امير قادري
ستون اين هفته ما يک ستون فاقد ظرافت است. نقل چند پرسش است. آقاي داريوش مهرجويي يک رمان نوشته از زبان يک جوان 25 ، 26ساله، و در آن از ما و خودش به عنوان ايراني جماعت چند سوال پرسيده است. به هر حال اين کتابي است که با يک چرا تمام مي شود. پر از سوال هايي از اين قبيل؛
1- چرا مدام در حال تئوري بافي و حرف زدن درباره چيزها هستيم در حالي که باقي دنيا دارند همين چيزها را عمل مي کنند؟
2- چرا مدام در حال خراب کردنيم تا ساختن؟
3- چرا پيشرفت نمي کنيم؟ يعني از جامعه جهاني عقب افتاده ايم و مدام داريم زور مي زنيم تا به گردش برسيم.
4- چرا براي همديگر احترام قائل نيستيم، ريشه اين علاقه ما به خوار و خفيف کردن اطرافيان مان کجاست؟
5- بعد اينکه چرا به هم اعتماد نداريم. نه مردم به مردم. نه دولت به مردم. نه مردم به دولت. چرا براي انجام هر کاري و گرفتن هر جور اطلاعاتي اينقدر بايد به همديگر امضا بدهيم و ضمانت کنيم؟
6- اصلاً اينکه چرا بلد نيستيم خودمان را تحويل بگيريم، چرا همان طور که به باقي ملت احترام نمي گذاريم، حرمت شخص خودمان را در جلوت و خلوت نگه نمي داريم؟
7- اين پدرسالاري قرار است تا کي ادامه پيدا کند؟ از آن مهم تر اين پدران کيستند که چنين منتظر شکست پسران شان اند؟
8- چرا چنين نخبه کشيم؟
9- اين تصوير هاي ذهني که مدام در ذهن مان مي چرخد و رهايمان نمي کند، دست و پايمان را مي بندد و ربطي به واقعيت ندارد. اين حالا بگويم وسواس ذهني، چرا دست از سر ما برنمي دارد؟ چطور مي شود چاره اش کرد.
10- و بالاخره اين بيماري تاريخي که براي رسيدن به چيزي اينقدر مبارزه مي کنيم و سختي مي کشيم، اما تا بهش مي رسيم، مي شکنيم و حاصل عمر و کارمان را از بين مي بريم. چرا در طول تاريخ هميشه از ويرانگران استقبال کرده ايم؟
و حال سوال من اينکه چطور يک فيلمساز در دهه هاي ششم و هفتم زندگي اش، چنين از ته دل يک جوان 20 ، 30ساله امروزي حرف مي زند؟ نکند اين معضلات و سوال ها از سال ها قبل وجود داشته اند؟ قرار است ادامه پيدا کنند؟ نکند قرار است به نسل هاي بعد هم برسند؟ هولناک است.