.jpg)
کيانوش نوري
کتاب «سيمرغ در آشيانه» اولين تلاش مکتوب براي ثبت وقايع توليد مجموعه هاي بزرگ، فاخر و تاريخي تلويزيون به حساب مي آيد. اين کتاب حاصل واقعه نگاري توليد مجموعه «شيخ بهايي» است که البته مدت ها پس از پايان پخش اين مجموعه، روانه بازار نشر شده است. به بهانه تجربه انتشار اين کتاب که ظاهراً قرار است درباره آثار و مجموعه هاي تاريخي ديگري هم تکرار شود با نويسنده آن گفت وگويي ترتيب داده ايم که در ادامه مي خوانيد.
---
-در وبلاگ تان نوشته بوديد حتي يک نسخه از کتاب را به خودتان نداده اند،
بله. البته آن يادداشت را اندکي پس از برگزاري نمايشگاه کتاب تهران نوشته بودم. همان طور که توضيح داده بودم آن موقع يکي از دوستان، کتاب را در نمايشگاه ديده و نسخه يي از آن را خريده بود و آورد تا به من نشان بدهد، در حالي که من با خودم فکر مي کردم رسم است قبل از انتشار، دست کم يک نسخه از کتاب را به نويسنده بدهند. البته همان طور که گفتم اين يک تصور و فقط توقع من بود و زماني که آن نوشته را پïست کردم بسياري از خواننده ها هم نظر دادند که «اي بابا، تو چه توقعاتي داري،»، «اينجا ايران است ديگر» و از اين جور حرف ها. به هرحال وقتي از سيمافيلم و ناشر کتاب خبري نشد تصميم گرفتم بروم و از فروشگاه دائمي انتشارات سروش آن را تهيه کنم. اما يکي دو بار که مراجعه کردم گفتند کتابي که مي گوييد هنوز توزيع نشده، خوشبختانه مدتي پيش، خانم نرگس رجايي از سيمافيلم با من تماس گرفتند و تعدادي کتاب به من دادند تا بين مصاحبه شونده هاي خود کتاب و برخي نشريات تخصصي تقسيم کنم.
-ظاهراً «سيمرغ در آشيانه» اولين کتاب درباره واقعه نگاري توليد يکي از مجموعه هاي بزرگ تلويزيوني است و قرار است انتشار اين کتاب ها ادامه داشته باشد.
بله همين طور است. در مقدمه کتاب هم به اين نکته اشاره شده. البته تا جايي که من شنيدم قرار بود درباره مجموعه هاي عظيم و تاريخي ديگر هم کتاب نوشته شود ولي از سرانجام آن کتاب ها خبري ندارم.
- اصلاً چه شد در جريان تصميم سيمافيلم براي انتشار اين کتاب قرار گرفتيد؟
اوايل سال 85 دوست عزيزم محمود جوانبخت که آن موقع با سيمافيلم همکاري داشت تماس گرفت و ايده کلي چنين کتابي را با من در ميان گذاشت. بايد اشاره کنم من خودم يکي از کساني بودم که از سال ها قبل نسبت به اين موضوع علاقه نشان داده بودم و از اواسط دهه 1370 در نشريات تخصصي سينما، چند گزارش توليد مفصل و طولاني براي بعضي فيلم ها نوشته بودم.
-آن گزارش ها درباره کدام فيلم ها بود؟
اولي اش «روز واقعه» (شهرام اسدي) بود که مدت ها برايش وقت و انرژي گذاشته بودم و خوشبختانه مورد تاييد استادم (مرحوم عليرضا وزل شميراني) قرار داشت. وقتي آن گزارش مورد توجه خوانندگان مجله قرار گرفت اکبر نبوي سردبير ماهنامه «ويدئو»- که بعدها به «فيلم ويدئو» تغيير نام داد- تصميم گرفت اين واقعه نگاري ها درباره فيلم هاي ديگري هم ادامه داشته باشد؛ و حاصلش اين شد که گزارش هايي چندده صفحه يي درباره فيلم هايي نظير «ضيافت» (مسعود کيميايي) و «بوي پيراهن يوسف» (ابراهيم حاتمي کيا) نوشته شد که مي توان گفت دامنه دارترين نوشته هاي من در مطبوعات به حساب مي آيند.
-شما مي گوييد اولين واقعه نگاري توليد را درباره فيلم معروف «روز واقعه» نوشته ايد ولي در مقدمه کتاب «سيمرغ در آشيانه» به صورت تلويحي اشاره کرده ايد که شهرام اسدي از انجام گفت وگو به صورت اختصاصي پرهيز کرده است.
همين طور است. اين دو موضوع کاملاً به هم ربط دارند. واقعيت اين است که مدت قرارداد من براي نگارش اين کتاب حدود 9 ماه بود و من تصميم گرفته بودم پس از آنکه تحقيقات اوليه ام درباره فيلمنامه و ويژگي هاي فني مجموعه «شيخ بهايي» به پايان رسيد براي انجام گفت وگو با آقاي اسدي تماس بگيرم. همين جا بايد اعتراف کنم اگر همان روزهاي اول يا يکي دو ماه اول کار، با ايشان تماس گرفته بودم و متوجه شده بودم که ايشان حاضر نيست با من گفت وگو کند، هرگز قرارداد نگارش اين کتاب را امضا نمي کردم. ماجرا از اين قرار است که وقتي احساس کردم اطلاعاتم درباره سريال «شيخ بهايي» در حال تکميل شدن است، تصميم گرفتم با آقاي اسدي تماس بگيرم. تماس هاي تلفني من چند هفته طول کشيد؛ ايشان يا در سفر بود يا وقت حرف زدن نداشت. سرانجام وقتي در پايان يک روز کاري موفق شدم به طور مشروح با ايشان صحبت کنم با تعجب اسمم را پرسيد و وقتي مطمئن شد که من اميد نجوان هستم، گفت؛ «من هرگز با شما و اکبر نبوي مصاحبه نمي کنم،» وقتي دليلش را پرسيدم گفت؛ «شما در زمان فيلم «روز واقعه» با من مصاحبه کرديد و يکي دو پاراگراف از حرف هاي من را حذف کرديد. و من براساس قانوني که براي خودم دارم ديگر با شما حرف نمي زنم.» خوب يادم هست از ايشان پرسيدم؛ «بخش هايي که مي گوييد، کوتاه شده يا تحريف؟ چون بين اين دو مقوله خيلي تفاوت وجود دارد.» و ايشان گفت؛ «من خودم دستي در ويرايش و اديت مطلب دارم و مي دانم شما چه بلايي سر حر ف هاي من آورده ايد،» راستش نمي دانستم چه بايد بگويم. فقط دلم مي خواست بدانم چرا ايشان 11 سال (از 1374 تا 1385) نسبت به چاپ آن گزارش واکنش نشان نداده اند و حالا که قرار است درباره تازه ترين ساخته شان يک کتاب منتشر شود، اين حرف را زده اند. البته انجام گفت وگو حق مسلم و طبيعي ايشان و هر انسان مختار ديگري است اما من هنوز برايم روشن نشده که وقتي يک هنرمند درباره امام حسين (ع) فيلم مي سازد، چطور مي تواند اينقدر تلخ و کينه يي باشد. واقعاً هنوز هم اين مساله برايم روشن نيست.
-در مقدمه کتاب اشاره کرده ايد توضيحاتي که از شهرام اسدي در کتاب منتشر شده، حاصل استخراج و گزينش گفت وگوهاي محدود و پراکنده يي است که ايشان با سايت رسمي سيمافيلم انجام داده؛ آيا استفاده از اين مصاحبه ها با رضايت خود ايشان انجام شده؟
تا جايي که مي دانم نه. حدود دو سال پس از پايان مهلت قرارداد نگارش اين کتاب، زماني که ديگر به صورت کامل از انجام گفت وگو با ايشان منصرف شده بوديم، خانم نرگس رجايي که از طرف سيمافيلم مسووليت پيدا کرده بود تا پرونده طولاني اين کتاب پرحاشيه و پرماجرا را ببندد، پيشنهاد داد حالا که ايشان همه راه ها را براي انجام گفت وگو بسته اند، بهتر است در سايت سيمافيلم جست وجويي صورت بگيرد و اگر ايشان حرف هايي زده که به کار اين کتاب مي آيد از آن استفاده شود و اين شد که از بعضي گفته هاي ايشان به صورت خلاصه، در بعضي قسمت هاي کتاب استفاده شد.
-منظورتان اين است که دو سال براي راضي کردن ايشان به انجام گفت وگو وقت صرف کرديد؟
بله. البته من خودم نه. بايد بگويم من پس از آن مکالمه تلفني- که توضيح دادم- ديگر هرگز با ايشان تماس نگرفتم و براي آنکه خداي ناکرده حواشي انتشار اين کتاب را پررنگ نکنم، ماجرا را به مديريت سيمافيلم منتقل کردم و از مسوولان بخش انتشارات خواهش کردم قرارداد من را لغو کنند؛ چون به نظرم چاپ کتاب درباره چنان مجموعه يي بدون مصاحبه با کارگردان آن خيلي بي نمک و غير جذاب بود. اما آنها با اعتماد به نفسي که داشتند به من دلداري دادند که حتماً ايشان را راضي مي کنند تا براي چاپ در اين کتاب به انجام گفت وگو رضايت بدهد. در حالي که آقاي اسدي از همان اول تصميم خود را گرفته بود و هيچ چيز و هيچ کس نمي توانست خدشه يي در تصميم ايشان به وجود بياورد. تا جايي که دو مدير روابط عمومي که در طول اين چند سال در سيمافيلم به کار گماشته شدند هم نتوانستند با ايشان به تفاهم برسند، حتي يک بار قرار شد آقاي اسدي به صورت کتبي به سوال ها جواب بدهد ولي ايشان به شکلي قابل پيش بيني از سوال ها ايراد گرفت و قرار شد سوال ها تغيير پيدا کند. اما با تغيير کردن سوال ها هم رويه ايشان تغيير نکرد و جواب ها به امروز و فردا و هيچ وقت کشيده شد. حتي رئيس و مديرتوليد مرکز سيمافيلم هم موفق نشدند نظر ايشان را براي انجام گفت وگو تغيير بدهند و آن مصاحبه کذايي هرگز اجرايي نشد،
-جاي گفت وگو با مرحوم خسرو شکيبايي هم در اين کتاب خالي است؛ به هرحال ايشان نقش پدر شيخ بهايي را بازي کرده بود و به عنوان آخرين حضور ايشان در تلويزيون مي توانست يکي از جذابيت هاي اين کتاب باشد.
البته جاي خيلي چيزهاي ديگر هم در اين کتاب خالي است که مي توان به آن پرداخت ولي در مورد مرحوم شکيبايي بايد بگويم زماني که کتاب «سيمرغ در آشيانه» در حال تکميل تحقيقات و پشت سر گذاشتن مرحله نگارش بود مديريت سيمافيلم ظاهراً قصد داشت يک کاتالوگ درباره توليدات خود منتشر کند که همين امر، ناخواسته چند بار در کار کتاب اختلال ايجاد کرد. دليلش هم اين بود که هر دفعه، به صورتي کم وبيش همزمان، دو نفر (که حتماً يکي اش من بودم) از سيمافيلم با دست اندرکاران اين مجموعه تماس مي گرفت و درخواست گفت وگو يا دريافت اطلاعات مي کرد؛ و همين باعث مي شد آن بندگان خدا سرگردان بشوند و بپرسند؛ «پس آن يک نفر ديگر کي بود و چي مي خواست؟،» وقتي با مرحوم شکيبايي تماس گرفتم همين مشکل، مانع انجام گفت وگو شد. ايشان که آن روزها دوران سختي را پشت سر مي گذاشت با تماس من کمي عصبي شد و گفت؛ «آقا مگر آنجا صاحب ندارد که هر روز يک نفر براي گفت وگو با من تماس مي گيرد؟» و از آنجا که من دلم نمي خواست ايشان را از خودم برنجانم تصميم گرفتم مدتي اين قضيه را مسکوت بگذارم تا بعدها که آب ها از آسياب افتاد دوباره با او تماس بگيرم. ولي مدتي بعد يک اتفاق عجيب باعث شد نسبت به تصميم خودم ترديد کنم و تصميم تازه يي بگيرم.
-چه اتفاقي؟،
راستش همان روزها که درگير مسائل جنبي و حاشيه يي چاپ اين کتاب بودم يک روز که به دفتر مجله فيلم رفته بودم هوشنگ گلمکاني (سردبير مجله) لطف کرد و تازه ترين کتابش را به من هديه داد؛ کتابي به نام «تنگنا» که حاصل 34 سال زندگي و عشق ايشان به فيلمي به همين نام (اثر امير نادري) است. من خودم يکي از علاقه مندان آن فيلم به حساب مي آيم؛ اما نه به اندازه آقاي گلمکاني. بنابراين با افتخار و شوقي وصف ناپذير کتاب را گرفتم و از همان جا که داشتم به خانه برمي گشتم شروع کردم به خواندن آن، از توي اتوبوس و مترو تا داخل منزل و حتي سر شام و جلوي تلويزيون، مي توانم بگويم با وجود قطر کتاب و حروف ريزي که براي آن انتخاب شده بود «تنگنا» را در يک نشست طولاني نوشيدم و سيراب شدم. بعد از آنکه مطالعه کتاب به پايان رسيد ناخودآگاه کار خودم را با کاري که آقاي گلمکاني کرده بود مقايسه کردم و از خودم پرسيدم؛ «تو هم واقعاً به همين اندازه به کاري که درباره اش مي نويسي علاقه داري؟» طبعاً جواب منفي بود و البته اين جواب منفي ربطي به حواشي تلخ ماجراي کتاب نداشت. چون حتي خود سريال «شيخ بهايي» هم در حد و اندازه يي نبود که آدم بخواهد آن طور عاشقانه درباره اش بنويسد. بنابراين در وضعيتي که حدود يک سال از موعد آخرين قسط قرارداد گذشته بود تصميم گرفتم هر طور شده سر و ته قضيه را هم بياورم و کار را به نحوي جمع و جور کنم که دست کم آبروي چندين و چندساله ام را به باد ندهد. اين شد که از دست اندرکاران مجموعه به صورت کامل قطع اميد کردم و با مجموع مصاحبه هايي که انجام داده بودم نشستم به نوشتن و تکميل کردن «سيمرغ در آشيانه».
-براي انجام اين مصاحبه ها نمي شد از تهيه کننده يا مسوول روابط عمومي پروژه کمک گرفت؟
مجموعه «شيخ بهايي» روابط عمومي نداشت؛ يا دست کم من از حضور او بي اطلاع بودم. تهيه کننده مجموعه (حبيب الله کاسه ساز) هم نمي توانست چندان کمک حال من باشد. آن زمان آقاي کاسه ساز چنان درگير توليد «اخراجي ها» (قسمت اول) و حواشي آن بود که وقت نداشت به اين مسائل پيش پا افتاده فکر کند. اين مشغله فکري و پراکندگي ذهني به حدي بود که وقتي مثل ساير گفت وگوشونده ها متن مصاحبه ايشان را دادم تا پيش از چاپ در کتاب آن را مطالعه کند با تعجب به من نگاه کرد و گفت؛ «اين مصاحبه را از کجا آورده يي؟،»
من حتي براي گرفتن فهرست عوامل توليد (يعني همان چيزي که در تيتراژ مجموعه آمده) هم دچار مشکل بودم. فهرست هايي که در ابتداي کار به من داده شد هرکدام نقص هاي آشکاري داشت و براي من که دلم مي خواست با نوعي کمال گرايي افراطي (از نوع دقت نظر هوشنگ گلمکاني در کتاب «تنگنا») با موضوع برخورد کنم مشکلات متعددي ايجاد کرده بود. به همين دليل براي آنکه کارم را تمام و کمال انجام بدهم به آرشيو سيمافيلم مراجعه کردم و خواهش کردم بخش هاي آماده شده «شيخ بهايي» را به من نشان بدهند تا از روي تيتراژ سريال بتوانم فهرست عوامل توليد را تکميل کنم. مي دانم باورکردني نيست ولي به شکلي عجيب، نسخه هايي که از اين مجموعه در آرشيو وجود داشت فقط يک تيتراژ ثابت داشت و حتي در بخش هايي که بازي علي نصيريان (در نقش خود شيخ) ديده مي شد اسمي از ايشان نبود و همچنان اسم خسرو شکيبايي به عنوان بازيگر نقش اصلي ديده مي شد. اين شد که نشستم و براساس اطلاعاتي که از قبل به دست آورده بودم فهرست عوامل را به صورت شکسته بسته تنظيم کردم. براي تکميل اين کار حتي با بهرام زند (مدير دوبلاژ «شيخ بهايي») تماس گرفتم و اطلاعات نسبتاً کاملي از دوبلورها و نقش هايشان به کار گرفتم که اگر دقت کرده باشيد در تيتراژ خود سريال هم وجود ندارد. مطمئنم اين فهرست نهايي هنوز ضعف هاي متعددي دارد ولي باور کنيد در آن شرايط، کار ديگري از دست من برنمي آمد. جالب است بدانيد آقاي کاسه ساز حتي از جاي دقيق عکس هاي مجموعه خبر نداشت و من خودم يک روز که به دفتر کار ايشان رفته بودم تصاويري را که در کتاب چاپ شده از بين چند کيسه پلاستيک بزرگ بيرون آورده و انتخاب کردم. اگر دقت کنيد به غير از يک مورد (تصوير کارگردان که در زمان ليتوگرافي و چاپ به متن اضافه شده) هيچ عکسي از پشت صحنه «شيخ بهايي» در کتاب ديده نمي شود و هيچ کدام از عواملي که مورد گفت وگو قرار گرفته اند تصويرشان در کتاب نيست. دليلش اين است که عکس هاي پشت صحنه اين مجموعه هرگز پيدا نشد، در يک مقطع از کار، آقاي کاسه ساز پسر خود را مسوول پيداکردن عکس ها کرد؛ اما آن بنده خدا هم با وجود آنکه بارها انبار دفتر و کشوي تمام اتاق ها را گشت موفق نشد حتي يک فريم از آن عکس ها را پيدا کند. البته شايد بپرسيد چرا عکس ها را از خود عکاس مجموعه نگرفتي؟ جوابش اين است که ايشان هم مثل سايرين خيلي دلش مي خواست در اين زمينه کمک کند و بارها قول همکاري داد اما مشغله هاي ذهني و شغلي ايشان آنقدر مهم بود که فرصت نداشت به قول هايي که مي دهد پايبند بماند و احتمالاً آن عکس ها که هنوز هم معلوم نيست کجاست، مي ماند براي چاپ يا چاپ هاي بعدي کتاب،