فريدون مجلسي

در صفحه 14 ضميمه اعتماد چهارشنبه21 مرداد 1388 نويسنده محترمي به نام آقاي مجتبي حسن زاده در نقدي بر کتاب ما چگونه ما شديم صادق زيبا کلام، زير عنوان نگرش ايستا به تاريخ ايران، دو ايراد بر آن کتاب وارد دانسته اند؛ «يکي اينکه تعريفي از عقب ماندگي ارائه نداده است، يعني خواننده ملاک و معياري براي تشخيص عقب ماندگي از پيشرفت و توسعه ندارد... و اگر اقليم ايران براي پيدايش يک جامعه نيرومند و توسعه يافته مناسب نبوده و اين شرايط به گونه يي بوده اند که عقب ماندگي اجتناب ناپذير بوده است پس در مقاطع تاريخي که ايران قدرتي جهاني و در رديف يکي از دو قدرت بزرگ جهاني بوده است چه قضاوتي مي توان کرد؟ ديگر اينکه نگرش نويسنده به مجموعه سير تکاملي تاريخي جامعه ايران غ...از ساساني تا قاجارف يک نگرش ايستا و لايتغير است...» و نهايتاً با يادآوري جنگ هاي صليبي و جنگ هاي گسترده روسيه و عثماني و جدا شدن بالکان و بخشي از اروپاي شرقي از جهان اسلام و استيلاي استعماري انگليس بر مناطق اسلامي پرسيده اند آيا اينها نشانه هاي آشکاري از تضاد ميان اسلام و استعمار نيست؟
بي آنکه بخواهم عهده دار دفاع از کتاب نويسنده يي شوم که خود حي و حاضر است و خيلي بهتر مي داند چه گفته و از عهده دفاع آن نيز بر مي آيد، اما نتوانستم از تذکر چند نکته و نقدي بر آن نقد خودداري کنم. نويسنده آن کتاب در واقع دو نکته يا موضوع حياتي را مطرح مي کند که اگر کساني باشند که ايران را گرفتار عواقب و آثار عقب ماندگي بدانند و خواستار برون رفت از آن وضع باشند ناچار بايد به آن دو نکته بينديشند تا به نتيجه يي دست يابند. نکته اول شناخت مساله يا مسائل و علل و نشانه هاي عقب ماندگي است. نمي گويم نويسنده کتاب ما چگونه ما شديم همه مسائل و دلايل را به خوبي شناخته و فهرست کرده است، و نمي گويم نمونه هايي را که آورده درست و بي نقص است، و گمان هم نمي کنم حتي خود او در مقام يک محقق و متفکر دانشگاهي چنان ادعايي داشته باشد. برخي علل و ايرادهايي که به نظر او مطرح بوده شايد در نظر ديگري چنين نباشد و چه بسا علل و ايرادهاي ديگري را از قلم انداخته است. مهم انگيزش اين نياز است که فهرست اين علل بررسي شود تا بتوان به رفع و حل آن کوشيد، نکته بسيار مهم ديگري که نويسنده بر آن تاکيد دارد اين است که خود را فريب ندهيم. کاستي هاي خود را بشناسيم و شجاعت پذيرش مسووليت آن را داشته باشيم. نه اينکه همه تقصيرها و کاستي هاي خود را به گردن دشمن بيندازيم.
منتقد سرانجام با اشاره به جنگ هاي صليبي و جنگ هاي روس و عثماني آن برخوردها را ناشي از تضاد ميان اسلام و استعمار دانسته است. يعني دقيقاً بازگشت به همان نقطه آغاز، همه چيز را با دو جمله به گردن استعمار انداختن، و خود را کنار کشيدن و کتابي را باطل کردن، به همين سادگي، يا با همين ساده انديشي؟
منتقد ايراد گرفته است که چرا نويسنده نخست عقب ماندگي را تعريف نکرده است. درست هم مي گويد در يک نظريه پردازي آکادميک نخست بايد واژگان يا ترمينولوژي را روشن و مسجل کرد که مو لاي درزش نرود، اما خودشان فقط دو سطر پايين تر مي پرسند؛ «پس در مقاطع تاريخي که ايران قدرتي جهاني و در رديف يکي از دو قدرت بزرگ جهاني بوده است چه قضاوتي مي توان کرد؟» بي آنکه از قدرت جهاني و قدرت بزرگ تعريفي به دست دهند. بايد بگويم در واقع آن کتاب را بايد فقط فتح بابي براي پيدا کردن مساله به منظور حل آن دانست. اين يک نظريه پردازي آکادميک نيست که نيازي به آن گونه تجملات روش تحقيق ايزو2000 داشته باشد، منظور از عقب ماندگي روشن است. قرار نداشتن در همان مکان قدرت هاي جهاني و بزرگ است که خودشان تعريفي براي آن لازم ندانسته اند. فرق جارو برقي با جاروي سپوري است، فرق سفر با شتر و سفر با مترو است. فرق سيري و گرسنگي است. فرق چله نشستن روغن عقرب ماليدن با جراحي قلب باز است. فرق تار عنکبوت و پشگل ماچïلاق گذاشتن روي زخم با تزريق پني سيلين است. فرق ماشين خريدن و ماشين ساختن است. اگر قرار به تعريف عقب ماندگي و مقايسه آن با پيشرفت باشد آن وقت مي ترسم فهرست آن از خود کتاب مفصل تر شود. واي اگر فصل هنرهاي مستظرفه و موسيقي و زيبايي شناسي و فلسفه و علوم هم مطرح شود، مگر اينکه از زاويه يي بينديشيم که ايشان گوشه يي از آن را نشان داده اند يعني بگوييم ما خودمان از همه پيشرفته تر هستيم.
در اين باب بايد به نکته يي از همان کتاب مورد نقد اشاره کنم که با آن موافق نيستم و آن اشاره نويسنده به صحرايي بودن زندگي ايلي و عشيره يي در ايران است که آن را ناچار به کوچ نشيني به خاطر غذاي دام دانسته اند. ديدگاه من برعکس است. نشانه ها حاکي از شهرنشيني پيش از ورود اقوام آريايي از شرق است. در واقع آريايي ها نيز به زودي شيوه هاي بومي شهرنشيني را از بوميان اقتباس کردند و به کشاورزي و توليد ثروت پرداختند، جمعيت کم بود و همين آب و خاک بيش از نياز توليد مي کرد و از همان آغاز اين اقوام و قبايل همسايه بودند که براي غارت آنان مي آمدند. اغلب سلطنتي برپا مي کردند و به سرعت جذب و مجذوب فرهنگ زحمتکش و کاريزساز اين ملت مي شدند و همين که آدم مي شدند و شرزگي خود را از دست مي دادند ناچار مقهور موج تازه يي از شرزگان نورسيده مي شدند. در واقع ايلات درون ايران بيشتر نيمه قبيله يي هستند و گروه بسيار کوچکي از کوچگران فارس هستند و بقيه اغلب از بازماندگان همان همسايگان ديرين اند، که تا زمان هاي نه چندان دور هميشه علاقه بسيار زيادي هم به سلطنت و حکومت داشتند، و در واقع يکجانشين کردن عشاير غيور و قلع و قمع آنان از بهترين مواهبي بود که اين کشور از آن بهره مند شد، و مقايسه کنيد با برخي همسايگان عرب و افغانستان که از آن بهره مند نشدند و حالا حالاها بايد تاوانش را بدهند.
ضمناً استعمار را هم دست کم درباره ايران زياد سرزنش نکنيد، آنها هنگامي راه شان به اينجا باز شد که ما خودمان اسباب بزرگي خودمان را نابود و ويران کرده بوديم. ما چي داشتيم که بخواهند به غارت ببرند. اگر نبود نقش سپر قرار گرفتن ميان روسيه و هند اصلاً سراغ مان هم نمي آمدند. گفتيد نفت؟ آري همين يک قلم بود که هزاران سال هم معطل مانده بود. آنها پيدايش کردند و بردند و خوردند، بيخود نبود که نهضت کرديم و ملي اش کرديم. اما پس از آن با چندين برابر آن ثروت چه کرديم؟ با هزار ميليارد دلاري که در 30 سال اخير در غياب استعمار گيرمان آمد، چه کرديم؟ راستي غير از نفت چه داشتيم؟ چرا اينقدر دم از غارت مي زنيم اما هرگز نمي نشينيم و جمع و تفريق نمي کنيم تا ببينيم چقدر، چه مبلغ، چند تن از چي غارت کرده اند؟ که پولش را خورده اند يا کم داده اند؟ مقدارش را لازم نيست جمع بزنيد فقط نوعش را ذکر کنيد. روده و سالامبور؟ آجر و سنگ مان را به توبره کشيده اند؟ پسته مان را خورده اند و پولش را نداده اند؟ چه کرده اند که دو صد بار بدتر از آن را خودمان با خودمان نکرده ايم؟ نتيجه آن علت ها، هرچه بود، فقر بود که جهل مي آفريد و جهل بود که فقر مي آفريد، دشمن ما جهل و فقر است. از اوست که چنان که بايد باشيم نيستيم و براي از ميان برداشتن فقر و جهل در اين يکي دو قرن کوشش بسيار کرده ايم، قرباني بسيار داده ايم. کوشيده ايم. به جاهايي هم رسيده ايم. بايد باز هم بکوشيم تا جهل را از ميان برداريم. علل ديگر هرچه بوده به تاريخ تعلق دارد. نگاه کنيد به تايوان، نگاه کنيد به مالزي، نگاه کنيد به کره جنوبي، نگاه کنيد به همين ترکيه آزرده از استعمار، آنها نفت هم ندارند.