سه شنبه، 10 شهريور 1388 - شماره 2041
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
سال سيل

مژده دقيقي

پاييز معمولاً در همه جاي دنيا فصل انتشار کتاب هاي تازه و تحرک در فضاي ادبي است و بسياري از ناشرها آثار مطرح و تاثيرگذار خود را بعد از پايان تعطيلات تابستان و بازگشت زندگي به روال عادي عرضه مي کنند. نتايج نهايي بسياري از جوايز ادبي هم در اين فصل اعلام مي شود. انتشار رمان جديد مارگرت اتوود از حادثه هاي ادبي دنياي نشر انگليسي زبان در پاييز امسال است. «سال سيل» که سپتامبر به بازار مي آيد، رماني ششصد صفحه يي است که انتشارات رندوم هاوس در امريکا و انتشارات بلومزبري در انگلستان همزمان آن را منتشر مي کنند. مارگرت اتوود به مناسبت انتشار رمان جديدش سفر تبليغاتي سه ماهه يي به شش کشور ايالات متحده، کانادا، انگلستان، هلند، آلمان و اتريش انجام مي دهد. اين سفر تبليغاتي از جمله شامل برنامه هاي ادبي همراه با موسيقي، خواندن بخش هايي از کتاب توسط مارگرت اتوود روي صحنه و سرودخواني همراه با موسيقي است. برخي از اين برنامه ها به جمع آوري اعانه براي چند سازمان زيست محيطي مانند انجمن حيات پرندگان کمياب اختصاص دارد.

«سال سيل» مکمل يکي از آخرين رمان هاي اتوود «اوريکس و کريک» است که در سال 2003 منتشر شد. «اوريکس و کريک» در دنيايي اتفاق مي افتد که بيماري مهلکي جمعيتش را تقريباً نابود کرده است و روايت آن، مانند ادامه اش «سال سيل»، به جلو و عقب حرکت مي کند، بين زندگي ازهم پاشيده بازمانده نااميدي به نام «آدم برفي»، و بازگشت هايي به زندگي پيشين او در قالب جيمي در زمانه يي که بي شباهت به زمانه ما نيست. «سال سيل» را نمي توان مقدمه يا ادامه «اوريکس و کريک» دانست؛ بيشتر گسترش رويدادهايي است که قبل از آن و همزمان با آن روي مي دهد. اين رمان در همان آينده يي اتفاق مي افتد که زمان رمان «اوريکس و کريک» است، ولي بر شخصيت هاي متفاوتي متمرکز است. طرح داستاني آن حول گروهي مذهبي به نام باغبانان خداوند مي چرخد که در «اوريکس و کريک» اشاره کوتاهي به آنها شده، ولي در اين رمان نقش عمده دارند. باغبان هاي خداوند روي بام صاف زاغه ها سبزيجات مي کارند و پيرو مذهبي زيست محيطي هستند که به تقدس دنياي طبيعي و موجودات آن باور دارد. در کيش آنها علم و طبيعت و مذهب تلفيق مي شود و مثل همه گروه هاي مذهبي، اصول اعتقادي و آيين ها و قديس هاي خود را دارند. سرودهاي مذهبي خاصي هم دارند که چهارده تاي آنها در رمان آمده است. زمانه و موجودات به سرعت دستخوش تغيير بوده اند و قراردادهاي اجتماعي هم مانند وضعيت محيط زيست روز به روز بيشتر تحليل مي روند. «آدم يک»، رهبر مهربان باغبانان خداوند، از مدت ها پيش وقوع فاجعه يي طبيعي را پيش بيني کرده که زمين را به آن صورتي که مي شناسيم تغيير خواهد داد. اکنون اين فاجعه اتفاق افتاده و بيشتر حيات بشر را نابود کرده است. تنها دو زن زنده مانده اند؛ رن رقاصه جواني که در کلوب شبانه يي محبوس شده، و توبي يکي از باغبانان خداوند که در باشگاه سلامتي مجللي گير افتاده است. در اين بين، گونه هاي حيات حاصل از مهندسي ژنتيک به سرعت تکثير مي شوند؛ ترکيب هاي شير/ گوسفند، گوسفند موهر با موي انسان، خوک هايي با نسوج مغز انسان. در همان حال که «آدم يک» و دار و دسته بي باکش به اين دنياي جديد و عجيب قدم مي گذارند، رن و توبي که نمي توانند تا ابد محبوس بمانند بايد در مورد اقدام بعدي خود تصميم بگيرند.

رمان جديد اتوود کاملاً مستقل است. با اين حال، اولين بار است که اتوود به اين صورت به يکي از رمان هايش برمي گردد. خودش درباره اين امر مي گويد؛ «يک دليلش اين بود که خيلي ها مي پرسيدند بعدش چه مي شود. مي پرسيدند دو دقيقه بعد از پايان «اوريکس و کريک» چه اتفاقي مي افتد. من جوابي براي اين سوال ها نداشتم، ولي مرا به فکر انداختند. دليل ديگرش هم اين بود که اصل موضوع هنوز ذهنم را مشغول کرده بود.» اتوود هميشه از طبقه بندي داستان علمي- تخيلي احتراز کرده است و «سال سيل» را مانند «اوريکس و کريک» و «داستان نديمه» در ژانر «داستان ذهني» قرار مي دهد. واقعيت اين است که اتوود هيچ گاه اين جهان را ترک نکرده و جهان هاي ديگر را موضوع داستان هايش قرار نداده، همين امر گمانه زني هايش را باورپذيرتر و نگران کننده تر مي کند، چرا که از حاشيه احتمال دور نيستند. در دنيايي که کسب و کار و حکومت به هم مي آميزد، باروري به امتيازي از آن ثروتمندان تبديل مي شود، و قدرت شرکت هاي دارويي روز به روز افزون تر مي شود، چه اتفاقي ممکن است روي دهد؟

مارگرت النور اتوود نويسنده، شاعر، منتقد و فعال اجتماعي کانادايي که نوامبر آينده 70 ساله مي شود، از مهم ترين داستان نويسان معاصر است. بيش از 40 کتاب داستان و شعر و مجموعه مقالات ادبي از او منتشر شده و تاکنون 55 جايزه کانادايي و بين المللي را به دست آورده است. «زن خوراکي»، «داستان نديمه»، «چشم گربه»، «اîلياس گريس»، «آدمکش کور» و «اوريکس و کريک» از رمان هاي مشهور او هستند. اتوود برنده جايزه داستان هاي علمي -تخيلي آرتور سي. کلارک در 1998 و جايزه ادبي پرنس آستورياسً اسپانيا در 2008 است و در 1994 نشان شواليه هنر و ادبيات دولت فرانسه را گرفته است. پنج بار به فهرست نهايي جايزه بوکر راه يافته و يک بار اين جايزه را به دست آورده (در سال 2000 براي «آدمکش کور»)، و هفت بار نامزد دريافت جايزه فرماندار کل کانادا شده و يک بار به آن دست يافته است (براي «داستان نديمه» در 1985). رمان «اîلياس گريس» او هم در 1996 برنده جايزه گيلر شد. اگرچه اتوود بيشتر به عنوان رمان نويس شهرت دارد، شاعر چيره دستي هم هست و تاکنون 15 دفتر شعر از او منتشرشده است. افسانه ها و داستان هاي پريان که از کودکي به آنها علاقه داشته، الهام بخش بسياري از اشعار او بوده اند.

نقدي بر دفتر «راستي چرا؟...»
جنبش کائنات
لادن نيکنام

راستي چرا شاعري مانند «پابلو نرودا» دفتر شعري مي نويسد يا مي گويد که سراسر سطرهايش پرسش است. آيا کار شعر طرح پرسش يا انتقال چند گزينه محتمل و سرگردان شدن مخاطب در ميان آنها و نهايتاً برگزيدن يکي از آنها نيست؟ مگر کار شعر در پايان طرح يک فضاي نامعلوم در ذهن شاعر و مخاطب توامان نيست؟ چرا يک شاعر هفتاد و چهار شعر سروده که تمام بندهايش انباشته از پرسش هاي گوناگون است؟ چرا چنين راهي برگزيده است؟ آيا آنقدر خودش گيج بوده که فکر کرده جز از راه پرسيدن نمي تواند آن حس گريبانگير را مهار کند يا خواسته ما را و ذهن مان را به چالشي مضاعف کشيده و از اهميت آنچه مي خواهد طرح کند باخبر کند. دفتر شعر «راستي چرا؟...» ترجمه «احمد پوري» (که راستي ترجمه ايشان بسيار خواندني است و با آنکه خودم اين دفتر را قبلاً با ترجمه عزيز ديگري خوانده بودم اما اين بار لذتي ديگرگونه را تجربه کردم چرا که شعرها را به همان شکل سابق ازبر داشتم. گاهي مقايسه يي مي کردم و فکر مي کردم زيبايي ترجمه شعر در همين است که هر بار گويي شعري تازه سروده مي شود) با همين الگوي پرسشي نوشته شده. نرودا جاه طلبانه تمام بندها را با پرسشي آغاز کرده است که براي آن پاسخي ندارد. شايد پاسخ ها در ذهن او آماده بوده اند. اما محال است که شما بار اولي که دفتر شعر را مي خوانيد از ظرافت نگاه او به مسائل اجتماعي و تغزلي تکان نخوريد. شعر از اعماق حسيات نرودا برخاسته است و به همين دليل سخت به دل مي نشيند. شعرها از سر درد و خشم و مهر سروده شده اند و باز محال است در پي هر سوال به فکر پاسخي نيفتيد. او از شما پاسخ ها را مي خواهد. شما ناگهان با دو سطح شعري مواجه مي شويد؛ يکي پرسش هايي که شعر را مي گسترانند، ديگري نگاه شاعرانه يي است که بايد به آن مسلح شويد تا براي ادامه شعر در ذهن خود طرح تازه يي بيفکنيد. پس شما خواسته و ناخواسته با تمام شعرها درگير مي شويد. نمي توانيد نسبت به هيچ يک از فضاها بي اعتنا باشيد. اصلاً خاصيت اين دفتر شعر همين است. فرم آن را مي توان به کتابي تشبيه کرد که صفحه راستش را شاعر نوشته و صفحه مقابلش را شما بايد پر کنيد. براي خواندن اين همه پرسش راهي جز اين نداريد. يعني شاعر توانسته به شکل خلاقانه يي شما را از همان ابتدا در تجربه سرودن شعر شريک کند.

(و حيفم مي آيد از طرح روي جلد کتاب نگويم که هوشمندانه تصوير انعکاس درخت هايي در آب را پيش چشم مي آورد و در بالاي آب و تصوير درخت ها و کوه، آسمان خالي است و «راستي چرا» همان جا در آسمان خالي نوشته شده است. راستي چرا آسمان خيال خيلي ها اينقدر خالي است که حاضر نيستند حتي به شعرهاي نرودا فکر کنند؟)

نرودا جزء شاعران خوش اقبالي است که چاپ آثارش ميليوني بوده چراکه او توانسته در دفترهاي شعرش حس تمامي مخاطبان را برانگيزد. او خود را شاعري اهل شيلي نمي داند بلکه گويي در عين اينکه به مسائل کشورش توجه دارد از فرانسه و آلمان هم غافل نيست. او به همين دليل شاعري جهاني است. وقتي مي گويد يا بهتر است بگويم مي پرسد؛ «در فرانسه/ بهار اين همه برگ را از کجا مي آورد؟» به طبيعت در مفهوم عام آن مي پردازد. وقتي چند خط بالاتر مي پرسد؛ «اگر بميرم و ندانم چه وقتي است/ ساعت را از که بپرسم؟» به يک مفهوم ازلي- ابدي مي پردازد. او در ابتداي شعر از مرگ مي گويد و در بند بعدي به بهار فرانسه مي پردازد. به تولد. مرگ را با دو پرسش در تقابل هم قرار مي دهد. اين پرسش هميشگي است که به واسطه چفت ميان دو تصوير در قالب دو پرسش به ذهن متبادر مي شود. ايستادن يک قطار زير باران از نظر او تصويري اندوهبار است. اين قطار مي تواند نماد زندگي باشد؛ زندگي ساکني زير باران. اين تصوير فقط به شيلي محدود نمي شود بلکه به تمام زندگي و مرگ و اندوه مربوط است. در تمام شعرهاي اين دفتر اين گونه تقابل ها در کنار هم قرار مي گيرند. تقابل و تضاد اصل زيبايي شناسانه شعري است که او متداوماً از آن کمک مي گيرد. از دل اين تقابل ها است که ما وارد فضاي سپيد پاسخ ها مي شويم. پاسخ پرسشي مانند برگ ها چرا وقتي زرد مي شوند، خودکشي مي کنند چه مي تواند باشد؟ اين آخرين بند شعر شماره پنج دفتر است و بند بالايي اين شعر مي پرسد درخت گلابي برگ هاي بيشتري دارد يا رمان در جست وجوي زمان از دست رفته. او مفهوم زمان، رمان پروست و زرد شدن برگ ها را در کنار هم مي گذارد. از اين همنشيني يک يا چند مفهوم يا چند پاسخ در ذهن ما پديد مي آيد؛ يکي همان مساله گذرا بودن زمان، ديگري زماني که از دست مي رود و بازنمي گردد و بعد خزان برگ هاي شايد همان درخت گلابي. يعني زوال و زمان و زوالي که در زمان صورت مي پذيرد مساله اصلي اين شعر است. پاسخ هاي اين شعر مي توانند به بارهاي ارزشي نزديک شوند و مي توانند فارغ از ارزش مثبت يا منفي به خود مفهوم از ميان رفتن بپردازند. نرودا در اين دفتر بارها قراردادهاي بشري را زير سوال مي برد. ما را دعوت مي کند به همان سطر معروف شاعر کاشان؛ «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» وقتي مي پرسد دانه هاي ياقوت چه مي گويند، وقتي با آب انار روبه رو مي شود و بعد در پي آن از ما مي پرسد؛ «چرا پنجشنبه وسوسه نمي شود/ پس از جمعه بيايد؟» او از قول زمين در پايان شعر مي گويد که از روييدن بنفشه اندوهگين مي شود. اندوه زمين را چنين برساختن آن هم به واسطه گل بنفشه شايد آشنايي زدايي کامل از قراردادهاي ذهني ماست. شاعر خود را جاي لاک پشت، درخت، زمين، ماه، کت، پاييز، رنگ آبي و... مي گذارد. اينهماني هاي شکل گرفته متعددند. همه سر آن دارند که جهان را به شکل تازه يي تفسير کنيم. او از تعبيرهاي نو هرگز غافل نمي شود و اقبال بالاي اين شعرها و شعرهاي ديگر نرودا در تصويرپردازي هاي درخشان اوست. به اين تابلو بياييد نگاه کنيم؛ «هندوانه به چه مي خندد/ وقتي خنجر به گلويش مي نهند؟» خنديدن هندوانه با دندان هاي سياه و صورت سرخ او را به آدمي تبديل مي کند که هنگام کشته شدن لبخند به لب دارد؛ تصوير سوررئاليستي که تابلويي درخشان را فرارويمان قرار مي دهد. او از پري دريايي به شکل مستقيم سخن نمي گويد ولي به آوازي اشاره مي کند که در ژرفناي يک درياچه متروک از حنجره کسي سر داده شده است. او چه کسي است؟ پري دريايي يا درياچه متروک نمادي است از تنهايي انسان و صدايي که از اين آدم به سختي شنيده مي شود. شما مي توانيد براي اين پرسش فکري کنيد و هزار پاسخ براي اين پرسش ساده در نظر آوريد. او از نظم خوشه انگور مي گويد. از هماهنگي اش. چگونه او ما را دعوت مي کند که به اين نظم توجه کنيم؟ در اين شعر او از انگور به ناپالم مي رسد. از نظم به بي نظمي و مرگ و جنايت. به اينکه کسي چرا به حرمت انگور جنگ را متوقف نمي کند. ايجاد هماهنگي ميان انگور و بمب جداً ساده نيست. تصور کنيد در سطرهاي نانوشته همين شعر دانه هاي انگور جاي انسان هاي ويتنامي مي نشينند؛ آدم هايي که له مي شوند و از ميان مي روند. کسي به نظم حيات شان وقعي نمي نهد. و باز يادمان نرود که او ويتنام را مساله خود مي داند. از سياست روز جهان هرگز در تمام طول حياتش غافل نبود و به همين دليل شعرش مرز نمي شناسد. او وقتي سراغ ونزوئلا مي رود، مي گويد آنجا روشنايي را جعل کردند. تمام مسائل اجتماعي و سياسي پيرامونش را به نقد مي کشد.اصلاً کارکرد اين پرسش ها دوگانه است؛ يکي دوباره انديشيدن به تمام آنچه فکر مي کرده ايم که مي شناسيم شان و ديگري به نقد کشيدن مسائل و تصاوير امروزي انسان امروز. او از روح انساني مي گويد وقتي مي پرسد؛ «نام گلي که / از پرنده يي به پرنده يي ديگر مي پرد چيست؟» اگر روحي چنان بي قرار مي شود که به همه جا سرک مي کشد و قواعد را در هم مي شکند نامش چيست؟ وقتي يک گل از پرنده يي به پرنده ديگر پر مي زند چرا من و تو نتوانيم؟ او آرام و بي صدا ما را دعوت مي کند به دوباره تجربه کردن يا تجربه نو از سر گذراندن و سرانجام زيباترين تعبيري که در پرسش هاي اين کتاب سخت و زيبا به چشمم آمد پرسش آخرين شعر 21 است؛ «مي توانم از کتابم بپرسم / آيا واقعاً من نوشته امش؟» او باور ندارد که کتاب خود را خود نوشته باشد. گويي به نابخودي شعرهايي اشاره دارد که اتفاقاً از غور کردن در تمام مسائل پيرامون او پديد آمده اند. اما او خود کتاب را باور ندارد. به فاعليت خود ايمان ندارد. براي خود نقش خالق قائل نيست مگر کتاب خودش به زبان آمده، بگويد، پابلو، تو مرا نوشته يي. چنين است که در پايان هر شعر ما به فضاي لايتناهي تخيل شاعر وارد مي شويم؛ فضايي که سراسر سپيد است. پر است از پاسخ هاي شاعرانه و غيرشاعرانه که مي توان ساعت ها، روزها، سال ها به آن انديشيد. او مقوله زمان را درهم مي ريزد. به هيچ قراردادي وفادار نمي ماند. امري جزمي براي او متصور نيست. به رياضي اعتقادي ندارد. از چشم او همه چيز، همه رخدادها و همه اتفاقات محل ترديد و تامل و نقد دارد. از کنار هر چيزي چنان مي گذرد که گويي بار اولي است که آن را ديده و چنان شگفت زده است که سعي مي کند با پرسشي به تعريف تازه يي از هستي برسد. او به ما مي آموزد که چگونه بي بال و پر پرواز مي کند و بدون چرخ مي چرخد. اينچنين شيدايي را بگذاريد کنار تلخي هايي که از مرگ و قتل و جنايت مي گويد. بگذاريد کنار وقت هايي که از طبيعت مي گويد. بگذاريد ميان لحظه هايي که از عشق مي گويد. بگذاريد کنار تصويري که از زندگي مي دهد؛ «زندگي ما تونلي نيست / ميان دو روشنايي مبهم؟»

اينچنين زندگي نرودا و شعرش آيينه يکديگر مي شوند و ما از ديدن هر دو سير نمي شويم هرگز، هميشه، تا شعر باقي است، ابديتي از اين دست فناناپذير است.
نقدي بر دفتر «در جست وجوي آن لغت تنها» از يدالله رويايي
شعر ميوه دشواري ست

لادن نيکنام

در اينکه شعر در حوزه زبان اتفاق مي افتد يا لااقل يکي از تعريف هاي پذيرفته شده در اين گونه ادبي است، ترديدي نيست. زبان ورزي هم در شعر ايران بسيار ديده شده است. حتي در همين روزگار نيز عده يي از شاعران با استفاده از تداعي هاي آزاد آوايي و معنايي مشخصاً سعي دارند قدرتمندي هاي ذهني و خيالي خود را به نمايش گذارند. اين نوع اجراي شعري به خودي خود هيچ مشکلي براي متن و شاعر و مخاطب ايجاد نمي کند. اما هر چه بيشتر در شعر امروز ايران دقت کنيم مي بينيم دقت در معناهاي عميق تر ضمن به کارگيري از زبان خاص خود شاعر بسيار اندک مورد توجه قرار گرفته است يعني شاعران کمتر به ايجاد يک توازن متقارن در اين زمينه پرداخته اند. حال ممکن است عده يي با خود بگويند مگر شاعر آگاهانه شعر مي گويد که توازن ايجاد کند. نه مساله اينجاست که شاعر و نويسنده بدون شک لازم است از يک تربيت ذهني برخوردار باشد، مرتباً به خود نهيب زده و ذهن خود را به شکل آراسته يي در جهت سرودن شعر هدايت کند. شعر انديشه در ايران سابقه طولاني دارد همچنان که شعر روايي. از برجسته ترين اين شاعران مي توان به خيام اشاره کرد که بي ترديد ژرف ترين مسائل امروزي انسان مدرن را هم در زمان خود به نحو احسن طرح کرده است. هر چه برگ هاي تاريخ ادبيات مان را مرور کنيم مي بينيم در زمان رشد تحولات اجتماعي شاعران برجسته هر عصر به ژرفاها حرکت کرده و سعي کرده اند با دوري از هر نوع شعار در اعماق حرکت کنند. آنها فريب رخدادهاي زودگذر را نخورده و از منظري شخصي تحولات را در شعر خود وارد کرده تا بتوانند همگام اگرنه که ثبت کننده تاريخ خود باشند. در عين حال چنين شاعراني هر يک به سبک خود، به زبان خاص ذهني خويش شعر مي گويند. خيام رباعي را برمي گزيند و شاعري مانند يدالله رويايي به شعر حجم مي رسد؛ شعري که واژه ها در آن براساس نوع ويژه يي از همجواري به معناها و زيرساخت هاي فکري شاعر نزديک مي شود. به جرات در همين ابتداي بحث دو نکته را بايد طرح کنم.

الف- رويايي ضمن رسيدن به تجربه يي خاص خود توانسته به اين نوع شعر نزديک شود و برايم دور و دير مي نمايد اگر کسي بخواهد به شيوه او شعر بگويد. مگر در بندهايي يا پاره هايي از شعرش. اصلاً هم منکر الهام گرفتن و ادامه دادن يک سبک سرودن شعر نيستم که فرهنگ به مثابه جرياني است درهم شونده که بايد در زمان پيش رفته و دگرديسي هايش از دل يکديگر ميسر است. اما به نظرم بعيد مي رسد کسي مانند رويايي چنين درگير يک واژه شده و سعي کند هر مفهومي را به واسطه ظرفيت هاي همان واژه يا واژه هاي ديگر شعر طرح کند. اين مهم است که او با همان تربيت ذهني خاصي که ذکرش رفت به آن رسيده است يعني شعر رويايي صرفاً ترجمه خود اوست و امضاي خودش را دارد.

ب- اين شعر مخاطب عام ندارد. شايد در دفترهاي او شعرهايي هم باشند که بتوانند با جمعيت بيشتري ارتباط برقرار کنند اما متن هاي او به گونه يي است که کمتر مي توان رفتن ميان جامعه و ورد زبان مردم شدن را براي آن متصور شد. شعري است که شايد مخاطب اولين اش شاعران و بعد انديشمندان باشند؛ آدم هايي که دغدغه کلمه دارند. اگر نمي نويسند اما خواننده حرفه يي شعر و داستانند. با ادبيات مانوس اند. شعرهاي او را گويي يک انديشمند سروده است. يک ذهن درگير با مسائل امروزي جامعه بشري با فرو رفتن در معناهاي يک کلمه مي خواهد شعري بگويد و مشخص است او به مخاطب نمي انديشد. او فارغ از مخاطب لذت خويش را از تجربه منحصر به فردش دم به دم در کام مي نشاند. حال اگر مسافر اين نوع متن هستيد سراغ دفتر «در جست وجوي آن لغت تنها» برويد که شعرهايي است سروده شده در فاصله سال هاي 47 تا 87. شعرهايي پيش از اين فرصت سروده شدن داشته اند ولي فرصت چاپ را شاعرشان دريغ کرده است. اين را وقتي همان ابتدا دفتر را مي خوانيم از خود مي پرسيم اين يعني متن هاي پيش روي مان ابترند و عقيم يا نارس بوده اند و حالا رسيده اند، يا اينکه تن بسپاريم به حس ترحم نسبت به مظلوم ترين شعرهايي که به افتخار متن هاي ديگر کنار رفته اند.

اما کافي است چند صفحه در دفتر پيش برويم، مي بينيم اين شعرها در ادامه و در کنار همان شعرهاي چاپ شده قرار مي گيرند. وقتي مي خوانيم؛ نام طليعه نام تازه يي از يک گلوله نخ/ که باز مي شود/ و ظاهر مرا/ در ادامه خود تا کجاي نخ/ خطي مديد مي کند/ چيزي جديد مي شود. به شعر يدالله رويايي مي رسيم. خبري که در آن تصوير و تکرار و موسيقي و مفهوم، مهم تر از همه در کنار هم به همجواري مناسبي رسيده اند. در تمام دفتر شعر 150 صفحه يي اين توازن به شکل نسبي ديده مي شود ولي آنچه از همه مهم تر است استفاده رويايي از «لغت» در دو جهت است؛ يکي در پي ساختن تصويري نو از اين جهان، از تمام پديده ها و اتفاق ها و عناصر طبيعي و اشيايش و ديگري در مسير رسيدن به يک فکر تازه. او چنان انديشيده و مشخصاً خوانده است که مي داند رمز حيات ابدي يک شعر (حالا حتي در ذهن يک شاعر يا نويسنده يا فردي که علاقه به ادبيات دارد) در معنا نهفته است و فراموش هم نکنيم گفتار روزمره ايرانيان پر است از شعرهايي از گذشتگان. سعدي و حافظ يکي از افراد خانواده هاي ما هستند. در ضرب المثل هاي ما شعرهايشان راه يافته اند چون جدا از موسيقي به يادماندني آثارشان به معناها توجه داشته اند. صرف يک تصوير زيبا راهگشا نيست. بيشتر شبيه نسيمي مي شود که براي لحظه يي بر صورت وزيده و بعد ناپديد مي شود. رويايي مي داند در شعر بايد به انديشه ايراني تلنگر بزند. به حافظه جمعي ايراني فراخواني داده و از او بخواهد يک بار ديگر به کوه به طور مثال به شيوه يي ديگر نظر کند. کوه نماد استواري، کوه نماد پايداري و جاودانگي، کوه نشانه مقاومت هميشگي در شعر رويايي ناگهان چهره عوض مي کند؛ سيماي کوه از معاني درهم/ درهم مي ماند/ وقتي جاي پاي فراري بر سنگ/ سيماي سنگ را/ پرچم مي کند/ و در صداي حنجره تيرها متواري مي مانند.

از نظر من وي به زيباترين شکل ممکن از نمادهاي ساخته شده براي کوه آشنايي زدايي کرده و بيشتر سرگرداني و پريشاني کوه را براي ما به شکل سوبژکتيو مي سازد. او مستقيماً به جاي پاها اشاره نمي کند. نمي گويد آنها حماسه سازاني هستند که مي خواهند چه و چه کنند. کاري به کارشان ندارد اما در پايان مي گويد در صداي صخره تيرها متواري مي مانند. آيا کوه پناهگاه است، آيا کوه چنين پذيرنده است، آيا کوه مادري است آشفته حال که نمي داند با جاي پاي يک فراري در آغوش چه کند؟از اين منظر شعر رويايي به عرصه هزارگزينه يي نزديک مي شود؛ به جايي که مي توان فراوان تلقي براي شعري کوتاه در نظر آورد، به معني فرار انديشيد و کوه، به سرنوشت تيرها فکر کرد و مفهوم پرچم. همه عناصر شعري که از آن سخن رفت از يک جنس اند اما مفاهيمي را که با خود به شکل ناپيدا حمل مي کنند از جنس هاي گوناگون اند. از اين دست شعرها در اين دفتر بسيارند؛ شعرهايي که پاره يي به واسطه تصاوير به ياد ماندني ره به مفاهيم چندگانه مي برند. و شعرهايي که به واسطه غور در يک کلمه خيلي غيرشاعرانه باز ما را دعوت کرده تا درباره يک يا چند مفهوم فکر کنيم. در جايي مي خوانيم؛ و سطح، سطح مفرد / در انفجار سطح، جمع مي شود و سطح جمع جمعً تمام مفردها است. / هر مفردي در انفجار خودش جمع مي شود. اين شعر اشاره يي دارد به انسان و سطح به جاي کلمه انسان نشسته است. به جاي جان آدمي و اشاره يي دارد به مرگ. تکرار کلمه سطح و مفرد و جمع از ابتدا تا انتهايش که در اينجا آمد، فضايي را مي سازد. شما از تکرار سطح به اهميت آن پي مي بريد. با خود مي گوييد لابد اين کلمه چنين غريب با فضاي شعر به دليلي اينچنين با تاکيد بسيار تکرار مي شود. يادتان مي آيد که اين کار رويايي است. او از تکرار مي خواهد حجمي بسازد، در آن فرو رفته و ما را به دنبال خود کشد. بيشتر شبيه چاهي که بايد از فرو رفتن در آن لذت ببري و لذت هم مي بري وقتي آموخته راه شوي. واقعاً معناي اهلي شدن در مورد متن رويايي تعبير درستي است. وقتي ياد مي گيري که سطح يعني انسان تقليل داده شده مدرن امروزي که شاعر دست بر قضا دوستش دارد که چنين بي صدا از جمع شدنش مي گويد. از ترکيدن اش که ترکيدن خودش به تنهايي نيست بلکه مرگ يک انسان، مرگ يک جمع است. در حوزه تفسير و تاويل شايد حتي عده يي بخواهند پا فراتر نهاده و بحث حمله هاي انتحاري را مطرح کنند. عيبي ندارد چون شعر فضايي پرراز و رمز دارد و به شما اجازه مي دهد خيالپردازي کنيد. در جايي ديگر وقتي از طول طناب و سطح طناب هم مي گويد باز به شکل غيرمستقيم اشاره به مرگ دارد. تکرار کلمه هاي «طول»، «سطح» و «طناب» به جايي ما را مي رساند که يک انسان به يک سطح تبديل مي شود. منتها اين بار سطح زمين. ما روي سطح زمين راه مي رويم؟ ما بر چه سطحي راه مي رويم؟ چه سطحي از اين زمين در طول تاريخ بشر چنين سطحي را لايه به لايه سال ها انباشته اند؟ و کار رويايي شعر گفتن است. فکر کردن است. فکر او شعرش مي شود و مشخص است رنجي مي کشد از انباشت اين تصاوير و واژه ها و مفاهيم وقتي اعتراف مي کند که؛ چگونه؟ چگونه شعر بگويم به شعر چگونه بگويم که روي سايه صدايي که از هواي شما مي آيد و روي سايه مي افتد با خوانش شما به خانه خاک مي رود و مدفن حرف مي شود؟ چه مرده هايي که مرده هاي شما را در خاک هم رها نمي کنند وقتي شماي مرده هنوز مي خوانيد و شعر در خوانش شما و ماي مرده ميوه دشواري نيست. اصل و اس و اساس حرف رويايي از شعرهاي خودش در اين چند خط آمده است. او از دشواري چيدن اين کلمات براي رسيدن به آن ميوه نهايي مي گويد ميوه يي که در کام من و شماي عاشق شعر مي نشيند طعم اش. او ضمير آگاه عصر امروز است. شعرهاي او هم طعم امروزي دارند. مساله همه ما هستند. کافي است يک شعر را چند بار بخوانيد. حس تان را چنان برمي انگيزد که تصاوير را به خاطر مي سپاريد. بعد درباره شان فکر مي کنيد. بايد فکري کرد. شعر رويايي حاصل درهم آميختن حس و انديشه است. او هرگز با رمانتيک شدن هاي آبکي و آه و ناله سر دادن از مرگ نمي گويد. بي صدا را به دوباره فکر کردن و دوباره ديدن دعوت مي کند؛ آن هم با سبک خاص خودش، با تصاويري که به واسطه تکرارهاي ما در حجمي لغزان به حرکت درآورده و سرانجام بي آنکه حواس مان باشد ياد مي گيريم در متن سفر کنيم. سوغات مسافر شدن ما چيست؟ تجربه مدام طعم ميوه دشواري به نام شعر.

عناوين اين صفحه
سال سيل
جنبش کائنات
شعر ميوه دشواري ست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام