يكشنبه، 8 شهريور 1388 - شماره 2039
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
نبرد نفسگير من

علي تحصيلي

زماني که بر سر راه تشفي يک نياز زيستي مانعي ايجاد شود، زماني که تحقق کفايت و شايستگي خود دريافته با محدوديتي ذهني مواجه شود و زماني که اهدافي را، خواه شخصي و خواه اجتماعي که به لحاظ اهميت يکسانند، دنبال مي کنيم، چنانچه تلفيق آنها با يکديگر ممکن نباشد، دچار تعارض خواهيم شد.حتي پيش بيني احتمال بروز تعارض باعث مي شود انسان در برخي موقعيت ها از ابراز نظر خود يا دست زدن به کاري که در نظر داشته است، خودداري کند. چنانچه افراد مدت زيادي در معرض تعارض هاي روانشناختي - اجتماعي قرار گيرند، تنش حاصله، پيامدهاي منفي رفتاري، هيجاني و روان تني به همراه خواهد داشت. در عين حال صاحب نظران بروز کشمکش ها را در زندگي امري عادي و همچون فرصتي تلقي کرده و از آن استقبال مي کنند. غالب صاحب نظران،با تجربه به چالش کشيدن تعارض هاي زندگي، کنار آمده يا مهار آن را باعث کسب بصيرت، ارتقاي عزت نفس، کسب و استقرار خودکفايتي و خودساماني و موجبات تعالي فرهنگي انسان ها مي دانند.

---

کساني که در قالب مربي يا آموزگار با زيگموند فرويد در دوران کودکي آشنا مي شدند، تلاش هاي ذهني او را مورد تحسين قرار مي دادند. او در مقايسه با هشت فرزند ديگر خانواده توانايي ذهني بيشتري از خود نشان مي داد و توجه افراد خانواده را به خود جلب مي کرد. بعدها در دبيرستان و دانشگاه، غالب اطرافيان پشتکار او را مي ستودند. مي گويند مادرش در ارتقاي اعتماد به نفس او سهم بسزايي داشت و در مورد زيگموند کوچک مي گفت، «پسرم فردي سخت دانشمند خواهد شد.» فرويد در سال 1873 تحصيل در رشته پزشکي در دانشگاه وين را آغاز کرد. حين تحصيل، همچنين به برخي رشته ها که حتي رابطه مستقيم با پزشکي نداشتند، مثلاً فلسفه، توجه نشان مي داد و در کلاس ها شرکت مي کرد. در سال 1880 به دريافت درجه دکترا نائل شد و به عنوان متخصص اعصاب به کار طبابت پرداخت. فرويد در همان سال هاي اوليه کارآموزي و طبابت، از خوش شانسي اش، در حالي که از شرايط زندگي و وضع مالي مناسبي برخوردار نبود، با ژوزف بروير دانشمند و پزشک صاحب نام آشنا شد. اين پزشک پرآوازه دوستي اش را از فرويد جوان دريغ نکرد. او در فعاليت هاي حرفه يي روزانه فرويد را با برخي از مراجعان و مشکلات روانشناختي شان آشنا مي کرد و فرويد زير نظر او به مداواي مراجعان مي پرداخت. در بين مراجعان، از جمله با افرادي آشنا مي شد که به رغم وجود علائم و نشانه هاي آسيب شناختي عصبي، به لحاظ فيزيولوژيک سالم بودند و اختلال عصبي خاصي نشان نمي دادند. شواهد حاکي از آن بود که عوامل زيستي، رواني و اجتماعي موجود در زندگي، همگي بر وضعيت سلامت روانشناختي موثرند. بنا بر اين حتي احراز سلامتي جسماني فقط به وجود شرايط فيزيولوژيک مناسب وابسته نيست، بلکه همچنين از افکار، هيجانات و انگيزه هاي افراد نيز تاثير مي پذيرد. از اين رو گمان مي رفت، افرادي که در جواني ظاهراً در بن بست فکري قرار مي گيرند، به لحاظ کم تجربگي با روابط فشارزاي هيجاني بيشتري مواجه مي شوند و آسيب پذيرترند. برخي از مراجعان که فرويد با آنان سر و کار داشت، جوان و باهوش بودند، اما به يکباره يا طي مدت کوتاهي دچار فلجي، زوال حافظه، اختلال بينايي و تکلم شده بودند. فرويد پرونده هاي باليني چنين افرادي را به دقت مطالعه مي کرد. يکي از آنان هنگامي که پدرش در بستر مرگ بود، از او پرستاري مي کرد که ناگهان فلج شد. ديگري تازه نامزد کرده بود که دچار زوال حافظه شد و آن ديگري تازه وارد دانشگاه شده بود که به اختلال تکلم مبتلا شد. پروفسور بروئر با فروتني به فرويد جوان توضيح مي داد که دانش پزشکي و عصب شناختي در برخورد با اين عارضه ها درمانده است، چون اين افراد از لحاظ پزشکي در سلامت کامل به سر مي برند. اين نشانه ها در واقع علائم باليني بودند، بدون منشاء عضوي. آنگاه براي فرويد در خصوص مداوا تعريف مي کرد که مدتي است از مداواي دارويي چنين افرادي چشم پوشيده و در عوض آنان را به خواب هيپنوتيزمي مي برد و حين خواب با آنان صحبت مي کند. گاهي آنان تجارب خاصي را به خاطر مي آورند در حالي که آنها از چيزهايي که خيلي اذيت شان مي کند معمولاً در عالم بيداري چيزي بر زبان نمي آورند. بروئر مي افزود، عجيب است که مراجعان هر چقدر در شرايط هيپنوتيزم شده، بيشتر از تجارب نفرت انگيز و رويدادهاي ناراحت کننده خود صحبت مي کنند، نشانه هاي بيماري آسان تر رو به تخفيف مي گذارد. مواردي هم پيش مي آيد که با صحبت از رويدادها و پيشامدها تقريباً بهبود يافته و مرخص مي شوند. تحت تاثير توضيحات و شيوه برخورد و عملکرد بروئر بود که فرويد در مداواي مراجعاني که علائم باليني بدون منشاء عضوي - عصب شناختي بروز مي دادند، به هيپنوتيزم بها داد. در همين رابطه با استفاده از يک بورس پژوهشي به فرانسه نزد شارکو استاد هيپنوتيزم رفت تا هنر هيپنوتيزم کردن را بهتر فرا گيرد. فرويد در بازگشت و طي کار عملي مداوا، رفته رفته در تاثير هيپنوتيزم دچار ترديد شد. اگرچه هيپنوتيزم در بسياري از موارد نشانه هاي بيماري را از بين مي برد، اما به نظر مي رسيد بيماري کاملاً از بين نمي رفت و اغلب مراجعان با مجموعه يي از نشانه هاي جديد بازمي گشتند. فرويد به تدريج دريافت که مي توان براي هيپنوتيزم دليل ديگري يافت و براي تخليه هيجاني مورد نظر بروئر، شيوه هاي ديگري را در شرايط بيداري مورد اجرا گذاشت. او همچنين به فکر استفاده از فنون جديدي براي صحبت با مراجعان بود که بدون هيپنوتيزم کردن آنان و در عالم بيداري قابل اجرا باشد. در نتيجه فرويد هيپنوتيزم را رها کرد و ديگر راهکارهاي هنر گفت وگو را به عنوان روش هايي براي به خاطر آوردن اميال سرکوب شده و افکار پارادوکسيال و بازداري شده، آزمود. او در واقع تداعي آزاد و پالايش رواني را به عنوان روش هايي براي مواجهه با تعارض هاي سرکوب شده و تجارب ناخوشايند، نيل به تسکين و برطرف شدن نشانه هاي باليني عرضه کرد و براي مداوا به کار بست. در عين حال مي انديشيد شايد بتواند آن ميزان بهبودي را که بروئر حاصل تخليه هيجانات جريحه دار شده و آزارنده بر اثر صحبت هاي خود با مراجعان محسوب مي کرد، در چارچوب «بهبود خود به خودي» توضيح دهد. به اين معني که بهبودي در نتيجه دوري بيمار از محيط تعارض آميز و جو روانشناختي نامناسب که فراتر از حد توان افراد، آنان را به چالش مي کشد، به طور خود به خودي حادث شده باشد. فرويد در چارچوب تداعي آزاد براي کشف اميال و انديشه هاي بازداري شده وارد گفت وگو با مراجعان مي شد و به آنان توصيه مي کرد در جلسات گفت وگو هرآنچه در ذهن آگاه شان مي گذرد بر زبان آورند حتي چيزهايي که جزيي و بي اهميت به نظر مي رسند يا برعکس، گناه آلود، دردناک و شرم آورند تا به تدريج روي نکات مهم تر زوم شود. آنگاه مراجعان تلاش مي کردند، جزييات بيشتري از آن رويداد را بيان کنند و از اين طريق به سطوح عميق تر و لايه هاي زيرين ذهن مي رسيدند. بنابراين از راه درک نکاتي که به روشن شدگي بيشتري نياز دارند، مخاطب رفته رفته از استنباط کليشه يي فاصله گرفته و انتظار مي رود به نوعي بصيرت نائل آيد. فرويد بر آن بود که براي کمک به مراجعان بايد به کمک فنوني همچون تداعي آزاد و تخليه هيجاني، انديشه هاي ضد و نقيض، اميال منع شده يا تکانه هاي نامطبوع، واپس رانده و سرکوب شده را که به منطقه ناهوشيار ذهن رانده شده اند و از ورود آنها به منطقه هوشياري به شدت جلوگيري مي شود، دوباره به سطح هوشياري بازگرداند. چنانچه نتوان آن محتويات را به سطح هوشيار فراخواند تا مورد بحث قرار گيرند، قدرت آزارنده و تخريبي آن همچنان به شکل مبدل، مثلاً عارضه يي جسمي عمل مي کند.

فرويد بعدها و با کسب تجارب بيشتر در اين رابطه کشف کرد که روش تداعي آزاد هميشه کارساز نيست. مراجعان اغلب در نقل داستان هايشان به نقطه يي مي رسيدند که ديگر نمي توانستند يا قادر نبودند ادامه دهند. فرويد معتقد بود «مقاومت» نشانگر آن است که مراجعان به خاطرات يا انديشه هايي رسيده اند که صحبت از آنها بيش از اندازه آزارنده، شرم آور يا نفرت انگيز است. فرويد «مقاومت» را نوعي محافظت در برابر هيجان هاي آزارنده و دردآور مي دانست. او حضور رفتار هيجاني و درد را نشانه آن مي دانست که روانکاو دارد به منبع مشکل نزديک مي شود و بايد به پيگيري در آن زمينه ادامه دهد. در واقع کشف مقاومت هيجاني در مراجعان بود که فرويد را به درک اهميت تعيين کننده تخليه هيجاني رهنمون ساخت. فن پالايش رواني از راه تخليه هيجاني را فرويد به شيوه هايي اطلاق مي کرد که امر زنده کردن خاطرات سرکوب شده، تجارب متناقض و بازداري شده و افکار واپس زده شده را که به سختي در دسترس ذهن هوشيار بودند، با همه دردناکي اش، از راه صحبت کردن تسهيل کند. تخليه هيجاني به منظور بيرون ريزي هيجاناتي صورت مي گرفت که گفته مي شد علت اصلي آن در لايه هاي ناخودآگاه ذهن موجود است. وجود چنين هيجاناتي، مثلاً در اثر تجربه عصبانيت از رفتار مادر در کودکي باعث مي شود خاطره آزارنده آن در ناخودآگاه عمل کرده و به بروز نشانه هاي باليني و رفتاري منجر شود. فرويد معتقد بود حاصل فروخوردن خشم و دلخوري ها، پرخاشجويي در رفتار، افسردگي عاطفي يا واکنش هاي جسماني است. مراجعان با بيرون ريزي هيجانات خود آرام تر مي شوند و راحت تر مي توانند محتواي تجارب ناخودآگاه را به ذهن هوشيار بازگردانند. در پي آن، مراجعان با بحث روي تجارب دردناک که با عواطف جريحه دار شده همراه بودند، چنين تجاربي را مورد بازبيني مجدد قرار مي دهند. مراجعان از راه روشن سازي مطالب آزارنده به بصيرتي دست مي يابند که به خنثي سازي اثرات مخرب و منفي هيجان هاي انباشته شده مي انجامد. مراجعان به اين طريق تسکين مي يابند و علائم باليني رفته رفته محو مي شود. فرويد از راه گفت وگو، گويي جرات ورزي معقولانه براي ديدن ريشه هاي خشم و ناراحتي را به جاي خودخوري و فروخوردن خشم و در جا زدن در ناتواني رواني، گام به گام به مراجعان مي آموخت و «من» را از نو براي فعاليت هاي سامان بخش برمي انگيخت.

فرويد در سال 1890 در آستانه ايجاد تحولي شگرف در روانشناسي قرار داشت. او در همين سال مقاله يي با امضاي پزشک و پژوهشگر به «انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب» در وين ارائه داد. او در آن مقاله گزارش داده بود برخي از مراجعان با نشانه هاي باليني از تجارب ناراحت کننده و تعارض آميزي حکايت مي کنند که اگرچه به خيالپردازي بيشتر شبيه است، اما براي آنان کاملاً واقعيت دارد. در آن مقاله او از رازآلود بودن نمادها و از موضع اصالت ذهن دفاع کرده و اثرات فاکتورهاي ذهني را در بروز و همچنين در بهبود اختلالات روانشناختي، تعيين کننده ارزيابي کرده است. چون در نگارش آن مقاله، فرويد روش هاي متداول تحقيق آزمايشي را به کار نبسته بود، داده ها را از راه آزمايش هاي کنترل شده جمع آوري نکرده بود و نتايج را با استفاده از روش هاي متداول مورد تجزيه و تحليل قرار نداده بود، ارزش علمي آن مورد ترديد واقع شد. کرافت ابينگ رئيس انجمن روانپزشکان در خصوص آن مقاله چنين اظهارنظر کرد؛ «اين مقاله به داستان جن و پري شباهت دارد که به شيوه علمي بيان شده است.» فرويد در پاسخ، منتقدان مقاله اش را افرادي نادان خطاب کرد (در «تاريخ روانشناسي نوين»، ص 449، ترجمه علي اکبر سيف و همکاران،1382، تهران، نشر دوران). فرويد در واقع خود اذعان داشت شيوه هايي که او براي کشف و فهم تعارض هاي زندگي مطرح کرده است، با شواهد دقيق عيني و علمي محض مطابقت نمي کنند، اما اين لزوماً به اين معنا نيست که اين يافته ها غيرعلمي و بي اهميت هستند. برخورد تند «انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب» فرويد را در پيگيري براي درک و فهم علائم باليني مراجعان مصمم تر کرد و او را برآن داشت به مطالعه نظري گسترده تري دست زند تا راهکارها و فنون موجود را بر اساس پايه هاي نظري مستدل انسجام بخشد.

فرويد مفهوم پرداز چيره دست

فاکتور ذهني بودن احساس ناتواني به عنوان فلج جسماني باعث نمي شود پديده ناتواني غيرواقعي و کم اهميت جلوه کند، بلکه بيشتر باعث پيچيدگي درک علل آن و کشف راه هاي مقابله با آن مي شود چون عيني کردن آن دشوار است. از سوي ديگر به بهانه عينيت و واقع گرايي نمي توان از هرگونه پژوهشي که به نوعي با پيچيدگي، ظرافت، معني دهي و ذهنيت همراه است، احتراز کرد. اجتناب مفرط از چنين پژوهش هايي ممکن است کار را به پژوهش روي مسائل و موضوعات ساده محدود کند چون پژوهش هاي ساده تر با متدهاي متداول پژوهشي سازگارترند. امکان اجراي آزمايش هاي کنترل شده روي آنها آسان تر بوده و تجزيه و تحليل آماري نتايج آسان تر ميسر مي شود. رواج پژوهش هاي ساده ممکن است به نوعي ساده انگاري بينجامد که توجيه گري و معقول نمايي را به جاي عقلانيت واقعي و درک مناسب تر پديده بنشاند. فرويد نه تنها نشانه ها و علائم جسماني را به منزله انعکاسي ساده از وضعيت فيزيولوژيک معيني تصور نمي کرد، بلکه در توضيح اين رابطه از به کارگيري زبان پيچيده و غيرمتعارف پرهيز نداشت.

او ترديد نداشت که گويي جسم انسان مي خواهد به زبان استعاره سخن بگويد. نشانه رها از معني دهي نيست. او به جاي توجه به واقعيات بيروني تلاش مي کرد به نحوه تجارب و ادراک دروني افراد نزديک شود. براي فرويد نوع نگاه فرد اهميت داشت نه آنچه او مي نگريست. تفاوت ها را در نوع معني بخشي افراد مي جست، نه در واقعيات يکسان و مورد مشاهده همگان. بنابراين تصور مي کرد معناي نشانه ها را در درون نگري ها و ژرف کاوي ها و بر اساس مفهوم سازي هاي مناسب بهتر بتوان درک کرد. با اين وجود فرويد مدت ها در انتخاب بين دو روش «واقعيت مدار» و «ذهنيت محوري» مردد بود. احتمالاً فکر مي کرد چنانچه بخواهد در توضيح نشانه هاي باليني براي ذهنيت انسان ها نقش درجه اول قائل شود، بايد کار را از صفر شروع کند. بايد پارادايمي نظري بر پايه اصالت ذهن طرح ريزي کند تا در چارچوب آن بتواند علت يابي، توصيف، تفسير و مداواي علائم باليني را بر اساس يک روش شناسي واحد توضيح دهد. فرويد در پي ريزي طرح هاي نظري خود به شيوه کار هنرمندان، به ويژه نقاشان، پيکرتراشان و مجسمه سازان نظر داشت. هنرمند مي کوشد به واسطه تجربه ذهني بر واقعيت نائل آيد. بنابراين از زباني تحريف شده استفاده مي کند، چون با دو جهان يعني جهان واقعي و عيني و همچنين با جهان ذهني و تصاوير نمادين سر و کار دارد. از همين رو است که براي درک يک اثر هنري از درک تصاوير نمادين آفريننده اثر، گريزي نيست. فرويد طي مطالعات خود به اين نتيجه رسيد که گويي نه تنها براي درک نشانه هاي رفتاري و باليني، بلکه اصولاً درک و شناخت انسان مستلزم به رسميت شناختن دو جهان ذهني متفاوت است. «انگار دو ذهن يا دو بخش جداگانه در يک ذهن بود که پيام هاي متفاوت يا متناقض حتي گاه متضاد داشتند. به يکي از آنها فرد آگاه بود پس «خودآگاه» نام گرفت که همان «آگاهي» سنت فلسفه بود که از زمان دکارت به عنوان واقعيتي بديهي و چالش ناپذير پذيرفته شده بود و ديگري بخشي از ذهن بود که فرد - يعني مالک و دارنده آن- از محتواي آن خبر نداشت. انباري پنهان از بادهاي فراموش شده و واپس زده شده، که به ياد نمي آمدند، پس آن را «ناخودآگاه» نام دادند که دنياي ديگري بود، غريب، آنچنان بيگانه که انگار به فرد ديگري تعلق داشت.» (محمد صنعتي، 1380)فرويد با تکيه بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، رويکرد روانکاوي را براي شناخت لايه هاي زيرين ذهن ابداع کرد؛ رويکردي که نه تنها براي درمان علائم باليني - رفتاري به کار مي رفت، بلکه به عنوان فلسفه تلاش داشت انسان اجتماعي را در چارچوب آن توضيح دهد. فرويد رفته رفته به علت مشغله ذهني اوقات خود را کمتر به امور اجرايي طبابت و مداواي عملي مراجعان اختصاص مي داد. او در وهله اول به درک پويايي هاي رفتار انسان علاقه داشت.

کوهي در اقيانوس

فرويد براي سائق هاي زيستي و به زعم برخي پيروانش، سائق هاي روانشناختي - اجتماعي، انرژي حياتي قائل بود؛ سائق هايي که توسط سلسله اعصاب و هورمون ها حمايت مي شوند و برحسب شدت، قدرت و اهميت آن، تشفي آن از اولويت هاي مختلفي برخوردار مي شود و به تجربه و رفتار جهت مي دهد. اين سائق ها همراه با تجارب اجتماعي - پرورشي، به ويژه آن بخش از تجاربي که از بار هيجاني برخوردار شده اند، در بخش ناخودآگاه ذهن فعالند. فرويد با تاکيد بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، در واقع جهان شگفت انگيز «آگاهي زيرآستانه يي» را آشکار ساخت که علاوه بر سائق هاي زيستي، تجارب ناخوشايند، خاطره هاي دردناک و اميال نابهنجار را در خود نهان دارد؛ جهاني که اگرچه ممکن است انسان بر آن آگاه نباشد، اما به عنوان ميدان مغناطيسي قدرتمندي بر زندگي انسان و رفتار وي تاثير مي گذارد.

فرويد جهان هاي ذهني آگاه و ناخودآگاه را همچون کوهي در اقيانوس تشبيه مي کرد که تنها راس آن پيداست و بخش عظيم تر آن از ديده ها نهان است و انسان بر آن آگاهي ندارد. فرويد در نظام مفهومي روانکاوي بخش عظيم تر نهفته در لايه هاي زيرين و نامرئي را «نهاد» يا «ضمير ناآگاه» (ES) مي نامد که با انرژي سرشار خود، رفتار، افکار و در واقع کليه وجوه زندگي انسان را تحت تاثير قرار مي دهد و مناطق پيدا و آشکار را «من» (Ich) مظهر «خودآگاهي» فردي مي نامد. مساله زماني آغاز مي شود که يک مرجع قدرتمند ديگر که در جهان مفهومي روانکاوي فرويد «فراخود» (ueber Ich) (متشکل از مولفه هايي نظير قانون، عرف و هنجارهاي اجتماعي، اخلاق و وجدان) ناميده مي شود و در واقع تمامي آنچه آدمي را در جريان جامعه پذيري تحت تاثير قرار مي دهد و هم در عرصه آگاه و هم ناخودآگاه ذهن فعال است، در برابر انرژي سرکش و قدرتمند ES قدعلم مي کند و مانع از آن مي شود که عناصر قدرتمند و بعضاً ويرانگر نهاد (ضمير ناآگاه) به منطقه خودآگاهي يا «من»، مظهر خودآگاهي فردي با ويژگي خودسامان بخش وارد شود. فرويد اين لايه هاي ذهني - مفهومي سه گانه را در توصيف هاي نظري خود، به رسم صاحب نظران غربي و به زبان رايج در روم باستان، Super Ego Id, Ego ناميده است.

در چنين نظام مفهومي مي توان به اهميت «من» به عنوان مظهر خودآگاهي فردي که در وضعيتي تعارض آميز مابين «نهاد» و «فراخود» قرار دارد و بايد با ويژگي هاي خودسامان بخش بين دو نوع قواي متعارض تعادل برقرار سازد، واقف شد. اهميت مفهوم «من» از اين لحاظ شايان توجه است، چون خودآگاهي جزء عالي ترين تجارب انساني هر شخص محسوب مي شود. فرويد در واقع براي انرژي زندگي منشاء حيواني قائل بود و فرض را بر اين مي گذاشت که گويي انسان ها در مسير کسب فرهنگ و اجتماعي شدن بايد بر سائق هاي زيستي خود لگام بزنند و در جهت فاصله گرفتن از انرژي حياتي خود گام بردارند؛ چيزي که بالقوه منشاء تعارض بزرگي است. فرويد خود اين وضعيت را منفي ارزيابي مي کرد و تصورش بر آن بود که انسان راه گريزي از اين وضعيت ندارد و بايد با آن کنار بيايد. فرويد با توجه به اينکه هنرمندان به زعم او تماس بيشتري با جهان نمادين برقرار و در تحريف وقايع و انساني تر ساختن آن تجارب زيادي کسب مي کنند، به مطالعه زندگي آنان مي پرداخت تا قابليت «من» قابل انعطاف را مورد ارزيابي قرار دهد. او هنرمندان را به چشم افرادي مي نگريست که به گونه يي موفق مي شوند سائق هاي زيستي خود را متعالي سازند، بي آنکه از اين انرژي حياتي صرف نظر کنند. در همين رابطه، اهميت «من» در نظام مفهومي فرويد آشکار مي شود. طرح مفهومي «من»، اين مظهر خودآگاهي فردي که در جهان مفهومي فرويد همواره در وضعيت تعارض آميز قرار دارد، از مباحث بسيار مهم روانشناختي به شمار مي رود. بسط نظري همين مفهوم بود که فرويد را به جايگاه امروزي اش ارتقا داد. از زمان فرويد تا مدت ها پس از وي تقريباً هر روانشناس نظريه پرداز و صاحب نظري، حتي به رغم ترديد در آرا و نظريات فرويد، دست کم در مباحث مربوط به نظريه شخصيت، نظراتش را حول اين طرح مفهومي يا چيزي معادل آن مي پروراند. فرويد برخي مفاهيم نظير ناخودآگاه يا ناهوشيار را مورد مطالعه گسترده تر و دقيق تر قرار داد که حتي پيش از وي از طرف صاحب نظران مورد بحث قرار گرفته بودند، اما هيچ يک از آنان چنين مفاهيمي را اين گونه مورد توجه قرار نداده بودند. فرويد همچنين سهم بسزايي در کشف راه هايي براي مطالعه مفاهيم مورد نظر ارائه داد. مفهوم «من»، مظهر خودآگاهي فردي، مفهوم روانشناختي مهم و پيچيده يي است که در واقع بايد با ويژگي «خودسامان بخش» به عنوان عنصر روانشناختي رشيد و بالغ، با فراهم آوردن جو روانشناختي مناسب، بين نيروهاي حاکم بر شرايط زيستي - اجتماعي از سويي و نيروهاي عرفي، هنجارهاي اجتماعي و اخلاقي از سويي دگر و به يک تعبير بين «نهاد» (ضمير ناآگاه) و «فراخود»، ايجاد و استقرار شرايط تعادلي را ممکن کند و سطح تعارض ها را کاهش دهد. در صورتي که «من» به هر ترتيب موفق نشود نيازهاي سائق هاي زيستي - اجتماعي را با الزامات واقعيات به نحوي سازنده منطبق سازد و تنش هاي موجود را به حداقل برساند، نشانه ها و علائم باليني - رفتاري فعال خواهند شد. به عبارت ديگر چنانچه «من»، اين مظهر عالي ترين تجارب خودآگاهي به هر علتي، خواه تجارب نامناسب پرورشي در دوران کودکي، خواه تاخير در تشفي سائق هاي زيستي - اجتماعي يا اختلال در آن، کيفيت رشيد و بالغ را به معناي روانشناختي کلمه احراز نکند يا پس از احراز اين کيفيت، بر اثر جو روانشناختي - اجتماعي نامناسب و تحميلي، دچار نقصان و نزول کيفيت شود، به عنوان حامل خودآگاهي دچار تحريف مي شود و در واقع از ويژگي و کارکرد اصلي خود به منزله «خودسامان بخش» بازمي ماند. در چنين وضعيتي نشانه هاي باليني - رفتاري بروز مي کنند. براساس نظرات برخي از پيروان فرويد که از موضع نقد در تحليل هاي روانشناختي، در مقايسه با سائق هاي رواني روي مولفه هاي اجتماعي تاکيد بيشتري داشتند، وضعيت پرورشي نامناسب و جو روانشناختي غيربهينه ممکن است به سختي و عدم قابليت انعطاف «من» بينجامد؛ کيفيتي شبيه به «وضعيت دستوري» بيانگر عدم توانايي در انطباق نيازهاي اجتماعي و ضمير ناخودآگاه با شرايط محيط اجتماعي. چنين وضعيتي گويي بيانگر عدم اعتماد به ويژگي خودسامان بخش «من» به منزله مظهر عالي خودآگاهي فردي است. اين حالت در واقع گويي به مثابه آن است که عزت نفس فرد و آن احساس خودارزشمندي فرد لطمه مي بيند و جريحه دار مي شود. ايجاد وضعيت دستوري براي «من»، مظهر خودآگاهي فردي، گويي به منزله ناديده گرفتن و ناچيز شمردن عوامل اصلي اثرگذار زيستي، اجتماعي و فرهنگي عمل مي کند. به ويژه از آن رو که «من» (خودسامان بخش) در شرايط متعارف به راهکارهايي روي مي آورد که با توسل به آن، عوامل دخيل در تعارض، روابط زنده، متقابل و زاياي خود را از دست ندهند. تعامل مناسب بين «نهاد» (ضمير ناآگاه) و «فراخود»، «من» (خودسامان بخش) را قادر مي سازد پويايي اش را حفظ و در بستر زمان حرکت کند و قادر به خلق ارزش هاي جديد براي تعامل مناسب تر بين نيروهاي دخيل در تعارض ها شود. چنانچه شدت محرک هاي زيستي - اجتماعي فزوني گيرد، «فراخود» تسلطي فراگير اعمال کند يا در يک جو روانشناختي نامناسب، شرايط بر «من» به منزله مظهر خودآگاهي فردي دشوار شود يا با استقرار يک وضعيت دستوري براي «من» کيفيت خودآگاهي فردي قلب شود و ويژگي و کارکرد اصلي «من» به مثابه «خودسامان بخش» نقصان پذيرد و «من» قابليت انعطاف خود را از دست دهد، ارگانيسم زنده به منظور ممانعت از ازهم پاشيدگي با تشکيل نشانه ها و علائم جسماني - رفتاري در واقع پيام مي دهد.در اينجا باز هم اين سوال مطرح مي شود که پيام هاي ارگانيسم زنده را چگونه مي توان واکاوي و درک کرد. چون فرويد در فعاليت هاي حرفه يي خود و در صحبت با مراجعان، چه به واسطه تخليه هيجاني و چه با پيگيري تعارض ها و تجارب دردآور، در راستاي تخفيف نشانه هاي بيماري، به نتايج مناسبي دست مي يافت، احتمال مي داد محتوا و شکل ناخودآگاه مانند زبان از ساختاري استعاري و نمادين برخوردار باشد. او براي مطالعه زبان هاي منسوخ، آثار به جامانده از قبايل ابتدايي و دولت هاي باستاني، سال ها وقت گذاشت. او در اين انديشه بود که شايد بتواند با مفهوم سازي و کندوکاو در زبان، نمادها، اسطوره ها، آيين ها، مراسم و سنن کهن، مرجع نشانه ها يا علائم زباني را در روياهاي افراد قابل فهم سازد. فرويد در نهايت به اين نتيجه رسيد که درک «نمادها» و «نشانه ها» در زبان ادبيات با درک نشانه ها در انسان، در گفتار و در زبان روزمره، دست کم در راه هاي فراخواني و تفسير تعارض ها و درک تجارب آزارنده و تغيير بصيرت افراد تفاوت هايي دارد. او در واقع به تفاوت مابين زبان گفتار و زبان ادبيات صحه گذاشت. چنانچه فرويد فقط با شعر يا متون ادبي سر و کار مي داشت، کافي بود براي درک معناي ضمني مطالب، با زبان تصويري، استعاري و زبان نمادها آشنا مي شد تا متن را رمزگرداني کرده و معناي ژرف تر مطالب را دريابد. اما براي درک نمادها در سخنان و رفتار انسان و فهم مرجع آنها و درک نوع و کيفيت تضادها به رويکردهاي ديگري نياز بود. به غير از مشکل درک زبان استعاره يي و نمادين پيام هاي جسماني، تعبير متداول از «خودآگاهي» موجود در سنت فلسفي نيز به کار فرويد نمي آمد. به اين اعتبار سنت فلسفي و رويکرد اصالت ذهن که براي رابطه فرد با جهان رابطه يي معرفتي و شناختي قائل است و ميزان شناخت آگاهانه را از مهم ترين مولفه هايي مي داند که موجب غناي فکري و چگونگي استفاده فرد از امکانات مي شود، نمي توانست در رابطه با مفهوم «من» در نظام روانشناختي فرويد کمکي به وي کند.

قلب ماهيت تعارض ها

روانکاوي با خودآگاهي متعارف و مورد بحث در سنت هاي فلسفي سر و کار ندارد. فرويد نحوه استدلال مراجعان و عينيات موجود را دلايل و ظواهر کليشه يي تلقي مي کرد و معتقد بود واقعيات معمولاً چيز ديگري است. فرويد براي درک و فهم پديده ها نشانه هاي باليني - رفتاري را به عنوان فاکتور واقعي نمي ديد، بلکه به منزله فرانمود چيزي ديگر يا پيام يک رويداد ديگر مي نگريست. آن فرانمود در واقع آن واقعيت تحريف شده است که ابژه روانکاو است نه خود نشانه. در چنين مواردي، فرويد به واکنش معکوس يا واکنش تبديل به عنوان نوعي مکانيسم دفاعي در جهت قلب ماهيت تعارض اصلي نظر داشت که در قالب خودآگاهي متعارف قرار نمي گرفت. به اين معني که سائق ها، نظرات و رفتار به لحاظ اجتماعي نامطلوب و حاکي از بي وجداني، در چارچوب يک مکانيسم دفاعي، لباس عاريه يي و مبدل بر تن مي کنند و به شکل رفتار و کلام مخالف آن درمي آيند. مثلاً برادر بزرگ تر خانواده که پس از فوت پدر، خود را به طور ناخودآگاه در برخورداري کامل از ارثيه، با وجود وضعيت معيشتي دشوار در ايران، بدهي و نداشتن خانه، نسبت به برادر کوچک تر که در خارج از کشور به تحصيل اشتغال دارد، محق تر مي پندارد، ممکن است رويه يي عکس آن را در پيش گيرد و پشت تلفن بگويد؛ «فقط آرزوم همينه که تو از سفر بيايي.» فکر و تصور ناپسند مي تواند همچنين در چارچوب اين مکانيسم رواني «تبديل» شده و به شکل عارضه يي جسماني و به طور عکس آن نظرات تظاهر يابد. در همين رابطه فرويد مواردي باليني نظير به اصطلاح «بي حسي کف دست» را به عنوان يک هيجان عاطفي قلب ماهيت داده و جسماني شده، مورد مداوا قرار داد. اين اصطلاح به عارضه يي اشاره دارد که در آن تنها کف دست حساسيت خود را از دست مي دهد و قادر به فعاليت نيست، ولي بخش هاي ديگر دست از مچ به بالا سالم است. آزمايش هاي پزشکي نشان مي داد اين عارضه معلول يک اختلال عضوي نيست، زيرا مسيرهاي عصبي که احساس را به کف دست انتقال مي دهند، اين عمل را براي بازو نيز انجام مي دهند. فرويد در همين رابطه موارد ديگري از واکنش هاي تبديل را معرفي کرد که مشتمل بر از دست دادن بينايي، تکلم يا شنوايي و اشکال مختلف فلج عضلاني بود. در ديدگاه فرويد اين باور وجود داشت که واکنش هاي تبديل، پاسخ هايي ابتدايي به تعارض هاي عاطفي هستند. وجود نشانه هاي تبديل هنگامي منطقي است که تعارض هاي عاطفي فرد را دست کم موقتاً در محاق ببرد و احساسات جريحه دار شده فرد را تسکين دهد مثلاً زني که مي خواهد مادر بيمار خود را ترک کند تا به يک جشن برود، ممکن است خود را در گام برداشتن ناتوان بيابد. در چنين شرايطي که الزامات جو روانشناختي با خواسته هاي فردي هماهنگي نداشته است، احساس تعارض بروز مي کند. فرويد براي توضيح فيزيولوژيکي علل بروز عارضه هاي جسماني و رفتار نابهنجار نيز دست به ابتکار جالبي زد و روش روان پويايي را به منزله نوعي الگوي هيدروليک از ذهن ارائه داد که در آن فشاري که به لحاظ روانشناختي بر عواطف فرد وارد مي شود، به اصطلاح، فرد خشمگين مي شود، اما خودخوري مي کند و به قلمرو ديگر (قلمرو جسماني يا رفتاري) نفوذ مي کند. بر اين اساس، فرويد نشانه هاي باليني بدون علل عضوي را به عنوان جلوه هاي جسمي - رفتاري پديده هاي عاطفي - هيجاني توصيف و استدلال مي کند که چگونه ممکن است يک لطمه عاطفي، يا احساسي ذهني به تجربه يي جسماني فرا رود يا بدل شود. مثلاً فلج شدن دست و پاي بيمار زن ممکن است تجسم خشم او نسبت به پدرش باشد که به دليل نياز به مراقبت، زندگي وي را محدود کرده است. او با دست و پاي فلج قادر نبود خشم خود را اظهار کند. فراتر از آن، با فلج شدن، موجبي فراهم مي شد تا او نتواند بگريزد و پدرش را ناديده بگيرد. چنانچه فردي به لحاظ روانشناختي - بالغ، خواهان به کارگيري توانش هاي مهم خود باشند، در عوض در شرايطي اجباراً به گونه يي نازل و پيش پا افتاده رفتار کند و عملاً از يک زندگي بامعنا بازماند، ناخشنود و سرخورده خواهد شد. در چنين وضعيتي نشانه هاي جسمي - رفتاري نتيجه تضادهاي عاطفي ناآشکار فرد تلقي مي شدند زيرا هنگامي که فرد با به کارگيري روش پالايش هيجاني تحت مداوا قرار مي گرفت و از تعارض هاي عاطفي اش آگاهي مي يافت، مشکلات جسمي و رفتاري برطرف مي شدند.

فهم تعارض ها و مواجهه با آن

فرويد برخلاف رويه پزشکي - عصب شناختي ناظر بر مداواي نشانه هاي جسمي - رفتاري، به کشف تعارض در زندگي مراجعان مي پرداخت. به زعم وي رفتار نابهنجار را بايد به منزله شيوه مقابله نامناسب «من» با تعارض هاي تجربه شده قبلي يا کنار آمدن با موقعيت هاي پارادوکسيال و تنش زاي فعلي درک کرد. خلاصه و موجز مي توان گفت فرويد ريشه بسياري از گرفتاري ها را به وجود تعارض در زندگي انسان و آن جو روانشناختي که وي را احاطه دارد، مي دانست. او توصيه مي کرد براي کشف تعارض ها بايد انديشه هاي بازداري شده و واپس زده شده را با اراده يي روشن سازانه مورد بررسي قرار داد. فرويد واپس زني را به عنوان فرآيندي توصيف مي کرد که بر اساس آن انديشه هاي غيرمرسوم و مغاير هنجار رايج، خاطره هاي آزارنده و اميال نامطبوع از هوشياري رانده مي شوند و فقط مي توانند در فضاي ناخودآگاه و ناهوشيار عمل کنند. انسان در شرايط عادي تمايلي ندارد که چنين تجارب، انديشه ها و احساس هايي، به دليل ناروا يا ناپذيرفتني بودن آن، چون به لحاظ هيجاني دردناکند، به حيطه ذهن آگاه و شفاف «من» وارد شوند. از اين رو انديشه ها و احساس ها را با توسل به نوعي مکانيسم دفاع رواني به حيطه ناخودآگاه پس مي زند و به اصطلاح پرونده ها را به بايگاني مي سپارد. حال آنکه چنين تجاربي کاملاً از ذهن زدوده نمي شوند و مي توانند تحت شرايطي همچنان به تاثير خود بر اعمال انسان ها ادامه دهند. هر چند افراد چنين تجاربي را به ظاهر از ياد برده باشند و اصولاً از وجود آن، بر اثر گذشت زمان، بي خبر باشند. افکار، تجارب يا هيجان هاي رانده شده از محدوده ذهن هوشيار «من»، مي توانند به منزله منبعي قدرتمند به شيوه هاي غيرمستقيم يا مبدل، جسم و رفتار انسان را تحت تاثير قرار دهند.

برخي روانشناسان با آنکه براي اهميتي که فرويد براي نقش تعارض در ايجاد مشکلات عاطفي، رفتاري و روان تني قائل بود، ارج زيادي قائلند، برعکس فرويد، وجوه بيروني و اجتماعي زندگي فرد را در بروز تعارض ها، همپاي استنباط دروني تجارب در دوران کودکي پراهميت و پررنگ مي بينند. مطابق با برخي آموزه هاي روانشناختي، يک عملکرد ضعيف، افسردگي يا رفتار پرخاشگرانه را مي توان در واقع در حکم ضرورتي دانست که در محدوده يک فضاي روانشناختي روي مي دهد. شواهد تجربي نيز حاکي از آن است که چنانچه افرادي وارد يک فضاي روانشناختي ناسازگار شوند، در صورتي که خود به لحاظ روانشناختي بالغ باشند، به استقلال راي خود اهميت دهند، از کفايت و شايستگي خوددريافته نسبتاً خوبي برخوردار باشند، خواهان به کارگيري توانش هاي مهم خود باشند، نتيجه مراوده آنان با چنين فضاي نامناسبي، حاصلي جز آشفتگي، ناخشنودي و سرخوردگي نخواهد داشت. وضعيت کلي زندگي به ويژه فضاي روانشناختي که فرد را فراگرفته يک زمينه و ساختار فراهم مي آورد. يک زمينه و ساختار مناسب همچون فرصت و موهبتي است که فعل فاعلان را تعالي مي بخشد، در حالي که شرايط روانشناختي نامناسب به محدوديت هاي هيجاني و رفتاري منجر شده و جهت دهنده رفتار و عملکرد زير استاندارد است. گاهي علت تعارض ها را بايد در اين واقعيت جست وجو کرد که توقعات افراد به لحاظ روانشناختي بالغ با خواسته هاي چنين جو روانشناختي که انتظار دارد افعال فعل پذير باشند، عاري از استقلال راي و به کيفيت رفتار خود بي توجه باشند و... سازگار نيست. به اين اعتبار، گويي افراد در اثر روانکاوي به يک کيفيت روانشناختي مناسب متشکل از مولفه هاي عزت نفس و شايستگي خوددريافته «من» دست مي يابند که لازمه دستيابي و استقرار يک عملکرد جسماني، عاطفي و رفتاري مناسب است. به اين ترتيب فرويد در مداواي برخي عارضه هاي جسماني با اصالت قائل شدن براي ذهن، وجوه زيباشناختي حيات انسان را مورد تاييد مجدد قرار داد.

نقد فرويد

فرويد در پاسخ به اين انتقاد که در رويکرد روانکاوانه، ضمن فاصله گيري از روش هاي متداول علمي (از پرسشگر نکته سنج - م) انتظار مي رود اين رويکرد را آن گونه که هست، فهميده و براي خود باورپذير سازد، مي گفت؛ «به نظر من، در اين خصوص (علت عدم پيروي از يک روش شناسي علمي - م) بايستي طبيعت موضوع تحقيق (سرشت انسان ها - م) را مسوول دانست، نه مرا.» (فرويد، 1893، به نقل از؛ باستينه، 1984)البته اين پاسخ فرويد نيز مورد انتقاد واقع شد؛ «به مساعي هر پژوهشگري، در راستاي جا انداختن روش «فهميدن» موضوع تحقيق - و به لحاظ روش شناختي به منزله روشي بديل براي توضيح علمي آن - تا از اين راه از به رسميت شناختن روش هاي علمي متداول سر باز زده و به دعوي سرخود و دلبخواه بودن يک شاخه از دانش مشروعيت بخشد، بايستي به ديده ترديد نگريست. به ويژه از آن رو که عدم رعايت يکپارچگي معنايي روش شناسانه ممکن است کار را به آنجا برساند که پژوهشگر براي يک شاخه از دانش در برابر تاثيرپذيري از مجموعه تلاش هاي روش شناختي علمي و مورد پذيرش همگان، ايجاد مصونيت کند.» (باستينه، 1984)

عناوين اين صفحه
نبرد نفسگير من

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام