سعيد مدني*

ديدگاه هاي مختلف در تبيين و تحليل جنبش هاي اجتماعي عموماً يکي از ابعاد اين پديده را محور تحليل خود قرار داده اند. يکي از اين نظرات ديدگاهي است که جنبش هاي اجتماعي را به عنوان يک رفتار جمعي مورد بررسي قرار مي دهد بنابراين جنبش اجتماعي را عبارت مي داند از عمل جمعي به مثابه فعاليتي معطوف به معنا يا هدف مشخص. بر اين اساس جماعتي که بر محور يک هدف شکل مي گيرد در قالب يک کنش جمعي مي تواند جنبشي اجتماعي را سامان دهد. به علاوه بر پايه اين نظر جنبش اجتماعي حاصل يک دگرگوني اجتماعي سريع است که نظم موجود از کنترل و مهار آن ناتوان است، بنابراين هدف يا اهداف جنبش اجتماعي پاسخي است به مجموعه يي از بحران ها در نظام مستقر. ريشه کلمه بحران (crisis) واژه يوناني krinein به معناي عريان کردن و زير و رو کردن است. در قرون وسطي اين واژه براي بيماراني که وضعيت جسمي وخيم و حاد داشتند به کار برده مي شد و معناي رفتن بيمار به سوي مرگ بود. به نظر هابرماس «بحران شرايطي است که در آن جامعه تغييراتي ساختاري را پشت سر مي گذارد که براي ادامه موجوديت اش جنبه حياتي دارد.» برخي صاحب نظران بحران را جزيي جدايي ناپذير از دولت مي دانند و معتقدند با وقوع بحران، دولت ها تلاش مي کنند مجدداً ساماندهي و بازسازي شوند و به اين ترتيب امکان پاسخ به بحران را بيابند و در نهايت به بحران مشروعيت پاسخ دهند. بنابراين دولت هايي که از انعطاف لازم براي پاسخ به بحران برخوردار نباشند به سرعت مضمحل شده و در بحران غرق مي شوند.
شرايط بحراني به وضعيتي که از چهار ويژگي زير برخوردار باشد، گفته مي شود؛
اول- يک يا چند اختلال موجب نا تواني نظام مستقر در ارائه راه حل براي مسائلي مي شود که تا پيش از اين قادر به حل آنها بوده است.
دوم- اختلال و بي نظمي ها افزايش مي يابند و نظام مستقر موفق به مهار آنها نمي شود.
سوم- نظام مستقر قادر به انطباق خود با شرايط جديد نبوده و سخت و غيرمنعطف مي شود.
چهارم- گروه هاي مختلف سياسي و اجتماعي و نظام مستقر راه هايي را براي خروج از بحران جست وجو مي کنند.
گاه بحران اختصاص به حوزه محدود و مشخص دارد و گاه فراگير و گسترده است و همه ابعاد سياسي، اقتصادي و اجتماعي را دربر مي گيرد. بحران هاي اقتصادي مثل شرايط رکود - تورمي در اقتصاد يا بحران هاي محلي و منطقه يي از نوع اول و بحران عدم مشروعيت از نوع دوم بحران هستند.
بحران تنها اختصاص به شرايط عيني و مسائل جاري و روزمره سياسي، اقتصادي يا اجتماعي ندارد و گاه سطوح و ابعاد ذهني نيز پيدا مي کند. به عنوان مثال اعتراض نسبت به عدم سلامت انتخابات، گراني کالاها يا شکست هاي متوالي تيم ملي فوتبال ابعاد کاملاً عيني و ملموس دارند و در مقابل بحران هويت يا عدم مقبوليت فلسفه سياسي نظام مستقر کاملاً جنبه ذهني دارند. در گذشته جنبش هاي اجتماعي اغلب تحت تاثير بحران هاي عيني بودند اما در جنبش هاي اجتماعي جديد نقش بحران هاي ذهني در کنار مسائل عيني افزايش يافته و به همين دليل مساله هويت نقش محوري يافته است. صاحب نظران به چند بحران اساسي در نظام هاي سياسي شامل بحران هويت و فرهنگ سياسي، بحران مشروعيت، بحران مشارکت، بحران ظرفيت حکومت و بحران مديريت منابع اشاره کرده اند. به اعتقاد شما آيا وضعيت جامعه ايران در شرايط بحراني قرار دارد؟ آيا نسبتي بين جنبش سبز و اين بحران ها مشاهده مي شود؟ کدام بحران يا بحران ها منجر به جنبش اجتماعي شده اند؟
شدت واکنش نسبت به بحران ها يکسان نيستند. اين واکنش ها مي توانند پنهان، آرام و کم صدا، يا به صورت شورش و پرتنش باشند و به همين دليل نتايج حاصل از آنها کاملاً متفاوت است. در مواردي نيز ملاحظه شده فرآيند تحول جنبش هاي اجتماعي مسيري از اعتراضات آرام و ضدخشونت تا اعتراضات پرسر و صدا و خشونت آميز را طي کرده است.
شدت بحران و در نتيجه شدت واکنش به بحران يا شدت اعتراضات اجتماعي نسبت به بحران با احساس محروميت نسبي رابطه نزديکي دارد. اغلب اين احساس محروميت حاصل شکاف بين انتظارات جامعه و واقعيت موجود است. اين انتظارات از يک سو ممکن است در حوزه مسائل رفاهي از جمله نياز هاي فيزيولوژيک باشد و از سوي ديگر امکان دارد در حوزه مسائل مرتبط با ساختار قدرت از جمله نظم اجتماعي، احساس تعلق خاطر، دسترسي به قدرت و احساس منزلت باشد. بنابراين عمق شکاف بين انتظارات افراد يک جامعه و وضعيت موجود، شدت اعتراضات و منطق حاکم بر جنبش اجتماعي را تعيين مي کند.
با اين مقدمه درباره بحران هاي اجتماعي برگرديم به تعريف جنبش هاي اجتماعي. در واقع جنبش هاي اجتماعي، واکنشي هستند به وضعيت هاي بحراني که اغلب از طريق شکل گيري يک هويت مشترک به عنوان اساسي نو براي همبستگي جمعي رخ مي دهند. بنابراين جنبش اجتماعي محصول يک کنش يا اقدام جمعي و تجلي احساس محروميت مردمي است که به هويت مشترک جنبش پيوند خورده اند. در چارچوب اين نظريه احساسات فردي و پديده هاي روانشناختي به پديده هاي جمعي و کلان منتج مي شوند. از اين رو از ديدگاهي جامع تر جنبش هاي اجتماعي تنها پاسخ بحران هاي موجود نيستند بلکه تلاشي هستند به منظور ايجاد ارزش هاي جديد يا فهم نو از ارزش ها که نهايتاً زمينه ساز تولد جنبش مي شوند. درست به همين دليل جنبش هاي اجتماعي معطوف به تغيير وضع موجود بوده و مقدمه فرآيند تغييرات وسيع و دگرگوني هاي گاه غيرپيش بيني هستند. برگرديم به جنبش سبز. آيا اين جنبش ارزش هاي جديدي را متولد کرد؟ آيا چنان که مهندس موسوي مکرراً گفته اين جنبش به دنبال احياي ارزش هايي است که در انقلاب سال 1357 مطرح شده بودند؟ گاه گفته مي شود نوعي احساس تحقيرشدگي پس از اعلام نتايج آرا زمينه ساز ظرفيت هاي غيرقابل پيش بيني در جنبش سبز شد، در اين صورت آيا احساس روانشناختي تحقيرشدگي به پديده يي جمعي مبدل شد که توانست در جنبش سبز متبلور شود؟
شکل گيري هويت جنبش تا حد زيادي تحت تاثير ميزان انعطاف يا مقاومت هويت نظام مسلط نيز هست. در واقع ارزش هاي رسمي موجود اغلب با خواست جنبش هاي اجتماعي براي تغيير تعارض دارند، از اين رو هنجارهاي جديد در جنبش هاي اجتماعي نقاد و گاه در تعارض با ارزش هاي رسمي و سنتي هستند. اين برداشت تحت تاثير مفهوم رفتار جمعي است که بر اساس آن رفتار جمعي عبارت است از دگرگوني رفتارها از طريق اثر گذاري هنجارهاي نوظهور. از اين نظر جنبش هاي اجتماعي بيانگر تلاش براي تغيير هنجارهاي موجود و پديد آوردن هنجارهاي جديد هستند. در صورتي که نظام هاي مستقر نخواهند يا نتوانند پاسخ درخور به بحران ها دهند، جنبش اجتماعي در مسير توالي بحران هاي کوچک و بزرگ نظام هاي سياسي به سرعت به پيش خواهد رفت. در مقابل نظام هاي سياسي که نتوانند انعطاف لازم را براي تغييرات مورد نظر جنبش ها داشته باشند نيز به سرعت سهل ترين راه حل ممکن يعني سرکوب جنبش را انتخاب مي کنند؛ راه حلي که اگرچه مرهم موقتي است اما زخم فعلي را به قانقاريايي که درماني جز جراحي ندارد تبديل خواهد کرد.
* پژوهشگر مسايل اجتماعي