سياوش جمادي
.jpg)
آيا امروز مي توان به تفکر انديشيد؟ پاسخ من به خلاصه ترين بياني که به عقلم مي رسد، اين است؛ نه ديروز و نه امروز، وضعيت اجتماعي و به معناي دقيق تر رابطه ملت و دولت به ويژه در صد سال گذشته مساعد و مستعد پرسش فلسفي نبوده است. طبعاً بازگويي اين نکته که فلسفه از پرسش آغاز مي شود، پرسش از قرنطينه يا از خلأ يا به حسب امريه و دستور و فرهنگ سازي و اين قبيل امور امتحان پس داده و نخ نماشده، برانگيخته نمي شود. چيزي به يافته هاي ما نمي افزايد... پرسش فلسفي هويتي پارادوکسيکال دارد. از يک سو اين گونه پرسش به شهروند جهان مربوط است؛ پرسش هايي که درباره هستي و مقومات هستي يا بنيادهاي علوم و شناخت و ادراک و اين قبيل مسائل است. مختص ايراني يا عرب يا اروپايي نيست. هايدگر مي گويد اصلاً تعريف و ذات انسان آن است که وي موجودي است که وجودش برايش مساله است. پس پرسش فلسفي بسته ذات ماست. در کمون است. همواره مجال بروز مي طلبد. حتي فلق و آشوب آن در ساده ترين افراد بي سواد نيز به صورتي بروز مي کند. به قول خوزه ارتگا گاست همواره اين احساس هست که موجودات چيزي کم دارند. ما عريان به دنيا مي آييم. وقتي نوزاد با گريه حضورش را اعلام مي کند نه مسلمان است، نه مسيحي و نه يهودي. نه ملحد است، نه مومن. بي پيش فرض، بي موضع و به تعبير قرآن کريم داراي شرح صدر است. اين وضعيت مساعد پرسش فلسفي و افزون بر اين ذاتي شهروند جهان است. اما بي درنگ واقعه يي بي رحمانه رخ مي دهد. حتماً به مشت زني که روي رينگ ناک داون شده توجه کرد ه ايد. به زحمت مي تواند حتي صداي شمارش داور را بشنود. در ضعيف ترين و آسيب پذيرترين وضعيت ممکن فروافتاده، حريفش سرپاست و اين را دقيقاً مي داند. پس به خود مي گويد درست الان است که بايد کاري ترين ضربات را آن هم بي درنگ و به محض بلند شدن اين بخت برگشته بر او وارد کنم. نوزاد عريان به دنيا مي آيد، با تني ضعيف که فوراً آن را مي شويند و مي پوشانند. در وضعيت فقدان اراده و برخلاف سخن روسو در حالتي کاملاً تاثيرپذير، تسليم و فاقد قوه انتخاب. درست از همين دم سيل اطلاعات او و در واقع ادراک حسي او را مشت باران مي کند. چهره ها، تصاوير، شمايل ها و اصوات شروع مي کنند به پر کردن اين بطري خالي که روسو اسمش را آزادي مي گذارد. کم و بيش در چند سال اوليه که کودک بيشتر گيرنده است تا فرستنده، وضع به همين منوال است. البته با مساله ژنتيک و آرکي تايپ منافات ندارد، چون صفات ژنتيکي و مواريث نسلي و فرهنگي نيز تا اين زمان باز هم جزء بوده ها، داده ها، و ابرمانده ها هستند. خلاصه تا به خود بجنبيم مي بينيم هنگام ترس به جاي صليب کشيدن، بسم الله مي گوييم. يا به جاي بسم الله، صليب مي کشيم. يا به مانا و نيروانا و معبد دلفي و آپولون و غيره و ذلک متوسل مي شويم و پيش داده ها، پيش ديدها و فرهنگ داده و فراداده و پيش دريافت ها ما را با خود برده، ما را سرشته و مخمر کرده. اما چيست فرق انسان با حيوان؟ امکان، اختيار، قوه نقد خود و اينکه بالاخره اين پرسش در ته و توي وجدان مان خوابيده که چرا من اينجا هستم و چرا به اين شکل، در اين سنت، در اين مليت و در اين برهه تاريخي اينجا هستم و چرا اصلاً هستم به جاي آنکه نباشم. بچه من سر سفره از من مي پرسد بابا اصلاً خدا چرا ما را آفريد؟ البته اين پرسش هنوز خالصاً فلسفي نيست چون مسبوق به اين پيش فرض است که خدا ما را آفريده نه عدم يا شيطان يا طبيعت و اين پيش فرض هم جزء همان مشت هاي اوليه است اما به هرحال از همين پرسش ممکن است به پرسش خالص تري برسد که اصلاً چرا من هستم به جاي آنکه نباشم. من اسم اين را مي گذارم ناگزيرش فلسفه، ناگزيرش پرسش و از منظري ديگر يا به بيان دقيق تر از منظر وضعيت پرسنده اسمش را مي گذارم جهاني بودن فلسفه يا تعلق فلسفه به شهروند جهان به همان گونه که همه انبياي مرسل براي جهانيان آمدند نه براي عرب يا ايراني يا سفيد يا سياه يا متوليان گوته يا حافظ يا داستايوفسکي. اين يک سوي پارادوکس، پرسش فلسفي دم روح است؛ امري است متصل به ما، همبسته ما. سويه ديگر آن است که ممکن است و غالباً و بدواً هم چنين است که همين پرسش خفه شود، پس زده شود، از آن بگريزيم و سر به آخور همان داده ها و فراداده ها بسپريم. اين است که والتر بنيامين مي گويد؛ تاريخ فرهنگ بار فرهنگ را بر دوش ما نهاده اما قدرت فروافکندن، به کف گرفتن و نقد اين بار را به ما نداده.
فلسفه به رغم ناگزيرش کلي، به رغم جهاني و انساني بودن نقطه عزيمتش از اکنون و اينجاي خاص ماست. سر سفره پسرم مي پرسد بابا خدا چرا ما را آفريد؟ من به عنوان پدر براي او نقش يک قدرت فائقه را دارم. واکنش من ممکن است او را به پيگيري پرسش در فضايي آزاد و عاري از ارعاب برانگيزد يا برعکس بي درنگ با يک کشيده آبدار پسر سرکش و فضول خود را سر جايش بنشانم. ميان اين دو حد، دو نهايت و دو قطب، امکانات بي شمار ديگري نيز هست. ممکن است خيلي آرام نصيحتش کنم که مگر دلت خوش است باباجان. فکر نان کن که خربزه آب است يا بپا کلاه خودت را باد نبرد يا قس عليهذا. پس ببينيد دوست من، آن پرسش ناگزير در کجاست که مي بالد يا خفه مي شود. در رابطه قدرت و دانش، در رابطه حکومت و ملت، در دوجانبگي يا يکسويگي رابطه اتوريته هاي موروثي و آزادي شهروند. حالا من سرنخ را در اين مجال کوتاه دادم دست تان. برويد ببينيد قدرت هاي فائقه از پدر خانواده گرفته تا حکومت ها تاکنون چقدر مجال بروز داده اند به پرسش فلسفي. اصلاً چطور است که در تاريخ گذشته و اکنون ما مکتب هايي پيدا شده اند که فلسفه را که خاستگاه مشترکي با دين دارد- چون به قول هگل انديشيدن من بخشي و جلوه يي از انديشه خداست- تکفير کرده اند و به اسم دين که در اصل به قصد براندازي بت ها آمده، فلسفه و پرسش و انديشه مستقل و آزاد انساني را طرد و خفه کرده اند. مناسبات قدرت که اقتصاد هم لحظه مهمي از آن است در اين خاک سفله پرور آزاده کش چند صد سال است که اساساً هر انديشه يي را که با مرجعيت قدرت نمي خواند از بيم از کف دادن قدرت شان- و نه چيز ديگر- سرکوب کرده اند. مقصود من از قدرت صرفاً قدرت دولت و قدرت سياسي نيست. در جايي که همه مي گويند سرانه مطالعه از سه دقيقه تجاوز نمي کند ديگر نيازي به دخالت قدرت نيست مگر براي قطع ارتباط اقليت کتابخوان از اکثريت بي کتاب. طرح و انگيزش همين پرسش ناگزير بسته کليت زيست جهاني است که ما عريان و فارغ از هرگونه ايدئولوژي در آن پرتاب شده ايم. رفتار اين زيست جهان به عنوان مرجعيت اقتداري که دولت صرفاً جلوه يي از آن است، به عقيده من مهم ترين عاملي است که پرسش فلسفي را خفه يا آزاد مي کند اما با خوش بيني عرض کنم که چيزي به نام مرگ يا پايان فلسفه هيهات. تا انسان هست فلسفه هم هست. تا انسان هست، حتي در تاريک ترين دوران ها، جست وجوي خدا، حقيقت و هستي بالاخره در جايي و توسط نوادر افرادي خاموشي نگرفته است. البته اين دريافت شخصي من است که ممکن است کساني را خوش نيايد. سرچشمه دين و فلسفه، آزادي است و چراغ اين آزادي در اعصار جاهليت و ظلمت غالب و غلبه ناپذير نيز در جايي هنوز پت پت مي کند. دست کم مي توانم گفت که نه در قرون وسطي و نه در عصر جديد و وقتي پرسش مطرح شد، ديگر اين گونه حرف ها که فلسفه و فرهنگ ما برتر يا بهتر از آنً غربي هاست به دعواي بچگانه يي بر سر مالکيت عروسک ها مي ماند منتها در مقياسي وسيع تر و در نتيجه بسي هولناک و خفقان زا. وقتي پرسش مطرح شد ديگر شرقي و غربي ندارد. پرسنده جداً و نه براي ادا و افتخار به مواريث ادبي و فلسفي که هيچ کدام شان را نمي خواند به هر سوراخي هر کجا که باشد سرک مي کشد. پرسش که مطرح شد گفت وگوي فرهنگ ها هم نتيجه ناگزير آن است. اين گونه است که سهروردي با ايران باستان و ابن سينا با ارسطاطاليس و کربن با سهروردي مراوده پيدا مي کنند. شهر تفکر متعلق به همه انسان هاست نه مايملک قلمرو اين يا آن مالک. اصلاً به شهادت تاريخ تفکر در رويارويي انديشه هاي متخالف و متفاوت باليدن گرفته است و حال آنکه پيشينه فرهنگي ما در فصل موسعي از تاريخ که من اسمش را ادوار ظلمت مي گذارم، بر حکومت هاي تک صدايي شهادت مي دهد. حکومت در هر چه بتواند قيمومت کند، در مهندسي مغزها نهايتاً با شکست مفتضحانه مواجه مي شود. برعکس اگر قدرت به معناي عام کلمه اعم از پدر، سنت، دولت دلسوز يا غيردلسوز باعث قبض پرسش نشود و برعکس در بسط فضاي آزادي و عاري از تنش و خشونت ياري کند، فرهنگ اعم از بومي و غيربومي مجال بالندگي پيدا مي کند و انديشه ها، نحله ها، ايدئولوژي ها و روح جاودان مانده سنت ها اگر واجد حقيقتي باشند احيا مي شوند. من نه خدا هستم نه سخنگوي خدا و نه متولي مردم، اما به حسب دريافت خودم مي دانم اگر خداوند و کمال حق و عدالت و نيکي باشد، پس چنين راهي راه خدا و خلاف آن به هر اسم زشت يا زيبايي که نامگذاري شود، بت پرستي و نفس پرستي، خودشيفتگي و حسد راه خدا و دين است. آغازيدنگاه پرسش فلسفي همان آغازيدنگاه ديانت يعني شرح صدر است. در فضاي استبداد شرح صدر صورتک قشنگي است روي کين توزي، تعصب، عناد، لجاج و به تعبير قرآن مقمحيت. آنجا که آزادي نيست، سينه صافي نيز يا نيست يا بيرون از گردونه بافت قدرت و دانش است. شما اگر دهان مرا ببنديد، من پسر پيغمبر هم که باشم نمي توانم و اساساً نبايد خودم هم دهان خودم را ببندم و بعد اسمش را بگذارم خويشتنداري، صبوري، حرمت. من واکنش نشان مي دهم. اگر شما مومن باشيد اين واکنش ملحدانه و اگر ملحد باشيد اين واکنش مومنانه در هر دو صورت خصمانه و مغرضانه است. خب هايدگر، پوپر، هگل، مارکس و فلسفه غرب هم در چنين فضايي به ايران آمده. در اينجا فلاسفه حتي حکماي قديم خودمان به چماق سرکوب حريف تبديل شده اند. در حد اين ابزار هم کار خودشان را کرده اند نه بيشتر. بيشترش را لازم نداشته ايم. فلسفه و دين هر دو نه از بي پيش فرضي که از شرح صدر آغاز مي شوند و رابطه قدرت و حکمت در تاريخ ما به ندرت مجالي براي سينه صافي داشتن نهاده است.