سه شنبه، 3 شهريور 1388 - شماره 2035
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مارکر
بازگشت به محال
علي اصغر سيدآبادي

هميشه پشت سرمان جايي است که خاطره اش سرخوش مان مي کند. شهري است که فکر مي کنيم خوشبختي در آن تکرارشدني است. کوچه يي است که فکر مي کنيم بازگشتن به آن همراه با شادماني است، يا حتي رستوراني است که يادآور لحظه هاي خوش است برايمان. گاهي به جست و جوي همين خوشبختي ها و شادماني ها و سرخوشي ها سفر مي کنيم. برمي گرديم به جايي که قبلاً بوديم، اما مي بينيم نه کوچه آن کوچه است، نه شهر آن شهر است و نه هيچ جاي ديگري. شايد بهانه يي ديگر براي خوش بودن پيدا کنيم، اما آن خوشي هاي گذشته را نمي توانيم بازگردانيم. انگار آن حال و هوا رفته است، همچنان که ما رفته ايم. همه چيز فرق مي کند؛ آدم ها، مکان و حتي خود ما. ما هم آن آدم قبل نيستيم و اگر بنا است که آن خوشي ها و سرخوشي و خوشبختي ها را احيا کنيم، بايد بتوانيم خودمان هم آدم همان موقع باشيم و اين محال است.

در «کاناپه قرمز» نوشته «ميشل لبر» اگرچه موضوعات مختلفي درهم تنيده اند، اما براي من بيشتر يادآور همين حس و حال بود. زني به جست و جوي مردي که روزي به قصد سفري دور و دراز از او بريده است، سفري دور و دراز را در پيش مي گيرد؛ از فرانسه تا روسيه. اين سفر تنها سفري در جغرافيا نيست، بلکه اشاره هاي تاريخي نيز دارد؛ اشاره هاي تاريخي به کمونيسم و سوداهاي دور و دراز، اشاره به رمان هاي بسياري درباره زنان زرنگ بدعاقبت و ناکام. او در اين سفر درمي يابد که... بگذاريد از زبان خودش بخوانيم؛ «ايجاد پيوند با دنيا، ولو پيوندي بسيار ضعيف و کنار زدن آن چيزهايي که بين من و دنيا بود، دوري ها، زبان ها، اختلافات نژادي، مذهب ها، موانعي که هيچ وقت از ميان نمي رفت، بلکه مسيرها را تعيين مي کرد، هميشه اين بود آن معنايي که سفر کردن در خود داشت. چيزي که اين يکي را از بقيه متمايز مي کرد حس دست نيافتن به هيچ چيز و از کنار هر چيز رد شدنم بود و محبوس در هراس هاي خودم بودنم و در چشم ديگران بيگانه آمدنم. در ضمن پر کردن برگه هايي که مچاله شان مي کردم و مي انداختم سطل آشغال. اين احساسات را نيز تحليل مي کردم که آن سرخوردگي که از آن فرار مي کنم و مي خواهم با پيدا کردن «ژيل» و آن انرژي عجيبي که قبلاً نيروي مان را تامين مي کرد با آن بجنگم، در درونم شدت مي يابد. هيچ قطاري قادر نبود به آن دوران برود. اين بود که روز سوم برگشتم.»

اين کتاب را عباس پژمان ترجمه کرده و نشر چشمه منتشر کرده است.
نقطه وصل

سيف الله داد مرد ميانه بود، مردي که براي وصل کردن آمده بود. مردي که در سينماي ايران توانسته بود جمع زيادي را کنار هم قرار دهد. در مرگ سيف الله داد خيلي ها تسليت گفتند و اين نشانه بارزي بود براي نمود بخشي از شخصيت او. سيف الله داد يکي از دانشجويان انقلابي دانشگاه شيراز بود پيش از انقلاب. شايد او آن روزها فکرش را نمي کرد که به سينما کشيده شود. او جامعه شناسي مي خواند و هنوز 22 سال بيشتر نداشت که يکي از مهم ترين کتاب هاي جامعه شناسي را ترجمه کرد و آن را به انتشارات خوارزمي که از معتبرترين ناشران ايران بود، سپرد. کتاب وقتي منتشر شد، نام احمد بيرشک را هم کنار نام سيف الله داد گذاشته بودند. اين موضوع سيف الله داد را خوشحال کرد، زيرا اسمش کنار يکي از بزرگ ترين مترجمان آثار فکري ايران گذاشته شده بود. او بعدتر به تهران آمد و در صداوسيما و بعد سينما مشغول شد. اول با «زير باران» شروع کرد و مدتي بعد

«کاني مانگا» را ساخت. تنها فيلمي که به قول تهيه کننده 15 سال در تهران و شهرستان ها اکران داشت و هر بار هم مورد توجه قرار مي گرفت؛با اينکه فيلمي جنگي بود. او فقط سه فيلم را کامل ساخته است، اما نام او در پشت صحنه بسياري از فيلم هاي مهم ايران بوده است. او به عنوان فيلمنامه نويس، تدوينگر و مشاور و حتي رفيق و پشتيبان به کارگردانان ديگر ياري رسانده است. اين روزها و بعد از رفتن او همه از «بازمانده» مي گويند. از فيلمي که درباره فلسطين ساخت. خيلي ها از آن آيه الکرسي پايان فيلم مي گويند و مي گويند او در صحنه پاياني توانسته است نمايي زيبا از احساسات مذهبي و معنوي را به تصوير بکشد. مادربزرگ نوه اش را در آغوش مي فشارد و آيه الکرسي مي خواند و خود را از قطار پايين مي اندازد.

مادربزرگ شهيد مي شود، اما کودک زنده است؛کودکي که در ذهن مخاطبان عليه فرعونيان قيام خواهد کرد. او در اين سال ها بارها و بارها مي خواست فيلم بسازد. در مجموعه فرش ايراني که کارگردانان بزرگ ايران هر کدام فيلمي کوتاه درباره فرش ساخته بودند، نيز همکاري کرد و فيلمي ساخت که تجربه يي نو در کارش بود، اما هميشه قصد داشت فيلم سينمايي ديگري را جلوي دوربين ببرد، اما با بيماري سختي درگير شد؛ سرطان. سرطان بارها او را به بيمارستان کشاند و بارها خود را براي مرگ آماده ساخته بود، اما تقدير اين نبود که با سرطان به ديدار معبود برود. قرار بود در فيلم سه اپيزودي تهران هم در کنار مهرجويي و کرم پور حضور داشته باشد که نشد.

پاسخ به نامه ها
«دختري به نام نل» يک دروغ تاريخي است
رضا نادم

با سلام

نام من «نل» است و از يکي از روستاهاي جنوب غربي فرانسه براي شما نامه مي نويسم. از کودکي به همراه برادرم و پدربزرگي که هيچ گاه نتوانسته ام چشم هايش را ببينم، براي پيدا کردن مادرم از جايي به جاي ديگر رفته ايم و در طول اين سال ها همواره مردي به نام آقاي پيپ به همراه افرادش ما را تعقيب کرده و درصدد آزار و اذيت مان بوده است. نهايتاً آنقدر اين ماجراي پيدا شدن مادر من کشدار شد که بر اساس آن کارتوني هم تهيه و تا جايي که اطلاع دارم نسخه يي از آن در کشور شما نيز پخش شده است لذا تا حدي در جريان جزييات امور قرار داريد. اما به تازگي شنيده ام خانمي در پاريس ادعا کرده مادر «نل» واقعي است و به همراه دختر خود زندگي مي کند و هيچ وقت هم دختر او گم نشده است. او همچنين گفته هيچ گاه پسري نداشته و از بدو تولد من در پاريس زندگي مي کرده اند. بنده با نوشتن اين نامه رسماً اعلام مي کنم با توجه به اينکه اسم بنده يک اسم معمولي و متداول است طبيعتاً هزاران دختر به نام «نل» در دنيا زندگي مي کنند که هرکدام مي توانند ادعا کنند نل واقعي هستند و اين ارتباطي به بنده ندارد. با اين حال الزاماً نمي توان به صرف ادعاي خانم يادشده زحمات بنده در جست وجوي مادرم را به همراه پدربزرگ پيرم زير سوال برد و نقش مخرب آقاي پيپ در تعقيب و بر هم زدن آرامش ما را انکار کرد.لذا مراتب جهت درج در آن جريده محترم و اطلاع خوانندگان محترم از حقانيت بنده ارسال مي شود.

---

پاسخ؛

با سلام خدمت دختري به نام نل

همان طور که شما مستحضريد خانم يادشده با حضور مقابل رسانه ها هرگونه ارتباط با شما را تکذيب کرده و اساساً وجود شما را منکر شده است. لذا با عنايت به مستندات موجود بر اساس استعلام واحد حقوقي موارد زير از جمله تخلفات و بداخلاقي هاي کارتوني شما احراز شده و به اطلاع مي رسد؛

1- طبق تحقيقات محلي موثق که يکي از دوستان از طريق جوانان سر کوچه و پرسش از چند سوپرمارکت در پاريس انجام داده کلاً در کشور فرانسه سه نفر به نام نل وجود دارند که دو نفر آنها هم در قيد حيات نيستند. بنابراين شما رسماً فوت شده به حساب آمده و نامه شما وجاهت قانوني ندارد لذا شما به جرم نگارش نامه بدون برخورداري از هويت واقعي تحت تعقيب قضايي قرار خواهيد گرفت.

2- دوماً خانمي که ادعا کرده مادر نل واقعي است خودش اعلام کرد هيچ وقت نل را گم نکرده. بنابراين شما بايد در مورد سياه نمايي و تلاش در جهت ارائه چهره مخدوش و غيرواقعي و ناامن از جامعه فرانسه پاسخگو باشيد.

3- انتشار مطالب کذب در مورد آقاي پيپ از بازاريان خوشنام و فعالان عرصه تجارت دخانيات و تخريب چهره ايشان با القاي اين امر که ايشان به همراه عوامل خود سعي در تعقيب و مزاحمت براي شما داشته است، حق پيگرد قضايي را براي ايشان محفوظ مي دارد.

4- شما بايد مشخص کنيد بودجه مورد نياز براي اجير کردن فردي به نام پدربزرگ - تحت تعقيب اينترپل - و همراهي سوال برانگيز ايشان با شما و همکاري در فراري دا دن تان از دست برادر پيپ را از کدام محل تامين کرده ايد؟

5- جنابعالي بايد در مورد ارتباط مشکوک با فردي که در کارتون به نام برادرتان معرفي شده است و نحوه آشنايي و ارتباط تان با ايشان توضيح دهيد. در حالي که مادر نل اعلام کرده هيچ گاه پسري نداشته است بايد ثابت کنيد آشنايي شما از طريق فيس بوک، توييتر يا چت روم هاي فاسد اينترنتي نبوده است،

6- شما به جرم تلاش در جهت اتلاف وقت و هدر دادن وقت کودکان و نوجوانان سراسر دنيا با طرح مسائل واهي و دروغ نظير گم شدن مادرتان در دوران کودکي از سوي مدعي العموم مي توانيد متهم شناخته شويد.

7- و در آخر فراموش نکنيد با مخفي شدن در روزهاي پاياني کارتون و گذاشتن دست عوامل پرتلاش توليد کارتون در پوست گردو و ايجاد اين سوال ابدي براي کودکان دنيا که «بالاخره آخر اين کارتون چي شد؟» و ايجاد درگيري ذهني براي آنان در راستاي بازداشتن از فکر و تلاش و توليد، مشمول اشد مجازات خواهيد بود.
عناوين اين صفحه
بازگشت به محال
نقطه وصل
«دختري به نام نل» يک دروغ تاريخي است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام