يونس تراکمه

بين واقعيت و خيال در روزمره زندگي مي تواند دره يي عميق وجود داشته باشد و اين دو به اندازه دورترين فاصله قابل تصور دو نقطه از هم دور باشند. اما همين فاصله دور و بعيد در روند کار خلاقه هنري باريک تر از مو و حتي محو و هيچ مي شود. خيال در روند خلق هنري ساختار باورپذير پيدا مي کند و همچون واقعيتي که بوده، هميشه بوده، در کنار واقعيت هاي زيسته شده قرار مي گيرد تا نزد هنرمند و مخاطب به تجربه يي مشترک تبديل شود.
اخيراً و به دلايلي پشت سر هم، دو داستان بلند از دو نويسنده زن خواندم که نقاط مشترکي در شخصيت داستان و در روايت داشتند. هر دو داستان روايت زناني است با گره هاي فراوان رواني که براي گشودن اين گره ها نزد روانکاو مي روند. هر دو داستان به نحوي شرح گزارش مشاوره هاي رواني راويان اين روايت هاست و نويسندگان هر کدام به اقتضاي روايت خود، به خوبي توانسته اند مرز بين خيال و واقعيت را بزدايند. در يکي اين شرح پررنگ تر است و شکل روايت را تشکيل مي دهد (احتمالاً گم شده ام)1 و در ديگري با پيشينه يي که راوي دارد، علاقه و تجربه در نوشتن و نقاشي، به توصيه روانکاوش مي نويسد و مي نويسد آنقدر که مي شود کتاب 230 صفحه يي پري فراموشي و با اين تفاوت که در «احتمالاً...» تکنيک مشاوره روانکاو به تکنيک اصلي روايت داستان تبديل مي شود و حضور روانکاو در داستان نه به عنوان شخصيت داستاني، که به اعتبار روان درماني راوي است، ولي در «پري فراموشي»2 روانکاو، دکتر ارسطو، نه فقط به دليل مشاوره هايش براي درمان راوي داستان حضور دارد بلکه خود به تدريج به شخصيتي از شخصيت هاي داستان تبديل مي شود. و بالاخره اينکه گره هاي رواني هر دو زن راوي اين دو داستان در اوهام و خيالاتي است که هر کدام پيرامون يک مرد دارند و هر دو هم در پايان با زائل شدن اين اوهام معالجه مي شوند.
«ارسطو گفته بود خواب هايم را بنويسم. گاهي مي نوشتم اما نه به نيتي که او مي گفت. مي خواستم بندي کاغذ و قلم شان کنم تا ابهت شان کم شود و ترس شان دلم را نلرزاند. تا مي نوشتم شان، حالت جادويي و هيبت غيرانساني شان از بين مي رفت، مثل وردي که جادويي را بي اثر کند.» (پري فراموشي، ص 41)آشفتگي و «بخش بخش و گسسته» بودن زندگي راوي به خوبي در شکل نوشتاري او که حاصلش همين کتاب «پري فراموشي» است، اجرا شده است.
«اين جلسات هم مثل ديدارهايم با ماني بخش بخش و گسسته بود، مثل تمام زندگي ام و مثل همين نوشته ها.» (پري فراموشي، ص 45)

فقط حرف از آشفتگي نيست، بلکه نويسنده بنا دارد شخصيت آشفته يي را خلق کند؛ شخصيتي که هويتش بر اساس همين آشفتگي است که شکل مي گيرد. او، راوي، مي رود در عکاسخانه عکس مي گيرد، عکس تازه گرفته را کنار عکسي از مادرش، هم سن و سال حالاي خودش، مي گذارد و شادمان مي شود از عدم تشابه با مادرش اما مي بيند که کم کم شبيه مادر شده است.«عکس هاي جديد تا مدتي راضي ام مي کردند، اما کم کم شبيه مادر مي شدند. دوباره عکس مي گرفتم و عکس قبلي را توي جعبه يي مي انداختم و ميل نداشتم دوباره نگاهم بًهًشان بيفتد.» (پري...، ص 78)
راوي، به توصيه دکترش، اوهام و خيالاتش را مي نويسد تا معالجه شود، و معالجه مي شود وقتي که کم کم و به تدريج به موجودي عاري از خيالات بدل مي شود. ماني- زوروي تخيلي او به شندره پوشي تبديل مي شود که در خيال هم هيچ کاري از او برنمي آيد.
«...به ديدن ماني نقابدار رفتم. مردي شده بود با شنل کهنه و نقابي که پارگي هاي زياد، چيزي از حجاب و مخفيگري برايش باقي نگذاشته بود. از چشم دواندنش شناختمش، و او مرا به جا نياورد... پرسيدم؛ «دنبال کسي مي گردي؟» نگاهم نکرد. «ديگر خيال آشنايي با هيچ زني را ندارم.»» (پري...، ص 228)
و وقتي روياها و اوهامش را از دست داد جاذبه هاي واقعيات روزمره هم خيلي زود از نظرش زائل مي شود. «دست يافتن به واقعيت ماني هم شايد به قيمت دست شستن از روياهاي دوست داشتني نيمه شبم تمام مي شد.» (پري...، ص 82)
معالجه راوي يعني تبديل شخصيتي منحصر به فرد به تيپ. شخصيتي که به اقتضاي تعريف اين اصطلاح در داستان نويسي مختصاتي خاص خود دارد، به تيپي تبديل مي شود که نمونه نوعي بخشي از آدم هاست؛ چيزي مشابه و جايگزين مادرش. معالجه راوي يعني حذف همه آن خيالات؛ خيالاتي که همه شان منحصراً متعلق به اين زن است.

«آرام گفتم، نگفتم، فقط لب هايم را تکان دادم که شايد در پايان اين داستان، من هم بتوانم آن طور که شايسته بانوي قهرمان داستان است، به چشم هايت خيره شوم، تو را پشت سر بگذارم و آسوده خاطر و سبکبار، داستان را به پايان برسانم.» (پري...، صص 12-11)
اينکه همينگوي گفته است داستان همچون کوه يخي است که چند برابر آنچه از آن بيرون از آب است در زير آب قرار دارد، اشاره به ثبات کوه وار اين يک چندمي است که بر سطح آب استوار است، و استواري اش به اتکاي آن خيل عظيم يخي است که ديده نمي شود. اجراي اين کار در نوشتن داستان با رعايت اصلي مهم از اصول کار هنري ممکن مي شود، و آن اصل انتخاب است؛ انتخاب حداقل مورد نياز از ميان امکانات فراوان. اصلي که در «پري...» اصلاً رعايت نشده است. با ارائه حجم عظيم و بيهوده يي از اوهام و خيالات راوي نمي توان شخصيتي روان پريش در ابعادي عظيم ساخت. درصد بالاي روان پريشي شخصيت داستاني ربطي به عرضه فراوان و پشت سر هم وهم ها و خيالات او ندارد. ولي اين نقيصه با حذف بخش هايي از داستان عملي نمي شود، بلکه با انتخاب و نوع ارائه يي که ساختار داستان مي طلبد مي توان به ساخت آن بخش اندکي که بيرون از آب کوه وار بر جاي ايستاده است رسيد. اين ساختار داستان است که مي طلبد چه حجمي از اين خيالات بايد آورده شود و چگونه آورده شود، و چه مقدار فراواني از اين خيالات بايد در زير آب بماند و ديده نشود تا آنچه بيرون از آب در معرض ديد است استوار برجاي خود بايستد که جز اين باشد با حجم کم يا زيادي از يخ مواجهيم؛ شناور بر سطح آب. نويسنده در رمان «پري فراموشي» بي دريغ و بي آنکه نيازي باشد همه امکاناتش را در خلق شخصيت ها و روابط آنها و فضاسازي ها و... ارائه کرده است. شکست رمان هم از همين جاست که آغاز مي شود.
پي نوشت؛ -------------------------
1- احتمالاً گم شده ام، سارا سالار، نشر چشمه، 1387
2-پري فراموشي/ فرشته احمدي/ نشر ققنوس/ 1387