
ورود؛ در «رمان تاريخي»1 لوکاچ به طرح ديدگاه ها و آراي مختلف درباره دوره هاي مختلف رمان تاريخي و به شرح و نقد رمان هاي «نماينده» اين دوره ها و زمينه هاي تاريخي - اجتماعي شکل گيري آنها مي پردازد. لوکاچ ضمناً در مقدمه هايي که بر اين کتاب نوشته، روش شناسي خود را شرح داده است و چنان که مي دانيم، در اينجا هم تکيه اصلي او نه بر محتواي رمان هاي تاريخي بلکه بر شکل و فرم آنهاست. از اين رو به نظر او صرف پرداختن به مسائل فرودستان يا صرف بيان مبارزات مبارزان ضدفاشيسم و نفي جباريت هيتلر، لزوماً به آفرينش اثري والا و ماندگار نمي انجامد. در اين مقدمه قصد ندارم به همه جوانب کار لوکاچ مخصوصاً به همه ابعاد اين کتاب بپردازم. به نظر من شالوده اين کتاب را اين نظر مي سازد که ويژگي و صفت بارز رمان تاريخي «خصلت عمومي» است، که همان صفت حماسه کهن به بيان هگل هم هست. بنابراين ابتدا به شرح اين ويژگي و بعد به توضيح حماسه کهن و حماسه مدرن از نظر هگل خواهم پرداخت. اصل اين ايده را مي توان در بحث هاي هگل در مورد حماسه در عصر کلاسيک يا به عبارتي دوران يونان باستان يافت. يونان باستان براي متفکران آلماني هم عصر هگل جاذبه يي افسونگر داشت. آنها از سويي با ايده روشنگري و رويکرد آن به سروري بر طبيعت و استفاده فايده گرايانه از آن روبه رو بودند و از طرفي با جنبش هاي رمانتيکي که اوج آن در جنبش «توفان و تنش» متجلي مي شد؛ جنبش هايي که هنوز در سوداي وحدت با طبيعت و در هواي جامعه اندام وار بي تضاد و تناقضي بودند که برخي آن را در قرون وسطي مي جستند و برخي در يونان باستان. يونان باستان به خصوص جهاني را مجسم مي کرد که در آن ميان آزادي و ضرورت، عقلانيت و طبيعت، خرد و احساس، فرد و جامعه و ذات و سوژه تمايزي وجود نداشت. عالي ترين تجلي اين ايده آل را هگل در حماسه هاي هومري مي بيند؛ جايي که پهلوانان حماسي با اراده يي آزاد دست به عمل مي زنند. قانون يا هنجاري که در برابر آنها قرار بگيرد، وجود ندارد، چون آنها خود قانونگذارند و تجسم قانون و هنجار. کسي نمي تواند اين پهلوانان را به کاري خلاف ميل و اراده شان وادار کند. به عنوان مثال، آگاممنون نمي تواند آخيلوس را وادارد به جنگ بازگردد.
شاپور بهيان*
در دنياي حماسه، خدايان در کنار آدميانند. جزيي از دنياي آنانند و ميان آنها در رفت و آمدند. از اين يا آن پهلوان جانبداري مي کنند و عليه اين يا آن پهلوان وارد عمل مي شوند. اخلاقي که در اين جهان حاکم است، «اخلاق عيني» است؛ اخلاقي که فرد طي آن هنجارها و اصولي را رعايت مي کند که زندگي جمعي آنها را نهاده است و تفاوتي ميان اراده فردي و خواست جمعي وجود ندارد. در نتيجه فردي که در اين جهان زندگي مي کند فرد خودفرمان و خودمختاري است که مسوول هر عمل خود است؛ چه به نتايج اين عمل اشراف داشته باشد چه از آن بي اطلاع باشد. اديپ وقتي پدر را مي کشد و با مادر مي آميزد، هيچ اطلاعي از هويت پدر و مادر خود ندارد، با اين همه خود را کور مي کند. به نظر هگل اين رفتار يا اين عقوبت براي ما مدرن ها درک ناپذير است، چرا که در اينجا فرد هنوز ميان اراده خود و سرنوشتي که بر او حاکم است، تفاوتي نمي بيند. اما تفاوت و تمايز امري ناگزير است. مطلق در سير خود به سوي خودآگاهي، به ناچار تناقض را در خود مي يابد و از حالت سحرآميز استغراق در کليت به مرحله يي مي رسد که شکاف و شقاق صفت اصلي آن است. اين مرحله گذار قرين است با زوال دولت شهرهاي يوناني و نظام قبيله يي رومي. هگل در تبيين اين زوال از نظرات مورخ انگليسي ادوارد گيبون در «صعود و سقوط امپراتوري روم» استفاده مي کند که به گفته ژان هيپوليت تبيين چندان قرص و محکمي نيست. به هر حال، تصور هگل و نسل او از يونان باستان تصوري از يک کمونته يا جماعت است و هگل مثل خيلي از هم نسل هاي خود آن را در مقابل جامعه يا سوسيته قرار مي دهد. آدم کمونته به بيان هگل سيتواين يا شهروند است و آدم جامعه، بورژوا. شهروند جزيي است از يک کل. او مظهر کل است. بنابراين خصوصيت يا کاراکتر او کاراکتري عمومي است. در مقابل، در جامعه با آدمي روبه روييم جزيي نگر که به دنبال منافع فردي و خاص خود است. اين آدم، آدمي خصوصي است. آدمي است فاقد پيوند با کليت اجتماعي که در آن مي زيد.
طرح مفاهيم جماعت و جامعه يا گماينشافت و گزلشافت، شأن و منزلت و قرارداد، هم بستگي مکانيکي و ارگانيکي، گروه هاي رسمي و غيررسمي، گروه هاي نخستين و دومين، اقتدار سنتي و اقتدار ديوانسالاري، گروه مبتني بر پايگاه و گروه مبتني بر طبقه، فرهنگ عيني و فرهنگ ذهني و مفاهيمي دوقطبي از اين قبيل، همه از جمله ايده هايي هستند که جامعه شناسان کلاسيکي چون مارکس و وبر و دورکيم و زيمل و تونيس را به خود مشغول داشت و لزوماً واکنشي بود براي فهم همين شقاق برخاسته از وضعيتي که طي آن جامعه کهن در برابر جامعه مدرن از هم مي پاشيد و هگل به زبان فلسفي خاص خود آن را به بيان درآورده بود. اين فروپاشي به بيان هگل با پيدايش فرد خصوصي قرين است. حماسه روح کلي جهان کلاسيک را مجسم مي کرد. اکنون اين روح از بين رفته است. بنابراين شکل مناسبي که بتواند روح دوران جديد يعني خصلت خصوصي را مجسم کند، رمان است. به گفته هگل؛ «رمان حماسه جامعه بورژوايي» است. رمان بيان جامعه يي است مرکب از اجزايي که اتم وار در کنار هم قرار گرفته اند و فاقد هرگونه پيوند اندام وار با همديگرند. آنها برخلاف آدم هاي عصر حماسه در بند کليت نيستند و در سوداي خواست هاي فردي و شخصي خود مي پويند.
به عقيده هگل آنچه در حماسه نمودار مي شود حالت عمومي و شاعرانه آغازين جهان است که حماسه راستين از دل آن برمي خيزد. رمان به معناي جديد آن از نظر هگل، مستلزم جامعه يي است که به صورت نثرگونه (غيرشاعرانه) سازماندهي شده و قهرمان رمان در درون چنين جامعه يي است که به جست وجو برمي خيزد تا حقوق از دست رفته شعر را به آن بازگرداند. در جهان رمان به گفته هگل ما با تضاد شعر قلب و نثر مناسبات اجتماعي روبه روييم. اين کشمکش يا با تراژدي حل مي شود يا سرانجام با سازش و سازگاري با سازمان جامعه و ملال آن به پايان مي رسد. قهرمان رمان در دوران جديد براي تحقق آرمان ها و خواست هاي خود دست به عمل مي زند. تن به مبارزه مي دهد. اما به گفته هگل اين پيکارها چيزي جز سال هاي کارآموزي نيست يعني سال هايي که قهرمان سرانجام شيطنت هاي شباب را پشت سر مي گذارد و آرزوها و خواست هايش را با نظم مستقر منطبق مي کند. او سرانجام با دختر مقدر ازدواج مي کند و به آدم مبتذلي از قماش بقيه بي مايگان تبديل مي شود. همسرش خانه را اداره مي کند، بچه ها سروکله شان پيدا مي شود و آفريده سخت محبوب که در آغاز دلبري بي همتا و فرشته وار بود، بسان زنان ديگر درمي آيد. شغل مايه زحمت و ناخشنودي است. زندگي خانوادگي به شکنجه يي تبديل مي شود و اين آدم در يکي از روزها مانند ديگران با سردرد از خواب برمي خيزد.
لوکاچ حتي در دوره مارکسيستي اش، به طور کلي به ديدگاه هاي هگل در مورد حماسه و رمان پايبند مي ماند. در کتاب «نظريه رمان» شقاق ميان قهرمان و جهاني را که در آن به سر مي برد به سه شکل ترسيم مي کند و نحوه برخورد اين فرد با جهانش سرنوشت او را رقم مي زند.
در شکل اول، فرد نگرش محدودي نسبت به واقعيت دارد و بر اين تصور است که مي تواند واقعيت را مطابق خواست ها و اميال خود بسازد. او سرانجام شکست مي خورد. نمونه آن دن کيشوت است. در شکل دوم آگاهي قهرمان فراتر از محدوديت هاي واقعيت اجتماعي است و فرد نمي تواند با قواعد و قوانين اين واقعيت سازگار شود و از آنجا که توان تغيير اين واقعيت را ندارد، به انفعال و خيالپردازي مي گرايد. لوکاچ فردريک مونرو قهرمان «تربيت احساسات» فلوبر را از گونه قهرمانان نوع دوم مي داند. نوع سوم رمان آموزشي است که ترکيبي است از اين دو نوع رمان. در اينجا قهرمان سرشت شقاق ميان خود و جهان را مي پذيرد، اما ضمناً به امکان ناپذيري رفع آن نيز وقوف مي يابد. لوکاچ، ويلهلم مايستر گوته را از نوع سوم مي داند.
لوکاچ در اين دوره همچون شيلر اعتقاد داشت اين شقاق تفاوتي است ميان وظيفه و جبر جهان واقعي. اين شقاق در تراژدي هم وجود دارد. در تراژدي ذات قهرمان و جبر سرنوشت از سرشتي کاملاً متفاوت اند. در نتيجه، هيچ گونه سازشي بين آنها ممکن نيست صورت بگيرد. در حماسه، برعکس، هيچ شقاقي وجود ندارد. او همانند هگل و شيلر، فرهنگ کلاسيک يونان را چونان کليتي در نظر مي گيرد که اين شقاق هنوز در آن به وجود نيامده است. آغاز نوستالژيک «نظريه رمان» نيز به همين دوران اشاره مي کند. دوراني که لوکاچ آنها را تمدن هاي منسجم مي نامد «دوران هايي هستند که آسمان پرستاره نقشه تمام راه هاي ممکن است؛ دوران هايي که راه هايش با نور ستارگان روشن مي شود». شکل ادبي خاص اين عصر، شعر حماسي است؛ يعني شعر هومر و هزيود. در اين جهان تضادي بين وظيفه و واقعيت، هنر و هستي دنيوي فرد و اجتماع و سرانجام بين روح انسان و جهاني که روح خويشتن را در آن بازمي يابد در کار نيست. لوکاچ نيز چون هگل عقيده دارد رمان نيز نوعي حماسه است اما حماسه جهان مدرن. حماسه هم سنگي و قياس پذيري انسان و جهان را نشان داده بود. جهان رمان جهان شيءشده نظام قراردادها و عرف ها است. انسان مدرن نمي تواند خود را در آن بيان کند. ذات درون زندگي حضور ندارد. ذات همچون فرماني اخلاقي در جان قهرمان ماوا گرفته است و قهرمان در تقابل با جامعه يي است که معناي خود را از دست داده است. خود آرمان هاي قهرمان نيز انتزاعي و کاذب اند. «ليکن قهرمان دست کم درگير جست وجوي کليت پنهان زندگي است؛ کليتي که در آن آدمي و جهان از هم بيگانه نيستند.» قهرمان در تعارض با جهان زندگي مي کند و بزرگي او در همين است. اما اين آرمان ها اگرچه کاذب اند، دست کم مي توانند نارسايي و نابسندگي واقعيت موجود را برملا کنند. اين آرمان ها بيانگر اشتياق نوستالژيک آدمي براي عصري اند که در آن کليت به نحوي بي ميانجي در زندگي حضور دارد. لوکاچ در دوره مارکسيستي اش با ستايش از فلسفه کلاسيک آلمان از لحاظ شناخت پيوند ميان جامعه بورژوايي و شکل رمان کوتاهي نمي کند. به گفته او، هگل بود که دريافت جامعه سرمايه داري وحدت ذاتي انسان و جهان را از بين مي برد. در اينجا ديگر فرد نماينده کل نيست. کل بنا به عقيده هگل به شکل مناسبات قدرتي ظاهر مي شود که دولت مجري آن است. انسان هاي جديد هدف هايي مي جويند که مغاير است با هدف هاي کل. به عقيده لوکاچ، هرچند هگل مي پذيرد «تباهي سرمايه داري براي هنر زيان آور است» اما محتواي رمان را آشتي با واقعيت مي داند؛ اگرچه نبايد فراموش کرد که خود لوکاچ نيز در «نظريه رمان» بر چنين آشتي و سازشي ميان قهرمان و واقعيت تاکيد مي کند مخصوصاً در رمان نوع سوم، يعني رمان آموزشي.
هگل در «پديدارشناسي روح» به تحليل «برادرزاده رامو» اثر دني ديدرو مي پردازد. در اينجا با قهرماني روبه روييم که نمونه يي است از آدم طفيلي قرن هجدهم در جامعه فرانسوي. اما اين قهرمان، وجودي دوپاره ميان آگاهي والا و آگاهي پست است. او مي داند در جامعه يي که «ملاکش طلا است، روح نسبت به خود غريبه مي شود و هر چيزي در واقع عکس آن است که مي نمايد». آنچه فرد انجام مي دهد براي خاطر خود در مقام شخص است. او پاسخگوي کردار خودش است نه پاسخگوي کل جوهري که به آن تعلق دارد. در چنين جامعه يي هيچ چيز جدي نيست و هر کاري نمايي است از دروغ و ريا. هگل اين حالت روحي را حاکم بر دوراني مي داند در حال زوال؛ نوعي پايان فرهنگ. اين حالت نشانه آن است که جامعه جوهريت خود را از دست داده است. حالت گسيختگي موجود در «برادرزاده رامو» بيانگر عدم انسجام فرهنگ يک دوره معين است. براي به دست آوردن پاکي محض ازدست رفته بايد دوباره به امر في نفسه و جوهر کلي بازگشت. ولي چنين کاري به عينه مقدور نيست. براي گريز از اين وضع يا بايد به تعقل محض بازگشت يا به ايمان خالص.

لوکاچ براي نظريه پردازان بورژوا راه چاره يي نمي بيند جز اينکه يا به پيروي از الگوي رمانتيکي دوره قهرماني، اسطوره يا شعر بشر اوليه را ستايش کنند و در نتيجه براي خروج از تباهي انسان که سرمايه داري آن را به وجود آورده است، به گذشته برگردند (شلينگ) يا برعکس، تضاد تحمل ناپذير جامعه سرمايه داري را به شکل رايجي از آشتي بکشانند. لوکاچ مي گويد فلسفه کلاسيک آلمان از اين پيشتر نمي آيد يعني نمي تواند تضاد بنياديني را دريابد که جامعه سرمايه داري موجد آن است؛ تضاد ميان شيوه اجتماعي توليد و مالکيت خصوصي. به گمان لوکاچ، هگل فقط توانست اين تضاد را پيش بيني کند. او دريافت «اين خصلت مترقي که توليد و جامعه را از بنياد دگرگون مي کند، از ژرف ترين تباهي انسان نيز که خود به ضرورت مي آفريند، جدايي ناپذير است». پيداست اين نقد متوجه خود لوکاچ نيز هست يعني لوکاچ در دوره مارکسيستي از لوکاچ در دوره پيش مارکسيستي اش انتقاد مي کند. با اين حال لوکاچ در هر دو دوره اش، دست کم در دو چيز تغيير نمي کند؛ يکي نفرت رمانتيکش از دوران مدرن و اين نفرت را در آثار مارکسيستي اش حفظ مي کند. به عنوان مثال در «معناي رئاليسم معاصر»، در «رمان تاريخي». نيز اين امر که ميان جان قهرمان و سرشت جهان، به رغم اختلاف شان پيوندي وجود دارد. رمان شرح فراق است. شرح دور ماندن از خانه است. شرح بي خانماني استعلايي فرد است. هم جان تباه است و هم جهان. اما هر دو از يک سرشت اند. رمان اين را نشان مي دهد.
لوکاچ در اين دوره مارکسيستي اش با اينکه همچنان به بينش هاي هگل درباره حماسه و رمان به طور کلي وفادار است، ديدگاهي ديگر درباره رمان و قهرمان آن اتخاذ مي کند.
لوکاچ در اين دوره فاصله ميان فرد و جهان را رد مي کند و آن را اين بار امري گذرا و موقتي قلمداد مي کند که ناشي از غلبه شيوه توليد سرمايه داري و بيگانگي ناشي از آن است. در نتيجه، او بنا را بر اين مي گذارد که انسان موجودي است جامع و هنگام بررسي او بايد همه ابعاد وجودش را اعم از اجتماعي، سياسي، زيستي، اقتصادي و از اين قبيل در نظر گرفت و فروکاستن وجود او به يکي از اين ابعاد کار اشتباهي است. عامل اين فروکاهي سرمايه داري است. ايدئولوگ ها و نويسندگان و متفکران بورژوازي هم در واقع کارشان تکرار همان عملي است که خود سرمايه داري در جهان واقعي انجام داده است. سرمايه داري انسان را به موجودي تکه پاره تقسيم کرده و وحدت راستين او را از بين برده و باعث تقسيم کاري بيگانه کننده شده است. از طرف ديگر نويسنده و متفکر را هم به يک موجود متخصص تبديل کرده که کارش توصيف هر پديده است آن سان که هست، به عنوان امري يگانه و منحصر به فرد که هيچ ربطي با جهان اطرافش ندارد. از اينجاست که در صحنه ادبيات يا ناتوراليسم شکل مي گيرد که هر پديده را چنان به تفصيل توصيف مي کند که هيچ چيز آن را از قلم نمي اندازد، اما ضمناً نشان نمي دهد اين پديده چه ربطي با جهان اطرافش دارد، يا تحت تسلط روانشناسي گرايي قرار مي گيرد که طي آن نويسنده به بيان حالات ذهني و عاطفي قهرمانان خود اکتفا مي کند و باز از بيان پيوند آنها با جهان بيرون عاجز مي ماند. پس مساله مرکزي و اصلي در زيبايي شناسي مارکسيستي اين است که آيا يک نويسنده توانسته است انسان را در همه ابعادش مجسم کند يا نه. سوال زيبايي شناسي مارکسيستي را مي توان اين دانست؛ نويسنده تيپيک قرن نوزدهم بالزاک است يا فلوبر؟ به عبارت ديگر آيا رئاليسم ارجح است يا ناتوراليسم؟ به گمان لوکاچ اين سوال يک مساله صرف زيبايي شناختي نيست، بلکه مساله يي تاريخي و اجتماعي است. نويسنده و سبکي بزرگ است که فاصله ميان انسان و جامعه اش را از ميان برداشته است. مسلم است که اين بالزاک است که از نظر لوکاچ بزرگ تر از فلوبر است. لوکاچ با اين ترجيح تکليف خود را با گذشته خود هم معلوم مي کند. او در گذشته فلوبر را بزرگ تر مي داشته است. در همين کتاب نيز همه جا از او به احترام ياد مي کند. اما در دوره متاخر فکري اش درمي يابد که افق فکري که فلوبر ترسيم مي کند، تاريکي مهلکي است که با اين حال برخلاف تصور خود فلوبر نمي تواند نهايت کار باشد و اين تاريکي هرچند طولاني هم باشد باز در نهايت رو به روشنايي دارد. اکنون وظيفه يي که منتقد زيبايي شناس مارکسيست برعهده دارد اين است که مسير پيشرفتي را نشان دهد که بشر از ابتدا تاکنون پيموده است و با اين کار نشان دهد گذشتگان نيز در ترسيم اين مسير سهم عمده يي داشته اند.از اين رو موضوع انسان باوري پرولتري بازسازي تمامي شخصيت انساني و نجات او از دگرديسي و قطعه قطعه شدن است که جامعه طبقاتي در معرض آن بوده است. اين چشم اندازهاي نظري و عملي پلي به گذشته هاي کلاسيک مي زند و در همان حال کلاسيک هاي تازه يي را در کشاکش مبارزه ادبي کشف مي کند، يونانيان، دانته، شکسپير، گوته، بالزاک، همه اينها، تصوير دقيقي از دوران هاي بزرگ تکامل آدمي رسم کرده اند و در ميدان جنگ ايدئولوژيک پيش قراول اند.

به اين ترتيب گذشته هم در عرصه حيات اجتماعي و هم در عرصه حيات ادبي با انسان امروز در پيوند است. در واقع اگر انسان موجودي جامع است ديگر نمي توان ميان امروز و ديروز يا فردايش فاصله قاطعي رسم کرد. نويسندگان گذشته همان قدر در رهاسازي انسان سهم دارند که نويسندگان امروز. آنها انسان را در کشمکش ها و در بحران هاي سخت زندگي اش ترسيم کرده اند و همه جا نشان داده اند انسان در هر موردي در پيوند با زمينه هاي اجتماعي و سياسي و تاريخي خود دست به عمل مي زند. تنها در دوران کنوني است که شقاقي ميان انسان و دنياي اطرافش رخ داده است و تنها نويسندگان متعهد رئاليست بوده اند که فريب نخورده اند و اين شقاق را نهايت کار ندانسته اند.
لوکاچ از هگل نقل مي کند که پيدايش جامعه جديد تاثير مخربي بر هنر و به ويژه ادبيات حماسي داشته است. در ادبيات حماسي - و حتماً در جامعه يي که اين ادبيات آن را مجسم مي کرد - هر شيء و وسيله يي پيوندي حياتي با انسان داشت. هيچ کدام وسايلي بي روح يا ابزاري مرده نبودند. انسان در اشيايي که به کار مي گرفت تمام وجود خود را حس مي کرد. امروز توليد ماشيني آن زمينه يي را که حماسه بر مبناي آن شکل مي گرفت نابود کرده است. لوکاچ با اين عقيده هگل موافق است که خصلت ساخته و پرداخته و مکانيکي جهان سرمايه داري، هنر را به آستانه تباهي کشانده است ولي با هگل موافق نيست که اين پايان کار باشد. او اين امر را فقط يک گرايش مي داند. امري موقتي که هرچند مبارزه با آن سخت است اما ناممکن نيست و نويسندگان امروز با اينکه وظيفه دشوارتري برعهده دارند اما مي توانند دست به ابداع بزنند و آن جنبه هايي را که تاکنون از کليت وجود انساني ناشناخته بوده است حتي در همين جامعه سرمايه داري نشان دهند. او در اين مورد «رابينسون کروزو» را مثال مي زند. دفو در اين اثر توانست کليه ابزار لازم را براي برآوردن نيازهاي انسان فراهم آورد و به مدد رابطه يي که بين انسان و محيط اطرافش برقرار مي کند، داستاني جذاب بنويسد. اين رمان که ماجرايي منحصر به فرد را نشان مي دهد، در عين حال جهتي را مي نمايد که هرگاه نويسنده بخواهد در برابر چيرگي واقعيت ملال آور سرمايه داري مقاومت کند، مي تواند در طريق آن حرکت کند. نمونه «رابينسون کروزو» نشان مي دهد که مبارزه عليه نثر واقعيت سرمايه داري تنها زماني ممکن است موفق باشد که نويسنده دست به خلق موقعيت هايي بزند که امکان وجود آنها ممتنع نباشد (اگر چه هرگز در واقعيت رخ نداده باشد) و پس از تعيين اين موقعيت ها بگذارد قهرمانانش آزادانه رشد يابند و شکل بگيرند.
به عقيده لوکاچ، نويسنده رمان بايد همان قاعده يي را رعايت کند که حماسه پرداز عصر کهن در نظر هگل رعايت مي کرد. او بايد کليت ابژه ها را مجسم کند. در واقع، او هم بايد انسان را در کليت خود نشان دهد و هم جهان او را در اين کليت. به اين معني که بايد هنگام تجسم شخصيت خاص هر فرد به آن ابعادي از وجود او بپردازد که در عين حال جنبه کلي و عام هم دارند و از طرف ديگر به تجسم کليه ابعادي بپردازد که در حيطه اجتماع و فرهنگ و سياست زندگي او را مي سازند، بر آن تاثير مي گذارند يا دگرگونش مي کنند. لوکاچ فرق ميان موپاسان يا فلوبر را با نويسنده يي مثل تولستوي در همين مي بيند. يعني آن دو برخلاف تولستوي زندگي فرد را به حيات شخصي اش محدود مي کنند. رويدادهاي بيروني هيچ تاثيري بر زندگي قهرمانان آنها ندارد. به عنوان مثال، در داستان «يک زندگي» موپاسان سرخوردگي قهرمان داستان را از زندگي زناشويي نشان مي دهد اما هيچ نشاني از زندگي سياسي و اجتماعي که اين داستان بر بستر آن مي گذرد، مثل انقلاب ژوئيه و بازگشت بوربون ها و از اين قبيل، در اين اثر نيست. در مقابل، تولستوي اين رابطه درون و برون را به خوبي نشان مي دهد. او مثلاً در داستان «مرگ ايوان ايليچ» صرفاً به اين نمي پردازد که ايوان ايليچ بر اثر آگاهي از مرگ به آگاهي از پوچي زندگي اش مي رسد، بلکه آن عوامل اجتماعي و سياسي را هم که در پديد آمدن اين پوچي موثر بوده اند، نشان مي دهد. به نظر لوکاچ نويسنده رئاليست بايد کليت ابژه ها را نشان دهد.
در «رمان تاريخي» لوکاچ به جرياني اشاره مي کند که طي آن انقلاب فرانسه، جنگ هاي انقلابي و صعود و سقوط ناپلئون براي اولين بار تاريخ را به يک تجربه توده يي تبديل مي کند. اين آگاهي جديد تحول يافته نويسندگان را واداشت تا درباره اين مساله تامل کنند که جهان معاصر چگونه شکل گرفت. يکي از محصولات اين تامل بر فرآيندهاي تاريخي، رمان تاريخي بود. محصول ديگر آن البته فلسفه هگل است که هنر را به عنوان پديده يي تاريخي در نظر مي گرفت. نظريه لوکاچ درباره رمان تاريخي مثل نظريه هگل درباره حماسه کهن و حماسه مدرن، هنر را به عنوان امري در نظر مي گيرد که از شرايط تاريخي و فرهنگي تاثير مي پذيرد. اما در نظريه لوکاچ جهان حماسه مدرن، يعني جهاني که در رمان تاريخي کلاسيک مجسم مي شود، برخلاف نظر هگل جهاني دور از دسترس و جدا از جهان واقعي که نويسنده خود بخشي از آن است، در نظر گرفته نمي شود. جهان مجسم در رمان تاريخي کلاسيک در عوض پيش تاريخ جهان معاصر را نشان مي دهد. اين امر متضمن رابطه يي ضروري ميان جهان داستاني حماسه مدرن و جهان واقعي نويسنده است. درست همان طور که مطابق نظر هگل آنچه را هومر تصوير مي کند، پيوندي ضروري با اجتماع تاريخي دارد که خود شاعر به آن متعلق است؛ هرچند جهان مورد نظر به گذشته تعلق دارد. در حالي که اين امر پيوندي ميان حماسه مدرن و حماسه اوليه را نشان مي دهد، رمان تاريخي در عين حال آگاهي تاريخي را از امري برخوردار مي کند که شاعر حماسه پرداز اوليه از آن بي بهره بود و بنابراين شرايط تاريخي و فرهنگي را نشان مي دهد که نماينده آن است.
لوکاچ در دوره پيش مارکسي خود جدايي ميان فرد و جهان را امري مسلم و فسخ ناپذير مي دانست که گويي حل ناشدني است. اما در دوره مارکسي خود اين جدايي را امري گذرا و ناپايدار مي داند که محصول جامعه سرمايه داري است. او در «نظريه رمان» چنان سخن مي گويد که گويي رمان خود از هستي مستقلي برخوردار است و دوره هاي آن نيز تابع شکلي عيني و قطعي اند که رمان نويس و قهرمان چاره يي جز پيروي از قوانين آن ندارد. او رماني را که به دوره معاصر مي پردازد از اين ديدگاه مي بيند که تا چه حد به تجسم آن نيروها موفق بوده است و رمان تاريخي را از اين منظر مي بيند که تا چه حد توانسته است پيش تاريخ اکنون ما را مجسم کند. به اين معني که نشان دهد اکنون ما ناشي از کدام علل اجتماعي و تاريخي بوده است. به نظر لوکاچ رماني که به دوران معاصر مي پردازد رماني است که فرآيند اضمحلال و فروپاشي يک جامعه را نشان مي دهد که بر بستر آن زمينه پيدايي يک جامعه جديد و لاجرم فراهم مي شود و رمان تاريخي زمينه هاي شکل گيري همين جامعه و چگونگي توسعه و تحول آن را به بهاي سرکوب جوامعي نشان مي دهد که به لحاظ اخلاقي از جامعه جانشين آنها يعني جامعه سرمايه داري برتر بودند. اما اين جايگزيني، ضرورت تاريخ است. نويسنده به رغم ديدگاه هاي سياسي اش اين ضرورت را در رمان هاي خود نشان خواهد داد. لوکاچ با اين تعريف دو مشخصه عمده در کنار ساير مشخصات براي رمان تاريخي کلاسيک برمي شمارد. يکي، صفت عمومي بودن آن است که تا حد بسيار زيادي نتيجه تفسير لوکاچ است از sittlichkeitيا اخلاق عيني در مقابل moralitat يا اخلاق خصوصي نزد هگل. پس قهرمان لوکاچي چه در رمان به معني عام آن و چه در رمان تاريخي بايد بيانگر اين خصال عمومي باشد. در اين حالت قهرمان رمان در پيوند نزديک با مردم زندگي مي کند. او مظهر خواست ها و آمال و انتظارات آنهاست و تجسم بخش جريان هاي اجتماعي است. به اين ترتيب قهرمان رمان تاريخي در واقع خود جامعه است و فرد جلوه يي از آن و خلاصه و چکيده آن. او کسي است که در لحظه يي معين ظاهر مي شود و همان نفشي را برعهده مي گيرد که تاريخ برعهده «فرد جهان - تاريخي» مي گذارد. او خواست هاي ناگفته و بيان نشده مردم را عينيت مي بخشد و براي آنها پاسخي روشن مي يابد. ويژگي ديگر رمان تاريخي اين است که اين رمان به نشان دادن پيش تاريخ امروز ما مي پردازد، يعني تجسم گذشته يي را برعهده مي گيرد که نتيجه آن امروز ماست. پس تاريخ يک گذشته بي ربط و غريب نيست که از شر ملال زندگي سرمايه داري به آن پناه ببريم و بکوشيم آن را باشکوه و شگفت نماييم؛ کاري که فلوبر کرد، يا بکوشيم آن را پوششي قرار دهيم براي ايده هاي انتزاعي مان. حتي اگر اين ايده ها، ايده هاي انسان گرايانه ضدفاشيستي باشد؛ چنان که نويسندگان ضدفاشيست در رمان تاريخي عمل مي کنند.
با اين تعاريف ممکن است تصور کنيم لوکاچ دارد به نويسندگان حکم مي کند که چگونه بنويسند و درباره چه بنويسند. شايد تا حدي هم اين طور باشد، اما نبايد فراموش کنيم لوکاچ بيشتر درباره شکل حرف مي زند تا درباره محتوا. بر اين اساس به نظر مي رسد اثر او تا حدي هم يک بوطيقاست. يعني مي خواهد اصول و قواعد يا به گفته خودش کمپوزيسيون رمان تاريخي را توضيح دهد. آنچه براي او مهم است شکل است نه محتوا. او اهميتي نمي دهد نويسنده از چه ديدگاه سياسي و ايدئولوژيکي حمايت مي کند. برايش مهم نيست نويسنده درباره فرودستان مي نويسد يا درباره فرادستان، درباره کارگران مي نويسد يا درباره بورژواها. به عقيده او ساختار رمان ايجاب مي کند نويسنده قهرماني را برگزيند که تيپيک باشد، يعني در عين حال که واجد خصال فردي و شخصي است، نماينده جريان هاي اجتماعي باشد. رويدادي که براي او رخ مي دهد بايد يک رويداد ميانجي باشد. به عنوان مثال اگر در «مرگ ايوان ايليچ» قهرمان پي مي برد زندگي اش به تمامي هيچ ارزش زيستن نداشته است، اين در واقع يک زندگي خاص در يک دنياي خاص است که همان روسيه تزاري آستانه انقلاب و روسيه غرق در بوروکراسي و فساد و از اين قبيل است. حال اگر يک نويسنده مثلاً ترقي خواه و بي توجه به اين ميانجي ها مستقيماً به سراغ علت ها برود و يکباره درباره علت هاي اقتصادي و اجتماعي رويدادي داد سخن بدهد، کار او نه رمان که مقاله خواهد بود. يا در مقابل، نويسنده فقط به شرح و توصيف واقعه چنان اقدام کند که گويي يک عضو بريده شده از بقيه اندام جامعه است. در اين صورت او حتي اگر يک اعتصاب کارگري را توصيف کند يا به شرح زندگي يک کارگر بپردازد، نمي تواند نظر مساعد لوکاچ را به خود جلب کند. در مقابل، نويسنده مي تواند يک قهرمان غريب و عزلت گزيده را به عنوان شخصيت اصلي داستان خود انتخاب کند که واجد هيچ صفت دليرانه يي هم نباشد. او مي تواند قهرمان شرير و شيطاني را برگزيند، مشروط بر اينکه زمينه هاي اجتماعي غرابت و شرارت او را نشان دهد.
رمان داستان جامعه است و فرد مظهر اين جامعه است. از اين لحاظ «رمان تاريخي» براي ما مي تواند علاوه بر چيزهاي ديگر يک تذکر باشد. زماني رمان و داستان ما يکسره به مردم مشغول بود. نوشتن داستان درباره محرومان و فرودستان از واجبات بود و همين کافي بود تا نويسنده يي با اقبال روبه رو شود و در مقابل، کمتر نويسنده يي جرأت داشت به زندگي فرادستان بپردازد. امروز، در مقابل، ما با داستاني روبه روييم که در محدوده بسيار کوچک زندگي هاي خصوصي رخ مي دهد و کمتر پيوندي با جامعه بزرگ تر خود دارد. امروز داستان درهاي خود را به روي بسياري از طبقات اجتماعي چه بالا و چه پايين بسته است و نويسنده بيشتر درباره خود مي نويسد. از اين لحاظ «رمان تاريخي» حداقل مي تواند ما را به عنوان نويسنده متوجه مخاطرات اين محدود ماندن کند.
* مترجم و پژوهشگر متون جامعه شناسي و فلسفه غرب
پي نوشت ؛----------------------------
1- اين مقاله در مقدمه کتاب رمان تاريخي اوايل هفته آتي از سوي نشر اختران روانه بازار خواهد شد.