
شهريار وقفي پور

من ساتورني غغمگينف هستم، محزون، مايوس
شاهزاده ي آکوئيتان ام من با برج فرويخته اش
تنها اختر من مرده است - و عود پرستاره ي من
تنها خورشيد سياه ماخوليا را بر خود دارد
در شب ظلماني قبرم، تو که تسلايم بودي
پاسيليپو و درياي ايتاليا را به من بازگردان
گلي را که قلب شکسته ام چنانش دوست مي داشت
و آلاچيقي که در آن شاخه هاي مو بر بوته ي گل سرخ پيچ مي خورد
ژرار دو نروال
با سقوط بلوک شرق، نظريه پردازاني چون فوکوياما از «پايان تاريخ» سخن گفتند، با اين ادعا که ليبرال - دموکراسي بهترين شيوه حکومت است، حال آنکه سال ها پيش، افرادي چون بودريار به دليلي متفاوت از «پايان تاريخ» سخن گفته بودند. ليکن اين احکام چندان شگفت انگيز نبودند چرا که پيش از آنها از انواع پايان ها سخن رفته بود؛ پايان ايد ئولوژي، پايان امر سياسي، پايان انسان، پايان جنسيت، پايان نظريه، پايان رمان و نظاير آن. به عبارتي شايد بتوان دوران پس از جنگ جهاني دوم و جنگ سرد را «عصر پايان ها» ناميد. جلوه هاي اين عصر را در همه جا مي توان ديد، چه در ادبيات والا در کار کساني چون کافکا و بکت و ادبيات فاجعه ü
(و حتي مابعد فاجعه) و چه در توليدات فرهنگي توده يي، در فيلم هاي علمي- تخيلي و کلاً فرهنگ آخرالزماني. ليکن کوشش براي مشخص ساختن نقطه آغاز اين عصر ما را به پيش تر بازمي گرداند، به نيچه و فلسفه ضدمسيحي اش، به ديالکتيک هگلي و کوشش براي روايت پايان تاريخ و از همه مهم تر انقلاب فرانسه. اگر چه بنا به اصل تبارشناختي فوکو، تلاش براي يافتن منشا و سرچشمه همواره ما را به عقب تر مي راند، با اين حال، در اينجا، انقلاب فرانسه را به عنوان گسستي ريشه يي انتخاب مي کنيم، زماني که در آن «رژيم کهن» فرو ريخت. همين فروريختن، تکه تکه شدن و نابود کردن که عنصر اساسي انقلاب فرانسه بود، به يکي از عناصر مدرنيته و مدرنيسم بدل شد. با توجه به همين واقعيت، ليندا ناکلين به قرائت اثر هنري مي پردازد که 10 سال پيش از انقلاب فرانسه خلق شد؛ نقاشي «هنرمند از پاي درآمده از عظمت ويرانه هاي باستاني» اثر آنري فوسلي. «در اين طراحي به يادماندني که با گچ قرمز و آب مرکب قهوه يي کار شده است، مدرنيته به عنوان فقداني بازگشت ناپذير، افسوسي جانکاه براي کليت ازدست رفته و تماميتي تباه شده به تصوير درآمده است. هنرمند از اين تباهي چنان ضربه يي خورده است که حتي قادر به ديدن نيست.... هنرمند در اينجا صرفاً «ازپاي درآمده» نيست، بلکه در حال زاري است، زاري بر فقداني جبران ناپذير، زاري بر سعادت و کليت ازدست رفته يي که اکنون به ناگزير بايد به گذشته يا آينده منتقل شود؛ 10 سال پيش از فوران ناگهاني انقلاب فرانسه، نوستالژي و اتوپيا تنها گزينه هايي اند که تصوير فوسلي پيش روي ما قرار مي دهد. با اين همه، از دست دادن کليت فاجعه محض نيست، اساساً امر مدرن از دل اين فقدان ساخته مي شود.»1
از آنجا که تاريخ هر پديده يي روايت خالص شدن و پررنگ شدن خصلت هاي برسازنده آن است، در زمانه کنوني شاهد حاد شدن اين خصلت هاييم؛ همه جا چهره ها و تصاوير مرگ و فقدان حاضرند و زبان هنر، فلسفه و فرهنگ زبان سوگواري و ماخوليا است. برخي از جنبه هاي اين «حالت» (تجربه مدرنيته به عنوان گونه يي شکست يا مدرنيته به عنوان فقدان) را مي توان در انواع توليدات 150 سال اخير شاهد بود؛ معامله فاوست با شيطان («شکست علم و تکنولوژي»)، اشعار مرثيه وار هولدرلين از زمانه عسرت و فقدان ريشه يي، ديالکتيک هگل و روايتش از اديسه روح به عنوان روايت شکست هاي پي در پي يا غلتيدن از فقداني به فقدان ديگر، روايت بالزاک و فلوبر از زوال فئوداليسم و ملال بورژوازي، سوگواري هنري جيمز بر اروپاي در حال احتضار، روايت اضمحلال بورژوازي در پروست، مفتش اعظم داستايوفسکي، استفاده نقيضه وار يا پاروديک جويس و اليوت از اساطير کهن، بحران علوم انساني نزد هوسرل، فراموشي وجود هايدگر، ديالکتيک منفي آدورنو، پايان متافيزيک دريدا، سوژه دوپاره لاکان، مرگ رمان، عدم امکان شعر و نظاير آن، به طوري که مي توان با فهرستي از اين دست کتابچه يي تدارک ديد.
تمام آن اموري را که در بالا از آنها نام برده شد، مي توان تجلي حس آگاهي به فقدان و از دست رفتگي دانست، يعني همان چيزهايي که ضرورتاً به حس ماتم و سوگواري منجر مي شود، همان حسي که ناشي از فقدان عزيز يا ابژه يي محبوب يا حتي آرماني است. ليکن همان طور که از ديالکتيک روشنگري آدورنو و هورکهايمر آموخته ايم، يکي از خصوصيات مدرنيته «دروني کردن» است؛ ما همان طور که بر دنياي بيرون اقتدار اعمال کرده، آن را رام مي کنيم، همين فرآيند را دروني مي کنيم و خود را نيز مانند دنياي بيرون قرباني مي کنيم. در فرآيند از دست دادن ابژه نيز، سوژه گاه ابژه را دروني خويش مي سازد و از همين رو، فقدان ابژه به معناي از دست رفتن بخشي از وجود خود سوژه است. در اينجا شايد بتوان به شيئي شدن روابط انساني و فتيشيسم کالايي (انساني يا جنسي شدن کالا) اشاره کرد، به اين منظور که دروني شدن ابژه روشن تر شود. در چنين حالتي، سوژه به جاي سوگواري به جهان سودايي ماخوليا پس مي نشيند.
بنا بر تحليل فرويد در مقاله «ماتم و ماخوليا»، سوگواري کردن واکنشي طبيعي و ضروري در برابر از دست دادن ابژه است. هيچ کس به دلخواه از عزيز يا ابژه يي محبوب دل نمي کند، چرا که دوست داشتن ابژه (فرد يا شيء دوست داشتني يا آرمان) مستلزم سرمايه گذاري رواني «خود» يا اگو در ابژه است که اين سرمايه گذاري سبب کاهش توجه «خود» يا اگو به خويشتن مي شود که البته اين کاهش ليبيدو از طريق عشق متقابل جبران مي شود، حال آنکه با قطع اين عشق يا به عبارتي فقدان ابژه، اگو با فقر روبه رو مي شود. در عمل سوگواري سوژه يا اگو قادر مي شود اين فقر را پشت سر گذاشته، سرمايه گذاري شهواني يا ليبيدويي خويش را در ابژه يي ديگر جست وجو کند، ليکن اگر سوژه موفق به گذراندن ماتم نشود، يعني عمل سوگواري به نتيجه خويش نرسد، حالت ماخوليا به وجود مي آيد، در اين حالت، «خود» ناتوان از نيروگذاري کافي در ابژه هاي بيروني براي جلب توجه آنها است، در عوض، نيروي شهواني به خود بدن سوژه منعطف مي شود و اين گونه بدن خود، يا دست کم رنجش را جايگزين نوعي ابژه عشقي بيروني مي سازد. در ماتم يا سوگواري، سوژه به از دست رفتن ابژه يي محبوب واکنش نشان مي دهد، حال آنکه در ماخوليا اين رابطه به شدت دوپهلو است؛ سوژه به ابژه يي مفقود عشق مي ورزد و در عين حال از آن متنفر است. سوژه ماخوليايي با منظومه يي از احساسات دوپهلو، حس گناه، تنفر از نفس و تقليل احساس احترام به نفس درگير است. به نوشته ژوليا کريستوا، افراد ماخوليايي «خويشتن را خطاکار به شمار نمي آورند، بلکه خود را يکسره گناهکار و مبتلا به نقصي بنيادين و کمبودي ذاتي مي دانند.... براي چنين افسردگان خودشيفته يي، اندوه حقيقتاً تنها ابژه يي است که با آن سروکار دارند.» با اين همه، مشخص ترين وجه مميزه ماخوليا از ماتم و سوگواري را بايد در ارتباط با ابژه دانست، به عبارت درست تر، در ماخوليا ما با اندوه و تالمي انتقال ناپذير و برزبان نيامدني روبه روييم، اينکه فرد ماخوليايي در اندوه خويش غرقه است و نمي تواند آن را به قلمرو اجتماعي/نمادين بکشاند، چرا که در واقع، در ماخوليا فرد در جهاني پيشااديپي به سر مي برد و هنوز به جهان نمادين وارد نشده است، به عبارتي، در سوگواري فرد يا سوژه با ابژه روياروي است، حال آنکه در ماخوليا، فرد (که گرفتار فرآيندهاي اوليه است) با «چيز» سروکار دارد. به عبارتي، بزرگ ترين رنج فرد مبتلا به ماخوليا ناتواني از ناميدن رنج خويش يا ابژه ازدست رفته است.
ليکن اگر در ماخوليا، فرد از دنياي نمادين تبعيد مي شود، چگونه مي توان از ماخولياي همگاني يا ماخولياي تاريخي سخن گفت؟ در گام اول، کافي است به مفهوم «فرهنگ خودشيفتگي» کريستوفر لش اشاره شود، اينکه در زمانه ما، در عصر سرمايه داري متاخر، افراد ديگر از روان نژندي رنج نمي برند، چرا که اساساً هنوز وارد کشمکش هاي اديپي نشده اند، يعني افراد بالغ هنوز در خودشيفتگي اوليه به سر مي برند. تجليات اين موضوع را مي توان در علاقه بزرگ ترها به کارتون هاي کودکان و عروسک نگه داشتن، يا صحبت کردن با زباني لوس و عقيم (که علي الظاهر قرار است تقليدي از زبان کودکان باشد) دانست. تجلي ديگر فرهنگ خودشيفتگي ستايش از دوران کودکي و کودک صفتي است، چرا که کودکي همان بهشت گمشده معصوميتي دانسته مي شود که بايد در عصر گناهکار کنوني از آن محافظت کرد.
از اين منظر، مي توانيم سطح نگاهمان را گسترش دهيم و به همان پديده ماخولياي فرهنگي و ارتباط آن با مدرنيته بازگرديم. مدرنيته به دليل ارتباط نزديکش با تخريب، نفي و نابود کردن گذشته منشاء شماري از توليدات مرتبط با نوستالژي شده است. «تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پيشداوري ها و عقايد کهنه و محترم وابسته به آنها به حاشيه رانده مي شوند و تمامي روابط تازه شکل يافته قبل از آنکه استوار شوند، منسوخ مي شوند. هر آنچه سخت و استوار است، دود مي شود و به هوا مي رود، هر آنچه مقدس است، دنيوي مي شود.» در چنين وضعيتي، انرژي عظيم مدرنيته که از يک سو به خلاقيت مشغول است، از سوي ديگر نفي و نابود مي کند، در نتيجه حس فقدان عاميت مي يابد. از طرف ديگر، تنها کافي است به نظريات مابعدساختارگرا در باب زبان بنگريم که نفس زبان اثبات کننده فقدان، دوري و فاصله است، همه آن چيزهايي که مقوم ماخوليا است.
با اين همه به نظر مي رسد آنچه بيش از همه به ماخوليا نزديک است، خود تاريخ مدرن باشد، تاريخي که انسان ها و ملت ها را به درون خود مي کشد، تاريخ و آگاهي تاريخي مدرن از اينکه گسستي که در استمرار تاريخ و در اقتدار گذشته و سنت ايجاد شده، ترميم ناپذير است. اين آگاهي در ابتدا خود را به شکل تجربيات تبعيد، دلالت هاي تاريخي خرابه و استعارات کشتي شکستگي نشان مي داد. همين آگاهي راه را براي ناميدن گذشته باز کرد و منجر به فرآيندي شد که مي توان «شخصي ساختن گذشته» ناميدش. از جلوه هاي اين فرآيند مي توان به جمع آوري يا کلکسيون، آلبوم هاي خانوادگي يا موزه سازي هاي شخصي و... اشاره کرد. اينها تلاش هايي است براي ناميدن ابژه از دست شده.
همين ناميدن عنصري است که با عمل سوگواري ارتباط دارد، چرا که اگر به قول هگل، اسم مسمي را نابود مي کند، ناميدن هم در واقع سوگواري براي مسماي از دست رفته است. کريستوا در تفسير شعر «شاعر محروم از ارث» ژرار دو نروال، که سطرهايي از آن در ابتداي مقاله آمده است، به همين عنصر اشاره مي کند. او اين شعر را کوشش شاعر ماخوليايي براي ناميدن «چيز»، و از همين رو وارد ساختنش به قلمرو ابژه ها مي نامد. شاعر از اين طريق است که توانسته از عالم سياه ماخوليا خارج شود. اما ناميدن تنها به «چيز» محدود نمي شود، بلکه شاعر (نويسنده) با ناميدن خويش نيز از ماخوليا رهايي مي يابد، آن هم به اين طريق که خود را به خانواده يي نمادين متصل سازد، چرا که پذيرفته شدن در خانواده نمادين، به معناي گذر کردن از کشمکش اديپي است و تنها کسي مي تواند چيزي را بنامد که به خانواده يي متعلق باشد. ليکن تعلق يافتن به خانواده نمادين به معناي يافتن پدر نيز هست، يعني همان چيزي که هارولد بلوم «اضطراب تاثير» مي نامد، يعني ورود به ديالکتيک پدر؛ شناخت و تصديق پدر (گام اول؛ بيرون جستن از انبوهه بي شکل تاريخ ادبيات)، سعي در يکي شدن با پدر (گام دوم؛ هويت يابي خيالي)، قتل پدر (گام سوم؛ هويت يابي نمادين؛ يکي شدن با سيمپتوم).
پي نوشت؛-------------------------
1- بدن تکه تکه شده (قطعه به مثابه استعاره يي از مدرنيته)، ليندا ناکلين، مجيد اخگر، انتشارات حرفه