چهارشنبه، 4 شهريور 1388 - شماره 2036
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
نمونه يک ترجمه داستاني از رمان
قمارباز به روايت صالح حسيني

شاپور بهيان

اول از همه بگويم بيشتر ترجمه هايي که از آثار ادبي، اعم از رمان و داستان مي شود، داستاني نيستند. منظورم از الزام داستاني بودن اين است که مترجم بايد تا آنجا که ممکن است زباني متناسب با متن اصلي تدبير کند که خواننده بتواند به واسطه آن به لحن راوي و شخصيت ها پي ببرد و از طريق تکيه کلام ها، واژگان خاص آنها به حالات و روحيات آنها پي ببرد. داستاني ترجمه کردن مستلزم وقوف به فضاي خاص داستان در متن اصلي و توانايي انتقال آن به متن ترجمه است. داستاني ترجمه کردن متن نيازمند رفتاري متفاوت با متن داستاني در مقايسه با متون غيرداستاني است. برخي از مترجمان ترجمه داستان را فقط اين مي دانند که در مقابل واژگان نويسنده واژگان معادلي - آن هم دم دست ترين واژگان- را بگذارند و خود را از قيد وظيفه درست ترجمه خلاص کنند. اين مشکلي است که ما با ترجمه هاي قديمي آثار داستايوفسکي تاکنون داشته ايم. يعني در اين ترجمه ها همه شخصيت ها مثل هم و جملگي مثل راوي حرف مي زنند. آنچه مخصوصاً در اين آثار مفقود است سيلان زنده زبان روزمره است که به عنوان مثال در همان زماني که فرضاً مشفق همداني يا مهري آهي دست به ترجمه آثار داستايوفسکي زدند در آثار نويسندگان معاصرشان جلوه مي کند. مسلم است که قصدم بي ارج کردن کار اين مترجمان نيست. خود من همه آثار داستايوفسکي را از طريق همين ترجمه ها خوانده ام و مديون شان هستم. اما اين واقعيت را نمي توان ناديده گرفت که اين ترجمه داستاني نيست و به همين دليل هم تا مدت ها بعد کمتر ترجمه يي را رغبت مي کردم دست بگيرم مگر وقتي مي ديدم کسي مثل صالح حسيني سراغ اين آثار رفته است. وقوف صالح حسيني بر دقايق ترجمه داستاني را مي توان از همين ترجمه قمارباز (قمارباز، ترجمه صالح حسيني، نيلوفر، تهران، 1386) دريافت. ترجمه هاي داستاني حسيني را از فاکنر و کنراد ديده بودم اما داستاني ترجمه کردن داستايوفسکي برايم چندان باور کردني نبود مخصوصاً اينکه ته ذهنم از داستايوفسکي تصور نويسنده شلخته يي را داشتم که به ضرب و اضطرار بدهي هايش داستان مي نويسد و فرصت بازخواني و دوباره نويسي و از اين قبيل را ندارد. ته ذهنم جا افتاده بود که داستايوفسکي پرسوز و گداز مي نويسد و چندان در بند ظرايف داستاني نيست. قمارباز ترجمه حسيني را که دست گرفتم جا خوردم وقتي ديدم راوي داستايوفسکي زبان خاص خودش را دارد. از اصطلاحات مناسب حال يک قمارباز روسي استفاده مي کند. بقيه آدم هاي داستان هم همين طور. از اين قبيل اند عبارت هايي مثل «کوتاه نمي آيم»، علي اعجاله، ردخور نداشت، جيک وبوک، توي نخ رفتن، زابرا شدن، «شستم خبردار شد»،«چس خوري»، کلهم اجمعين، عوام کالانعام، شتيلي بگير، سلسله بندنده ام، خاک بر سر من بکنند، از تک و تا افتادن، قاطي کردن، دبنگ، ريغ رحمت را سر کشيدن، پول يامفتي، والذاريات گفتن، لاکردار، چشم سفيد، آکله، مصبتو شکر. براق شدن، ماهرخ رفتن، خنگوله و غلبات وجد. اين عبارات جز عبارت «مصبتو» و عبارت «انگار حکم ازلي اين بوده که از بداختري و نفرين حصه يي ببرد،» (ص91) که بوي ترجمه هاي حسيني را از فاکنر مي دهند در متن خوش نشسته است. به هر حال ديگر وقتش شده بود که قمارباز داستايوفسکي به زبان روزمره فارسي هم به کلام درآيد و اين مغتنم است.

قمارباز داستان تعدادي آدم است که جمع شده اند در شهري به نام ورتمبرگ و منتظرند خبر مرگ مادربزرگ از سن پترزبورگ برسد؛ يک ژنرال بازنشسته شاخ شکسته که عاشق مادموازل بلانش فرانسوي شده است که قرار است وقتي بله را بگويد که مطمئن شود ژنرال وارث ثروت مادربزرگ مي شود، يک فرانسوي قالتاق (دگريو) که به ژنرال و پولينا پول قرض داده است و دو تا آدم عاشق؛ يکي راوي که معلم سرخانه است و ديگري يک انگليسي به نام استلي که در واقع کارش اين است که گره هاي داستان را باز کند و بخش هاي مختلف آن را به هم وصل کند. ما همان طور که گروه منتظر اعلام خبر مرگ مادربزرگ است، منتظر اين خبريم. اما داستايوفسکي همه را غافلگير مي کند. به جاي خبرش خود مادربزرگ مي آيد و وصف ورود صاعقه وار و واکنش گروه به اين ورود از صحنه هاي بي نظير در دنياي داستان است. اما اين تازه اولش است. مادربزرگ شروع مي کند به قمار کردن و بعد از چند بار برد، يک دفعه دار و ندارش را به باد مي دهد و راهي سن پترزبورگ مي شود. مادموازل بلانش ژنرال را ول مي کند و همه چيز به هم مي ريزد. بعد از چند پرده در داستان راوي وقتي به اتاقش برمي گردد پولينا را آنجا مي بيند. متوجه مي شود او به دگريو بدهکار است. راه مي افتد مي رود قمارخانه. پول هنگفتي مي برد و مي آورد مي دهد پولينا. اما پولينا بعد از آنکه شبي را مي گذراند، پول را با تحقير رد مي کند. پولينا مثل بسياري از زنان داستايوفسکي شخصيتي مرموز دارد و نيروي قهار و مهارناپذيري بر مردان داستان وارد مي کند. او شباهت زيادي به قهرمان زن رمان ابله آناستازيا دارد. راوي خود را در برابرش حقير و بي ارزش تصور مي کند. يک لاوجود. مثل برده يي که صاحبش مي تواند در برابرش لخت شود بي آنکه وجودش را حس کند. از همين نظر راوي اجازه مي دهد به او اظهار عشق کند. انگار بگو که بخواهي کسي را سرگرم کني. اين همان زني است که در بسياري از داستان هاي داستايوفسکي ظاهر مي شود. اما اين قدرت اهريمني در انتهاي داستان به صورت ملودراماتيکي به باد مي رود. استلي به راوي مي گويد پولينا او را دوست دارد. البته اين را وقتي مي گويد که ديگر همه چيز از دست رفته است.

در قمارباز راوي عقايدي هم درباره روس ها و آلماني ها و فرانسوي ها و انگليسي ها ابراز مي دارد. به طور کلي روس ها را آدم هايي اهل خطر و بي پروا از آينده و بي حساب و کتاب مي داند. آنها را موجوداتي عاطل و باطل مي داند که حتي اگر قمار مي کنند در انديشه جمع آوري پول و پله نيستند. قمار مي کنند تا تفريح کنند. و چند صباحي را خوش باشند. در مقابل آلماني جماعت را موجودي سرمايه دار و پول پرست مي داند که همه زندگي اش را به خواندن کتاب هاي تعليماتي مي گذراند و فرانسوي جماعت را آدم حقه بازي مي داند که ظاهر آراسته يي دارد و مخصوصاً دختران ساده روسي را شيفته خود مي کند. در نهايت راوي مي ماند و بطالتي بي انتها و وعده هايي براي کار کردن به خود و باز بيهوده و هوس قماري ديگر.

به نظرم داستان بر زمينه عشق راوي به پولينا بنا شده است. اما اين پي و بنا رفته رفته با اظهار نظرهاي راوي درباره ملل مختلف و درس دادن به دختران روس که مراقب مردان خوش نماي فرانسوي باشند، و درباره آداب قمار و از اين قبيل و بعد حضور پررنگ مادربزرگ به پس زمينه رانده مي شود. ما همه مي خواهيم بدانيم اين پولينا چرا چنين قدرتي بر راوي اعمال مي کند. پولينا بيشتر در سايه است. البته شايد هم نويسنده چاره يي نداشته است. براي آنکه يک موجود خارق العاده تصوير کني نمي تواني دم به دم بياوريش جلوي تصوير. اين قدرت مي توانست تا آخر بماند در صورتي که آن اظهار عشق آبکي به واسطه استلي صورت نمي گرفت. البته داستايوفسکي در ابله سنگ تمام مي گذارد و تصوير اين زن را با قدرت کامل به نمايش مي گذارد.
عناوين اين صفحه
قمارباز به روايت صالح حسيني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام