سه شنبه، 20 مرداد 1388 - شماره 2023
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
بررسي و معرفي کتاب «از شعر مدرن» شعرهايي از والاس استيونس ترجمه اميد مهرگان
واقعيت عريان ما

نادر شهريوري (صدقي)

مارسل يک قاشق چايخوري چاي با خرده هاي کيکي فرانسوي مي خورد يا دقيق تر بگوييم خرده هاي مادلن که انگار در قالب يک صدف ريخته شده است و ناگهان همه کودکي اش را به ياد مي آورد، چون که وقتي در کودکي، صبح هاي يکشنبه به ديدار عمه اش مي رفت عمه اش تکه يي مادلن به او مي داد که در جوشانده ليمو خيس شده بود. (مارسل شخصيت راوي در رمان مشهور در جست وجوي زمان از دست رفته مارسل پروست است).

نقطه شروع شعر (ادبيات) نه کل جهان و کائنات که همان فنجان چاي است که مارسل پروست رمان طولاني اش را از آن آغاز کرده است. بنابراين تخيل تنها بخشي از جهان واقعي است که بايد گسترش پيدا کند. از نظر والانس استيونس زندگي نکردن در جهان جسماني به معناي زيستن در قلمرو تخيل نيست زيرا تخيل بخشي از جهان واقعي است که بايد بسط و گسترش پيدا کند. تمام تلاش پروست احياي کامل يک هستي در محدوده تجربه اين جهان است. مهم تجربه اين جهان است که مي تواند يادآور زمان از دست رفته يي باشد که در عين حال مي توان آن را جست وجوي ديوانه وار خوشبختي نيز در نظر گرفت اما مهم تجربه عيني اين زمان است.

بعد از آن که برگ ها ريخته اند، ما برمي گرديم

به يک حس ساده اشيا. اين چنين است که گويي

ما به يک پايان تخيل رسيده بوديم

بي جان در يک معرفت ساکن

مع الوصف غيبت تخيل

خود بايست تخيل مي شد. تالاب بزرگ

حس ساده آن، بدون بازتاب ها، برگ ها

گل، آب مثل شيشه کثيف، سکوت بيانگر1

(حس ساده اشيا)

تخيل آغاز فصل جديدي نيست بلکه با ريزش برگ ها و مواجه شدن با حس ساده اشيا پايان مي پذيرد. فقير شدن يعني از دست دادن چيزي و در اينجا يعني از دست دادن برگ ها يا همان ريزش برگ ها. اين يعني آنکه هر چقدر از زندگي حسي ملموس دور بشويم، فقيرتر مي شويم. بنابراين تخيل بخشي از جهان «من» مي شود هنگامي که ديگر «من» وجود نداشته باشد، تخيل نيز از بين مي رود. استيونس در يکي از اشعار معروفش به نام زيباشناسي شر دقيقاً به جنبه واقعي و انضمامي و جسماني تخيل و خيال اشاره مي کند و مي گويد؛ «زندگي نکردن در جهاني جسماني، بزرگ ترين فقر است.»2

تالاب در مواجهه با رودخانه پر آب نيز نوعي فقر است و اين مواجهه زماني رخ مي دهد که برگ ها ريخته شده اند و ما برگشته ايم به يک حس ساده شيء. اين همان حسي است که پايان چيزي برايمان به وجود مي آورد. پايان چيز همچنان که گفته شد همان پايان تخيل خيال و يا غيبت تخيل است اما «مع الوصف غيبت تخيل خود بايد تخيل مي شد».

با اين نگاه استيونس به نقد بنيادي ترين پيش فرض هاي متافيزيک مي پردازد يعني به تقابل سوژه و ابژه يا نفي تقابل ذهن و عين و نفي حقيقت به مثابه تطبيق شيء با آن چيزي که در ذهن وجود دارد. اين نقد بنيادي از متافيزيک در اين جمله استيونس تحقق مي يابد «در پايان امر واقع بودن به معناي در آغاز تخيل بودن نيست بلکه به معناي بودن در پايان هر دو آنها است. پس تخيل و واقعيت در يک نقطه واحد به پايان مي رسند از همين رو مي توانيم بگوييم در نقطه يي واحد نيز آغاز مي شوند، به همين دليل تقابل اين هر دو امري کاذب است.»3

از طرفي ديگر فرم در کنار «حس ساده شيء» معني خود را از دست مي دهد و فرو مي ريزد،با اين نگاه «فرم» ديگر جايگاه مخصوصي ندارد و به جاي آن بنيان (ماهيت) يا «من» است که جايگاه پيدا مي کند. در واقع حس ساده شيء همان چيزي است که ما را از فرم آزاد مي کند. بنابراين نوعي «نفي مداوم» به وجود مي آيد يعني اينکه ما با نفي دائم فرم مي خواهيم به چهره واقعي چيزي برسيم يا با اين نفي «شيء» خود را براي ما آنچنان که هست آشکار نمايد. اين نفس همچنين آزادکننده اشيا از امور روزمره جهان است. امور روزمره جهان در تقابل با سادگي و عرياني اشيا همانا امري مثبت هستند که اشيا را در خود حبس کرده اند. پس با نفي دنياي پوزيتو (مثبت) به حس ساده شيء مي رسيم. اين نفي هرگاه استمرار يابد آنگاه چهره واقعي شيء آشکار مي شود. واقعيت آن است که در دنياي پوزيتيو شيء چهره واقعي خود را نمايان نمي کند زيرا پوزيتيويسم تنها مي تواند از روي شيء صحبت کند نه از ماهيت آن.

نخل در انتهاي ذهن

وراي آخرين فکر، برمي خيزد

در فاصله مفرغين

يک پرنده زرين - پر

در نخل مي خواند، بدون معناي بشري

بدون احساس بشري

يک آواز بيگانه

تو مي داني که اين عقل نيست

که شاد مي کندمان يا ناشاد

پرنده مي خواند. پرهايش مي درخشند

نخل بر لبه فضا مي ايستد

باد آرام در شاخه ها مي جنبد

پرهاي آتش گرفته پرنده پايين مي تابد4

(از بودن محض)

به نظر استيونس آفتاب فلوريدا در حکم عريان کردن اشيا است، منظور از عريان کردن اشيا همانا ساده کردن آنهاست زيرا آفتاب ما را در نقطه نهايي خود قرار مي دهد و اين نقطه نهايي همانا عرياني يا همان تن لخت است که به دور از هرگونه آلايش و يا امر مثبتي (همان امور روزمره) به پديدار شدن کامل شيء مي انجامد. اهميت نفي و امر منفي در اين است که ما را با واقعيت عريان هر چيز آشنا مي کند چون به نظر استيونس چيزي وراي واقعيت به چشم نمي آيد. مثلاً در شعر «از بودن محض» واقعيت جز درخت نخل چيز ديگري نيست. درخت «نخل در انتهاي ذهن و وراي آخرين فکر برمي خيزد» از اين نظر درخت نخل شباهتي به آفتاب دارد زيرا آفتاب عمود ما را آنچنان که هست به نمايش مي گذارد به دور از هرگونه سايه و متافيزيکي. درخت نخل نيز نقطه نهايي ذهن آدمي است و اين نقطه نهايي ذهن چيزي بيش از يک درخت نيست در اينجا تنها فيزيک است که خود را پديدار مي کند و اين جهان فيزيک در درخت نخل نمايان مي شود که وراي آخرين فکر خود را به نمايش مي گذارد. اما مهم آن است که اين درخت نخل است که به ديدگان ما پرتوي مي افکند و دنياي جديدي را برايمان مي گشايد نه آنکه اين ديدگان ما باشد که پرتوي بر درخت نخل افکند. استيونس با اين طرز تلقي بسياري از کليشه هاي رايج در روانشناسي پوزيتيو شهري را زير سوال مي برد. مثلاً جمله متداول در کلاس هاي رايج موسوم به تصوير مثبت يا ذهن مثبت «سعي کن بزرگي در نگاه تو باشد و نه در آن چيزي که به آن مي نگري» از نظر استيونس قابل اعتنا و واقعي نيست زيرا اگر که بزرگي وجود داشته باشد در همان درخت نخل است.

از طرفي ديگر شعر استيونس را مي توان نگاه به جهان از منظر نيستي در نظر گرفت. در تخيل نيز از امر نامرئي صحبت مي کنيم از امري که گويا هست در عين حالي که نيست در واقع نوعي حضور نيستي در هستي. در اينجا مي توان از نقاشي کمک گرفت. «... بعضي نقاشي هاي رنه مگريت را مثال آورد مثلاً نقاشي که تصوير يک درخت است ولي در واقع درخت نيست بلکه درخت مثل پنجره يي است که از خلال شاخ و برگ آن منظره يي ديده مي شود. يعني خود درخت يک فضاي خالي است يا آن تجربه يي که هر انساني با آن روبه رو شده يعني وقتي زير درختي مي خوابيد به جاي نگاه کردن به برگ ها، به فضاي خالي ميان آنها مي نگريد، پس مي شود به جهان از منظر نيستي نگريست... هستي و نيستي به يکديگر مرتبط اند. هر چيزي خودش است چون چيزهاي ديگر نيست يعني حضور هر چيز متضمن نفي ديگر چيزها است.»5

چيزها، اشيا يا آدم ها زماني وجود داشته اند اما امروز آنها ديگر نيستند اين اندوهي بزرگ و ماليخوليايي بسيار عميق است اما از طرفي ديگر تنها در خلأ و نبود آنهاست که بودن شان را درمي يابيم. اين امر منفي در عين حال نشان حيات و زندگي است همچون آفتاب و تابش که بر ما پرتو مي افکنند. اين پرتوها نيز بعدي منفي دارند. در نقطه نهايي ذهن جز يک درخت نخل و تني لخت چيزي وجود ندارد اين را آفتابي نمايان مي سازد که بعدي منفي دارد.واقعيت ما تن لخت و نداشتن حفره است اما اين نداشتن است که حکايت از داشتن مي کند و اين هيچ بودگي است که نشان همه چيز است.

nadershahrivari@yahoo.com

پي نوشت ها؛------------------------

1- از شعر مدرن، والاس استيونس، ترجمه اميد مهرگان، ص 121

2- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، ص 139

3- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، ص 137

4- از شعر مدرن، والاس استيونس، ترجمه اميد مهرگان، ص 124

5- کتاب شاعران، درباره والاس استيونس، مراد فرهادپور، صص 146- 145

مروري بر «صداهاي پرشورتر» سروده مشيت علايي
شعر به روايت امروز

محمود معتقدي

صداهاي پرشورتر (نقد و تحليل شعر)

مشيت علايي/ نشر اختران 1385

«صداهاي پرشورتر» کارنامه نقد و تحليل مجموعه ها و شعرهايي است که از اوايل دهه 70 تا اوايل دهه 80 را دربردارد.

مشيت علايي منتقد و مترجم صاحب نام حوزه هاي ادبيات و هنر، همواره کم گو و گزيده گو بوده و هست. اما آنچه مي نويسد با انتخاب و نگاهي ساختمندانه (از مدرنيسم تا پسامدرنيسم) همراه است چراکه وقوف و شناخت وي در قلمرو هنر و ادبيات، بر پايه نگرشي تئوريک و مولفه هايي ساخت گرايانه استوار است چراکه در اغلب آثار وي، نوعي جست وجو و گردش در فضاهاي عشق و مرگ و همچنين کالبدشکافي نگاه هاي اسطوره يي به نظريه هاي ادبي در فرصت هاي سيال و گمشده انساني وجود دارد. در اين مجموعه که از زاويه هاي گوناگوني به پديده شعر و تحليل بنيادهاي هنري و ساختاري آن پرداخته شده، نويسنده سعي دارد با پشتوانه نوعي ادبيات تطبيقي به وجوه مشترک شاعران اينجايي، با ديگر شاعران دنياي غرب بپردازد لذا نقطه عزيمت و رويکرد وي، يافتن دستمايه هاي مشترک ميان رفتارهاي زباني و برداشت هاي هنري شاعراني است که از حافظه زيبايي شناسانه مشترکي در حوزه هاي شعري برخوردارند. از نگاه مشيت علايي که در بازتاب «صداهاي پرشورتر» حساب شاعران را از ديگر صداها جدا مي کند، «تخيل مدام» و «زبان ديگر» در قلمرو خلاقيت، نوعي فراروي از واقعيت هاي اعلام شده و آشناست چراکه رمز و راز يک گزينه شعري، همواره در بخش هاي کليدي، نقش محوري شاعر را در گزينش نوع واژه ها و هم نشيني سطرها، به آشوب پيامي ناخواسته مي کشاند که در چشم انداز مي توان از نرم هاي شناخته شده عبور کرد و سرچشمه هاي خيال انگيزي را با نظمي پنهان به مخاطب عرضه داشت. به گمان من، مشيت علايي در ايستگاه هاي مختلف شعري، در نشان دادن بي قراري و اضطراب شاعرانه شاعران مورد نظرش از دو منظر شعرهاي جوششي تا گزينه هاي کوششي، سعي کرده به خاستگاه و مصداق هاي بيان شعري شان به مراقبه بنشيند و در همنوايي با شعر اين شاعران به تقابل گزاره هاي «مرگ» و «زندگي»، «رنج» و «شادماني»، «عدالت» و «بي عدالتي» و... بپردازد. شايد بتوان گفت در اين متن ها، شباهت ها به گونه يي در برابر تفاوت ها، از بوطيقايي دوآليته يي مايه مي گيرند که بسياري از باورها، ميان نبودن و بودن در نزد اهالي شعر البته با زبان هاي گوناگون بيان شده است. گفتني است در اغلب تحليل هاي نويسنده در زمينه شعر، به مولفه ها و موتيف هايي پرداخته شده که از جنبه هاي اسطوره يي، تا فضاهاي فکري و اجتماعي روزگار انساني محل داوري است. البته از آنجايي که نمي توان نسخه خاصي را براي همه شاعران در حوزه نقد و داوري پيشنهاد کرد، طبيعي است که هر متن و مجموعه يي با توجه به بيان و گره خوردگي انديشه و خيال، نگرش ديگري را طلب مي کند بنابراين آنچه مشيت علايي، در اين قلمرو به ويژگي هاي شعري گروهي از شاعران مي پردازد، چه به لحاظ فرم و چه به دلايل مفهومي، هر کدام صداهاي متفاوتي را پيش رو دارند. اما گويي همگان از يک «غياب» دائمي سخن مي گويند،

---

مجموعه نقد و تحليل هاي «صداهاي پرشورتر» شامل 20 مقاله در قلمرو شعر است که بيشترين تعداد مقاله ها مربوط مي شود به کتاب شعرهاي مسعود احمدي (چهار مقاله)، کتاب شعرهاي منصور اوجي (سه مقاله)، شعرهاي شاملو (سه مقاله) و همچنين مقالاتي درباره شعرهاي احمدرضا احمدي، تندرکيا، سهراب سپهري، اسماعيل شاهرودي، نصرت رحماني، م.آزاد، تحليلي بر شعر «انديشه نظم در کي وست» اثر والاس استيونس و يک مقاله درباره شعر کامران جمالي و مقاله يي هم درباره هوشنگ ايراني و سوررئاليسم ايراني، در اين مجموعه به چاپ رسيده است. گفتني است عنوان کتاب هم برگرفته از شعر «انديشه نظم در کي وست» اثر والاس استيونس است.

---

در اين دفتر، نويسنده طي چهار يادداشت با عنوان هاي «از حماسه تا تغزل»، «خانه تکاني روح»، «بر پشت خارپشت در آرزوي خواب» و «در حضور اشيا، در غياب انسان» از هشت مجموعه شعر مسعود احمدي ياد مي کند که در واقع سير و شرح بازتابي از شعرهاي حماسي تا شعرهاي تغزلي در کارنامه شعري مسعود احمدي طي دو دهه است. نويسنده زبان شعري احمدي را «آينده يي از زبان نيما و شاملو اخوان» مي داند و تحول نگاه و مفاهيم شعري اش را از حماسه به سمت تغزل مي بيند. وي همچنين در خصوص مجموعه «براي بنفشه بايد صبر کني» (1378) معتقد است بزرگ ترين اتفاقي که در اين سال ها در شعر مسعود احمدي افتاده جدا شدن از نگاه جمعي است که وي را از نگرشي کلاسيک و فضاهاي رمانتيک دور کرده است. منصور اوجي دومين شاعري است که يک شعر و نام مجموعه اش مورد توجه نويسنده قرار گرفته است. از منظر نويسنده شعر «اشياء ساده» منصور اوجي در نگاهي نقاشي گونه به جهان اشيا است و «اشراق» شاعر به حضور اشيا خبر از تخيلي فرهيخته مي دهد. به گمان مشيت علايي، از منظر «زيباشناختي جديدي از جهان» مي توان حضور اشيا را در اين شعر زيباتر و معنادارتر يافت. نويسنده در مقاله «شکار لحظه» از دو مجموعه شعر «شاخه يي از ماه» و «دفتر ميوه ها» (1379) ياد مي کند و آن را ادامه نگرش فلسفي شاعر به جهان مي داند. از سوي ديگر بر اين باور است که دغدغه شاعر همواره از کوتاهي زندگي و نزديکي مرگ است. اعتراض و ماندگي با نگرش مضمون گرايانه و با حس مکاشفه آميز در فضاي شعري منصور اوجي همواره جايگاه ويژه يي دارد. علايي بر اين باور است؛ «در نظر اوجي شعري خوب است که زبان ساده داشته، از اشيا و اتفاقات ساده و روزمره و عمدتاً طبيعي نشات گرفته باشد.» (ص147) نويسنده در ادامه به بررسي دو مجموعه ديگر با نام هاي «باغ و جهان مردگان» و «شعر چيزيست شبيه گرگ» مي پردازد؛ «اوجي در مجموعه «باغ و جهان مردگان» شاعري است که به کشف دوباره جهان مي نشيند؛ کشفي که نه به وساطت تاملات فلسفي بلندپروازانه، بلکه از راه تجربه هاي حسي و متعارف صورت مي پذيرد. چنين رويکردي، که متاثر از مرگ آگاهي و وقوف بر ناپايداري لحظه هاست، بي ترديد عميقاً وامدار خيام است.» (ص 241) نويسنده در زمينه مجموعه «شعر چيزيست شبيه گرگ» نتيجه مي گيرد؛ «تکرار و محدوديت مضامين و موضوعات در کنار تنگي دامنه تخيل، ويژگي هاي دو مجموعه اخير اوجي اند. نگاه زعيمانه او به شاعري... به علاوه تصور نسبتاً ساده انگارانه او از مفاهيم سادگي و شفافيت شاعرانه بر پايه فلسفه يي سخت خوشبينانه و بوديستي او را از دست يافتن به شعر تامل انگيز و مخيل و پرقدرت دور کرده است.» (ص 247)

مشيت علايي در مقاله و در يک نشست ادبي به بازتاب جهان انساني و حضور اسطوره در فضاي شعر شاملو به طرح مسائلي مي پردازد که همواره بر محوريت انسان و «دشواري وظيفه» و آميختگي روح آدمي با طبيعت عشق و مرگ تاکيد دارد. نويسنده ضمن برشمردن ويژگي هاي شکلي و مفهومي شعرهاي شاخص شاملو، به دغدغه «مرگ» که همانا پرواز و فرصتي به «رهايي» است از منظر شاعر مي نگرد چرا که مقوله «آگاهي» از ديد شاعر خود يعني پذيرفتن و گردن نهادن است. نويسنده در جمع بندي اش نسبت به باورهاي شاعرانه شاملو مي نويسد؛ «تصوير شاملو از «وضعيت بشري» به غايت تلخ و تيره و تکان دهنده است؛ انسان دست بسته، دهان بسته، و عملاً چشم بسته محصور در برهوت «تنگ و جانکاه». شاملو با بياني پارادوکسي وضعيت ناگزير بشر را به نمايش مي گذارد.» (ص 147)

به نظر مي رسد خروج شاعر از زندگي، همين «مجال اندک» بوده و هست.

نويسنده در ادامه گفتارهايش به بررسي «شاهين هاي» تندر کيا مي پردازد و از کوچه هاي شعر شبانه احمدرضا احمدي، نقبي مي زند به دنياي شعر سهراب سپهري، و آنگاه با طرح نوعي «تله پاتي» در شعر اسماعيل شاهرودي به ساختارشکني در شعر نصرت رحماني مي پردازد. از هوشنگ ايراني و حضور نوعي سوررئاليسم ايراني در شعر وي از مقاله هاي به يادماندني اين مجموعه است.

«از حماسه تا مرثيه» بررسي کارنامه سه دفتر از شعرهاي کامران جمالي است. (از 1357 تا 1371) نويسنده بر اين باور است؛ «آرکائيسم يا کهنه گرايي برجسته ترين ويژگي شعر کامران جمالي است که در چهار وجه خود را نمي نماياند.» (ص 29)

«ميان ماندن و رفتن» نگاهي است به شعر «ياس ها منتظرند» از م. آزاد. از آنجايي که عناصر شعري در اغلب شعرهاي م. آزاد، کوتاه و برگرفته از فضاهاي طبيعت است، علاوه بر چشم انداز «تنهايي» و «ويراني» در اين شعر «همه چيز درگذر است».

---

و ماحصل اينکه گردش در «صداهاي پرشورتر» همانا فرصتي است در چرايي و چگونگي فضاي نقد در چشم انداز روشنگري؛ اينکه مشيت علايي، منتقد بادانش و سختکوش در اين مجموعه، تا حدي توانسته است گوشه هاي تاريک بخشي از ادبيات به ويژه شعر معاصر را به موقعيتي ديگر بکشاند...

بايد به داوري ديگران هم گوش سپرد.

تحليلي از هزار و يک شب

نويسنده؛ رابرت ايروين

ترجمه؛ دکتر فريدون بدره يي

چاپ اول

شمارگان؛ 3000 نسخه

ناشر؛ نشر و پژوهش فرزان روز




بيژن تلياني؛ حکايت هزار و يک شب در چارچوب قصه مدخلي گنجانده شده است که ماجرايش را مي توان در چند کلمه چنين خلاصه کرد؛ پادشاهي که همسرش به او خيانت کرده است بر آن مي شود که از همه زنان انتقام بگيرد، به اين گونه که هر بار صبحگاهان همسر دوشينه اش را به قتل مي رساند. مملکت برمي آشوبد و دختر جواني به نام شهرزاد مي کوشيد خطر کند، مگر خود و ديگر زنان را رهايي بخشد و به اين منظور براي شاه قصه مي گويد. اما حتي الامکان ترتيبي مي دهد که قصه در سپيده دم پايان نگيرد تا هيچ گاه از شبي به شب ديگر، کنجکاوي شاه فروننشيند و در اين شرطي که با خود بسته است کامياب مي شود، زيرا در پايان هزار و يک شب شهرزاد ظلم و بدي را که شاه در حق همجنسان وي روا داشته است جبران کرده، همسر قانوني شاه مي شود و در اين هنگام هم مادر است و هم ملکه. آدم هاي بي شمار قصه هاي هزار و يک شب بر چنين صحنه يي که شهرزاد در برابر ديدگان سرور بيمناکش گشوده است، ظاهر مي شوند و با ظهور اين آدم ها شنونده ممکن است تقريباً شهرزاد را فراموش کند. اما نخستين قصه، قصه خود شهرزاد است. نحوه نقل قصه و نتيجه قصه و نيز کلمات ضابطه مانندي که شهرزاد براي تقطيع قصه و اعلام پايان يک مجلس و شروع مجلس بعدي به کار مي برد و نيز- هنگامي که بايد پس از نقل قصه يي به نقل قصه يي ديگر پرداخت- بيان اين سخن که «شاها اگر قصه يي که گفتم اعجاب انگيز است قصه يي که خواهم گفت، بسي شگفت انگيزتر خواهد بود»، همه يادآور اين معني است که وراي قصه ها، درامي جريان دارد و زندگاني شهرزاد که جوان، زيبا و همبستر شاه و مادر فرزندان او است بسته به قصه گويي است. قصه گويي شهرزاد به گونه يي او را بر تقدير مرگ چيره مي آورد و اين در حالي است که او خود يکي از بازيگران و شخصيت هاي داستاني هزار و يک شب هم هست. ما در کمتر روايتي از روايت هاي کهن با چنين موقعيت شگفت آوري روبه رو هستيم که قصه گو خود بازيگر قصه نيز باشد. آيا با اين هنر قصه گويي يعني رسيدن به مقام داناي کل، يعني آگاهي بر قصه ها، افسانه ها، جادوها و... و پايان آنها است که شهرزاد قدرت ايستادن در برابر مرگ و به عقب راندن آن را دارد. تا به حال پژوهش ها و تحليل هاي گوناگوني در اين باره انجام شده که کتاب حاضر يکي از آن گونه ها است که تحليل ژرفي درباره هزار و يک شب کرده است. کتاب داراي فصل هاي زير است که به اين گونه است؛ هزار و يک شب و مترجمان اروپايي آن، کتاب نويسنده، درياي قصه ها، هنر قصه گو، سرگرمي هاي خياباني، زندگي طبقات پايين «خوارمايگان»، داستان هاي جنسي، دنياي عجايب، قرائت هاي صوري هزار و يک شب، بچه هاي هزار و يک شب و در پايان گاهشماري رويدادهاي مهم.

عناوين اين صفحه
واقعيت عريان ما
شعر به روايت امروز
تحليلي از هزار و يک شب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام