
ترجمه؛ بهزاد جهاني
در خشونت و فروپاشي خانواده، کودکان و نوجوانان بيشترين آسيب را مي بينند. در بهترين حالت، سهم آنها اضطراب است. ولي آنها لزوماً دچار بدترين انحراف ها هم نمي شوند. به آنها کمک کنيم تا زندگي را دوباره از سر بگيرند. اين درخواست بوريس سيرولنيک است. بوريس سيرولنيک متولد 1937 در بوردو (فرانسه)، پزشک، رفتارشناس، عصب شناس و روانپزشک، مسوول گروه پژوهش رفتارشناسي باليني و استاد رفتارشناسي انساني است. او بيشتر به خاطر بسط دادن مفهوم «قدرت جهش دوباره» يعني تولد دوباره از درون رنج شهرت دارد. عضو کميته فرانسوي سرپرستي هماهنگي براي دهه فرهنگ صلح و عدم خشونت است، يکي از 43 عضو کميسيون موانع رشد است که زير نظر ژاک آتالي از 30 آگوست 2007 توسط نيکلا سارکوزي تشکيل شده است. کتاب هاي او عبارتند از؛ به بهانه پيوند (1989)، زايش معني (1991)، تغذيه عاطفي (1993)، کلام به عنوان مولکول (1995)، فريبندگي دنيا (1997)، حافظه ميموني و تکلم انساني (1983)، بدبختي شگفت (1999)، طبيعت انسان (با ادگار مورن) (2000)، اردک هاي کوچک زرنگ (2001)، هياهوي اشباح (2003)، سخن گفتن از عشق در لبه پرتگاه (2004)، از جسم و جان (2006)، زيباترين داستان جانوران (2006)، اگر شيرها مي توانستند حرف بزنند (1998)، غريزه- وابستگي (1997)، قدرت جهش دوباره، تولد از درون رنج (2004). بوريس سيرولنيک طبقه بندي نشده است. خود او از «دوباره جهش کرده ها» است. دوران کودکي اش گرچه با جنگ جهاني دوم و اعزام پدر و مادرش به اردوگاه کار اجباري درهم ريخت، ولي اين مصائب نتوانست مانعي براي تکامل او شود. در ميان همکارانش خوشحال و محترم است و در حوزه کارش نويسنده درخشاني است. او از جراحت هايش سخن نمي گويد مگر به صورت شخص ثالث، يعني هنگامي که از کودکان صحبت مي کند و مي داند چگونه نقاط ضعف را به سکويي براي جهش تبديل کند؛ «پيش از اينکه به مدرسه بروم، هنگامي که کاري را که بايد مي کردم، کردم، شاهراه را شناختم تا نرمال به نظر بيايم. از آدم ها دوري نگرفتم.» درامي که او از سر گذرانده، او را به سوي تلاش کردن براي فهم بيشتر چيستي انسان هدايت کرد. پس از پايان تحصيلات پزشکي از راه هاي مختلف به شناخت روان پرداخت؛ عصب- روانپزشکي، روانشناسي، روانکاوي. او از موانع بزرگي که بين اين رشته هاي علمي هست، عبور کرد. به رفتارشناسي (مطالعه رفتار جانداران در محيط طبيعي شان) پرداخت و براي خودش دشمنان بسياري در جامعه علمي درست کرد. او با متخصص ها ميانه يي ندارد، به مسافرت هاي بزرگ مي رود، کنجکاوي اش پايان ناپذير است و دائم برخي دگم هاي روانکاوي را زير سوال مي کشد. برعکس فرويد که اساس بيماري هاي عصبي و کسالت هاي روحي و رواني را در فرهنگ مي ديد، سيرولنيک فکر مي کند يک «خودمقصرپنداري خوب» وجود دارد که جلوي بدي کردن را مي گيرد. فرد خود را جاي ديگري مي گذارد و احتمالاً اساس اخلاق است.
---
-شما حتماً سيماي رواني تروريست ها را که اخيراً در مطبوعات منتشر شده با دقت مطالعه و به روانشناسي شخصيتي آنها دقت کرده ايد. اين مردان جوان اغلب کودکي ظاهراً متعادلي داشته اند، تحصيلکرده و فارغ التحصيل دانشگاه ها بوده اند، با اين همه به ورطه تحجر و خشونت افتادند. اين را چگونه توضيح مي دهيد؟
فقدان همدلي. آلماني ها دقيقاً همين طور دچار نازيسم شدند؛ ناتواني در شناختن دنيايي به نام «ديگري»، و عجز در درک «ديگران». در نظر آن آلماني ها «انسان» چنين تعريف مي شد؛ موي بور، جمجمه کشيده. «ديگري» و «ديگران»، موجوداتي فرودست و مادون بودند. تروريست هايي که در سوءقصدهاي نيويورک (11 سپتامبر) به عنوان ابزار از آنها استفاده شد، جواناني بودند که ظاهراً خوب تربيت شده بودند، پيشرفته و تحصيلکرده بودند، ولي ياد نگرفته بودند که روش هاي ديگري نيز براي انسان بودن وجود دارد؛ روش هايي غير از روش خودشان.
-چرا؟
در برخي کشورها «کارخانه هاي متحجرسازي» وجود دارد، يعني مدارسي براي تربيت افراد متحجر. در فرانسه، پس از 1870 نفرت از آلماني ها را به کودکان القا مي کردند. به معلم ها پول داده مي شد که به دانش آموزان بگويند آنها روزي با نابود کردن و شکست دادن آلماني ها، به پيروزي و افتخار دست خواهند يافت.
-ولي در برخي از فرزندان مهاجران هم که جذب جوامع اروپايي شده اند چنين چيزي ديده مي شود.
برخي از اينها نتوانسته اند از تنگناي بلوغ به سلامت عبور کنند. اين جريان امروز در فرانسه روندي فزاينده دارد؛ به طور متوسط 30درصد زيرا نمي دانند چه کنند. اين جوانان دودل و بر سر دوراهي، براي فرقه ها و جنبش هاي افراطي، طعمه هاي مطلوبي هستند. هنگامي که نمي دانيم «که هستيم»، رضايت مي دهيم که يک ديکتاتور اختيار ما را به دست گيرد و آنچه او مي خواهد، به ما ديکته کند و به محض اينکه از «يک ارباب يا آمر» اطاعت کرديم، به محض اينکه فقط به «يک متن» و «يک کتاب» تن داديم، متحجر مي شويم. افزون بر اين، «جهاني شدن» نيز بسياري را، که فکر مي کنند از شخصيت شان «تهي» شده اند، دچار تشويش و اضطراب مي کند. افراد مشوش، امنيت خود را در اطاعت کردن از کسي مي يابند که به آنها بگويد «اين طور بايد رفتار کرد.» اطاعت کردن در اين افراد، باعث برطرف شدن تشويش و تنش آنها مي شود.
-پس آيا فکر نمي کنيد جهاني سازي اقتصادي، يک جهاني سازي روحي و رواني را نيز ايجاد کند؟ تولد نوعي ناآگاهي جمعي جهاني، که باعث مي شود خود را با سيل جريان انديشه هايي که از هر سو بر سر ما مي ريزند، تطبيق دهيم.
نه. مي توان جهاني سازي فني (تکنيکي) داشت، ولي نمي توان جهاني سازي روانشناختي داشت. برعکس، اگر فرد بخواهد دنيا را ببيند، بايد بپذيرد همه چيز را درک نمي کند. «هويت» همانند سخن گفتن است؛ هنگامي که کودکي به دنيا مي آيد، توانايي توليد هزاران صوت و آوا را دارد، ولي براي سخن گفتن ناگزير است آن هزاران صوت و آوا را به 100 تا 300 صوت و آوا تقليل دهد (به نسبت آن زبان). هويت هم يک تقليل است. از هزاران چيز که مي خواهم در شخصيتم بگنجانم ولي نمي توانم، چشم پوشي مي کنم. براي اينکه افراد بتوانند با هم سخن بگويند، نمي توانند همه اصوات و آواها را داشته باشند، بلکه همه بايد به آن حداقل رضايت دهند تا در ارتباط گرفتن، سهيم و شريک باشند. امروز با جهاني سازي، بسياري از مردم در پي يافتن ريشه هاي خود هستند، براي اينکه بتوانند «تقليل يابند» تا سرانجام، هويتي داشته باشند.
-به اين ترتيب پيچ و خم «هويت يابي»، به خاطر اين است که مدل غربي، به شيوه يي بي رحمانه و خشن گسترش مي يابد؟
در عمل، بازگشتي به يک هويت غضبناک و ديوانه وار را مي بينيم، که به «ازخودبيگانگي» تبديل مي شود. از آنجا که غرب، اسلحه، پول و تکنولوژي دارد، اين احتمال قوي هست که ذهنيت غربي، جهاني شود. اگر مردم سر تسليم فرود بياورند، ناراضي و سرخورده خواهند شد و اگر تسليم نشوند، نفرت از غرب بيشتر خواهد شد، مانند وضع فعلي؛ هويت هاي تخيلي، که قرن ها و هزاره ها است که پير و فرتوت شده اند، دوباره پديدار خواهند شد و زندگي را از سر خواهند گرفت. بنابراين بايد بين «هويت زدايي» و «ازخودبيگانگي» يکي را انتخاب کنيم.
-راه حل ميانه يي وجود ندارد؟
وجود دارد. مردم، براي پرهيز از اينکه «يک هويت» آنها را از خود بيگانه کند، بايد بپذيرند «چهل تکه»يي هستند متشکل از عناصري از همه هويت ها. اين «چهل تکه»، محصول ارثي است که از يک پدر، يک مادر و يک مذهب مي بريم؛ مذهبي که هر کس بنا بر بافت فرهنگي خود آن را تعبير و تفسير مي کند. مثلاً در فرانسه، مردم بروتاني (بروتون ها) به صنايع دستي خود که ظروف سفالي لعابي است بسيار افتخار مي کنند، و عده بسيار کمي از آنان مي دانند که اين صنايع را 100 سال پيش مهاجران ايتاليايي به بروتاني آورده اند.
-شما به مسائل مهمي در مورد بزرگسالان اشاره کرديد که امروز مانند سيل، شتابي روزافزون دارد. ولي در عمل هرگز نديده بوديم که نوجوانان اينچنين دچار بيماري هاي عصبي زودرس، خودکشي و بزهکاري شوند.
متناقض نيست. هر پيشرفتي هزينه يي دارد. هزينه آزادي، تشويش و اضطراب است. امروزه به کودکان کمک مي کنيم شخصيت شان را رشد دهند و به انبوهي از چيزها آگاهي يابند. آنها باهوش تر و سرزنده تر شده اند ولي مضطرب تر هم شده اند. وقتي کودک هستند بسيار خوب از آنها نگهداري مي کنيم ولي هنگامي که به نوجواني مي رسند، آنها را رها مي کنيم. جامعه به والدين در اين مورد کمک نمي کند. سپس ناگهان مي بينيم يک سوم نوجوانان، معمولاً پس از دوره دبيرستان درهم مي شکنند. براي پرهيز از اين وضع، به ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي بيشتري نياز داريم؛ تشويق خلاقيت، سخن گفتن، با هم بودن، علاقه به ديگري و... ولي چنين نمي کنيم. مساله نوجوان چيست؛ «با آنچه هستم، چه کنم؟» او براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد با ساختارهاي عاطفي - احساسي (يعني گروه هايي که به فعاليت هاي همانندي مي پردازند و دوستان و رفقا) و توانايي کار کردن، احاطه شده باشد. ولي تکنولوژي چنان انقلابي را به راه انداخته است که مدرسه فقط به محيطي براي تفکيک اجتماعي تبديل شده است. اگر نوجوان پسر يا دختر در آنجا شکوفا شود، مي تواند در تحصيل موفق شود و حرفه يي را ياد بگيرد. فقط دوسوم نوجوانان از تغيير و بهبود ساختارهاي کودکي خود بهره مي برند، ولي يک سوم ديگر، از مدرسه خوش شان نمي آيد، چون در آنجا تحقير مي شوند و امکان رشد و شکوفايي در جاي ديگري را هم به دست نمي آورند. آنها خود را مطرود از مدرسه و تحصيل، رها شده در محله ها، بدون شغل و (اغلب) بدون خانواده مي يابند. آنها براي باز يافتن اعتماد به نفس و عزت نفس خود چه مي کنند؟ به «آزمون هاي سخت و دردناک»1 دست مي زنند، يعني خود را به آزمون مي گذارند، به خطر مي اندازند، آيين هايي را پيدا مي کنند تا جايگاهي اوليه و باستاني و کهن بيابند مانند خشونت، دعوا و زد و خورد، مواد مخدر و...
-شما گفتيد «آنها خود را بدون خانواده مي بينند»، آيا بيشتر به اين دليل نيست که خانواده دچار تغيير شده است؟
هر دو. هم خود را بدون خانواده مي بينند، و هم خانواده دچار تغيير مي شود. خانواده هميشه در حال تغيير بوده. هنگامي که اين نوجوانان به خانه مي روند، هيچ کس آنجا نيست. پدر و مادر در خانه نيستند. آنها چرا خود را در خانه يي که کسي آنجا نيست منزوي و زنداني مي کنند، در حالي که دوستان شان در خيابان هستند؟ در برخي کشورهاي امريکاي لاتين که من در آنها کار کرده ام، نوجوان ها مي گويند با مادرشان يا با ناپدري شان دعوا کرده اند و از خانه بيرون زده اند و ساکن خيابان شده اند. در خيابان يعني جايي که زندگي از نظر فيزيکي بسيار سخت است هميشه اتفاقي مي افتد، جشن هست، دزدي هست، چيزي هست که تقسيم کنند، با هم حرف مي زنند و... زندگي مي کنند. اين بچه ها خودشان را در غياب خانواده و به جاي آن با بزهکاري تطبيق مي دهند. «اميد به زندگي» يک نوجوان خياباني کلمبيايي که بزهکار نباشد 10 روز است. اگر وارد باند و دار و دسته نشود، نابود مي شود. بزهکاري در واقع عبارت است از سازگار شدن با يک جامعه ديوانه.
-پس چه بايد کرد، بايد زن ها را دوباره به خانه فرستاد؟
نه، ولي کسي بايد در خانه باشد. زن يا مرد. در برخي فرهنگ ها که هنوز خانواده هاي گسترده در آنها وجود دارد، هميشه يک بزرگسال در خانه است. نوآوري هايي بايد انجام شود مثلاً در برزيل، برزيلي ها تصميم گرفتند خانواده هايي را تشکيل دهند که هيچ ربطي به خون و زيست شناسي نداشت. يک مرد سالمند به يک زن سالمند گفت؛ «از خانه به دوشي خسته شده ام، مي خواهم خانه يي دست و پا کنم.» خانم سالمند گفت؛ «من هم به بچه هاي محل مي رسم.» ديگري که جوان تر بود گفت؛ «من هم درآمد اندکي دارم که آن را براي اين کار مي گذارم.» اينها خانواده هاي کلامي هستند که براي حمايت از يکديگر و براي به هم پيوسته بودن با هم توافق مي کنند. بزهکاري از اين خانه ها ناپديد مي شود.
-در غرب خانواده ها به سختي و با مشکلات زياد تغيير مي کنند. تغييرات در عمل نيست بلکه در قوانين و در ذهن هاست.
هنگامي که از خانواده سنتي سخن مي گوييم در واقع معناي متضاد آن را در نظر داريم زيرا اين خانواده در قرن نوزدهم در غرب ظاهر شد، همزمان با ايجاد کارخانه ها. اين، تطبيق يافتن خانواده با جامعه صنعتي بود؛ مرد، ضميمه ماشين بود و زن ضميمه خانه. کارخانه کار مي کرد، قلعه کار مي کرد، کليسا کار مي کرد، نظم حاکم بود، افراد يعني تقريباً همه زنان و بيشتر مردها از نظر روانشناختي قتل عام شدند. ولي اقليتي يعني تقريباً دو درصد جمعيت توانستند خود را درست رشد دهند. آنها ازدواج کردند تا دارايي هايشان را به هم انتقال دهند. در آن زمان اين نوع خانواده سنتي بسيار کم رواج داشت زيرا اغلب کارگران ازدواج نمي کردند چون چيزي نداشتند تا منتقل کنند. اين جامعه از بين رفت، تعداد خانواده هاي سنتي کمتر و کمتر شد ولي مدل آن هنوز در ذهن هاست. فقط قوانين شروع به تغيير کردند. هنگامي که فقط يک نظريه حاکم مي شود تحول ذهن ها بسيار کند انجام مي گيرد. بايد «جنگ کلامي» را هدايت کرد، مباحثه کرد، منتشر کرد تا امور پيشرفت کند. مي توان هزار شکل متفاوت خانواده را ابداع کرد. ولي کودکان به مکاني احتياج دارند تا از آنها مراقبت شود و از عواطف و رشد و همچنين از ممنوعيت هايي برخوردار شوند؛ ممنوعيت زنا با محارم و ديگر حقوق و دستورهايي که بايد حل و فصل کرد.
-مفهوم «قدرت جهش دوباره» که شما آن را در کتاب هايتان بسط داده ايد، مسير درخشاني را ايجاد کرده است. اين موفقيت چگونه به دست آمد؟
هنگامي که به پژوهش هاي سازمان بهداشت جهاني در مورد همه گيرشناسي در جهان دقت مي کنيم، مي بينيم امروز نيمي از مردم در زندگي خود شديداً دچار آسيب شده اند يا خواهند شد (آسيب هايي مانند جنگ، خشونت، تجاوز، بدرفتاري، زناي با محارم و...). يک چهارم از مردم دچار حداقل دو آسيب شديد خواهند شد. در حالي که ديگران هم از آسيب هاي زندگي در امان نيستند و گريزي نخواهند داشت. با اين همه مفهوم «قدرت جهش دوباره» که عبارت است از توانايي رشد دادن خود در شرايط شديداً نامتناسب تاکنون يعني تا همين اواخر، با روش علمي مورد مطالعه قرار نگرفته بود و امروز با استقبال زيادي در دنيا روبه رو شده است. در امريکاي لاتين موسسه هايي موضوع فعاليت شان «قدرت جهش دوباره» است. در هلند و آلمان در دانشگاه ها اين موضوع تدريس مي شود. در ايالات متحده امريکا اين مفهوم رايج شده است و کساني که مي خواهند برج هاي مرکز تجارت جهاني را دوباره بسازند به آنها «برج هاي دوقلوي قدرت جهش دوباره» لقب داده اند.
-چرا اين مفهوم زودتر مورد مطالعه قرار نگرفت؟
گاهي قرباني شديدتر از متجاوز کيفر مي بيند. تا همين چندي پيش در اروپا دختري که خارج از ازدواج بچه دار مي شد از خانه اخراج مي شد در حالي که پدر بچه با هيچ خطري روبه رو نبود. از سوي ديگر قربانيان جنگ ها هم شرمگين بودند، حس مي کردند محکوم به زنده ماندن هستند، خانواده و اهالي دهکده به آنها سوءظن داشتند؛ «اگر در جنگ زنده مانده اند و برگشته اند حتماً به اين خاطر است که خود را مخفي کرده بودند يا همدست دشمن بوده اند.» پس از جنگ جهاني دوم که مرگبارترين جنگ تاريخ بود دنيا از آن طرف پشت بام افتاد و قرباني ها را قهرمان دانست. قرباني بودن به شغل آنها تبديل شد زيرا فکر مي شد آنها زنده مانده اند تا مقياس جنايات هيتلر و نازيسم باشند. در آن زمان رنه سپيتز و آنا فرويد کودکاني را توصيف کردند که والدين آنها در حمله هاي هوايي به لندن کشته شده بودند. اين کودکان از نظر رواني آسيب ديده، سقوط کرده، بد عنق و داراي روحي کسل و تباه شده بودند. هنگامي که سپيتز و فرويد در سال هاي بعد، اين کودکان را دوباره ديدند در شگفت شدند از اينکه اين کودکان توانسته بودند خود را بازسازي کنند. اين دو با وضوح بيشتر نوشتند اين کودکان ترک شده، از چهار مرحله گذشته اند؛ اعتراض، نااميدي، بي تفاوتي (همه دانشجويان اين سه مرحله را بلد بودند، ولي هيچ کس به مرحله چهارم دقت نکرده بود)، درمان.
ادامه در صفحه 10