چهارشنبه، 11 شهريور 1388 - شماره 2042
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
به مناسبت سالمرگ فرهاد مهراد
اکنون سياه جامه ام با مويي سپيد

رحمان حسيني

پيش نوشت؛ به همين سادگي هفت سال آزگار مي گذرد؛ بي آنکه چيزي بفهمي، حسي در وجودت سنگيني کند و خلاصه، فکر کني که «فرهاد» ديگر نيست. چندي قبل

- شايد دو سه سالي پيش تر از حالا- که خام قلم و کند دست بودم، خواستم تا براي سالمرگ «فرهاد» چند سطري قلمي کنم تا در مجله نوباوه يکي از دوستان- هوشيار انصاري فر- «گذر»ي زده باشم بر خواننده محبوب جوانان متولد دهه هاي 30 و 40 و بعد هم کمي جلوتر دهه پنجاهي ها و بعد هم شصتي ها؛ از هفتادي ها که بگذريم، اما اجل مجله مذکور مهلت نداد و من ماندم و «گذر»ي نيم تمام. در راه نوشتن، هرچه صدا و تصوير از «فرهاد» داشتم زير و رو کردم از صفحه و کاست و سي دي تا هرچه بيشتر روح کارها را درک کنم؛ هرچه بيشتر سختي و زبري صداي خواننده را لمس کنم و همه اين «هرچه بيشتر»ها ... نمي خواستم از آن سوگنامه ها و مرثيه هاي احساسي و پرسوز و گداز بنويسم و نه مي خواستم مشتي حرف هاي «درشت و سترگ،» به خواننده قالب کنم؛ خواستم تا کارنامه «منحصر به فرد» «فرهاد» را در سه جايگاه خواننده، آهنگساز و کسي که کلام را به خوبي مي شناسد، بررسي کنم و در آخر نظري کنم بر آثارش؛ پس حاصل، پس از تغييراتي بسيار و جابه جايي ها و دستکاري هايي اساسي، اين شد که مي بينيد و حالا ديگر به چاپ مي سپرم؛ پس، بخوانيد.

و ...

الف- فرهاد/ خواننده

در اين بخش فقط مي خواهم درباره «فرهاد»، به عنوان يک خواننده و آوازخوان صحبت کنم؛ خواه، حسي باشد و خواه فني. و اين سوال را از خود و ديگران بپرسم که واقعاً چرا «فرهاد» اين همه در دل ها، در ذهن ها، در درون تن ها، نفوذ مي کند؟ چرا؟ چرا؟ و چراهايي ديگر.

همه از سوز صداي «فرهاد» مي گويند؛ از اينکه صدايش در تن و جان انسان رسوخ مي کند. صداي «فرهاد»، به ترانه بي جان، به موسيقي شکننده، حيات و جرياني مي دهد که گويي ديگر با هيچ چيز به جز اين صدا، کامل نمي شود. «فرهاد»، مانند يک بازيگر پيش از خواندن، حس مي گيرد؛ درست مثل يک تمرين به روش بازيگري «متد اکتينگ» خود را به جاي شخصيت موجود در بطن ترانه يي مي گذارد که خود راوي قصه آن شخصيت است. وقتي تک تک کلمات را مي خواند، با پوست و گوشت و خون، ترانه را لمس مي کند. هميشه احساس تعهد مي کند نسبت به ترانه و ترانه سرا، نسبت به تک تک مصوت ها و صامت ها و نسبت به تک تک نت هاي آهنگساز که با ترانه عجين شده اند. و از همين روست که هميشه مي خواهد درست تلفظ کند، درست تکيه گذاري کند و درست بخواند؛ خواه ترانه يي فارسي باشد و خواه به قول خودش، فرنگي؛ خواه شعري دشوار و سنگين از شاعري بزرگ و خواه ترانه يي فولکلوريک از زبان کوچه و بازار. «فرهاد»، مثل بازيگران، ترانه را بازي مي کند و تنها اوست که کلام و آوازش، شکلي مونولوگ گونه به خود مي گيرد.

«فرهاد» اجتماعي مي خواند؛ ميهني. «فرهاد، خواننده بود اما از امتيازات خوانندگي استفاده نمي کرد. ترانه هاي سياسي مي خواند اما ميراث خوار سياست نبود، لاف سياسي نمي زد، دکان سياسي باز نمي کرد. از هيچ نمدي، توقع هيچ کلاهي نداشت- که هيچ- حتي به کلاهي که ديگران بر سر خودشان مي گذاشتند، مي خنديد.»1

اما بزرگ ترين عشق و انگيزش «فرهاد» براي خواندن و حتي در تنهايي خواندن- بدون گوشي براي شنيدن- عشق به موسيقي است که شايد قدرتمندترين نيروي «فرهاد» است براي ادامه دادن؛ هنگامي که شايد در غباري از تنهايي و فراموشي دارد فرو مي رود مثل ديگراني چون «فريدون فروغي» و خيلي هاي ديگر. اما اين نيروي مهارناشدني او را از همه متمايز مي کند.

آري، خواننده يي که بسياري در دهه پنجاه مي پنداشتند که مد روز است و سوار بر موج لمپنيسم روشنفکرنما، به سبب همه اينها که گفتم، تبديل مي شود به يگانه صداي که بعدها، سکوت او را موجب مي شود- و اسطوره صدا؛ اسطوره يي که شايد در سکوت بشکند و برود و تنهايمان بگذارد تا ديگر، اکنون به خاطره صدايش- ترانه ها- از زبان بزرگي بگوييم؛ «بار سنگيني است بر شانه هاي من، خجالت 20 سال خاموشي تو.»2

ب- فرهاد/ آهنگساز موسيقيدان و نوازنده

«فرهاد» از کودکي استعداد و علاقه به موسيقي را همراه داشته است. نتيجه تمرين هاي کوتاه مدت ويولنسل در کودکي و نيز استعداد خدادادي که داشته، اين است که «فرهاد» داراي گوش موسيقايي فوق العاده است و طبق گفته يکي از صاحبنظران او نت را به صورت کلاسيک نمي داند ولي با اين وجود، اصلاً به تمرين نيازي ندارد و تنها با چند لحظه شنيدن، ساز (پيانو يا گيتار) و صداي خود را با ديگران هماهنگ مي کند. اين استعداد، تا قبل از انقلاب، شايد به دليل کارکردن در کنار آهنگسازهايي بزرگ است اما پس از انقلاب، در سال هاي سکوت و صبر، تنها خودش است و خودش و استوديويي خانگي. خودش آهنگ مي سازد و خود، با گيتار و پيانو، مي نوازد يا به قول خودش، «همراهي مي کند با صدايش».3 شايد اين صداها و همراهي ها بسيار باشکوه تر از ارکسترها و گروه هاي هم نوازش در قبل از انقلاب باشد. کسي چه مي داند...

اگر بخواهم باز هم از قابليت هايش در موسيقي بگويم، مجالي نمي ماند؛ اما خب، «فرهاد» موسيقي را بسيار خوب مي شناسد و ترانه ها را به خوبي براي بهتر نشستن روي ملودي، تغيير مي دهد و کامل مي کند که ناشي از شناخت او از ادبيات و شعر است که در بخش بعد مي گويم. اشعار «اخوان» را دوست مي دارد که گوياي حال او هستند و خيلي چيزهاي ديگر... که «گفتني ها کم نيست»....

پ- نظري بر آثار

از مردم- علاقه مندان و مخاطبان اصلي «فرهاد»- مي پرسم؛ «با شنيدن اسم «فرهاد» چه واژه يي در ذهن تان تداعي مي شود؟ تنها يک کلمه بگوييد.»، يکي مي گويد «بوي عيدي» (کودکانه)، ديگري مي گويد «جمعه» و آن ديگر، «مرد تنها». و همين طور نام ترانه ها آورده مي شود و همين انگيزه يي مي شود براي اينکه دريابم اگر ترانه هاي تاثيرگذار فرهاد را بررسي نکنم، نمي توانم فرهاد را بشناسم؛ ترانه هايي که با صداي او ماهيتي جدا از آنچه ترانه سرا مي خواسته، پيدا مي کنند. شايد بررسي و تنفس هواي برخي از آنها در اينجا، خالي از لطف نباشد. پس، بر اساس تقدم و تاخر زمان خلق اثر، 15 ترانه را بررسي مي کنم.

1- مرد تنها (ترانه تيتراژ فيلم «رضا موتوري»)؛ «مرد تنها، نخستين ترانه بي قافيه است؛ ترانه يي از جنس شعر معاصر.»4 مسعود کيميايي. اين ترانه به دليل آغازگري و تازگي که در آن دوران داشت، بسيار مورد توجه قرار گرفت و نشان داد بايد قالب هاي سنتي ترانه شکسته شوند. اين ترانه از اين نظر هم منحصر به فرد است که سفارشي است و کاملاً با فيلم و خواسته هاي کارگردان و آهنگساز آن، مطابقت دارد؛ و تنها صداي «فرهاد» است که آن را کامل مي کند. از اينجا به بعد است که روند موسيقي فيلم و ترانه متن و تيتراژ فيلم ها دگرگون مي شود و همگام با موج نو سينماي ايران پيش مي آيد.

2- جمعه (ترانه تيتراژ فيلم «خداحافظ رفيق»)؛ اين ترانه، شايد محبوب ترين ترانه «فرهاد» است در ميان عموم مردم و هرکسي سوت مشهور ملودي آن را شنيده باشد. شايد به اين دليل که همه منشاء آن را سياسي مي دانستند و مربوط به خفقان دوران و جمعه هاي سياه زمان شاه. ترانه آنچنان هم قصد و غرض سياسي ندارد اما اين صداي فرهاد است که احساسات و آرمان هايش را درون ترانه مي دمد و آن را آشناي دل هاي شنوندگانش مي کند. «جمعه، پيروزي ترانه نوين بود.»5

3- هفته خاکستري (شنبه روز بدي بود ...)؛ ترانه يي با آهنگسازي زنده ياد «واروژان».

4- شبانه 1(کوچه ها باريکن دکونا بسته س...)؛ سومين ترانه حاصل از همکاري «فرهاد» با اسفنديار منفردزاده، با شعري به زبان کوچه و بازار، از اسطوره واژه، احمد شاملو (دفتر لحظه ها و هميشه). اين ترانه هم به دليل فضاي سياسي اش مورد توجه واقع شد و باز هم صداي فرهاد بود که جاني مي بخشيد به روايت «از صدا افتادن تار و کمونچه» و «فانوسي که هنوز نفت دارد اما خاموش شده».

5- کودکانه (بوي عيدي....)؛ پس از «مرد تنها»، اين دومين تجربه ترانه آزاد از قيد و بندها و کليشه هاست. با اين ترانه، هم شيريني را لمس مي کنيم و هم تلخي. شيريني مرور کودکي زيبا و معصوم مان، و هر آنچه که از خوشي ها و شادي ها در گذشته- که بسيار دور مي نمايد- براي مان روي داده است، و تلخي اينکه، در اين ناکجاآباد امروز و در دمادم تلخي ها و زشتي هاي دوران مان، همه اين حرف ها، تنها يک خيال و يک «بو»ست که بايد تمام زمستان را با يادآوري اش سر کنيم. در اين ترانه، فرهاد، به همان کلام مونولوگ گونه که گفتم نزديک مي شود، ترانه را بازي مي کند و ما مي توانيم صداي بو کشيدنش را بشنويم، وقتي که مي گويد؛ «بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب». واقعاً موهبتي است شنيدن اين ترانه در شب هاي زمستان و نزديک هاي عيد، هنگامي که از شبکه هاي جورواجور راديو و تلويزيون، پخش مي شود؛ البته بي آنکه اجازه و اجرت و کپي رايتي در کار باشد،

6- گنجشکک اشي مشي؛ در اينجاست که «فرهاد» باز هم ثابت مي کند که با درک بالا و صداي اصطلاحاً «ديستورت» اما منحصر به فردش مي تواند ماهيتي جديد به يک ترانه فولکلور ببخشد، سنت هميشگي را بشکند و به جاي «حکيم باشي» به «حاکم باشي» برسد و جامي از ظرف روحش، به درون ظرف ترانه بريزد.

7- زنجيري (يکي از ترانه هاي متن فيلم «تنگنا») ؛ در اين ترانه، فوران احساس فرهاد را در هنگام خواندن مي بينيم؛ احساس بيزاري و يأس.

8- شبانه 2 (يه شب مهتاب)؛ يکي از نادره شعرهاي ريتميک است تا خاطره انگيزترين تجربه آوازخواني شعرهاي ريتميک خواننده را رقم بزند. اثري که در هر مناسبتي که به کار آيد و با هر تصويري که شايد ارتباط آن با صدا منفي باشد در تلويزيون پخش مي شود تا شايد روايت «بيداري ما را در برابر شهيداي شهر» را نشان دهد و «از آن ماه بگويد که آخرش بيرون خواهد آمد» و بازهم بي اجازه و اجرت و حق تصنيف و تاليف و...

9- خسته (موسيقي متن فيلم «زنجيري»)؛ ترانه يي بسيار نااميدانه و درعين حال، خاص. و کاملاً متناسب با فيلمي که براي آن ساخته است.

10- تو فکر يک سقفم (تيتراژ فيلم ماهي ها در خاک مي ميرند)؛ خلاف مضمون اغلب ترانه هاي فارسي فرهاد. او در خواندن اين ترانه هم، با صدايش، سياليت و رواني خاصي به ترانه ساکن، بخشيده است.

11- مسخ (مي بينم صورتمو تو آينه...)؛ ترانه يي بسيار درخشان. اين ترانه، فرياد پيري را سر مي دهد. مسخي که شايد خود فرهاد هم، دچار آن شده است. اين مسخ، مسخي است که متعلق به نسل اينهاست؛ نسلي که بسياري از آنها افسوس نرسيدن به آرزوهاي جواني را مي خورند؛ آرزوهايي تحقق نيافته، و ناباوري و يأسي که تنها سرمايه باقي مانده آنها است. هماهنگي صدا و پيانوي فرهاد با موسيقي اين ترانه، کم نظير است.

12- وحدت؛ آهنگي بي نظير با شروعي زيبا با جمله مشهور «الملک يبقي مع الکفر و لايبقي مع الظلم». ترانه يي که در روز بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت، ضبط، و در راديوي اشغال شده به دست انقلابيون، پخش شد تا طنيني در گوش مبارزان باشد. سرودي که حالا گاهگاهي در هفته وحدت و عيد مبعث و مناسبت هاي مشابه، و باز هم بدون مجوز، از تلويزيون پخش مي شود؛ اما صدحيف که در سال هاي سکوت فرهاد در دهه شصت، حتي اين سرود خاطره انگيز مبارزان و انقلابيون، از وزارت ارشاد اجازه پخش

نمي گيرد تا فرهاد نتواند سکوت را بشکند و خود فرهاد به تلخي اشاره مي کند که گفته اند «ح» در کلمه «محمد»(ص) را درست تلفظ نکرده يي؛ حال آنکه همه اطرافيانش بر اين واقف بودند که عربي را بسيار فصيح- به سبب گذراندن دوران کودکي در کشورهاي عربي- سخن مي گفت،

13- خواب در بيداري؛ شعري ترجمه شده از خوان رامون خيمنز که تغييرات فرهاد را هم به همراه داشت؛ با آهنگي از خود فرهاد. روايتي است از همان پيري و مسخ و ناباوري که در ترانه مسخ هم وجود داشت. حکايت «مردي سپيدپوش با مويي سياه» که «اکنون سياه جامه يي شده است با موي سپيد» و هر دم «مي انديشد که شايد خواب بوده و خواب ديده؛ اما همه چيز، يکسان است و با اين حال نيست.»

14- کوچ بنفشه ها (اي کاش آدمي وطنش را...)؛ شعري از محمدرضا شفيعي کدکني همراه با آهنگي از خود فرهاد. اين ترانه حکايتي است از همان ميهن دوستي آشنايي که در فرهاد سراغ داريم و روايتي است هم شاد و هم غمگين از واپسين زمستان هاي مردي که آرزوي اين را دارد که برود، برود و مانند بنفشه ها، وطنش را به هر جا که خواست با يک جعبه خاک، با خود ببرد؛ هم دوستدار وطن است و هم خواستار جلاي آن. اين ترانه خصوصاً در اين روزها با کوچ شاعر- دکتر شفيعي کدکني- از ميهن مصادف شده مصداقي نو پيدا مي کند.

15- برف؛ شعري درخشان از پدر شعر نو «نيما يوشيج» فرصتي است براي ناليدن از اين «مهمان خانه مهمان کش» که مهمانان را «نشناخته، به جان يکديگر مي اندازد»؛ «مشتي خواب آلود و ناهشيار» را. ترانه يي است بسيار تلخ؛ ترکيبي از تلخي کلام نيما و تلخي صداي فرهاد.

در هر حال فرهاد شايد از تنها کساني است که- همان گونه که مي توان عده زيادي ديگر را، که ذکر نام شان را لازم نمي بينم، با يک يا دو ترانه معرفي کرد- نمي توان حتي با اين تعداد از ترانه ها، او و سبک و نگرش او را بررسي کرد. هنوز افسوس بسياري از ترانه هاي مطرح نشده را مي خورم که فرصتي براي بررسي آنها نمانده است؛ کارهايي مثل کتيبه، گاندي، تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم، وقتي که بچه بودم، رباعيات، ققنوس، آوار، نجواها، و تمام ترانه هاي غيرفارسي که «فرهاد» خوانده و بسياري از آنها را دوست داريم و گوش مي دهيم؛ ولي مجالي باقي نمانده است.

---

و...

فکر مي کردم لازم است موخره يي بر اين مطلب بنويسم، پس، لازم است که اين توضيحات گفته شوند؛ تمام چيزهايي را که نوشتم با درنظرگرفتن زمان حال بود، زيرا براي من و براي همه ما نسل اولي ها و نسل دومي ها و نسل سومي ها اصلاً نبودن و نيستي فرهاد، قابل تصور نيست و حتي فرض اين فرض محال هم، محال است زيرا فرهاد اين جسم خاکي يا به قول آهنگسازان «لباس زيباي تن»6 نبوده و نيست... اميدوارم که هيچ گاه، همان گونه که در زمان زندگي جسماني اش در طول بيست سال مهجورماندن، در ياد همه بود، فراموش نشود؛ هر چند که اين ميهمان سراي نه چندان مجلل، فراموشخانه يي است که روزمرگي اش چون آفتي بر حافظه انسان مي افتد و آن را متلاشي مي کند...

پي نوشت ها؛--------------------------

1- بار گراني است بر شانه من، محمود استادمحمد، روزنامه حيات نو (به نقل از پايگاه اطلاع رساني خانه فرهاد)

2- همان

3- مصاحبه فرهاد با راديو بي بي سي، بهمن ماه 1372 (به نقل از پايگاه اطلاع رساني خانه فرهاد)

4- دريا در من (گزيده ترانه ها)، شهيار قنبري، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ اول 1379، صفحه 50.

5- همان، صفحه 66

6- يادداشت «اسفنديار منفردزاده» به مناسبت سالروز تولد فرهاد، 29 دي ماه 1385، به نقل از پايگاه اطلاع رساني خانه فرهاد

عناوين اين صفحه
اکنون سياه جامه ام با مويي سپيد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام