سه شنبه، 3 شهريور 1388 - شماره 2035
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
مصاحبه با خودً نويسنده فرضي
نوشتن تو خون من است

عباس عبدي

در چند سال اخير داستان نويسي ما تحولات بزرگي را از سر گذرانده است. احتمالاً تحولات بزرگ تري هم در پيش است. شايد اگر کتاب هايي که در صف طويل دريافت مجوز انتشار قرار دارند زودتر منتشر مي شد و به دست خوانندگان مشتاق ادبيات داستاني مي رسيد (و من هم يکي از آنها) مي شد قضاوت بهتر و دقيق تري کرد. شايد هم بر عکس (برعکس چي؟). براي پرهيز از کلي گويي در همين مورد تصميم گرفتيم سراغ يکي از پديده هاي اين عرصه، کسي که از خيلي وقت پيش هم دست در کار داستان نويسي داشته است و هر کتاب جديدش پيش از انتشار به چاپ حداقل سوم و چهارم مي رسد مصاحبه يي داشته باشيم. راجع به چي؟ معلوم است راجع به چي. راجع به خودش، آثارش و اينکه چرا بعضي هنوز هم واقعاً اين طوري نيستند.

---

-مي دانم ممکن است کمي پرت به نظر برسد اما به لحاظ هايي که شايد بعداً بتوانم توضيح بدهم مي خواهم خواهش کنم مختصر، هر قدر که مصلحت مي دانيد، درباره خودتان و شروع کارتان تاريخچه يي بدهيد.


خب چطور بگويم... من تقريباً يک نويسنده قديمي محسوب مي شوم که سعي مي کنم جديد هم باشم. در واقع غير از اين ممکن نيست هر سال يک کتاب بيرون داد. نويسندگي تنها کاري است که قديم و جديد ندارد. دارد؟ بعضي مي گويند نويسنده بايد جريان ساز باشد اما من به شخصه عقيده بهتري دارم. درست نيست همه جا از جريان حرف زد. حداقل مي شود گفت کم دردسرتر است. فکر مي کنم به جاي جريان سازي (که مسلماً گرفتاري هاي عجيب و غريبي براي آدم به بار مي آورد) بهتر است طوري که هنرمندانه هم باشد سوار بر جريان شد. براي اين کار لازم است نبض اوضاع دست تان باشد. اين خودش البته خيلي دقت و قدرت تشخيص مي خواهد که در جاي مربوطش اگر لازم شد توضيح بيشتر مي دهم. اما درباره خودم مي توانم بگويم من مردي- ببخشيد شايد هم زني، بستگي به روايت دارد- هستم که مثل باقي بايد حساب همه چيز دستم باشد. مخصوصاً تيراژ و رقم هاي پشت جلد و آن عدد خاصي که توي هر قراردادي- از جمله قراردادهاي چاپ- هست. ادامه بدهم يا بس است؟

-به نظر مي رسد روي کارتان سوار باشيد و از لحن تان برمي آيد که گله زيادي هم از دور و برتان نداريد. مثلاً از اين جوايز ادبي که معلوم نيست کي برگزار مي شوند کي نمي شوند يا ابهامات ديگر. اگر حدس من درست است توضيح بدهيد لطفاً.

اولاً براي چي گله. گله کار آنهايي است که طرفدار يک چيزهايي هستند يا حداقل مخالف يک چيزهايي. من تصميم دارم مثل اغلب موارد وقت و انرژي خودم را بگذارم روي خود کار. کار و کار، اين چيزي است که ملاک است و اهميت دارد. اما در مورد جوايز بايد بگويم وجودشان تا مدتي خوب بود. به ويژه از اين بابت که نويسنده را به جامعه کتابخوان معرفي مي کنند. بعد از اين مرحله ديگر نوعي مانع محسوب مي شوند. به هرحال داوران اين جوايز ملاحظه نويسندگاني که هر سال يک يا دو يا حتي بيشتر عنوان منتشر مي کنند را نمي کنند. يا تظاهر مي کنند که ملاحظه نمي کنند. بعضي ها که مدام دنبال اسم و عناوين تازه هستند. يا تظاهر مي کنند که بالاخره...

-براي شخص شما چي؟

گفتم که. نگفتم؟ من که نمي توانم خودم را، با وجود اهميت شان، معطل اين حرف ها بکنم. من بايد به کارم برسم. اصل کار است که مهم است و تعيين کننده.

-در رابطه با همين کار که مي گوييد سوال ديگري مطرح مي کنم؛ اين تعداد چاپ شما را به هيجان مي آورد يا اينکه...

منظورتان از هيجان خود هيجان است يا مثلاً چي مي گويند... بگذاريد خودم بگويم لطفاً... کتاب بايد به چاپ هاي بعد برسد. اين يک قانون نوشته نشده است بين نويسنده و ناشر و خريداران کتاب. خواننده دوست دارد چاپ هاي بعدي کتاب نويسنده محبوبش را بخواند. حقيقتي است که خود خواننده هاي ادبيات داستاني هم به آن معترفند و همه جا نوشته اند. حتي منتقدها. اين گروه اخير که اصلاً عاشق چاپ هاي بعدي هستند. چون تا کتاب مهر چاپ چهارم و پنجم نخورد که نمي توانند سراغش بروند. اگر هم بروند نمي توانند درباره اش مطلبي بنويسند. بنويسند براي چند نفر؟ براي هزار نفر يا حتي کمتر؟ يک عده يي که اصلاً گوش به حرف منتقدها هم نمي دهند و خودشان سرشان را مي اندازند پايين و کتاب خودشان- منظورم کتابي است که نويسنده محبوب شان به تازگي منتشر کرده- را مي خوانند؟ پس معلوم است بايد چه کرد. نبايد کاري داشت به خود کتاب. بايد نويسنده را چسبيد. اگر غير از اين باشد که نمي شود سالي يکي دو تا کار داد بيرون. نه انصافاً مي شود؟

-چه تضميني هست؟ معذرت مي خواهم اما شما خودتان را بگذاريد جاي خواننده.

چه تضميني بايد باشد؟ چه انتظاري هست؟ انتظار چي دارد خواننده از نويسنده يي که نوشتن تو خونش است؟ غير از اينکه بالاخره همراه و هم قدم با جريان هاي ادبي و هنري و احساسي و حتي اجتماعي و موضوعات حساس ديگر به جلو گام بردارد چه توقعي ممکن است شکل بگيرد بين جامعه کتابخوان؟ به خصوص جوان ها و خانم هاي جوان خانه دار که خوشبختانه قشر وسيعي از جامعه علاقه مندان ادبيات داستاني را تشکيل مي دهند.

-اينکه در چند سوال بالاتر اشاره کرديد ممکن است مرد يا زني باشيد که...

منظورم اين است که به هيچ نوع تفاوتي در اين مورد قائل نيستم. اشاره ام هم به نويسنده و راوي است که مي توانند هم جنس باشند يا متفاوت که فرقي نمي کند به هرحال. به عبارت ديگر زن بودن راوي اهميت درجه اولي دارد فقط.

-اتفاقاً شايد وقتي بخواهيم راجع به اثر جديدتان حرف بزنيم فرصتي باشد که به اين نکته بيشتر بپردازيد. خيلي دوست دارم نظرتان را بدانم.

حالا چي کار کنم؟ نظرم را بگويم يا همين طور فعلاً بماند براي يک وقت ديگر که دور هم هستيم؟

-من که مي گويم به مصداق ها بپردازيم. اين حرف ها بايد يک جايي تجسم و مصداق داشته باشند. مثلاً در کتاب هاي خود شما.

کتاب من و شما و ديگري ندارد. يک جريان است که بايد به آن توجه بشود. سرعت و شدت و مشخصات ديگرش بازشناسي بشود و حتي ريشه يابي اينکه از کجا آمده و به کجا دارد مي رود اهميت بيشتري دارد. مثلاً من خودم مي دانم منشاء جريان هاي موجود اغلب ربط چنداني به ادبيات و فرهنگ ندارد. منظورم البته سازمان هاي حوصله دار که در اين زمينه تخصص دارند نيست که... بگذاريد يک مثال بزنم شايد کمک بکند. شما فرض کنيد در يک اتاقي هستيد و يکي از اين آينه هاي بزرگ روي ديوار نصب است. مي رويد خودتان را توي آينه نگاه کنيد و مثلاً قيافه تان را برانداز کنيد يا موهايتان را مرتب کنيد، مي بينيد اي بابا آن طرف آينه چيزهايي پيداست که فقط شما و چند نفر مثل شما هستند که قادرند ببينند و اين البته خودش کلي شانس است. خب به عنوان يک نويسنده چه کار مي کنيد؟ نمي گويم چه وظيفه يي داريد، مي پرسم چه کار مي کنيد؟ من مي نويسم و سعي مي کنم بلافاصله تا دير نشده چاپ هم بکنم. اين کاري است که من مي کنم و به ديگران هم توصيه نمي کنم. چرا که اين جور توصيه ها براي موقعي که درش هستيم کمکي به ادبيات داستاني محسوب نمي شود. هر کس بايد انتخاب هاي خودش را داشته باشد. اين خواننده ها و البته قبل از آن ناشرها هستند که در اين مسير نقش تعيين کننده دارند. باز هم تاکيد مي کنم روي تعدد چاپ کتاب ها که جاي تاکيد هم دارد.

-شما به ضرورت حرفه يي بودن نويسنده اعتقاد داريد؟

منظورتان از اعتقاد اين است که بايد خرج نويسنده دربيايد؟ کي مي داند خرج نويسنده چقدر است؟ مثلاً شما مي توانيد بگوييد من نويسنده که شايد جزء چندتاي تثبيت شده باشم چقدر اجاره خانه مي دهم يا کجاها مي روم و کجاها نمي روم؟ زن دارم يا بچه يا بيمه و اين حرف ها؟ اعتقاد يعني چي؟ شايد منظورتان ايمان است. شايد هم چه مي دانم اين چيزهايي است که اخيراً دو سه سال پيش يکي توي ضميمه اعتماد نوشته بود...

-منظورم اگر ناراحت نمي شويد همين تعدد چاپ است که خودتان گفتيد.

خب اين را مي توانم توضيح بدهم. ببينيد يک تابلو وايت بورد هست که البته مي دانم يا تابلو است يا بورد، ولي به هرحال مي گذاريم يک جايي تو سر پله يا اتاق و حتي اگر بخواهيم مي توانيم از برنامه اکسل استفاده کنيم. ليست کتاب ها را مي نويسيم و قيمت ها را هم جلويش ذکر مي کنيم و تيراژ هر کدام را. باقي اش معلوم است. با يک کليک خودش توي کادر مي نويسد. کاري که بايد به روز بشود همين نام کتاب و ناشر و تعداد چاپ است که اشاره کرديد. در جدول ديگري يا حتي جدول هاي ديگري بايد درخصوص مشخصات جرياني که ضمن سوال هاي قبلي توضيح دادم...

-من که خيلي دلم مي خواهد دوباره به اين بحث برگرديم.

خارج از مصاحبه بگويم اما خواستيد هم چاپ بکنيد ايراد ندارد. نويسنده ها آدم هاي خيلي خوش اخلاقي نيستند. هستند؟ شما بهتر سراغ داريد. اما اهميت کار را کمتر توجه مي کنند.

-راستش هم روزنامه و هم خواننده ها دوست دارند راجع به سبک کار و نحوه نوشتن يک نويسنده در ضمن مصاحبه ها بيشتر حرف بزنيم. شما خودتان چي؟

اين هم بحث جالبي است. اما چه فايده يي مي تواند داشته باشد وقتي همه چيز تابع است و متغير اصلي خود کار است که چند بار تاکيد کرده ام. اما مي توانم راجع به بعضي خطوط کلي چيزهايي بگويم. اميدوارم البته باعث رنجش... اما نه. بهتر است راجع به کارهاي خودم و چندتايي نويسندگان که تازه کار چاپ کرده اند و همه شان را هم به شدت دوست دارم و اعتقاد دارم مجموعه موثري را شکل مي دهند حرف بزنم.

اين چيزهايي که مي خواهم بگويم در حقيقت عصاره تجربه من و دوستان و شاگردان و استادانم است و راستش خيلي هم قطعي نيست. اين هم به خاطر اصل معروفي است که بايد حداقل جايي از اثر، خودش را نشان بدهد که مي دهد. اما سعي مي کنم به ترتيبي که خيلي هم ترتيب دقيقي نيست (به اعتبار يا اعتقاد همان اصلي که اصلاً نمي شود نديده گرفته شود) توصيه هايي بکنم. هرچند قبلاً درباره توصيه نظرم را صريحاً گفتم و هنوز هم بهش اعتماد دارم. فرض کنيد تصميم داشته باشيد همين الان به جريان هاي داستان نويسي بپيونديد. با اين فرض کارهايي را بايد بکنيد و کارهايي هم نکنيد.

به بعضي ها اصلاً کاري نداشته باشيد. انگار نه انگار تو اين دنياي دور و برتان وجود دارند. اين باعث مي شود کتاب تان بي دردسر تر چاپ بشود و به چاپ هاي بعدي برسد. به هرحال بخشي از همين ها هستند که تصميم مي گيرند کتاب شما را به هر قيمتي که هست بخرند و به بعضي ديگر هديه بدهند يا اين طرف و آن طرف دنيا بفرستند. سکه و سفر و سوغات هم هست که بهتر مي دانيد.

به بعضي جاها اصلاً کاري نداشته باشيد.

به بعضي کارها اصلاً کاري نداشته باشيد.

به بعضي اشيا، اسم ها، بودها و نبودها اصلاً کاري نداشته باشيد.

به بعضي روزها و بعضي ساعت ها و بعضي دقيقه ها اصلاً کاري نداشته باشيد.

به بعضي... بعضي ديگر... بعضي ديگر... اصلاً...

کار خودتان را بکنيد. کاري نداشته باشيد يکي ديگر چه کرده يا چه مي کند. هنوز هم هستند نويسنده هايي که حتي پول توجيبي شان را هم از محل همان حقوقي برمي دارند که بايد خرج زن و بچه هاشان بکنند. اگر زن باشند که ديگر بدتر. لابد بايد از شوهر يا پدر يا پسرشان بگيرند. اما از اينها که بگذريم به شيوه کار مي رسيم که اهميت اش بيشتر نباشد در همين حدود است.

کتاب را زير صد صفحه جمع کنيد. حالا هر چي هست. يک اسم خوب روي کتاب بگذاريد. اسم خوب يعني اسم يک دختر يا زن يا به هرحال اشاره يي به دختر يا زن داشته باشد يا... اين واقعاً ظريف و حساس است. بهتر است مثال بزنم. ببينيد مثلاً رنگ قرمز از سبز، صورتي از نارنجي، سفيد از آبي،... بهتر است. چرا؟ نپرسيد لطفاً. اسم طولاني از اسم کوتاه بهتر است. چون مي شود يک طوري آن را چرخاند و به وضعيت خاصي اشاره کرد. مثلاً وضعيت آرام بهتر از حمله است. وضعيت تسليم از آرام هم بهتر است. شب که مسلماً خيلي بهتر از روز است. عصر از ظهر يا بعدازظهر بهتر است. اگر قرار است از صبح استفاده کنيد بهتر است دم صبح باشد. آخر دم صبح آدم هنوز کم و بيش توي رختخواب است. اصلاً رختخواب عالي است. براي همين هم هست که مي شود از کلمه هاي ديگر استفاده کرد و نتيجه گرفت. اگر فلان نباشيد بهتر است که فلان باشيد. چون وقتي مي گوييد مثلاً من کلاغ يا گربه يا گنجشک نيستم معلوم است که فقط هماني که گفتيد نيستيد. پس ممکن است هزارهزار چيز ديگر که مي شود با رنگ يا فونت يا بالا پايين بردن يا يک عکس کوچولوي ديگر و خلاصه رد بگذاريد باشيد. اما اگر بگوييد فلان هستيد ديگر واويلا. يک عده خيلي کمي ممکن است دوست داشته باشند که يکي فلان باشد. البته اين را بگويم که فرمول کلي است. مثلاً اگر اسم کتاب باشد من يک کفش پاشنه بلند هستم (با اين اسم موافقت مي کنند؟) زده ايد به خال و خصوصاً اگر طرح لکه هاي قرمز (يعني لاک ناخن) روي زمينه صورتي باشد که ديگر تا چاپ چهارم رفته ايد. باز هم توضيح بدهم؟

-فکر نمي کنيد با اين حرف ها خواننده را نسبت به بعضي نکات که کاملاً تخصصي هستند حساس کنيد و آن وقت...

کارکردشان را از دست بدهند؟

-تاثير منفي بگذارند روي... اصلاً فکر کنند ناشر يا نويسنده خداي ناکرده کلاهبرداري هنري مي کنند.

هر اتفاقي بيفتد خوب است. اصلاً شما نمي دانيد اتفاق چه موهبتي است براي فروش. بايد به فال نيک گرفت. فحش هم بدهند باز فروش مي رود بالا. کافي است بلد باشيد جهت حرف ها را بگردانيد طرف خودتان. وبلاگ هم بد فکري نيست. يک عکس روتوش شده از خودتان بگذاريد و دورش را بدهيد ابر و باد بزنند...قديمي ها روش هاي ديگري هم داشتند. مثلاً جلد کتاب را پارچه مي کشيدند. پارچه به رنگ خاکستري روشن. رنگ پارچه اïرمک که مخصوص روپوش مدرسه دختر دبيرستاني ها بود. مد و مه ابراهيم گلستان يا حجم سبز سهراب سپهري در زمان خودشان يادتان هست؟ پارچه پوش و خاکستري روشن؟ اما مي توانيد به کتاب کاري نداشته باشيد. کتاب راه خودش را مي رود. اگر خودتان را هم سنجاق کنيد به يک جايي از کار ديگر... اما بگذاريد چند تا نکته ديگر بگويم. اول اينکه کافي است اراده کنيد بنويسيد. نخوانديد در« توپ شبانه» چه توصيه هاي جانانه يي مي کند. برو بنويس. حرف نزن. فقط بنويس. داستانت را بنويس. راوي را ديديد چطور رفت و نوشت و تحويل داد و رفت براي چاپ در يک بنگاه انتشارات بين المللي.

-يعني اگر ادبيات داستاني ما مشکلي دارد مربوط به اين است که همت کافي براي نوشتن وجود ندارد؟ باقي چيزها فراهم است و فقط...

هيچ مشکلي وجود ندارد. خصوصاً حالا. مشکل کاملاً بي معني است. خصوصاً با اين همه تجديد چاپ سريع. سکه هاي طلا را فقط بشماريد. سفر به اين ور و آن ور هم هست. عکس و تفصيلات و تلفن هاي خصوصي. من که نبايد اين حرف ها را بزنم. من دفاع نمي کنم از. من حمله هم نمي کنم به. کار خودم را مي کنم و بهش اعتقاد دارم. نتيجه اش هم مهم نيست. مهم خواننده ها هستند که چاپ بالاتري مي خواهند. اين طور است که مي گويند «احتمالاً گم شده ام». احتمال دارد اصلاً گم هم نشده باشند و خودشان را بزنند به نوعي گيجي. گيجي خيلي خوب و مهم است. به خصوص براي راوي. اسم شان که روي جلد نمي آيد. توي وان هم آب گرم و سرد هست. بگذاريد داستان را مرور کنيم با هم. من کي هستم؟ چه مي دانم. چرا؟ چه مي دانم. اگر بدانم که نمي توانم توضيح بدهم. اگر توضيح هم بدهم نمي توانم خيلي توضيح بدهم. اما يک کاري مي کنم. يک کاري که تازه ياد گرفته ام. دو سه تا داستان که قبلاً درباره شان با يکي حرف زده ام را برمي دارم. فکر مي کنم مي خواهم سالاد درست کنم. خيار و گوجه و پياز و... چيز ديگر هم لازم هست؟ خب پس هر کدام شان را جداجدا خرد مي کنم و قاطي هم مي کنم. شما قاشق بزنيد زيرش. تو هر قاشق يک تکه از هر کدام هست. نيست؟ هست. بايد باشد. نمک و فلفلش هم هست. در دنياي ادبيات داستاني همين رقص توي تاريکي يا نيمه تاريکي و موسيقي و سي دي و تابلوي تبليغات و اتوبان نمک و فلفل هستند. آخرش هم اينها يکي مي شوند. مگر سالاد نيست که آخرش بالاخره بايد خورده شود. اصل خورده شدن است. اگر خورده بشود تمام مي شود و خواننده سراغ يک کاسه سالاد ديگر را مي گيرد.

-اينها اشاره به برنامه آشپزي کدام کانال است؟

اشاره به آشپز بزرگ است. منظورم از آشپزي تهيه همين چاي و قهوه و اسپرسو و شير نسکافه است. نمي شنويد مرتباً دارد تبليغ کافه اش را مي کند. الحق که انصافاً تبليغ هم دارد. چاپ بيست و دوم. با آن کلاه بوقي سفيد و دستکش پلاستيکي که يک وقت دستش به کلمه هاي بي معني آلوده نشود. آن وقت شما چه حرف هايي مي زنيد، مي بينيد و فراموش مي کنيد. فرمول اوليه اش هماني است که گفتم. شايد هم نگفتم. نبايد هم بگويم. اما مي گويم. زير صد صفحه متن.

تکنيک هم هست. مهم است. مثلاً بهتر است به جاي سه يا چهار فصل صد صفحه را به سي چهل و پنجاه فصل تقسيم کنيد. يا لابه لاي متن فضاهاي سفيد بگذاريد. فکر خواننده را بکنيد که بايد مرتباً برود سر يخچال يک چيزي بردارد و به نيش بکشد. سيگار... سيگار که ديگر لازم و واجب است. داستان مي خوانيم که سيگار بکشيم. سيگار مي کشيم که بتوانيم داستان را تا آخرش بخوانيم و يادمان بماند. بماند؟ نماند؟

از چيزهاي تازه که حتماً. فيلم ها و متلک ها و ساختمان ها و بازارها و مجتمع هاي تجاري مدرن رفلکس و گرانيت و آسانسور و پله برقي خيلي مهم اند. باز هم شگرد؟ مواد مخدر که قربانش بروم کارکرد خوبي دارد. خيلي کنجکاوي برانگيز است. ديوانه مي کند خواننده را. بعد هم خيانت خيلي مهم و پايه است. توي سرتاسر متن مي شود پخش اش کرد. مثل وقتي نمک مي زنيد به سوپ و با قاشق هم مي زنيد. حالا هر چه مي خواهيد فکر کنيد. آپارتمان همان جايي است که بايد دو اتاق خوابه باشد. اتاق خواب خيلي مهم است که جاي کافي داشته باشد. پاي بچه را هم يک طوري بايد کشيد وسط. يا باشد و بعداً نباشد. يا باشد و همين طوري باشد. مي تواند حتي سگ باشد. يک سگ کوچولو به جاي بچه کار مي کند. يا اينکه بخواهد بيايد و بيايد يا نيايد. اين را توي بيمارستان يا تيمارستان و بالاخره دکتر مي گويد که چي مثلاً. شوهر نباشد، بچه هم نباشد، سگ هم نباشد، نمي شود. ماشين هم. ماشين چيزي نيست مثل قبل. ماشين يک چيزي است مثل حالا که همه دارند. همه. حتي يک زني که شوهرش رفته خارج و تا آخر داستان نمي آيد. يکي که طلاق گرفته بيشتر دارد. « نگران نباش» که کجا و چطور و چرا. خواننده خودش ترجيح مي دهد باشد. خودت را بگذار جاي خواننده. تو باشي دلت نمي خواهد زن باشي و پول داشته باشي و يک آپارتمان کوچک عالي و يک ماشين بزرگ عالي تر و يک بچه و...

-نه انصافاً چيز ديگري هست که لازم داشته باشي؟

آه بله... يک عنوان. نمي شود همين طوري رها بشوي تو اين دنياي پرآشوب. از آنجا که خودت مي گويي نوشتن توي خون ات است پس بهتر است کارت هم همين باشد. توصيه مي کنم حداقل برداري چند تا کتابي که اين چند وقت ها درآمده بخواني. خوانده يي؟

صدايم را بلند کرده ام

مژده دقيقي

«نمي دانم چند روز ديگر زنده ام. ولي از مرگ نمي ترسم، از آن مي ترسم که در برابر بي عدالتي ساکت بمانم. من جوانم و دوست دارم زندگي کنم. ولي به کساني که مي خواهند صدايم را حذف کنند مي گويم؛ من آماده ام؛ هرجا و هر زمان که مي خواهيد حمله کنيد. گل را مي توانيد نابود کنيد، ولي جلوي آمدن بهار را نمي توانيد بگيريد.»

خاطرات ملالي جويا، جوان ترين نماينده پارلمان افغانستان، با عنوان «صدايم را بلند کرده ام» به تازگي به زبان انگليسي منتشر شده است. «صدايم را بلند کرده ام» زندگينامه سياسي اين مدافع حقوق زنان و فعال سياسي است که او را شجاع ترين زن افغانستان مي دانند و انتشارات رايدر در انگلستان اين کتاب را در 278 صفحه به قيمت 12 پوند منتشر کرده است. ناشر اين کتاب در استراليا انتشارات مک ميلان است و در ماه اکتبر نيز انتشارات اسکريبنرز آن را با عنوان «زني در ميان جنگ سالاران» در ايالات متحده و کانادا منتشر خواهد کرد. تمام منافع حاصل از انتشار اين کتاب صرف احقاق حقوق زنان در افغانستان خواهد شد.

«صدايم را بلند کرده ام» روايت افغانستان ديگري است؛ افغانستاني پشت حجاب برقع و تبليغات. ملالي جويا با شهامتي کم نظير عليه جنايات جنگ سالاراني سخن مي گويد که با پشتيباني امريکا و کشورهاي غربي بار ديگر در افغانستان به قدرت رسيدند و جنايات شان دست کمي از جنايات طالبان منفور ندارد؛ «شايد فکر کنيد وقتي طالبان سرنگون شدند، عدالت به کشور من برگشت. ولي ما همچنان در کشور خود محبوسيم و به عدالت دسترسي نداريم و هنوز جنايتکاران زن ستيز بر ما حاکم اند.» ملالي جويا نماينده بي صدايان، سرکوب شدگان، قربانيان و بي گناهان چرخه بي پايان خشونت در افغانستان است. صريح، پرشور و شجاع است- زني استثنايي است که از دل ده ها سال سرکوب وحشيانه و زن ستيزانه بيرون آمده است. جويا در دسامبر 2003 از ولايت زادگاهش فراه در غرب افغانستان به عضويت لويي جرگه قانون اساسي انتخاب شد و در اولين موقعيتي که به دست آورد، به جنگ سالاران حمله کرد و آنها را مسوول سرکوب زنان و کشتار ده ها هزار سکنه کابل در درگيري هاي نظامي خواند. با اين سخنراني جنجال برانگيز که با اعتراض شديد ساير نمايندگان مواجه شد، آوازه ملالي جويا در افغانستان و سراسر جهان پيچيد. بعد از لويي جرگه، ملالي جويا نامزد نمايندگي پارلمان يا ولسي جرگه شد و در سپتامبر 2005 با راي اکثريت زنان ولايت فراه به پارلمان افغانستان راه يافت. اظهارات تندش در هفتم ماه مه 2006 در پارلمان افغانستان موجب به هم خوردن مجلس شد. هنوز دو دقيقه از سخنراني اش نگذشته بود که ميکروفنش را قطع کردند و ساير نمايندگان به سويش حمله ور شدند و او را بدکاره خواندند. در بيست ويکم همان ماه به دليل توهين به ساير نمايندگان در گفت وگويي تلويزيوني، عضويتش در پارلمان براي مدت سه سال با اکثريت آرا به حالت تعليق درآمد. از آن پس ملالي جويا در معرض تهديدهاي گوناگون بوده است. با آنکه نيروهاي سازمان ملل محافظت از جان او را برعهده گرفته اند و همه جا با محافظان مسلح سفر مي کند، تاکنون پنج بار به جانش سوءقصد شده است و شب ها در خانه هاي مختلف مي خوابد.

زماني که نيروهاي شوروي به افغانستان حمله کردند، چهار روز بيشتر از عمر ملالي جويا نمي گذشت. پدرش که دانشجوي پزشکي بود، همان روز درس را رها کرد تا با نيروهاي مهاجم بجنگد و در کوه ها ناپديد شد. از آن پس خانواده او چيزي غير از جنگ نفهميدند. با افزايش فشار نيروهاي پليس، مادر بي سوادش فرزندان را برداشت و به اردوگاهي در ايران پناهنده شد. ولي در اردوگاه هاي ايران از مدرسه خبري نبود و مادر جويا که مصمم بود دخترانش درس بخوانند بار ديگر با فرزندانش به اردوگاه هاي غرب پاکستان گريخت. در آنجا بود که جويا خواندن و نوشتن آموخت و متحول شد. طولي نکشيد که به تدريس سواد تازه آموخته اش به زنان مسن تر اردوگاه از جمله مادر خودش پرداخت. به زودي فهميد عاشق تدريس است و موسسه خيريه يي به نام سازمان ارتقاي توانايي هاي زنان افغان پيشنهاد جسورانه يي به او کرد و از او خواست به افغانستان برود و يک مدرسه دخترانه مخفي تاسيس کند. به اين ترتيب، ملالي جويا چند تکه لباس و کتاب محدودش را جمع کرد و قاچاقي از مرز گذشت و بهترين ايام زندگي اش شروع شد. با اينکه از زندگي در خوف و رجا زير برقع نفرت داشت، ولي معتقد است اين کار به خاطر آن دخترهاي کوچک به زحمتش مي ارزيد. «هر بار که دختر کوچکي به کلاس مي پيوست، يک پيروزي بود. احساسي بهتر از آن وجود ندارد.»

اعضاي سازمان خيريه به قدري تحت تاثير اقدامات ملالي جويا قرار گرفتند که او را به رياست خود برگزيدند و پس از آن چندين مدرسه و درمانگاه و يتيم خانه تاسيس کرد. ملالي جويا تاکنون براي فعاليت ها و مبارزاتش جوايز متعددي به دست آورده است. او دومين برنده جايزه آنا پوليتکوفسکايا روزنامه نگار سازش ناپذير روس است که فجايعي را که در چچن اتفاق افتاده بود، افشا کرد و سه سال پيش در مسکو کشته شد. در اکتبر گذشته شش زن برنده جايزه صلح نوبل در بيانيه مشترکي شهامت ملالي جويا را ستودند و خواستار بازگشت او به پارلمان افغانستان شدند. آنها ملالي جويا را مانند آنگ سان سوکي الگوي زنان در سراسر جهان براي ايجاد دنيايي عادلانه تر خواندند. ملالي جويا دو سال پيش در خفا ازدواج کرد و از بيم جان همسرش نمي تواند نام او را فاش کند. همين قدر مي گويد که در يک کنفرانس مطبوعاتي آشنا شده اند و او از همه کارهايش حمايت مي کند. ملالي جويا مي داند که ممکن است يکي از همين روزها کشته شود و کتابش با اين جملات به پايان مي رسد؛ «اگر مïردم و تصميم گرفتي راهم را ادامه بدهي، بر سر مزارم بيا. آبي بر آن بريز و سه بار فرياد بزن. مي خواهم صدايت را بشنوم.»

عناوين اين صفحه
نوشتن تو خون من است
صدايم را بلند کرده ام

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام