم اين کتاب گزارشي درباره هگل وجود دارد که به بيان امروزي ما نزديک تر است.

-اگر بتوانيم اين مدعا را بپذيريم که اساساً هر کدام از متفکران غرب در ايران جايگاه خاصي داشته و توسط يک طيف فکري، سياسي و اجتماعي معرفي و بر آراي او پافشاري مي شود، در مورد هگل و مواجهه ما با او دچار تناقض هايي جدي خواهيم شد درحالي که مثلاً در مورد هايدگر و حتي نيچه موضع ما مشخص است.

اساساً در ايران بدون اينکه فلسفه هگل به شکل علمي و روشمند تدريس شده و به نحو تخصصي به آن اشاره شود يا حتي به نحوي از انحا سعي در ارزيابي انديشه هاي هگل وجود داشته باشد، مي توان مدعي شد اين متفکر اثرگذار به عنوان ابزار در دست و ذهن فعالان سياسي چپ (از دوره پهلوي اول و بعدها با حزب توده و... ) حضور دارد. به اين معني که در اين ميان کسي نبوده که فلسفه هگل تدريس کند يا کساني باشند که آثار او را مطالعه کرده باشند. ولي در اين متون، که عموماً مبلغ نوعي افکار مارکسيستي سطح پايين هستند، مولف گاه به عنوان مقدمه چيني براي رسيدن به اهداف حزبي خود از هگل نام مي برد و اغلب نيز هگل محملي بر معرفي مارکس بود تا خودش، به اين معني که در اين آثار، تفکر هگل سر بر زمين دارد و پا در هوا، و مارکس کسي معرفي مي شود که توانسته اين پادرهوايي هگلي را با پا بر زمين گذاشتن تفکر خاتمه دهد. از اين حيث مي توانم گفت عموماً در ايران خود هگل هدف مطرح کنندگانش نبوده و به جرات مي توان مدعي شد در هيچ دوره يي در ايران موضوع شناخت متفکر به طور مستقيم و به صورت علمي و آکادميک وجود نداشته است و طبعاً هگل شناسي نيز مانند کانت شناسي و... از اين قاعده مستثني نيست. معمولاً در دانشگاه ها نيز به صورت گذرا و شتابزده به متفکران اشاره مي شود و مهم تر از همه به اين دسته از متفکران جنبه تاريخي داده شده است.

-آيا دليل اصلي اين موضوع ترجمه نشدن آثار هگل نبوده است؟

نمي توان اين را گفت. امروز هم بسياري از آثار او ترجمه نشده است. موضوع و معضل اصلي به باور من توجه نکردن به اهميت موضوع است.

-ظاهراً اولين معرفي جدي هگل با ترجمه کتاب «استيس» توسط مرحوم عنايت صورت مي گيرد.

مي پذيرم. اين کتاب و ترجمه آن توسط حميد عنايت به لحاظ تقدم تاريخي نخستين کتاب قابل اشاره يي است که در آن خود هگل به صورت جدي تري مطرح مي شود و پس از آن نيز عنايت دست به ترجمه هايي ديگر از هگل و درباره هگل مي زند که از جمله آنها مي توان به کتاب عقل در تاريخ اشاره کرد. من ايشان را در دانشگاه شناختم. او حقوق سياسي خوانده بود و در حوزه انديشه سياسي تلاش هاي قابل اشاره يي کرده بود. تصور عنايت اين بود که فيلسوفي چون هگل در آن شرايط بيشتر از بقيه مي توانست ياريگر و روشنگر جامعه فکري ايران باشد.

-ترجمه مرحوم عنايت را چطور ارزيابي مي کنيد؟

عنايت فارسي، عربي و انگليسي را به خوبي مي دانست و به عبارتي شايد بتوان مدعي بود بر اين سه زبان تسلط لازم را داشت. البته با اين تفاسيري که عنوان کردم جاي بسي تعجب است که (با وجودي که همسر عنايت نيز که بانويي انگليسي بود و به او در کار ترجمه کمک مي کرد) متن فارسي شده کتاب «استيس» در برخي موارد يکدست نيست. اما باز هم نمي توان از محسنات ترجمه و قلم شيواي او در مقدمه گذشت. خود بنده از جمله کساني هستم که مقدمه عنايت بر آن کتاب را مي پسندم. طبعاً وقتي شما مقدمه عنايت را مي خوانيد متوجه مي شويد او تمام اهداف خود را بيان مي کند ولي در ترجمه اين کتاب مي بينيم بسياري از قسمت ها لفظ به لفظ به فارسي برگردانده شده و به تعبيري مفهوم نيست البته اين در مورد همه کتاب که نسبتاً قطور هم هستند، صدق نمي کند. ذکر اين نکته نيز به نظرم ضروري است که به اعتقاد بنده با وجود شهرت استيس در ايران (به خاطر ترجمه و انتشار اثر حاضر) نمي توان او را يک هگل شناس دانست و از اين اثر به عنوان يک اثر تخصصي در حوزه هگل شناسي نام برد. کتاب او به يک معنا گزارشي است از انديشه هگل که با بازخواني آثار او همراه است به طوري که ابتدا منطق هگل را گزارش مي دهد سپس به پديدار شناسي و ديگر آثار هگل مي رسد.

-البته زبان استيس در زبان انگليسي تا اندازه يي ساده است.

اما همين اثر پس از ترجمه در برخي موارد کاملاً نامفهوم است البته اين پيش از آنکه به متن «استيس» مربوط باشد به برگردان اثر ارتباط دارد و حتي براي من که با هگل سروکار داشته ام نامفهوم تر از متن اصلي است. «استيس» يک کتاب متداول در مورد هگل نوشته ولي همين کتاب متداول در ايران به گونه يي ترجمه شده که گاه در مواردي غيرقابل استفاده مي نمايد. البته نمي توان از نکات برجسته متن فارسي غافل بود و همان طور که پيشتر هم گفتم مقدمه مترجم بسيار خوب نوشته شده و عنايت توانسته رابطه هگل را با فلاسفه مختلف چه قديمي ها از جمله هراکليتوس، افلاطون و... (که جنبه هاي تاريخي دارد) و چه متفکران متاخرتري چون اسپينوزا و کانت واشکافي کند. علاوه بر شماري از معادل گذاري هاي بجا، سالشمار زندگي هگل را در خود دارد که حتي بنده خودم را از نوشتن مجدد سالشمار زندگي هگل در کتاب هايم بي نياز مي بينم و معتقدم اين کامل ترين سالشمار فارسي زندگي هگل است. اما به هر حال نمي توان از کنار معايب ترجمه عنايت نيز به سادگي گذشت.

-برخي معتقدند مشکل ترجمه در آثار فلسفي ايران به اين دليل است که ما سنت فلسفي نداريم و به همين دليل ساده نيز نمي توانيم زبان فلسفي قابل استنادي در ترجمه داشته باشيم.

اين نظر را قبول ندارم چرا که با مراجعه به تاريخ فلسفه اسلامي به راحتي مي توان با شاهد آوردن مثال هايي اين نظر را باطل کرد و مردود دانست. به باور من سنت فلسفي ما بسيار قوي تر از حد تصور است.

-مقصود من البته اين نبود، به بيان ديگر بايد گفت اساساً به باور بسياري از مترجمان و پژوهشگران فلسفه غرب، ما واژگان و مفاهيم فلسفي کم داريم و به تعبيري در عصر بي واژگي مفاهيم به سر مي بريم.

مي پذيرم. اما فراموش نکنيد که بخش عمده مترجماني که به برگردان آثار فلسفي دست زده اند از اين سنت غافل بودند. به اين معني که گاه هيچ اطلاعي از سنت هاي فلسفي خودمان نداشتند و به تعبيري بر اساس مد روز کار مي کنند. شايد بتوان اين بحث گرايش به تفکر روز را يکي از آسيب هاي جدي ترجمه هاي فلسفي در ايران معاصر دانست.

-يعني واژگان را بايد از سنت فلسفي استخراج مي کردند؟

البته نمي توان به راحتي در اين مورد حکم کرد که مي توان همه مفاهيم فلسفي غرب در زبان فلسفي ما بديل ها و معادل هايي دارد اما تا حدودي مي توان با استناد به همين سنت فلسفي معادل هايي براي برخي مفاهيم فلسفي غرب يافت که بتواند به جاي کلمات خارجي مفهوم متن را به مخاطب منتقل کند. بخش عمده يي از مترجمان فلسفي ما متاسفانه اين وسواس و دقت را نداشتند و مهم تر از همه به مفاهيم و دايره واژگان فلسفي موجود در سنت هاي فلسفي خودمان مجهز نبودند. از سوي ديگر بحث فقط به ترجمه ها مربوط نمي شود. حتي گاه مي بينيم در کتاب هايي هم که به صورت اقتباسي نوشته شده، اقتباس کننده خودش فلسفه را نمي شناسد. اما بايد بگويم به هر حال نمي توان از اهميت عنايت غافل بود؛ از حيث نقش کم نظيرش در معرفي هگل به ايرانيان. ترجمه کتاب فلسفه تاريخ هگل (که عنايت آن را به عقل در تاريخ ترجمه کرده) خود نشان از تلاشي دارد که او در معرفي هگل به ايرانيان داشته و از قضا اين بار متن ترجمه شده تا حد زيادي مفهوم تر به فارسي برگردانده شده است. البته متن اصلي خود کتاب نسبت به ديگر آثار هگل کاربردي تر است و مخاطبان عام بيشتري نيز (هم در ايران و هم در اروپا) داشته و اغلب کساني که مي خواهند شمايي کلي از انديشه هگل داشته باشند آن را مطالعه مي کنند. اين کتاب پس از فوت هگل توسط پسرش کارل و با کمک برخي از شاگردان هگل منتشر شد.

-دليل اصلي سادگي آن نيز به نظر وجه درس گفتاري آن باشد. البته گاه عنوان مي شود دليل اصلي اقبال ايرانيان به اين کتاب فصلي است که به ايران اختصاص دارد.

درست است که فصلي در مورد ايران و اسلام در اين کتاب گنجانده شده اما نمي توان اين فصل را تنها دليل اقبال ايرانيان به اين کتاب دانست زيرا فلسفه تاريخ عين فلسفه هگل است چراکه در انديشه هگل، فلسفه در حرکت تاريخي اش به فلسفه بدل مي شود. در اين کتاب دروس ديگري وجود دارد که هگل آنها را طي مدت 23 ، 24 سال از ينا تا برلين و حتي در هايدلبرگ 9 بار تکرار کرده است. ذکر اين نکته نيز ضروري است که اساساً اين درس گفتارها حاصل تقريرات و دست نوشته هاي شاگردان هگل است که ابتدا برخي از آنها با تلاش يکي از شاگردان نزديک او به نام ميشله (با ميشله فرانسوي اشتباه نشود) يکجا چاپ شد که البته چاپ اول آن چندان رضايت بخش نيست چرا که اصل متن گم شده بود و مشخص نيست متن باقيمانده از اين درس گفتارها متعلق به چه دوره يي است. البته بعدها جزوه هايي از اين درس گفتارها در سن پترزبورگ، برلين و لهستان پيدا شد و اين بار سعي کردند آنها را به شکل بهينه يي منتشر کنند. به خصوص درس گفتارهاي هگل به سال 1817 در هايدلبرگ که خود سه جزوه مجزا است در اين دوره منتشر شد تا از گزند روزگار در امان بماند.

-جناب دکتر مجتهدي شما در مورد ترجمه مرحوم عنايت نظر منتقدانه يي داشتيد. حال مي خواهم نظرتان را نسبت به ترجمه هاي ديگري از آثار هگل مانند برگردان آقاي ايراني طلب از کتاب اصول فلسفه حق يا ترجمه يي که دکتر محمود عباديان از مقدمه کتاب هاي زيبايي شناسي و پديدارشناسي روح ارائه کرده، بپرسم.

اگر بخواهم صادقانه به اين پرسش شما پاسخ دهم جوابي نخواهم داشت چرا که در حقيقت هنوز اين ترجمه ها را به فارسي نخوانده ام و اغلب به متن فرانسه اين کتاب ها مراجعه مي کنم. البته شخصاً آقاي دکتر عباديان را مي شناسم. ايشان نسبتاً به آلماني مسلط هستند اما باز هم مي توانم با مقايسه متن ترجمه شده با متن اصلي و ترجمه فرانسوي اين کتاب بگويم حتي ترجمه ايشان هم از مقدمه کتاب پديدار شناسي روح گاه با کاستي هايي مواجه است و به تعبيري در مواردي ترجمه نامفهوم مي شود. البته شما مي توانيد توجيه کنيد که اين کار آساني نيست و نامفهوم باقي مي ماند. بنده هم تا حدودي با اين نظر شما موافقم اما همين موافقت با اين نظر نيز نمي تواند تخفيفي در مورد نقد ترجمه ايشان بدهد. تجربه به من نشان داده که اين نوع ترجمه ها که ممکن است اصيل هم باشند دوام نمي آورند. در مقابل مي توان از سير حکمت در اروپا نام برد که با وجود گذشت زماني قريب به 90 سال هنوز مورد استفاده قرار مي گيرد. دليل اين اقبال به اعتقاد من مفهوم بودن متن آن است. طبعاً هر اثري که خوانده نشود محکوم به فناست و متاسفانه اين حکم در مورد ترجمه متون فلسفي به شدت صادق است. نمونه بارز اين مدعا کتاب «اصلاح فاهمه» اسپينوزا است که تاکنون چندين بار به فارسي ترجمه شده اما امروز نمي توان به هيچ کدام از اين ترجمه ها استناد کرد. در حالي که ترجمه دکتر محسن جهانگيري از کتاب اخلاق اسپينوزا چند بار تجديد چاپ شده و به نوعي مي توان آن را از جمله ترجمه هاي قابل فهم و استفاده دانست و به ضرس قاطع مي توان گفت اگر امروز استفاده نشود در آينده راهگشاي مخاطباني خواهد بود که به دنبال خوانش آثار اسپينوزا هستند. مهم اين است که چيزي که مورد استفاده قرار مي گيرد ممکن است به نظر عده يي ارزش کار را پايين بياورد.

-در اين بخش مي خواهم به درک و دريافت امروزي خود حضرتعالي از انديشه هگل بپردازم. تا جايي که به ياد دارم در دوره دانشجويي اغلب دانشجويان و حتي برخي از استادان مدعي بودند بحثي در فلسفه هگل وجود ندارد که آقاي دکتر مجتهدي بر آن اشراف نداشته باشد. اما هميشه خود حضرتعالي بر اين نکته تاکيد داشتيد که در فلسفه هگل هميشه نکات جديدي مي توان يافت که تاکنون به آنها پرداخته نشده است. حال با همه اين تفاسير مي خواهم از يافته هاي جديدتان برايمان بگوييد.

پيش از هر حرف و سخني درباره يافته هاي جديدم از انديشه هگل بايد به صراحت و صداقت بر نادرستي اين نظر پافشاري کنم که من هنوز هم در حال مطالعه هستم و طبعاً نمي توانم به آن درجه از اشراف برسم که همه مسائل در مورد هگل را بدانم. چنان که مي دانيد من دانش آموخته دانشگاه سوربن فرانسه هستم؛ دانشگاهي که در همان دوره گفته مي شد در آن بر خلاف کانت به هيچ عنوان به هگل اهميت داده نمي شد، حتي دانشجويان و استادان هم مي پذيرفتند که هگل در آنجا بر عکس کانت که به شکل فوق العاده يي تدريس مي شد مورد توجه نيست. تنها چهره درخشان جدي آن سال ها در تدريس هگل، ژان هيپوليت بود. او نيز درست زماني که ما بايد به درس هگل مي رسيديم از سوربن به تربيت مدرس رفت. من قبلاً به صورت مستمع آزاد بر سر کلاس هاي ايشان حاضر شده بودم اما هيچ گاه دانشجوي مستقيم هيپوليت نبودم. در آن دوره با استادان موجود کار کردم و بعدها به کتاب هاي کوژًو (يک روسي تبار که پس از انقلاب کمونيستي ابتدا به آلمان مهاجرت کرده و بعد به فرانسه آمده بود و از هگل شناسان برجسته آن دوره به شمار مي آمد) رجوع کردم. البته او به دو نسل قبل از من تعلق داشت و طبعاً من ايشان را نديدم. جالب است بدانيد که او کتابي به نام مقدمه براي فهم فلسفه هگل نوشته که به صراحت در مقدمه اش مي نويسد جاي تعجب است در فرانسه يي که اين همه در زمينه فرهنگ پيشرفته است کسي به اهميت فلسفه هگل پي نبرده است. او در آن دوره وظيفه خود دانسته بود که به نوعي در معرفي هگل و اهميت او گام هايي بردارد. بنده نيز مي توانم بگويم تقريباً دارم همان کار را در ايران انجام مي دهم. با اين توضيح مهم و ضروري که بنده هيچ ادعاي خاصي در اين مورد ندارم، فقط فکر کردم و وظيفه خود دانستم که حتي المقدور آستين ها را بالا زده در ايران قدم هاي مثبتي بردارم و منفي بافي را کنار گذاشته و نشان بدهم با افرادي مانند هگل و کانت مي توان به ذهني عميق دست يافت و به عمق مسائل انديشيد. به اين معني که کانت و هگل و حتي دکارت به باور من (در مقام يک معلم فلسفه) وسايل آموزشي هستند. به عقيده من کسي که آثار هگل، کانت و... را (حتي در يک سطح عمومي تر) مي خواند در مقايسه با کسي که آنها را نخوانده، شخص عميق تري است هرچند با او در مواردي موافق نيست و متفکري چون هگل نيز قصد جلب موافقت مخاطبش را ندارد. نتيجه خوانش آثار هگل و کانت آموزش درست انديشيدن است. اينان به مخاطب آثارشان امکانات عديده و افق هايي مي بخشند و مي آموزند که به هيچ چيزي سطحي نينديشند.

-شما به سوال من در مورد يافته هاي جديدتان از انديشه هگل پاسخ نداديد،

هگل به سال 1805 مقاله يي را با عنوان حق طبيعي مي نويسد که اين روزها روي ميز کار و مطالعه من قرار دارد. با خواندن اين مقاله متوجه شدم يکي از بغرنج ترين مسائل فلسفي را مطرح مي کند.

يکي از نکات ديگري که اين روزها در ضمن مطالعه برخي مقالات هگل دريافته ام تفاوت تاويل هگل و هولدرلين است. تفسيري که هولدرلين از اين مفهوم ارائه مي کند به کوتاه سخن تذکار و يادآوري يک امر فراموش شده براي عاشق است و اين يعني تاويلي معطوف به گذشته. در مقابل هگل با تاويل خود اين نوستالژي هولدرليني را به آرماني در آينده بدل مي کند.

-حال سوال اين است که اساساً مواجهه شما با هگل از چه جنسي بوده است و چه شد که به هگل گرايش بيشتري پيدا کرديد؟

طبيعي است؛ من دانش آموخته فلسفه هستم و 12 سال در فرانسه فلسفه خوانده ام و از اين حيث مي توان گفت اين مواجهه غيرمنتظره نبوده و نيست. من در فرانسه يک نوع سطحي انديشي و به قولي انديشه علم زدگي اگوست کنتي ديدم و شايد گرايش من به هگل نوعي عکس العمل بوده باشد. اين انديشه بر اين باور تاکيدي جدي داشت که فلسفه اساساً براي گذشتگان (امري تاريخي) بوده و امروز در عصر علم نمي توان چندان به فلسفه تکيه داشت. البته ذکر اين موضوع را ضروري مي دانم که در همان دوره به کانت حتي بهتر از دانشگاه هاي آلمان توجه مي شد و چنان که مي دانيد موضوع رساله فوق ليسانس من در دانشگاه سوربن، کانت بود. اما در ايران مواجهه و توجه اصلي من از جنس توجه کوژًو بوده هرچند به کانت هم اين توجه را دارم چرا که اساساً در ايران هم اين سطحي انديشي را ديده ام از اين حيث بر اين باورم که دانشجوي ايراني با تعليم ديدن انديشه هگل نه تنها هگلي نمي شود بلکه برعکس يک نوع مصونيتي نيز پيدا مي کند اما حداقل از سطحي انديشي خلاص مي شود.

-يک بحث درباره شما و مواجهه يي که با هگل داشتيد، وجود دارد و آن قرائت هاي مختلفي است که شما از جزء به جزء تفکر هگل در دو حوزه مکتوب و شفاهي در کلاس هاي درس ارائه کرده ايد. از اين حيث با محور قرار دادن قرائت شما از تفکر هگل در حيات فکري حضرتعالي دو دوره وجود دارد؛ نخست باز خواني و بازانديشي در تفکر هگل و تعليم آن به دانشجويان فلسفه و دوره بعدي مطالعه تطبيقي بين هگل و متفکران ايراني- اسلامي. آيا اين تقسيم بندي را قبول داريد، و مهم تر اينکه چرا به بحث مطالعه تطبيقي بين دو جهان کاملاً متفاوت و در مواردي متعارض با هم مي پردازيد.

اساساً دغدغه اصلي من کيستي ما است و به همين دليل تلاش مي کنم تا بومي باقي بمانم و از اينکه ايراني هستم واهمه يي ندارم. در جهان نزديک به يک ميليون دانشجو معلم و پژوهشگر فلسفي وجود دارد که روي هگل متمرکز شده اند. من هم يکي از اين تعداد هستم و سعي دارم به آرمان اصلي خودم پايبند باشم و آن آرمان وطن من است. هگل متفکري در جهان فکري غرب و جغرافيايي به نام آلمان به تفکر پرداخته و فلسفه گفته و من به عنوان يک معلم به اين جغرافيا تعلق دارم و تمام تلاشم اين است که هگل را به شکلي انضمامي و به فارسي معرفي کنم. خود هگل عبارت معروفي دارد که مي گويد؛ «مي خواهم به فلسفه، آلماني ياد بدهم.» من اين جمله هگل را عاريت مي گيرم و قصدم را اين گونه بيان مي کنم که مي خواهم به فلسفه، فارسي ياد بدهم. با وجودي که بسياري از مقالاتم در مجلات تخصصي فلسفه در جهان منتشر شده اين براي من هيچ اهميتي نداشته و ندارد که مثلاً مقاله يي از من در پاريس منتشر شده يا حتي دو سه مقاله درباره کربن به روسي ترجمه شده بلکه امروز به اهميت آموزش فلسفه به فارسي مي انديشم و حداقل در دوره يي که به عنوان يک ايراني در اين جغرافيا زندگي مي کنم به آموزش مباحث و مفاهيم فلسفي در سطح بالايي توجه بيشتري دارم. ادعايي هم ندارم ولي سعي من اين است و به اين دليل هم به مسائل به شکل خوش بينانه يي نگاه مي کنم.

-يک سوال جدي که در مورد متفکران و مدرسان بزرگ فلسفه در ايران نظير حضرتعالي يا دکتر ديناني، دکتر داوري يا حتي دکتر جهانگيري هميشه براي من و ديگر دانشجويان فلسفه مطرح بوده اين است که بعد از اين بزرگان واقعاً چه کساني در مقام شاگرد خواهند توانست حرف جديدي سواي آنچه اينان گفته اند، بزنند؟ آيا اين استادان توانسته اند کساني را در حوزه تخصصي خودشان تربيت کنند که بتوانند راه استاد را دوام بخشيده و حتي از آنها سر باشند؟

من با صداقت مي گويم نمي خواهم درباره موضوعي که مطرح کرديد و مهم تر از همه به نتيجه کارم فکر کنم. براي بنده خود کار و آن همتي که ايجاب مي کند تا به فعاليتي فکري بپردازم، اهميت دارد. به اين معني که کار فکري فعاليتي است که براي من غايتي جز خودش نمي تواند داشته باشد؛ آموختن و آموزاندن تفکر فلسفي، از سوي ديگر با گذر ايام و نشستن غبار پيري شهرت جذابيتي براي کسي مثل من ندارد. از اين حيث مي توانم بگويم همين فعاليت فکري براي من ارزشمند است. من کار خودم و وظيفه ام را به نحو قابل قبولي انجام مي دهم و به همين دليل ساده نيز به چيز ديگري فکر نمي کنم.

-مي خواهم در مورد تحليل امروزتان درباره تفکر هگل و نکاتي که امروز با گذشت سال ها از کنکاش در انديشه هگل و انتشار کتاب ها و مقالات تان درباره اين فيلسوف توانستيد از بازانديشي در تفکر هگل استخراج کنيد، بپرسم.

اجازه دهيد همين جا اعتراف کنم که من تمام آثار هگل را نخوانده ام و به تعبيري هنوز دارم هگل مي خوانم، و وقتي بر مي گردم قسمت هايي را که نخوانده ام يا حتي آنهايي را که خوانده ام، مرور مي کنم و تحليل هاي موجود درباره هگل (به خصوص آنهايي که آلماني ها يا فرانسوي ها با همکاري آلماني ها نوشته اند) را مي خوانم (و در حال حاضر روي دو تا از آنها کار مي کنم)، متوجه مي شوم مي تواند نکات فوق العاده تازه يي براي ما در ايران داشته باشد. در قرن نوزدهم گروهي از دانشمندان مجموعه آثار افلاطون را به يوناني، لاتين و فيچيني (ايتاليايي دوران رنسانس) منتشر کردند. هگل در اين دوره که استاد مسلم بوده بازخواني افلاطون را آغاز مي کند. تحليل هايي که در اين افلاطون خواني ارائه مي کند تا حدود زيادي بر اساس متن فيچيني و سنت نوافلاطوني و ابرغلوس با رساله کتاب العلل و اثولوجيا است؛ آثاري که سنت فکري و فلسفي ما را قوام بخشيده اند. از اين حيث مي توان با کوشش در حوزه مطالعه تطبيقي (البته نه در همه موارد) يک زبان مشترک ميان هگل و برخي فلاسفه خودمان يافت. البته به احتمال قريب به يقين اهداف اين دو طيف فکري با هم متفاوت خواهد بود چراکه هيچ يک از فلاسفه ما اهداف هگل را ندارند اما مي توان با شيوه ها و ابزار بيان نظرشان يکسري اشتراکاتي را رصد کرد. نمونه اين مدعا مفاهيمي نظير «حرکت جوهري» يا تعديل معقولات ارسطو در سهروردي است که مي توان نکات مشترکي ميان آنها و هگل يافت. هرچند اهداف شان اصلاً به هم شبيه نيست اما مي توان ديالوگ و محاوره يي ميان آنها يافت.

-البته تا جايي که به ياد دارم حضرتعالي چندي پيش بر کتابي از محمدمنصور هاشمي تحت عنوان صيرورت در فلسفه ملاصدرا و هگل مقدمه يي نوشتيد که در آن مقدمه به نوعي بر اين نکته تاکيد شده.

بله، در آن کتاب آقاي محمدمنصور هاشمي که يکي از دانشجويان بارز فلسفه است، توانسته وجهي از اين زبان مشترک را به ما بنماياند. در اينجا مي خواهم به سوال پيشين شما نقبي بزنم و آن اينکه ولي اين مساله بعدها (و نه در دوره من) آنقدر اهميت پيدا خواهد کرد که جوان هايي کنجکاو شوند؛ هرچند امروز هم اين علايق ديده مي شود. محض نمونه بايد به کلاس هاي خودم در دانشگاه شريف و رشته فلسفه علم اشاره کنم. در بعضي کلاس ها آنها که علوم خوانده اند گاه عميق تر و بنيادي تر از کساني که فلسفه خوانده اند به اين مسائل (نظير بحث جهان هاي ممکن که با لايبنيتس آغاز مي شود) پرداخته و به آن علاقه مند مي شوند.

-شما در اين گفت وگو نقدهايي بر برخي ترجمه هاي موجود از هگل وارد کرديد. در جاي ديگري از خلاصه سازي برخي کتاب هاي مهم هگل نظير منطق يا پديدار شناسي هگل گفتيد. با طرح اين موضوع سوالي که به ذهن هر مخاطبي متبادر مي شود اين است که چرا خود حضرتعالي به ترجمه هگل نپرداخته ايد؟

به کوتاه سخن بايد بگويم کار من مانند فروغي گزارشگري انديشه هاي فلسفي است. ما در حال حاضر در مرحله آشنايي با امکانات هستيم. بايد از رهگذر تجارب با تفکر هگل آشنا شويم. از سوي ديگر به نظر بنده (البته اين به معناي حکم صادر کردن نيست) بخش عمده يي از ترجمه هاي امروزي به دليل کلمه به کلمه بودن زودگذر و فراموش شدني هستند. طبعاً بايد تجارب ابتدايي انجام شود تا نسل هاي بعدي (که از ما فراتر خواهند بود) بتوانند به شکل بنيادي تري کار تفکر فلسفي و حتي ترجمه فلسفي را پي بگيرند.

-اين نظر حضرتعالي به نظر بسيار خوشبينانه است. به اعتقاد خودتان اين رويکرد، موکول کردن کار به آينده يي نامعلوم نيست؟

به باور من فلسفه يعني اميد، فيلسوفي که بگويد من نااميد شدم هيچ وقت فيلسوف نبوده است چرا که «فيل سوف» اساساً در آينده زندگي مي کند. حتي فيلسوفي که نااميد مي شود هميشه در جست وجوي امکانات است. و به تعبيري صحيح تر فلسفه جست وجوي امکانات ناشناخته است.

کتاب شناسي

دکتر مجتهدي در دوره جواني آثار زيادي به زبان فرانسه نوشته يا از فارسي به آن زبان ترجمه کرده است. قسمت هايي از اين نوشته بيشتر به صورت مقالات يا کتاب چه در فرانسه و چه در ايران به چاپ رسيده است که ما در اينجا فقط به دو نمونه از آنها اشاره مي کنيم.

1-la chute d/ Alamout

2- Afzaladdin Kashani, Philosophe iranien.

در ايران آثار فلسفي و تخصصي ايشان شهرت بيشتري دارد که فهرست مهم ترين آنها را به ترتيب تاريخ چاپ در اينجا مي آوريم؛

- چند بحث کوتاه فلسفي، تهران، ابوريحان 1348

- فلسفه نقادي کانت، چ1 تهران، هما 1363، چ 3 تهران، اميرکبير 1380، چ4 اميرکبير 1385

- سيدجمال الدين اسدآبادي و تفکر جديد، تهران، نشر تاريخ ايران، 1363، چ 2، تهران، نشر تاريخ ايران 1385

- درباره هگل و فلسفه او، تهران، اميرکبير چ1 ، 1370، چ 2 ، 77، چ 3، تهران اميرکبير 1385

- نگاهي به فلسفه هاي جديد و معاصر در جهان غرب، تهران، اميرکبير چ 1 ، 1373، چ 2 ، 1378، چ 3 ، 1385

- پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل، تهران، علمي و فرهنگي، چ1 ، 1371، تهران، علمي و فرهنگي چ 2، 1380، چ3 ، 1383

- فلسفه در قرون وسطي، چ1، اميرکبير، 1375، چ2 اميرکبير 1379، چ 3، تهران اميرکبير 1385

- دونس اسکوتوس و کانت به روايت هايدگر، تهران، سروش، 1376

- منطق از نظرگاه هگل، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1377

- آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب، تهران موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران 1379، چ 2 ، 1384

- مدارس و دانشگاه هاي اسلامي و غربي در قرون وسطي، (کارگروهي)، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1379

- فلسفه و غرب (مجموعه مقالات) تهران، اميرکبير، 1380

- ترجمه مقدمه «کربن» بر «المشاعر ملاصدرا» تهران، خردنامه ملاصدرا، 1381

- فلسفه تاريخ، تهران، انتشارات سروش، 1381، تهران انتشارات سروش 1385

- دکارت و فلسفه او، تهران، انتشارات اميرکبير 1382، چ 2، تهران انتشارات اميرکبير 1385، چ 3 و چ 4 تهران اميرکبير 1378

- فلسفه و تجدد، اميرکبير 1385، چ2، تهران انتشارات اميرکبير 1387

- افکار کانت، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1386

داستايوفسکي، تهران، هرمس 1387

- فلسفه در آلمان- تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1388

- براي اولين بار مجله «فلسفه» را ضميمه مجله دانشکده ادبيات انتشار داد.

روايت دکتر محمود عباديان از پستي و بلندي هادر ترجمه آثار هگل
دشواري ناگزير

محمد ميلاني

در اين سال هاي اخير از هگل ترجمه هايي از سوي مترجمان مختلف به چاپ رسيده است. از اين رو قصد دارم به ترجمه هگل در زبان فارسي بپردازم. قدم اول را با دکتر محمود عباديان آغاز کردم و به بهانه دو ترجمه اخير محمود عباديان مترجم و استاد دانشگاه سراغ ايشان رفتم و سوالاتي را درباره کتاب هاي مقدمه پديدارشناسي و زيبايي شناسي هگل با ايشان در ميان گذاشتم. اما ساحت بحث به مباحث ديگر و حتي افلاطون کشيده شد. آنچه مي خوانيد ماحصل همين گفت وگو است.

---

-کتابي که توسط شما با عنوان مقدمه پديدارشناسي و زيبايي شناسي اثر هگل فيلسوف شهير آلماني ترجمه شده است، اخيراً در يک مجلد جديد (هر دو) روانه بازار کتاب شده است. به عنوان سوال اول مايلم در قالب يک بحث مستقل اما مرتبط با موضوع مورد بحث مان سخن را اين گونه آغاز کنم که در تفکر آلماني و بالاخص دوره هاي جديد اين تفکر فلسفي، گويا مقدمه نويسي توسط فلاسفه بر تاليف هايشان سنت بسيار معمول و قابل تاملي شده، به طوري که همين مقدمه نويسي و مقدمه ها داراي بار فلسفي بسيار عميقي بوده و خود متن اصلي را هم دربر مي گيرند مثل کانت و هگل که مقدمه هايي بسيار تخصصي و طولاني براي کارهايشان مي نوشتند. کتابي هم که شما ترجمه کرده ايد شامل دو مورد از همين مقدمه هاي طولاني و سنگين است که هگل براي دو کتابش نوشته است. به نظر شما چرا فلاسفه آلماني خود را (مثل کانت و هگل) موظف مي دانستند براي تاليف ها و رساله هاي فلسفي خود مقدمه هايي اينچنين طولاني را بنويسند؟


به طور کلي آن چيزي که در هگل ديده مي شود، به خصوص در مورد پيشگفتارهايي که مورد بحث ما است، يعني پيشگفتار بر زيبايي شناسي و پديدارشناسي اين است که هگل در ابتداي امر در 23 ، 24سالگي شروع به نوشتن کرد. سپس يک توقف 9 ، 10ساله را پيش گرفت تا بتواند نظام فلسفي خود را در تناسب با مسائل حاد روزگارش تدوين کند. حاصل اوليه آن «پديدارشناسي روح» شد. او در اين اثر چند مساله اساسي را مورد نظر خود قرار داده است؛ اولين آنها اينکه مقدمه نويسي بر فلسفه، جايگزين مطالعه و درگيري با مسائل آن نيست و در ثاني فلسفه نيز يک رشته تخصصي است و نياز به يادگيري دارد، همان طور که کفشدوز به رغم دانستن اندازه پاي خود، بايد با فن کفاشي آشنا باشد. سوم آنکه فلسفه تاکنون «دوستداري حکمت» دانسته مي شده است، حال آنکه امروز روح زمان و پيشرفت اجتماعي ايجاب مي کند به فلسفه به عنوان علم نگريسته شود، از دلمشغولي صرف فرزانگان و نخبگان يا اليت جامعه درآيد و طرف توجه همه علاقه مندان قرار بگيرد. مي توان فلسفه را نگه داشت و براي آن سبک و سياقي کارآمد برنامه ريزي کرد. نکته مهمي که در پيشگفتار پديدارشناسي مطرح شده اين است که فلسفه به عنوان يک علم، ذاتاً انتقادي است و انتقاد به معناي طرد يک اثر نيست، بلکه توسعه عناصر صحيح و تکرار نکردن نقاط ضعف آن از جانب منتقد يا متفکر بعدي است. ما در تاريخ فلسفه به طور عمده با دو نوع فيلسوف سر و کار داريم؛ يک فيلسوفي که نظام فلسفي خود را مبتني بر برداشت انتقادي از آثار پيشينيان يا همزمان خود مي کند، مثل ارسطو که بنيانگذار اين روش است، و هگل که اگر بتوان گفت آخرين اين روش است. دسته دوم فيلسوفاني همچون دکارت و کانت که در واقع در فلسفه گذشته خود تجديد نظر کرده اند و مبتکر رويکرد و روش جديد در اين موردند. البته اين تقسيم بندي نسبي است. نوآوري هگل بر بستر سنت فلسفي تا زمان خود بنا دارد. پيشگفتار پديدارشناسي هگل کوشيده است روح فلسفي زمان را در 72 بند ارائه کند. اصولاً هگل در تمام نوشته هايش مقدمه يي را تاليف مي کند که آن بيشتر يک اثر مستقل است يعني خطوط کلي امر نه تنها در رابطه با مطالبي که در آن اثر مطرح شده، است بلکه موضوع به طور کلي به صورت فراگير و عام و تاريخي طرف توجه قرار گرفته که شايسته بحث جداگانه خود است.

- با توجه به اشرافي که به تفکر هگل داريد و بالاخص منابعي که براي فارسي زبانان تدوين کرده ايد و همچنين براي جامعه آکادميک ما زمينه يي ايجاد کرده ايد که از اين منابع بهره ببرند، به واقع بايد گفت اين عمل سويه يي از جريان مترجمان و متخصصان تفکر هگل را دربر مي گيرد. سويه هاي ديگر فکري نيز در باب تفکر و آثار وي در جامعه ما وجود دارند که اهتمام و توجه به آثار هگل در راس کار آنها قرار دارد و با گونه هاي فکري ديگري در بسط تفکر و آثار هگل در واقع اين عرصه فکري را جلو مي برند، مثلاً مرحوم حميد عنايت يکي از اين جريان ها و سويه ها بودند. باقر پرهام نيز در يکي از اين سويه ها جاي دارد. سويه يي ديگر زيبا جبلي است که چند جلد از آثار هگل را در اين چند سال اخير ترجمه کرده است. سوالم را در اينجا به دو شق تقسيم مي کنم. واقعاً بعضي از فلاسفه هستند که ترجمه آنها سخت است، هگل چنين فردي است. شايد برخي محققان و مترجمان در تفکر هگلي ترجمه هايشان آنقدر فني و کاربردي نباشد که يک تنه سراغ هگل بروند و از سوي ديگر اگر بخواهيم نامي از کسي ببريم، شما ترجمه هايي را که به زبان فارسي از آثار هگل مي شود چگونه ارزيابي مي کنيد، آيا ترجمه هايي هستند که براي شناخت هگل بتوانيم به آنها متکي باشيم يا نه؟

شما خودتان با مرحوم حميد عنايت شروع کرديد. ايشان در ترجمه آثار هگل به زبان فارسي پيشگام بوده اند و کارشان جاي ايراد ندارد، به خصوص در مورد کتاب عقل در تاريخ. ناگفته نماند ايشان کتاب فلسفه هگل استيتس را هم از انگليسي ترجمه کرده است. کتاب هگل استيتس در واقع منطق کوچک هگل است که ترجمه آن مستلزم رسوخ به عمق و کنه تفکر هگل است. در اين باب نيز هيچ ايراد يا خرده يي به اين ترجمه ها نمي توان گرفت. حميد عنايت در واقع آغازگر راهي بوده است که برخي آثار مهم هگل را براي خواننده فارسي زبان دسترس پذير کرده است. وي قصد داشت پديدارشناسي را هم ترجمه کند که زندگاني مجالي به ايشان نداد. از اين رو بايد عرض کنم او آغازگر راهي بود که با وجود گفته هگل که هر آغازي دشوار و بي نقص نيست، کار وي بالنسبه پخته و بري از ايراد است، يعني پايه يي براي ترجمه هگل گذاشته، راه و چاه را براي کساني که مي خواهند ترجمه هگل را ادامه دهند، نشان داده است. وقتي ملاحظات و عمق تسلط نسبي ايشان را بر هگل در نظر داشته باشيد، آنگاه معيار خوبي براي سنجش ترجمه هاي آثار هگل در دوران پس از ايشان داريم. در مورد اشاره يي که به آقاي پرهام داشتيد، بايد گفت ايشان صاحب تجربه در ترجمه آثار هگل نيز هستند، البته از زبان فرانسه. رويکرد فرانسوي بيشتر مورد توجه شان بوده است. اولين کار ايشان ترجمه اثر روژه گارودي است که به نظر مي رسد کمي فشرده اثر معروف روژه گارودي «خدا مرده است» باشد. اخيراً پيشگفتاري را نيز برگردانده اند که من نيز سال ها پيش ترجمه کرده ام. ترجمه ايشان پرداخت نسبتاً رواني است که به بازار کتاب عرضه شده است. اين اثر از نظر تخصصي ايرادي ندارد، منتها اگر اشتباه نکنم به دور از سنت نيمه اگزيستانسيالي هگل نيست که اين هم نمي تواند ايراد باشد. دوم رويکرد و تفاوتي است که بين انتقال مفاهيم به آلماني از فرانسه و از فرانسه به فارسي وجود دارد که در امر ترجمه رخ مي دهد. آقاي پرهام آثاري از مارکس را نيز ترجمه کرده اند و در اين راه با مشکلات بسيار جدي نيز مواجه شده بودند که خارج از مبحث اين سطور است. در هر حال ترجمه از زبان هاي دوم داراي مسائل خاص خود است.

اما در مورد خانم جبلي بايد بگويم اولاً شهامت ايشان قابل تقدير است که خانمي (البته منظور جنسيت نيست) که در رشته فلسفه تحصيل نکرده بلکه در يکي از رشته هاي فني آلماني درس خوانده اين شهامت را به خرج داده که به دنبال ترجمه پديدارشناسي برود، آن هم به زباني مانند زبان فارسي که از نظر ادبي صدها و هزارها عبارت زيباي ادبي و فلسفي دارد و اين خود در برگردان الفاظ، مترجم را با مشکل مواجه مي کند. ترجمه هاي ايشان در فلسفه با مشکل روبه رو است. وي سعي کرده زباني را انتخاب کند که روان تر و ساده تر از زبان هگل باشد. اين کار از دقت ترجمه کاسته است منتها ما به عنوان دانشجوي درس هاي هگل ناگزيريم دقت و سنديت ترجمه را در نظر بگيريم و به دانشجويان گوشزد کنيم. از زماني که ترجمه هاي ايشان به بازار آمده، چندين بار از دانشجويان خواسته ام متون اصلي هگل را با ترجمه هاي انجام شده مقايسه کنند تا آنها خود متوجه مناسبت ترجمه با متن بشوند که ترجمه تا چه اندازه يي به آلماني نزديک است. متاسفانه نتيجه اين شده که متن با تمامي رواني و اغماضي که دارد چندان ارزش اسنادي ندارد. اجازه بدهيد مثالي بزنم. شما در ابتداي ديدارمان و صحبت هاي مقدماتي که داشتيم مرا به ياد مرحوم دکتر لطفي انداختيد. استاد لطفي آثار افلاطون را ترجمه کرده اند. ايشان در واقع متافيزيک ارسطو را هم ترجمه کرده اند. براي مقايسه متافيزيک ارسطو مثالي را از دکتر شرف الدين خراساني استاد بزرگ دانشگاه شهيد بهشتي بزنم که ايشان هم متافيزيک ارسطو را ترجمه کرده بودند که دقيق و بدون کوچک ترين اشکالي است. ولي وقتي ترجمه بسيار روان و فراگير آقاي لطفي را ملاحظه و با اين ترجمه برابر مي کنيد به بسياري ظرافت هاي معنايي در نظر نگرفته برمي خوريد که آنها فداي زبان روان و ساده شده ترجمه مرحوم دکتر لطفي شده است. اين امر در مورد خانم جبلي بيشتر از آقاي لطفي صادق است که در پديدارشناسي به چشم مي خورد. ترجمه ايشان در اساس از انگليسي ترجمه شده است تا زبان آلماني. البته نمي توان به ترجمه يا کمک از زبان ايراد اساسي گرفت ولي همان طور که اشاره شد از مستند بودن ترجمه مي کاهد. در مورد خانم جبلي البته اشکالات موجود در ترجمه پديدارشناسي ايشان کمتر از ترجمه زيباشناسي شان است. ما در کلاس هاي دوره دکترا از مجموع زيباشناسي چهارجلدي که سه جلد آن را کار مي کنيم به تدريج متوجه مي شويم (و شده ايم) ايشان از بعضي قسمت ها يا بندها پريده و متوجه نشده است. براي اين مدعا ما دقيقاً سند داريم و انکارشدني نيست. البته بايد بگويم خانم جبلي به طور دائم در حال کار است و اين ارزش خود را دارد. جلد اول تاريخ فلسفه را که ايشان منتشر کرد، مقدمه خيلي مشهور هگل را که در آغاز کار استادي فلسفه در دانشگاه برلين ايراد کرده و در آغاز جلد اول تاريخ فلسفه هگل نيز آمده خانم جبلي نيز آورده اند. اما مقدمه را دستکاري کرده، تکه هايي از آن را زده و يکي دو تا هم به آن اضافه کرده اند. من اين مورد را به آقاي قلي پور در روزنامه کارگزاران دادم که در اختيار جمع قرار دهد. عنواني که من براي آن مطلب نوشته بودم «ترجمه جلد اول تاريخ فلسفه هگل با دستکاري خانم دکتر زيبا جبلي» بود. البته آقاي قلي پور تيتر تغييرداده را اصلاح کردند. اما به هر حال اشکالاتي را که هر ترجمه اول در يک زبان مثل زبان فارسي به همراه دارد، نمي توان انکار کرد. از اين لحاظ نمي توان به خانم جبلي ايراد خاصي گرفت. تنها مشکلي که اين گونه ترجمه ها دارند اين است که بارها بايد مثلاً پديدارشناسي به فارسي ترجمه شود تا اشکالات رفته رفته کمتر شوند همان طور که پديدارشناسي بارها به زبان انگليسي ترجمه و تصحيح شده تا به دقت امروز رسيده است. مسلماً همين اصل در مورد ترجمه هاي خود من هم صادق است. اين امر باعث شده آنها را در هر چاپ دوباره بازبيني و سعي کنم خشکي زبان هگل را فداي زيبانويسي نکنم، ضمن آنکه فاقد اين هنر هستم. پديدارشناسي را که در دست انتشار دارم صرفاً به عنوان قدم دوم در راه ترجمه مي دانم که گام هاي بعدي ديگران از نادقتي هاي موجود در آن خواهد کاست؛ قدم هاي بعدي که ديگران برمي دارند. جا دارد اشکالات و محسنات ترجمه هاي خانم جبلي در يک جمعي که به مطالعه اين آثار پرداخته اند با تبادل نظر و آرا به طوري که حقيقت کارهاي ترجماني خانم جبلي در آن جلسه روشن شود، بررسي و ارزشيابي شود نه صرفاً با گفته شخص من به تنهايي.

-سوال بعدي من از شما در باب مفهوم واژه Geist (گايست) است. اين واژه در جايي به معناي روح، mind يا روح و ذهن ترجمه شده است. پرهام آن را به جان هم ترجمه کرده درست مثل کلمه دازاين در آثار هايدگر. اين واژه هم داراي معاني متعددي است. من در واقع سوالم از شما اين است که چه مفهومي براي واژه Geist در نظر مي گيريد و اگر اين واژه به ذهن يا جان ترجمه شود آيا رديف واژگاني متناسب و قابل قبولي است يا خير؟

خدمت تان عرض کنم انگليسي ها دو ترجمه دارند؛ يکي mind و ديگري spirit. مورد اخير را در فرانسوي هم ترجمه مي کنند. اين دو شق را در زبان هاي اروپايي داريم و سوم اينکه در زبان هاي اروپايي تا زماني که خودم در آنجا ديدم، Geist را همين طور به کار مي بردند چون آن را قابل ترجمه دقيق نمي دانستند و اغلب در پرانتز مي گذاشتند. حتي دازاين را داخل پرانتز مي گذاشتند، با اينکه دازاين در نوشته قبل از هگل و به طور مشخص به معناي نوعي وجود به کار مي رود، با وجود اين معناي هايدگري چيز ديگري است. در نتيجه يک اشکالي که من به مترجمان و معني کنندگان اين گونه مفاهيم دارم اين است که آنها در واقعsul- sprit- mind را معادل و هم معنا يا اينهماني (هم معني و همسوي هم) به کار مي برند منتها مساله اين است که Geist آنچنان که هگل به کار مي برد با توجه به نوس يا لوگوس تاريخي (آناکساگوراسي يا هراکليتوسي) و روح در آيين مسيحيت است. هگل اغلب مايه هاي کليدي خود را از تاريخ و آثار فيلسوفان پيشين و زمان خود مي گيرد. مي توان از اين منظر هگل را به زنبورعسل تشبيه کرد. اگر شما آثار فلسفي را مثل گل هاي مختلف تلقي کنيد، او سعي کرده از آنها براي نظام مفاهيم و مقوله هاي خود تغذيه کند. اگر ما از نوس در تفکر آناکساگوراس شروع کنيم، هراکليتوس با روح در دين مسيح و Pneuma يوناني به معناي دم و روح به معناي آن شناختي است که انسان نسبت به امري يا به کل يک واقعيت يا کل هستي پي مي برد يا کسب مي کند. اين مفهوم با مفهوم روان و ذهن فرق دارد. درست است که ذهن همه چيز را دربر مي گيرد حتي دانش را ولي تنها دانش يا بينش يا دانندگي نيست. خيلي چيزهاي تصادفي، احساسي و نادقيق و خرافي و... را نيز دربر مي گيرد. گرچه آقاي باقر پرهام مدتي به ذهن ترجمه مي کرد ولي در واقع بعداً به اشکالش پي برد. آقاي دکتر داوري Geist را روان مي دانند، و روان همان طور که عرض کردم در اول شاهنامه هم آمده؛ به نام خداوند جان و خرد. جان يعني آن نيرويي که اندام يک موجود زنده را به تحرک وامي دارد، من را زنده نگه مي دارد. اين با روح به معناي اينکه توام و يک نوع ارتباط و شناختي دارد ولي اختلاف کيفي نيز دارد، اينهماني ندارد. مثلاً براي مفهوم Geist نمي توانيم از مفهوم اوستايي کهن مينو استفاده کنيم چراکه مينو اسم دختر يا پفک نمکي و شکلات شده و ارزش فلسفي متافيزيکي خود را در محاوره روزمره از دست داده است.

-هگل بين مفهوم روح و ذهن تفاوت قائل است مثلاً هگل در مفهوم روح، اهميت مادي برايش مهم است و ذهن را روح مي نامد يا اينکه روح معنويت است. معرفت جنبه هاي بالقوه جهان را دربر مي گيرد، حالا با توجه به اين طريق در تفکر هگل آيا روح جوهري متفاوت از ذهن دارد يا به صورت عينيت يافته همان است؟ در واقع مفهوم روح و ذهن در تفکر هگل با توجه به استنادي که در کتاب است، بسيار مهم است. آيا در تلقي شما بين روح و ذهن در تفکر هگل تفاوتي اساسي وجود دارد؟

اگر اجازه دهيد اين طور شروع کنم که هگل از وحدت ذهن و عين صحبت مي کند. ذهن يعني عامل شناسا. وقتي يک شيء موضوع عامل شناسا قرار مي گيرد، تازه صفت عيني خاص مي گيرد. همان طور که مي دانيد هر چيزي در عالم به طور کلي «چيز» است، ولي وقتي مورد مداقه شما يا موضوع تحقيق شما قرار مي گيرد، از چيز بودن خارج و تبديل به عين (براي شما) مي شود. در برابر ذهن، وحدت ذهن و عين هگل پافشاري در اين است که چيزهاي عالم هستي را بايد در رابطه با عنصر ذهن يا اينکه عامل آگاه يا عامل شناسا در نظر گرفت. نکته دوم سوبژکتيويته، ذهنيت است و آن يعني عامل کننده است و با Geist فرق مي کند. Geist حاصل شناخت کلي و کليت چيزهاست. شناخت و تسلط يا اينکه ارتباطي است که سوبژکتيويته يا عامل آگاه با دنياي بيرون خود، با دنياي خود، با طبيعت و با عالم فکري خود کسب مي کند. آن طور که هگل مطرح مي کند Geist گاهي با عقل (حتي خودآگاهي) معادل مي شود بي آنکه اينهماني شود. البته عقل به معناي آناکساگوراسي و هراکليتوسي نه به معناي کلام اسلامي.

وقتي هگل معتقد است انسان از اين رو پديده هاي عالم هستي را مي شناسد که آنها هم به نحوي عنصر عقلانيت و ساختاري دارند که مبناي منطقي دارد، به اين معنا انسان مي تواند با پديده ها ارتباط برقرار کند. نسبت به آنها بيگانه نيست و اشيا نيز نسبت به انسان بيگانه نيستند. آن وقت تفاوت بين ذهن و Geist هگل را مي بينيم. به هر حال آن شناختي که انسان از عالم خارج کسب مي کند اين يعني محتواي ذهن انسان، يعني ذهن انسان آن را دارد ولي مساوي با ذهن نيست. ذهن حاوي خيلي چيزهاي ديگر است که خارج از ضوابط Geist است.

-البته اگر تفکر هگل را از ساحت ايده آليستي در نظر بگيريم به قول همان تعبير هگل که هر فلسفه يي ايده آليستي است، به اين قول رهنمون مي شويم.

البته و نکته يي که خدمت تان عرض کنم حکمي که اولين بار آناکساگوراس يا هراکليتوس در باب نوس (لوگوس)کرده اند، براي مفهوم کلمه روح هگل بسيار مهم است. شما مي دانيد اين واکنش به آن نظري است که در واقع پديده هاي سيال يا متغير يا متنوع عالم را نمي شود شناخت که از نظر افلاطون هم اين است. به دليل اينکه براي اينها نمي توان اثباتي قائل شد و حکم آناکساگوراس مبتني بر اين است. براي اينها يک اصلي قائل و ناظر بر آنها است که آنها را در يک نوع تعامل و ارتباط قرار مي دهد و آن چيزي است که هگل آن را نوس مي نامد و در ترجمه هايش گاهي آن را به عنوان Geist و عقل به کار مي برد.

-مساله بعدي بنده درباره زيبايي شناسي هگل است. رگه هايي از تفکر و استنباط ها و اعتقادات کانت در باب مفاهيم زيبايي شناسي به نوعي در امر اخلاقي و امر والاي کانت تاثير گذاشته است. به نوعي احساس مي کنم اين رگه ها در تفکر زيبايي شناسي هگل نيز تاثير گذاشته. حالا اين سوال را از حضورتان مي کنم که آيا اين صحت دارد که هگل در مفهوم زيبايي شناسي اش از کانت الهام گرفته است يا خير؟

شکي نيست. اما مهم تر از همه واکنش به اثر کانت است، واکنش هم نبايد منفي باشد يعني نقد سوم کانت به هگل اجازه داده آنچه را که به زعم خودش درست يا نادرست است، اصلاح کند. يا اصلي را به کار برد که در يکي از بندهاي پديدارشناسي آمده که وقتي انسان يک اثري را نقد مي کند جنبه هاي مثبت آن را مي گيرد و جنبه هاي ضعف آن را خود تکرار نمي کند يعني آن را زمينه سرکوب يا طرد اثر قرار نمي دهد. اين رفتاري است که هگل در مورد تئوري شناخت کانت هم انجام داده است. منتها بين نقد سوم و استتيک هگل اين تفاوت است که هگل بر زيبايي اجتماعي انساني تکيه عمده مي کند و اعتقاد دارد اين مستقل تر، قانونمند و فرآورده روح انسان است، به دليل اينکه از ذهن آدمي تراويده است، البته بنا بر اساس ايده آليسمي که هگل خود پايبند آن است. کار بزرگي که کانت کرده آن است که کانت استتيک را کاملاً از عالم فلسفه جدا کرد و به آن ماهيت يک امر و پديده نسبي يعني امري که مي شود سراغش را در عالم طبيعت گرفت، داد. هگل در امر والا جنبه اخلاقي کانت را کنار گذاشته ولي والابودگي اش را پذيرفته. در واقع اگر نقد سوم کانت نمي بود، فلسفه هنر هگل صورت ديگري به خود مي گرفت.

-به عنوان سوال آخر، پس از ترجمه هايي که مرحوم لطفي از فلسفه کلاسيک يونان و ارسطو يعني سماع طبيعي، اخلاق نيکوماخوس و مابعدالطبيعه ارائه دادند، محققان ايراني که تحقيق در باب تفکر يونان سرلوحه کارشان بود اين گونه تلقي مي کردند که با زحمتي که مرحوم لطفي کشيدند به گونه يي فارسي زبان و دانشجوي فلسفه توسط ترجمه هاي دکتر لطفي از منابع کلاسيک فلسفه يونان، بي نياز شده است. آيا با عنايت به اين عقيده که بر سر ترجمه هاي هگل هنوز خيلي کار داريم و خيلي در زبان فارسي بايد در باب آن کار شود، آيا ما در زبان فارسي پتانسيل هايي داريم که بتوانيم مدعي شويم پس از چند سال، ديگر به معناي خاص فلسفه (يعني اگر ارج و اعتبار ترجمه ها را هم در نظر بگيريم) زبان فارسي از مجموعه کارهاي هگل يا آثار و منابع اين فيلسوف تا حدودي بي نياز شده يا خير؟

اين بي نيازي را به سختي مي توانم قبول کنم. مي توان گفت ده ها سال وقت نياز است تا آنچه را شما به آن اشاره داريد، بتوان محقق کرد. زبان فارسي از تمام امکانات خود استفاده نکرده و نمي کند. نه تنها امکانات موجود و بي واسطه خود زبان فارسي، بلکه فرضاً امکاناتي که در زبان تاجيکي و افغاني به عنوان زبان هاي ايراني به کار مي رود، به جد استفاده نمي کنيم و به کار نمي بنديم. پيشوند ها و پسوندها و امکانات ديگر زبان پهلوي را کمتر به کار گرفته ايم. احسان طبري کتابي نوشته بود تحت عنوان «سرچشمه ايدئولوژيک ها» که درباره متفکران ايراني از جمله ناصرخسرو اصطلاح ها و ابداع هاي زيبا و کاربردي دارد. در اين کتاب نوآوري هاي چندي به چشم مي خورد که ديگر دنبال نشد و ما هيچ وقت بي نياز از اين نوگويي ها نخواهيم بود. دانشجوي فلسفه بايد لااقل کمي زبان شناسي بداند و به چند زبان اروپايي آنقدر آشنا باشد که وقتي نقل قول مي کند، بتواند اصل را نيز بشناسد و آن را نقل کند. اين امر به غناي زبان فارسي غيرمستقيم کمک مي کند. در نتيجه ما هيچ وقت از ترجمه بي نياز نخواهيم بود. در زمينه فلسفه زبان فارسي هنوز کمبودهاي مهمي وجود دارد اما اگر جسارت تلقي نشود، در مورد مرحوم دکتر لطفي که اشاره کرديد، و براي رفع سوءتفاهم نکته يي که مي خواهم بگويم اين است که بنده وقتي ترجمه هاي دکتر لطفي را با شلايرماخر مقايسه مي کنم، اشکال استنادي دارد آن هم سر چيزهاي پيش پا افتاده مثلاً ايشان زئوس را خداوند ترجمه مي کنند در صورتي که زئوس خداوند نيست. زئوس، زئوس است. گاهي خداي اديان وحداني را جايگزين جمع خدايان يوناني مي کند. سقراط اغلب به جمع خدايان اعتقاد دارد. ايشان در ترجمه هايشان ظرافت هايي را رعايت نکردند که بايد بيشتر موضوع بررسي يک جمع صلاحيت دارتر از بنده در زبان يوناني شود. از اين ايرادات شايع که بگذريم ايشان در ترجمه هاي خود به خوبي توانسته اند زبان شاعرانه افلاطون را به زبان فارسي سليس بازگردانند.

کتاب شناسي ترجمه هاي فارسي از آثار هگل پژوهي
(کشف ذهن)؛ گوته، کانت و هگل

والترآرنولد کافمن /ترجمه؛ ابوتراب سهراب، فريدالدين رادمهر

نشر چشمه، 386 صفحه، جلد اول، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1385 ، 1500 نسخه

---

آشنايي با هگل

پل استراترن / ترجمه؛ مسعود عليا

نشر مرکز، 80 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1379 ، 3000 نسخه

---

از هگل تا نيچه؛ انقلاب در انديشه سده نوزدهم

کارل لوويت، با مقدمه هانس گئورگ گادامر / ترجمه؛ حسن مرتضوي

ناشر؛ نيکا، 608 صفحه، وزيري (شوميز)، چاپ اول 1387، 2000 نسخه

---

پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل

ژان هيپوليت / ترجمه؛ کريم مجتهدي

ناشر؛ شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 256 صفحه، چاپ اول 1371 ، 3000 نسخه

---

جامعه شناسي انتقادي؛ متن هايي از هگل، مارکس، لوکاچ، ديلتاي، گادامر، لورنتزز، تيلور، ريکور، هورکهايمر، پولاک، آدورنو، بنيامين، مارکوزه و...

ويراستار؛ پل کانرتون / ترجمه؛ حسن چاوشيان

نشر اختران، 584 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1384، 2200 نسخه

---

خداوندان انديشه سياسي؛ از هگل تا ديوئي(جلد سوم)

لين لنکستر / ترجمه؛ علي رامين

ناشر؛ شرکت انتشارات اميرکبير، 590 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ دوم 1380 ، 1500 نسخه

---

درآمدي بر هگل؛ نگاهي به زندگي، آثار و فلسفه هگل

ژاک دونت / ترجمه؛ محمدجعفر پوينده

ناشر؛ فکر روز، 172 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1377 ، 2200 نسخه

توضيح؛ (نشر چشمه همين کتاب را با ترجمه مرحوم پوينده بعدها در سال 1381 با طرح جلد و ويرايشي جديد و در حجمي146 صفحه يي در قطع رقعي (گالينگور) منتشر کرد.)

---

درباره مساله يهود و گامي در نقد فلسفه حق هگل؛ مقدمه

کارل مارکس / ترجمه؛ مرتضي محيط

ناشر؛ نشر اختران، 104 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1381 ، 3000 نسخه

---

سنت روشنفکري در غرب از لئوناردو تا هگل

جيکوب برونوفسکي، بروس مزليش / ترجمه؛ لي لا سازگار

ناشر؛ آگه، 720 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1379 ، 1100 نسخه

---

شرح و نقدي بر فلسفه اجتماعي و سياسي هگل

جان پلامناتس / ترجمه؛ دکتر حسين بشيريه

ناشر؛ نشر ني، 244 صفحه، رقعي، چاپ اول1367

---

فرهنگ فلسفي هگل

مايکل اينوود / ترجمه؛ حسن مرتضوي

ناشر؛ نشر نيکا، 720 صفحه، رقعي (شوميز)- چاپ اول 1388 ، 2000 نسخه

---

فلسفه تاريخ هگل

بن کيمپل/ ترجمه؛ عبدالعلي دستغيب

ناشر؛ بديع، 171 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1374 ، 3000 نسخه

---

فلسفه هگل

والترترنس استيس / ترجمه؛ حميد عنايت

ناشر؛ شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، جلد اول 448 صفحه، جلد دوم 875 صفحه، بي تا، رقعي (شوميز)

---

فلسفه هگل

لئو راوچ / ترجمه؛ عبدالعلي دستغيب

ناشر؛ نشر پرسش، 216 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1382 ، 5500 نسخه

---

فلسفه و انقلاب از هگل تا سارتر و از مارکس تا مائو

رايا دونايفسکايا / ترجمه؛ حسن مرتضوي، فريدا آفاري

ناشر؛ خجسته، 424 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1383 ، 2000 نسخه

---

گفتارهايي درباره فلسفه هگل

جان ن. فيندلي، جان و. بربيج / ترجمه؛ حسن مرتضوي

ناشر؛ نشر چشمه، 360 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1387 ، 1200 نسخه

---

مقدمه بر فلسفه تاريخ هگل

ژان هيپوليت / ترجمه؛ باقر پرهام

ناشر؛ موسسه انتشارات آگاه، 160 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1387 ، 2200 نسخه

---

ناخشنودي آگاهي در فلسفه هگل

ژان آندره وال / ترجمه؛ باقر پرهام

ناشر؛ آگاه، 360 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1387 ، 2200 نسخه

---

هگل

پيتر سينگر/ ترجمه؛ عزت الله فولادوند

ناشر؛ طرح نو، 180 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1379 ، 5000 نسخه

---

هگل (درباره فلسفه)

ريموند پلنت / ترجمه؛ علي اکبر معصوم بيگي

ناشر؛ آگه، 80 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1383 ، 2200 نسخه

---

هگل؛ قدم اول

لويد اسپنسر / ترجمه؛ فاطمه مينايي

ناشر؛ شيرازه، 174 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1379 ، 2200 نسخه

---

هگل جوان؛ پژوهشي در رابطه ديالکتيک و اقتصاد

گئورگ لوکاچ / ترجمه؛ محسن حکيمي

ناشر؛ نشر مرکز، 718 صفحه، وزيري (گالينگور)، چاپ دوم 1382، 800 نسخه

---

هگل جوان؛ در تکاپوي کشف ديالکتيک نظري

ميلان زنوي / ترجمه؛ محمود عباديان

ناشر؛ موسسه نشر آگه، 160 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1382، 2200 نسخه

---

هگل و انديشه فلسفي در روسيه 1917- 1830

پونژور، گي پلانتي / ترجمه؛ محمدجعفر پوينده

ناشر؛ نشر ني، 408 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1379 ، 2200 نسخه

---

هگل و جامعه مدرن

چارلز تيلور / ترجمه؛ منوچهر حقيقي راد

ناشر؛ نشر مرکز، 328 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ دوم 1382، 1000 نسخه

هگل و جامعه مدرن

---

هگل و فلسفه تاريخ

جوزف مک کارني / ترجمه؛ علي اکبر معصوم بيگي

ناشر؛ آگه، 336 صفحه، رقعي (شوميز)، چاپ اول 1384 ، 1100 نسخه
در پديدارشناسي روح هگل
ديالکتيک خواجه - بنده
محمدرضا قرباني

هگل پديدارشناسي روح را در سال 1807 در شهر ينا به چاپ رساند. اين کتاب بي شک يکي از بزرگ ترين کتاب هاي هگل است، که محصول دوران پختگي انديشه اوست. نيت هگل در نوشتن اين اثر بزرگ، همان طور که در «درآمد» آن مي گويد، رساندن فلسفه به مرتبه علم است. به رغم آنکه او در درآمد خود به نقد فلسفه هاي پيش از خود مي پردازد، اما با اين حال، کوشش او در جهت آن بوده است تا تمامي انديشه هاي فلسفي را در فلسفه خود يگانه کند. از اين رو انديشه هاي گوناگون فلسفي در تاريخ فلسفه، مکمل يکديگر هستند و مراحل پيشرفت روح را گزارش مي دهند. پديدارشناسي روح، گزارشي از اين مراحل و بررسي چگونگي ارتباط ديالکتيکي ميان آنها است. اين کتاب از بخش هايي تشکيل شده است. در بخش نخست کتاب، هگل از مراحل تکامل روح و قطع نظر از رابطه آن با جامعه سخن مي گويد، در حالي که بخش بعدي کتاب موقعيت انسان را در نسبت با جامعه و تاريخ نشان مي دهد.

به طور کلي، فلسفه هگل را بايد تلاشي براي تبيين و تحقق «خودآگاهي» انسان دانست. پرسش از خودآگاهي، اگرچه در طول تاريخ فلسفه مورد توجه انديشمندان به ويژه دکارت و کانت قرار گرفته است، با اين حال، اين مفهوم نخستين بار از طريق فلسفه هگل به اعتبار حقيقي خود دست يافت. اگر ارسطو انسان را حيوان ناطق تعريف مي کند، هگل انسان را حيواني مي داند که توانايي «من» گفتن را دارد. از اين رهگذر انسان براي آنکه به راستي بتواند «من» بگويد، بايد بتواند به خودآگاهي برسد. اما برخلاف ايده آليست هاي آلماني پيشين، هگل بر اين عقيده نيست که عامل آگاه به صورت پيشين يا آپريوري خودآگاه است. عامل بايد به اين خودآگاهي از طريق تجربه دست يابد. اين تکامل از طريق و در درون «زمان» رخ مي دهد و از اين رو کاملاً يک مفهوم تاريخ مند است. بنابراين هرگونه تکاملي در خودآگاهي بايد از طريق تاريخ صورت گيرد. از نظر هگل خودآگاهي از نا خودآگاهي و در طول زمان و در فرآيندي که توسط تاريخ مشروط شده است، تحقق مي يابد. اين خودآگاهي از خصلت زماني و تاريخي برخوردار است و بايد از مراحل گوناگون پيشرفت و تکامل آگاهي عبور کند.

مفسران در مورد ويژگي اين فرآيند تاريخي و مکان انتولوژيکال آن، به ويژه، در مورد ماهيت فرآيند بنيادين گسترش خودآگاهي هم عقيده نيستند. برخي از آنها مانند کوژو رابطه ديالکتيکي ميان خواجه - بنده را به فرآيندهاي مادي بازمي گردانند که از نظر تاريخي مشروط شده اند، در حالي که مفسران ديگر مانند جرج آرمسترانگ کلي، رهيافت پديدارشناسانه هگل را مستلزم تفسير سوبژکتيو از رابطه ديالکتيکي ميان خواجه و بنده مي دانند. در اينجا پرسش درباره ميزان اصالت تاريخي مورد نياز براي گسترش خودآگاهي است؛ آيا آن يک فرآيند کاملاً بيروني است که توسط پيکار ميان دو موجود زنده رخ مي دهد، يا آنکه يک پيکار دروني است که شامل پيکار قوه هاي مختلف ذهن است؟ کوژو نخستين تفسير را مي پذيرد، در حالي که آرمسترانگ کلي بر اين عقيده است که پيکار، چندوجهي و شامل پيکار هاي دروني است که در فلسفه ايده آليست آلماني رايج است.

يقين حسي

نخستين مرحله در تکوين خودآگاهي در پديدارشناسي روح تحت عنوان «يقين حسي» آمده است. روح در تحقق تدريجي و ديالکتيکي خود به سوي مطلق در سير است. اين تحقق در پديدارشناسي در قالب شناخت مطرح است. شناخت از اين نظر، شناخت نحوه پديدار شدن شناسايي و درک رابطه ديالکتيکي ميان مراحل مختلف آن است. يقين حسي صورتي از آگاهي است، اما اين آگاهي، آگاه بودن از يک حضور بي واسطه و ساده از چيزها است. داده حسي، در عرف عام، يقيني ترين گونه شناخت است. به عقيده هگل «يقين بر اساس حس از لحاظ شناسايي، انتزاعي ترين و از لحاظ حقيقت، فقيرترين نوع آن است، زيرا اين شناخت از ناحيه متعلق شناسايي فقط بيانگر آن چيزي است که قابل اشاره به «اين» است و از لحاظ فاعل شناسايي فقط دلالت به «اين من» مي کند.»1 اين سطح از آگاهي از تمام مقولات باواسطه اجتناب مي کند و تقريباً در مورد ذهن خود يقين دارد که آن چيزي که در مقابل اوست اين، اينجا و اکنون است؛«هر چند اين يقين در واقع انتزاعي ترين و فقير ترين حقيقت را ارائه مي دهد. تمام آنچه را که مي داند به اين صورت بيان مي کند؛ آن هست و حقيقت آن تنها شامل هستي شيء است. در واقع آگاهي در اين يقين تنها به صورت من محض وجود دارد يا در آن يقين، من تنها به صورت يک اينجاي محض وجود دارد. عين نيز تنها به صورت يک اينجاي محض وجود دارد. من، به عنوان اينجا، از اين موضوع يقين دارم، نه به خاطر آنکه من، به عنوان آگاهي، خود را از طريق آن در پيشرفت و تکامل قرار داده ام و به صورت هاي گوناگون انديشه هاي خود را به حرکت درآورده ام.»

حس چونان نخستين وسيله مواجهه انسان با جهان تنها قادر است هستي چيزهاي جهاني را براي شناخت ارائه دهد. شناخت در اين مرحله، تنها شناخت جزيي و پراکنده است. اين آگاهي را هگل، آگاهي همچون «من» محض مي خواند، که به صورت اينجاي محض جلوه مي کند. از ديدگاه هگل، خود يقين حسي بايد براي اين پرسش که «اين چيست؟» مورد پرسش قرار گيرد. اين پرسش قادر است زمينه را براي انتزاع کلي فراهم کند. به نظر مي رسد «شيء» و «من» در يقين حسي داراي ماهيت يگانه يي است که همانا «بي واسطگي» است اما بي واسطگي اين يقين حقيقي نيست و بي درنگ تبديل به «باواسطگي» مي شود؛ «چراکه واسطگي چيزي به غيراز خودساني خودجنبا نيست، يا چرخش تاملي در خود است، لحظه يي از من براي - خودبودگي، نفي محض يا شدن ساده است. من، يا شدن، اين وساطت يافتن، دقيقاً از نظر ساده بودن آن، غهماناف واسطگي در فرآيند شدن است و خود همان بي واسطگي است.»

از نظر هگل، حتي شهود حسي نيز باواسطه است. هر داده حسي از سويي بي واسطه و از سويي با واسطه است. اين دو جنبه مي تواند موضوع را به صورت ديالکتيکي درآورد. «اکنون» و «اينجا» به عنوان دو داده حسي، در آغاز به نظر بي واسطه مي رسند، اما بلافاصله «باواسطه» مي شوند. به اين ترتيب اکنون و اينجا وساطت مي يابند و از قيد زمان و مکان آزاد مي شوند. مثال خود هگل بيانگر همين نکته است؛ هنگامي که مي گوييم «اکنون شب است» و فرداي آن روز مي گوييم «اکنون روز است»، اکنون در واقع نه شب است و نه روز. با نفي اين دو، اکنون به واقع «اکنون» خواهد بود. مفهوم کلي «اکنون» هنگامي به دست مي آيد که اکنون، روز و شب را نفي کند و مقيد به آنها نباشد. به اين ترتيب اکنون با نفي جزيي، کلي مي شود، اما اين کلي براي اينکه بتواند کلي بماند، بايد به همان جزيي بازگردد. هگل از اينجا نتيجه مي گيرد که «کلي در واقع حقيقت يقين حسي است.» اما به زبان آوردن داده هاي حسي نيز توسط کلي ميسر است.

ادراک و فهم

يقين حسي به اين تجربه دست مي يابد که آن چيزي که واقعاً از آن آگاه است تنها يک بي واسطگي ساده نيست، بلکه وحدت پيچيده يي از لحظه هاي گوناگون است يعني يک «اکنوني» که از طريق اکنون هاي ديگر به گذشته گسترش مي يابد و يک «اينجا» يي که از نظر مکاني با اينجاهاي ديگر در ارتباط است. هنگامي که آگاهي حسي مي پذيرد که ابژه آن بسيار پيچيده تر از آن چيزي است که در آغاز مي پنداشته است، از نظر منطقي، خود را به صورت جديدي دگرگون مي سازد و به مرحله «ادراک» مي رساند. برخلاف يقين حسي، در ادراک همه چيز به صورت «کلي» درک مي شود. سلبيت و نفي کار ادراک است نه حس. اين نفي را مي توان همان انتزاع ناميد. «در عمل انتزاع، داده حسي باواسطه مي شود و تعميم پيدا مي کند، يعني وحدت در بطن کثرت و کلي در بطن جزيي ادراک مي شود و همين موضوع را هگل عمل «نفي» مي نامد و بر اساس آن ادراک را پرمحتواتر و غني تر از داده حسي مي داند.»2 اما چگونه اين فرآيند تکامل منطقي به خودآگاهي مي انجامد؟ هگل استدلال مي کند که ادراک، ابژه خود را به عنوان وحدت پيچيده يي از بسياري «اکنون » ها و «اينجا» ها درمي يابد، اما نمي تواند دريابد که ذات حقيقي ابژه مبتني بر وحدت آن است يا کثرت آن. ادراک با تشخيص ميان خصوصيت چندگانه و وحدت دروني ابژه به پايان مي رسد. به محض آنکه ادراک ابژه خود را به عنوان يک وحدت دروني دريابد، ديگر ادراک صرف نخواهد بود و به «فهم» تبديل مي شود. در ادراک هر چيزي، يک شيء واحد است که خصوصيات گوناگوني دارد. اما فهم شيء را همچون جوهري که قائم به ذات خود باشد، درنمي يابد. فهم شيء را به عنوان «علت» درمي يابد و آن را به عنوان نيرو تفسير مي کند. در زبان آلماني سه واژه براي «نيرو» وجود دارد؛ Macht, Gewalt, Kraft. واژه Macht بيشتر به معناي سياسي است، اما هگل دلالت اين واژه را فقط محصور به گفتمان سياسي نمي کند. او در کتاب «منطق» از Macht به عنوان «نيروي» جوهر، مفهوم و کلي سخن به ميان مي آورد. در کتاب «درس گفتارهاي زيبايي شناسي» از «نيروهاي کلي عمل کردن»، در نهادهاي عمومي (مانند خانواده، ملت، دولت و کليسا) و نيز نيروهاي برانگيزاننده (مانند خوشنامي، عشق و دوستي) سخن مي گويد. هگل واژه Gewalt را تنها در محدوده زندگاني سياسي داخلي به کار مي برد. اما در مورد واژه Kraft، بيشتر به چيزها در بنياد فعاليت هاي آنها اشاره مي کند. در کتاب منطق، اين واژه تنها به وحدت اجزاي کثير در چيزها اشاره مي کند. اما در کتاب پديدارشناسي، وحدت واقعي شيء، برخلاف نظر دکارت، نه جوهر بلکه نيرو است. در بخش نيرو است که ما مي توانيم دريابيم که چرا هگل نام کتاب خود را «پديدارشناسي» ناميده است. از نظر او براي شناخت چيزها، نيازي نيست به وراي آنها برويم، بلکه کافي است آنها را به عنوان پديدار در نظر بگيريم. ذات شيء در في نفسه بودن آن نيست، بلکه در پديدار شدن آن است.

آگاهي در سير ديالکتيکي خود و در مرحله فهم به کشف قانون و ضرورت دست مي يابد. فهم در مي يابد وحدت دروني چيزها شامل خرد و زندگاني است. هنگامي که فهم به اين دريافت بنيادين دست يافت، ديگر آگاهي را نبايد آگاهي از ابژه ها دانست، بلکه آگاهي همان خودآگاهي خواهد بود چراکه فهم در ابژه خود کيفيت هايي را مي يابد که ماهيت و طبيعت خود فهم را برساخته اند. پيش از هرگونه دگرگوني فهم به خودآگاهي، فهم شامل عنصري از خودفهمي است؛ فهم مي داند که اين دقيقاً خود فهم و نه صرفاً ادراک ابژه است. هگل اشاره مي کند که فهم همواره مي پندارد از چيزي به غير از خود آگاه است و تشخيص نمي دهد از خود آگاه است. از نظر هگل، تنها يک پديدارشناس و نه خود فهم، مي تواند تشخيص دهد که فهم از خود آگاه است. از اين رو هگل مي گويد؛ «تنها براي ما است که اين حقيقت وجود دارد نه براي آگاهي.» بنابراين خودآگاهي صرفاً اتفاق طبيعت نيست، بلکه از نظر منطقي توسط خودآگاهي پديد مي آيد. مرحله بعدي اين است که آگاهي در شناخت خود چه چيزي را مي داند؛ «و همچنين آشکار خواهد شد که شناخت آنچه آگاهي هنگام دانستن خود مي داند، مستلزم پيچيدگي بيشتري است.»

ما هنگامي به طور آشکار، از خود آگاه مي شويم که خود و هويت خود را ابژه شناخت قرار دهيم، يعني هنگامي که کاملاً توسط خودمان جذب شويم. هنگامي آگاهي به اين امر پي مي برد که اولاً از خود آگاه است، ابژه هاي ادراک و فهم ناگهان ناپديد نمي شوند. برعکس، اين ابژه ها در نسبت با اينکه ما از خودمان آگاه هستيم، خارجي هستند. براي هگل، خودآگاهي منحصراً آگاه از خودش نيست. تنها در نسبت با چيزي به غيراز من است که من با خود ارتباط مي يابم. اين نکته نشان مي دهد که جريان خودآگاهي از نظر هگل برخلاف خودآگاهي دکارت است. دکارت در تاملات مي گويد؛ «هم اکنون چشمان خود را مي بندم، گوش هاي خود را از شنيدن باز مي دارم و تمام حواس خود را متوقف مي کنم... و در حالي که با خود سخن مي گويم به تامل درون خويش مي پردازم.»3

شک دکارتي به چيزي غير از خودآگاهي انتزاعي نمي انجامد، چراکه اين شک، انتزاعي از شرايطي است که تحت آن خودآگاهي انضمامي و کاملاً فراگير ممکن است. خودآگاهي انضمامي، از اين نظر، آگاهي از جريان بيروني در نسبتي است که توسط آن ما مي توانيم خود را بيابيم. هرچند هگل بيان مي کند که خودآگاهي انتزاعي، لحظه مهمي از خودآگاهي انضمامي و حقيقي است. خودآگاهي انضمامي از ابژه ها انتزاع نمي شود، بلکه، به زبان کانتي، «به همراه» و در «معيت» آگاهي از ابژه است. از نظر هگل، دکارت از لحظه «در نسبت با ديگري بودن»، که براي خودآگاهي حقيقي مهم است، چشم پوشي مي کند. اما دکارت درس بزرگي را به ديالکتيک پديدارشناسانه هگل مي دهد؛ براي آگاه بودن از ابژه هاي واقعي و خارجي، خودآگاهي بايد آن ابژه ها را نفي کند. آگاهي خودش را در چيزي که غيراز خودش است، مي يابد. اما ديگربودگي ابژه ها مانع از آن مي شود که من به طور کامل با خود در ارتباط باشم. براي نائل شدن به خودآگاهي کامل، من بايد ابژه هاي در کنار خود را به عنوان چيزي در نظر بگيرم که به طور بنيادين از من مستقل نيستند بلکه براي من هستند. خودآگاهي را مي توان تا آنجا که از طريق نفي ابژه هاي پيرامون خود، در نسبت و ارتباط با خود است، آرزو دانست.

آرزو

با ظهور «کلي» در پديدارشناسي روح، من ساده، کلي يا نوع ساده يي است که تمايز ها براي آن در واقع تمايز نيستند. اين امر به آن جهت است که من ذات منفي لحظه هاي خودبسنده است. خودآگاهي تنها از طريق رفع اين ديگري، از خود يقين دارد که خود را به صورت زندگاني خودبسنده جلوه گر مي سازد. از اينجا، هگل نتيجه مي گيرد که خودآگاهي آرزو است. در پديدارشناسي، هگل بر اين باور است که خودآگاهي دو جنبه پيدا مي کند؛ خودآگاهي از نظر نظري و خودآگاهي از نظر عملي. جنبه اخير در درون جنبه نخست و همچون عامل نفي کننده آن عمل مي کند. خواست به غير از شناختن است اما کوشش خواست آن است که با نفي شناخت آن را به خودش تبديل کند. از اين نظر کنش خودآگاهي عين نفي خودآگاهي است. هگل «آرزو» را از اين جنبه و در درون تضاد دروني خودآگاهي مطرح مي سازد. به اين ترتيب آرزو در تلاش است از جنبه نظري فراتر رود و در واقع خودآگاهي به غير است. به اين ترتيب قلمرو زندگاني به صورت موضوع آرزو درمي آيد و نفي و سلبيت «در ديگري» يا در «آرزو» قرار مي گيرد. آشکارا اين آرزو مي تواند انسان را فراتر از جهان محسوسات به خود آورد. آرزو مي تواند انسان را وادار به گفتن «من» کند. از نظر هگل، مفهوم خودآگاهي فقط در سه لحظه کامل مي شود؛ «الف- من محض و بدون تمايز نخستين موضوع بي واسطه اش است. ب- هرچند اين بي واسطگي خودواسطگي مطلق است و تنها به عنوان کنش رفع عين خودبسنده وجود دارد. برآوردن آرزو، تامل خودآگاهي درباره خود است، به اين معنا که اين يقين است که حقيقت شده است. ج- اما حقيقت آن يقين، تاملي مضاعف يعني دوگانه شدن خودآگاهي است.»

هگل در مرحله بعد نتيجه مي گيرد که «يک خودآگاهي تنها براي يک خودآگاهي وجود دارد.» از اين نظر يگانگي و وحدت ميان خودآگاهي در ديگربودگي اش براي آن آشکار مي شود. «من» که ابژه و موضوع مفهوم خودآگاهي است، در واقع يک ابژه نيست. اما ابژه آرزوي خودبسندگي است. خودآگاهي «در - خود و براي - خود» وجود دارد و در وجود «در - و براي - خود» آن براي ديگري، خودآگاهي به عنوان موجودي که ارج آن شناخته شده است، وجود دارد. براي خودآگاهي، خودآگاهي ديگري وجود دارد. به اين ترتيب خودآگاهي با خودآگاهي ديگر مواجه مي شود و از خود بيرون مي آيد؛ «براي خودآگاهي، خودآگاهي ديگري وجود دارد؛ خودآگاهي از خود بيرون مي آيد. اين موضوع به دو معنا است؛ نخست، خود را گم مي کند، چراکه بايد خود را به عنوان ذات ديگري بيابد. دوم، با انجام اين کار، ديگري را رفع مي کند، زيرا ديگري را نيز مانند يک ذات در نمي يابد، بلکه خودش را در ديگري مي بيند.»

از نظر هگل من واقعاً نمي توانم دريابم که چه کسي هستم، اگر قرار باشد خودم تنها باشم. من هنگامي مي توانم شناخت درست از خود بيابم که خودفهمي ارزش و ارج من توسط ديگري شناسايي و تصديق شود. البته اين موضوع به اين معنا نيست که در غياب چنين ارج شناسي، هيچ گونه خودآگاهي وجود نداشته باشد. آگاهي ساده از يک ابژه، مانند يک خانه يا يک درخت، شامل اين موضوع نيز هست که آن ابژه از من متمايز است. از اين رو تمام ادراکات به همراه اين آگاهي است که من ادراک کننده قادر به خطا هستم. چنين خودآگاهي فاقد آن خودآگاهي و خودفهمي ابژکتيو است. اين خودآگاهي مستلزم ارج شناسي ديگري است. از نظر لوونبرگ، هگل، بنابراين «يک آگاهي اجتماعي اوليه را در درون خودآگاهي کشف مي کند». پديدارشناسي تکامل و گسترش آگاهي را از نخستين و خام ترين صورت خود، يعني «يقين حسي» تا صورت پخته آن يعني روح خودآگاه و شناخت مطلق شرح مي دهد. اين تکامل را بايد، نه به صورت تاريخي، بلکه به صورت منطقي دريافت. کتاب اين موضوع را نشان نمي دهد که چگونه خودآگاهي انسان از رهگذر زمان به خودفهمي مدرن تغيير مي کند، بلکه نشان مي دهد چگونه صورت هاي خاص کلي آگاهي، به دليل ساختار خود، ضرورتاً خود را به صورت هاي بيشتري دگرگون مي سازند.

بايد توجه داشت که «آرزو» در اين مرحله از پديدارشناسي، نه به خاطر آنکه ما موجودات ارگانيک هستيم، بلکه به جهت طبيعت خودآگاهي است که آشکار مي شود. خودآگاهي انضمامي يک خودآگاهي بي واسطه نيست، بلکه خودآگاهي توسط آگاهي از چيزي است که غيراز آن است. خودآگاهي به خود توجه دارد، با اين وجود، به عنوان يک آگاهي پيچيده، ضروري است که با چيزهاي خارجي ارتباط يابد. خودآگاهي اگر بخواهد به يک آگاهي پرمايه از خود دست يابد، بايد چيزهاي ديگر را نفي کند و از بين ببرد. از آنجا که فعاليت نفي چيزي به غيراز خود است، خودآگاهي آرزو است. به زبان هگل، خاستگاه آرزو اين واقعيت است که «خودآگاهي اساساً بازگشتن از ديگربودگي است». آنچه ما در آرزوي آن هستيم، خود ابژه نيست، بلکه به زبان ژان هيپوليت «يگانگي من با خود است».

به نظر من، خوانش نزديک از پديدارشناسي روح هگل، در اين بخش از کتاب، برخلاف تفسير کوژو است. کوژو در سخنراني خود از پديدارشناسي هگل مي نويسد؛ «زيرا اگر آرزو به عنوان آرزو، يعني پيش از برآورده شدن در نظر گرفته شود، در واقع چيزي نيست مگر عدمي آشکار شده و خلئي غيرواقعي. آرزو چون آشکارکننده يک خلأ و حاصل فقدان يک واقعيت است ذاتاً چيزي است جز آنچه آرزويش را کرده ايم، چيزي است جز يک چيز و يک موجود واقعي و ايستا و داده. چيزي است که تا ابد با خويشتن يکي خواهد ماند.»4

اين سخنراني در سال 1947 به چاپ مي رسد، که مي توان گفت به همراه قرائت هيپوليت از پديدارشناسي، به قرائت استاندارد از هگل در 50 سال اخير فرانسه تبديل مي شود. نقطه انحراف کوژو از هگل را مي توان در انضمام ايده «خلأ» با ايده «آرزو» رديابي کرد. کوژو سوژه آرزومند را «طمع خالي براي محتوا» تفسير مي کند. اين سوژه خلئي است که مي خواهد توسط آن چيزي که پرمحتوا است، پر شود. «آرزو غياب موجود است که مي خواهد با محتواي طبيعي و بيولوژيکي پر شود.»

تفسير کوژو از ديالکتيک خواجه - بنده از به هم پيوستن شرح پديدارشناسانه هگل و نظريات مارکس در مورد پيکار طبقاتي تاريخي برخاسته است. کوژو با آغاز از مفهوم هگلي آرزو موجود فيزيکي را به عنوان واحد اصلي آگاهي و مکان آرزو در نظر مي گيرد. در واقع زندگاني انسان تنها هنگامي ممکن است که به عنوان زندگاني حيواني و بيولوژيکال در نظر گرفته شود. تنها بر اين بنياد است که انسان، همانند ديگر حيوانات، از آرزو برخوردار مي شود، يعني تمايل شديد براي تغيير «صورت» چيزها تا بتواند مورد توجه آنها قرار گيرد. آرزو در جست وجوي آن است تا جهان را دگرگون کند، عين هاي خارجي را نفي و نابود کند و آنها را فراخور هستي آرزوي خود سازد. براي مثال کوژو بيان مي کند آرزو و ميل گرسنگي، به عنوان مثالي روشن از آرزو که يک موجود از آن برخوردار است، وجود يک عين را از طريق تغيير بنيادين آن رفع مي کند. در واقع ذات انسان در اين نيروي او در نفي و انکار نهفته است. کوژو بر اين عقيده است که انسان کنش نفي کننده است که يک موجود خاص را دگرگون مي کند و با دگرگوني آن، خود را دگرگون مي سازد؛ «تفاوت آرزوي انساني همانند آرزوي حيواني است. آرزوي انساني نيز مانند آرزوي حيواني با کاري نفي کننده و حتي دگرگون کننده و جذب کننده برآورده مي شود. انسان «خوراک» خويش را از آرزوهايش مي گيرد، چنان که حيوان خوراکش را از چيزهاي واقعي و «من» انساني که با برآورده شدن آرزوهاي انساني اش از راهکار و کنش تحقق مي يابد، به همان اندازه وابسته به خوراکش است که تن حيوان نيازمند خوراکش.»5

تفاوت ميان آرزوي انساني و آرزوي حيواني اين است که آرزوي انساني از خود فراتر مي رود. حيوانات مطيع نيازها و اميال فيزيکي خود هستند و ارضاي اين اميال اطاعت از اين مفهوم ايستا از خود را اثبات مي کند. انسان، از سوي ديگر، اميالي دارد که منجر به نفي يا فراروي از مفهوم خود به عنوان موجود طبيعي مي شود. کوژو مي گويد اين امر منجر به خودآگاهي مي شود که مستلزم «فراتر رفتن از خود» است. «براي آنکه آدمي به راستي انسان باشد و از حيوان ذاتاً تفاوت يابد، بايد آرزوي انساني اش به نحو موثري بر آرزوي حيواني اش چيره شود.»6 آشکارا مي توان دريافت که کوژو در تفسير خود از ايده «آرزو»، به بنيادهاي زيستي و بيولوژيکي توجه دارد. اين تفسير، چنان که بعداً خواهيم ديد، منجر به تفسير تاريخي و خارجي نسبت خواجه - بنده مي شود که مبتني بر پيکار ميان دو موجود زنده است. برخلاف نظر کوژو، از نظر هگل، آرزو ابژه را نفي مي کند، اما اين کار را با پر کردن خواسته هاي خالي سوژه انجام نمي دهد، بلکه اين کار را با تاييد و افزودن فهم سوژه از خود انجام مي دهد. آرزو، از نظر هگل، صرفاً حرکت آگاهي است به طوري که «يگانگي آن با خودش براي آن آشکار مي شود». برخلاف تفسير کوژو، خود آرزومند در پديدارشناسي، فاقد فهمي از وجود خود نيست، بلکه کاملاً از خود پر است. آرزو ديگري را به عنوان چيزي مگر فرصتي براي خود آرزو و براي نفي کردن در نظر نمي گيرد. بنابراين آرزو براي هگل «يقين از هيچ بودگي اين ديگر است، اما به هيچ وجه روشن نيست که «آرزو» خود را به عنوان يک «غياب» يا «خلاء» صرف دريابد.»

ارج شناسي دوسويه

خودآگاهي، آشکارا بايد صورت کنش فعال يا آرزو را به خود گيرد. اما هگل اشاره مي کند خوديقيني که در برآورده شدن آرزوها به دست مي آيد، آنقدر که در آغاز به نظر خالص مي آيد نيست، چرا که آرزو تنها توسط نفي کردن چيز ديگر برآورده مي شود. در غياب چيزهاي ديگر هيچ گونه برآورده شدن آرزو و از اين رو هيچ گونه خوديقيني وجود نخواهد داشت؛ «آرزو و يقين از خود که در برآورده شدن آن به دست مي آيد توسط ابژه مشروط شده است، چراکه يقين تنها از طريق کنش رفع اين ديگري وجود دارد.»

از اين رو براي آنکه رفع صورت گيرد، ديگري بايد وجود داشته باشد. آرزو از اين نظر رويکردي دوسويه دارد. آرزو به اين «ديگري» نياز دارد تا از خودش به تنهايي لذت برد. هرگاه خودآگاهي خشنود و راضي شود، بايد بار ديگر ابژه جديدي را بيابد تا موجب آرزويي شود که با برآورده ساختن آن موجب لذت مي شود. خودآگاهي ضرورتاً بايد «ابژه و نيز آرزو را بار ديگر توليد کند». از همين روست که هگل مي گويد؛ «در واقع چيزي به غيراز خودآگاهي وجود دارد که ذات آرزو است.»

از آنجا که آرزو همواره در جست وجوي ابژه هاي جديدي است که غيراز آگاهي است، از اين رو نمي تواند از خوديقيني محض محافظت کند. آرزو در نفي ابژه ها برآورده مي شود و از خود لذت مي برد، اما به محض آنکه با ديگربودگي و استقلال چيزها بار ديگر مواجه شود، نمي تواند به يقين از خود دست يابد. «به سبب خودبسندگي ابژه، بنابراين خودآگاهي راضي و خشنود مي شود، اگر خود اين ابژه غبتواندف نفي را در درون خود به وجود آورد.» اما کدام ابژه يي مي تواند نفي را در درون خود به وجود آورد؟ به نظر مي رسد ابژه زنده، يعني يک ارگانيسم قادر است اين نفي را به طور مداوم در خود به وجود آورد. منطق خودآگاهي نياز دارد که ما در نسبت با ابژه ها به خوديقيني دست يابيم که مي تواند حافظ استقلال خود از ما شود. ما مي توانيم اين نياز را با ارتباط با ابژه يي که خود را نفي مي کند، برآورده کنيم. با اين حال نياز «در اين نفي در خود مستقل است». از نظر هگل چنين ابژه يي يک خودآگاهي ديگر است؛ «خودآگاهي تنها در يک خودآگاهي ديگر به رضايت خود دست مي يابد.»

آرزوي خوديقيني در نسبت ما با ديگري و تنها با نابود کردن ديگري ميسر نمي شود، بلکه با برهم کنش با خودآگاهي ديگر متحقق مي شود. از اين رو خودآگاهي امري اجتماعي يا «روحي» است. خودآگاهي «مني » است که «ما» است و «مايي» است که «من» است. از نظر هگل، در اين نسبت اجتماعي است که من به هويت خود دست مي يابم، چراکه من هويت خود را به گونه يي يافته ام که توسط شخص ديگر و مستقل از من ارج شناسي شده است. بنابراين ديگري به من اين اجازه را مي دهد تا با خود، از طريق نسبت با ديگري ارتباط يابم. بار ديگر کوژو شرح کاملاً متفاوتي از خصوصيت اجتماعي خودآگاهي ارائه مي دهد. پيش از اين گفتيم کوژو آرزو را به عنوان يک «خلأ» در مي يابد؛ «به طور کلي «من» آرزو، خلئي است که هيچ گونه محتواي مثبتي نمي يابد مگر با کار نفي کننده يي که به وسيله نابود کردن، دگرگون کردن و جذب کردن جز من مطلوب، آرزوي او را برمي آورد.»7

خلاء آرزو تنها توسط نابود کردن، يا به زبان کوژو، جذب کردن پر مي شود. «مني که با برآوردن چنين آرزويي به وسيله کار پديد مي آيد از همان سرشتي خواهد بود که چيزهايي که موضوع اين آرزو است، يعني مني خواهد بود «چيزمانند»، مني که صرفاً زندگي حيواني مي کند، يعني من حيواني.» در اين حالت، البته آرزو از خلاء ذاتي خود آگاه نمي شود. آرزو تنها هنگامي خودآگاه مي شود که آرزوي خالي ديگري را نفي کند. از اين رو کوژو نتيجه مي گيرد تاريخ انسان چيزي به غيراز «آرزوهاي آرزوشده» نيست. از نظر کوژو، آن چيزي که آرزو را اجتماعي مي کند، چيزي به غير از «آرزوي نفي کننده» نيست. هگل البته خود نشان نمي دهد چگونه آرزو به آرزوي محض تبديل مي شود. آرزو از نظر هگل، برخلاف نظر کوژو ياد مي دهد که ما هميشه از چيزي به غير و مستقل از خود آگاه هستيم و هيچ گاه نمي توانيم آرزو را به گونه يي برآورده سازيم تا به طور کامل رها شود. «اگر خودآگاهي مي خواهد خودآگاهي حقيقي باشد، خودآگاهي بايد... خودآگاهي ديگري را بيابد که مي خواهد «براي خود» باشد.» براي کوژو آن چيزي که خودآگاهي را اجتماعي مي کند، آرزوي «جذب کردن» آرزوي ديگري است، در حالي که براي هگل آن چيزي که خودآگاهي را اجتماعي مي کند، پذيرش آن از ديگري به عنوان يک منبع مستقل از ارج شناسي براي خودش است. اين تفاوت ميان هگل و کوژو دو تفسير گوناگون از زندگاني اجتماعي را ارائه مي دهد.

از آنجا که از نظر کوژو هر آرزويي مي خواهد غيرمن را جذب و دگرگون کند، بنابراين نسبت اجتماعي ميان افراد بر اساس «پيکار» و «کشمکش» برقرار مي شود. «اگر... کثرتي از اين آرزوها براي شناخت کلي وجود دارد، آشکار است که عملي که از اين آرزوها به وجود مي آيد - دست کم در آغاز - چيزي به غيراز جنگ بر سر مرگ و زندگي نيست.» اين «پيکار» منجر به به وجود آمدن «خواجه» و «بنده» مي شود. جامعه انساني با اين تفسير، عرصه جنگ، بندگي و کار خواهد بود. کوژو با قرار دادن مفهوم «پيکار» در قلب برهم کنش هاي اجتماعي، راه را براي سارتر هموار مي سازد، تا به راحتي بگويد «ذات ارتباط هاي انساني... پيکار است».

برخلاف تفسير کوژو، متن هگل افق ديگري را مي گشايد. از نظر هگل آن چيزي که توسط برهم کنش ميان خودآگاهي ها ضرورت مي يابد شناخت و ارج شناسي دوسويه است نه پيکار. برهم کنش ها و تعاملات جامعه به به دست آوردن ارج شناسي دوسويه مي انجامد. البته هگل منکر پيکارهاي اجتماعي نيست، بلکه بر اين عقيده است که اين پيکار به اين خاطر نيست که ما از نظر اجتماعي واقعاً اين گونه هستيم، بلکه به اين دليل است که ما قادر نيستيم به درستي دريابيم درخواست تعامل اجتماعي چيست. از نظر منطقي، خودآگاهي انضمامي هگل بايد اجتماعي و بيناذهني باشد. اما چرا نسبت اجتماعي ما بايد ارج شناسي دوسويه باشد؟ از نظر هگل، خودآگاهي با خودآگاهي ديگر مواجه مي شود و به اين طريق درمي يابد ارج آن توسط خودآگاهي ديگر شناخته شده است. از اين رو هگل مي گويد؛ «خودآگاهي از خود بيرون مي آيد.» از اين نظر خودآگاهي در خود فروبسته نيست. از آنجا که خودآگاهي هويت خود را در چشم ديگري مي بيند، به همين منظور هگل مي گويد؛ «خودآگاهي خود را گم مي کند.» خودآگاهي مي کوشد وجود مستقل ديگري را رفع کند تا بتواند از طريق آن به خود يقيني دست يابد. خودآگاهي اين کار را با عقب نشيني خود از ديگري انجام مي دهد تا هويت حقيقي خود را درون خودش قرار دهد. از نظر هگل، واپس نشيني خودآگاهي از ديگري ابهام دارد؛ آگاهي در واپس نشيني در خود، اين يقين و اطمينان را بازمي يابد که چيزي است که در خودش است. در عين حال خودآگاهي، خودآگاهي ديگر را در ديگربودگي صحيح خود مي شناسد. به اين ترتيب خودآگاهي ارج ديگري را به عنوان خودآگاهي ديگر و آزاد مي شناسد. ابهام اين موضوع در اينجاست که خودآگاهي با واپس نشيني از ديگري اجازه مي دهد ديگري آزاد شود، و به اين ترتيب، اين اجازه را براي نخستين بار به خود مي دهد تا توسط ديگري مورد قدرداني قرار گيرد. به همين جهت مي توان گفت خودآگاهي اجتماعي و بيناذهني است؛ «آنها ارج خود را به گونه يي مي شناسند که متقابلاً در حال ارج شناسي يکديگر هستند.»

ديالکتيک خواجه و بنده

از نظر هگل، پيکار به واسطه منطقي که برهم کنش هاي اجتماعي را ضروري مي سازد، توليد نمي شود. پيکار توسط يک خودآگاهي بدوي توليد مي شود که نمي تواند ارزش اهميت ارج شناسي دوسويه را دريابد. در واقع پيکار هنگامي به وجود مي آيد که خودآگاهي توسط آرزويي که شبيه به آرزوي کوژو است به حرکت در آيد؛ يعني آرزويي که بايد به عنوان فعاليت نفي محض بازشناخته شود. چنين آرزويي، آرزوي محض و خودجذب کننده نيست، به جهت آنکه در جست وجوي ارج شناسي ديگري است. با اين وجود آرزو مي خواهد به عنوان «خودهمساني از طريق طرد خود از هر چيز ديگر» و از اين رو به عنوان «موجود کاملاً نفي کننده از آگاهي خودسان» بازشناخته شود. همان طور که هگل اثبات مي کند، چنين آرزويي متناقض است؛ «رابطه ميان دو خودآگاهي به گونه يي تعيين مي شود که هريک لياقت خود و ديگري را از طريق پيکار بر سر مرگ و زندگي نشان مي دهند. آنها بايد در اين پيکار درگير شوند، براي آنکه هر يک بايد يقين خود از براي خودبودگي را به مرتبه حقيقت، هم در خود و هم در ديگري ترفيع دهند.»

خودآگاهي مي خواهد نشان دهد توسط هيچ چيزي محدود نشده است، يعني اينهماني آن با جنس، سن، رنگ پوست و هرچيز ديگري که به درد بدن آن مي خورد وابسته نيست. به عبارت ديگر، خودآگاهي مي خواهد نشان دهد حتي به خود زندگاني نيز دلبستگي ندارد. خودآگاهي همچنين مي خواهد اثبات کند توسط هيچ چيز يا هيچ کس ديگري در خارج از خود محدود نشده است. اين خودآگاهي، بنابراين خود را از هر گونه محدوديت و تعيني غيراز خود مطلقاً آزاد مي داند. خودآگاهي مي کوشد آزادي خود را به دو شيوه اثبات کند؛ با خواستن مرگ ديگري، يا با خطر کردن در زندگي خود. در اين روش، خودآگاهي نشان مي دهد براي آن هيچ چيزي به غيراز آزادي يا «براي- خود- بودن» ارزشمند نيست. در واقع آگاهي مي کوشد نشان دهد از ديد خود، هويت و اينهماني آن شامل چيزي نيست مگر فعاليت محض نفي ديگري. در هيچ جايي، هگل اشاره نکرده است که خودآگاهي بدوي خود را به صورت «خلئي» درمي يابد که در جست وجوي «پر» کردن آرزوي خود است. هر چند کوژو درست مي گويد که خودآگاهي خودش را به عنوان «سلب سلبيت» در نظر مي گيرد. اين آرزو است که خودش را اين گونه اثبات مي کند که همانا آزادي و سلبيت سلب توسط کشتن ديگري است. آرزويي که چنين خودآگاهي را به حرکت درمي آورد منجر به پيکار مرگ و زندگي مي شود. اين پيکار توسط ايده بدوي آزادي به وجود مي آيد. خودآگاهي بدوي نه تنها مي خواهد آزاد باشد، بلکه همچنين مي خواهد ارج او توسط ديگري به عنوان موجودي آزاد شناخته شود. اين خودآگاهي مي خواهد ديگري ببيند که او مي کوشد ديگري را بکشد و خود را براي رسيدن به آزادي به خطر مي اندازد. اين آرزو براي ارج شناسي آن چيزي است که چنين خودآگاهي را به تناقض فرو مي برد. «از آنجا که هويت شخص تنها توسط افراد ديگر به وجود مي آيد و معين مي شود، کشتن ديگري دفاع از خود است.» اگر هر يک از خودآگاهي ها بايد به ارج شناسي دست يابد، بنابراين يکي از آنها بايد عقب نشيني کند. کسي که در اين پيکار عقب نشيني مي کند نشان مي دهد کاملاً آزاد نيست. اين فرد به زندگي خود مي چسبد و از مرگ مي هراسد، و از اين رو مي پذيرد هويت او توسط ديگري محدود مي شود. اين خودآگاهي اقرار مي کند هويتش مبتني بر بدن و قلمرو طبيعي اش است. با آگاهي از اين عدم استقلال، چنين خودآگاهي «بنده» مي شود. اما خودآگاهي ديگر، که موفق شده است آزادي مطلق خود را براي ديگري اثبات کند، به عنوان «خواجه» شناخته مي شود. به اين ترتيب جنگ مرگ و زندگي، از نظر منطقي، به رابطه ميان خواجه و بنده مي انجامد.

رابطه ميان خواجه و بنده رابطه بسيار پيچيده يي است. خواجه بنده را به صورت غيرمستقيم به تسلط خود درمي آورد، چراکه خواجه نيروهايي را به کار مي گيرد که بنده اقرار مي کند به آنها وابسته است. با اين وجود خواجه نيروي خود را بر بنده به صورت مستقيم به کار مي گيرد. خواجه بنده را به حال خود وامي گذارد تا با استقلال و استقامت به «آنجابودگي» چيز بپردازد، و «لذت محض آن» را براي خودش وارونه سازد. خواجه با کمک بنده از ناکامي از آرزو رها مي شود و لذت کامل نابودي را جشن مي گيرد.

برعکس، بنده با چيزي مواجه است که او به عنوان جهاني از ابژه هاي مستقل و نافرمان مي شناسد. با اين وجود بنده همچنان يک آرزوي خودآگاه است و از درجه يي از آزادي براي نفي جهان لذت مي برد. هرچند عمل نفي او نمي تواند آنقدر باشد که به نابودي و ويراني چيزها بينجامد، بلکه بايد خودش را به دگرگون کردن چيزها محدود سازد. اين عمل سلب و نفي دگرگون کننده را هگل «کار» مي نامد. کارگر براي هگل فعاليت آرزومندي است که با مقاومت چيزها مواجه مي شود. فعاليت آرزومند چيز را کاملاً نفي نمي کند، بلکه دوباره کار کردن در ابژه را براي لذت بيشتر خواجه فرامي خواند. خواجه بنابراين مي تواند يک ابژه را به خود تخصيص دهد که ديگر به طور مستقل نيست، بلکه صرفاً به عنوان وسيله يي براي لذت بردن است. در نسبت خواجه- بنده، آرزو به دو فعاليت متمايز توليد و مصرف دوپاره مي شود؛ کارگر توليد مي کند تا ديگري آن را مصرف کند و در اين کار از خودش کاملاً لذت مي برد.

تقسيم مشابهي ميان توليد و مصرف نيز در مارکس در قرن نوزدهم در کاپيتاليسم مشاهده مي شود. در حالي که مارکس به چيزي اشاره مي کند که به عنوان تقسيم ابژکتيو در جامعه بورژوا است، هگل، دست کم در پديدارشناسي، کاملاً علاقه مند به شيوه يي است که در آن گونه هاي خاصي از آگاهي خودشان را در مي يابند. او بيان نمي کند خواجه آنچنان آزاد است که کاري به غيراز مصرف کردن ندارد، بلکه مي گويد خواجه خودش را به اين صورت آزاد مي داند.

مشکلي که خواجه با آن مواجه مي شود دوگانه است. از سويي به واسطه ارج شناسي يکسويه بنده، خواجه ارج بنده را نمي شناسد، و از اين رو نمي تواند به ارزش حقيقي ارج شناسي بنده نسبت به خود پي ببرد. نتيجه اين موضوع «ارج شناسي يک طرفه و نابرابر است». از سوي ديگر، نسبتي که براي خواجه، آزادي مطلق او، يعني تسلط او بر بنده را تجسم مي بخشد به او يادآور مي شود در آزادي اش واقعاً به ديگري وابسته است. در اين معنا، حقيقت موقعيت خود را مي بيند که در بنده به بيان درآمده است. اين حقيقت اثبات مي کند رابطه يي دوسويه در جريان است؛ تسلط مطلق يکي بر ديگري هميشه مبتني بر زيردستي ديگري است. البته خواجه همچنان با حقيقت ديگري نيز مواجه است، در بنده مي توان ديد که آزادي و استقلال حقيقي است؛ «از اين نظر، حقيقت آگاهي خودبسنده آگاهي برده وار است... اما همان طور که خواجگي نشان مي دهد که ذات آن وارونگي و واژگونگي آن چيزي است که خواجه مي خواهد باشد، همان طور نيز بندگي در انتها، واقعاً به ضد آن چيزي که بي واسطه است تبديل مي شود.»

به اين ترتيب بنده که واقعاً مستقل و خودبسنده است، مي تواند به خودآگاهي دست يابد. البته اين امر همان طور که هيپوليت مي گويد به اين معنا نيست که خواجه مي خواهد «بنده بنده شود تا آشکار شود که بنده، خواجه خواجه است»، بلکه به اين معنا است که خواجه وابسته به بنده مي شود و بنده از خواجه مستقل مي شود. اما بنده چگونه ثابت مي کند آزاد است؟ پاسخ هگل به اين پرسش، به سادگي «کار» است.

از نظر هگل، بنده براي رسيدن به آزادي از سه مرحله «ترس»، «غلامي» و «کار» گذر مي کند. در مرحله نخست، از آنجا که بنده در زندگي طبيعي، يا به عبارت بهتر، حيواني خود قرار گرفته است، تنها متوجه تامين نيازهاي طبيعي خود است، اما کم کم نسبت به خواجه خودآگاهي مي يابد و خود را نسبت به او خوار مي يابد. بنده در اين مرحله، خواجه خود را به صورت آرمان خود مي بيند و درمي يابد او نسبت به مرگ ترسي ندارد، در حالي که خود به واسطه وابستگي اش به زندگاني، از مرگ مي هراسد. اما نتيجه اين ترس چيزي به غيراز «بندگي» و «نوکري» نيست. اما براي رسيدن به آزادي بنده بايد کار کند و ترس و بردگي کافي نيست. «کار او تغيير دادن جهان و دخل و تصرف در آن به نحوي است که صورت قابل استفاده يي از آن براي انسان حاصل آيد.» هگل در ادامه مي کوشد بدون در نظر گرفتن نسبت بنده با خواجه، به خود بنده بپردازد؛ «تا اينجا فقط بنده را در ارتباط با خواجه بررسي کرديم. هرچند بندگي خودآگاهي است و از اين رو بايد به بررسي بندگي در و براي خود بپردازيم. در حال حاضر براي بندگي، خواجه ذات است، بنابراين حقيقت آن آگاهي خودبسنده يي است که براي خودش وجود دارد، با اين حال اين حقيقت هنوز براي بندگي در آن نهفته نيست. با اين وجود بندگي در واقع، حقيقت سلبيت محض و براي خودبودگي را در خود نهفته دارد، چراکه بندگي اين ذات را در بندگي خود به جان آزموده است.»

از نظر هگل، بنده از اين چيز يا آن چيز مضطرب نيست، بلکه او در سراسر ذات خويش «بيمناک» است. او ترس از مرگ را، که همان خواجه مطلق است، به صورت بنيادي حس مي کند. اين احساس دروني، لرزه بر اندامش مي افکند و منجر به فروپاشيدن او مي شود. اما اين حرکت عام محض ذات ساده خودآگاهي است. در اين خودآگاهي نفي مطلق، يعني براي - خود- بودگي وجود دارد. اما بنده، نه در اين انحلال و فروپاشي عام، بلکه در خادميت خود به فروپاشي انضمامي و بالفعل دست مي يابد. به عبارت ديگر، آگاهي بنده در اين حرکت عام محض به طور کامل نيست، و او بايد با کار و خدمت آن را عيني کند. در اين خدمت کردن، بنده تمام لحظه هاي فردي و وابستگي به وجود طبيعي خود را رفع مي کند و به کمک «کار» اين وجود را از ميان برمي دارد. هگل در ادامه، بروز اين فروپاشي را در بنده، منجر به گونه يي احساس قدرت مي داند که براي رسيدن به مرتبه واقعيت هنوز ناکافي است؛ «هرچند احساس قدرت مطلق به خودي خود يا در حالات خاص خدمت، صرفاً فروپاشي در خود است، و اگرچه ترس از خواجه سرآغاز فرزانگي است، آگاهي در آن ترس «براي خود» است، اما «براي خودبودگي» نيست.»

از نظر هگل، حالت در خود بودن فروپاشي، به معناي تحقق نيافتن تکامل بنده، در اين مرحله است. «هرچند آگاهي بنده از طريق کار به خود مي آيد.» بنابراين بنده با «کار» کردن است که از وجود «ترس» از خواجه در خود آگاه مي شود. کار کردن مي تواند ضرورت پيکار ميان بنده و خواجه را آشکار کند؛«برعکس، کار آرزويي مهارشده، جلوگيري پنهان است، يا آن را شکل و پرورش مي دهد.»

واژه bilden در زبان آلماني هم به معناي شکل دادن و هم به معناي تعليم و تربيت است. واژه bildung مترادف formeirung است که به معناي صورت دادن و شکل دارسازي است. گادامر بيان مي کند bildung همانند طبيعت هدفي خارج از خود ندارد. «هگل در پديدارشناسي روح، در مورد تکوين يک خودآگاهي واقعي و آزاد «در- و- براي- خود» کار مي کند، و نشان مي دهد ذات کار صورت دادن به چيز است تا مصرف کردن آن.» بنده با صورت دادن به چيز به خود صورت مي دهد. اين موضوع به اين معنا است که براي به دست آوردن «يک ظرفيت» يا يک مهارت، انسان معنايي را از خود به دست مي دهد. اين جمله مهم هگل بيانگر آن است که «کار» نه تنها مي تواند صورت جهان را تغيير دهد، بلکه مي تواند انسان را تربيت کند. به عبارت ديگر بنده با کار کردن نه تنها به تغيير صورت جهان بلکه همچنين به تربيت خود مي پردازد. تربيت در اينجا به معني گذر از مرتبه خويش و رسيدن به خودآگاهي است. «نسبت منفي با ابژه صورت ابژه مي شود.» بنده با دگرگون کردن و صورت بخشيدن به جهان در عين حال خود را دگرگون مي سازد. به اين ترتيب زمينه براي رسيدن بنده به خودآگاهي فراهم مي شود اما اين خودآگاهي از مراحل خاصي عبور مي کند.

نخستين مرحله، رواقي گرايي است. در اين مرحله بنده از آنجا که در مي يابد نمي تواند به تمام آرزوهاي خود تحقق بخشد، مي کوشد خود را از آرزوها رها سازد. هرچند اين آزادي در واقع همچون يک آزادي سوبژکتيو و دروني از حقيقت بالفعل برخوردار نيست، و در اصل مي توان آن را آزادگي دانست. اين جنبه دروني، که به طريق افراطي نفي جهان بيروني است، باعث مي شود بنده نسبت به مفاهيم فلسفي و اخلاقي شک کند، و اين سرآغاز مرحله شک گرايي است. در اين مرحله بنده جهان و واقعيت عيني آن را نفي مي کند. اما نفي جهان واقعي دربرگيرنده يک تناقض است؛ از سويي بنده جهان را پوچ مي انگارد، و از سوي ديگر آگاهي خود از اين موضوع را پوچ نمي داند. براي مثال اصول اخلاقي را بدون اعتبار مي داند، اما از سوي ديگر خود پايبند اين اصول است. به اين ترتيب انديشه و کردار او دوپاره مي شود. اين دوپارگي را هگل «آگاهي اندوه بار» مي داند.

پيکار بيروني يا دروني خواجه- بنده

تحليل کوژو از ديالکتيک خواجه -بنده، به هم پيوستن شرح پديدارشناسانه هگل و نظريات مارکس در مورد پيکار طبقاتي تاريخي است. کوژو با آغاز کردن از مفهوم هگلي آرزو، موجود فيزيکي را به عنوان واحد اصلي آگاهي و مکان آرزو در نظر مي گيرد. در واقع زندگاني انسان تنها هنگامي ممکن است که به عنوان زندگاني حيواني و بيولوژيکال در نظر گرفته شود. تنها بر اين بنياد است که انسان همانند ديگر حيوانات از آرزو برخوردار مي شود، يعني تمايل شديد براي تغيير «صورت» چيزها تا بتوان آنها را به صورت مناسب درآورد. آرزو در جست وجوي آن است تا جهان را دگرگون کند، عين هاي خارجي را انکار کند و آنها را فراخور نياز انسان سازد. براي مثال کوژو بيان مي کند ميل گرسنگي، به عنوان مثالي روشن از آرزو که يک موجود از آن برخوردار است، وجود يک عين را از طريق تغيير بنيادين آن رفع مي کند. در واقع ذات انسان در نيروي او در نفي و رفع نهفته است. کوژو بر اين عقيده است که «انسان کنش نفي کننده است که يک موجود خاص را دگرگون مي کند، و با دگرگوني آن، خود را دگرگون مي سازد». تفاوت ميان آرزوي انساني و آرزوي حيواني اين است که آرزوي انساني از خود فراتر مي رود. حيوانات مطيع نيازها و اميال فيزيکي خود هستند، و ارضاي اين اميال اطاعت از اين مفهوم ايستا از خود را اثبات مي کند. انسان از سوي ديگر اميالي دارد که منجر به نفي يا فراروي از مفهوم خود به عنوان موجود طبيعي مي شود. کوژو مي گويد اين امر منجر به خودآگاهي مي شود، که پيش از آن مستلزم «فراتر رفتن از خود» است.

در فرآيند فراروي آرزو بسيار مهم است که اين آرزو معطوف به آن چيزي باشد که شخص را از اين حالت از وجود رها مي سازد. آرزو به ناموجود فقط خصوصيت انسان است، و اين اجازه را به او مي دهد تا از مفهوم هايي که در زندگاني حيواني با آنها برخورد مي کند رها شود. کوژو بر بنيادهاي بيولوژيکي نسبت خواجه- بنده تاکيد مي کند. تفاوت در اين است که انسان مي تواند ناموجود يا مرگ را بخواهد. اين آرزو حد نهايي آزادي انسان است. انسان از طبيعت يا ماهيت خود آزاد است. در اين مرحله آگاهي آرزومند به اين درک مي رسد که در جهان چيزهاي بيشتري از عين هاي آرزو وجود دارد. يک موجود آگاه مي تواند تنها هنگامي کامل شود که آگاهي مشتاق ديگر آرزو خود را براي شناخت ارضا کند. دو عامل در يک «جنگ مرگ و زندگي» براي شناخت ديگري پيکار مي کنند. به نظر مي رسد از آنجا که انسان خواهان شناخت موجود ديگر است و اين امکان را دارد که از اميال طبيعي و حيواني خود به سوي آرزو به ناموجود فراتر رود، يک پيکار ميان اين دو آرزو رخ دهد. از نظر کوژو آزادي و ارزش نهايي در توانايي در به مبارزه طلبيدن طبيعت و آرزو و خطر تخريب در مواجهه با آرزوي حفظ طبيعت است.

حيوانات تنها از اين جهت خطر مي کنند که در جست وجوي رسيدن به حفظ زندگاني شان باشند، در حالي که انسان با طبيعت به مقابله مي پردازد تا به شناخت موجودات ديگر دست يابد. گذر هگل از پيکار ميان مرگ و زندگي به جايي مي رسد که هيچ يک از دو طرف در اين پيکار نخواهند مرد و اين موضوع آخرين «بحث فرونکاستني پديدارشناسي» است. اين پيکار با پديدار شدن خواجه و بنده به پايان مي رسد. اين موضوع به خاطر توانايي خواجه و ناتواني بنده در ايستادگي کردن در برابر غرايز طبيعي اش است. خواجه به قدر کافي قدرت دارد که به خطر خود ادامه دهد، در حالي که بنده به خواسته هاي خواجه تن درمي دهد تا بتواند به زندگي خود ادامه دهد.

کار بنده ميانجي خواجه و جهان طبيعت است. اين کار است که اجازه مي دهد خواجه تمام نيازهاي خود را بدون کوشش و تلاش به دست آورد. از ديدگاه خواجه اميال بلافاصله ارضا مي شود، اما از ديدگاه بنده آرزوي خواجه توسط کار او برآورده مي شود. خواجه از اين نظر «يک موجود يا حيوان طبيعي» باقي مي ماند، چرا که او مي کوشد به حفظ اين وضع خودمحور و برآورده ساختن آرزوهاي خود بپردازد. کنش واقعي نفي، رفع و دگرگوني تنها در بنده رخ مي دهد؛ بنده کسي است که تلاش مي کند و جهان را تغيير مي دهد، در حالي که خواجه صرفاً به عنوان موجودي طبيعي آرزو دارد. از نظر کوژو، به اين ترتيب «امکان يک فرآيند تاريخي که در تماميت خود تاريخ جنگ ها و کار است و در نهايت در جنگ ناپلئون پايان مي پذيرد» به وجود مي آيد. تاريخ با جداسازي پيکار نخستين به دو طبقه خواجه و بنده آغاز مي شود. محصولات مادي و پيکارهاي آينده درون چارچوب ديالکتيک خواجه- بنده فهميده مي شود. تاريخ چيزي به غيراز محصول پيکار خواجه و بنده نيست، و هنگامي که چنين پيکاري در ميان نباشد، پايان خواهد يافت.

آشکارا گرايش مادي در چنين خوانشي وجود دارد، به ويژه هنگامي که کوژو مي گويد «انسان» بايد يا برده يا خواجه باشد. نهايت تاريخ مندي ديالکتيک خواجه- بنده در اين خوانش کاملاً آشکار است. براي هگل بنده با طبيعت برهم کنش دارد، بنابراين تاريخ طبيعي با جزئيات به شرح چيره شدن بنده بر طبيعت و نيز مطيع کردن آن براي خواست خود مي پردازد. البته خواست بنده نيروي عمل کننده نيست بلکه خواست باواسطه خواجه است که بنده را به برهم کنش خود با طبيعت وامي دارد. از نظر کوژو اين برهم کنش بنيادين با طبيعت است که اجازه مي دهد واژگوني ديالکتيک چيرگي خواجه و زيردستي بنده رخ دهد. بنده مي کوشد به ايده آل خود دست يابد و براي به دست آوردن آن خطر کند.

از سوي ديگر آرمسترانگ کلي بر اين عقيده است که در تفسير کوژو جنگ ميان خواجه و بنده بيش از حد بيروني است؛ از اين رو او مي کوشد چشم انداز ديگري را مطرح سازد تا در آن بتوان اگو را، با توجه به تکامل فردي و ميان فردي، همچون يک سنخ ايده آل و نمونه از آگاهي دانست. از نظر کلي ديالکتيک خواجه- بنده را مي توان از سه چشم انداز مطرح کرد؛ نخستين چشم انداز، ديدگاه «اجتماعي» است که همان ديدگاهي است که کوژو اختيار کرده است. اين خوانش از ديالکتيک

خواجه- بنده بيشتر بر جنبه جنگ فيزيکي و واقعي افراد يا طبقات مبتني است که مي خواهند نيروي ارج شناسي را به دست آورند. از نظر کلي اين تفسير اجتماعي از ديالکتيک خواجه- بنده کامل نيست. اين چشم انداز هنگامي کامل مي شود که ما جنبه «روانشناختي» اين پيکار را نيز در نظر بگيريم. در اين چشم انداز، ديالکتيک خواجه- بنده به صورت درون فردي و در اگوي افراد رخ مي دهد. خواجه و بنده، از اين نظر، نيروها يا الگوهايي براي خود ذهن هستند. سرانجام در چشم انداز سوم، امتزاج دو چشم انداز پيشين، يعني اجتماعي و روانشناختي است. کلي تا آنجا که کوژو به جنبه اجتماعي ديالکتيک خواجه و بنده مي پردازد، با او موافق است، اما بر اين عقيده است که تفسير کوژو جنبه هاي دروني و روانشناختي اين رابطه را در نظر نمي گيرد. آنچه کلي در قلب انديشه هگل مي يابد، تشابه شديد افلاطوني بين ستيز در جامعه و ستيز درون خود افراد است. بررسي اين پيکارها مي تواند ديالکتيک خواجه- بنده را در سطوح اجتماعي و روانشناختي بررسي کند.

کلي مي کوشد نشان دهد اين جنبه روانشناختي بايد تکامل خودآگاهي را دريابد. بنابراين هرگونه ستيز بيروني مبتني بر ستيز دروني قواي ذهن و روح است. اين ستيز ميان قواي گوناگون و گاه متضاد آرزوها، يا ميان آرزوها، به طور کلي، و کنترل عقلاني اين آرزوها است. اين امر منجر به ستيزي ميان آرزوهاي طبيعي و رانه هاي روحي مي شود. تکامل و پيشرفت بنده، از اين چشم انداز، رسيدن به مرحله «رواقي گري» يا آزادي درون آگاهي روح يک فرد است. خواجه «روانشناختي»، با اين تفسير، «از ستيز ارج شناسي به وجود مي آيد که با مفهوم کنترل يا تصميم معين مي شود». در تکامل روح تمايز ميان کنترل و آرزو از ميان مي رود، اما کلي بيان مي کند آنها در اين مرحله از ديالکتيک کاملاً ضروري هستند. خوانش روان شناسانه کلي از «پديدارشناسي روح» هگل، اين امکان را به وجود مي آورد تا بتوان به سطح سوم از رابطه ديالکتيکي خواجه- بنده که در واقع امتزاج چشم اندازهاي اجتماعي و روانشناختي است، پرداخت.

پي نوشت ها؛----------------------------

1- هيپوليت، ژان، پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل، اقتباس و تاليف از کريم مجتهدي، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1371، ص 48

2- هيپوليت، پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل، ص 52

3- دکارت، رنه، تاملات دکارتي، ترجمه احمد احمدي، تهران، مرکز نشر دانشگاهي، تامل سوم، ص 37

4- خدايگان و بندگان، گ. و. ف. هگل، با تفسير کوژو، ترجمه حميد عنايت، تهران، چاپ سوم، 1358، انتشارات خوارزمي، ص 29

5- کوژو، ص 32

6- همان

7- کوژو، ص 28

منابع؛--------------------------------

1- دکارت، رنه، تاملات دکارتي، ترجمه احمد احمدي، تهران، نشر دانشگاهي، چاپ دوم، 1369

2- هگل، مقدمه بر پديدارشناسي روح، ترجمه عباديان، محمود، اروميه، انتشارات انزلي، 1367

3- هگل، خدايگان و بنده، با تفسير الکساندر کوژو، ترجمه حميد عنايت، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ سوم، بهمن 1358

4- هيپوليت، ژان، پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل، اقتباس و تاليف از کريم مجتهدي، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1371
گفت وگو با دکتر علي مرادخاني درباره کتاب هگل و فلسفه مدرن
مدرنيته و ارجاعاتي به تفکر هگل

سام محمودي

دکتر علي مرادخاني در کتابي که چندي پيش از سوي انتشارات مهرنيوشا منتشر شده سعي دارد از منظري نقادانه و توصيفي آفاق فکري هگل و همچنين ارتباط فکري وي با فلاسفه متقدم، همزمان و متاخرتر از او را مورد تحليل قرار دهد.

بحث سهم قائل شدن براي هگل در تفکر مدرن، موضوعي است که مرادخاني به شدت بر آن پافشاري مي کند در حالي که اغلب متفکران غرب و مدرسان فلسفه در ايران، سهم هگل را در مقايسه با دکارت و کانت بسيار ناچيز مي دانند. اما کتاب حاضر سهم هگل در فلسفه مدرن را گاه بيش از کانت ارزيابي مي کند. آنچه در پي مي آيد، گفت وگويي است با دکتر علي مرادخاني مدرس و پژوهشگر فلسفه غرب درباره تاثير هگل بر فلسفه مدرن.

---

-جناب مرادخاني، شما کتابي نوشته ايد که به ضرس قاطع نشان از جسارتي غيرقابل انکار دارد هر چند من اين جسارت شما را تحسين مي کنم اما معتقدم نمي توان سهمي- آن گونه که شايسته دکارت يا کانت است- در مدرنيته و تحقق عقلانيت Rationalism مدرن براي هگل قائل بود. مي خواهم بحث را از اينجا شروع کنم که اساساً تعريفي که هگل از مدرنيته ارائه مي کند، چيست يا به تعبيري بهتر و هگلي تر، جوهر مدرنيته از نظر هگل کدام است؟


من با اصل طرح بحث شما مشکل دارم اما تصور مي کنم بهتر است- چنان که شما نيز عنوان کرديد- براي بحث آغاز و انجامي قائل بود. ببينيد در واقع در ادبيات آلماني، اصطلاحي هست که انگليسي ها آن را consciousness self مي نامند و ما اين واژه را به خودآگاهي ترجمه مي کنيم اما واقعيت اين است که واژه خودآگاهي معناي واقعي اصطلاح آلماني را نمي رساند.

با اين توضيح مي توان گفت اساساً جوهر مدرنيته در نظر هگل خودآگاهي است که بر خويشتن خويش استوار مانده و اعتماد به نفس پيدا کرده است.

-يعني خودبنياد است؟

نمي خواهم اين برگردان را به کار ببرم اما درست است. خودبنيادي جوهر مدرنيته است و به باور هگل اين خودبنيادي، مبناي همه رويکردهاي تفکر مدرن و نمودهاي بيروني آن است.

-آيا با اين تفاسيري که شما عنوان کرديد، مي توان گفت هگل با تقسيم وجود به سه گانه هاي وجود في نفسه، دازاين و وجود لنفسه، به نوعي دنباله رو يا به تعبير بهتر تحت تاثير و تقليد از دکارت بوده؟

مي توان بحث را به دکارت کشاند اما در واقع بدون واسطه به دکارت برنمي گردد. از نظر منطق هگلي اين سه گانه به نحوي متاثر از کانت است تا دکارت،

-پس با اين تفاسير نسبيتي که هگل با مدرنيته پيدا مي کند، منشعب از نگاه و تاثيرپذيري او از کانت است؟ نسبت اين سه گانه وجودي (وجود في نفسه، دازاين و وجود لنفسه) با مدرنيته چيست؟

ببينيد، در نظر هگل نشئه دازاين که ساحت طبيعت يا وجود پوزيتيو خارجي است، در واقع ساحت بردگي انسان مدرن نيز شمرده مي شود. مدرنيته روزگار هگل (در قرن 19) درصدد است بشر را از غلبه طبيعت و اين بردگي نجات دهد. در اين ميان به وجود لنفسه يا ساحت سوم وجودي نزديک مي شود يا به تعبيري صحيح تر تلاش مي کند به خودآگاهي برسد و خود را از قيد و بند طبيعت و در مواردي از سيطره دولت ليبرال (به معناي انگليسي آن) رهايي بخشد.

-مي رسيم به موضوع و بحث مورد مناقشه، ببينيد تا جايي که من مي دانم موسسان اصلي دوره جديد، دکارت (در وهله اول) و کانت (در وهله دوم) هستند و جوهر مدرنيته در کوگيتو دکارت نهفته است. از سوي ديگر هگل بيش از هر چيز يک متافيزيسين به شمار مي رود. با اين تفاسيري که عنوان کردم، آيا مي توان سهمي براي هگل در تحقق دنياي مدرن قائل بود در حالي که قبل از او کانت تاثيرگذاري اش را در تحقق اين تفکر مدرن با سه گانه مشهورش اثبات کرده است؟

من در پانوشتي در اين کتاب نيز عنوان کرده ام که هگل از جهاتي تاثيرگذارتر از کانت بوده. اگر بپذيريم جوهر مدرنيته راسيوناليته است و اين راسيوناليته بر بنياد فهم دکارتي استوار مانده و به قول شما دکارت موسس آن بوده، بايد پذيرفت دکارت با تاسيس راسيوناليته تنها به فهم يک حوزه نائل مي شود و آن فهم طبيعت است. دغدغه دکارت نيز همين است که راسيوناليته را به طبيعت تزريق کند. اين رويکرد با کانت ادامه مي يابد. به يک معنا، حوزه هايي چون اخلاق و... (به معناي متعارف اش) بر بنياد عقل نيست و به تعبيري بهتر اين مسائل در حوزه عقل نظري قرار نمي گيرند درحالي که هگل تمام لوازم و توابع عقلانيت يا به تعبير درست تر راسيوناليته را در تمام شئونات انساني از جمله طبيعت، تاريخ، فرهنگ، اخلاق، هنر و... تزريق مي کند به اين معني که علاوه بر طبيعت، ديگر شئونات انساني نيز در تفکر هگل بر بنياد راسيوناليته قرار مي گيرند،

-اما او بيش از هر چيز يک متافيزيسين است.

به باور من متافيزيسين بودن هگل را بايد مابعد کانتي فهميد و تبيين کرد نه ماقبل کانتي. به تعبيري بهتر براي هگل متافيزيک يک حسن است.

با استناد به اين سخن هابرماس که هگل مدرنيته را به يک مساله بدل کرده است، مي توان گفت هگل متافيزيک را در عصر مدرن متحول مي کند و به تعبير ديگري که خود او در کتاب «دايره المعارف فلسفه علوم» ارائه مي کند، روزگار و دوره بدون متافيزيک را، معبد بدون قبله مي داند و مي نامد. به زبان ساده تر متافيزيک در نظر هگل يعني جهت يافتن بنياد معقول در عمل انسان، به اين معنا اگر متافيزيک براي دکارت يافتن مبادي معقول علوم نوين است، براي هگل يعني يافتن مبادي معقول عمل انساني.

-وقتي بحث از مدرنيته مي شود آيا مجاز هستيم از هگل به عنوان يک منبع ياد کنيم؟ (کاري که شما در کتاب حاضر انجام داده ايد) درحالي که اگر بگوييم- چنان که شما معتقد هستيد- بله، مي توانيم از افلاطون نيز به عنوان منبع ياد کنيم. آيا اين نکته مثبتي است که بشود از هگل نام برد؟

اگر قرار بود هگل فيلسوف مدرن نباشد، همانند هم حجره يي هايش (هولدرلين و شلينگ) بايد همچنان دلباخته دوره تفکر يوناني باقي مي ماند درحالي که هگل با مطالعه اقتصاد سياسي در دوره مدرن (و شخصاً آثار اسميت و استوارت) به اقتضائات دوره مدرن پي برده بود و با اين قرائت تحولي شگرف ايجاد کرد. او مي دانست تجديد حيات يوناني در دوره مدرن امکان پذير نيست. به جرات مي توان گفت هگل در حوزه فلسفه اولين کسي است که در تقسيم دوره هاي تاريخي فلسفه واژه مدرن را براي دوره جديد به کار مي برد.

-لطفاً تجديد حيات يوناني در عصر مدرنيته را بيشتر توضيح دهيد.

ما در جامعه فکري و روشنفکري امروز، تلقي هاي متفاوتي از مفاهيمي چون سنت يا مدرنيسم داريم و به تعبيري، مدرنيته را قرن هجدهمي درک مي کنيم براي اينکه قرن هجدهم قرن ولتر و دايره المعارف ها است درحالي که در قرن 18 که سنت اهميت آنچناني نداشت، هگل از واژه tradition يا سنت استفاده مي کند و با استفاده از مولفه هاي سنتي به نوعي در نقد مدرنيته برمي آيد.

-البته تلقي او قرن نوزدهمي است که در اين قرن، مدرنيته به نوعي با تحول روبه رو شده بود.

کاملاً درست است، مدرنيته در قرن نوزدهم با نظر به خود (از درون) بر آن بود تا بسياري از توان بودها و امکانات خود را محقق کند.

-شما در کتاب خود، گزاره يي از هگل با اين مشخصات که خودش ادعا مي کند، نقل کرده ايد؛ «با توجه به تاريخ فلسفه مي توان به احياي فلسفه (يا تفکر فلسفي) دست زد»، آيا چنين ادعايي شدني است. اگر هگل بنا بر ادعاي خود توانسته به اين مهم دست يازد پس چه لزومي داشت پس از او کساني چون هوسرل و هايدگر دست به چنين کاري بزنند؟

حساب هايدگر جداست. او به عبور از فلسفه قائل است چراکه هگل را خوب مي شناسد و چون عاقبت تفکر متافيزيکي و فلسفي غرب را در هگل مي بيند، به گذر از متافيزيک فتوا مي دهد اما در کل بايد عنوان کنم به يک معني دوره هاي هوسرل و هايدگر با هگل تفاوت هايي جدي دارد. در عصر- و به تعبيري صحيح تر در نظر- هگل ديگر فيلسوف يا دوستدار و جوياي دانايي نداريم بلکه همه در مقام سوفوس هستند چراکه در نظر هگل بشر در عصر مدرن به عين دانايي رسيده است و در دانايي نيز زندگي مي کند. اما هايدگر و هوسرل گشت هاي روش شناختي دارند. براي نمونه هوسرل به پديدارشناسي ناظر بر ماهيت توجه مي کند و هايدگر به پديدارشناسي ناظر بر وجود نظر دارد. اما در عصر هگل اين بحث ها به پايان آمده و او تنها به فکر احياي فلسفه و تفکر فلسفي در مقابل پوزيتيويست هاست.

-يکي از سوالاتي که در مواجهه و تورق کتاب براي بنده پيش آمد، اين بود که شما معتقد هستيد هگل مي خواهد تفکر غرب را با تاسيس منطق جديد از چنبر نگاه گسيخته عصر روشنگري خارج کند. اين مهم يا خواسته چگونه جامه عمل به خود مي پوشد؟

آن نگاه گسيخته يي که در کتاب آمده ناظر بر انکار گذشته در عصر ايده پيشرفت قرن هجدهمي است. منطق تازه هگل اين زمان را از نگاه خطي آن بيرون مي آورد. او به يک سيکل در زمان قائل است و به تعبيري درست تر، منطقي تاسيس مي کند که بتواند گذشته غرب را در اکنون آن حفظ کند و به زباني خودماني تر سنت و مدرنيته را در خود جمع کند.

-تفسير خاص هگل به نوعي زبانزد است اما سوالي که در اين ميان ذهن مرا به خود مشغول کرده اين است که با تفسير خاصي که هگل از تاريخ فلسفه ارائه مي کند (از يک سو قائل به احياي فلسفه است و از سوي ديگر به مرگ فلسفه و تولد سوفوس) آيا مي توان گفت به گسست هم قائل بوده؟

ببينيد، هگل امکان گسست را براي پرسش مهيا مي کند. اما اين گسست عين وصل و اتصال است. مراد من اين است که هگل با نگاه به دوره مدرن و مبادي آن، هم يونان را مدنظر دارد و هم به قرون وسطي (مسيحيت) نظر مي کند. مساله ما نيز چنين است.

-شما صحبت از مساله مي کنيد، مساله يي که مي تواند پايان دهنده اين گفت وگو باشد. طرح هگل و سعي در اثبات نقش او در فلسفه مدرن چه ضرورتي دارد؟ منظور من وجه انضمامي قضيه است. اساساً طرح اين بحث براي چيست و آيا جامعه ايراني مي تواند با اين بحث به دريافتي جديد از جهان نائل آيد؟

ببينيد، من ادعاي خاصي درباره راهنمايي فکري جامعه يا به عبارتي صحيح تر هدايت فکري و فلسفي جامعه ندارم اما بر اين باور هستم که ما به کانت و هگل احتياج بيشتري داريم تا به هايدگر چرا که اساساً دريافت معقولي از تاريخ گذشته و همچنين تاريخ جدي خودمان (که از مشروطه شروع شده) نداريم. به بيان ديگر مراجعه به زرادخانه فکري اين نوع از تفکر (هگل) کمک خواهد کرد تا من و ما به نحوي راه را براي گسترش آگاهي تاريخي خودمان باز کنيم. اين رويکرد شايد بتواند وجه انضمامي طرح بحث هگل را توجيه کندو توضيح دهد.

از اين پس هگل را انضمامي- سياسي بخوانيم
يک نمونه؛ هگل، رمانتيسيسم آلماني و انقلاب فرانسه
امين حامي خواه

رخداد انقلاب بر دگرگوني ها و تحولاتي اشاره دارد که به خلق سياست بينجامد وگرنه هر گونه مازاد سياسي که در دولت باقي بماند و به مردم منتقل نشود، کودتاست. باور اين امر مشکل است که انقلاب دفعتاً و يکباره به وجود آيد. هر انقلابي وابسته به عواملي است که بدون آنها تحقق انقلاب ممکن نيست. انقلاب فرانسه که بين سال هاي 1789 تا 1799 ميلادي رخ داد، يکي از مهم ترين حوادث تاريخي غرب و جهان محسوب مي شود. اين رويداد سياسي مرحله تازه يي را در تاريخ مغرب زمين پديد آورد و تاثير عميقي بر افکار مردم جهان گذاشت. در همان دوران انقلاب ديگري در عالم ذهن و انديشه رخ داد؛ فلسفه کلاسيک آلمان، که از نيمه دوم قرن هجدهم آغاز شد و تا نيمه قرن نوزدهم تداوم يافت، تحولي در تاريخ فلسفه بود و اين دوره را بايد از مهم ترين دور ه هاي تفکر فلسفي اروپا در دوران جديد دانست. آغازگر اين تحول فلسفي کانت بود که به تعبير خود، به انقلابي کپرنيکي دست زده است. از آنجا که فلسفه کانت شاخص ترين و مناسب ترين نماينده فلسفه کلاسيک آلمان است، مي توان کل اين نگرش فلسفي را انقلاب تلقي کرد. شلينگ انقلاب فرانسه را انقلابي در عالم واقع و فلسفه کانت را انقلابي ذهني و ايده آل مي دانست. هگل مي گويد؛ «در فلسفه هاي کانت، فيخته و شلينگ، انقلاب در شکل انديشه نهاده و بيان مي شود... اما در فرانسه به شکل واقعيت فوران کرده است.»

عوامل متعددي در شکل گيري اين دو رويداد سياسي و فلسفي نقش داشته است. حاکميت فئوداليسم، امتيازات طبقاتي، روش هاي غيرعادلانه مالياتي و بي کفايتي حکومت در رفع مشکلات معيشتي مردم از جمله عواملي بود که مردم را به قيام و شورش عليه «رژيم سابق» واداشت تا اينکه انقلاب فرانسه شکل گرفت. همچنين وجود دو مکتب مهم فلسفي در حوزه معرفت شناسي يعني عقل گرايي و تجربه گرايي، ديدگاه جزم گرايانه و دگماتيستي نظام لايبنيتس - ولفي در مسائل متافيزيکي و در مقابل، رويکرد ضدمتافيزيکي هيوم از جمله عواملي بود که سبب شد کانت در عالم فلسفه انقلاب کند و نظام فلسفي خود يعني فلسفه نقادي را بنياد نهد.

شايد در بادي امر بتوان گفت عوامل ظهور هر کدام از اين دو واقعه، مستقل و بي ارتباط با هم بوده اند. اما ما در اين بخش از مقاله به دنبال منشأ يا عامل اصلي و مشترکي هستيم که آن دو را به هم مربوط سازد. عاملي که هم ظهور انقلاب در فرانسه و هم فلسفه کلاسيک آلمان از آن نشات گرفته باشد.

در چگونگي ارتباط ميان اين دو رويداد اختلاف است؛ برخي فلسفه کلاسيک آلمان و انديشه هاي فيلسوفان آن را متاثر از انقلاب فرانسه مي دانند و عده يي ديگر بر اين باورند که فلسفه کلاسيک آلمان حاصل نبوغ و خلاقيت فيلسوفان آن است و اين فلسفه در روند سياسي انقلاب و اعتبار بخشيدن به آن، نقش تعيين کننده يي داشته است.

در ميان خود فيلسوفان کلاسيک آلمان نيز اين اختلاف نظر وجود داشت. فيخته انديشه هاي سياسي خود، به ويژه در باب آزادي را ملهم و برگرفته از انقلاب فرانسه مي دانست؛ «همان طور که ملت غفرانسهف انسان را از غل و زنجيرهاي خارجي آزاد مي کند، نظام من هم او را از قيد و بندهاي شيء في نفسه، از نفوذ خارجي آزاد مي سازد و او را در مبداء نخستينش موجودي مستقل معرفي مي کند.» (86 Henrich:) اما شلينگ بر اين باور نبود. او ادعاي کساني را که ارزش و درخشش فلسفه کانت را نتيجه انقلاب فرانسه مي انگاشتند، خيالي و موهوم مي دانست. از نظر او، هم فلسفه کلاسيک و هم انقلاب فرانسه از يک منشاء واحد سرچشمه گرفته اند و روح واحدي بر آن دو حاکم بوده است که در فرانسه به شکل انقلاب عيني و واقعي و در آلمان به شکل ذهني و نظري بروز کرد؛ «يک روح و همان روح از مدت ها قبل رشديابنده بود که بنا بر ويژگي هاي متمايز دو ملت و دو اوضاع و احوال، خود را در يک مورد به صورت انقلاب واقعي و در مورد ديگر به صورت انقلاب در چارچوب ايده بيان کرد.» (87 Ibid:)

ما در اين باره با شلينگ هم عقيده هستيم و تنها يک عامل را منشاء اصلي ظهور اين دو رويداد مي دانيم؛ اصل خود قانونگذاري، که شکل دهنده انديشه آزادي است ريشه اصلي و زيربناي اين دو واقعه بوده است.

توضيح آنکه ارتباط و وابستگي اين دو رويداد، در واقع به پيش فرض هايي بازمي گردد که در هر دو مشترک بوده و زيربناي تغييرات و تحولات در آن دو شده است. اين پيش فرض ها يا مي تواند ناشي از مسائل سياسي و اجتماعي باشد يا برخاسته از جريان هاي فکري و عقلي. حال اگر اين پيش فرض ها را به مسائل اجتماعي و سياسي مربوط بدانيم، آنگاه در مورد انقلاب فرانسه صادق خواهد بود زيرا اين انقلاب سراسر يک آشوب سياسي و اجتماعي بوده است. حکومت استبدادي و ديکتاتوري شاهان در فرانسه؛ شاهاني که حقوق طبيعي مردم را زير پا مي گذاشتند، ورشکستگي مالي حکومت به خاطر جنگ هاي پرهزينه شاهان، بي نظمي در سازمان هاي دولتي و اداري، بي کفايتي حکومت در سر و سامان دادن به وضعيت اقتصادي کشور و يکنواخت نبودن قوانين حقوقي و قضايي در تمام نقاط فرانسه، همه اينها عواملي بود که موجب نفرت مردم از حکومت شد و در نهايت به انقلاب انجاميد.

اما اين احتمال در مورد فلسفه کلاسيک آلمان صدق نمي کند. اوضاع سياسي و اجتماعي آلمان در آن دوران به گونه يي بود که نمي توانست موجب بروز چنين فلسفه يي شود. آلمان از قرن هفدهم به بعد، رفته رفته موقعيت و اهميت اقتصادي خود را از دست داد، تا آنجا که به خاطر انتقال مراکز مهم بازرگاني به نقاط ديگر اروپا و جهان، دچار رکود اقتصادي شد. «جنگ هاي

30 ساله» در دوران امپراتوري هابسبورگ موجب از دست رفتن قدرت سياسي و نظامي آلمان و نيز در هم شکستن وحدت در اين کشور شد. پس از صلح «وستفالي» آلمان به دولت هاي محلي کوچک تقسيم شد که عدد آن به حدود 300 نيز مي رسيد. عواملي که در کنار هم موجب شکل گيري انقلاب در فرانسه شد، در آلمان تقسيم شده و به لحاظ اقتصادي توسعه نيافته، پيشرفت چنداني نداشت. بدين سان نمي توان پيش فرض هاي سياسي و اجتماعي در آلمان را عامل مستقيم و بلاواسطه فلسفه کلاسيک آلمان دانست.

اما بر اساس احتمال دوم، يعني پيش فرض هاي ناشي از جريان هاي فکري و عقلي، مي توان بين اين دو واقعه ارتباط برقرار کرد. پيش فرض هاي عقلي و فکري موجب رشد اذهان و افکار مردم شد و نوع نگرش آنها را به زندگي تغيير داد. انديشمندان و متفکران فرانسه و آلمان با طرح مسائلي چون حقوق طبيعي، مبارزه با حکومت استبدادي، تساوي همگان در برابر قانون، آزادي بيان و انديشه و نيز با اصالت دادن به انسان و فهم انساني توانستند به انسان جان تازه يي بخشند. از آن پس، انسان ها ارزش واقعي خود را دريافتند و به درجه يي از آگاهي و شناخت رسيدند که بتوانند سرنوشت خودشان را خود تعيين کنند. ديتر هنريش فيلسوف معاصر آلماني مي گويد؛ «ما بايد براي جريان هاي عقلي، در تماميت پيش شرط هايي که انقلاب فرانسه و فلسفه کلاسيک آلمان از آن ظهور يافت، تاثير مستقلي قائل باشيم.» (90 Ibid:)

همه تحولات سياسي، اجتماعي و حتي اقتصادي از همين تحول در آگاهي و بينش انسان صورت مي گيرد. ماکس وبر تجديد سازمان اساسي يک نظام اقتصادي را بدون تحول در نحوه آگاهي و شيوه زندگي ممکن نمي داند. انسان در نتيجه تحولات آگاهي اش، به توصيف خود و اشياي پيرامون خود مي پردازد. او در اين خودتوصيفي، خود را فاعلي با اراده مي يابد که مي تواند جهاني را بر اساس خواسته هاي خود بسازد و نظام هاي مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ديني را سازماندهي کند. اين اراده خود قانونگذار است که حدود و ثغور ساختارها را معين مي کند و به آنها شکل مي بخشد. مفهوم عقلاني

خود قانونگذاري، که در فرانسه زمينه را براي انقلاب فراهم ساخت و در آلمان موجب رشد فلسفه کلاسيک شد، به صورتي خودانگيخته راه هاي نظام تفکر و نظام حيات را به وجود آورد. «به اين ترتيب، تحولات در شيوه آگاهي، هم در مبناي روند انقلاب و هم در مبناي پيدايش فلسفه کلاسيک آلمان قرار دارد.» (91 Ibid:) در بخش دوم و سوم، مفهوم خود قانونگذاري و منشاء آن بيشتر کاويده مي شود.

اگر منشأ و عامل ظهور دو رويداد واحد باشد، آن دو براي حفظ ارتباط و پيوند ميان خود بايد در شکل رشد و توسعه شان نيز اشتراک داشته باشند يعني هدف واحدي را دنبال کنند. اين امر در مورد انقلاب فرانسه و فلسفه کلاسيک آلمان تحقق پيدا کرد؛ پس از ظهور هر يک از اين دو واقعه، وظايف مشترکي بر عهده شان قرار گرفت. از اين پس، آنها بايد مشکلات اساسي انسان و جامعه انساني را درمي يافتند و درصدد حل آنها برمي آمدند.

احياي حقوق طبيعي انسان ها، به ويژه آزادي، اجراي حکومت دمو کراسي، از بين بردن ظلم و بي عدالتي، اعتبار بخشيدن به قانون و اثبات تساوي همگان در برابر آن، از جمله وظايف آنها بوده است. همان گونه که هنريش مي گويد، «وظيفه بنياديني که انقلاب در حوزه سياست بر عهده گرفت با حوزه و تلقي وظيفه عقلي که فلسفه کلاسيک آلمان آن را دنبال مي کرد، مطابق بود. سرآغازهاي هر دو جنبش با ورود به نظام جديدي از مسائل انجام شد. به اين ترتيب، هر يک از آنها با اين وظيفه مواجه بودند که مشکل جديد را در کليتش دست يافتني سازند، آن را مشخص سازند و براي آن راه حلي پايدار به دست آورند.» (94 Ibid:)

جمهوري شدن حکومت فرانسه، صدور اعلاميه حقوق بشر و تدوين چند قانون اساسي در سال هاي مختلف انقلاب را مي توان از دستاورد هاي انقلاب فرانسه دانست. همچنين ارائه نظريه هاي اساسي و پايدار در باب سياست، حقوق، اخلاق و تدوين آثار برجسته در اين زمينه ها حاصل تلاش هاي فکري و نظري فيلسوفان کلاسيک آلمان بوده است.

اينک به منشاء تحولات آگاهي انسان، يعني جنبش روشنگري مي پردازيم، تحولاتي که در فرانسه به جنبش سياسي و در آلمان به جنبش نظري فلسفه کلاسيک منتهي شد. قرن هجدهم در اروپا به عصر روشنگري معروف است. روحيه کلي حاکم بر اين جنبش، چه در فرانسه و چه در آلمان، اصالت دادن به عقل و استفاده از آن در تمام مسائل مربوط به جهان و انسان بود، اعتقاد بر آن بود که قوه عقل، به تنهايي و بدون آنکه به دين يا منابع ديگر نيازمند باشد، مي تواند براي انسان رفاه، سعادت، آزادي و پيشرفت به ارمغان آورد. باليبار مي نويسد؛ «مقصود کلي نويسندگان عصر روشنگري از عقل، عقلي بود که اعتقاد به وحي، تسليم در برابر قدرت و مرجعيت، احترام به آداب و سنن و نهادهاي تثبيت شده مانعي در راه آن نباشد.» آنها تاثير پايداري در تکوين ذهن آزادانديش و نيز رشد بينش عقلاني داشتند.

تجلي کامل اين جنبش در فرانسه بوده است. «فرانسه در سده هجدهم، جايگاه تکامل يافته و دقيق ترين شکل روشنگري بود.» (گلدمن، 1375؛ 29) فيلسوفان قرن هجدهم فرانسه از فيزيک گرفته تا روانشناسي و اخلاق، حتي در زندگي اجتماعي به توسعه و پيشرفت نگرش علمي اعتقاد راسخ داشتند. آنان توانستند بر افکار انسان ها عميقاً تاثير بگذارند و شکل زندگي را تغيير دهند.

در جنبش روشنگري دو نظريه مهم سياسي مطرح شد که يکي نظريه آزادي لاک بود و ديگري نظريه دموکراسي روسو. اگرچه اين دو نظريه کاملاً مثل هم نبودند، اما اصول مشترکي داشتند. هر دو تشکيل حکومت را بر پايه قرارداد اجتماعي مي دانستند، حکومت استبدادي را نفي مي کردند، خواهان حکومت عامه بودند و از حقوق طبيعي بشر حمايت مي کردند.

اکثر فيلسوفان قرن هجدهم فرانسه - اگر نگوييم همه آنها - تحت تاثير انديشه هاي جنبش روشنگري، نسبت به رژيم سابق خصومت مي ورزيدند و با انديشه هايشان آنچنان تحولي در آگاهي انسان ايجاد کردند که در نهايت، به انقلاب منجر شد. علاوه بر روسو، منتسکيو، ولتر، کندياک، ديدرو و ديگر اصحاب دايره المعارف از انديشمندان برجسته عصر روشنگري فرانسه بودند.

در آلمان نيز متفکران جنبش روشنگري همچون کريستيان تومازيوسموزس مندلسزون، فردريک کبير، لسينگ هردر و ديگران با اصالت دادن به عقل، محور قرار دادن انسان و احترام به حقوق انساني، به ويژه حق انتخاب و آزادي، توانستند موجب رشد و آگاهي انسان ها شوند و بينش جديدي را به آنها اعطا کنند. همين آگاهي متحول و رشديافته در شکل گيري فلسفه کلاسيک آلمان موثر واقع شد.

علاوه بر آنکه وضعيت فرهنگي و آموزشي آلمان بهتر از فرانسه بوده است، آلمان در مقايسه با فرانسه، در نيمه دوم قرن هجدهم، نظام آموزشي توسعه يافته تري را واجد بود. در اين دوران، انتشار کتب و توجه مردم به مطالعه در سطح بالايي قرار داشت. همچنين چندمرکزگرايي (Polycentrism) در آلمان، اگرچه مانع تشکيل حکومت واحد و يکنواخت مي شد، در زمينه فرهنگي و نظام آموزشي تاثيري مثبت برجاي گذاشت. بعضي از دولت هاي محلي - که هر يک تحت حکومت اشراف و اميران خاصي بودند - در اشاعه فرهنگ بسيار موثر واقع شدند. سرزمين ساکس وايمار که يکي از دولت ها و اميرنشين هاي معروف آن دوره بود، از درخشان ترين نمونه هاي گسترش فرهنگي آلمان محسوب مي شد. در اين سرزمين، کارل آگوست فرمانروايي داشت که چون به اشاعه فرهنگ بسيار علاقه مند بود، گوته را مشاور خود قرار داده بود.

از ديگر فوايد چندمرکزگرايي آن بود که حاکم واحدي بر تمدن کشور مسلط نبود. به اين ترتيب زبان، شيوه تفکر و آداب و رسوم هر دولت محلي به همان شکل خود باقي مي ماند و بهتر مي توانست به اختيار خود، آراي انديشمندان جنبش روشنگري و آگاهي رشديافته را در خود بپذيرد. «زبان و ذهنيت، به يکباره از تبديل شدن به آداب و رسوم محفوظ ماندند و تنها به اين طريق، آماده پديد آمدن صورتي از تفکر شدند که با آگاهي تحول يافته منطبق بود.» (92 Henrich:)

بي شک مردم جامعه يي که دست به شورش و انقلاب مي زنند، براي خود افکار و انديشه هايي دارند تا در صورت تشکيل حکومت جديد بتوانند اهداف و افکار خود را به فعليت برسانند. اما بايد توجه داشت که اين گونه انديشه ها و بينش ها اگر ريشه در آراي انديشمندان و متفکران سياسي و فلسفي نداشته باشد، در همان مقام ذهن باقي خواهد ماند و به منصه ظهور نخواهد رسيد. انديشه هايي که منجر به انقلاب در صحنه اجتماع مي شود، نه تنها در ايجاد و ظهور خود به نظريات متفکران بزرگ نيازمند است، بلکه در تداوم و بقاي خود نيز بايد از حمايت اين متفکران و ديدگاه هاي معتبر آنها برخوردار باشد.

همان گونه که پيش تر اشاره شد، نظريه آزادي لاک و نظريه دموکراسي روسو از مهم ترين عوامل فکري و نظري پيدايش انقلاب فرانسه بود اما آنچه انقلاب را تداوم و اعتبار تام بخشيد، فلسفه کلاسيک آلمان بود؛ روند سياسي انقلاب نمي توانست مستقلاً عهده دار رشد خويش باشد، بلکه در اين راه به يک متمم نياز داشت. اين متمم جنبشي فلسفي به نام فلسفه کلاسيک آلمان بود. در توضيح بايد گفت افعال ما و به طور کلي، زندگي ما زماني آگاهانه و معنادار خواهد بود که خود و جهاني را که در آن زندگي مي کنيم، خوب بشناسيم و بتوانيم آنها را به نحو مناسب و مطابق با يکديگر توصيف کنيم. «هيچ فعلي از حيات آگاهانه بدون يک توصيف از خود، مناسب اين حيات و تصوير از جهاني که اين توصيف از خود را در خود جاي مي دهد، نمي تواند تثبيت شود.» (Ibid95)

هر فاعلي، اعم از فاعل اخلاقي و فاعل سياسي، با توجه به باور خاصي که از ماهيت و منشاء رفتارش دارد، فعلي را مرتکب مي شود. هيچ فعلي، به طور خودکار و بدون انديشه، از فاعل عاقل سر نمي زند. بديهي است که با تعدد افعال، بينش ها و باورهاي به آنها نيز متعدد مي شود. اما زماني که اين باورهاي متعدد همخوان و سازگار باشند و هيچ گونه تعارضي با يکديگر نداشته باشند، آنگاه شبکه واحدي به وجود مي آيد که مي توان آن را «تصوير جهان» ناميد؛ تصويري از جهان که داراي اعتبار و کليت است و براي همه افعال اخلاقي ارزش و اعتبار قائل است. از اين رو، همه انسان ها به عنوان فاعل هاي عاقل به ارزش فعل اخلاقي و سياسي يقين پيدا کرده، به آن عمل مي کنند. اگر چه ممکن است در مواردي، خلاف آن ثابت شود و فعل غيراخلاقي و غيرانساني انجام گيرد، اما اين مصاديق جزئي، ناقض اعتبار کلي تصوير جهان نيست. غايت جهان پيروزي اخلاق و سربلندي فاعل هاي اخلاقي است.

نظريه «تصوير جهان» توسط کانت مطرح شد. هنريش در کتاب حکم زيباشناختي و تصوير اخلاقي از جهان مي گويد؛ «مفهوم تصوير جهان مضامين فلسفي زيادي دارد. يکي از آنها بي ترديد معناي کانتي است؛ يعني تصوراتي از جهان که در بسترهاي خاصي پديد مي آيد.» (Ibid:3) همچون اخلاق و سياست که از بسترهاي اين گونه تصورات هستند. هنريش همچنين ايمان را در عبارت معروف کانت که؛ «من لازم ديده ام عقل را کنار زنم تا جايي براي ايمان باز کنم.» (Kant:29) اين گونه تفسير مي کند که مقصود کانت از ايمان «چيزي جز معنا و محتواي تصوير اخلاقي از جهان نيست.» (Henrich:5)

فصل دوم از بخش دوم نقد عقل محض کانت که به بحث از «ايده آل خير اعلا» مي پردازد، مي تواند مدعاي هنريش را ثابت کند زيرا اين بحث، در واقع تفسيري است از تصوير اخلاقي از جهان. کانت در اين فصل مي گويد؛ «من جهان را اگر موافق با همه قوانين اخلاقي باشد، که اين امر توسط آزادي موجودي عاقل مي تواند تحقق يابد، جهان اخلاقي مي نامم.» (Kant:637)

بر اساس نظريه «تصوير جهان»، اصل خود قانونگذاري که نيروي شکل دهنده آزادي است، مورد تاکيد قرار مي گيرد و اعتبار تام مي يابد. مطابق اين اصل، همه انسان ها از حق آزادي برخوردار مي شوند و در مقام انديشه و عمل مي توانند از اين حق بهره ببرند و براي خود آيين و قانون وضع کنند. به خاطر اين اصل است که زندگي واقعي انسان، يعني زندگي همراه با حق انتخاب و آزادي، اعتبار و مشروعيت مي يابد. اگرچه اين اصل و انديشه آزادي زمينه ساز جنبش عملي و سياسي انقلاب فرانسه نيز بوده است، اما اعتبار تام آن نمي توانست در اين جنبش تداوم يابد، بلکه نيازمند آن بود که در بستري از يک نظام عقلي و فلسفي قرار گيرد. در واقع فلسفه کلاسيک آلمان بود که چنين بستري را براي مفهوم آزادي فراهم کرد و آن را وسعت بخشيد.

فلسفه کلاسيک آلمان، بدون تکيه بر هر عامل خارجي و تنها با تلاش عقلاني خود و با اعتماد به قوه عقل، توانست نهال آزادي را در بستر خود بپروراند و آن را از آسيب هرگونه آفت نظري مصون نگه دارد. «اگر مفهوم آزادي در چنين بستري قرار نمي گرفت، به زودي گمان مي رفت توهمي نامعقول و نسنجيده است يا داستاني است که از روي دلبستگي به وجود آمده است.» (Henrich:95)

انديشه هايي که به انقلاب فرانسه انجاميد، بعضاً مورد انتقاد و اعتراض قرار گرفتند، تفکراتي در جهت خلاف انديشه هاي آزادي خواهي و حقوق بشر ارائه مي شد که مستلزم شک گرايي و بي توجهي به مساله آزادي بودند - همان گونه که ادموند برک، يکي از مخالفان انقلاب فرانسه، روند انقلاب را در کتاب خود با عنوان تاملات در باب انقلاب فرانسه مورد انتقاد قرار داد. اما فلسفه کلاسيک آلمان، که به خاطر اعتبار بخشيدن به انديشه آزادي مورد استقبال متفکران و انديشمندان زمان خود قرار گرفت، مانع از نفوذ اين گونه نظريه ها شد.

همه فيلسوفان کلاسيک آلمان با انقلاب فرانسه هم عصر بودند و هر يک به نحوي از اين واقعه بزرگ متاثر شدند و در برابر آن واکنش نشان دادند. هگل معتقد بود فلسفه هر زمان برخاسته از شرايط همان زمان است؛ «فلسفه يعني زمانه فلسفه، آن گونه که در افکار فهم شده است، فلسفه هر يک از فيلسوفان آلمان بازتاب و نتيجه عيني شرايط اجتماعي و سياسي همان روزگار بود.» کارل مارکس مي نويسد؛ «فلسفه کانت را به درستي بايد نظريه آلماني انقلاب فرانسه تلقي کرد.»

براي روشن تر شدن مطلب، به نظرات هر يک از فيلسوفان اين دوره درباره انقلاب فرانسه و ميزان تاثيرپذيري آنها اشاره مي کنيم.

کانت به رغم طبع آرام و رفتار محافظه کارانه اش، يکي از پرشورترين ستايشگران انقلاب فرانسه بود. وي در هر فرصتي، انقلابيون فرانسه را به خاطر عمل ارزشمند و موثرشان تحسين مي کرد. هنگامي که او از طريق اخبار و روزنامه متوجه پيروزي انقلاب فرانسه شد، اشک شوق از چشمانش جاري شد و به دوستانش گفت؛ «حال مي توانم مانند شمعون (نام يکي از حواريون حضرت عيسي) بگويم؛ خداوندا، اکنون بگذار تا بنده تو بيارامد زيرا ديدگان من سلام و رحمت تو را ديدند.»

کانت حتي پس از مواجهه با دستاوردهاي منفي انقلاب - مثل دوره وحشت و رهبري ژاکوبن ها - همچنان احساس شيفتگي نسبت به انقلاب فرانسه را حفظ کرد و از آن رويگردان نشد. البته مي توان در نوشته هاي کانت عباراتي را يافت که دال بر موضع گيري متضاد وي در برابر انقلاب باشد، گويي او دوست نداشت چنين انقلابي در آلمان زمان خودش اتفاق افتد. اما بايد گفت موضع گيري منفي کانت در قبال انقلاب فرانسه، برخلاف بعضي از معاصرينش، همچون گوته که تنفري جدي نسبت به انقلاب داشت، يک موضع گيري اصولي و بنيادي نبود، لذا قائل بود که اگر چنين واقعه يي روي دهد، همه بايد آن را بپذيرند و از حکومتي که از راه انقلاب بر سر کار آمده است، پيروي کنند.

در مجموع، ارزيابي کانت از اين رويداد بزرگ اين بود که انقلاب نويدبخش پيشرفت نوع انسان به سوي خير و سعادت است. او مي گويد؛ «چنين پديده يي در تاريخ بشر هرگز فراموش نمي شود زيرا استعدادي را براي کمال پذيري و بهبود در طبع آدمي به ظهور رسانده است که سياستمداران حتي به خواب هم نمي ديدند.» فيخته نيز با مشاهده حادثه انقلاب فرانسه، شور و هيجان زيادي يافت. وي آرزو مي کرد اگر چنين انقلابي نتواند در کشورش آلمان رخ دهد، دست کم کشورش بتواند از دستاوردهاي معنوي آن بهره مند شود. او در همين دوران بود که تفکر فلسفي را آغاز کرد تا بتواند شرايط اجتماعي، فرهنگي و سياسي آلمان را بهبود بخشد. او در اثر خود به نام مقالاتي در جهت اصلاح حکم عامه در باب انقلاب فرانسه، که در 1793ميلادي منتشر شد، به دفاع از انقلاب فرانسه و دستاوردهاي آن - آزادي، حقوق طبيعي و... - پرداخت. طرفداري او از انقلاب فرانسه به حدي بود که انتشار اين اثر«او را به عنوان يک دموکرات و هوادار ژاکوبن ها و يک چهره خطرناک سياسي، نام آور کرد». او درباره نظام فکري و فلسفي خود مي گويد؛ «نظام فکري من تحليل مفهوم آزادي است و در اين زمينه نمي توان هيچ اعتراضي را وارد دانست زيرا اين مفهوم هيچ عنصر ديگري به همراه ندارد.»

البته بايد توجه داشت که حمايت و پشتيباني فيخته از انقلاب تا آخر عمرش دوام نيافت. پس از پيروزي ناپلئون بر آلمان، شرايط عيني و رويدادهاي اجتماعي آلمان بر افکار او تاثير مستقيم گذاشت. دگرگوني هايي که در صحنه اجتماعي آلمان، به ويژه ميان فئوداليسم و بورژوازي پديد آمد، در تفکر فيخته انعکاس يافت؛ از شيفتگي اش به انقلاب فرانسه کاسته شد، تحولات اجتماعي، سياسي و فرهنگي انقلاب تبلور کمتري در فکرش پيدا کرد، انديشه هايش بيشتر منعکس کننده شرايط اجتماعي و تاريخي واپس مانده مخصوص خود آلمان شد، حس ميهن پرستي در او شکوفا شد و به ملي گرايي گرايش پيدا کرد. وي در خطابه هايي تحت عنوان «سخناني با ملت آلمان» به طرفداري از رسالت فرهنگي ملت آلمان، سخناني ايراد کرد که زمينه يي براي ملي گرايي افراطي در آلمان شد. از نظر سياسي، وي از يک ديدگاه جهان ميهني آغاز کرد، اما سپس به ملت باوري گراييد براي آنکه شرط انصاف را درباره او به جا آورده باشيم، بايد به خاطر آوريم که اين سخنان در دوران چيرگي ناپلئون غبر آلمانف بر زبان رانده شد.

انقلاب فرانسه در دوران دانشجويي شلينگ رخ داد. او به همراه ديگر دانشجويان، شاهد اين رويداد تاريخي و نتايج و آثارش بود. آنان مشتاقانه از اين واقعه طرفداري مي کردند. دغدغه مهم آنها اين بود که چگونه مي توان چنين انقلابي را در زمينه تفکر و انديشه پديد آورد. شلينگ حتي قوي تر از فيخته به دفاع از آزادي، که مهم ترين دستاورد انقلاب فرانسه بود، پرداخت. از جمله آثار وي که در اين زمينه نوشته شده است، مي توان به جستارهاي فلسفي در باب ذات آزادي بشري اشاره کرد. او در نامه خود به هگل مي نويسد؛ «آزادي حرف اول (آلفا) و حرف آخر (امگا) هر فلسفه است.» به نظر او، اصل نهايي هر فلسفه يي در«من مطلق» است که با هيچ چيز ديگر مشروط و مقيد نشده است و از اختيار تام برخوردار است.

اين تفکر شلينگ فقط محدود به مرحله يي از زندگي اش بود. پس از آن، همچون فيخته، اشتياقش به انقلاب و آزادي کم شد تا حدي که از هر گونه جنبش و شورش، با هر علت و انگيزه يي، گريزان بود. او که در دوران جواني طرفدار پرشور آزادي بود و انديشه هاي درخشاني را در راه گسترش آزادي آفريده بود، در اواخر عمر، يک عنصر سازشگر و هوادار وضع موجود آلمان به شمار مي رفت.

هگل همچون ديگر فيلسوفان کلاسيک آلمان در گونه يي از شرايط اجتماعي و سياسي پرورش يافت که پس از انقلاب فرانسه، در حال تحول و دگرگوني بود. بديهي بود که او نيز نمي توانست از اين رويداد بزرگ تاثير نپذيرد و واکنش نشان ندهد. او که در 20سالگي شيفته انقلاب فرانسه شد، «صحنه هاي پياپي درام عظيم انقلاب کبير فرانسه را از نزديک و با شور و اشتياق دنبال کرد. در پايان زندگي خود، در بحبوحه دوران بازگشت که تعصب ورزي و خشونت بيداد مي کرد، از اعلام اين نکته بيمي به دل راه نداد که انقلاب فرانسه، پس از پيدايش مسيحيت، تعيين کننده ترين رويداد تاريخي است.» در اين دوران هگل نه مانند يک فيلسوف جوان، بلکه همچون سياستمداري پرشور ظاهر شد و حکومت آلمان را نابسامان و خودکامه معرفي کرد. او پس از حمله ناپلئون به آلمان، حکومت کشورش را زير سوال برد و گفت؛ «آلمان ديگر کشور نيست. يک گروه بشري هنگامي مي توانند خود را کشور بنامند که همگي براي آن دست به دست هم دهند.»

از اين رو، هگل آرزو مي کرد که کشورش از دستاوردهاي انقلاب فرانسه همچون آزادي بهره مند شود. وي مفهوم و انديشه آزادي را محور فلسفه سياسي خود قرار داد. «در فلسفه هگل، شکل کاملاً بسط يافته آزادي به انجام مي رسد. از اين لحاظ، او وارث مشروع و قانوني فکر انقلاب فرانسه است. هگل متفکر انقلاب فرانسه است. او انقلاب فرانسه را، به عينه، محور فلسفه خود قرار داده است.»

البته او نيز همچون فيخته و شلينگ، پس از مواجهه با دوران وحشت و دوره امپراتوري ناپلئون، از دفاع اوليه خود از انقلاب فرانسه دست کشيد، اما برخلاف آنها همچنان اهميت زيادي براي انقلاب فرانسه، از لحاظ تاريخي و سياسي قائل بود. به طور کلي عقيده او در کتاب پديدارشناسي روح داير بر آن است که «انقلاب کبير فرانسه، کوششي از ناحيه روح جهان براي جمع و متحقق ساختن امر في نفسه و لنفسه است» . او همچنين در مجموعه دروس فلسفه تاريخ، که در آن موضعي محافظه کارانه دارد، مي گويد؛ «با بروز انقلاب کبير فرانسه، مساله حق و حقوق، به هر طريق، به نحو عميق مطرح شده است.»

به اين ترتيب مشاهده کرديم فلسفه کلاسيک يا به تعبيري ايده آليسم آلمان چگونه از انقلاب فرانسه تاثير پذيرفته است. اتين باليبار در پيش گفتار کتاب فلسفه مارکس مي گويد؛ «برخي از متفکران، ايده آليسم آلمان را نظريه انقلاب فرانسه ناميده اند، نه به اين معني که تعبير نظري کانت و فيخته و شلينگ و هگل از انقلاب باشد، بلکه از اين حيث که نتيجه واکنش آن فيلسوفان در برابر جنبش مردم فرانسه براي سازمان دادن دولت و جامعه بر بنياد عقل و سازگار کردن تاسيسات اجتماعي و سياسي با آزادي و مصلحت فردي بود. متفکران ايده آليست آلماني، با آنکه برخي از عواقب انقلاب فرانسه، خاصه مرحله معروف به حکومت هراس را که پس از انقلاب پيش آمد، نکوهش مي کردند، ليکن همگي خود انقلاب را به نام سرآغاز دوراني تازه در تاريخ بشر مي ستودند و اصول اساسي فلسفه خود را به آرمان هاي آن مرتبط مي ساختند. انديشه هاي انقلاب فرانسه همچون شرابي زودگير اين فيلسوفان را سرمست کرده بود تا جايي که در مباني عقلي تعاليم شان نيز نفوذ مي کرد»

آنچه اکنون، در پي پاسخگويي به آن هستيم، پرسش هايي از اين قبيل است؛ چرا در خود آلمان انقلابي واقعي رخ نداد؟ چرا انديشه هاي فيلسوفان کلاسيک آلمان در همان مقام آرمان و انديشه باقي ماند و تنها در قالب تفکرات انتزاعي متبلور شد؟ به قول مارکس، چرا «آلمان ها در سياست به آن چيزي انديشيده اند که مردمان ديگرعمل کردند؟» اين همه در حالي بود که اوضاع سياسي، اجتماعي و اقتصادي آلمان آن روزگار حتي از فرانسه دوران «رژيم سابق» وخيم تر بوده است. با توجه به شرايط نامناسب اجتماعي و خفقان سياسي و نيز با توجه به اينکه انديشه هاي آزاديخواهي در بستر فلسفه کلاسيک آلمان رشد پيدا کرد، انتظار مي رفت مردم آلمان نيز اين جنبش فلسفي و اين انديشه ها را در مقام عمل و در صحنه اجتماع پياده کنند تا در آلمان نيز انقلابي عيني و واقعي شکل گيرد.

پاسخ به اين پرسش نقش بسيار مهم و موثر بورژوازي يا طبقه متوسط را در انقلاب فرانسه نشان مي دهد. هر چند آنها در ابتدا صرفاً داراي قدرت اقتصادي بودند، به تدريج وارد صحنه سياست شدند، تا حدي که قدرت و نفوذ سياسي آنها کمتر از قدرت اقتصادي شان نبوده است. مارکس در مانيفست مي گويد؛ «بورژوازي، از نظر تاريخي، بالاترين نقش انقلابي را داشته است.» اين نقش در انقلاب فرانسه کاملاً محسوس و مشهود است، به طوري که انقلاب فرانسه را انقلاب بورژواها و پيروزي بورژوازي بر فئوداليسم مي دانند.

توجه به بورژوازي نه تنها در فهم روند سياسي انقلاب، بلکه در فهم فلسفه کلاسيک آلمان نيز ضرورت دارد. لوسين گلدمن که جهان نگري کانت را مناسب ترين نماينده فلسفه کلاسيک آلمان مي داند، مي گويد؛ «اگر بخواهيم با تحليل شرايط اجتماعي که در آن، نظام کانتي تشکيل شد، آغاز کنيم، بايد پيش از هر چيز، زايش و رشد بورژوازي اروپايي را به طور کلي و به ويژه بورژوازي آلمان مورد بررسي قرار دهيم.» (گلدمن، 1381؛ 36) لذا خوب است به وضعيت بورژوازي در آلمان بپردازيم و آن را با بورژوازي فرانسه مقايسه کنيم.

همان گونه که پيش تر اشاره شد، آلمان از قرن هفدهم به بعد دچار رکود اقتصادي شد. پس از صلح وستفالي در پايان جنگ هاي 30 ساله، آلمان به حدود 300 دولت محلي کوچک و مستقل تقسيم شد و در نتيجه، قدرت سياسي و نظامي و نيز وحدت ملي خود را از دست داد. آن جنگ ها نه تنها موجب ويران شدن زمين هاي کشاورزي، از بين رفتن نيروهاي توليد، ناامني و ناتواني در مردم شد، بلکه فاجعه يي بزرگ تر، يعني تسلط اميران قدرت طلب و مستبد در سراسر آلمان را در پي داشت. هر يک از آن اميران در پي تامين منافع و قدرت شخصي خود بودند و در اين راه با هم رقابت داشتند. همچنين توليد اقتصادي در اين دوران به شکل فئودالي بود و طبقه متوسط يا بورژوازي هيچ نقشي در امور اقتصادي و سياسي کشور نداشت.

حمله ناپلئون به آلمان در آغاز قرن نوزدهم، مي توانست نويدبخش اصلاحات و تحولات در آلمان باشد؛ اما حس ميهن پرستي مردم آلمان و نفرت آنان از تسلط نيروي بيگانه بر کشورشان مانع از اين تحولات شد. پيروزي آلماني ها بر ناپلئون باعث شکست بورژوازي، احياي مجدد عوامل ارتجاعي و قرون وسطايي، حکومت استبدادي اميران و روي کار آمدن دوباره نظام فئودالي در آلمان شد. اين در حالي بود که در فرانسه و بعضي از کشورهاي ديگر اروپايي چون انگلستان، حکومت مرکزي تشکيل شده بود و بورژوازي داراي قدرت و نفوذ بود و در مسائل مهم کشور دخالت داشت. در آن کشورها، طبقه متوسط توانست نيروهاي فئودالي را به عقب براند و بر اوضاع سياسي، اجتماعي و اقتصادي مسلط شود. در کشورهاي مذکور «مقامات مهم دستگاه هاي حکومت به دست طبقات متوسط افتاد، به نحوي که محروم کردن کامل ايشان از قدرت سياسي محال به نظر مي آمد؛ ولي در آلمان، که فئوداليسم آن بر قدرت نظامي و اداري تکيه داشت، مشاغل دولتي در انحصار اشراف بود.»

در چنين شرايطي بود که بورژوازي آلمان نتوانست همگام با بورژوازي فرانسه پيش رود. از همين رو، خاطر انديشه هاي فيلسوفان آلمان فقط در قالب تفکر انتزاعي تبلور يافت و نتوانست وارد صحنه اجتماع شود تا به انقلاب واقعي تبديل شود.
عناوين اين صفحه
چرا مي گوييم «پديدارشناسي جان»و نه «پديدارشناسي روح»
خوانش فارسي هگل
فارسي آموختن به فلسفه
کتاب شناسي
دشواري ناگزير
کتاب شناسي ترجمه هاي فارسي از آثار هگل پژوهي
ديالکتيک خواجه - بنده
مدرنيته و ارجاعاتي به تفکر هگل
يک نمونه؛ هگل، رمانتيسيسم آلماني و انقلاب فرانسه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام