پنج شنبه، 12 شهريور 1388 - شماره 2043
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
يادداشتي از خسرو ناقد
سازگاري ناسازوار سنت و تجدد

«جدل پيشينيان و معاصران» که به جدل قديم و جديد، کهنه و نو يا تقابل سنت و تجدد نيز معروف است، به جدلي اطلاق مي شود که در اواخر قرن 17 و آغاز قرن 18 ميلادي در کشور فرانسه با آب وتاب فراوان درگرفت و در گسترش نهضت اومانيسم و جنبش روشنگري در اين کشور و در ديگر سرزمين هاي اروپايي تاثيري بسزا گذاشت. روايتي کهن در دست است که در آن متجددان به کوتوله هايي تشبيه مي شوند که بر شانه هاي غول ها که همانا پيشينيان باشند، نشسته اند و از اين رو به رغم جثه ريزشان، دوردست ها را بهتر مي توانند ببينند. اين تشبيه در سده 17 و 18 ميلادي در اروپا رواج بسيار داشت و معاصران با آن، نسبت عصر خود را با دوران باستان توصيف مي کردند و آن را ترکيبي از اين دو برداشت از جهان و اشاره يي به سازگاري ناسازوار سنت و تجدد مي دانستند. در واقع آنچه مايه برتري متجددان به شمار مي آمد، انباشت دانشي بود که بشريت در طول تاريخ گرد آورده بود و اينک در اختيار جهان مدرن قرار داشت. ذهن جست وجوگر انسان با گذشت زمان، پيوسته به حقايقي نو و نهان دست مي يابد و شناخت هايي جديد به دست مي آورد. بر اين اساس و از آنجا که دانش بشري، همراه با زمان، دائماً رو به افزايش است، از اين رو دوران معاصر با آنکه بر شالوده گذشته بنا شده است، اما ضرورتاً بر گذشته برتري دارد. در واقع، گسست از سنت مطرح نيست، بلکه تلاش براي درک سنت و گفت وگو با گذشتگان مطرح است؛ و اين نه به معناي بازسازي گذشته، بلکه نوعي نوسازي سنت و سازگار کردن آن با تجدد است.

مباحث و جدلي که در آن دوران، گسترش جنبش روشنگري را موجب شد و سرنوشت مردمان سرزمين هاي اروپايي را رقم زد، اينک، در آستانه هزاره سوم ميلادي، يکي از عميق ترين بحران ها و شايد اساسي ترين معضل جامعه ما شده است.

به باور من مساله بنيادي ما ريشه در تقابل سنت و تجدد و تفاوت دو جهان بيني و دو برداشت دارد. ناکامي انديشمندان و روشنفکران سنتي و متجدد ما در نيافتن راه برون رفت از اين معضل و نداشتن راهکاري براي سازگار کردن اين ناسازوارها و تلفيق اين تناقض ها، دور باطلي را پديد آورده است که به ظاهر قرار است تا ابد ادامه پيدا کند، دست کم علل ناکامي نهضت هاي اجتماعي را، از زمان اميرکبير و کوشش هاي اصلاحي او تا تلاش هاي اصلاح طلبان روزگار ما، بايد در لاينحل ماندن اين معضل جست وجو کرد. اگر نيک بنگريم، با آنکه طرح و پاسخگويي به مساله رويارويي سنت و تجدد، دغدغه بسياري از انديشمندان و روشنفکران ما بوده، اما پيشرفت ما در اين زمينه چنان اندک بوده است که شايد به ديده نيايد. هنوز «قانون خواهي» اميرکبير، خواست اصلي جامعه ماست. اختيار و اصلاح محضر شرع و بناي ديوانخانه عدالت که امير در بيش از 150 سال پيش از اين مي خواست، مشکل امروزي ماست. «اصلاح قانون انتخابات» که يکي از خواسته هاي اصلي نهضت ملي ايران بود و محمد مصدق و يارانش با آن به ميدان آمدند، با وجود «نظارت استصوابي» هنوز يکي از مشکلات نظام انتخاباتي ماست. باورکردني نيست، هنوز خواست اصلاح و اصلاح طلب بودن جرم محسوب مي شود، به هر روي، اين مساله، نه تنها جامعه ايراني را در 150 سال گذشته فلج و از حرکت و پيشرفت باز داشته، بلکه اصولاً يکي از اساسي ترين معضلات عصر حاضر است و بي گمان اصلي ترين چالشي است که در برابر سرزمين هاي شرق مسلمان قرار دارد. شايد هم بر مبناي همين باور است که نمي توان به طرح اين مساله در سطح ملي بسنده کرد و بايد کوشيد حداقل با عنوان کردن آن در گستره يي فراخ تر، نگاه و نظر انديشمندان و دولتمردان جهان را نيز به پيچيدگي مسائل اجتماعي و سياسي شرق مسلمان جلب کرد و آنان را از ساده انگاري در ارائه راهکار هاي شتابزده بر حذر داشت. رويارويي سنت و تجدد مساله يي نيست که فقط جامعه ما گرفتار آن است، بلکه اين مساله گريبانگير اغلب جوامع شرقي نيز شده است. از اين رو با طرح آن در سطح جهاني و مخاطب قرار دادن انديشمندان و دولتمردان جهان، مي توان کوشيد تا نه تنها علل مشکلات و ريشه مسائل ملي و منطقه يي را بازگو کرد، بلکه نشان داد پايان بسياري از جنگ هاي منطقه يي و دفع بحران هاي عديده در جهان و از آن جمله کابوس گسترش تروريسم و علت اصلي بروز اختلافات ميان جوامع غربي و شرقي - خاصه ميان غرب و جهان اسلام - در گرو حل معقول و منطقي اين مساله است.

اينکه تفکر سنتي و تلاش و تقلا براي جلوگيري از نوگرايي و نوانديشي از يک سو و تندروي هاي متجددان، بدون در نظر داشتن سنت هاي ديرپا و جان سخت، از سوي ديگر يکي از مهم ترين علل بروز بحران در زندگي اجتماعي ماست، قابل کتمان نيست. اما پرسش اساسي اين است که چه بايد کرد؟ آيا پيش روي ما تنها دو راه قرار دارد؟ يا بايد زنداني سنت هاي دست و پاگير بمانيم يا جز محو شدن در مدرنيته و فرهنگ و تمدن غرب براي ما راهکاري ميسر نيست؟ آيا اين تقابل را به گونه يي ديگر مي توان از ميان برداشت يا آن را به حداقل ممکن کاهش داد و چنان بي خطر کرد که حيات اجتماعي و هويت تاريخي ما را نابود نکند؟ بي گمان، جست وجو و يافتن علل عقب ماندگي ما از فرآيند تمدني جديد و دستاوردهاي آن و نيز شناخت از منشاء پيدايش و فرآيند تمدن در مغرب زمين و چرايي و چگونگي نفوذ فرهنگ غرب در جوامع شرقي و دگرگوني هاي ناشي از آن، نقطه آغاز خوبي براي طرح اين مساله است.

نخست آنکه، رويارويي سنت و تجدد، يا به بياني ديگر، مساله گذار از ساختارهاي پوسيده و ناکارآمد و پذيرش نوگرايي متکي به عقلانيت انتقادي، مختص به سرزمين هاي شرقي يا جوامع مسلمان نيست و کشورهاي غربي نيز - هر چند در ابعادي ديگر- با آن سر و کار داشته اند. اما آنچه در اين ميان مهم و اساسي است، طرز برخورد و شيوه يافتن راهکارهايي براي حل اين معضل است. از اين رو با آنکه جوامع غربي کمتر درگير مسائل مبتلا به سنت گرايي افراطي اند، با اين همه متفکران غربي نيز خود را از پرداختن به اين مسائل بي نياز نمي بينند. لشک کولاکوفسکي فيلسوف لهستاني در شمار آن گروه از انديشمندان غربي است که در آثارش به طور جدي به اين مساله پرداخته است. چکيده نظرات و جايگاه او در گفتمان سنت و مدرنيته به هيچ وجه از بحث ما دور نيست و شايد بتوان آن را در اين سخن او بازيافت، آنجا که مي گويد؛ «در جوامع گوناگون دو وضع موجود را همواره بايد به خاطر سپرد؛ يکي آنکه اگر نسل هاي جديد، در مقابل سنتي که از پدران شان به ارث برده اند، پي در پي شورش نمي کردند و سر به عصيان برنمي داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگي مي کرديم. دوم آنکه اگر روزي شورش و عصيان عليه سنت موروثي، همگاني و عام شود، جاي ما دوباره در غارها خواهد بود. پيروي از سنت و ايستادگي در برابر سنت به اندازه هم براي زندگي اجتماعي لازم و ضروري است. جامعه يي که پيروي از سنت در آن پرقدرت شود و بر تمام شئونات زندگي مسلط شود، محکوم به رکود و سکون است. از سوي ديگر، جامعه يي که شورش عليه سنت در آن همگاني شود، محکوم به نابودي است. جوامع همواره هم ايجاد کننده ذهنيت سنت گرايانه و هم پديدآورنده روح عصيانگر عليه سنت بوده اند، هر دو ضروري است. اما فراموش نکنيم که اين دو هميشه فقط در تضاد و ناسازگاري و نه در ترکيب و آميزش، قادر به همزيستي با يکديگرند.» بي ترديد اين همزيستي ناسازوار تنها با استمرار «نقد روشمند سنت» و «سنجش فرآيند تجدد» قابل حصول است. اين مهم اما در هر زمان، نه با پذيرش ناآگاهانه ارزش ها و معيارهاي فرهنگ و تمدن غرب ميسر مي شود و نه با بازگشت به گذشته و پافشاري بر سنت هاي پوسيده و خرافه پرستي و نه با تکيه بر ساختارهاي کهن و اعمال قدرت و نه با اتکا بر اقتدارگرايي و کيش شخصيت. آغاز اين راه يافتن جايگاهي مطمئن است براي گذار از امروز و فراتر رفتن از زمان حال و تلاش براي رسيدن به فردايي بهتر و آينده يي روشن تر که بر ديروز و امروزمان تکيه دارد. همواره در خاطر داشته باشيم که آنچه امروز و براي نسل حاضر «جديد و مدرن» و لاجرم جذاب و خواستني است، فردا و براي نسل هاي آينده کم وبيش «سنتي دست و پاگير» به شمار مي آيد که طغيان عليه آن امري طبيعي مي نمايد. با اين همه، در جامعه بايد نخست احساس و آمادگي و ظرفيت پذيرش ارزشي مناسب با روح زمان به وجود آيد تا بعد گامي در راه تحولي اساسي برداشته شود. دگرگوني ارزش ها، فرآيندي فرهنگي است و نه حقوقي، اما ناگزير تغيير قوانين منسوخ را در پي دارد.

تمدن ها امري بشري اند و از اين رو، نسبي و گذرا، مگر آنکه ادعا کنيم که با برآمدن خورشيد تمدني جديد، چشمه پرسش ها و نيازهاي معنوي و نيازمندي هاي مادي انسان نيز خشکيده مي شود. فراموش نکنيم که تمدن پاسخي است به روح کاوشگر انسان که پيوسته از جهان هستي، عالم و آدم پرسش مي کند، و اين نيازهاي تازه آدمي است که همواره او را به تلاش و کوشش براي رفع آنها مي کشاند. مگر تمدن از پاسخي که انسان به پرسش ها و نيازهاي گوناگون خود مي دهد، پديد نمي آيد؟ البته در اين فرآيند آن دسته از پرسش ها و نيازهاي آدمي برتري و اهميت دارد که فرهنگ ساز و تمدن زاست. اگر بپذيريم که پرسش ها و نيازها و ارزش هاي انسان با گذر زمان و تغيير زمانه، ديگرگون مي شوند و رنگي ديگر و اثري تازه به خود مي گيرند، پس بايد بپذيريم تمدن ها نيز ديگرگون مي شوند و تمدني پايدار و پاينده وجود ندارد.

تا انسان هست، پرسشگري و نيازمندي او هم پابرجاست و هر پرسشي که پاسخ داده شود و هر نيازي که برآورده شود، آدمي را با ده ها پرسش نو و ده ها نياز تازه روبه رو مي کند. در پايان اين فرآيند پيچيده که جان آدمي را درمي نوردد، کمال زندگي مي تواند حاصل شود. هر فرهنگ و تمدني، مادام که با اتکا به نيروي ذاتي خود بتواند پرسش هاي انسان ها را پاسخ گويد و نيازهايشان را برآورد، پايدار مي ماند. تمدن غرب تاکنون توانسته است با تکيه بر نيروي ذاتي خود بحران هاي بسياري را پشت سر گذارد؛ بحران هايي بزرگ که مبدأ و منشاء آنها در قرن نوزدهم ميلادي بود و تا قرن بيستم ادامه يافت و چهره کريه خود را در ظهور ناسيوناليسم و فاشيسم و دو جنگ جهاني و بهره کشي از ملت هاي آسيا و آفريقا نشان داد. غلبه تفکر ليبرالي با اتکا به نظام اقتصاد بازار بر رقيب سوسياليستي و اقتصاد دولتي، تنها با تکيه بر دموکراسي و گسترش آزادي هاي فردي در غرب ممکن شد. بگذريم که ضعف دروني جهان سوسياليستي و عدم آمادگي براي اصلاحات بنيادي در ساختار نظام، انحطاط اعجاب آور آن را در پيش چشمان متحير جهانيان موجب شد. تجربه فروپاشي نظام هاي کمونيستي بار ديگر نشان داد نه تنها هيچ نظام و حکومتي مقدس و جاودانه نيست، بلکه در صورت ناکارآمدي و نابکاري، به هيچ وجه سزاوار حفاظت و حراست نيست. در ارزيابي نقاط ضعف و قوت فرهنگي تمدن غرب نيز نبايد پا از مدار انصاف بيرون نهاد. با وقوف بر ضعف تمدن غرب در قرون وسطي، در پاسخگويي به مسائل مبرم انسان ها، به تلاش هاي انديشمندان در دوران روشنگري نيز بايد ارج نهاد. انديشه ورزي و کوشش هاي متفکران غربي و گسترش جنبش دين پيرايي، موجب فروپاشي قدرت کليسا و بدنامي روحانيت شد و نابودي ساختار ارباب و رعيتي را در پي داشت. در واقع ويراني بناي پوسيده تمدن قرون وسطي، نتيجه ناتواني نظام هاي حاکم در رفع نيازهاي مادي و معنوي انسان ها بود؛ انسان هايي که با شعار آزادي، برابري و برادري، «انقلاب کبير فرانسه»، يعني مشهورترين واقعه دوران مدرن را آفريدند. عاملي که موجب پيدايش فرآيند مدرنيته در غرب شد، وقوع نهضت اصلاح دين در اروپا بود. مدرنيته، به گونه يي که در اروپا رخ نمود، بدون دين پيرايي بي گمان غيرممکن مي بود. مدرنيته با روشنگري فيلسوفان، از دکارت تا کانت و نيز با گاليله آغاز شد و در قرن 17 ميلادي با برداشت تازه يي از دولت و تصوري از دموکراسي پاگرفت که آزادي انسان از قيود خرافات و سنت هاي دست و پاگير کليسا، شرط لازم آزادي فرد بود يعني آنچه دستاورد اصلي مدرنيته است، با همه مشکلات و معضلاتي که براي انسان مدرن به ارمغان آورده است. تمدن غرب در کنار انکشافات جديد و تکنولوژي مدرن، آزادي انديشه، حاکميت قانون، حق حاکميت مردم و مهم تر از همه نهادي کردن اين اصول و دستاوردهاي بسيار ديگر را براي انسان ها ممکن ساخت. ولي استعمار و سرکوب خشن و خونبار ملت هايي که به حوزه تمدني غرب تعلق نداشتند نيز از پيامدهاي دوران مدرن است. غارت سرمايه هاي مادي و انساني، نابودي محيط زيست و محو بسياري از ارزش هاي انساني و دستاوردهاي معنوي و اخلاقي، همه روي ديگر تمدن غرب است.

اگر ما بپذيريم که انسان ها بر اساس آگاهي و اراده آزاد، خود قادرند راه و شيوه حيات اجتماعي خويش را انتخاب کنند، بنابراين نه منطقي و نه انساني است که از آنان بخواهيم که بي چون و چرا در برابر هژموني و برتري خواهي تمدن غرب تسليم شوند. از سوي ديگر غيرممکن است که بسياري از دستاوردهاي فرهنگي و تمدني غرب را مردود دانست و با تعصب و تصلب، در برابر آنچه نام و نشان از غرب دارد ايستادگي کرد. اين امر به فرض محال، حتي اگر ممکن نيز مي نمود، نه معقول و مقبول مي بود و نه مطلوب. در اولين قدم بايد تمدن و تاريخ و فرهنگ غرب را واقعاً شناخت و ساختارها و ساز و کارهاي آن را دريافت. البته در اين راه به پايه هاي سنتي تمدن ها نيز نمي توان بي توجه بود چرا که هويت تاريخي و اجتماعي ملت ها در آنها نهفته است. خاصه ملت هايي با تمدني کهن و فرهنگي پرمايه. سنت نيز چون تمدن امري بشري است و قابل تغيير و تحول. اصولاً بخش عمده آنچه امروز سنت و ارزش هاي سنتي ناميده مي شود، ساخته دست بشر و نياز دوراني از حيات اجتماعي اوست و بي گمان متاثر از وضع زمان و شرايط تاريخي و وضعيت اجتماعي، از اين رو متحول و تغييرپذير. مخالفت بخش سنتي جامعه با اصلاح و دگرگوني و پافشاري آنان بر حفظ «ارزش ها» قابل درک است، ولي نبايد فراموش کرد که ارزش هاي اجتماعي مدام در حال تغيير و تحول اند و همراه با دگرگوني اين ارزش ها درک ما از کارايي آنها و تصور ما از تاثيرگذاري آنها نيز به تدريج دگرگون مي شود، حال خواه اين ارزش ها منشاء ديني داشته باشند خواه منبعث از فرهنگ و آداب و رسوم جامعه باشند.

اگر قبول داريم که سنت و نظام هاي برآمده از سنت امري بشري است و اگر بپذيريم که هيچ ساخته انسان نبايد حيات و هستي او را محدود و مسدود کند، بنابراين حفظ سنتي که دورانش به پايان رسيده است، چيزي نيست جز تحميل قالبي تنگ بر وجود آزادي طلب و روح گسترش خواه انسان. و اين عمل ناروا حتي اگر به زور و با اعمال خشونت ممکن و ميسر باشد (که بي گمان در درازمدت امکان پذير نخواهد بود و تاريخ سرزمين هاي گوناگون گواه اين مدعاست) خيانت به هستي و خسارت به جان آدمي است. شکي نيست که وقتي ذهن انسان به شيوه يي خاص از درک و دريافت پديده ها عادت کند، با دشواري بسيار قادر به ترک آن است. اين دشواري خاصه زماني بزرگ مي شود و مساله مي آفريند که سنت رنگ و بوي دين نيز به خود مي گيرد.

با اين همه ما محکوم به حل شدن در فرهنگ و تمدن غرب نيستيم مگر آنکه از نقش آزادي و اراده انسان که بي گمان تحت تاثير محيط و تاريخ و اجتماع است - ولي اسير اين عوامل نيست - غافل شويم. از سوي ديگر از پيشرفت هاي علمي مغرب زمين در گستره دانش هاي گوناگون و از دستاوردهاي عظيم بشري که در زمينه هاي اجتماعي و سياسي پديد آمده است و همچنين از ارزش هاي معنوي و اخلاقي برخاسته از آنها نيز نمي توان چشم پوشيد. نبايد فراموش کرد که اين همه نه تنها دستاوردها و ارزش هاي تمدن و فرهنگ غرب، که ميراث ارزشمند بشري است که طي قرون متمادي و در نتيجه تماس و تاثير متقابل فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون نصيب جامعه بشري شده است.

به هر حال تجربه به ما نشان داده است راه سنت گرايان افراطي و روش تجدد گرايان تندرو همواره با شکست مواجه شده است. از اين رو راه برون رفت از معضل «تقابل سنت و تجدد» و يافتن راهکاري براي همزيستي آنها، به رغم ناسازگاري شان، با تحکم و توسل به رفتارهاي آمرانه امکان پذير نيست. در دنياي امروز با تصويب قوانيني به دور از ساختارهاي فرهنگي و واقعيت هاي جامعه نمي توان از ورود عناصر فرهنگي غرب به درون جامعه يي جلوگيري کرد. با زور و اعمال قدرت و خشونت، بر دشواري هاي اجتماعي نمي توان فائق آمد و بحران ها را به سلامت پشت سر گذاشت. حداکثر شايد بتوان براي مدت زماني کوتاه با تکيه به زور و کاربرد خشونت بر مشکلات سرپوش گذاشت، اما مسائل اساسي جامعه چون آتشي زير خاکستر در التهاب باقي خواهد ماند و با پيدايش اولين امکان دوباره شعله ور خواهد شد.

غرب ستيزي و تجددگريزي نيز چاره کار نيست. تجربه حرکت هاي افراطي و گرايش به انزوا و ماندن در حصار «پرده آهنين» نيز که طبعاً نتيجه انقلابي گري و پيامد انقلاب هاست، راه به جايي نمي برد. از سوي ديگر با بخشنامه و تصويب منشور و جز اينها نيز نمي توان سنت را از جوامع بيرون راند. اصلاحات اجتماعي تنها آنگاه اقبال موفقيت دارند که نخست لوازم فرهنگي پيدايي و پذيرش آنها در گستره يي قابل توجه از جامعه فراهم شده باشد. از اين رو آنجا که سنت هاي ديرپاي جامعه با اعتقادات ديني مردم گره خورده است، نخستين گام در راه همزيستي سنت و تجدد، پيرايش دين از کهنه انديشي و بدآموزي است. دفع خرافات و طرد مبلغان خرافه پرستي و پاک گرداندن دين از غبار خرافات، نخستين گام هوادار اصلاحات اجتماعي در راه سازگاري سنت و تجدد است. در واقع تلاش در اين راه چيزي نيست جز آنچه اميرکبير در 150 سال پيش از اين خواهان آن بود و در راه آن جان سپرد.

تضاد، افسردگي و بيداري در موسيقي حسين عليزاده
با همين ديدگان اشک آلود

مهدي ميرمحمدي

«ني نوا» عليزاده صداي موسيقايي شده روزگار ماتم است. صدايي که انبوه ماتم زدگان را از جهان هاي مختلف در اين چند دهه که از خلق اين قطعه مي گذرد با خود همراه کرده. اينچنين گرد ماتم که بر روزگار مي نشيند «ني نوا» را مي شنوي. به خود که مي آيي مي بيني روز ها و هفته ها است که سي دي ني نوا مي چرخد، شده است صداي انگ روزگار. اين خود مي تواند بهانه و مناسبتي باشد براي گفتن چندباره از ني نوا و موسيقي حسين عليزاده.

در مکتب تضاد

موسيقي «حسين عليزاده» نتيجه زيستن در جهان هاي متضاد است. زيستن در محيط هاي متضاد آموزشي، سير کردن در فاصله موسيقي نواحي و دستگاهي، سرک کشيدن در موسيقي و فرهنگ ديگري و از همه مهم تر زيستن در جامعه يي که تضاد يکي از مهم ترين مفاهيم جاري در آن است. اينچنين، تضاد يکي از مفاهيمي است که در جهان آثار حسين عليزاده به خلق زيبايي ختم مي شود. توانايي عليزاده نيز در همين تناسب بخشيدن به جهان هاي متضاد است. هر انسان ايراني به حکم زيستن در اينجاي جهان حتي در روزمره خود خطوط و فضاهاي متفاوتي از بودن را تجربه مي کند. پس روايت از جهاني متضاد، اتفاق ويژه يي در کارنامه او محسوب نمي شود بلکه روايتي متناسب شده از اين تضاد است که او را متفاوت و خاص از ديگران نشان مي دهد. کمتر هنرمندي در موسيقي ايراني چنين توانايي افتادن در جهان ها و در افتادن با صدا هاي متضاد را داشته است.

اين جهان هاي متضاد را مي توان در گام نخست در زندگي آموزشي عليزاده جست وجو کرد. او در ابتدا يکي از هنرآموزان هنرستان ملي موسيقي در دوران مديريت «حسين دهلوي» بر اين هنرستان بوده است. اين هنرستان در آن دوران پاتوق انديشه هاي فرهنگي و موسيقايي «علينقي وزيري» محسوب مي شده که خود جهاني است پرتضاد. وزيري در زماني که روشنفکر و هنرمند ايراني شعار «يا مرگ يا تجدد»1 سر داده بود، گوش به موسيقي فرهنگ ديگري سپرد. او محصول دوراني از جامعه ايراني است که هنرمند و روشنفکرش يکي از راه هاي تجدد را در ترجمه از فرهنگ ديگري و با خشم در فرهنگ خود نگريستن مي ديد. پس وزيري هم کوله بار سفر مي بندد و چند سالي در غرب ديگري به تحصيل مشغول مي شود. در صفحه هايي از تاريخ، وزيري را مي بينيم که پس از بازگشت در نوشته ها و سخنراني هايش انتقادات تندي نسبت به موسيقي ايراني (سنتي) ابراز مي کند. کاريکاتور او به روزنامه ها راه پيدا مي کند و او با يک تبر در حال شکستن ساز هاي ايراني تصوير مي شود (روزنامه ناهيد) اما اين تنها پوسته ماجراست. از سوي ديگر او با جريان «مين باشيان» و تحصيل کردگان موسيقي در غرب درگير است که ايده حذف ساز هاي ايراني از مراکز آموزشي را دنبال مي کردند. تضاد ها به همين جا ختم نمي شود. در نظر داشته باشيد آن روز را که وزيري در ميان دو بخش کنسرتش به سخنراني پرداخت و انتقادات تندي حواله موسيقي سنتي و موسيقيدانان سنتي کرد، در حالي که «درويش خان» يکي از تماشاگران اين کنسرت بود، بعد از آن سخنراني جنجالي وزيري تارش را به دست مي گيرد به تکنوازي تار مي پردازد و درويش خان که بعد از پايان کنسرت با جمله ؛ «خيلي خوب بود، پيرجان» به استقبال وزيري مي رود.2 در همين خلاصه چند خطي آنچه بيش از هر چيز به چشم مي آيد مفهوم تضاد است. شايد ايده هاي موسيقايي وزيري ديگر در امروز ما چندان کاربردي نداشته باشد، اما هسته اصلي ايده هاي فرهنگي او در همين امروز هم قابل درکند.
چنين مي شود که عليزاده در همان آغاز دوران هنرآموزي تحت تعليم شيوه يي قرار مي گيرد که خود محصول روزگار تضاد هويت و تجدد است و به نوعي تضاد در آن تدريس مي شد. در اين هنرستان و در ادامه تئوري هاي وزيري اعتقاد بر اين بود که موسيقي ايراني بايد با زبان علمي موسيقي (که سوغات وزيري از فرنگ است) ترکيب شود. اما در سوي ديگر تعدادي از رديف دان ها و استادان موسيقي ايراني نيز به تدريس موسيقي صرفاً ايراني در اين هنرستان گمارده شدند. پس عليزاده از يک سو تحت آموزش هاي ادامه دهندگان راه وزيري قرار مي گيرد و از سوي ديگر در همان هنرستان نزد «علي اکبرخان شهنازي» به مشق تار مي نشيند. دهه 50 همزمان مي شود با حضور عليزاده در دانشکده هنرهاي زيبا و در ادامه مرکز حفظ و اشاعه موسيقي ايراني. اگر هنرستان ملي پديده نتيجه شده از روزگار تجددخواهي محسوب مي شود، مرکز حفظ و اشاعه موسيقي پديده يي است محصول جريانات فکري دهه هاي 40 و 50 که از آن مي توان به عنوان «سال ها واکنش» ياد کرد. در عصر پهلوي دوم عمده روشنفکران و هنرمندان ايراني با يک چرخش 180 درجه يي ايده يي متفاوت با تجددخواهان چند دهه قبل را دنبال مي کنند و ايده «بازگشت به خويشتن» فصل مشترک نظريات عمده انديشمندان ايراني محسوب مي شود. اين ايده را در نوشته ها و نظريات بسياري از روشنفکران آن دوره از «فخرالدين شادمان» گرفته تا «احمد فرديد»، از «جلال آل احمد» گرفته تا «علي شريعتي» و «داريوش شايگان» به شکل هاي مختلف مي توان جست وجو کرد. در اين دوره فرهنگ گذشته ايراني در گرانبهايي است که چندي به اشتباه به فراموشي سپرده شده بود و حالا بايد دوباره غبارروبي مي شد. مرکز حفظ و اشاعه موسيقي نتيجه و محصول چنين تفکري محسوب مي شود. عليزاده در اين مرکز در ارتباط با استاداني همچون «داريوش صفوت»، «نورعلي خان برومند» و «عبدالله خان دوامي» قرار مي گيرد و جهاني متفاوت و حتي متضاد با جهان وزيري، «خالقي»، «دهلوي» ، «فخرالديني» و... را تجربه مي کند. به دليل زيستن در همه اين جهان هاي متضاد هيچ صدايي در گوش موسيقايي عليزاده مطلق جلوه نمي کند و اين خود باعث مي شود که فرا رفتن از قاعده و عادت هاي رفتاري هر کدام از اين جهان ها خود به عادت رفتاري عليزاده تبديل شود. اين نکته را ساده تر مي توان با تيتر بعضي از گفت وگوهاي حسين عليزاده توضيح داد. در تيتر نخستين گفت وگوي مطبوعاتي او در سال 56 با روزنامه آيندگان آمده است؛ «موسيقي ايراني بايد رزمي شود.» او در اين گفت و گو موسيقي رزمي را در مقابل اصطلاح موسيقي بزمي قرار مي دهد که حتي همين روزها هم گاهي به موسيقي سنتي اطلاق مي شود. در گفت وگوي او با مجله آدينه در سال 68 چنين تيتري آمده است که «موسيقي سنتي جوابگوي نياز هاي زمانه نيست» و در سال 87 در گفت وگو با روزنامه اعتماد آمده است؛ «اگر تعصب بگذارد». از اين تيترها مي توان به عنوان شعار ها و چکيده نظريات عليزاده ياد کرد. بر خلاف تصور و چنان که از همين تيتر ها هم برمي آيد، عليزاده در اين سال ها روي خوشي به موسيقي سنتي و آداب رفتاري- فرهنگي آن که پايبندي بي چون و چرا به رديف را بزرگ ترين وظيفه خود مي داند، نشان نداده است. اين گفته ها و رفتار مردي است که معمولاً در آلبوم هايش و در معرفي او نخست بر رديف دان بودن او تاکيد مي شود و اينچنين ايده و مفهوم تضاد علاوه بر کارنامه موسيقايي که حتي در زندگي هنري او نيز قابل رديابي است.

تاريخ نويسي با صدا

آيندگان، آنها که از پس ما مي آيند اگر بخواهند چيزکي از امروز ما بدانند، پس از سرک کشيدن در تاريخ رسمي بايد لحظاتي هم گوش به موسيقي حسين عليزاده بدهند که او هم به گونه يي ديگر شايد بي آنکه خود خواسته باشد تاريخ به صدا نوشته است. حالا 32 سال از آن پاييز 1356 که حسين عليزاده به کار ضبط قطعه هيجان زده «سواران دشت اميد» مشغول بود، گذشته است. موسيقي او در تمام اين سال ها متعهد به پيرامون خود بوده. زماني هيجان زده و در قالب گروه «چاووش» در واکنش به حوادث 17 شهريور1357 قطعه «ژاله خون شد» را مي نويسد و هيجان زده فرياد برمي آورد؛ «ژاله خون کن/ خون جنون کن/ سلطنت زين جنون واژگون کن»، در روزگاري ديگر و در سال هاي 1362- 1361 با دردانه اش، «ني نوا» چنان طعم صوتي روزگار خود را منعکس مي کند که همه جريانات سياسي، اجتماعي و فرهنگي که گاه حتي متضاد با يکديگر هستند اين اثر را صداي موسيقي شده جهان خود مي دانند (مي بينيد باز هم تضاد). در روزگاري بعدتر همراه با زلزله رودبار مي لرزد و صدايش مي شود قطعه «آواي مهر». در روزگار اصلاحات در يکي از قطعه هاي ساخته او در آلبوم «فرياد»، «محمدرضا شجريان» از «فريدون مشيري» مي خواند؛ «من به تنگ آمده ام از همه چيز/ بگذاريد هواري بزنم/ آي/ با شما هستم/ اين درها را باز کنيد.» آنگاه که در سال 86 و در کنسرت خود با گروه «هم آوايان» باز هم روي شعري از مشيري موسيقي نوشت؛ «با همين ديدگان اشک آلود/ از همين روزن گشوده به دود / به پرستو به گل به سبزه درود»، بسياري از حاضران در تالار بزرگ کشور ارجاعات و کنايات او را دريافتند. و چنين بيداري يکي از وظايفي است که از موسيقي عليزاده انتظار مي رود. اما اين همگام شدن با زمانه، همه امکان و توانايي آثار عليزاده نيست. هنرمند چه بخواهد چه نخواهد اثرش شاهدي است از زمان خلق آنها. از اين فراتر، تاريخ هنر ايراني آثار بسياري به خود ديده است که در قاعده هاي زيبايي، درهم و برهم نشان مي دهند اما اسناد تاريخي مهمي محسوب مي شوند. اينجا مملو از آثاري است که در جهان هنر هيچ چيزند و در جهان اسناد همه چيز. در بسياري موارد هنر نزد هنرمند ايراني يا وسيله يي براي آموزش بوده يا بهانه يي براي نگارش تاريخ غيررسمي. از همين رو نسخه يي که در عصر مشروطه فلان هنرمند براي آن روزها پيچيده است براي امروز کمي بيات و بي مزه به نظر خواهد رسيد. اين برخورد ابزاري با هنر باعث مي شود انبوهي از آثار هنري ما اسناد مهمي از زمانه خلق خود باشند اما به عنوان يک اثر هنري ناقص و عقب مانده نشان بدهند. پس هم نبض بودن با زمانه و جامعه هر چند يکي از خصلت هاي موسيقي عليزاده محسوب مي شود، اما چگونگي اين هم نبض شدن است که او را از انبوه ديگران متفاوت مي کند. او در نخستين تجربه هاي فراگير خود هيجان زده نشان مي دهد. اتفاقاً در مواردي هنرش ابزاري است براي هدفي ديگر. در عکس هاي باقي مانده از روزگار کانون چاووش در جاهايي مي بينيم که هنرمند ساز خود را همچون اسلحه در دست گرفته است. وقتي در همان دوران و در قطعه «ژاله خون شد» مي شنويم؛ «من به خاک افتادم تو بگذر/ بهر ايجاد دنياي بهتر» هنر وسيله يي به نظر مي آيد براي رسيدن به آن دنياي بهتر؛ هويتش به ابزار بودن و واسطه بودن گره خورده است. در اينجا عليزاده شبيه مي شود به همان شاعران، نمايشنامه نويسان و ديگر هنرمنداني که در آغاز عصر تجدد هنر را وسيله يي مي دانستند براي ايجاد دنياي بهتر. در ادامه اما عليزاده رندي مي آموزد. چند سال بعد از اين در قطعه ني نوا او به صدايي چندوجهي دست پيدا مي کند. چنان که هر گروه و سليقه يي اين اثر را صداي جهان خود مي داند اما هيچ گاه حکم نهايي وجود ندارد و چنين ني نوا مي شود نوستالژي نه يک نسل که چند نسل. خود هنرمند نيز تا کنون رندانه در برابر هرگونه اظهارنظر قطعي درباره سمت و سوي اثر خود ايستاده است. در جايي به خاموشي هاي تهران در زمان بمباران، در جايي ديگر به گرايشات مذهبي و در جايي ديگر به روزگار جنگ زده اشاره مي کند. مهم اين است که ني نوا چنان خط هاي ارتباطي محکمي با زمانه خلق خود دارد که انبوه مخاطبانش صداي جهان خود را در آن احساس مي کنند. اين اثر با درونمايه ثابت «ماتم» در هر جهاني به گونه يي مورد خوانش قرار مي گيرد و انبوه ماتم زدگان را از هر جهاني با خود همراه کند. عليزاده در ادامه به مرحله يي از رندي مي رسد که وقتي به بهانه زمين لرزه رودبار قطعه آواي مهر را مي نويسد، موسيقي او مي تواند شرح حال هر روح لرزيده يي باشد.

ني نوا، صداي افسردگان بيدار

در کارنامه کاري عليزاده چند نقطه را مي توان با تاکيد بيشتر مورد خوانش قرار داد. به طور حتم يکي ني نوا است که نقطه اوج است. زيستن در جهان هاي متضاد، ذهن عليزاده را آماده بارور شدن براي خلق چنين اثري مي کند. او در نتيجه حضور در مرکز حفظ و اشاعه موسيقي به تحقيق و کار روي دستگاه هاي موسيقي ايراني از جمله دستگاه نوا مي پردازد که نتيجه آن در قالب يک کنسرت در جشن هنر شيراز ارائه مي شود. از سوي ديگر حضور در هنرستان ملي باعث مي شود ايده استفاده از ساز هاي غربي در جهت رسيدن به صدايي ايراني هميشه به عنوان يک امکان در پس زمينه ذهن او حک شده باشد. سمت و سوي اين دو پاتوق موسيقي ايراني نه تنها همسو که گاهي با هم در تضاد است اما آنگاه که عليزاده از آموخته هاي خود از اين دو پاتوق در خدمت هم استفاده مي کند و در پي برقراري تناسب ميان اين دو جهان متفاوت مي رود به صدايي ويژه دست پيدا مي کند. ني نوا در خوانشي غيرموسيقايي مي تواند دو شق خالقش باشد که آن روز ها را به نظاره نشسته است(سال هاي آغازين دهه 60) يا که نه دو شق مخاطبش که به آن روز ها گوش مي کند، يا که فراتر مفهوم ماتم را در امروز خود جست و جو مي کند. استفاده از ني در يک سو و ساز هاي زهي در سوي ديگر و نحوه در کنار هم قرار گرفتن آنها باعث شده صداي خلق شده قابل مرزبندي باشد. انگار که ني دروني ترين و خلوت ترين بخش وجود را نمايندگي مي کند و ساز هاي زهي آن بخش از وجود را که با ديگران و جامعه در ارتباط است. عليزاده اين دو شق وجود را در وضعيت هاي متفاوتي قرار مي دهد. در جايي انگار زهي ها از واقع جاري در پيرامون براي درون افسرده احوال گزارش مي دهند (بخش اول، درآمد). در اينجا هر دو شق همسو نشان مي دهند. نخست زهي ها از پيرامون ماتم زده مي گويند و ني در ادامه و در درون اين ماتم رو به خود نجوا مي کند. اما با شروع قطعه دوم (نغمه) زهي ها - همان من حاضر در جامعه- راه ديگري پيش مي گيرند. انگار مي خواهند درون را به حرکت وادارند و از پيله افسرده احوالي خارج کنند. در اينجا ديالوگ در وضعيت جدل قرار مي گيرد. ني نمي پذيرد، همان از درون خراش خورده و بيچاره مي گويد. در ادامه همين قطعه اين زهي ها هستند که با ني همراه مي شوند و زمينه يي را مي سازند که ني براي آنها از جهانش بگويد. در قطعه سوم من حاضر در جامعه (همان زهي ها) منطق ديالوگ خود را تغيير مي دهند. آنها هم با درون افسرده همراهي مي کنند. گويي روايت او از جهان ماتم زده را پذيرفته اند. ناگهان چيزي شبيه «اما» مي شنويم انگار که مي گويند درست که ماتم بر جان مان نشسته است «اما» برخيز، حرکت آغاز کن و ني جامه مي درد، حرکت آغاز مي کند. قطعه تا پايان روايتگر حرکت است آن هم در هر دو شق وجود. اما نتيجه اين بيداري را نه در همين قطعه که در آغاز قطعه چهارم زهي ها گزارش مي دهند. به اين مي ماند که انگار زهي ها بر سر ني زمينگير شده، از نفس افتاده و به هيچ نرسيده ايستاده اند و از شکست او روايت مي کنند. در اين قطعه ني که پاسخ آغاز مي کند انگار مي شنويم؛ «گفته بودم، بيهوده دويدم، جامه دريدم» افسرده تر نشان مي دهد. جهانش از آغاز خراش خورده تر است. زهي ها هم جهان ماتم زده و ني را تاييد مي کنند. زمينه براي همراه شدن دوباره اين دو شق فراهم مي شود. جهت ديالوگ عوض مي شود. حالا اين بار ني از جهان ماتم زده براي زهي ها گزارش مي دهد. افسردگان در حرکت هم که نباشند اما بيدارند. پس بازمي گرديم به خان نخست نقطه آغاز، همان قطعه اول که زهي ها گزارش مي دادند و ني خراش خورده تر در درون آن را زمزمه مي کرد و يک بار ديگر قطعه اول را در انتهاي قطعه چهارم مي شنويم. معمول است که هنرمندان براي رسيدن به مفهوم تکرار به سراغ ساختار مدور مي روند. در چنين ساختاري نقطه پايان عين يا چيزي شبيه به همان نقطه آغاز است و جهان در چنبره تکرار. با تکرار قطعه اول به نظر مي رسد عليزاده نيز چنين در ذهن دارد. اما قطعه پنجمي نيز در نظر گرفته شده است و عليزاده از ساختار مدور فراتر مي رود. در قطعه پنجم (رقص سماع) نيز زهي ها و ني همسو نشان مي دهند اما نه در گزارش و خوانش از پيرامون ماتم زده. در اينجا هر دو شق وجود هر چند همچنان طعم روزگار را در صداي خود دارند اما به گونه يي ديگر روايت مي کنند. از آن انقباض، فشردگي و ماتم زدگي چهار قطعه اول خبري نيست. در اينجا نشانه هايي از رهايي را مي شنويم. اين رهايي اما نتيجه درويش مسلکي و گوشه گزيدن نيست اتفاقاً «سماع بيداران» است. پاداشي است براي آنکه خود را فريب نداده و بيداري را حتي اگر به قيمت خراش هاي سهمناک بوده باشد پذيرفته است و حالا با همان زخم هايش رقص آغاز کرده است. در اينجا مرز و فاصله يي که در چهار قطعه قبلي بين ني و زهي ها وجود داشته برداشته مي شود. اينک انسان را مي بينيم که در ميان پيرامون ماتم زده ايستاده است. قدم آغاز مي کند. اينک انسان بيدار است با کوله باري از درد بر دوشش و خراش هايي که اتفاقاً نه در خلوت و انزوا که شايد در ميان همهمه روحش را مي خورند و او هيچ چيز ندارد جز بيداري. اينچنين روشنفکري - بيداري عليزاده متفاوت با روشنفکري افسرده پيشينيانش نشان مي دهد که گاهي در نهايت دنجي را جست وجو مي کردند براي نبودن و نديدن. روشنفکر افسرده حال که پيرامون و جامعه را در مقابله با خود مي بيند از«هدايت» تا عليزاده قصه پرپيچ و خمي را طي مي کند که بايد مفصل به گفتن درباره آن نشست.

عصيان، مشق شب

يکي ديگر از نقاط عجيب کارنامه کاري حسين عليزاده ساخت قطعه «عصيان» است. او اين قطعه را در سال 63 و در روزگار غربت نشيني و زندگي در کشور آلمان مي نويسد. عصيان در دورترين نقطه نسبت به موسيقي ايراني قرار مي گيرد و کمترشنيده شده ترين اثر عليزاده محسوب مي شود. حتي بسياري از طرفداران پرو پا قرص آثار او نيز چندان با اين اثر همراه نشده اند. تاکنون نيز در قالب سي دي منتشر نشده. تجربيات عليزاده در موسيقي ايراني صداي ويژه و منحصري است که در آثار ديگر هنرمندان نمي توان سراغي از آن گرفت و مهر خاص عليزاده بر پيشاني آنهاست اما او در نشست و برخاست با يک جهان فرهنگي ديگر هرچند توانا نشان مي دهد، اما نشاني از منحصر بودن نمي توان يافت. قطعه عصيان بيش از هر چيز به عنوان يک قرارداد ذهني ميان خالقش با خالقش عمل مي کند. اينکه هنرمند مي تواند عليه هر بايدي به هنگام خلق عصيان کند. اين قطعه تمرين عصيان کردن خالق قطعه است با خودش. شايد از همين رو عليزاده ديگر هيچ گاه دست به تجربه يي مشابه عصيان نزد. اما بي شک بدون چنين تمريني آثاري همچون آواي مهر يا موسيقي نمايش «ميهمانسراي دو دنيا» شکل نمي گرفت. عليزاده در عصيان تمام داشته هايش را در نوازندگي و تسلط بر موسيقي ايراني کنار مي گذارد و به جهان ناشناخته تري سرک مي کشد و اين تمرين عصيان و جسارت است هر چند اين تمرين به اثري ويژه با امضاي حسين عليزاده منجر نشود. البته هم خود قطعه عصيان و هم دليل عصيان زمينه هاي اجتماعي و سياسي پررنگي را در پس زمينه دارند که خود مي تواند نوعي از تاريخ به صدا نوشتن باشد.

ترکمن، آن سه تار پرخاشگر

قطعه ترکمن نيز يکي ديگر از آثار عليزاده است که جهان خالقش را مي توان بي پرده تر در آن مورد بررسي قرار داد. اولين نسخه ضبط شده از اين قطعه به شکل تکنوازي سه تار مربوط به سال 67 است. گويا عليزاده اتود هايي از اين قطعه را به شکل بداهه نوازي در يکي از کنسرت هاي خارج از کشورش تجربه کرده بود که در نهايت به نسخه تنظيم شده اين قطعه در آلبوم ترکمن ختم مي شود. اين اثر اشاره به يکي ديگر از دلبستگي هاي عليزاده يعني موسيقي مقامي ايران نيز دارد. ترکمن پلي است ميان موسيقي رديف دستگاهي با موسيقي مقامي (در اينجا موسيقي ترکمن) علاوه بر اين سه تارنوازي پرخاشگر عليزاده تا پيش از آن زمان نمونه يي نداشت. روح پرخاشگر اين اثر سال ها بعد که عليزاده اين قطعه را با شعر فريدون مشيري و صداي محمدرضا شجريان همراه کرد به شکل ملموس تري نمايان شد و حتي گوش هاي غيرمتخصص نيز مي توانستند به سادگي اين پرخاشگري را لمس کنند. حتي در تجربه هاي عليزاده در کانون چاووش نيز که هنرمند به شکل واضح ادعاي صداي انقلابي دارد اين ميزان از پرخاشگري نمونه ندارد که عمدتاً حس پرخاش در آنجا به واسطه کلام منتقل مي شود (به طور حتم منظورم قطعه «حصار» نيست که اين توضيح بيشتر شرح حال قطعه هايي همچون «ژاله خون شد» يا «اتحاد» است) اما قطعه فرياد که بر اساس قطعه ترکمن تنظيم شده، از تجربه هاي نادر در حوزه موسيقي باکلام است که هر سه عنصر موسيقي، خواننده و کلام هم وزن و هم گونه به سوي يک هدف مشخص پيش مي روند.

درپايان، پيش از روزگار نو

ساخت موسيقي بدون جغرافيا و مرز براي نمايش ميهمانسراي دو دنيا اثر «اريک امانوئل اشميت» (پاييز 87- به کارگرداني «سهراب سليمي»)، برگزاري کنسرت موسيقي بي کلام با همراهي ارکستر بزرگ (کنسرت زمستان87) ، تنظيم مجدد قطعه عصيان با شکل و شمايلي پيچيده تر مي تواند گواهي بر اين نکته باشد که عليزاده به روز هاي تازه يي فکر مي کند. اين شايد آغاز يک چالش باشد ميان هنرمند و علاقه مندانش که برخلاف گفته ها هميشه همان هميشگي ها را دوست دارند. شايد چون عليزاده در کنسرت سال گذشته خود به اجراي سه قطعه از آثار قديمي خود پرداخت، ميل او به روزگار نو کمتر نمايان مي شد. بايد ديد ساخته هاي جديد او چگونه خواهند بود که اگر تصميم به تجربه هايي همچون موسيقي نمايش ميهمانسراي دو دنيا داشته باشد يا بخواهد کار با ارکستر بزرگ را بيشتر تجربه کند... آن وقت شايد روز هاي پرچالش تري در انتظارش باشد.

پي نوشت ها؛----------------------

1. از اشعار ملک الشعراي بهار که مي گويد؛ يا مرگ يا تجدد و اصلاح/ راهي جز اين دو پيش وطن نيست؛ همچنين عنوان کتابي است از ماشاءالله آجوداني درباره ادبيات عصر مشروطه

2. نقل قول از کتاب سرگذشت موسيقي ايران اثر روح الله خالقي

عناوين اين صفحه
سازگاري ناسازوار سنت و تجدد
با همين ديدگان اشک آلود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام