دوشنبه، 2 شهريور 1388 - شماره 2034
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ماخوليا در ادبيات و تاريخ مدرن
خورشيد، اما سياه

شهريار وقفي پور

من ساتورني غغمگينف هستم، محزون، مايوس

شاهزاده ي آکوئيتان ام من با برج فرويخته اش

تنها اختر من مرده است - و عود پرستاره ي من

تنها خورشيد سياه ماخوليا را بر خود دارد

در شب ظلماني قبرم، تو که تسلايم بودي

پاسيليپو و درياي ايتاليا را به من بازگردان

گلي را که قلب شکسته ام چنانش دوست مي داشت

و آلاچيقي که در آن شاخه هاي مو بر بوته ي گل سرخ پيچ مي خورد

ژرار دو نروال


با سقوط بلوک شرق، نظريه پردازاني چون فوکوياما از «پايان تاريخ» سخن گفتند، با اين ادعا که ليبرال - دموکراسي بهترين شيوه حکومت است، حال آنکه سال ها پيش، افرادي چون بودريار به دليلي متفاوت از «پايان تاريخ» سخن گفته بودند. ليکن اين احکام چندان شگفت انگيز نبودند چرا که پيش از آنها از انواع پايان ها سخن رفته بود؛ پايان ايد ئولوژي، پايان امر سياسي، پايان انسان، پايان جنسيت، پايان نظريه، پايان رمان و نظاير آن. به عبارتي شايد بتوان دوران پس از جنگ جهاني دوم و جنگ سرد را «عصر پايان ها» ناميد. جلوه هاي اين عصر را در همه جا مي توان ديد، چه در ادبيات والا در کار کساني چون کافکا و بکت و ادبيات فاجعه ü

(و حتي مابعد فاجعه) و چه در توليدات فرهنگي توده يي، در فيلم هاي علمي- تخيلي و کلاً فرهنگ آخرالزماني. ليکن کوشش براي مشخص ساختن نقطه آغاز اين عصر ما را به پيش تر بازمي گرداند، به نيچه و فلسفه ضدمسيحي اش، به ديالکتيک هگلي و کوشش براي روايت پايان تاريخ و از همه مهم تر انقلاب فرانسه. اگر چه بنا به اصل تبارشناختي فوکو، تلاش براي يافتن منشا و سرچشمه همواره ما را به عقب تر مي راند، با اين حال، در اينجا، انقلاب فرانسه را به عنوان گسستي ريشه يي انتخاب مي کنيم، زماني که در آن «رژيم کهن» فرو ريخت. همين فروريختن، تکه تکه شدن و نابود کردن که عنصر اساسي انقلاب فرانسه بود، به يکي از عناصر مدرنيته و مدرنيسم بدل شد. با توجه به همين واقعيت، ليندا ناکلين به قرائت اثر هنري مي پردازد که 10 سال پيش از انقلاب فرانسه خلق شد؛ نقاشي «هنرمند از پاي درآمده از عظمت ويرانه هاي باستاني» اثر آنري فوسلي. «در اين طراحي به يادماندني که با گچ قرمز و آب مرکب قهوه يي کار شده است، مدرنيته به عنوان فقداني بازگشت ناپذير، افسوسي جانکاه براي کليت ازدست رفته و تماميتي تباه شده به تصوير درآمده است. هنرمند از اين تباهي چنان ضربه يي خورده است که حتي قادر به ديدن نيست.... هنرمند در اينجا صرفاً «ازپاي درآمده» نيست، بلکه در حال زاري است، زاري بر فقداني جبران ناپذير، زاري بر سعادت و کليت ازدست رفته يي که اکنون به ناگزير بايد به گذشته يا آينده منتقل شود؛ 10 سال پيش از فوران ناگهاني انقلاب فرانسه، نوستالژي و اتوپيا تنها گزينه هايي اند که تصوير فوسلي پيش روي ما قرار مي دهد. با اين همه، از دست دادن کليت فاجعه محض نيست، اساساً امر مدرن از دل اين فقدان ساخته مي شود.»1

از آنجا که تاريخ هر پديده يي روايت خالص شدن و پررنگ شدن خصلت هاي برسازنده آن است، در زمانه کنوني شاهد حاد شدن اين خصلت هاييم؛ همه جا چهره ها و تصاوير مرگ و فقدان حاضرند و زبان هنر، فلسفه و فرهنگ زبان سوگواري و ماخوليا است. برخي از جنبه هاي اين «حالت» (تجربه مدرنيته به عنوان گونه يي شکست يا مدرنيته به عنوان فقدان) را مي توان در انواع توليدات 150 سال اخير شاهد بود؛ معامله فاوست با شيطان («شکست علم و تکنولوژي»)، اشعار مرثيه وار هولدرلين از زمانه عسرت و فقدان ريشه يي، ديالکتيک هگل و روايتش از اديسه روح به عنوان روايت شکست هاي پي در پي يا غلتيدن از فقداني به فقدان ديگر، روايت بالزاک و فلوبر از زوال فئوداليسم و ملال بورژوازي، سوگواري هنري جيمز بر اروپاي در حال احتضار، روايت اضمحلال بورژوازي در پروست، مفتش اعظم داستايوفسکي، استفاده نقيضه وار يا پاروديک جويس و اليوت از اساطير کهن، بحران علوم انساني نزد هوسرل، فراموشي وجود هايدگر، ديالکتيک منفي آدورنو، پايان متافيزيک دريدا، سوژه دوپاره لاکان، مرگ رمان، عدم امکان شعر و نظاير آن، به طوري که مي توان با فهرستي از اين دست کتابچه يي تدارک ديد.

تمام آن اموري را که در بالا از آنها نام برده شد، مي توان تجلي حس آگاهي به فقدان و از دست رفتگي دانست، يعني همان چيزهايي که ضرورتاً به حس ماتم و سوگواري منجر مي شود، همان حسي که ناشي از فقدان عزيز يا ابژه يي محبوب يا حتي آرماني است. ليکن همان طور که از ديالکتيک روشنگري آدورنو و هورکهايمر آموخته ايم، يکي از خصوصيات مدرنيته «دروني کردن» است؛ ما همان طور که بر دنياي بيرون اقتدار اعمال کرده، آن را رام مي کنيم، همين فرآيند را دروني مي کنيم و خود را نيز مانند دنياي بيرون قرباني مي کنيم. در فرآيند از دست دادن ابژه نيز، سوژه گاه ابژه را دروني خويش مي سازد و از همين رو، فقدان ابژه به معناي از دست رفتن بخشي از وجود خود سوژه است. در اينجا شايد بتوان به شيئي شدن روابط انساني و فتيشيسم کالايي (انساني يا جنسي شدن کالا) اشاره کرد، به اين منظور که دروني شدن ابژه روشن تر شود. در چنين حالتي، سوژه به جاي سوگواري به جهان سودايي ماخوليا پس مي نشيند.

بنا بر تحليل فرويد در مقاله «ماتم و ماخوليا»، سوگواري کردن واکنشي طبيعي و ضروري در برابر از دست دادن ابژه است. هيچ کس به دلخواه از عزيز يا ابژه يي محبوب دل نمي کند، چرا که دوست داشتن ابژه (فرد يا شيء دوست داشتني يا آرمان) مستلزم سرمايه گذاري رواني «خود» يا اگو در ابژه است که اين سرمايه گذاري سبب کاهش توجه «خود» يا اگو به خويشتن مي شود که البته اين کاهش ليبيدو از طريق عشق متقابل جبران مي شود، حال آنکه با قطع اين عشق يا به عبارتي فقدان ابژه، اگو با فقر روبه رو مي شود. در عمل سوگواري سوژه يا اگو قادر مي شود اين فقر را پشت سر گذاشته، سرمايه گذاري شهواني يا ليبيدويي خويش را در ابژه يي ديگر جست وجو کند، ليکن اگر سوژه موفق به گذراندن ماتم نشود، يعني عمل سوگواري به نتيجه خويش نرسد، حالت ماخوليا به وجود مي آيد، در اين حالت، «خود» ناتوان از نيروگذاري کافي در ابژه هاي بيروني براي جلب توجه آنها است، در عوض، نيروي شهواني به خود بدن سوژه منعطف مي شود و اين گونه بدن خود، يا دست کم رنجش را جايگزين نوعي ابژه عشقي بيروني مي سازد. در ماتم يا سوگواري، سوژه به از دست رفتن ابژه يي محبوب واکنش نشان مي دهد، حال آنکه در ماخوليا اين رابطه به شدت دوپهلو است؛ سوژه به ابژه يي مفقود عشق مي ورزد و در عين حال از آن متنفر است. سوژه ماخوليايي با منظومه يي از احساسات دوپهلو، حس گناه، تنفر از نفس و تقليل احساس احترام به نفس درگير است. به نوشته ژوليا کريستوا، افراد ماخوليايي «خويشتن را خطاکار به شمار نمي آورند، بلکه خود را يکسره گناهکار و مبتلا به نقصي بنيادين و کمبودي ذاتي مي دانند.... براي چنين افسردگان خودشيفته يي، اندوه حقيقتاً تنها ابژه يي است که با آن سروکار دارند.» با اين همه، مشخص ترين وجه مميزه ماخوليا از ماتم و سوگواري را بايد در ارتباط با ابژه دانست، به عبارت درست تر، در ماخوليا ما با اندوه و تالمي انتقال ناپذير و برزبان نيامدني روبه روييم، اينکه فرد ماخوليايي در اندوه خويش غرقه است و نمي تواند آن را به قلمرو اجتماعي/نمادين بکشاند، چرا که در واقع، در ماخوليا فرد در جهاني پيشااديپي به سر مي برد و هنوز به جهان نمادين وارد نشده است، به عبارتي، در سوگواري فرد يا سوژه با ابژه روياروي است، حال آنکه در ماخوليا، فرد (که گرفتار فرآيندهاي اوليه است) با «چيز» سروکار دارد. به عبارتي، بزرگ ترين رنج فرد مبتلا به ماخوليا ناتواني از ناميدن رنج خويش يا ابژه ازدست رفته است.

ليکن اگر در ماخوليا، فرد از دنياي نمادين تبعيد مي شود، چگونه مي توان از ماخولياي همگاني يا ماخولياي تاريخي سخن گفت؟ در گام اول، کافي است به مفهوم «فرهنگ خودشيفتگي» کريستوفر لش اشاره شود، اينکه در زمانه ما، در عصر سرمايه داري متاخر، افراد ديگر از روان نژندي رنج نمي برند، چرا که اساساً هنوز وارد کشمکش هاي اديپي نشده اند، يعني افراد بالغ هنوز در خودشيفتگي اوليه به سر مي برند. تجليات اين موضوع را مي توان در علاقه بزرگ ترها به کارتون هاي کودکان و عروسک نگه داشتن، يا صحبت کردن با زباني لوس و عقيم (که علي الظاهر قرار است تقليدي از زبان کودکان باشد) دانست. تجلي ديگر فرهنگ خودشيفتگي ستايش از دوران کودکي و کودک صفتي است، چرا که کودکي همان بهشت گمشده معصوميتي دانسته مي شود که بايد در عصر گناهکار کنوني از آن محافظت کرد.

از اين منظر، مي توانيم سطح نگاهمان را گسترش دهيم و به همان پديده ماخولياي فرهنگي و ارتباط آن با مدرنيته بازگرديم. مدرنيته به دليل ارتباط نزديکش با تخريب، نفي و نابود کردن گذشته منشاء شماري از توليدات مرتبط با نوستالژي شده است. «تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پيشداوري ها و عقايد کهنه و محترم وابسته به آنها به حاشيه رانده مي شوند و تمامي روابط تازه شکل يافته قبل از آنکه استوار شوند، منسوخ مي شوند. هر آنچه سخت و استوار است، دود مي شود و به هوا مي رود، هر آنچه مقدس است، دنيوي مي شود.» در چنين وضعيتي، انرژي عظيم مدرنيته که از يک سو به خلاقيت مشغول است، از سوي ديگر نفي و نابود مي کند، در نتيجه حس فقدان عاميت مي يابد. از طرف ديگر، تنها کافي است به نظريات مابعدساختارگرا در باب زبان بنگريم که نفس زبان اثبات کننده فقدان، دوري و فاصله است، همه آن چيزهايي که مقوم ماخوليا است.

با اين همه به نظر مي رسد آنچه بيش از همه به ماخوليا نزديک است، خود تاريخ مدرن باشد، تاريخي که انسان ها و ملت ها را به درون خود مي کشد، تاريخ و آگاهي تاريخي مدرن از اينکه گسستي که در استمرار تاريخ و در اقتدار گذشته و سنت ايجاد شده، ترميم ناپذير است. اين آگاهي در ابتدا خود را به شکل تجربيات تبعيد، دلالت هاي تاريخي خرابه و استعارات کشتي شکستگي نشان مي داد. همين آگاهي راه را براي ناميدن گذشته باز کرد و منجر به فرآيندي شد که مي توان «شخصي ساختن گذشته» ناميدش. از جلوه هاي اين فرآيند مي توان به جمع آوري يا کلکسيون، آلبوم هاي خانوادگي يا موزه سازي هاي شخصي و... اشاره کرد. اينها تلاش هايي است براي ناميدن ابژه از دست شده.

همين ناميدن عنصري است که با عمل سوگواري ارتباط دارد، چرا که اگر به قول هگل، اسم مسمي را نابود مي کند، ناميدن هم در واقع سوگواري براي مسماي از دست رفته است. کريستوا در تفسير شعر «شاعر محروم از ارث» ژرار دو نروال، که سطرهايي از آن در ابتداي مقاله آمده است، به همين عنصر اشاره مي کند. او اين شعر را کوشش شاعر ماخوليايي براي ناميدن «چيز»، و از همين رو وارد ساختنش به قلمرو ابژه ها مي نامد. شاعر از اين طريق است که توانسته از عالم سياه ماخوليا خارج شود. اما ناميدن تنها به «چيز» محدود نمي شود، بلکه شاعر (نويسنده) با ناميدن خويش نيز از ماخوليا رهايي مي يابد، آن هم به اين طريق که خود را به خانواده يي نمادين متصل سازد، چرا که پذيرفته شدن در خانواده نمادين، به معناي گذر کردن از کشمکش اديپي است و تنها کسي مي تواند چيزي را بنامد که به خانواده يي متعلق باشد. ليکن تعلق يافتن به خانواده نمادين به معناي يافتن پدر نيز هست، يعني همان چيزي که هارولد بلوم «اضطراب تاثير» مي نامد، يعني ورود به ديالکتيک پدر؛ شناخت و تصديق پدر (گام اول؛ بيرون جستن از انبوهه بي شکل تاريخ ادبيات)، سعي در يکي شدن با پدر (گام دوم؛ هويت يابي خيالي)، قتل پدر (گام سوم؛ هويت يابي نمادين؛ يکي شدن با سيمپتوم).

پي نوشت؛-------------------------

1- بدن تکه تکه شده (قطعه به مثابه استعاره يي از مدرنيته)، ليندا ناکلين، مجيد اخگر، انتشارات حرفه

گفتاري در باب جمع آوري کتاب
بخش هايي از چيدن کتابخانه ام

والتر بنيامين - ترجمه؛ ش و

در حال باز کردن بسته هاي کتابخانه ام هستم. بله، مشغول اين کارم. کتاب ها هنوز در قفسه ها چيده نشده اند و هنوز ملال ملايم نظمي لمس شان نکرده است. نمي توانم آنها را بر اساس درجه شان مرتب کنم تا مخاطب به راحتي بتواند آنها را از نظر بگذراند. نيازي نيست از هيچ کدام شان بترسيد. در عوض، از شما دعوت مي کنم به من بپيونديد، به اين آشفتگي جعبه هايي که داغان و باز شده اند، هوايي که از گرد چوب اشباع شده، کف زمين که از کاغذپاره پوشيده شده است، به من بپيونديد، در ميان پشته اين کتاب هايي که اينک پس از دو سال تاريکي، از نو روشنايي روز را مي بينند، پس شايد آماده باشيد اندکي با من در اين حال وهوا شريک شويد - حال و هوايي که قدر مسلم نه از آن مرثيه خواني که از آن پيشگويي است - حال و هوايي که اين کتاب ها در مجموعه دار يا کلکسيونري حقيقي برمي انگيزد چرا که اينک چنين مردي در حال سخن گفتن با شما است، و با تاملي ژرف تر، معلوم مي شود او تنها از خويش سخن مي گويد. اين نشانه گستاخي من نخواهد بود اگر براي آنکه بخواهم به شکلي قانع کننده، خود را عينيت گرا و واقع بين نشان دهم، براي شما بخش هاي اصلي يا ارزش هاي عمده يک کتابخانه را رديف کنم، اگر از تاريخ کتاب ها يا حتي کارآمدي شان براي يک نويسنده صحبت کنم؟ ليکن مي خواهم به موضوعي بپردازم که از ابهام کمتري برخوردار است و از مقولات بالا ملموس تر است، چيزي که در حال حاضر با آن سروکار دارم، به شما بينشي عطا خواهد کرد در باب رابطه ميان مجموعه دار کتاب و مايملکش، بينشي در باب گردآوري و نه مجموعه. اگر اين کار را با تبيين و تفصيل شيوه هاي متنوع به دست آوردن کتاب ها انجام مي دهم، تماماً از روي تصادف و البته خواست شخصي است. اين روند يا هر روند ديگري صرفاً سدي است در مقابل موج خيزان خاطرات که هر گاه مجموعه داري به تامل در باب مايملکش مي پردازد، به سويش طغيان مي کند.

هر تمنا و اشتياقي به امر آشوبناک شباهت مي برد، ليکن اشتياق مجموعه دار به آشوب خاطرات شبيه است. از آن بيشتر؛ بخت و تصادف يا تقديري که در برابر چشمان مان گذشته را مي آکند، در آشفتگي مالوف اين کتاب ها حاضرند. زيرا اين مجموعه چه چيز ديگري است به جز آشوب و بي نظمي که عادت تا به آن حدي خود را با آن سازگار کرده است که ممکن است به شکل نظم ظاهر شود؟ همگي شما حکايت آدم هايي را شنيده ايد که به علت از دست دادن کتاب هايشان از کار افتاده اند، يا کساني که براي به دست آوردن کتاب هايي جنايتکار شده اند. اينها دقيقاً گستره هايي اند که در آنها هر نظمي کنشي متعادل کننده براي تزلزل مفرط است. آناتول فرانس مي گويد؛ «در اينجا تنها دانش دقيقي که هست، اطلاع از تاريخ انتشار و قطع کتاب ها است.» و در واقع، اگر سنگ تعادلي براي آشوب کتابخانه وجود داشته باشد، همان فهرست کتابخانه است.

از همين رو در زندگي مجموعه دار نوعي تنش ديالکتيکي ميان قطب هاي نظم و بي نظمي (يا آشوب) وجود دارد. طبيعتاً اين وجود هم بسته به بسياري چيزهاي ديگر است؛ بسته به رابطه بسيار رازآميز با مالک، چيزي که در مورد آن بعداً بيشتر خواهيم گفت، همچنين بسته به رابطه با ابژه هايي که اين رابطه بر ارزش کارکردي و سودمدارانه آنها - يعني بر کارآمدي شان - تاکيد نمي کند بلکه آنها را بررسي کرده، به آنها عشق مي ورزد، آن هم به عنوان محل و صحنه تقديرشان. براي مجموعه دار، ژرف ترين افسون محبوس ساختن اقلام شخصي درون حلقه يي جادويي است که اين اقلام در آن ثابت مانده اند آن هم به وقتي که هيجان و شعف نهايي، هيجان و شعف اکتساب، آنها را ناديده مي گيرد.

هر چيز ياد آورده و فکرشده، هر چيز آگاهانه به پايه، قاب، شالوده و قفل مايملک تبديل مي شود. دوران، منطقه، مهارت و صنعت کاري، مالک قبلي - براي مجموعه دار حقيقي - کل پيش زمينه يک شيء مجموعه به دايره المعارف جادويي افزوده مي شود که جوهر آن تقدير ابژه يي است که در اختيار او است. بنابراين، در اين گستره محاط شده مي توان فرض کرد چگونه اين قيافه شناسان بزرگ به مفسران تقدير تبديل مي شوند - و مجموعه داران قيافه شناسان جهان اشيا يا ابژه هايند. تنها بايد به مجموعه دار حين چيدن اشيايش در جعبه شيشه يي دقيق شد. هنگامي که او آنها را در دست مي گيرد، گويا در کار نگاه کردن از درون آنها به گذشته دورشان است، پنداري اين گذشته به او الهام مي شود. اين کل آن چيزي است که بايد در مورد سويه جادويي مجموعه دار گفت - شايد بتوان تصوير سالخوردگي او ناميدش.

... هنگامي که به کوه هاي صندوق ها نزديک مي شويد تا کتاب ها را از آنها بيرون بکشيد و به نور روز - يا نور شب - بياوريدشان، چه انبوهه يي از خاطرات برابرتان صف مي کشد، هيچ چيز آشکارتر از دشواري خاتمه دادن، نمي تواند افسون بيرون کشيدن کتاب ها از صندوق ها را نشان دهد. کارم را ظهر شروع کرده بودم و پيش از آنکه سراغ آخرين صندوق ها بروم، نيمه شب شده بود. حالا دستم را روي دو مجلد مي گذارم که رنگ و روي مقواي جلدشان رفته است و به عبارتي دقيق تر، به هيچ وجه به جلد کتاب تعلق ندارند؛ دو آلبوم با عکس هاي چسبانده شده در آن که مادرم هنگام کودکي آنها را چسبانده بود و من ارث شان برده ام. اينها بذرهاي مجموعه کتاب هاي کودکانه ام هستند که اندک اندک، حتي تا امروز برباليده اند، اگرچه ديگر در باغ من نيستند. هيچ کتابخانه زنده يي وجود ندارد که شماري از آفريده هاي کتاب گونه از محدوده هاي حاشيه يي را در بطن خود نگه نداشته باشد. اينها ضرورتاً آلبوم هاي خانوادگي، کتاب هاي امضاشده توسط نويسندگان شان يا پوشه هاي حاوي رساله ها يا جزوه هاي مذهبي نيست، برخي مردم به بروشورها يا دفترچه هاي راهنماي کتاب علاقه مند مي شوند، ديگران به رونوشت ها يا کپي هاي ماشين شده کتاب هاي غيرقابل دسترس، و مسلماً نشرياتي که حاشيه هاي پرتلالو کتابخانه را شکل مي دهند. ولي به همان آلبوم ها بازگرديم. در عمل، به ارث بردن شايسته ترين شيوه به دست آوردن يک مجموعه است، چرا که گرايش مجموعه دار به مايملکش نشات گرفته از احساس مسووليت پذيري صاحب آن به دارايي اش است.

از همين رو اين گرايش، به والاترين معنا، گرايش ميراث بر است و بارزترين وجه مشخصه مجموعه همواره انتقال پذيري آن است. بايد متوجه اين نکته باشيد که من با گفتن اين حرف کاملاً تصديق مي کنم که بحث من درباره فضا يا شرايط ذهني جمع آوري بر عقيده بسياري از شما صحه مي گذارد که اين اشتياق و تمنا قديمي و کهنه پسندانه بوده، ناشي از بي اعتمادي شما به سنخ مجموعه دار است. در اينجا، در ذهن من هيچ چيز دورتر از وارد کردن ضربه يي به اعتقاد شما يا بي اعتمادي تان نيست. اما بايد به يک چيز اشاره کنم. پديده مجموعه يا کلکسيون همين که صاحب شخصي خود را از دست داد، معنايش را نيز از دست مي دهد. حتي اگرچه مجموعه هاي عمومي ممکن است نسبت به مجموعه هاي شخصي، به لحاظ اجتماعي ايرادناپذيرتر و از نظر آکادميک سودمندتر باشد، ابژه ها يا اشيا تنها در مجموعه شخصي است که به حق و شايستگي خاص خويش دست مي يابند. من به خوبي مي دانم دوران سنخي که در اينجا در موردش بحث مي کنم و ex officio غبه ضرورت مقامف اندکي از آن را در برابرتان به نمايش مي گذارم، در حال پايان است. ليکن به گفته هگل، تنها هنگامي که تاريکي فرا مي رسد، جغد مينروا شروع به پرواز مي کند. مجموعه دار تنها در نابودي اش فهم مي شود.

اينک دارم آخرين صندوق نصفه نيمه را خالي مي کنم و از نيمه شب گذشته است. افکار ديگري جز آنها که درباره شان در حال صحبتم، به سراغم آمده اند - البته نه افکار، که تصويرها، خاطرات. خاطرات شهرهايي که در آنها چه بسيار چيزها يافته ام؛ ريگا، ناپل، مونيخ، دنزيگ، مسکو، فلورانس، بازل، پاريس، خاطرات اتاق هاي شاهانه رزنتال در مونيخ، خاطرات دنزيگ استوک تورم که در آن آخرين هانس رائو مسکن کرده بود، خاطرات زيرزمين پر از کتاب هاي قديمي و بوي نا گرفته سوسن گوت در شمال برلين، خاطرات اتاق هايي که اين کتاب ها در آن بوده اند، خوابگاه دانشجويي ام در مونيخ، اتاقم در برن، خاطرات انزواي ايزلت والد کنار درياچه برينز، و سرانجام خاطرات اتاق کودکي ام، نخستين محل تنها چهار يا پنج هزار جلد از هزاران جلدي که اطرافم تلنبار شده اند. متبرک باد مجموعه دار و متبرک باد مرد اهل فراغت، از هيچ کس به اندازه او انتظار نمي رود و هيچ کس به اندازه او حس و معناي عظيم سعادت را درک نکرده است. او که قادر است وجود بدنام خود را زير نقاب «کرم کتاب» اسپيتزوگ ادامه دهد، چرا که درون او ارواحي، يا دست کم اجنه يي کوچک هستند که صحه يي بر اين امر هستند که براي مجموعه دار - و منظورم مجموعه دار حقيقي است، مجموعه دار چنان که بايد باشد - تملک ژرف ترين رابطه يي است که انسان مي تواند با اشيا برقرار کند. نه اينکه آنها در او زنده باشند بلکه اوست که در آنها زندگي مي کند. پس من با کتاب ها به منزله سنگ هاي ساختمان، يکي از سکونتگاه هاي مجموعه دار را پيش چشمان شما بنا کرده ام، و اينک او مي رود که داخل اين ساختمان ناپديد شود، آن هم به عنوان تنها يکي از قطعات ساختمان.

عناوين اين صفحه
خورشيد، اما سياه
بخش هايي از چيدن کتابخانه ام

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام