سه شنبه، 10 شهريور 1388 - شماره 2041
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
قدرت و اخلاق از چشم دوربين

محسن قانع بصيري

در نمايشنامه جالب و جذاب رام کردن زن سرکش نوشته ويليام شکسپير، موضوع اصلي زني است سرکش که ديگران قادر به کنترل وي نيستند. هيچ خواستگاري جرات نزديکي به او را ندارد. تا اينکه سرانجام يک نجيب زاده ولنگار اما باهوش، طمع به جهيزيه اش مي بندد و به خواستگاري اش مي رود. در آغاز مورد هجوم اين دختر قرار مي گيرد اما سرانجام او را به عقد خود درمي آورد و در همان آغازين شب عروسي، زماني که در خانه پدرزنش سفره شام پهن شده، عروس را با خود به خانه اش مي برد. شب اول گرسنه اش مي گذارد و غذاهاي آماده را بر سر و روي نوکران و پيشخدمتان خانه اش فرو مي ريزد اما در همان حال نشان مي دهد اهل معامله است. از اين رو دعوت عروسي خواهر نوعروس حيرت زده خود را بهانه مي کند و شرط مي گذارد؛ درصورتي به عروسي خواهند رفت که هرچه او بگويد، زن هم قبول و هم اطاعت کند. جريان رام کردن اين زن سرکش در يک شرط بندي با دو داماد ديگر پايان مي پذيرد. شرط بندي از اين قرار بود که هر يک از دامادها بايد زن شان را از اتاق ها و سالن هاي ديگر به سوي خود بخوانند. برنده آن دامادي خواهد بود که همسرش اين فرمان را اطاعت کند. حيرت همگان هنگامي به اوج مي رسد که تنها همان زن سرکش قبلي اطاعت مي کند. داستان سرانجام با عشق و محبت زن و شوهر به يکديگر پايان مي يابد. اين نوع از تحول استحاله يي است دوست داشتني و خشونت در آن آزموني صرفاً نمايشي و غيرمستقيم است چرا که در پس آن عشق متقابلي نهفته است؛ عشقي که هيچ يک از اين دو نمي خواهند براي بيانش اولين باشند، عشقي که خشونت مذکور را قابل پذيرش مي کند و لطيف مي نماياند. نکته مهم در جريان اين رويدادها، آن است که طرفين ماجرا از محدوده آزاد استقلال فردي بهره مند هستند بنابراين سير آنها از جدال و ستيز به حدت و دوستي نه تنها انساني نيست، بلکه جرياني از حرکت را به سوي وحدتي پايدار نشان مي دهد.

با اين حال تمامي روندهاي استحاله به سوي يگانگي با اين پايان خوش تمام نمي شود. در اين استحاله از ستيز به يگانگي، دو ويژگي وجود دارد؛ اول هماني است که متذکر شديم يعني آن نيروي اصلي که نقش بازي مي کند، عشق و محبت است نه زور و سرکوب، دوم آنکه هدف اصلي اطاعت و تهي شدن اراده اين دختر سرکش نيست بلکه برعکس پرکردن وي از ظرفيت حضوري متناسب ميان فرهنگ ارتباطي و ظرفيت عاطفي طرفين است. ميداني که اين دو را در مقابل هم قرار مي دهد عرصه يي است که نوعي تحول متقابل در فرديت هر يک نهفته است. يکي از تهاجم رها مي شود و ديگري از ولنگاري و شلختگي، چرا که سايه نوعي عشق همراه با فرديت هاي مستقل بر بالايش پرواز مي کند.

مواردي تراژيک نيز وجود دارند که آنچه نتيجه اين جريان استحاله است عشق نيست بلکه کينه است. نمونه مهم آن را بونوئل در فيلم «تريستانا»ي خود نشان مي دهد. دختري زيبا و روستايي به شهر مي آيد و در خانه مالک فئودال همان روستاي خود به کار مشغول مي شود. پيرمرد فئودال که ظاهراً خود را از پشتيبانان اخلاق نشان مي دهد، تمايل به تصاحب دختر را در سر دارد. اما دخترک با نقاشي هنرمند آشنا شده و به او تمايل دارد. پيرمرد درمي يابد و با توطئه يي نقاش را درگير با پليس مي کند. دختر به ناچار تن به ازدواج با پيرمرد مي دهد. اما چنين تن دادني مشابه مورد قبلي نيست. در اينجا تن دادن جرياني يکسويه است. يکي مي خواهد بر ديگري تسلط پيدا کند، به همين دليل تن در دادن دخترک با ظهور کينه يي سخت در دل او همراه مي شود. زماني چند که مي گذرد، پيرمرد دخترک را به عقد خود درمي آورد. با گذر زمان پيرمرد ناتوان تر از پيش مي شود و نمي تواند تمايلات زني جوان را که زخمي از کين است، برآورده کند. طبيعي است روابط آن دو را معکوس مي کند. اکنون پيرمرد است که بيشتر به زن وابسته مي شود اين در حالي است که در درون اين دختر جرياني معکوس در حال شکل گيري است، به طوري که عواطف و رفتارهاي ساده و شيرين اوليه او به اخم و کينه يي که مدام خود را جوان مي کند و التهابي به شدت مهاجم بدل مي شود. جريان مذکور به ويژه به دليل حادثه يي جديد تشديد مي شود. زن پايش را از دست مي دهد و باز هم کينه هاي کهنه چرکين تر مي شوند. اکنون اين پيرمرد است که چون يک خدمتکار در کنار او قرار مي گيرد. سرانجام در آخرين سکانس فيلم در شبي زمستاني درحالي که پيرمرد سرماخورده، به تخت افتاده و بوران و برف در بيرون غوغا مي کند، زن وارد اتاق مي شود. نگاهي انباشته از کين به او مي اندازد، رو برمي گرداند و پنجره ها را يک يک مي گشايد تا پيرمرد به تيغ کينه و زندگي از دست رفته او بميرد.

بونوئل نشان مي دهد کينه ها تحت تاثير زمان فراموش نمي شوند. تنها منتظر فرصت مناسب مي مانند تا آشکار شوند. آنگاه که فرصت به دست آمد، تيغ زهرآلود خود را فرو مي برند. در اين شرايط کينه ساز نمي تواند از دست کينه ورز خلاص شود. کينه ساز نمي تواند درک کند که کينه از همان آغازين لحظه ظهور خود چون شمشير «داموکلس» بر بالاي سرش حضور داشته است. قدرت آنگاه که از قلمرو نقد خود مي گريزد، تنها مي تواند به صورت فرامين اجرايي ظاهر شود؛ فراميني که تحقيرکننده اند و نوعي تمايل به گريز همراه با تحقيرشدگي را در فرمان گير ايجاد مي کنند. هرچه اين فرامين ارزش هاي حضور فرمان گير را تخريب کنند، کين بيشتري در او ايجاد مي کنند. دو ابزار مهم اين نوع از قدرت هاي گريزنده از نقد، يکي قانون (در شکل ديگرش سنت ها) و ديگري ترس است. هرچه فرامين اجرايي بيشتر شوند، به ناچار، محدوده تحرک فرمان گيران تنگ تر مي شود. و فرمان ده اجازه گريز به اطرافيان فرمان گير خود نمي دهد. در اين حال سنجش قدرت نسبت به فرمان گيرانش نه تنها از طريق آشکار شدن حقيقت بلکه تنها از طريق روند اطاعت محک زده مي شود. چنين اطاعتي محصول روابطي يکسويه، تحکمي و نابرابر است، بنابراين موجب بروز مقاومت در فرمان گيران مي شود. اگر اين مقاومت نتواند در عرصه عمل بروز کند، آنگاه در خطرناک ترين شکل خود يعني کينه ظهور مي کند. به همين دليل است که مي گويند؛ هر مقدار چنين اطاعتي بيشتر تحميل شود ميدان براي ظهور کينه ها نيز مستعدتر مي شود.

پرسشي که بونوئل در پايان فيلم در برابر ما قرار مي دهد، بسيار مهم است. چگونه دخترکي در آغاز خندان، معصوم و ساده، سرانجام در پايان فيلم به کينه ورزي عبوس و هوشمند بدل مي شود، او اين هوش را در کدام مکتب مي آموزد، و چه روندي منجر به بروز آگاهي براي ارضاي عملي اين کينه مي شود، اين هوش در مکتب کينه به دست مي آيد يا عدالت؟ در عدالت ميداني دو سويه از منابع و توانايي ها براساس نقد و تحرک انديشه پديد مي آيد، کينه اما محصول بسط نامتوازن قدرت و در نتيجه هجومي نابگاه از سويي به سوي ديگر است. هرچه در جريان اين توزيع نامتوازن سرکوب بيشتري پديد آيد، کينه بيشتر و در نتيجه هجوم نيز غيرقابل پيش بيني تر مي شود. هرچه از بروز واکنش ها با نيروي سرکوب بيشتري جلوگيري شود، هجوم همراه با کينه ها نيز نيرومندتر و باز هم غيرقابل پيش بيني تر مي شود. اين به آن معني است که کينه هرچه به زمان ظهور خود نزديک تر و زودتر ارضا شود، کورتر عمل مي کند، اما هرچه زمان بيشتري بگذرد، با آگاهي و شناخت مي آميزد. چنين شناختي مستقيماً در رفتارهاي کينه ورز اثرگذار مي شود. در نگاهي ديگر بونوئل نشان مي دهد براي کينه ساز شانس کمي براي گريز از کينه ورز وجود دارد. او حتي اگر ميدان رفتاري خود را تغيير دهد و قلمرو رفتاري خود را با محبت بياميزد باز هم گريزي از کينه نخواهد داشت. کينه آستانه يي از اثر مي آفريند که دست کينه ساز با هر وسيله يي به آن نمي رسد. در چنين شرايطي جايي براي بخشش وجود ندارد. در نگاهي ديگر يکي از ويژگي هاي کينه آن است که مي تواند مدام خود را بپوشاند. براي مثال يکي از مهم ترين حجاب هاي کينه، تملق است و ديگري طمع، بهتر بگوييم طمع آفريني در کينه ساز. آگاهي از اين نکات است که راه گريز را براي کينه ساز مسدود مي کند. او يا بايد تسليم شود يا مدام بر قدرت سرکوب خود بيفزايد.

قدرت آنگاه که از دست قدرتمند مي گريزد، فرد قدرتمند را وادار به گريستن مي کند. به راستي اين گريستن از سر چيست؟ از قدرتي که از دست رفت يا از هراس ظهور کينه يي که هر لحظه ممکن است سر باز کند و چرکابه هاي خود را به بيرون زند. ويژگي ترس آن است که همواره آستانه يي دارد، کينه اما چنين نيست، مدام افزايش پيدا مي کند و فراموشي را در آن راه نيست. از سويي ديگر، بي عدالتي پيش از آنکه قدرت آفرين باشد، نشان از سقوط دارد. به همين دليل، قدرت ناتوان از اعمال درست عدالت ناچار مي شود به زور بيشتري تکيه کند. تکيه گاهي که مدام ناپايدارتر مي شود. چرا که منابع مورد نياز را کم و توزيع را قطبي تر مي سازد. بي دليل نيست که استمرار روند بي عدالتي منجر به استحاله روابط معنوي به مادي مي شود. در اين حالت است که هر ترکي در قدرت به جهشي در سوي ديگر تبديل مي شود و ميدان براي فروريزي ترس از يک سو و ظهور ترس در سوي ديگر آماده مي شود. کينه ها نيز متناسب با اين رويدادها مانند دمل سر باز مي کنند، شروع به ريزش چرکابه هاي خود مي کنند، چون نيش مرگبار رطيلي در شبي با لحظه هاي کابوسي که قدرت اسير آن مي شود. کابوسي که او را وا مي دارد، در ميداني تنگ تر انرژي بيشتري به کار گيرد. اين ميدان هاي تنگ را پولانسکي کارگردان بزرگ معاصر نشان داده است.

رومن پولانسکي در يکي از فيلم هاي خود که مي توان نامش را مرگ و دوشيزگي ترجمه کرد، در جريان تغيير سياسي قدرت در کشوري مثالي در امريکاي جنوبي، شکنجه گر حکومت قبلي را مقابل شکنجه ديده اش قرار مي دهد. ديدار ناگهاني است و تصادفي. آن هم در منزل شکنجه ديده. ديدار آنچنان است که کينه ها به سرعت سر باز مي کنند. چون نيشتري که بر دملي زده مي شود، تمامي چرک هاي قبلي شروع به ريزش مي کنند. شوهر که خود يک حقوقدان است و مشاور حکومت دموکرات جديد، آن هم براي سامان بخشي ساختار قدرت، در آغاز چنين کشاکشي مقاومت مي کند و مي خواهد زن را از کار خود باز دارد. اما نمي تواند در مقام هجوم کينه سر باز کرده، تاب آورد. اين است که به تدريج نقش يک وکيل را بازي مي کند. او که مدام اصول انساني را مقابل کينه سر باز کرده زن شکنجه ديده خود قرار مي دهد، و مي خواهد به شکلي اين شکنجه گر قبلي را از زير بار هجوم کينه زن خود بيرون کشد، سرانجام آنجا که شکنجه گر شروع به اعتراف مي کند، به يکباره فرو مي ريزد، درست در لحظه يي که زن شکنجه ديده از کينه تهي مي شود، او پر مي شود.

فضا فضاي اقرار است. با اين تفاوت که در حالت اول اين زن بود که بايد از طريق شکنجه شکسته مي شد و اقرار مي کرد. در حالي که در حالت جديد اين شکنجه گر است که بايد خود را تهي کند. آنچه از اين پر و خالي کردن ها باقي مي ماند دو بازمانده فروريخته است. به راستي آن قدرتي که در پس اين دو بازمانده ناتوان چنين تراژدي را پديد مي آورد، کيست؟ چگونه مي تواند دو شکست خورده پديد آورد؟ درآغاز آنگاه که شکنجه هاي زن در زندان آغاز مي شود، اين شکنجه ديده است که شروع به گريز مي کند. گريزي که به فروپاشي اخلاق در شکنجه گر فرجام مي يابد. چرا اخلاق مورد هجوم قرار مي گيرد؟ شايد علت آن باشد که قدرت سياسي آنقدر عريان است که غريزه قدرت را چون نيروي برق در تمامي ذهن شکنجه گر پخش مي کند. هرچه شکنجه ها سخت تر مي شوند، تقدس بدن زن به مجموعه يي جرم حياتي و فيزيکي تبديل مي شود. توگويي بدن مقابل فاقد روح مي شود. مثل آنکه با يک مجسمه ورمي روي و مي تواني با آن هرکاري که مي خواهي بکني. به همان اندازه که شکنجه گر از اخلاق تهي مي شود، نوعي تخليه روح انساني از بدن شکنجه ديده در ذهن شکنجه گر نقش مي بندد. هرچه فريادهاي شکنجه ديده بيشتر مي شود، به سبعيت حاصل از اين حرکت، فروپاشي همه جانبه معنوي- اخلاقي نيز افزوده مي شود. جريان اين سبعيت چون ماده مخدري تمامي احساس هاي اخلاقي شکنجه گر را کرخ مي کند. هرچه اخلاق کرخ تر شود بدن مقابل مقاومت انساني خود را از دست مي دهد و غريزه ها وارد ميدان مي شوند، تا جايي که رهايي از درد در شکنجه ديده به رهايي غريزه و فروپاشي اخلاق در شکنجه گر فرجام مي يابد. در چنين حالي است که در شکنجه گر غريزه جنسي، آن هم در بدوي ترين شکل خود بيدار مي شود. نوعي جريان استحاله اخلاقي که تا سرحد انجام عملي فيزيکي با هر ابزاري پيش مي رود. بي دليل نيست که قدرت سياسي هرچه عريان تر شود، اخلاق بي ارزش تر مي شود. در اين حال تنها غرايز اند که مي توانند فعال شوند. در مقابل، اخلاق يعني همان نيروي بازدارنده دروني افعال بي اثر مي شود. بي دليل نيست که شکنجه را چون هم خوابگي در اتاق هاي بسته انجام مي دهند. يا به مانند محققي که محرمانه با وسايل آزمايش خود کار مي کند، شکنجه ديده هم تبديل به وسيله آزمايش مي شود. آزمايشي با دو جريان آشکارساز يکي در شکنجه گر و ديگري در شکنجه ديده، در يکي کينه فزوني مي گيرد و در ديگري اخلاق فرو مي ريزد. يکي پر مي شود و ديگري خالي، يکي درگير با جرياني از فروپاشي اخلاق مي شود و ديگري خود را درگير با کينه يي فشرده مي بيند. يکي مي خواهد گذشته را آشکار سازد و ديگري در پي آينده و فرصت است. با اين حال جريان اين فروپاشي اخلاقي دائمي نيست. مثل اورگاسم جنسي پديد مي آيد و محو مي شود. به هرحال اين نوع از اورگاسم ضدانساني به مانند ديگر اورگاسم ها به ظهور حس گناه فرجام مي يابد. تنها کافيست نيروي غريزه پديدآمده براي لحظه يي ضعيف شود (اين صحنه معمولاً در تنهايي پديدار مي شود). جريان بيدار شدن وجدان اخلاقي به صورت بي خوابي، التهاب و حس گناه، شکنجه گر را آزار مي دهد. بي دليل نيست اگر شکنجه دهندگان در جدال ميان پهنه مطلق و هستي شناسانه اخلاق دروني خود با اعمال شکنجه و فروپاشي ارزش هاي حاصل از اين اورگانيسم هاي انساني به الکل و مواد مخدر پناه مي برند. آنها نمي توانند به سهولت از نيروي وجدان يعني همان نيروي حاصل از مطلق بودن مفاهيم ارزشي- اخلاقي درون شان رها شوند. به هر تقدير در اين شرايط آنکه فيزيکي شکنجه مي کند خود اسير فشار نيروي اخلاق دروني اش مي شود و آنکه درگير کينه مي شود با خطر بزرگ تري روبه رو مي شود و آن فروپاشي اخلاق در جريان ارضاي کينه اش است. کم کساني توانسته اند از اين دام هاي اين فروپاشي ها بگريزند.

در آخرين سکانس همين فيلم با سالن کنسرتي روبه رو مي شويد. شکنجه گر با فرزندان و زنش در يک سو و شکنجه ديده با شوهرش در سوي ديگر، در چشمان هر دو نوعي حسرت همراه با غم نهفته است. هر دو آزمون گذار از مرحله آخرين را از سرگذرانده اند، زن کينه اش را رانده است و تهي شده است و مرد شکنجه گر به اعتراف آمده است. زن نمي داند ميان ميل به زيستن لذت بخش با شويش آنگاه که به بستر براي هماغوشي مي روند، چه کند و مرد شکنجه گر آنگاه که دست محبت خود را بر فرزندش مي کشد و به زن نگاه مي کند، نمي تواند از بار سنگين فروپاشي ارزش هاي اخلاقي اش در گذشته بگريزد؛ نوعي فشار دروني که آنها بايد تا انتهاي عمر خود آن را تحمل کنند. تو گويي دوالپايي بر دوش شان نشسته و حاضر نيست آنها را رها کند. اين همان سايه قدرتي است که هر دو را بلعيده است. اثر اين قدرت را در فشار آرشه روي ويولنسل از همان آغازين کنسرت مي توانيد حس کنيد. فشار و مقاومت براي گريز از طريق ضجه هاي همين ويولنسل انتقال پيدا مي کند.

با تمام اين گفته ها هنوز به خطرناک ترين شکل اثرگذاري هيچ انگارانه قدرت سياسي نپرداخته ايم. در اين شکل قدرت با چرکين کردن مفاهيم مطلق و هستي شناسانه اخلاق درون آدمي و تبديل آنها به سلسله يي اعمال تکراري در جريان زيستن، روندي از انقطاع ارزش اخلاقي از اعمال فرد به وجود مي آورد. در اين حال خداي درون به کناري گذاشته مي شود تا خداي بيرون جانشين آن شود. به اين ترتيب جايگاه هاي دوگانه ارزش هاي اخلاقي معکوس مي شوند؛ آنچه از مفاهيم اخلاقي که درون آدمي مطلق اند فرومي ريزند و نسبي مي شوند. به اين ترتيب فرد وجدان خود را از دست مي دهد. در مقابل، قدرت بيروني هر فعلي را که بخواهد به صورت ارزش مطلق در مي آورد و آدميان را از طريق همين اخلاق در عمل به ظاهر مطلق (که در درون خودش نسبي است) محک مي زند. اگر شکنجه گر قبلي بعد از هر شکنجه يي با معضل نيروي دروني مطلق اخلاقي خود روبه رو مي شود و ناچار است با مشروب و مواد خواب آور از کابوس هاي حاصل از نيروي دروني خود بگريزد، فردي که درونش از اثر رابطه ارزش هاي اخلاقي با هستي تهي شده، نه تنها فعل شکنجه خود را کابوس زا نمي بيند بلکه با اتصال امر قدسي به افعال خود، کاملاً در ميداني از اجراي بي رحمانه ترين اقسام شکنجه قرار مي گيرد.

اينکه مي گويند مي تواني در جنگ براي دفاع از ميهنت دشمن را بکشي اما هيچ گاه حق نداري در درونت کسي را بکشي، به همين دليل است چرا که اگر در درونت بکشي، آنگاه تکه تکه مي کني بدون آنکه وجداني در کار آيد. در اينجا ديگر شکنجه وسيله يي براي آشکارسازي اطلاعات نيست، بلکه جرياني محبت آميز براي رهايي فرد شکنجه ديده از جهنمي است که رو به آن دارد. به همين دليل نوعي هدف معنوي براي انجام فعلي غيرانساني موجب از هم فروپاشيدن اخلاق مي شود. بايد توجه داشت در زندگي به دليل تقابل اخلاق با قلمرو اجرايي و عقلي، همين اخلاق از طريق فشار عقول جزم شده، گرايش به نسبيت پيدا مي کند. علت آن است که ما در عمل بايد به عقل خود به صورت مطلق نگاه کنيم. در غير اين صورت خطرات بسيار ما را احاطه خواهند کرد. براي نمونه ناچاريم در عمل و زندگي عملي خود به جاذبه زمين به صورت مطلق نگاه کنيم، هرگونه شک در قلمرو عمل نسبت به اين عقل ممکن است ما را وادارد پايمان را از بالاي يک آسمانخراش به بيرون پنجره گذاشته و با مرگ روبه رو شويم. اما همين عقل در قلمرو نقد دروني بايد نسبي شود. برعکس عقل، اخلاق ناچار است در قلمرو درون به هستي پيوند خورده و از طريق ارزش هاي مطلق، خود را صيانت بخشد. مي دانيم اين آرزو ها هستند که موجب ظهور ارزش هاي اخلاقي مي شوند بنابراين آرزوهاي هستي شناسانه موجب ظهور مطلقيت در ارزش هاي اخلاقي مي شوند. اينکه مي گويند روح آدمي ماهيتاً پاک است به دليل همين ارتباط مفاهيم اخلاقي با قلمرو هستي است. نوعي حريم که خروج از آن به گذاري فرجام مي يابد که آن را فرآيندهاي فروپاشي ايمان دروني مي ناميم. اما گريز از قلمرو مفاهيم هستي شناسانه اخلاقي و تبديل اين قلمرو به ميداني که از آن عقل بيروني است، فعل را جانشين اين مفاهيم مي کند. نزد چنين آدمياني معيار هويت معنوي فرد همان وارستگي ظاهري اش است که در اجراي افعال خاصي خلاصه مي شود؛ افعالي که صبغه يي آييني و تشريعي دارند. براي مثال مي گويند کسي که نماز مي خواند دروغ نمي گويد، شهوتران نيست و مال مردم را نمي خورد. در حالي که فعل نماز به قول مولانا مي تواند به جاي آشکارسازي معنوي به پوششي رياورزانه بدل شود. چنين روندي را نوعي انجماد امر معنوي تعريف مي کنيم. اگر فعلي بيروني که ذاتاً عقلي است بخواهد خود را جانشين مفهوم هستي شناسانه اخلاق دروني کند، آنگاه به سرعت ارزش دوگانه پيدا مي کند. در جايي خود را قدسي نشان مي دهد و تبديل به عامل سرکوب مي شود. در حالي که در جايي ديگر اصولاً معنوي تلقي نمي شود. چنين افعالي با سرعت حيرت انگيز معنويت خود را از طريق نوعي روند قدسيت زدايي از دست مي دهند.

با فروپاشي رابطه اخلاق با هستي شناسي دروني و تبديل آن به مراسمي اجرايي در بيرون فرد، خداي دروني به قدرت سياسي بيروني تبديل مي شود. به اين ترتيب بهشت آسماني به بهشت زميني تبديل مي شود. يکي از نمونه هاي تمام عيار اين نوع از استحاله را مي توانيد در آلمان نازي ملاحظه کنيد. در فيلم «پسري با پيژاما راه راه» پدر شکنجه گر نازي در موقعيتي قرار مي گيرد که فرزندش تصادفاً به اتاق گاز رفته است، آن هم همراه با بسياري يهودي ديگر. او متوجه مي شود اما دير شده است. پسر در اتاق گاز است و او ديگر نمي تواند کاري بکند. در چنين لحظه يي او کاملاً منجمد مي شود. نه مي تواند حرکتي کند و نه اشکي بر چشمانش مي نشيند. به عکس او مادر اين فرزند يعني زن همين شکنجه گر آنچنان فرياد مي زند که تمامي فضاي سکوت مذکور را مي شکند. سکوت پدر در اين لحظه نشانگر ظهور نوعي آگاهي در اوست؛ آگاهي نسبت به اخلاقي که اکنون مقابل چشمانش به يکباره ظاهر شده است. او جز تسليم چاره يي ديگر ندارد.

آنچه يک قدرت اجتماعي را از درون خود فاسد مي کند، اتکاي يکسويه اش به قدرت سياسي است. چنين قدرتي ميداني تحقيرکننده مي آفريند و روابط انساني را از اخلاق تهي مي سازد.

اگر عناصر اصلي بازدارنده آدمي از سفاکي و شهوت قدرت را «عقل و اخلاق» بدانيم، تنها در وضعيت استبداد و ديکتاتوري است که با کاربرد واژگون اخلاق و عقل، اين دو نيروي بازدارنده بي اثر مي شوند چرا که اين دو وضعيت، شرايط و جاذبه لازم را براي کاربردهاي معکوس عقل و اخلاق فراهم مي آورند. در اين شرايط سبعيت آنگاه پديد مي آيد که افعال مذکور نيروي بازدارنده ارزش دروني خود را از دست مي دهند، پس لازم است ميدان هاي اصلي و مهم کاربردي عقل و اخلاق را مورد بررسي قرار دهيم. در اينجا اين نکته را هم بايد متذکر شويم که آنچه آن را نيروي وجدان مي نماييم چيزي جز همان فشار مفاهيم مطلق و هستي شناسانه اخلاقي درون آدمي نيست. در اين مورد بعداً بحث خواهيم کرد.

انسان مساله گون
دغدغه يي براي گابريل مارسل

انسان مساله گون

گابريل مارسل

ترجمه؛ بيتا شمسيني

نشر ققنوس- 1388



محمد ميلاني؛ گابريل مارسل (1889- 1973) يکي از بزرگ ترين و در عين حال تاثيرگذارترين فيلسوفان مکتب اگزيستانسياليسم محسوب مي شود. او در زمان حياتش اگرچه بيشتر مايل بود نوسقراطي به حساب آيد اما گستره تفکرش بيش از اين حرف ها ارزش داشت و تا مرحله يي پيش رفته بود که تاثير زيادي روي متفکران مسيحي يا به تعبير بهتر متکلمان مسيحي خصوصاً پروتستان هاي آلماني و اروپاي جنوبي گذاشته بود. از او تاکنون به زبان فارسي کتاب تئاتر و دين او به فارسي ترجمه شده اما در کتاب هاي متعددي که در سال هاي اخير ترجمه و روانه بازار کتاب شده است مي توان فصل هاي متعددي را که بيانگر انديشه هاي او بوده است يافت. اما به تازگي از سوي نشر ققنوس و با ترجمه خانم بيتا شمسيني يکي از آثار مهم و در عين حال کم حجم و تاثيرگذار اين فيلسوف و متکلم مسيحي با عنوان انسان مساله گون به چاپ رسيده است. کتاب روايتگر دغدغه هاي فلسفه اگزيستانسياليستي در دوره مدرن است و چه بسا توانسته در ميان طيف قابل ملاحظه از کتاب هايي که در باب تفکر اگزيستانسياليسم در اروپا و امريکا به چاپ رسيده است، جايگاهي بسيار مناسب و فاخري داشته باشد. مارسل کتاب را در دو بخش نگاشته است. بخش اول روايت بشر تنها و پردغدغه است يا به تعبيري بشر مدرن بنيان اصلي کار مارسل را شکل مي دهد؛ دغدغه يي ديرآشنا که در آثار اکثر متفکران اخلاق گراي اروپايي ديده مي شود. انساني که امر قدسي يا به تعبيري خود منزهش از پليدي ها و گناه ها را گم کرده و در چرخ دنده هاي مدرنيته و صنعت همچون چاپلين قرن بيستم مدام به دور خود مي چرخد. اما در جاي جاي کتاب و بالاخص در فصل دوم است که مفهوم تشويش بنيان اصلي کتاب را شکل مي دهد؛ تشويشي که برآيند همان رفتار و شکل واره زندگي بشر مدرن است. آيا اين تشويش را درماني هست، آيا بشر مدرن را مي توان از بند اين تشويش رها کرد؟ مارسل تلاش دارد با بازخواني و تامل در انديشه هاي نحله رواقيون و متفکران تاثيرگذار در تفکر مدرن غرب چون آگوستين، نيچه، هايدگر، سارتر، گوته، پاسکال، کي ير کگور و ژيد درباره تشويش و همچنين هر آنچه در متون مقدس مسيحي در اين باره آمده است نگاهي به امري بيندازد که از منظر اغلب انديشمندان اگزيستانسياليست يکي از ذاتيات وضعيت بشر مدرن است. اما مارسل صرفاً روايتگر اين وضعيت نيست بلکه با شامه و نبوغ فلسفي که دارد خود نيز به جمع فيلسوفان مطرح شده در کتاب مي پيوندد و اظهارنظر مي کند؛ براي انساني که از فرط مساله هاي متعدد در زندگي خودش نه تنها نتوانسته بسياري از آنها را حل کند بلکه خود به مثابه مساله و به تعبيري بهتر مساله گون شده است.

بيتا شمسيني مترجم کتاب که اين کتاب را از نسخه فرانسه ترجمه کرده توانسته ترجمه يي تقريباً روان و با آهنگي متناوب در کلمات و جمله ها در برابر چشم خواننده بيافريند. از اين رو ترجمه کتاب ارزشمند به نظر مي رسد. خصوصاً اينکه با ترجمه اين کتاب مي توان اميد به ترجمه ساير آثار و کتاب هاي مارسل به زبان فارسي داشت. کتاب مي تواند سواي مخاطب فلسفي مخاطبان عام را هم که لختي دغدغه فرابشري دارند نيز به خود جذب کند که اين از محاسن ترجمه به حساب مي آيد.
عناوين اين صفحه
قدرت و اخلاق از چشم دوربين
دغدغه يي براي گابريل مارسل

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام