يكشنبه، 8 شهريور 1388 - شماره 2039
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
زندگي از ما قوي تر است
علي اصغر سيدآبادي

شوهر «کلوئه» به خاطر عشق ديگر او و دو فرزندش را گذاشته و رفته است. او با پدرشوهرش و دو دخترش به خانه بازگشته است. گفت وگويي بين او و پدرشوهرش درمي گيرد؛ گفت وگويي که در ميانه آن پدرشوهر از رازهايي مي گويد که تاکنون با کسي نگفته است، از عشق هاي از ياد رفته و از زندگي و از قدرت زندگي. «... خوشبختي من او بود و من خود خواسته بودم و من خود خواسته بودم برود تا اوضاع زندگيم را پيچيده نکنم، به هر حال ساده بود. کافي بود دستم را دراز مي کردم. همه چيز به هر حال به طريقي رو به راه مي شد. وقتي آدم خوشبخت و خوشحال است همه چيز جفت و جور مي شود. تو اين طور فکر نمي کني؟

- نمي دانم.

- چرا، من مي دانم. به من اعتماد کن کلوئه. درست است که خيلي نمي دانم اما اين را مي دانم. من عاقل تر از ديگران نيستم اما دو برابر تو سن دارم. متوجه هستي دو برابر تو؟ زندگي حتي وقتي انکارش مي کني حتي وقتي نديده اش مي گيري، حتي وقتي نمي خواهي اش از تو قوي تر است. از هر چيز ديگري قوي تر است. آدم هايي که از بازداشتگاه هاي اجباري برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زناني که شکنجه ديده بودند، که مرگ نزديکانشان و سوخته شدن خانه هايشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دويدند، به پيش بيني هاي هواشناسي با دقت گوش کردند و دخترهايشان را شوهر دادند. باورکردني نيست اما همين گونه است. زندگي از هرچيز ديگري قوي تر است. به علاوه ما که هستيم که براي خود اين همه اهميت قائل شويم؟ به خودمان فشار مي آوريم با قدرت حرف مي زنيم که چه؟ و چرا؟ و بعدش چه؟ الان سيلوي که پل به خاطرش مرده چه شده است؟ الان چه حال و روزي دارد؟

آتش خاموش شد...

بلند شد تا هيزم ديگري بگذارد.

در فکر فرورفته بودم، در تمام اين ماجرا جاي من کجا بود؟ من کجا هستم؟

جلو شومينه زانو زد.

- باور مي کني کلوئه؟ باور مي کني وقتي مي گويم زندگي از تو قوي تر است؟

- مطمئناً...»

اگر فيلم «زندگي و ديگر هيچ» عباس کيارستمي را ديده باشيد، همين مضمون را مي گويد، همين مضمون را که «آنا گاوالدا» در کتاب «من او را دوست داشتم» مي گويد. فيلم کيارستمي پس از زلزله رودبار مردم را نشان مي دهد که دنبال زندگي اند. دنبال فوتبال نگاه کردن، ازدواج کردن و توالت درست کردن. زندگي از ما قوي تر است و همين به ما نيز قدرت مي دهد. زندگي که از ما قوي تر است به ما هم قدرت مي دهد که از روزهاي سخت بگذريم، که به روزهاي آينده اميدوارباشيم، که سختي ها را فراموش کنيم، که به آينده فکر کنيم... زندگي کنيم و راه را براي بهتر زندگي کردن باز کنيم. کتاب «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا با ترجمه الهام دارچينيان توسط نشر قطره منتشر شده است.
اجتماع
راه بدون بازگشت

محمد سرابي

يکي از ويژگي هاي تهران اين است که هيچ وقت نمي توانيد در آن از همان راهي که رفته ايد برگرديد. در جهت تحکيم اين ويژگي پس از بررسي هاي فراوان و ساعت ها کار کارشناسي، متخصصان به اين نتيجه علمي رسيدند که خيابان وليعصر را يک طرفه کنند و تاکنون اين طرح با قاطعيت در حال اجراست. اواخر مرداد تابلوهايي به درختان و تيرهاي چراغ برق نصب شده بود که خبر از يک طرفه شدن خيابان مي داد. کسي باور نکرد. مگر مي شود اصلي ترين خيابان تجاري شمال شهر را يک طرفه کرد؟ مغازه داران و صاحبان مراکز تجاري مطمئن بودند اين کار امکان پذير نيست و مي دانستند چه اتفاقي براي حجم مشتريان شان و همين طور قيمت املاک شان خواهد افتاد. صحبت از مقاومت و اعتراض بود. مي گفتند حتي اگر ما هم اعتراضي نکنيم سازمان هاي بزرگي که در مسير هستند يا حداقل بيمارستان ها واکنش نشان مي دهند. ولي مثل هميشه شهرداري با چند روز تاخير و جلب موافقت بقيه اين کار را کرد و اعتراضي نشد. حالا مردم مانده اند با اين «تغيير» بزرگ چه کنند. روز اول رانندگان با تعجب به شکل جديد خيابان نگاه مي کردند. انگار تا به حال در آن رانندگي نکرده اند. از منطقه عباس آباد به بالا يک طرفه شده و فقط مي شود رفت. بعد مسير هاي جايگزين اعلام شد. خيابان جردن که خود از ترافيک کافي برخوردار است يکي از اين مسيرهاست. عصر ها و زماني که شرکت ها و سازمان ها تعطيل مي شوند جردن يکسره راهبندان و کرايه تاکسي ها در آن دو برابر است. حالا ترافيک برگشتي وليعصر هم از طريق کوچه هاي شيبدار و اعيان نشين امانيه به آن سرازير مي شود. فقط موتوري هايي که در پياده رو حرکت مي کنند اگر توقيف نشوند به موقع به مقصد مي رسند. از آن طرف بزرگراه هاي چمران، صدر و کردستان هم از نتايج تصميم کارشناسان بي نصيب نمانده اند و صبح و شب لبالب از خودرو مي شوند. دبير شوراي عالي ترافيک مي گويد حتماً شهرداري براي اجراي اين طرح مطالعه کافي داشته که آن را در شوراي ترافيک تهران به تصويب رسانده است. در تاييد اين مطالعات رئيس پليس راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ اعلام کرده سوابق مطالعاتي طرح در دو جلد کتاب جمع آوري شده است. شهرداري اصرار دارد که هدف اصلي از يک طرفه کردن خيابان ساخت خط اتوبوسراني بي آرتي در بزرگ ترين خيابان خاورميانه است که تجريش را به راه آهن وصل مي کند. اولين خط بي آرتي که شرق را به غرب وصل مي کرد بازدهي خوبي داشت. حالا بي آرتي بايد از طرف شهرداري ثابت کند که تنها راه حل رفت و آمد در تهران است و هواداران منوريل را نااميد سازد. نزديک بودن زمان اجراي طرح به آغاز ماه مبارک رمضان و کم شدن ساعات کار ادارات ارزيابي قضيه را کمي سخت کرد ولي يک ماه ديگر که رمضان تمام شود و مدرسه ها باز شوند مي توانيد در کنار راهبندان اول مهر به تماشاي ترافيک بزرگ ترين خيابان خاورميانه بنشينيد.

مرگ انتخابي
جادي ميرميراني

تري پراچت داستان نويس انگليسي و متولد 1948 است. شهرت او به خاطر مجموعه کتاب هاي طنزي است که در ژانر فانتزي نوشته. شايد به خاطر ناآشنايي مترجمان ما با اين ژانر، اين نويسنده در ايران چندان شناخته شده نباشد اما ارزش کار او در کشورش آنقدر زياد است که از سوي دولت انگليس، به دريافت نشان شواليه و لقب سر مفتخر شده است. پراچت پرفروش ترين نويسنده دهه 1990 انگلستان است و بيش از 55 ميليون نسخه از کتاب هايش به بيش از 36 زبان به فروش رفته اند.

اما اين ستون يک ستون ادبي نيست. پراچت به آلزايمر مبتلا شده و در طول سال هاي آينده قدم به قدم خاطرات، حافظه و شخصيتش را از دست خواهد داد. خوشبختانه بيماري او بسيار سريع تشخيص داده شده و او هنوز در وضعيت رواني کاملاً مطلوبي است و در تلاش براي استفاده بهينه از آخرين فرصت ها. او در کنار اهداي بخش عظيمي از ثروتش به موسسات تحقيقاتي آلزايمر، کمپيني را نيز به راه انداخته است تا از بين طرفدارانش نيم ميليون پوند سرمايه براي تحقيق در اين مورد جمع کند. پراچت همچنين با انتشار سرمقاله يي در روزنامه ديلي ميل خواستار قانوني شدن خودکشي بدون درد توسط بيماران لاعلاج به کمک پزشک شده است. در حال حاضر کمک به بيماران لاعلاج براي خودکشي در انگلستان غيرقانوني است و افراد فاميل حدود صد نفري که سالانه براي انجام مرگ خودخواسته به کمک پزشک به سوئيس مي روند، توسط پليس مورد تعقيب و بازجويي قرار مي گيرند.

پراچت در سرمقاله خود نوشته؛

«اطمينان دارم که در طول عمرم، راه حلي براي آلزايمر پيدا نخواهد شد و مي دانم مراحل آخر اين بيماري بسيار ناخوشايند است. اين ترسناک ترين بيماري براي افراد بالاتر از 65 سال است.

طبيعتاً نگاهم را به آينده مي دوزم. مي دانم عبارتي تحت عنوان «قتل شفقت آميز» وجود دارد ولي برايم عجيب است که قانوني براي آن وجود ندارد حتي در شرايطي که عقل سليم جامعه آن را درک مي کند.

ما از کنار کسي که يک هيولا به او حمله کرده است به راحتي نمي گذريم. حتي اگر نتوانيم هيولا را از سرش دفع کنيم، ترجيح مي دهيم شيوه يي سريع و بدون رنج براي مرگ آن فرد پيدا کنيم تا رنج زنده زنده خورده شدن توسط هيولا را تحمل نکند.

من از زندگي ام لذت مي برم و دوست دارم تا مدتي ديگر هم همين طور باشد. اما قصد دارم قبل از اينکه به آخر رنج آور آن برسم، در يک صندلي در باغم بميرم. در حالي که روي صندلي راحتي نشسته ام، نوشيدني مورد علاقه ام را در دست بگيرم و با آي پاد به موسيقي توماس تاليس گوش بدهم - اين موسيقي را انتخاب کرده ام چون اين موسيقي حتي يک خداناباور را هم کمي به بهشت نزديک تر مي کند.

چه کسي مي تواند بگويد اين بد است؟ چه چيزي در اين ميان شر است؟»
عناوين اين صفحه
زندگي از ما قوي تر است
راه بدون بازگشت
مرگ انتخابي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام