
نادر شهريوري (صدقي)*

اين را به هر قيمت جز به قيمت جان مي گويم.
رابله
1- ماکياولي در سال 1518 داستان کمدي به نام ماندرا گولا (شربت مهر) نوشت که بعدها در رم و فلورانس به نمايش درآمد. ماجراي اين کمدي مربوط به مرد جوان و زيبايي به نام کاليماگو است که براي به دست آوردن دل زيباترين دختري که در فلورانس زندگي مي کند از پاريس به فلورانس مي آيد. اين دختر که لوکرشيا نام دارد همسر جوان نيکيا کالفروچي وکيل سالمند است. نيکيا مرد ساده لوحي است اما لوکرشيا پاکدامن است. کاليماگو بعد از استقرار در فلورانس طرح حيله خود را به اجرا درمي آورد. او ابتدا از نوکر خود سيرو مي خواهد به خانه نيکيا نفوذ و کسب خبر کند. در پي اين نفوذ کاليماگو متوجه مي شود آنها يعني لوکرشيا و همسرش بعد از شش سال هنوز اميدوارند بچه دار شوند. اين خبر از نظر کاليماگو خيلي مهم تلقي مي شود و فکر مي کند شانس اش (بخت) در همين جاست. از طرف ديگر و در ارائه طرح حيله، کاليماگو با ليگوريو آشنا مي شود و ليگوريو طفيلي که اغلب در خانه نيکيا غذا مي خورد.به کاليماگو پيشنهاد مي کند او خود را به پزشک متخصص و سرشناس پاريس معرفي کند که مي تواند با استفاده از تخصص خود براي نازايي لوکرشيا دارويي تجويز کند. سرانجام نيکياي ساده لوح (شوهر لوکرشيا) به دام اين حيله مي افتد و از کاليماگو مي خواهد به او و همسرش کمک کند. کاليماگو دارويي تجويز مي کند که اسم آن شربت مهر گياه است، منتها تنها مشکلي که شربت مهر گياه دارد در اين است که اولين مردي که پيش لوکرشيا برود ظرف يک هفته خواهد مرد. نيکيا ابتدا با اين تجويز کاليماگو مخالفت مي کند اما کاليماگو پيشنهاد مي کند آنها براي شب اول مرد جوان ثروتمندي را بدزدند و در بستر لوکرشيا بگذارند. نيکيا بالاخره قبول مي کند اما مشکل جلب نظر لوکرشيا است. لوکرشيا نيز ابتدا مانند همسرش آن را نمي پذيرد اما هنگامي که ليگوريو از کشيش اقرارنيوش مي خواهد در اين باره به او کمک کند، به رغم آنکه لوکرشيا مي گويد هرگز حاضر نخواهد شد علاوه بر آنکه به شوهر خود دروغ بگويد باعث قتل يک مرد نيز شود. در نهايت با تلقين کشيش با اين پيشنهاد موافقت مي کند. سرانجام طرح حيله کاليماگو به موفقيت نزديک مي شود و نقشه اش مي گيرد. کاليماگو اين بار به لوکرشيا نزديک مي شود و عشق بي پايانش را به او ابراز مي کند. لوکرشيا هم به حفظ رابطه اش با او رضايت مي دهد. همه چيز در اين کمدي براي همه به خوشي پايان مي پذيرد تا براي جمله مشهور لرد بايرون نيز مصداقي پيدا شود که همه ازدواج ها (خوشي ها) به کمدي و همه تراژدي ها به مرگ ختم مي شود حتي براي نيکياي بي غيرت که از همه اين شيادي ها و حيله ها صاحب يک فرزند هم مي شود.
2- ماکياولي همواره از دو نظام اخلاقي کاملاً مجزا سخن مي گويد؛ يکي نظام اخلاقي مسيحي و ديگري نظام اخلاقي رومي (قبل از مسيحيت) که مي توان از آن به نام اخلاق کلاسيک نام برد. مساله اخلاق کلاسيک آن است که به جاي رستگاري روح به رستگاري جسم در اين دنيا توجه مي کند و اساساً نگاهش معطوف به همين دنياست. پيش فرض لازم رستگاري جسم در وهله اول حفظ سيستم يا همان ضرورت بقا است. منظور از حفظ سيستم، حفظ يک نظم سياسي است. تمام توصيه هاي ماکياولي به شهريار به منظور حفظ نظم سياسي است که شهريار در راس آن قرار دارد. اما حفظ سيستم در مقياسي کوچک تر مي تواند حفظ فرد هم باشد. شايد اين موضوع در نگاه نخستين به ديدگاه هاي ماکياولي که به خير جمعي اعتقاد دارد، ارتباطي نيابد اما به سبک زندگي و انديشه استاندال نزديک تر است. از طرف ديگر با نگاهي عميق تر به ماکياولي مي توان وجه اشتراک زيادي ميان او و استاندال پيدا کرد. در هر دو، اساس، حفظ سيستم است زيرا «فرد شهريار است» و توصيه هاي ماکياولي به شهريار براي حفظ خود مي تواند توصيه هايي براي يک فرد نيز باشد که نهايتاً به بقايش منجر شود. مساله ماکياولي به عنوان انديشمندي سياسي همواره آن است که خود را بيشتر متعهد به چيزهايي مي داند که هست و وجود دارد. بسط اين ديدگاه براي اخلاقي که رستگاري روح مساله اش نباشد نهايتاً همان «بودن» است که اولويت پيدا مي کند. بودن همان بقاي فيزيولوژيک است لااقل به اين علت واضح که اگر فرد يا شهريار وجود نداشته باشد آنگاه هرگونه صحبتي در مورد رستگاري جسم و چگونگي حفظ وضع موجود و تمامي توصيه هاي ماکياولي صحبتي بيهوده و منتفي تلقي مي شود. اخلاق در نظر ماکياولي جايي ندارد. مساله رسيدن به نتايج ملموس و رستگاري جسم و نه روح است که همچنان که گفته شد لازمه آن ضرورت بقا است. ماکياولي اين موضوع را در کتاب گفتارها که مفصل ترين و احتمالاً سياسي ترين اثرش نيز هست، تصريح مي کند؛ «من هيچ گاه بر بي اخلاقي به خاطر نفس خودش اصرار نورزيده ام بلکه فقط آن را لازمه پيگيري دولتي متحد و قوي دانسته ام.» ماکياولي بر سر اين بحث نمي کند که اخلاق (اخلاق مسيحي) غلط است يا صحيح نيست. از نظرش آدمي يا مي تواند به رستگاري روح فکر کند يا در بناي بقاي وضعيت ملموس (مادي) خود خدمت کند اما هر دو اينها با هم ممکن نيست. در شهريار، ماکياولي مثالي واضح تر مي زند که آيا يک شهريار بهتر است محبوب باشد يا اينکه از او بترسند؟ پاسخ ماکياولي به اين سوال آن است که هر دو اينها مطلوبند اما چون داشتن هر دو با هم خيلي سخت است بهتر آن است که شهريار ترسناک باشد تا محبوب. براي محبوب بودن وجود «ديگري» لازم است. «ديگري» مساله مرکزي اخلاق است. در واقع پاسخي که ماکياولي مي دهد پاسخي غيراخلاقي است، اما براي ماکياولي اخلاق اهميتي ندارد. در کمدي ماندرا گولا (شربت مهر) اثر ماکياولي نيز اخلاق جايي ندارد. در اينجا نيز انتخابي ميان دو راه است؛ اخلاقي زندگي کردن يعني مطابق امر مطلق و عمومي يا به دست آوردن دل لوکرشيا. مساله کاليماگو نيز مانند خود ماکياولي رسيدن به نتايج ملموس است؛ او مي خواهد تيرش به هدف بخورد. (بالزاک به عنوان نويسنده يي رئاليست گفته بود هيچ چيز بدتر از آن نيست که تير آدمي به هدف نخورد.» کاليماگو فقط مي خواهد موفق شود ولو اينکه به بي اخلاقي متهم شود. او براي رسيدن به هدفش ناگزير به استفاده از شگردهايي است که مي توان از آن به نام «طرح حيله» نام برد. براي کاليماگو نيز مساله رستگاري جسم است که مطرح است و نه چيز ديگري.
براي استاندال نيز همچون قهرمان داستانش ژولين سورل (سرخ و سياه) دو چيز اهميت اساسي داشت؛ اول ميل به زندگي کردن که پيش نياز اوليه آن ضرورت بقا است. اين ميل به زندگي کردن به عنوان نيرويي غريزي و به عنوان موجودي ارگانيک و زنده عمل مي کند و هرگونه تلاشي براي محدود کردن اين غريزه نهايتاً منجر به ظهور اخلاقي جديد به نام تمدن مي شود. اما مساله دوم آزادي سرکش و تسليم ناپذيري فرد است که حد و مرزي نمي شناسد و به ناگزير اخلاق جمعي را برنمي تابد. در اينجا مساله قدرت اراده اهميت اساسي دارد. اگر مسيحيت از آدمي مي خواهد قوي باشد، اين قوي بودن قدرت تحمل رنج است و نه قدرت انجام کارهايي که اراده فرد طلب مي کند. اين اراده به نظرات ماکياولي شبيه است. بالزاک زماني گفته بود اگر ماکياولي در سده نوزدهم مي خواست رماني بنويسد آن رمان «صومعه پارم» (اثر استاندال) بود.
3- استاندال هم (مثل ماکياولي) نگاه اليتيستي (نخبه گرايانه) به جامعه داشت. سبک زندگي و نگاه استاندال طوري بود که توده هاي مردم نمي توانستند برايش جايگاه اصلي داشته باشند. اگرچه نمي توانستند نقش آنها را در انقلاب ها و به خصوص انقلاب 1830 با بياني پراحساس مي ستايد و در ارتباط با همين انقلاب و مردم مي نويسد «بي سروپاها حماسه آفريدند در پي نبردي سرشار از پرشکوه ترين ايثارها» اما با اين همه او نسبت به توده بي اعتماد بود. اعتماد و پيوند استاندال بيشتر با افراد يا به طور عام «فرد» طوري است که «فرد» مورد نظرش همواره در حال نبرد به سر مي برد. او به طور غريزي با اين فرد حس خويشاوندي دارد؛ «رو آوردن استاندال به کيش قدرت نتيجه منطقي بي اعتقادي فزاينده او به وحدت جامعه و قدرت مردم است؛ قدرتي که مي شود آن را بازپس گرفت. با اين همه محال بود اين عقيده بدون خاطره بي واسطه انقلاب در او پا بگيرد. او اين قدرت را به مردي استثنايي نسبت مي دهد؛ بيشتر به مردي که تاريخ را درمي نوردد تا به مردمي که آن را مي سازند. بناپارتيسم سياسي او و نيز مفهوم ذوق پسند «نيکبختان معدود» او با يکديگر با مفهوم کيش قدرت ارتباط دارد.»1
استاندال هرگز وجود حس خودخواهي و ارضاي فردي نسبت به زندگي را انکار نکرد بلکه برعکس او خودش و وجود خودش برايش اهميت داشته (درست مثل شهريار که قدرت و حفظ حکومت برايش از اولويت برخوردار است) و به آن نامي عجيب به نام «آگوتيسم» مي دهد. «آگوتيسم استاندال فقط يک دفاع پرشور است...
تنها جاه طلبي او اين است که در درون انساني به نام هانري بل (اسم اصلي استاندال) فضايي کاملاً منزوي و سلولي جنيني به وجود آورد تا گياه نادر و حاره يي فردگرايي در آن فرصت رشد يابد، چرا که استاندال قصد دارد نظريات، تمايلات و جذابيت هايش را فقط و فقط از خويشتن خويش و تنها براي خودش به بار بنشاند... او اين را که واقعيت ها چه تاثيري در زمان معاصر، تاريخ جهاني يا حتي در ابديت مي گذارند، مغرورانه ناديده مي گيرد. تنها چيزي را زيبا مي نامند که مورد پسندش باشد و فقط آن را صحيح مي داند که در همان لحظه مناسب بداند و تنها آن چيزهايي قابل تحقيرند که او تحقير کند و از اينکه با نظرياتش کاملاً تنها باشد به هيچ وجه ناراحت نمي شود بلکه برعکس تنهايي اعتماد به نفسش را تقويت مي کند.»2 استاندال اين فردگرايي را به خصوص در کاراکتر ژولين سورل در «سرخ و سياه» نشان مي دهد. ژولين سورل ترکيب عجيبي است از عناصر و خصايل بسيار متفاوت؛ حسابگري، پوچي، خونسردي، خودپرستي و علاوه بر آن گشاده رويي و بخشندگي، خودداري و خشونت شديد و همچنين هيجان عنان گسيخته که همگي در طبيعت او با هم يکي مي شوند و به صورت يک کل متحرک درمي آيند، اما مخرج مشترک همه آنها يک چيز است و آن فردگرايي تمام عيار است. اينکه او به راستي مي توانست آرمان هاي فردي يا قهرماني اش را تحقق ببخشد يا نه از اهميت موضوع چيزي کم نمي کند. شعار ژولين سورل اين است که «ديگران به من چه ربطي دارند». اين شعار و کنش ناشي از خود به تغيير وضع موجود نمي انجامد زيرا همه چيز به حفظ قدرت شهريار بازمي گردد و نه ديگري. مساله تماماً حفظ يک سيستم است يا حفظ وضع موجود. اگر ماکياولي درصدد توصيه به ژولين سورل برمي آمد، به نظر مي رسد درست همان توصيه ها را که به شهريار کرده بود اين بار نزديک به سه قرن بعد از نوشتن کتاب شهريار به ژولين سورل مي کرد که ملاک خودش و بقاي خودش بود به اضافه اراده يي که در جنگي بي پايان جريان داشت که او نيز به اين مساله واقف بود زيرا او خود (ژولين سورل) گفته بود جامعه صحنه نبرد است.
4- اکنون به داستان کمدي شربت مهر ماکياولي بازگرديم. در اين کمدي مفاهيم کليدي ماکياولي حضور دارند؛ اول مساله «بخت» و سپس «طرح حيله». ماکياولي در فصل ماقبل آخر کتاب شهريار به بحث درباره «قدرت بخت در امور آدميان» مي پردازد. نگرش معمول ماکياولي نگرشي اومانيستي است يعني تلاش مي کند به طور ملموس و به دور از باورهاي متافيزيکي به بررسي موقعيت واقعي آدمي بپردازد. «ماکياولي براي بيان اين احساس که آدمي بر سرنوشت خويش سيادت دارد صورت خيالي زنده يي به کار مي برد که باز ملهم از منابع روم باستان است. به تاکيد مي گويد «بخت، زن است» و از اين رو به آساني شيفته صفات مردانه مي شود. بنابراين به نظر ماکياولي امکاني واقعي وجود دارد که شخص به سلک همدستان بخت درآيد و با قواي او همگام شود و سرشت متلون وي را خنثي کند و بدين سان همواره در کارهاي خود کامياب بماند.»3 اما مساله مهم آن است که شخص چگونه مي تواند به سلک همدستان بخت درآيد و با او همراه شود يا به عبارتي ساده تر چگونه مي توان بخت را تشويق کرد که روي ما لبخند بزند؟ در اينجا ماکياولي نخست از اين نکته منفي شروع مي کند که بخت از نبود «ويرتو» بيش از هر چيز به خشم و کينه برانگيخته مي شود. «بنابراين بخت همواره توفان خشم خويش را متوجه جايي مي کند که مي داند هيچ سنگر و سدي جلوگير او نيست. ماکياولي حتي از اين هم گام فراتر مي گذارد و مي گويد بخت تنها هنگامي به قدرت نمايي مي پردازد که مردان صاحب «ويرتو» در برابر او نايستند.»4 اما «ويرتو» چيست؟ اهميت اصطلاح «ويرتو» در درک انديشه هاي ماکياولي بسيار زياد است. به نظر مي رسد معنايي که ماکياولي از «ويرتو» استنتاج مي کرده است چيزي شبيه جنگاوري يا صفت مردانگي است که همراه با تسامح مي شود از آن به اراده نيز استنتاج کرد. اين «ويرتو» يا جنگاوري همان چيزي است که به خصوص در اخلاق کلاسيک (رومي، يوناني) مورد پسند زن به مثابه بخت قرار مي گرفته است و بخت (زن) را تحت تاثير اراده خود قرار مي داده است. از طرفي ديگر هدف شهريار از نظر ماکياولي صرفاً حفظ خود نيست. او بايد شرف و افتخار هم کسب کند. اين موضوع مساله را غامض تر مي کند و به ناگزير «طرح حيله» ماکياولي نيز آغاز مي شود زيرا ممکن است شهريار با سنگدلي به قدرت برسد اما اين قدرت لطفي ندارد چون افتخار برايش به وجود نمي آورد در صورتي که اين خيلي مهم است که آدمي از نظر ديگران واجد صفات نيک دانسته شود ولو اينکه اساساً آدم نيک و خوبي نباشد. بنابراين چاره کار شهريار آن است که به ناگزير «حيله زدن» پيشه کند و اين مساله مهم را بياموزد که چگونه با طرح حيله آدميان را گيج و سرگردان کند. ماکياولي از همان اوايل کار ارزش و اهميت گيج و سرگردان کردن آدميان را آموخته بود. اين مساله اساس «طرح حيله» ماکياولي است. اين طرح به خصوص آنگاه اهميت مي يابد که مبتني بر يک پيش فرض اوليه باشد و آن اينکه آدميان در همه اوقات ناسپاس، متلون و دم دمي مزاجند و مهم تر از همه آنکه به دنبال سود خويشند. پس شهريار هم بايد به دنبال سود خويش و حفظ حاکميتش باشد. طرح حيله از طرف استاندال نيز جايگاه خود را به ناگزير پيدا مي کند. اين حقه زدن از نظرش پاسخي طبيعي (فيزيولوژيک از طرف موجودي به نام انسان) است به جامعه يي پر از ريا و تزوير، زيرا استاندال نيز در اين باره مانند ماکياولي فکر مي کرد يعني جامعه را اساساً غيراخلاقي و دورو تلقي مي کرد. پس دليلي بر اين وجود ندارد که آدمي با جامعه غيراخلاقي، اخلاقي برخورد کند. در همين راستا استاندال مساله اسپانيوليسم را مطرح مي کند. در واقع اسپانيوليسم در برابر رياکاري و تزوير رايج در جامعه، آزادي و تسليم ناپذيري فرد را ستايش مي کند. اسپانيوليسم خود واکنشي طبيعي و فيزيولوژيک به جامعه است «... يعني نيروي حياتي غريزه و عواطف که به نوبه خود نظمي موجه پديد مي آورد و اخلاقيات و آداب و رسوم را کنار مي زند، براي فريب دادن جامعه بايد به حيله متوسل شود اما نيرويي که کاربرد حيله را ممکن مي سازد از اسپانيوليسم ناشي مي شود.»5
اما همچنين مهم است که اسپانيوليسم اساساً موهبتي فردي است و همان نيروي حياتي زنده و طبيعي است که آدميان را به شورش نيز وامي دارد و البته تمام کارهاي بزرگ نيز به مدد اسپانيوليسم است که شکل مي گيرد. در داستان هاي استاندال، اسپانيوليسم نمودار پيروزي احساسات بر ايدئولوژي و چيرگي ميل و هوس بشري بر هوش حسابگر است و البته مي توان در مورد اسپانيوليسم همچنان ادامه داد که اسپانيوليسم پيروزي غريزه در برابر عقل و جزء در برابر کل و طبيعت در برابر تمدن است و جملگي علائمي از آثار سلامت و طبيعت انساني است. مساله مهم ديگر آن است که چه در شهريار و چه در فرد مورد نظر استاندال همواره در پس همه اين حيله زدن ها اراده يي آزاد و سرکش وجود دارد يا به عبارت ديگر سوژگي و کنشگري «فردي» قرار گرفته که پاسخ طبيعي جامعه يي را به دور از سويه هاي متافيزيکي و با روراستي نسبت به خود و نه ديگري مي دهد. در انتخاب «کنش» و «واکنش» به نظر مي رسد ماکياولي و استاندال اهميت را در وهله اول و بدون ترديد به «کنش» فرد يا شهريار بدهند.
5- استاندال نويسنده يي اساساً سياسي نبود و ماکياولي نويسنده يي اساساً سياسي بود. فاصله اين دو بسيار کم است و گاه در يک نقطه به هم مي رسند. (نيچه مي گويد فاصله دو قله کوتاه ترين فاصله هاست.) آن نقطه مشترک دايره نفوذ سياست است که حتي در شخصي ترين روابط غيرسياسي نيز متبلور مي شود و همچنين آن نقطه مشترک طبيعت آدمي است که ميل به بقا دارد. براي زيستن آدمي بايد که سياسي عمل کند ولو آنکه فردي اساساً غيرسياسي باشد و فرد سياسي نيز بايد طبيعي (فيزيولوژيک) رفتار کند يا رفتارهاي غيراخلاقي اش را طبيعي نشان دهد ولو اينکه ايدئولوژي معيني پيشه کرده باشد.
* «فرد شهريار است» از ايده گرامشي برداشت شده با اين تفاوت که گرامشي گفته است «ملت شهريار است».
پي نوشت ها؛----------------------------
1- ارغنون 10- 9، ص 123
2- سخن پردازان سرگذشت خويش، تسوايک، محمدعلي کريمي، ص 143
3- ماکياولي، اسکينر، فولادوند، ص61
4- ماکياولي، اسکينر، فولادوند، ص 61
5- ارغنون 10- 9، ص 120