علي اصغر سيدآبادي

هميشه پشت سرمان جايي است که خاطره اش سرخوش مان مي کند. شهري است که فکر مي کنيم خوشبختي در آن تکرارشدني است. کوچه يي است که فکر مي کنيم بازگشتن به آن همراه با شادماني است، يا حتي رستوراني است که يادآور لحظه هاي خوش است برايمان. گاهي به جست و جوي همين خوشبختي ها و شادماني ها و سرخوشي ها سفر مي کنيم. برمي گرديم به جايي که قبلاً بوديم، اما مي بينيم نه کوچه آن کوچه است، نه شهر آن شهر است و نه هيچ جاي ديگري. شايد بهانه يي ديگر براي خوش بودن پيدا کنيم، اما آن خوشي هاي گذشته را نمي توانيم بازگردانيم. انگار آن حال و هوا رفته است، همچنان که ما رفته ايم. همه چيز فرق مي کند؛ آدم ها، مکان و حتي خود ما. ما هم آن آدم قبل نيستيم و اگر بنا است که آن خوشي ها و سرخوشي و خوشبختي ها را احيا کنيم، بايد بتوانيم خودمان هم آدم همان موقع باشيم و اين محال است.

در «کاناپه قرمز» نوشته «ميشل لبر» اگرچه موضوعات مختلفي درهم تنيده اند، اما براي من بيشتر يادآور همين حس و حال بود. زني به جست و جوي مردي که روزي به قصد سفري دور و دراز از او بريده است، سفري دور و دراز را در پيش مي گيرد؛ از فرانسه تا روسيه. اين سفر تنها سفري در جغرافيا نيست، بلکه اشاره هاي تاريخي نيز دارد؛ اشاره هاي تاريخي به کمونيسم و سوداهاي دور و دراز، اشاره به رمان هاي بسياري درباره زنان زرنگ بدعاقبت و ناکام. او در اين سفر درمي يابد که... بگذاريد از زبان خودش بخوانيم؛ «ايجاد پيوند با دنيا، ولو پيوندي بسيار ضعيف و کنار زدن آن چيزهايي که بين من و دنيا بود، دوري ها، زبان ها، اختلافات نژادي، مذهب ها، موانعي که هيچ وقت از ميان نمي رفت، بلکه مسيرها را تعيين مي کرد، هميشه اين بود آن معنايي که سفر کردن در خود داشت. چيزي که اين يکي را از بقيه متمايز مي کرد حس دست نيافتن به هيچ چيز و از کنار هر چيز رد شدنم بود و محبوس در هراس هاي خودم بودنم و در چشم ديگران بيگانه آمدنم. در ضمن پر کردن برگه هايي که مچاله شان مي کردم و مي انداختم سطل آشغال. اين احساسات را نيز تحليل مي کردم که آن سرخوردگي که از آن فرار مي کنم و مي خواهم با پيدا کردن «ژيل» و آن انرژي عجيبي که قبلاً نيروي مان را تامين مي کرد با آن بجنگم، در درونم شدت مي يابد. هيچ قطاري قادر نبود به آن دوران برود. اين بود که روز سوم برگشتم.»
اين کتاب را عباس پژمان ترجمه کرده و نشر چشمه منتشر کرده است.