سه شنبه، 27 مرداد 1388 - شماره 2029
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: علوم سياسي
نقدي بر کتاب «چارچوبي مفهومي براي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران»
دشواري تبيين منافع ملي

غلامرضا حداد

کتاب «چارچوبي مفهومي براي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران» به قلم آقاي دکتر «سيدجلال دهقاني فيروزآبادي»، با همکاري مرکز مطالعات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام و توسط معاونت پژوهشي دانشگاه آزاد اسلامي در زمستان 1387 به چاپ رسيده است. نويسنده، کتاب را در قالب يک طرح پژوهشي ارائه کرده و مطالب را در يک مقدمه و هفت فصل سازماندهي کرده است. به گفته وي هدف اين پژوهش «ارائه چارچوب نظري و مفهومي براي تعريف و تعيين معيارها و ملاک هاي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران است.» فصل اول کتاب به بيان کليات و طرح پژوهشي اختصاص يافته است. نويسنده سه گونه متفاوت در ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران را مورد شناسايي قرار مي دهد؛  1-  واقع گرايي محض 2 - آرمان گرايي و ايدئولوژي محوري محض  3 - رويکرد تلفيقي؛ که پژوهش حاضر را نيز در قالب رويکرد سوم صورت بندي و ارزيابي کرده است. وي اهداف مشخص اين پژوهش را چنين بر مي شمارد؛ تعيين، تعريف و تبيين معيار ها و شاخص هاي مورد نياز براي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، تعريف معنا و مفهوم منافع ملي جمهوري اسلامي ايران و تعيين و توضيح مصاديق، عناصر و اهميت و اولويت آنها، تجزيه و تحليل شرايط لازم براي تدوين و هدايت سياست خارجي موفق و مطلوب در نظام بين الملل معاصر، شناسايي و توضيح مقدورات و محظورات سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران و زمينه سازي براي آسيب شناسي و ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران.

پژوهش درصدد پاسخگويي به اين پرسش اساسي است که «معيار ها و ملاک هاي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي کدامند؟» و فرضيه يي که در پاسخ به اين سوال اصلي مورد آزمون است، عبارت است از؛ «موفقيت در تامين منافع ملي، غلبه بر موانع و محظورات ساختاري خارجي و برخورداري از الزامات و ويژگي هاي سياست خارجي مطلوب سه معيار و ملاک کلي براي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران هستند.» بر اين اساس متغير وابسته اين پژوهش «سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران» است که عبارت است از «کنش ها و اقدامات جمهوري اسلامي در قبال ساير بازيگران بين المللي در چارچوب يک طرح کلي و استراتژي مدون و معين به منظور تامين اهداف و منافع ملي». متغيرهاي مستقل نيز عبارتند از؛ تامين منافع ملي، الزامات و ويژگي هاي سياست خارجي مطلوب و دفع محدوديت ها و محظورات محيطي منافع ملي جمهوري اسلامي ايران. منافع ملي به عنوان مفهوم کليدي پژوهش نيز بر حسب قدرت ملي، امنيت ملي، توسعه اقتصادي و نيز ترويج ارزش هاي فرهنگي اسلامي، انقلابي و ايراني در محيط خارجي تعريف مي شود. نويسنده روش تحليلي خود را تلفيقي از روش ارزيابي دروني (قياسي) و ارزيابي بيروني (استقرائي) معرفي مي کند.

در اولين برخورد، عنوان کتاب خواننده را دچار مساله مي کند. چارچوب مفهومي يا دستگاه نظري به مجموعه يي سازوار از گزاره هاي توليد معنا اطلاق مي شود که روابط دروني و بيروني پديده موضوعي خود را که در ذات خود واجد بي طرفي معنايي است، مفهوم سازي مي کند. بنابراين چارچوب مفهومي محملي براي شناخت غفهم يا تبيينف يک پديده است و نه ارزيابي که اساساً موضوع سنجش و قضاوت است. از طرف ديگر عنوان کتاب به طور ضمني اشاره دارد ارزيابي سياست خارجي هر واحد سياسي مستلزم معيار و ملاک هاي منحصربه فرد است، يا به عبارت ديگر هيچ معيار عام و کلي براي ارزيابي سياست خارجي دولت ها وجود ندارد. مثل آن است که بگوييم «معيارها و ملاک هاي ارزيابي آقاي دکتر دهقاني» در حالي که روشن است آقاي دکتر دهقاني در چارچوب کادر آکادميک براساس ملاک ها و معيارهاي نسبتاً عام و بسته به طبقه بندي که در آن قرار مي گيرند مورد سنجش و ارزيابي قرار مي گيرند؛ معيارها و ملاک هايي که حداقل در باب تمامي استادان علوم سياسي شاغل در وزارت علوم يکسان است. اگر فرض را بر اين بگذاريم که مراد نويسنده ارائه چارچوب مفهومي براي شناخت پديده سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بوده است نه ارزيابي آن باز هم اين خاص گرايي توجيه نخواهد شد. اينکه پژوهشگران با مطالعه ويژگي هاي ملي يک واحد سياسي الگوي خاصي را براي فهم رفتار خارجي آن پيشنهاد کنند، شيوه يي معقول و مسبوق مي نمايد - به عنوان مثال «اسپوزيتو» و «پيتکاسوري» الگوي جنگ نخبگان را در فهم روندهاي درون نظام جمهوري اسلامي ايران پيشنهاد کرده اند- اما الگو و مدل مطالعاتي تنها بخشي از يک چارچوب مفهومي محسوب مي شود و نه بنياد و کليت آن.

بنابراين عنوان کتاب توقع يک خاص گرايي راديکال در مطالعه پديده سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران را در خواننده ايجاد مي کند، در حالي که با ورود در متن وي به نابجايي اين توقع پي مي برد. نويسنده تلاش کرده است کتاب را در قالب يک طرح پژوهشي ارائه کند. سوال اصلي پژوهش بر خاص گرايي ضمني عنوان پژوهش منطبق است؛ «معيار ها و ملاک هاي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران کدامند؟ سوال اصلي به طور ضمني بيانگر آن است که ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران مستلزم ملاک ها و معيار هاي خاص و منحصر به خود است.» اما فرضيه ارائه شده متضمن يک عام گرايي افراطي است؛ «موفقيت در تامين منافع ملي، غلبه بر موانع و محظورات ساختاري خارجي و برخورداري از الزامات و ويژگي هاي سياست خارجي مطلوب سه معيار کلي براي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران است.» روشن است معياري عام تر از اين موارد در ارزيابي سياست خارجي دولت ها نمي توان يافت، به گونه يي که اگر ايالات متحده امريکا، جمهوري خلق چين يا بورکينافاسو را در فرضيه فوق به جاي جمهوري اسلامي ايران قرار دهيم در اعتبار فرضيه خلل و خدشه يي وارد نمي شود.

آنچه به عنوان فرضيه پژوهش مطرح شده است براي اکثريت پژوهشگران حوزه مطالعات سياست خارجي در حکم يک مفروض بنيادين است. البته از منظر روش شناختي بر اين امر ايرادي وارد نيست و مفروض يک پژوهش مي تواند فرضيه پژوهش ديگري باشد، اما فرضيه موضوع آزمون و اثبات است. اين در حالي است که نويسنده در طول متن تلاشي در آزمون و اثبات فرضيه ندارد بلکه تلاش اش معطوف به ارائه و جمع بندي نظرياتي است که اتفاقاً بر پايه مفروض گرفتن فرضيه ايشان بنيان نهاده شده اند.

اگرچه نويسنده در جست وجوي ارائه معيار ها و ملاک هاي مطلوب ارزيابي است و نه ارائه يک تبيين علي، اما با اين حال خود را درگير تعريف متغير هاي مستقل و وابسته کرده است. متغير وابسته پژوهش سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران و متغير هاي مستقل پژوهش تامين منافع ملي، الزامات سياست خارجي مطلوب و دفع محدوديت هاي محيطي معرفي شده اند. اگر هدف پژوهش فهم، تبيين يا مطالعه روند طراحي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران مي بود، اين متغير ها داراي مطلوبيت بودند اما در ارزيابي يک سياست خارجي که قاعدتاً متمرکز بر نتايج است به نظر مي رسد سياست خارجي متغير مستقل و تامين منافع ملي متغير وابسته باشد. به نظر مي رسد متن به ضرورت نيازمند ارائه شدن در قالب يک طرح پژوهشي نبوده است و در اين صورت نقد کمتري را نيز برمي انگيخت.

منافع ملي از مبهم ترين مفاهيم حوزه مطالعاتي سياست بين الملل است و بنابراين اثبات گرايان در استفاده از آن پرهيز داشته و ترجيح داده اند آن را به مصاديق قابل سنجش تجزيه کنند. در کتاب حاضر منافع ملي کليدي ترين واژه و مهم ترين مفهوم است. نويسنده منافع ملي را مفهومي ارزش محور مي داند و در جايي مي نويسد؛ «يک ملي گرا و يک اسلامگرا دو تعريف و داوري متفاوت از منافع ملي ايران دارند چرا که در دو نظام ارزشي و هنجاري مختلف به واقعيت مي نگرند.» اين مثال به نوعي افشاگر تناقض منطقي در ادعاي ايشان است چرا که منافع ملي مفهومي است که در يک نظام ارزشي و هنجاري خاص - نظام بين الملل وستفاليايي مدرن - داراي معناست و دالي است که مدلول آن به مرجع گفتماني خاصي دلالت دارد. جامعه مرجع يک ملي گرا ملت است که با مرزهاي معنايي اين واژه همپوشاني دارد. اما جامعه مرجع يک اسلامگرا امت اسلام است که با مرزبندي معنايي منافع ملي منطبق نيست، هم بخشي از ملت (غيرمسلمانان) را به دگر تبديل مي کند و هم بخش هاي غيرملي (مسلمانان ساير ملل) را به خود بدل مي کند. معنايي، برداشتي و غيرعيني بودن مفهوم منافع ملي مي تواند بازتاب دهنده اختلافات بر سر مصاديق، شيوه ها و اولويت ها باشد اما نمي تواند به معناي ملي فرض کردن آنچه غيرملي است، باشد؛ در حالي که نويسنده تلقي متفاوتي ارائه مي کند. وي سه نوع منافع ملي را متمايز مي کند؛ خودنگر، دگرنگر و دسته جمعي، که منافع خودنگر را تنها در شرايط خاص و مشخصاً در جايي که منافع حياتي (بقا) در ميان است، ضروري مي داند.

ايشان پيگيري منافع ملي را از دو طريق سياست قدرت محور و سياست هنجارمحور مبتني بر اداي تکليف و رسالت ميسر مي داند اما مشخص نمي کند در يک مجموعه از ملاک هاي ارزيابي اين دو چگونه با يکديگر همنشيني مي کنند و چگونه مي توان دو منطق متعارض نتيجه گرا و هنجارگرا را با هم ترکيب کرد. در ميان عناصر چهارگانه منافع ملي جمهوري اسلامي ايران - قدرت، امنيت، توسعه و ترويج ارزش ها و صدور انقلاب - تنها عنصر اشاعه فرهنگ ايراني اسلامي و صدور انقلاب است که بازتاب دهنده موجوديتي خاص به عنوان جمهوري اسلامي ايران است والباقي عناصر عام در تعريف منافع ملي هستند. چالش اصلي در رفع تناقضات عنصر چهارم با ساير عناصر بروز مي کند که نويسنده تلاشي در راستاي آن انجام نداده است. جمع بندي نظريات در باب قدرت، امنيت و توسعه اقتصادي نيازمند خلاقيت نيست، آنچه مي تواند جنبه نوآورانه چنين پژوهشي تلقي شود، تعيين وزن و اولويت آنها با توجه به ماهيت و ساختار نظام سياسي و نيز چگونگي تلفيق آنها با عنصر چهارم از منافع ملي جمهوري اسلامي ايران است. چارچوب ارائه شده توسط ايشان توضيح نمي دهد در صورت تعارض و تزاحم ميان برخي از اين عناصر و مصاديق کدام يک مرجح هستند و اين اولويت بندي چه پايه و اساس ساختاري يا هويتي داراست. در کتاب مي خوانيم «آستانه خطر و پرداخت هزينه اعم از مادي و معنايي براي تامين و تحقق يک منفعت و ارزش ملي، ميزان و درجه اهميت آن را مشخص مي کند. لذا درجه و ميزان اهميت منفعت جمهوري اسلامي ايران در حوزه هاي موضوعي و جغرافيايي مختلف به وسيله فرآيند تحليل سود - هزينه تعيين مي شود.» قطعاً اين عبارت يک گزاره تبيين گر و معطوف به مطالعه نتايج است و نه يک معيار براي ارزيابي. اما از جهت ديگر نشان مي دهد نويسنده به اهميت اولويت بندي متغير ها واقف است در عين اينکه مبنا و قاعده ارزش مشخصي براي محاسبه سود - هزينه ارائه نمي کند. محاسبه سود - هزينه فرآيندي است که خود نيازمند اولويت بندي ارزش هاي يک دستگاه نظري در ابعاد هستي شناسي و معرفت شناسي است.

متدولوژي پژوهش کمترين اثرپذيري از دستاورد هاي نظري سياست خارجي مقايسه يي را بازتاب مي دهد. متغير هاي درون واحد اعم از ويژگي هاي ساختار نظام سياسي و سازمان تصميم گيري سياست خارجي، ميزان بازبودگي جامعه سياسي، ميزان توسعه يافتگي، و ويژگي هاي فرهنگ سياسي مورد توجه قرار نگرفته اند. بر اين اساس به رغم تمايلي که نويسنده به نظريات پساساختارگرايانه از خود نشان مي دهد در بعد روش شناختي در قالب نظريات نسل اول سياست خارجي قابل طبقه بندي است. وي مورد شناسايي قرار گرفتن حاکميت توسط ساير دولت ها را براي دولت - ملت فرض گرفتن يک واحد سياسي کافي مي داند و توجهي به سطح فرهنگ سياسي

- پيشامدرن، مدرن، و پسامدرن - و ميزان دموکراتيک بودن نظام سياسي در نوع تعريف منافع ملي آن ندارد. تعريف ايشان از منافع ملي جمهوري اسلامي ايران گوياي اين امر است؛ «آماج، آمال، ارزش ها و نياز هاي ادراکي جمهوري اسلامي ايران به عنوان يک دولت- ملت داراي حاکميت در رابطه با ساير بازيگران بين المللي که محيط خارجي آن را شکل مي دهند.»

به رغم اينکه نويسنده سازواري گفتماني را يکي از مولفه هاي سياست خارجي مطلوب برشمرده است اما گويا اعتقادي به سازواري گفتماني در چارچوب مفهومي خود يا مجموعه معيار هاي خود نداشته است. براي سامان دادن به يک دستگاه نظري منسجم و سازوار ناگزير از گزينش برخي مفروضات و رد برخي ديگر هستيم. به عنوان مثال ناگزيريم در سطح هستي شناختي مادي گرايي يا معناگرايي را به عنوان اولويت بپذيريم يا اينکه حداقل سلسله مراتب و نوع رابطه آنها با يکديگر را تعريف کنيم اما نمي توانيم چارچوبي مفهومي از تلفيق همه چيز داشته باشيم. کتاب حاضر از اين حيث بيشتر مروري بر مجموعه يي از نظريات متعارض بوده است تا سازماندهي به يک چارچوب مفهومي منسجم. عدم تعيين وزن ملاک ها و اولويت بندي آنها ابهام موجود را مضاعف کرده است. معيارهاي ارزيابي هر يک از عناصر گاه در تعارض دروني با هم قرار گرفته اند و در بسياري از موارد معيار هاي ارزيابي عناصر مختلف متشکله منافع ملي در تعارض صريح با هم قرار دارند. به عنوان مثال در قدرت ملي ميان ابعاد نظامي، اقتصادي و فرهنگي اولويت بندي روشني ارائه نشده است در حالي که عملاً گزينش هر کدام محدوديت هايي را براي ديگري در پي خواهد داشت. يا معيار هاي سياست خارجي اقتصادي توسعه گرا در بسياري از جهات صراحتاً در تضاد با معيار هاي اشاعه فرهنگ و صدور انقلاب قرار مي گيرند. در چنين شرايطي وضعيت پژوهشگري که در پي ارزيابي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران است در ابهام قرار مي گيرد. مشخص نيست کدام ملاک ها اولويت دارند، وزن هر يک چقدر است و بر چه اساسي ارزش هر يک قابل سنجش است و امتياز هر کدام چقدر است. در اين راستا معيار هاي کمي سازي شده براي ارزيابي ضروري است در حالي که گزاره هاي پژوهش حاضر عمدتاً داراي بعد تفسيري هستند.

ملاک ارزيابي يک الگوي مطالعاتي يا چارچوب نظري، کارآمدي آن است. معمولاًً در مطالعات موردي فصول ابتدايي متن پژوهش به تعريف مفاهيم و تبيين چارچوب نظري اختصاص دارد و فصول بعدي به عملياتي شدن آنها در سنجش و ساماندهي شواهد. به نظر مطلوب مي بود اگر نويسنده بر اساس چارچوب مفهومي پيشنهادي خود حداقل يک دوره از سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران را مورد ارزيابي قرار مي داد تا هم امکان قضاوت در باب ميزان صحت و کارايي الگوي پيشنهادي ايشان فراهم مي شد و هم روش صحيح استفاده از اين الگو به ساير پژوهشگران آموزش داده مي شد.

نهايتاً مي توان گفت در صورت حذف برخي از بخش ها و تقويت ساير قسمت ها اين کتاب مي توانست مجموعه نسبتاً مفيدي تحت عنوان «مروري بر رويکردهاي مختلف در ارزيابي سياست خارجي دولت ها» تلقي شود. جمع آوري مقالات مختلف که در گذشته به صورت پراکنده منتشر شده اند در قالب فصول يک طرح پژوهشي تبعات اجتناب ناپذيري به دنبال دارد.

گفت وگو با محافظ بن لادن بعد از فرار از زندان يمن
سرانجام تسليم شديم

ترجمه؛ صادق حمزه

بعد از پيگيري هاي مستمر روزنامه القدس العربي چاپ لندن موفق شد موافقت فوزي محمد عبدالقوي محافظ اسامه بن لادن را براي گفت وگو درباره وجود القاعده و طالبان در يمن و نحوه شکل گرفتن آنها در اين کشور و تحولات خاورميانه جلب کند. فوزي محمد از محافظان سابق اسامه بن لادن رهبر گروه القاعده و همچنين يکي از فراريان زندان سياسي يمن است. در اين گفت وگو مي توان نوعي ترس و احتياط را در چهره فوزي محمد مشاهده کرد.

---

-لطفاً خودتان را کامل براي خوانندگان ما معرفي کنيد و مختصري درباره نحوه شکل گرفتن حرکت تان توضيح دهيد.

من فوزي محمد عبدالقوي الوجيه از اهالي شهر تعز هستم و در يک خانواده کاملاً مذهبي که در رسومات ديني بسيار سختگير بودند، پرورش يافتم. پدرم از علماي شافعي يمن است. تحصيلات راهنمايي را در شهر تعز سپري کردم و دوران کودکي را در اين شهر گذراندم. در حال حاضر متاهل و داراي دختري به نام صهيب هستم.

-چطور و چگونه حرکت جهادي خودتان را آغاز کرديد؟

حرکت جهادي من از زمان بازگشت جوانان جهادي از کشور بوسني و هرزگوين شروع شد. من از اخلاص و جانفشاني اين جوانان که براي نجات جان مسلمانان به بوسني رفته بودند تا حامي برادران و خواهران ديني خود باشند، تحت تاثير قرار گرفتم. اولين سفر جهادي من در مارس 1998 به افغانستان بود تا آنجا مراحل آموزش نظامي را طي کنم و راهي کوزوو شوم.

-ملاقات شما با اسامه بن لادن چه زماني بود، آيا در همان سفري که به افغانستان داشتيد با او ملاقات کرديد يا اينکه در مکاني ديگر با او ديدار داشتيد؟

اوايل سال 1998 زماني که من به قندهار رسيدم با اسامه بن لادن ملاقات کردم و اين ديدار قبل از اعزام ما به پادگان هاي آموزش نظامي صورت گرفت.

-شما را چگونه به عنوان محافظ شخصي اسامه بن لادن انتخاب کردند؟

بعد از آنکه نيروهاي امريکايي، پايگاه هاي نظامي طالبان در منطقه خوست افغانستان را بمباران کردند به کابل منتقل شدم و از آنجا به قندهار رفتم. در مدت کوتاهي که در قندهار اقامت داشتم سرکرده گروه طالبان از من خواست به عنوان يکي از نيروهاي محافظ بن لادن باشم که بدون هرگونه ترديدي درخواست او را پذيرفتم؛ به خاطر آنکه من شديداً تحت تاثير رفتار و اخلاق بن لادن قرار گرفته بودم و همزمان او را به عنوان پدر و برادر خود مي دانستم.

-چه مدت محافظ شخصي بن لادن بوديد؟

به مدت دو سال و شش ماه به عنوان محافظ شخصي بن لادن خدمت مي کردم.

-در اين مدت به طور مستمر به عنوان محافظ بن لادن ايفاي نقش مي کرديد؟

بله، من تقريباً به صورت مستمر به عنوان محافظ شخصي بن لادن بودم به جز دوره هاي کوتاهي که به آموزش دوره هاي نظامي اختصاص داشت و پس از آن باز مي گشتم.

-دقيقاً چه زماني به عنوان محافظ بن لادن انتخاب شديد؟

بعد از آنکه نيروهاي نظامي امريکا پايگاه نظامي طالبان در خوست را مورد هجوم قرار دادند براي مدت کوتاهي به عنوان محافظ شخصي اسامه بن لادن بودم. پس از آن عازم آموزش نظامي شدم و پس از اين مدت تا ماه مه سال 2001 در خدمت بن لادن بودم.

-بازگشت شما به يمن چه زماني صورت گرفت؟

در ماه مه 2001، دقيقاً چهار ماه قبل از حادثه 11 سپتامبر به يمن بازگشتم.

-روش دستگيري و محاکمه شما به چه صورت بود؟

زماني که در کشور عربستان بودم دستگير شدم. من جزء کساني بودم که سازمان اطلاعات يمن آنها را در ليست سياه خود قرار داده بود.

-سفر شما به عربستان عادي بود يا در حال تدارک برنامه بوديد يا اينکه از ترس دستگيري توسط سازمان اطلاعات يمن به اين کشور پناهنده شده بوديد؟

بله، براي يک سفر عادي وارد عربستان شده بودم.

-زماني که در عربستان بوديد اطلاع نداشتيد حکومت يمن خواهان دستگيري شماست؟

بله، اطلاع داشتم حکومت يمن در جست وجويم است. وزارت اطلاعات يمن مشخصات من را به همراه عکس در اختيار عربستان قرار داده بود و از اين طريق نيروهاي امنيتي عربستان پس از شناسايي من را دستگير کردند.

-پس از بازگشت از افغانستان به يمن بازگشتيد يا اينکه مي خواستيد از طريق عربستان يا سومالي وارد يمن شويد؟

پس از بازگشت از افغانستان به يمن رفتم و يک سال و نيم در اين کشور بودم و بعداً براي زيارت عازم عربستان شدم.

-دلايل آنها براي بازداشت شما چه بود و براي چند سال شما را محکوم کردند؟

مهم ترين اتهامات شان تشکيل گروه هاي مسلح و مشارکت در ربودن نفتکش فرانسوي (ليمبور) بود که در اواخر سال 2002 عازم سواحل حضرموت يمن شده بود. در محاکمه اوليه به 10 سال حبس محکوم شدم.

-و شما خواهان تجديدنظر در حکم صادره نشديد؟

دادگاه اجازه تجديدنظر در حکم صادره را نداده بود.

-ارزيابي شما از محاکمه تان چگونه است، آيا عدالت در مورد شما به اجرا گذاشته شد؟

محاکمه ما در زمان کوتاهي برگزار شد. قضاتي که ما را محاکمه مي کردند از استقلال قضايي برخوردار نبودند و ما اين دادگاه را مشروع نمي دانستيم. خواه اين محاکمه عدالت را رعايت کند يا نکند، مستقل باشد يا نباشد، ما مجموعاً با اين محاکمه مخالف بوديم.

-در اين دادگاه عدالت به اجرا گذاشته شد يا اينکه به نظر شما اين يک محاکمه سياسي بود، چنان که عده يي از وکلا اين دادگاه را مورد تاييد قرار ندادند؟

همان گونه که اشاره کردم ما اين دادگاه را مشروع نمي دانستيم و به حکمي که صادر مي کردند، اعتقادي نداشتيم اما ايمان داشتيم که جهانيان اين دادگاه را از طريق رسانه هاي جمعي مشاهده مي کنند و راي بر بي گناهي ما صادر مي کنند. نظر مردم براي ما اهميت داشت نه تصميمي که دادگاه مي گرفت.

-تمام دوران محکوميت خود را در زندان سپري کرديد؟

تقريباً ما نصف دوران محکوميت خود را در زندان سپري کرديم و همان طور که از طريق رسانه ها مطلع شديد توانستيم همراه با اشخاصي که متهم به همکاري با طالبان شده بودند از زندان سياسي صنعا فرار کنيم.

-ممکن است نحوه فرار خود از اين زندان را که به «فرار بزرگ» مشهور است براي ما و خوانندگان مان شرح دهيد؟

ما با استفاده از قاشق غذا خوري کف زندان را حفر کرديم و به خاک رسيديم اما بعد از حفاري به يک بتن سخت در زير ساختمان مسجد که مقابل زندان قرار داشت، برخورديم. ما توانستيم به وسيله ميله يي فلزي که هنگام حفاري در ميان خاک پيدا کرد ه بوديم اين بتن سخت را از ميان ببريم و به حرکت خود ادامه بدهيم. خاک ها را در اتاق نگهداري مي کرديم و با آب آن را تبديل به گل کرده و بر ديوار اتاق ها مي کشيديم. اين روشي است که در افغانستان براي ساختن خانه از آن استفاده مي کنند. اين کار باعث مي شد خاک هاي حفرشده، کاهش پيدا کنند.

-طول اين تونل که در زير زندان حفر کرديد چند متر بود؟

تقريباً طول اين تونل 45 متر و عرض آن بين 70 تا 90 سانتيمتر بود که در بعضي نقاط عرض آن متفاوت بود. در بعضي جاها عريض بود و در بعضي نقاط تنگ.

-حفر اين تونل چقدر طول کشيد؟

50 روز تمام براي حفر اين تونل وقت گذاشتيم و هنگام حفاري تمامي مسائل را رعايت مي کرديم تا کسي متوجه کار ما نشود.

-از چه وسايلي براي حفاري تونل استفاده کرديد؟

همان طوري که قبلاً گفتم به وسيله قاشق و ظروف غذا خوري توانستيم اين تونل را حفر کنيم.

-مي توانيد به طور مفصل و دقيق نحوه فرار از زندان را براي ما شرح بدهيد و به ما بگوييد در اين لحظات پراسترس چه احساسي داشتيد؟

زماني که مي خواستيم از زندان خارج شويم تعدادي مشغول نماز خواندن بودند و تعدادي ديگر از طريق تونلي که حفر کرده بوديم توانستند خودشان را به مسجد مقابل زندان برسانند و وارد آن شوند. از آنجا وضعيت نگهبانان زندان را به ديگران اطلاع مي دادند. تعدادي ديگر نيز مشغول آرايش کردن موهاي سر و صورت شان بودند تا نگهبانان زندان در موقع خروج از مسجد متوجه فرار ما نشوند. در اين لحظه استرس و اضطراب شديدي داشتيم.

-چگونه توانستيد بدون اينکه فردي از نگهبانان زندان متوجه شود با موفقيت از آنجا فرار کنيد؟

ما توانستيم با يک برنامه ريزي دقيق و منظم به اين موفقيت نائل شويم. اين موفقيت فقط با خواست خداوند صورت گرفت و کسي نمي توانست مانع خواست خداوند شود.

-در اينجا سوالي که ذهن خيلي ها را به خود مشغول کرده اين است که شما چگونه توانسته ايد از اين تونلي که بسيار تنگ است، فرار کنيد. به خصوص شخصي مثل «بيحاني» که از لحاظ وزني وزن بالايي داشت و جالب است بدانيم چگونه توانست از اين تونل خارج شود؟

ما زماني که در حال حفر تونل بوديم همه جنبه ها را در نظر داشتيم و اين مساله را در نظر گرفته بوديم که موقع خروج، دوستاني که داراي وزن بالايي بودند با مشکل مواجه نشوند. لازم است به اين نکته اشاره کنم اولين کسي که تمام وسايل خود را جمع کرده بود، به سر و صورت خود رسيده بود و وارد تونل شد همين «بيحاني» بود. سپس يکي پس از ديگري وارد تونل شديم. بعد از اينکه وارد مسجد شديم تا اذان صبح منتظر مانديم و بعد از خواندن نماز صبح همراه با نمازگزاران بدون اينکه کسي متوجه ما شود از مسجد خارج شديم.

-نماز صبح را همراه نمازگزاران خوانديد يا در مکان ديگري نماز خوانديد؟

ما نماز صبح را در نمازخانه خانم ها خوانديم و هنگام خروج اولين اشخاصي که از مسجد خارج مي شدند همراه آنها خارج شديم. ما ابتدا خودمان را به قسمتي که آقايان در آنجا نماز مي خواندند، رسانديم و بعد از آن همراه آنها از مسجد خارج شديم تا نگهبانان زندان متوجه خروج مان نشوند. ما تمام جنبه هاي احتياطي را در نظر گرفته بوديم. با اصلاح کردن سر و صورت مان ديگر نگهبانان قادر به شناسايي ما نبودند.

-فاصله در ورودي نمازخانه زنان با در ورودي مردان زياد است؟

نه، در نزديکي نمازخانه مردان قرار دارد و از ترس اينکه کسي ما را تعقيب نکند به آن قسمت رفتيم.

-نمازخانه زنان در معرض ديد نگهبانان زندان قرار نداشت؟

نه، فاصله زيادي با نگهبانان زندان دارد. نگهبانان زندان داخل مسجد را ديد نمي زدند و فقط بيرون از مسجد را تحت نظر خود داشتند. از اين لحاظ نقطه امني به شمار مي رفت.

-آيا وقتي از مسجد خارج شديد ماشيني منتظر شما بود يا همراه مردم عادي از آنجا خارج شديد؟

ما کاملاً طبيعي با ديگر نمازگزاران از مسجد خارج شديم و از آن منطقه دور شديم.

-آيا در حفر کردن تونل، نگهبانان زندان با شما همکاري داشتند که بعد از فرار شما از زندان مورد بازخواست حکومت يمن قرار گرفتند؟

لازم است به اين نکته اشاره کنم طبيعت هر نظامي اين است که احساس ترس کند مبادا کار خود را از دست بدهد و مورد مواخذه و بازخواست قرار گيرد. يک نظامي از لحاظ قلبي شايد همراه شما باشد اما از لحاظ عملي هيچ گونه کاري را براي شما انجام نمي دهد و آن هم شرکت در چنين عمليات بزرگي که علاوه بر از دست دادن کار خود مورد مواخذه قرار مي گيرد و به چندين سال حبس محکوم مي شود. آنها هرگز دست به چنين کاري نخواهند زد.

-واقعاً نگهبانان زندان در فرار شما از زندان هيچ گونه دخالتي نداشتند؟

بله، همين طور است.

-در مدت چند سالي که در زندان بوديد نگهبانان با شما برخورد خوبي داشتند؟

همان طور که قبلاً گفتم يک نظامي قلباً با شما ابراز همدردي مي کند اما از لحاظ عملي از او بخواهيد براي شما کاري را انجام بدهد هرگز چنين کاري انجام نمي دهد. در صورتي که وضعيت ما در زندان برعکس آن چيزي است که شما مي گوييد. رابطه ما با آنها رابطه خوبي نبود و در صورتي که اگر از کار ما باخبر مي شدند شديداً با ما برخورد مي کردند.

-زماني که وزارت امنيت يمن براي دستگيري هر يک از 23 نفر شما مبلغ 25 هزار دلار در نظر گرفتند شما احساس نگراني نمي کرديد؟

در حقيقت اين مبلغي را که وزارت امنيت يمن براي دستگيري ما در نظر گرفته بود باعث نمي شد ما احساس نگراني کنيم اما مهم ترين نگراني ما اين بود که مبادا برنامه هايي که براي فرارمان از زندان چيده بوديم با يک اشتباه کوچک امنيتي با شکست مواجه شود.

-منظور شما از اشتباه امنيتي چيست؟

منظورم از اشتباه جزيي امنيتي اين است که مبادا يکي از افرادمان اشتباهي را مرتکب شود و نيروهاي امنيتي يمن ما را دستگير کنند.

-چرا بعد از اينکه توانستيد با موفقيت از زندان فرار کنيد خود را تسليم حکومت يمن کرديد؟

در حقيقت بعد از اينکه رئيس جمهور يمن علي عبدالله صالح گفته بود در صورتي که ما خودمان را به نيروهاي امنيتي يمن معرفي کنيم مورد عفو او قرار مي گيريم در نتيجه ما تصميم گرفتيم خودمان را معرفي کنيم و بعد از اينکه خودمان را معرفي کرديم رئيس جمهور يمن ما را مورد عفو قرار داد به اين شرط که ما همانند ديگر مردمان يمن زندگي عادي داشته باشيم و در هيچ گونه حزب يا گروهي که تهديدي براي امنيت ملي يمن است، فعاليتي نکنيم.

-خودتان را مستقيماً به رئيس جمهور يمن يا به نمايندگان او معرفي کرديد؟

بعضي از دوستان خودشان را مستقيماً به رئيس جمهور و برخي ديگر خود را به نيروهاي امنيتي معرفي کرده بودند. اما در ابتدا ما از جانب رئيس جمهور يمن مورد عفو قرار گرفته بوديم و بعد خودمان را معرفي کرديم.

-زماني که تصميم گرفتيد خودتان را معرفي کنيد، سران قبايل واسطه شما با حکومت بودند يا از طريق اشخاص ديگري معرفي شديد؟

ما توسط ديگر دوستاني که قبل از ما از زندان خارج شده بودند معرفي شديم که اين اشخاص پس از آزاد شدن از زندان معتقد بودند اختلافات موجود ميان آنها و حکومت يمن بايد از راه هاي مسالمت آميز حل شود تا منجر به درگيري نشود که ما با اين اشخاص ارتباط داشتيم و از طريق آنها خودمان را تسليم حکومت يمن کرديم.

جامعه شناسي سياسي در گفت وگو با دکتر احمد نقيب زاده
از يأسي جانکاه رنج مي برم

دکتر احمد نقيب زاده در حال حاضر مهم ترين استاد جامعه شناسي سياسي در ايران است. نقيب زاده که تا پيش از اين همواره در تدريس و تعليم جامعه شناسي سياسي رقابتي زيرپوستي با دکتر حسين بشيريه داشت، اينک در فراق همکار فاضلش، مغموم و دلتنگ است. وي در اين گفت وگو با توضيح خاستگاه و موضوع جامعه شناسي سياسي، مشکلات مبتلابه اين رشته علمي را در مراکز آکادميک ايران تشريح مي کند. احمد نقيب زاده اين روزها از «يأسي جانکاه» رنج مي برد. هم از اين رو، برخي از سوالات اين گفت وگو را با طنزي تلخ و آکنده از نااميدي پاسخ مي دهد.

---

-در ابتدا لطفاً درباره سابقه جامعه شناسي سياسي در جهان توضيح مختصري بفرماييد.


جامعه شناسي سياسي مانند بسياري از ديگر رشته هاي علوم اجتماعي پيشينه تاريخي طولاني دارد و دست کم به يونان باستان برمي گردد. اما زمينه هاي آن به عنوان يک رشته دانشگاهي به قرون 17 و 18 برمي گردد. اين رشته با وقوع انقلابات سياسي در اين دو قرن و بسياري پديده هاي سياسي ديگر نظير دولت مدرن، احزاب سياسي و... به تدريج به يک رشته دانشگاهي با دروس مرتبط به هم تبديل شد. امروز در بعضي دانشگاه هاي اروپا دپارتمان مستقلي براي آن در نظر گرفته شده است و در بعضي ديگر، دروس جامعه شناسي سياسي همراه ساير دروس علوم سياسي تدريس مي شوند. گاهي نيز دروس اين رشته به صورت يک گرايش (آبشن) ارائه مي شوند.

-آيا در جهان و به ويژه در ايران در باب تعريف موضوع و دامنه جامعه شناسي سياسي اجماع برقرار است؟

خير، در سنت فرانسه تفکيک علوم اجتماعي بيشتر جنبه صوري و اعتباري دارد که هدف آن روش بهينه آموزشي است و به همين دليل فرق چنداني با علوم سياسي علي الاطلاق ندارد يعني اگر کتابي را با عنوان جامعه شناسي سياسي و کتاب ديگري نيز با عنوان مقدمه علم سياست بخريد، فوراً متوجه مي شويد محتوا و عناوين داخلي آنها فرق چنداني با يکديگر ندارند اما سنت جامعه شناسي فرانسوي چيز ديگري را القا مي کند. در مکتب دورکيم همه مسائل اجتماعي و در نتيجه علوم مرتبط با آنها برخاسته از خود جامعه تلقي مي شود. بر اين اساس سياست جز در قالب يک جامعه و به عنوان يکي از زيرمجموعه هاي فعاليت هاي اجتماعي قابل تصور نيست، در حالي که در سنت ايتاليايي- ماکياولي و حتي در نگاه تمام متفکراني که به عنوان اصحاب قرارداد اجتماعي شناخته مي شوند (هابز، روسو و...)، جامعه برخاسته از يک تصميم سياسي است و به خودي خود اصالت ندارد. در نتيجه در مکتب فرانسه فقط جامعه شناسي سياسي قابل توجيه است نه علوم سياسي. چنان که اقتصاد يا فرهنگ هم به عنوان توليدات جامعه و جزيي از آن قابل مطالعه هستند. يک بار ديگر هم مي توان به جامعه شناسي سياسي از منظر متدولوژي نگاه کرد و گفت جامعه شناسي سياسي يعني مطالعه موضوعات و مسائل سياسي با عينک و روش جامعه شناسي. يعني همان طور که مي توان اين مسائل را با عينک فلسفه هم نگاه کرد؛ چيزي که به هيچ وجه مورد قبول دورکيم نبود (به جامعه شناسي و فلسفه اثر خود او نگاه کنيد). در کنار اين ديدگاه ها بايد به رويکرد مارکسيستي هم توجه کرد که از يک زاويه با دورکيم همسو است و از سوي ديگر نيست. دورکيم جامعه را يک کل تجزيه ناپذير و منسجم تصور مي کرد، در حالي که مارکس به صورت يک کل متضاد و ديالکتيک به آن مي نگريست (کلي بودن جامعه از منظر مارکسيسم به نگاه ساختارگرايانه آن برمي گردد).

در همين جا مشخص مي شود درخصوص دامنه جامعه شناسي سياسي و حيطه شمول آن نيز تا چه حد ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد. به طور کلي مي توان دو ديدگاه را از هم تفکيک کرد؛ يکي ديدگاه فرانسوي که تحت تاثير روش منتسکيويي و دورکيمي حوزه وسيعي براي جامعه شناسي سياسي قائل است که شامل همه پديده هاي سياسي مثل دولت و نظام سياسي علي الاطلاق، حزب، منازعات سياسي اعم از نبرد طبقاتي و نزاع هاي قومي و... مي شود، در حالي که مارکسيست ها آن را به منازعات طبقاتي فرومي کاهند و موضوعاتي مانند دولت يا حزب را هم که در نظر گروه اول ممکن است مستقل تلقي شود، در درون همان نبرد طبقاتي قرار مي دهند. چنان که دولت از نظر مارکس ابزار سرکوب طبقه مسلط تلقي مي شود، در حالي که ماکس وبر آن را کاملاً مستقل و نيرويي تاثيرگذارتر مي داند.

-جامعه شناسي ما چقدر به مسائل ايران مي پردازد، آيا صبغه کاربردي دارد؟

ديدگاه هاي استادان قدري متفاوت است. بنده شخصاً اعتقادي به اينکه هر موضوع درسي بايد کاربردي هم باشد، ندارم. آنچه من در کلاس هايم به دنبال آن هستم، عبارت است از انسان انديشمند و خلاق. درس ها را هم بيشتر نوعي ورزش فکري مي دانم که ذهن دانشجو را باز کند و او را به تفکر وادارد. به خصوص وقتي مشاهده مي شود بسياري از نظريه ها و آنچه علم خوانده مي شود پس از اندک زماني با يک نظريه يا داده هاي جديد زير سوال مي رود، ما نمي توانيم آموخته هاي خود را به عنوان حقايق مسلم به دانشجو تحميل کنيم. در عين حال به وضوح مشاهده مي کنيم کساني که همين دانش هاي در حال دگرگوني را مي آموزند با کساني که آنها را نياموخته اند چقدر متفاوت هستند. در نتيجه ما در واقع تاريخ انديشه هاي جامعه شناسي را به دانشجويان خود مي آموزيم و آنها را به تفکر وامي داريم و انتظار داريم بعدها که اين دانش آموختگان وارد زندگي شغلي و مسووليت هاي اجتماعي مي شوند، بتوانند با ابتکار عمل راهي براي مسائل جامعه پيدا کنند. من هميشه دانشجويان را از خطر تئوري زدگي آگاه مي کنم و به آنها گوشزد مي کنم تئوري ها در حال دگرگوني هستند و زنداني شدن در حصار آنها مي تواند همانند ناآگاهي از آنها خطرناک باشد. متاسفانه مسوولان اداري هميشه به دنبال دانش هاي کاربردي هستند و فکر مي کنند دانشجو هم بايد به محض اتمام تحصيل خود مانند نجار يا در و پنجره ساز چيزهايي بداند که بتواند از طريق آن امرار معاش کند. خب اشکالي ندارد که بخشي از دانش آموختگان چنين باشند. اما اگر همه آنها کاربردي باشند جامعه از متفکر، روشنفکر و طراح خالي خواهد شد. يکي از بدبختي هاي نظام آموزشي ما سلطه کارمندان و تفکر کارمندي بر اين بخش حساس است. حتي فراتر از اين ما با مداخله دانشمندان علوم طبيعي در مسائل آموزش علوم اجتماعي هم مخالف هستيم. قالب ها و فرم هايي که آنها گاه در مقام رياست دانشگاه يا معاون آموزشي فراهم کرده و به دانشکده هاي علوم انساني مي فرستند بسيار بي ربط با ماهيت اين علوم هستند، به همين دليل در اغلب دانشگاه هاي معتبر اين دو بخش را از هم جدا مي کنند يا در دو دانشگاه قرار مي دهند. براي مثال دانشگاه تولوز يک در فرانسه به علوم انساني و دانشگاه تولوز دو به علوم طبيعي اختصاص دارند و در کار هم مداخله نمي کنند. اين تفکيک براي ايران هم بسيار ضروري است.

-چرا اين رشته در ايران در دانشکده علوم سياسي تدريس مي شود، نه در دانشکده علوم اجتماعي؟

هيچ منعي وجود ندارد و حتي ورود دانشمندان رشته هاي ديگر در حوزه سياسي اغلب به غناي علم سياست افزوده است. مثل ورود ميشل فوکو فيلسوف يا پي ير بورديو جامعه شناس و مردم شناس که نظريه هاي سياسي بديعي عرضه کردند. اما ببينيد بعضي از دروس يا رشته ها مقدمه يک علم ديگر هستند، مثلاً تاريخ بايد داده هاي تاريخي را با دقت فراهم کند و براي تحليل در اختيار علم سياست يا فرهنگ قرار دهد. جامعه شناسي هم همين حالت را دارد. علوم اجتماعي يا انساني بايد مکمل يکديگر باشند. اغلب دانشجويان تاريخ رساله هاي خود را در حوزه سياسي آن هم در موضوعات کلان انتخاب مي کنند، در حالي که مجهولات زيادي در تاريخ ما وجود دارد که حتي به ذهن دانشجويان تاريخ هم نمي رسد و اين تقصير دانشجو نيست بلکه تقصير استادان آنهاست که خود آنها هم متاسفانه با روش هاي تاريخ نويسي و مکاتب مختلفي که راهگشاي بازخواني تاريخ ما هستند، بيگانه هستند. در نتيجه همه کتاب هاي تاريخ ما مثل هم هستند و هيچ کدام مطلب تازه يي ندارند. وقتي من از دانشجويان دکتراي تاريخ خواستم پژوهش هاي کوچک کلاسي خود را به مثلاً لباس ايرانيان در دوره قاجار، خواستگاري و ازدواج در اين دوره، خورد و خوراک، چگونگي سپري کردن اوقات فراغت در اين دوره و حتي اقشار اجتماعي و وضعيت آنها اختصاص دهند، همه آنها نبود منابع لازم و ناتواني در تنظيم مطالب را عنوان کردند. حال آيا بهتر نبود استادان اين رشته به جاي تکرار مکرر جنگ هاي ايران و روس و مفاد عهدنامه ترکمانچاي، عهدنامه آخال و سفر ناصرالدين شاه به فرنگ و... آن هم بدون کم و کاست مانند همان چيزهايي که مرحوم علي اصغر شميم نوشته است، به کاوش در ژرفناي زندگي مردم آن عصر و ساير دوره ها مي پرداختند؟ راستي اگر چند سفرنامه يي که فرنگي ها نوشته اند در دسترس نبود ما اطلاعي از دهقانان و خرده مالکان و لوطي ها و... در اين دوره مي داشتيم؟ حال جامعه شناسان کشور هم به همين سان بهتر است اول به هزاران کار نشده در رشته خود بپردازند تا بعد به سياست برسند. اين به آن معني نيست که سياست شناسان به وظايف خود پرداخته اند و فقط منتظر داده هاي تاريخ نويسان و جامعه شناسان هستند. اين گروه نيز به جاي پژوهش هاي دقيق به تئوري هاي دهان پرکن علاقه نشان مي دهند. به ياد بياوريم مثلاً پي ير بورديو جامعه شناس معتبر و شهير فرانسوي کار خود را با مطالعه روي خواستگاري در قبيله کابيل در الجزاير آغاز کرد و از آن مطالعه موردي و محدود به تئوري کلان رسيد. به قول يک همکار فرانسوي ايراني ها از عبارات قلنبه مثل جهاني شدن، پست مدرنيسم و... خوش شان مي آيد تا از موضوع تحقيقاتي او که در مورد «گاري دستي و تحول آن در ايران» صورت گرفته است. در نهايت مجبوريم همه تقصيرها را گردن برنامه ريزي و دولت بيندازيم؛ دولتي که حاضر نيست دانشگاه را به دانشگاهي و بيمارستان را به پزشک و خلاصه کار را به کاردان بسپارد و هم زحمت خود را کم کند و هم عرض ديگران را نبرد. بختک بوروکراسي بر همه جا سنگيني مي کند و اميدي هم به برون رفت سريع آن نيست.

-جامعه شناسي سياسي در ايران بيشتر به کدام سمت مايل است؛ علوم سياسي يا جامعه شناسي؟

ما هنوز در خيلي از رشته ها فقير هستيم. تا پيش از انقلاب فقط يک درس دو واحدي براي کل جامعه شناسي سياسي وجود داشت که تدريس آن بر عهده استاد فقيد علوم حقوق اساسي حضرت دکتر قاضي بود. بعد از انقلاب تعداد دروس جامعه شناسي سياسي افزايش يافت. اما به زودي با موانع ايدئولوژيک و سياسي برخورد کرد و استاد فرزانه آن دکتر بشيريه در فشار قرار گرفت تا به حذف و سانسور خود بپردازد و چند درس مرتبط با آن مثل انقلاب هاي جهان و تئوري هاي آن را به کساني واگذار کند که هنوز رساله فوق ليسانس خود را هم نگذرانده و بعضاً مطلبي هم براي عرضه کردن آن نداشتند. سپس هجرت چند استادي که مايه يي داشتند و توان پيشرفت هم در آنها مشاهده مي شد، يکي پس از ديگري شروع شد که قصد ذکر مصيبت نداريم ولي حيف شد. اين است که اساساً بهتر است شما اين سوال را نکنيد چون اصل قضيه پا در هوا است.

-چرا در دانشگاه تهران گروه مستقل جامعه شناسي سياسي نداريم؟

حالا فرض کنيد اين رشته هم که بعضي به دنبال گشايش آن هستند تا از عنوانش سودي ببرند، يا در اين توهم هستند که اگر کسي چند ترم اراجيفي زير عنوان جامعه شناسي سياسي عرضه کرد، استاد مسلم اين رشته خواهد بود، گشايش يافت، آن وقت چند استاد داريد که مايه تدريس دروس آن را داشته باشند؟

-چرا در ايران رشته جامعه شناسي سياسي در مقطع کارشناسي ارشد راه اندازي نشده است؟

جواب اين سوال همان است که در پاسخ سوال قبلي تان گفتم.

-به نظر شما در حال حاضر مهم ترين کاستي هاي اين رشته در ايران چيست؟

طبعاً نبود استاد مهم ترين کاستي است. اما اگر اين کمبود هم برطرف شود، مطمئن باشيد حساسيت هاي فزاينده اجازه رشد آن را نخواهد داد.

-اگر «قدرت» يکي از موضوعات اصلي علم سياست باشد، موضوع اصلي جامعه شناسي سياسي چيست؟

اين است که قدرت چگونه در نسوج اجتماعي شکل مي گيرد، هدايت مي شود و ساختارهاي خود را پيدا مي کند.

-آيا مطالعه جامعه مدني جايگاه محوري در جامعه شناسي سياسي دارد؟

نمي توان گفت موضوع محوري است ولي يکي از مهم ترين موضوعات جامعه شناسي سياسي است و تا حدي به نظريه پرداز هم بستگي دارد که چه جايگاهي براي جامعه مدني قائل باشد.

-مهم ترين مکاتب جامعه شناسي سياسي کدامند و ترجيح علمي شما در اين ميان چيست؟

نمي توان سلسله مراتبي قائل شد ولي به لحاظ روزآمدي الان دو موضوع مهم است؛ يکي قدرت در عرصه هاي ايماژينر و ديگري جامعه شناسي پست مدرن که بي ارتباط با يکديگر هم نيستند. من دو سه سال است به جامعه شناسي تفسيري و زبان و ايماژينر روي آورده ام اما از يک يأس جانکاه هم رنج مي برم و بيشتر به دنبال بازنشستگي هستم وگرنه مي خواستم در امتداد آن به نقش بدن در جامعه شناسي سياسي هم بپردازم که موضوع تازه يي است.

بس جهد بکردم که مگر روزن اميد/ يک سو بگشايد رخ و اما خبري نيست

-آيا بين مکاتب جامعه شناسي سياسي در امريکا، انگلستان و فرانسه تفاوت عمده يي وجود دارد؟

اگر با يک نگاه اتنومتودولوژي به قضايا بنگريم، مي توان گفت فرانسه هنوز از دورکيم متاثر است و امريکا از پراگماتيسم جيمز و آلمان از نئوکانتيسم.

-در ايران جامعه شناسي سياسي بيشتر متاثر از کدام يک از کشورهاي فوق بوده است؟

اي آقا، بستگي دارد که استاد مدرس از کجا آمده باشد و چه چيزي به گوشش خورده باشد.

-رشد جامعه شناسي سياسي در ايران تا چه حد مي تواند در تحقق دموکراسي در اين کشور موثر باشد؟

موقعي اين اتفاقات مي افتد که بخش هاي مختلف جامعه در تعامل با يکديگر باشند و يک چرخه ارگانيک به وجود آيد. در اينجا همه در جهت تخريب هم هستند. در عين حال طيفي از تحصيلکردگان دانشگاه که به مناصب اجرايي راه يافتند، سعي کردند از آموخته هاي خود در جهت ايجاد يک چيزهايي بهره بگيرند که خوشبختانه مسوولان بيداردل متوجه شده و جلوي اين جنايت را گرفتند وگرنه خدا مي داند چه اتفاقي مي افتاد. يکي از آنها به نام حجاريان را با گلوله زدند تا عبرت بقيه مفسدان شود.

-منتقدان شما معتقدند شما در کتاب «جامعه شناسي سياسي» خودتان بيشتر به علم سياست پرداخته ايد تا جامعه شناسي سياسي؟

کساني که اين حرف را مي زنند تحت تاثير روش دکتر بشيريه هستند، در حالي که من از سنت فرانسوي استفاده کرده ام. از سوي ديگر آنها توجه ندارند که اين کتاب چارچوب هاي عامي را براي سطح ليسانس در نظر گرفته و به نظر بنده از انسجام هم برخوردار است يعني از جايي شروع و به جايي ختم مي شود، در حالي که کتاب دکتر بشيريه چند موضوع (البته جالب و مفيد) را در کنار هم چيده است و مي توان گفت هيچ ارتباطي هم بين آنها وجود ندارد و از نظر سطح هم در حد فوق ليسانس است. کتاب هاي من تاکنون جز چند تاي آنها بيشتر در جهت رفع نيازهاي دانشجويان بوده است و سطح را هم رعايت کرده ام. در نتيجه هيچ ادعايي ندارم که بگويم اين کتاب ها براي عموم بوده و همه آنها از سطح بالايي برخوردارند. خب در کنار کارهاي دکتر بشيريه که متاثر از روش مارکسيست بود، لازم بود دانشجويان با روش ها و ديدگاه هاي ديگر هم آشنا شوند تا ذهن آنها تک بعدي نشود. متاسفانه ما نمي توانيم در فضاي فرهنگي خود يکديگر را به خوبي و خوشي نقد کنيم. حتي يک روز پس از انتشار کتاب دکتر بشيريه به او گفتم من نقدي بر کتاب شما نوشته ام که ديدم آثار دلخوري در سيماي محبوبش آشکار شد و من هم همان جا نقد مکتوب را پاره کردم تا موجب آزردگي همکارم نشوم. اما کتاب من را پيش از انتشار به ايشان داده بودند تا نظر خود را بدهد و او هم ايراداتي داشت که به خودم گفت و ظاهراً با توضيحات من مجاب و نظر مساعد خود را براي چاپ کتاب ارسال کرد. اين را هم بگويم روحيه لطيف و ذوق سليم دکتر بشيريه با مارکسيسم هيچ همخواني نداشت و در اين اواخر هم به کلي از آن بريده بود. الان خلاء نبودن او در دانشکده به شدت احساس مي شود و گاهي آدم از اين همه دانشمندي که از دانشکده ما رخت بربستند مثل مرحوم دکتر شيخ الاسلامي که تاريخ زنده معاصر بود و چه بي حرمتي ها که نديد و دکتر قاضي که به رحمت خدا رفتند و دکتر رضوي که بازنشسته شد و دکتر بشيريه که بيشتر قرباني تير خصم جاهلان شد، دلش مي گيرد.

تو بودي و بهار بود و عشق/ تو رفتي و بهار رفت و هر چه بود گذشت

-اختلاف سطح جامعه شناسي سياسي در ايران با کشورهاي مطرح دنيا در اين رشته علمي را در چه حد ارزيابي مي کنيد؟

چه دل خوشي داريد شما، مثل اين است که بپرسند مثلاً ملاعلي نوحه خوان چه فرقي با علامه طباطبايي دارد؟

-آينده اين رشته علمي را در ايران چگونه مي بينيد؟

مانند ساير گرايش هاي علوم سياسي آينده اسفناکي را براي آنها در کوتاه مدت تصور مي کنم. استادان اين رشته را هم از هم اکنون خسرالدنيا و الآخرة توصيف مي کنم،

دايره المعارف دموکراسي
قانون دوورژه

ماتيو سوبرگ شوگارت/ نسرين طباطبايي

موريس دوورژه دانشمند علوم سياسي و جامعه شناس فرانسوي در سال 1917 در آنگولم زاده شد و از 1955 تا 1985 در دانشگاه پاريس استاد جامعه شناسي سياسي بود. او در کتاب خود به نام «حزب هاي سياسي؛ سازمان و فعاليت آنها در دولت جديد» نکته يي را مطرح کرد که به نام «قانون دوورژه» معروف شده است؛ نظام انتخاباتي «برندگان با اکثريت نسبي آرا» در حوزه هاي تک عضوي (که به موجب آن نامزدي که بيش از همه راي مي آورد صاحب کرسي مي شود) بيشتر به نظام دوحزبي گرايش دارد. دوورژه همچنين در چيزي که برخي از دانش پژوهان «فرضيه دوورژه» نامش نهاده اند، خاطرنشان کرده است که نمايندگي تناسبي و نظام راي گيري دو مرحله يي که در آن حائز اکثريت آرا در دور دوم برنده مي شود، معمولاً به بيش از دو حزب وابسته است. اين قانون و فرضيه را مي توان روي هم «قاعده دوورژه» ناميد، که رابطه بين تعداد کرسي ها به ازاي هر حوزه انتخاباتي و تعداد حزب هاي «موثر» (عمده) را بيان مي کند.

دوورژه دو اثر را مورد بحث قرار داد که رابطه ذکرشده در قانوني را که نظام هاي انتخاباتي اکثريت نسبي و نظام هاي دوحزبي را به هم ارتباط مي دهد، امکان پذير مي کند. اولي اثر مکانيکي است؛ کم نماينده بودن حزب هاي ملي کوچک که تنها در شمار اندکي از حوزه ها مي توانند حائز اکثريت نسبي شوند. دومي اثر رواني است؛ گرايش راي دهندگان به اجتناب از راي دادن به حزب هايي که قادر به کسب کرسي نيستند، چون در اين صورت راي آنها «تلف» مي شود. ممکن است برخي از راي دهندگان شخصاً حزب کوچک تري را ترجيح دهند، اما انگيزه آنها براي راي دادن به يکي از دو حزب بزرگ تر بيشتر است، زيرا احتمال برنده شدن اين حزب ها در حوزه هاي تک عضوي بيشتر است. اين فرآيند راي دادن به نامزدهايي که چندان دلخواه نيستند اما احتمال انتخاب شدن آنها وجود دارد، در نوشتارگان علم سياست به «راي دادن استراتژيک» معروف شده است.

دوورژه نشان داد هنگامي که نظام انتخاباتي نظام نمايندگي تناسبي باشد، نه اثر مکانيکي و نه اثر رواني مانع صاحب کرسي شدن حزب هاي کوچک تر نمي شود. در نظام هاي انتخاباتي مبتني بر نمايندگي تناسبي از حوزه هاي چندعضوي استفاده مي شود. تعداد نمايندگان انتخاب شده در يک حوزه «اندازه حوزه» خوانده مي شود. هرچه اندازه حوزه افزايش يابد، حتي با توزيع يکسان آرا، تعداد حزب هايي که مي توانند نمايندگي پيدا کنند بيشتر مي شود. به اين ترتيب نمايندگي تناسبي معمولاً به نظام هاي چندحزبي وابسته است. دانش پژوهان بعدي استدلال بنيادي دوورژه را تاييد کرده اند اما متوجه شده اند که اثر مکانيکي و اثر رواني هر دو ممکن است در نظام هاي نمايندگي تناسبي نيز، اگرچه به ميزان کمتر از نظام هاي اکثريت نسبي، وجود داشته باشند. صورت هاي کم اندازه تر نمايندگي تناسبي معمولاً حزب هاي کمتري دارند زيرا حزب هاي کوچک تر ممکن است کم نماينده باشند. نظام هاي حوزه تک عضوي صرفاً کم اندازه ترين شکل نظام انتخاباتي هستند.

بنا بر قانون دوورژه بعضي از کشورها بيش از حد حزب دارند. ناهمخواني به اين دليل پديد مي آيد که اثرهاي مکانيکي و رواني نظام هاي انتخاباتي اکثريت نسبي بيشتر در سطح تک تک حوزه ها عمل مي کنند. لازمه قانون دوورژه اين نيست که حتماً دو حزب يکسان براي به دست آوردن کرسي در تمام نقاط کشور با يکديگر رقابت کنند. در کانادا و در برخي از کشورهايي که از حوزه هاي تک عضوي استفاده مي کنند، برخي از حزب ها پايگاه منطقه يي دارند؛ حزبي که در سطح کشور حزب «سوم» به شمار مي آيد، ممکن است در بعضي از مناطق يکي از دو حزب مهم باشد.

در نوشته هاي مربوط به علم سياست همچنين خاطرنشان شده است که بنابر فرضيه دوورژه تعداد حزب هاي برخي از کشورها بيش از اندازه اندک است، مثلاً اتريش، کشوري که در آن نمايندگي تناسبي معمول است، از نظر تاريخي تنها دو حزب عمده داشته است. اين موضوع معمولاً بر پايه عوامل اجتماعي تبيين شده است. چيرگي دو خرده فرهنگ عمده يي که هر يک از حزب هاي عمده نماينده يکي از آنها است و نبود مسائل برجسته در بيرون حيطه اين گروه بندي هاي اصلي نمونه هايي از اين عوامل اند.

دوورژه درباره اثرهاي نظام اکثريت دومرحله يي نيز بحث کرده است. در چنين نظام هايي لازمه انتخاب شدن هر نامزد اين است که اکثريت آرا را به دست آورد. چنانچه هيچ يک از نامزدها واجد اين شرط نشود انتخابات ديگري (دور دوم) معمولاً بين دو نامزدي که در دور اول بيشترين راي را به دست آورده اند، برگزار مي شود. در گونه يي از اين نظام مثلاً در انتخابات پارلماني فرانسه و مجارستان شرکت بيش از دو نامزد در دور دوم مجاز است و لازمه انتخاب شدن فقط کسب اکثريت نسبي آرا در دور دوم است. نظام هاي اکثريت دومرحله يي معمولاً زمينه را براي شرکت بيش از دو نامزد عمده در انتخابات مساعد مي کنند زيرا حزب هاي کوچک مي توانند در دور اول شرکت کنند، با اين هدف که سهم يکي از دو نامزد اصلي يا هر دو آنها را به اندازه يي کاهش دهند که انتخابات به دور دوم بکشد. در دور دوم نامزدهاي باقيمانده سعي خواهند کرد حمايت نامزدهاي حذف شده را جلب کنند. در نظام هاي دومرحله يي برنده نهايي غالباً در دور اول اقليت ناچيزي از راي ها را به دست مي آورد. به اين ترتيب در نظام هاي مبتني بر اکثريت نسبي به سبب اثرهاي شديد مکانيکي و رواني موجود در آنها در مقايسه با نظام هايي که در آنها لازمه انتخاب شدن در مرحله اول کسب اکثريت آرا است، تعداد برندگان حائز اکثريت (يا تقريباً اکثريت) آرا بيشتر است. کشورهايي که براي انتخاب رئيس جمهور از نظام اکثريت دومرحله يي استفاده مي کنند، غالباً نظام هاي حزبي پارلماني بسيار پراکنده يي دارند؛ اين موضوع در مورد اکوادور، پرو، لهستان و فرانسه صدق مي کند. در فرانسه گرايش حزب ها به گروه بندي و تشکيل اتحادهاي گسترده تر اين پراکندگي را تعديل کرده است.

دوورژه افزون بر کتابي که درباره نظام هاي انتخاباتي قوه مقننه و نظام هاي حزبي تاليف کرده، درباره انتخابات رياست جمهوري نيز مطالبي نوشته است. اصطلاح «حکومت نيمه رياست جمهورانه» که برساخته اوست، در مواردي به کار مي رود که به موجب ترتيبات قانون اساسي رئيس جمهوري وجود دارد که به راي مردم انتخاب مي شود و وظايف اجرايي دارد و نيز نخست وزيري در کار است که به پارلمان پشت گرم است (مثل فرانسه).

عناوين اين صفحه
دشواري تبيين منافع ملي
سرانجام تسليم شديم
از يأسي جانکاه رنج مي برم
قانون دوورژه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام