لادن نيکنام
راستي چرا شاعري مانند «پابلو نرودا» دفتر شعري مي نويسد يا مي گويد که سراسر سطرهايش پرسش است. آيا کار شعر طرح پرسش يا انتقال چند گزينه محتمل و سرگردان شدن مخاطب در ميان آنها و نهايتاً برگزيدن يکي از آنها نيست؟ مگر کار شعر در پايان طرح يک فضاي نامعلوم در ذهن شاعر و مخاطب توامان نيست؟ چرا يک شاعر هفتاد و چهار شعر سروده که تمام بندهايش انباشته از پرسش هاي گوناگون است؟ چرا چنين راهي برگزيده است؟ آيا آنقدر خودش گيج بوده که فکر کرده جز از راه پرسيدن نمي تواند آن حس گريبانگير را مهار کند يا خواسته ما را و ذهن مان را به چالشي مضاعف کشيده و از اهميت آنچه مي خواهد طرح کند باخبر کند. دفتر شعر «راستي چرا؟...» ترجمه «احمد پوري» (که راستي ترجمه ايشان بسيار خواندني است و با آنکه خودم اين دفتر را قبلاً با ترجمه عزيز ديگري خوانده بودم اما اين بار لذتي ديگرگونه را تجربه کردم چرا که شعرها را به همان شکل سابق ازبر داشتم. گاهي مقايسه يي مي کردم و فکر مي کردم زيبايي ترجمه شعر در همين است که هر بار گويي شعري تازه سروده مي شود) با همين الگوي پرسشي نوشته شده. نرودا جاه طلبانه تمام بندها را با پرسشي آغاز کرده است که براي آن پاسخي ندارد. شايد پاسخ ها در ذهن او آماده بوده اند. اما محال است که شما بار اولي که دفتر شعر را مي خوانيد از ظرافت نگاه او به مسائل اجتماعي و تغزلي تکان نخوريد. شعر از اعماق حسيات نرودا برخاسته است و به همين دليل سخت به دل مي نشيند. شعرها از سر درد و خشم و مهر سروده شده اند و باز محال است در پي هر سوال به فکر پاسخي نيفتيد. او از شما پاسخ ها را مي خواهد. شما ناگهان با دو سطح شعري مواجه مي شويد؛ يکي پرسش هايي که شعر را مي گسترانند، ديگري نگاه شاعرانه يي است که بايد به آن مسلح شويد تا براي ادامه شعر در ذهن خود طرح تازه يي بيفکنيد. پس شما خواسته و ناخواسته با تمام شعرها درگير مي شويد. نمي توانيد نسبت به هيچ يک از فضاها بي اعتنا باشيد. اصلاً خاصيت اين دفتر شعر همين است. فرم آن را مي توان به کتابي تشبيه کرد که صفحه راستش را شاعر نوشته و صفحه مقابلش را شما بايد پر کنيد. براي خواندن اين همه پرسش راهي جز اين نداريد. يعني شاعر توانسته به شکل خلاقانه يي شما را از همان ابتدا در تجربه سرودن شعر شريک کند.

(و حيفم مي آيد از طرح روي جلد کتاب نگويم که هوشمندانه تصوير انعکاس درخت هايي در آب را پيش چشم مي آورد و در بالاي آب و تصوير درخت ها و کوه، آسمان خالي است و «راستي چرا» همان جا در آسمان خالي نوشته شده است. راستي چرا آسمان خيال خيلي ها اينقدر خالي است که حاضر نيستند حتي به شعرهاي نرودا فکر کنند؟)
نرودا جزء شاعران خوش اقبالي است که چاپ آثارش ميليوني بوده چراکه او توانسته در دفترهاي شعرش حس تمامي مخاطبان را برانگيزد. او خود را شاعري اهل شيلي نمي داند بلکه گويي در عين اينکه به مسائل کشورش توجه دارد از فرانسه و آلمان هم غافل نيست. او به همين دليل شاعري جهاني است. وقتي مي گويد يا بهتر است بگويم مي پرسد؛ «در فرانسه/ بهار اين همه برگ را از کجا مي آورد؟» به طبيعت در مفهوم عام آن مي پردازد. وقتي چند خط بالاتر مي پرسد؛ «اگر بميرم و ندانم چه وقتي است/ ساعت را از که بپرسم؟» به يک مفهوم ازلي- ابدي مي پردازد. او در ابتداي شعر از مرگ مي گويد و در بند بعدي به بهار فرانسه مي پردازد. به تولد. مرگ را با دو پرسش در تقابل هم قرار مي دهد. اين پرسش هميشگي است که به واسطه چفت ميان دو تصوير در قالب دو پرسش به ذهن متبادر مي شود. ايستادن يک قطار زير باران از نظر او تصويري اندوهبار است. اين قطار مي تواند نماد زندگي باشد؛ زندگي ساکني زير باران. اين تصوير فقط به شيلي محدود نمي شود بلکه به تمام زندگي و مرگ و اندوه مربوط است. در تمام شعرهاي اين دفتر اين گونه تقابل ها در کنار هم قرار مي گيرند. تقابل و تضاد اصل زيبايي شناسانه شعري است که او متداوماً از آن کمک مي گيرد. از دل اين تقابل ها است که ما وارد فضاي سپيد پاسخ ها مي شويم. پاسخ پرسشي مانند برگ ها چرا وقتي زرد مي شوند، خودکشي مي کنند چه مي تواند باشد؟ اين آخرين بند شعر شماره پنج دفتر است و بند بالايي اين شعر مي پرسد درخت گلابي برگ هاي بيشتري دارد يا رمان در جست وجوي زمان از دست رفته. او مفهوم زمان، رمان پروست و زرد شدن برگ ها را در کنار هم مي گذارد. از اين همنشيني يک يا چند مفهوم يا چند پاسخ در ذهن ما پديد مي آيد؛ يکي همان مساله گذرا بودن زمان، ديگري زماني که از دست مي رود و بازنمي گردد و بعد خزان برگ هاي شايد همان درخت گلابي. يعني زوال و زمان و زوالي که در زمان صورت مي پذيرد مساله اصلي اين شعر است. پاسخ هاي اين شعر مي توانند به بارهاي ارزشي نزديک شوند و مي توانند فارغ از ارزش مثبت يا منفي به خود مفهوم از ميان رفتن بپردازند. نرودا در اين دفتر بارها قراردادهاي بشري را زير سوال مي برد. ما را دعوت مي کند به همان سطر معروف شاعر کاشان؛ «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» وقتي مي پرسد دانه هاي ياقوت چه مي گويند، وقتي با آب انار روبه رو مي شود و بعد در پي آن از ما مي پرسد؛ «چرا پنجشنبه وسوسه نمي شود/ پس از جمعه بيايد؟» او از قول زمين در پايان شعر مي گويد که از روييدن بنفشه اندوهگين مي شود. اندوه زمين را چنين برساختن آن هم به واسطه گل بنفشه شايد آشنايي زدايي کامل از قراردادهاي ذهني ماست. شاعر خود را جاي لاک پشت، درخت، زمين، ماه، کت، پاييز، رنگ آبي و... مي گذارد. اينهماني هاي شکل گرفته متعددند. همه سر آن دارند که جهان را به شکل تازه يي تفسير کنيم. او از تعبيرهاي نو هرگز غافل نمي شود و اقبال بالاي اين شعرها و شعرهاي ديگر نرودا در تصويرپردازي هاي درخشان اوست. به اين تابلو بياييد نگاه کنيم؛ «هندوانه به چه مي خندد/ وقتي خنجر به گلويش مي نهند؟» خنديدن هندوانه با دندان هاي سياه و صورت سرخ او را به آدمي تبديل مي کند که هنگام کشته شدن لبخند به لب دارد؛ تصوير سوررئاليستي که تابلويي درخشان را فرارويمان قرار مي دهد. او از پري دريايي به شکل مستقيم سخن نمي گويد ولي به آوازي اشاره مي کند که در ژرفناي يک درياچه متروک از حنجره کسي سر داده شده است. او چه کسي است؟ پري دريايي يا درياچه متروک نمادي است از تنهايي انسان و صدايي که از اين آدم به سختي شنيده مي شود. شما مي توانيد براي اين پرسش فکري کنيد و هزار پاسخ براي اين پرسش ساده در نظر آوريد. او از نظم خوشه انگور مي گويد. از هماهنگي اش. چگونه او ما را دعوت مي کند که به اين نظم توجه کنيم؟ در اين شعر او از انگور به ناپالم مي رسد. از نظم به بي نظمي و مرگ و جنايت. به اينکه کسي چرا به حرمت انگور جنگ را متوقف نمي کند. ايجاد هماهنگي ميان انگور و بمب جداً ساده نيست. تصور کنيد در سطرهاي نانوشته همين شعر دانه هاي انگور جاي انسان هاي ويتنامي مي نشينند؛ آدم هايي که له مي شوند و از ميان مي روند. کسي به نظم حيات شان وقعي نمي نهد. و باز يادمان نرود که او ويتنام را مساله خود مي داند. از سياست روز جهان هرگز در تمام طول حياتش غافل نبود و به همين دليل شعرش مرز نمي شناسد. او وقتي سراغ ونزوئلا مي رود، مي گويد آنجا روشنايي را جعل کردند. تمام مسائل اجتماعي و سياسي پيرامونش را به نقد مي کشد.اصلاً کارکرد اين پرسش ها دوگانه است؛ يکي دوباره انديشيدن به تمام آنچه فکر مي کرده ايم که مي شناسيم شان و ديگري به نقد کشيدن مسائل و تصاوير امروزي انسان امروز. او از روح انساني مي گويد وقتي مي پرسد؛ «نام گلي که / از پرنده يي به پرنده يي ديگر مي پرد چيست؟» اگر روحي چنان بي قرار مي شود که به همه جا سرک مي کشد و قواعد را در هم مي شکند نامش چيست؟ وقتي يک گل از پرنده يي به پرنده ديگر پر مي زند چرا من و تو نتوانيم؟ او آرام و بي صدا ما را دعوت مي کند به دوباره تجربه کردن يا تجربه نو از سر گذراندن و سرانجام زيباترين تعبيري که در پرسش هاي اين کتاب سخت و زيبا به چشمم آمد پرسش آخرين شعر 21 است؛ «مي توانم از کتابم بپرسم / آيا واقعاً من نوشته امش؟» او باور ندارد که کتاب خود را خود نوشته باشد. گويي به نابخودي شعرهايي اشاره دارد که اتفاقاً از غور کردن در تمام مسائل پيرامون او پديد آمده اند. اما او خود کتاب را باور ندارد. به فاعليت خود ايمان ندارد. براي خود نقش خالق قائل نيست مگر کتاب خودش به زبان آمده، بگويد، پابلو، تو مرا نوشته يي. چنين است که در پايان هر شعر ما به فضاي لايتناهي تخيل شاعر وارد مي شويم؛ فضايي که سراسر سپيد است. پر است از پاسخ هاي شاعرانه و غيرشاعرانه که مي توان ساعت ها، روزها، سال ها به آن انديشيد. او مقوله زمان را درهم مي ريزد. به هيچ قراردادي وفادار نمي ماند. امري جزمي براي او متصور نيست. به رياضي اعتقادي ندارد. از چشم او همه چيز، همه رخدادها و همه اتفاقات محل ترديد و تامل و نقد دارد. از کنار هر چيزي چنان مي گذرد که گويي بار اولي است که آن را ديده و چنان شگفت زده است که سعي مي کند با پرسشي به تعريف تازه يي از هستي برسد. او به ما مي آموزد که چگونه بي بال و پر پرواز مي کند و بدون چرخ مي چرخد. اينچنين شيدايي را بگذاريد کنار تلخي هايي که از مرگ و قتل و جنايت مي گويد. بگذاريد کنار وقت هايي که از طبيعت مي گويد. بگذاريد ميان لحظه هايي که از عشق مي گويد. بگذاريد کنار تصويري که از زندگي مي دهد؛ «زندگي ما تونلي نيست / ميان دو روشنايي مبهم؟»
اينچنين زندگي نرودا و شعرش آيينه يکديگر مي شوند و ما از ديدن هر دو سير نمي شويم هرگز، هميشه، تا شعر باقي است، ابديتي از اين دست فناناپذير است.