
نادر شهريوري (صدقي)
مارسل يک قاشق چايخوري چاي با خرده هاي کيکي فرانسوي مي خورد يا دقيق تر بگوييم خرده هاي مادلن که انگار در قالب يک صدف ريخته شده است و ناگهان همه کودکي اش را به ياد مي آورد، چون که وقتي در کودکي، صبح هاي يکشنبه به ديدار عمه اش مي رفت عمه اش تکه يي مادلن به او مي داد که در جوشانده ليمو خيس شده بود. (مارسل شخصيت راوي در رمان مشهور در جست وجوي زمان از دست رفته مارسل پروست است).
نقطه شروع شعر (ادبيات) نه کل جهان و کائنات که همان فنجان چاي است که مارسل پروست رمان طولاني اش را از آن آغاز کرده است. بنابراين تخيل تنها بخشي از جهان واقعي است که بايد گسترش پيدا کند. از نظر والانس استيونس زندگي نکردن در جهان جسماني به معناي زيستن در قلمرو تخيل نيست زيرا تخيل بخشي از جهان واقعي است که بايد بسط و گسترش پيدا کند. تمام تلاش پروست احياي کامل يک هستي در محدوده تجربه اين جهان است. مهم تجربه اين جهان است که مي تواند يادآور زمان از دست رفته يي باشد که در عين حال مي توان آن را جست وجوي ديوانه وار خوشبختي نيز در نظر گرفت اما مهم تجربه عيني اين زمان است.
بعد از آن که برگ ها ريخته اند، ما برمي گرديم
به يک حس ساده اشيا. اين چنين است که گويي
ما به يک پايان تخيل رسيده بوديم
بي جان در يک معرفت ساکن
مع الوصف غيبت تخيل
خود بايست تخيل مي شد. تالاب بزرگ
حس ساده آن، بدون بازتاب ها، برگ ها
گل، آب مثل شيشه کثيف، سکوت بيانگر1
(حس ساده اشيا)
تخيل آغاز فصل جديدي نيست بلکه با ريزش برگ ها و مواجه شدن با حس ساده اشيا پايان مي پذيرد. فقير شدن يعني از دست دادن چيزي و در اينجا يعني از دست دادن برگ ها يا همان ريزش برگ ها. اين يعني آنکه هر چقدر از زندگي حسي ملموس دور بشويم، فقيرتر مي شويم. بنابراين تخيل بخشي از جهان «من» مي شود هنگامي که ديگر «من» وجود نداشته باشد، تخيل نيز از بين مي رود. استيونس در يکي از اشعار معروفش به نام زيباشناسي شر دقيقاً به جنبه واقعي و انضمامي و جسماني تخيل و خيال اشاره مي کند و مي گويد؛ «زندگي نکردن در جهاني جسماني، بزرگ ترين فقر است.»2
تالاب در مواجهه با رودخانه پر آب نيز نوعي فقر است و اين مواجهه زماني رخ مي دهد که برگ ها ريخته شده اند و ما برگشته ايم به يک حس ساده شيء. اين همان حسي است که پايان چيزي برايمان به وجود مي آورد. پايان چيز همچنان که گفته شد همان پايان تخيل خيال و يا غيبت تخيل است اما «مع الوصف غيبت تخيل خود بايد تخيل مي شد».
با اين نگاه استيونس به نقد بنيادي ترين پيش فرض هاي متافيزيک مي پردازد يعني به تقابل سوژه و ابژه يا نفي تقابل ذهن و عين و نفي حقيقت به مثابه تطبيق شيء با آن چيزي که در ذهن وجود دارد. اين نقد بنيادي از متافيزيک در اين جمله استيونس تحقق مي يابد «در پايان امر واقع بودن به معناي در آغاز تخيل بودن نيست بلکه به معناي بودن در پايان هر دو آنها است. پس تخيل و واقعيت در يک نقطه واحد به پايان مي رسند از همين رو مي توانيم بگوييم در نقطه يي واحد نيز آغاز مي شوند، به همين دليل تقابل اين هر دو امري کاذب است.»3
از طرفي ديگر فرم در کنار «حس ساده شيء» معني خود را از دست مي دهد و فرو مي ريزد،با اين نگاه «فرم» ديگر جايگاه مخصوصي ندارد و به جاي آن بنيان (ماهيت) يا «من» است که جايگاه پيدا مي کند. در واقع حس ساده شيء همان چيزي است که ما را از فرم آزاد مي کند. بنابراين نوعي «نفي مداوم» به وجود مي آيد يعني اينکه ما با نفي دائم فرم مي خواهيم به چهره واقعي چيزي برسيم يا با اين نفي «شيء» خود را براي ما آنچنان که هست آشکار نمايد. اين نفس همچنين آزادکننده اشيا از امور روزمره جهان است. امور روزمره جهان در تقابل با سادگي و عرياني اشيا همانا امري مثبت هستند که اشيا را در خود حبس کرده اند. پس با نفي دنياي پوزيتو (مثبت) به حس ساده شيء مي رسيم. اين نفي هرگاه استمرار يابد آنگاه چهره واقعي شيء آشکار مي شود. واقعيت آن است که در دنياي پوزيتيو شيء چهره واقعي خود را نمايان نمي کند زيرا پوزيتيويسم تنها مي تواند از روي شيء صحبت کند نه از ماهيت آن.
نخل در انتهاي ذهن
وراي آخرين فکر، برمي خيزد
در فاصله مفرغين
يک پرنده زرين - پر
در نخل مي خواند، بدون معناي بشري
بدون احساس بشري
يک آواز بيگانه
تو مي داني که اين عقل نيست
که شاد مي کندمان يا ناشاد
پرنده مي خواند. پرهايش مي درخشند
نخل بر لبه فضا مي ايستد
باد آرام در شاخه ها مي جنبد
پرهاي آتش گرفته پرنده پايين مي تابد4
(از بودن محض)
به نظر استيونس آفتاب فلوريدا در حکم عريان کردن اشيا است، منظور از عريان کردن اشيا همانا ساده کردن آنهاست زيرا آفتاب ما را در نقطه نهايي خود قرار مي دهد و اين نقطه نهايي همانا عرياني يا همان تن لخت است که به دور از هرگونه آلايش و يا امر مثبتي (همان امور روزمره) به پديدار شدن کامل شيء مي انجامد. اهميت نفي و امر منفي در اين است که ما را با واقعيت عريان هر چيز آشنا مي کند چون به نظر استيونس چيزي وراي واقعيت به چشم نمي آيد. مثلاً در شعر «از بودن محض» واقعيت جز درخت نخل چيز ديگري نيست. درخت «نخل در انتهاي ذهن و وراي آخرين فکر برمي خيزد» از اين نظر درخت نخل شباهتي به آفتاب دارد زيرا آفتاب عمود ما را آنچنان که هست به نمايش مي گذارد به دور از هرگونه سايه و متافيزيکي. درخت نخل نيز نقطه نهايي ذهن آدمي است و اين نقطه نهايي ذهن چيزي بيش از يک درخت نيست در اينجا تنها فيزيک است که خود را پديدار مي کند و اين جهان فيزيک در درخت نخل نمايان مي شود که وراي آخرين فکر خود را به نمايش مي گذارد. اما مهم آن است که اين درخت نخل است که به ديدگان ما پرتوي مي افکند و دنياي جديدي را برايمان مي گشايد نه آنکه اين ديدگان ما باشد که پرتوي بر درخت نخل افکند. استيونس با اين طرز تلقي بسياري از کليشه هاي رايج در روانشناسي پوزيتيو شهري را زير سوال مي برد. مثلاً جمله متداول در کلاس هاي رايج موسوم به تصوير مثبت يا ذهن مثبت «سعي کن بزرگي در نگاه تو باشد و نه در آن چيزي که به آن مي نگري» از نظر استيونس قابل اعتنا و واقعي نيست زيرا اگر که بزرگي وجود داشته باشد در همان درخت نخل است.
از طرفي ديگر شعر استيونس را مي توان نگاه به جهان از منظر نيستي در نظر گرفت. در تخيل نيز از امر نامرئي صحبت مي کنيم از امري که گويا هست در عين حالي که نيست در واقع نوعي حضور نيستي در هستي. در اينجا مي توان از نقاشي کمک گرفت. «... بعضي نقاشي هاي رنه مگريت را مثال آورد مثلاً نقاشي که تصوير يک درخت است ولي در واقع درخت نيست بلکه درخت مثل پنجره يي است که از خلال شاخ و برگ آن منظره يي ديده مي شود. يعني خود درخت يک فضاي خالي است يا آن تجربه يي که هر انساني با آن روبه رو شده يعني وقتي زير درختي مي خوابيد به جاي نگاه کردن به برگ ها، به فضاي خالي ميان آنها مي نگريد، پس مي شود به جهان از منظر نيستي نگريست... هستي و نيستي به يکديگر مرتبط اند. هر چيزي خودش است چون چيزهاي ديگر نيست يعني حضور هر چيز متضمن نفي ديگر چيزها است.»5
چيزها، اشيا يا آدم ها زماني وجود داشته اند اما امروز آنها ديگر نيستند اين اندوهي بزرگ و ماليخوليايي بسيار عميق است اما از طرفي ديگر تنها در خلأ و نبود آنهاست که بودن شان را درمي يابيم. اين امر منفي در عين حال نشان حيات و زندگي است همچون آفتاب و تابش که بر ما پرتو مي افکنند. اين پرتوها نيز بعدي منفي دارند. در نقطه نهايي ذهن جز يک درخت نخل و تني لخت چيزي وجود ندارد اين را آفتابي نمايان مي سازد که بعدي منفي دارد.واقعيت ما تن لخت و نداشتن حفره است اما اين نداشتن است که حکايت از داشتن مي کند و اين هيچ بودگي است که نشان همه چيز است.
nadershahrivari@yahoo.com
پي نوشت ها؛------------------------
1- از شعر مدرن، والاس استيونس، ترجمه اميد مهرگان، ص 121
2- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، ص 139
3- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، ص 137
4- از شعر مدرن، والاس استيونس، ترجمه اميد مهرگان، ص 124
5- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، صص 146- 145