علي اصغر سيدآبادي

«بيابان تاتارها» با ترجمه سروش حبيبي (انتشارات کتاب خورشيد) يکي از درخشان ترين کتاب هايي است که چند سال پيش خوانده ام، اما هنوز توصيف برج و باروي قلعه يي که رمان در آن مي گذرد و توصيف آلوده به وهم بيابان تاتارها که سال هاست هيچ اتفاقي در آن رخ نداده است، زنده و جاندار در ذهنم باقي مانده است. جوواني دروگو افسر جوان مامور به خدمت در قلعه باستياني مي شود. او به محض ورود به قلعه باستياني از آمدن پشيمان مي شود، اما به او توصيه مي شود چهار ماه بماند و بعد برود. او سر چهار ماه قصد رفتن دارد اما ديگر جادوي اين قلعه عجيب او را گرفته است و او به اميد افتخاري که در آينده کسب خواهد کرد چشم به بيابان تاتارها دوخته است تا کي دشمن از راه برسد. سال هاي سال مي گذرد و در حالي که او به مرز 60 سالگي نزديک شده است اتفاقي که سال ها به خاطرش قلعه دورافتاده را تحمل کرده است، در حال رخ دادن است. از اينجا به بعد را بايد از زبان نويسنده خواند.
«دروگو مگسي را تماشا مي کرد که درست روي لکه آفتاب بر زمين نشسته بود. اول بهار و مگس؟ معلوم نبود که اين مگس چگونه از سرماي زمستان جان به در برده بود. مگس با احتياط و آهستگي راه مي رفت و دروگو در رفتارش باريک شده بود که در زدند. جوواني دريافت که اين صدا با در زدن هاي معمولي فرق دارد. حتماً نه گماشته اش بود و نه سروان کورادي، از دفتر سرگرد عادت داشت قبل از وارد شدن با آب و تاب بسيار اجازه بگيرد. از اشخاص ديگري نيز که معمولاً به سراغش مي آمدند نبود.

دروگو گفت؛ «بياييد تو،»
در باز شد و «پروسدوچيمو» خياط باشي پير وارد شد. قامتش خميده شده بود و نيم تنه مضحکي به تن داشت که لابد زماني يونيفورم همرديف گروهباني بود. نفس نفس زنان پيش آمد و با انگشت سبابه دست راستش به جايي اشاره کرد. مثل اينکه مي خواست چيزي را که در آن سوي اين ديوار ها بود نشان دهد.
آهسته گفت؛«آمدند، آمدند،» با لحني که گفتي راز بزرگي را فاش کند.
دروگو که پروسدوچيمو را اين جور دستخوش هيجان ديد، دستپاچه شد و پرسيد؛ «کي آمد؟»
با خود گفت؛ «خب، کارم در آمد، حالا اين بابا مي خواهد سرم را دندان بگيرد. حالا دست کم يک ساعتي وراجي مي کند.»
- به اميد خدا دارند مي آيند. از جاده شمال، همه رفته اند روي ايوان ها تماشا،
- از جاده شمال؟ سربازند؟
پيرمرد از خود بيخود شده، مشت ها را گره کرده، فرياد مي زند؛ «گردان گردان، اين دفعه ديگر هيچ شکي نيست. گرچه از ستاد هم نامه رسيده و خبر داده اند که نيروي کمکي فرستاده شده است. جنگ است، جنگ،» فرياد مي کشيد و نمي شد فهميد که کمي ترسيده است يا نه، دروگو پرسيد؛ «از همين حالا هم ديده مي شوند؟ بي دوربين ديده مي شوند؟»
سخت نگران شده، روي بسترش نشسته بود.
- عجب حرفي مي زنيد، ديده مي شوند يعني چي؟ توپ هاشان هم پيداست. تا حالا 18 عراده شان را شمرده اند.
- فکر مي کنيد تا چند وقت ديگر بتوانند حمله شان را شروع کنند؟
- با اين جاده يي که ساخته اند تند پيش مي آيند. من فکر مي کنم تا روز ديگر بايد اينجا باشند. دست بالا دو روز،
دروگو در دل گفت؛ «آخ لعنت به اين رختخواب، حالا درست در سر بزنگاه اين بيماري مرا زمينگير کرده.»
حتي به خيالش هم نرسيد که حرف هاي پروسدوچيمو ممکن است بي پايه باشد. بلافاصله دانسته بود که راست مي گويد. متوجه شده بود که حتي هوا عوض شده است. آفتاب هم مثل هميشه نبود...»
اما آيا اين بار اتفاق واقعي است يا توهمي است که گريبان سربازان و افسران قلعه را گرفته است؟ فرجام ماجرا را نمي دانيم چيست، چون از اينجا به بعد راوي با شخصيت اصلي همراه مي شود و او را به قهوه خانه يي در ميان راه مي برد. قهوه خانه يي محقر که ناگهان مرگي باشکوه در آن جلوه مي کند و در آخرين سطر کتاب نويسنده مي نويسد؛ «بعد در تاريکي، گرچه کسي او را نمي بيند لبخندي بر لب مي آورد.»