شنبه، 17 مرداد 1388 - شماره 2020
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
آن چشمان بي فروغ
محمد صادقي

«يک روز، روزهاي آخر بهمن، بچه هاي همسايه آمده بودند در حياط ما بازي کنند نزديک بوده بيفتند توي گود دست انداخته بودند درخت مرا به کمک بگيرند درخت مرا شکستند. وقتي که من رسيدم جاي پاهاي کوچک شان بود روي برف و تنه نازک نازنين درخت من، شکسته، افتاده بر کناره گود، و گود که فروکشيده بود. ريشه هاي ساقه شکسته جوان ميان خاک مانده بود، لاي ريشه هاي کاج. باغبان که ايستاده بود گفت ريشه هاي کاج حتم زخم خورده است. کاج، کاج پيش نيست. رفتني است.»

پس از گفت وگوي جذاب يکي از روزنامه نگاران کشورمان با ابراهيم گلستان که به تازگي انجام شد و سماجت وي براي به سخن واداشتن گلستان درباره مرگ شاعري که دست هايش را در باغچه کاشته بود، دوست ديرينم مسعود اعرابي با يادآوري نکته يي کنجکاوي ام را براي خواندن کتابي از گلستان با نام «جوي و ديوار و تشنه» برانگيخت. اين کتاب که شامل 10 داستان کوتاه است در سال 1346 منتشر شده است. در ميان داستان هاي کتاب، داستان «درخت ها» از همه شگفت انگيزتر و خواندني تر بود به ويژه که در پايان داستان، تاريخي (ارديبهشت 1345- خرداد 1346) هم درج شده بود و نشان مي داد نوشتن داستان قبل از مرگ شاعر آغاز و پس از مرگ وي تمام شده بوده است. داستان را چندين بار خواندم و هر بار به ياد کاوه گلستان مي افتادم که روايتي نزديک به اين را درباره زندگي پدرش پس از مرگ شاعر، در مستند «سرد سبز» بازگو مي کرد؛ «پدرم به حالت عجيبي گرفتار شده بود و فضايي که بر خانه ما حکمفرما بود، فضاي خيلي سنگيني بود. براي من و مادرم خيلي سخت بود که بتوانيم فشار غم پدرم را تحمل کنيم. پدرم تبديل شده بود به آدمي که اصلاً نمي شد با او حرف زد. نمي شد به هيچ عنوان با او ارتباط برقرار کرد. در خانه حضور داشت، اما حضورش طوري بود که انگار اصلاً در اين دنيا نيست. پدرم در حياط خانه درخت کاج کاشته بود. هر بار که از پنجره اتاقم بيرون را نگاه مي کردم، مي ديدم پدرم مثل آدم هاي توي خواب، وسط کاج ها ايستاده و سر به آسمان، دارد کاج ها را بو مي کند. او در فضاي ديگري بود و امواج غمي که دور و برش حس مي شد خيلي شديد بود.» هر بار داستان را مي خواندم يا در ذهن مرور مي کردم اين جملات کاوه، به موازات ماجراي رفاقت ريشه هاي کاج و نهال در زير خاک، مرا بيشتر به فکر فرو مي برد و البته جاي پرسشي را باقي نمي گذاشت زيرا احساس مي کردم گلستان حرف ناگفته يي را باقي نگذاشته، به زيبايي و به تمامي، از سر عشق سخن ساز کرده و اگر ناگفته يي هم به جا مانده باشد بايد پذيرفت که اين نيز تنها سهم او از عشق است و جاي کنکاش ندارد.

اگر آن روز و در آن گفت وگو، من نيز چون ديگران کنجکاو بودم تا بيشتر بدانم و دقت کنم تا نکته يي تازه در ميان واکنش ها، پاسخ ها و حالات گلستان دريابم اما اينک ديگر از آن کنجکاوي در خود اثري نمي بينم... اينک فکر مي کنم چه نياز است که او در اين باره به پرسش گرفته شود. مگر نه آن است آنچه يک پديده هنري را زيباتر و باشکوه تر مي سازد، ابهام هنري و رازآلودگي آن اثر است. اگر به رابطه اين دو نيز در جهان هنر و انديشه به عنوان يک رخداد شورانگيز نگاه کنيم، پس بهتر است ابهام به جامانده از آن و راز و رمز بي پاسخ آن را ويژگي اين رابطه بپنداريم چون از سويي زيبايي و شکوه عشق موضوعي نيست که پوشيده بماند، که اگر در بندي سر از روزن برآرد، و اگر هزار جهد کني تا سر عشق بپوشاني، ميسر نخواهي شد... سال ها پيش در جست وجوي اين پرسش که دليل دلتنگي هاي گاه و بيگاه آدميان در چيست، از غريبه يي رازآشنا شنيدم «دلتنگي ميوه درخت تنهايي» است. اين اندوه را در عمق چشمان غمناک گلستان هم مي توانستي ببيني. آنگاه که آماج سماجت هاي پرسشگر قرار گرفته بود، نگاهش را از چشم بي روح دوربين دريغ مي کرد شايد که آن را سزاوار اندوه خويش نمي دانست.
يادداشت
آسان خواري به توان 2
سيدابوالحسن مختاباد

روزنامه نگاري حوزه کتاب دو چيز را در من نهادينه کرده است و آن مرور دو فهرست است؛ اول؛ فهرست راهنماي کتاب (گزارش نشر) که به صورت هفتگي در نشريه کتاب هفته منتشر مي شود و بيش از 15 سال است که اين فهرست را به شکل مرتب مرور مي کنم. در سال هاي اوليه اين فهرست در لايي کتاب هفته منتشر نمي شد، بلکه به صورت مستقل و در قطع خشتي کوچک عرضه مي شد. ويژگي فهرست يادشده، اين است که تمامي کتاب هايي را که در طول يک هفته مجوز انتشار مي گيرند با اطلاعات اوليه به خواننده معرفي مي کند. مرور اين فهرست علاوه بر جنبه شخصي به خبرنگار حوزه کتاب مدد مي رساند از تازه ترين کتاب هاي منتشره آگاهي يابد و حتي دريابد چه کتاب هايي توفيق چاپ هاي مجدد را پيدا کرده اند.

مورد دوم مروري بر فهرست خريد کتاب است که اگرچه اطلاع از آن جنبه هاي شخصي تري دارد، بيشتر نوعي کنجکاوي روزنامه نگاري است براي سر در آوردن از اين مساله که هزينه خريد کتاب صرف چه کتاب هايي و چه ناشراني مي شود. اين فهرست پيش از اين در کتاب هفته منتشر مي شد و با روي کار آمدن دولت نهم و به رغم تقاضاهاي فراوان ناشران در کتاب هفته منتشر نشد، اما فشارهاي وارده بي تاثير نبود و در نهايت معاونت فرهنگي پذيرفت فهرست را در سايت ايبنا قرار دهد. نگارنده در ابتداي شکل گيري دولت نهم که بر سر خريد کتاب، چالشي بين اتحاديه ناشران و کتابفروشان تهران و وزارت ارشاد پيش آمد، در جريان ريز قضايا قرار داشتم و از زماني که فهرست خريد کتاب به تفکيک جلسات روي سايت قرار گرفت، آنها را به تناوب در رايانه دستي خود ذخيره کرده ام و تقريباً هر فهرست تازه يي را که روي سايت قرار مي گيرد مروري مختصر مي کنم تا ببينم کميته خريد کتاب از چه ناشراني، چه کتاب هايي و به چه تعداد خريداري مي کند؟ دليل آن هم ساده است؛ هزينه خريد کتاب از پول بيت المال به دست مي آيد و يکي از وظايف هر روزنامه نگاري در هر حوزه يي اين است که جست و جو کند اين پول چگونه هزينه مي شود و آيا منطق اين هزينه با اهدافي که در نظر گرفته شده است، همخواني دارد يا نه؟

خوشبختانه نامه اتحاديه ناشران و کتابفروشان تهران (به گمانم در بهار سال 85) نقدي عالمانه و مشفقانه بود، اگرچه هيات خريد کتاب و معاونت فرهنگي ارشاد بخش هايي از آن همانند انتشار فهرست را پذيرفتند، اما هيچ گاه و برخلاف دوره ماقبل دولت نهم، آيين نامه خريد کتاب و اعضاي کميته خريد کتاب را معرفي نکردند تا همچنان بخشي از ماجرا در پشت پرده بگذرد.

دوم؛ نوشتم که مرور فهرست خريد کتاب و جلسات مختلف آن از دغدغه هاي هميشگي من بوده و خواهد بود و هرازگاه نکاتي را در اين فهرست مي بينم و مقايسه هايي را در ذهنم انجام مي دهم؛ از نحوه خريد از ناشران مختلف و حتي تعداد خريد که اگر بخواهم آنها را در بوته نقد قرار دهم، مثنوي هفتاد من کاغذ خواهد شد.

اما برخي خريد ها به قدري نچسب و به قول معروف جيغ بنفشي اند که آدمي ناچار مي شود دست به قلم ببرد و در اين زمينه روشنگري کند چرا که اين کتاب ها قرار است به قفسه هاي کتابخانه هاي عمومي راه يابند و از اين منظر بايد تذکر داد اگر کاري صورت مي گيرد حداقل جنس و کتاب اصلي به کتابخانه هاي عمومي راه يابد و نه نوع بنجل و دست دوم و تازه سرقتي اش. ماجرا از اين قرار است که در فهرست خريد کتاب جلسه 349 هيات خريد کتاب به نام کتابي برخوردم با عنوان «فرهنگ حييم» که 700 نسخه آن را با قيمت پنج هزار تومان در فهرست خريد قرار داده بودند. وقتي به نام ناشر دقت کردم نامي غير از انتشارات فرهنگ معاصر را ديدم (در مضاف اليه نام آن دقت کنيد. دوباره مي نويسم و در گيومه قرار مي دهم تا شماي خواننده محترم را شيرفهم تر...). در حالي که مي دانستم و مي دانم که تمامي حقوق مادي اين اثر سال ها قبل (شايد بيش از سه دهه) از آن انتشارات فرهنگ معاصر است و با اين ترتيب چگونه ناشري ديگر برخلاف نص صريح قانون حمايت از حقوق مولفان و مصنفان که حتي جرائم کيفري براي خاطي در آن پيش بيني شده است، به خود جرات داده کتاب را چاپ کند و علاوه بر آن کميته خريد کتاب هم آن را بخرد. تا آنجايي که نگارنده به ياد دارد، انتشارات فرهنگ معاصر در زمينه فرهنگ هاي دوزبانه استانداردهايي در طرازهاي جهاني دارد و آثار منتشره از سوي اين ناشر ارتقاي فرهنگ «فرهنگ نگاري» در ايران را سبب شده و حتي برخي از کتاب هايش جايزه کتاب سال را هم نصيب ناشر و مولفش کرده است. نگارنده ضمن نقدي که بر ساختار و چگونگي انتخاب کميته خريد کتاب دارم، معتقدم اين گونه موارد به قطع و يقين در زمره استثنائات است و به قول معروف از زير دست اين کميته در رفته است. اما تذکر يک نکته را خالي از لطف نمي بيند که اگر هدف کميته خريد کتاب در درجه اول حمايت از خواننده است که با خريد اين کتاب جفاي به خواننده صورت گرفته است، چرا که جنس بنجل و دست دوم و علاوه بر اينها سرقتي را به وي داده ايم (يعني حتي به لحاظ شرعي و قانوني و اخلاقي هم نبايد چنين کاري بکنيم). اگر هم هدف حمايت از ناشر است که بايد از ناشري حمايت کرد که حرمت و اعتماد خواننده را نگه مي دارد و آثاري با کيفيت و استاندارد هاي بالا را انتشار مي دهد، در غير اين صورت اين گونه ناشران آسان خوار هم از توبره خورده اند و هم از آخور و تازه به ريش هر دو آنها هم خنديده و اگر وزارت ارشاد و معاونت فرهنگي و البته ناشر اصلي اثر با جديت با چنين پديده زشت و نکوهيده يي برخورد نکنند، طبيعي است که پخته خواران ديگر هم از راه خواهند رسيد و آن مي شود که نبايد شود.نکته نهايي شکايت ناشر است که به گمانم با توجه به قوانين موجود هم مي تواند گوشمالي حسابي به اين گونه ناشران پخته خوار و متقلب بدهد که سرمايه هاي ديگران را به حيف نبرند.
پاسخ به نامه ها
استحاله برادر برد پيت
رضا نادم

يکي از خوانندگان به نام پارميدا دانشجوي کارداني طراحي پشت صحنه سينما نامه يي به روزنامه اعتماد نوشته و ضمن طرح اين پرسش که چرا به نامه هاي داراي مضامين هنري پاسخي داده نمي شود، نوشته است؛ «من مي خواستم بپرسم حالا که برد پيت اين هنرپيشه باکلاس و خوش تيپ و باشخصيت هاليوود دنياي سينما رو عزادار کرده و داره خداحافظي مي کنه، چرا حداقل يک پوستر تمام قد رنگي گلاسه ازشون چاپ نمي کنيد؟»

---

با سلام خدمت اين خواننده گرامي. معمولاً دوستان صفحه هنر روزنامه در زمينه مسائل مربوط به سينما اظهارنظر مي کنند و به احتمال زياد نامه شما اشتباهاً به دست ما رسيده است، اما براي احترام به خواست شما و آرام گرفتن دل نيمي از مردان خواننده اين ستون، تحليلي از دلايل خداحافظي هنرپيشه سرشناس دنياي سينما را از ستون نصفه تاريک روزنامه کيوان چاپ لس آنجلس نقل مي کنيم؛

«بازيگري که امروز تمامي ما به نام بردپيت مي شناسيم يک افغاني الاصل است. او که نام واقعي اش «براتعلي جعفري» ست در سال 1343 در روستاي شنبه آباد منطقه طالبان نشين افغانستان زاده شد. او بسيار تنبل، تن پرور و چاق بود و دوستانش به او لقب براتعلي دبه داده بودند. چند سال بعد که پدر و مادر او در يک ماجراي مشکوک به زير تريلي رفتند، او به همراه يک زوج جوان توريست به امريکا رفت و نام خود را به «برد پيت» تغيير داد.

اولين شغل او کار در يک ساندويچ فروشي بود. او بايد لباس مرغ مي پوشيد و مانند شخصيت واقعي و مرغ صفت خود در بيرون رستوران صداي مرغ درمي آورد. از جمله کارهاي ديگري که او انجام مي داد خدمتکار رستوران و معلم شنا بود. سير انحطاط اخلاقي و رفتاري او در همين جا آغاز شد؛ جايي که بايد براي مرفه هان بي درد امريکايي و صهيونيستي خوراک هاي تهوع آور سرو يا به بهانه آموزش شنا در استخرهاي مختلط و آنچناني حضور پيدا مي کرد. براتعلي که روزبه روز بيشتر در منجلاب فساد غرق مي شد، در روزگار قحطي هنرپيشه و عدم حضور کارگردانان معتبر در هاليوود توانست با پرداخت رشوه هاي ميليون دلاري در فيلم هايي بازي کند که ديگران حاضر به بازي در آنها نبودند. او روزبه روز خود را بيشتر گم کرد و با امضا دادن به دخترکان ترشيده و حضور در مقابل دوربين هاي پول پرست و فاسد دچار توهم خودهنرپيشه بيني شد. برد پيت که اندام ناموزون خود را با انجام عمل هاي جراحي فراوان روي فرم آورده بود بيش از ده ها بار زير تيغ جراحي پلاستيک رفت تا مردم با ديدن وي از سالن هاي سينما فرار نکنند. اما روزگار بر همين منوال نماند. برد پس از بازي در فيلم «خانم و آقاي اسميت» ناگهان متحول شد و به سبب بازي در صحنه هاي غيراخلاقي دچار عذاب وجدان شد و تصميم گرفت با هنرپيشه زن فيلم ازدواج کند. پس از آن نيز او در هر فيلمي که بازي مي کرد مي خواست با هنرپيشه زن فيلم ازدواج کند اما طبق قوانين سراسر تبعيض امريکا اين امکان فراهم نشد و لذا او نتوانست در شرايط فاسد حاکم بر هاليوود دوام بياورد. همسر بي بند و بار وي نيز که در سال هاي اخير علاوه بر بازي در فيلم هاي سراسر ابتذال به کشورهاي مختلف سفر کرده و از هر کجا با خود يک فرزند براي انجام عمليات شست وشوي مغزي در امريکا و القاي تفکرات پوچ و توخالي دنياي به اصطلاح هنر روشنفکري مدرن مي برد، او را از اين همه بچه داري خسته کرده است. در پي اين اتفاقات روحيه او روز به روز ضعيف تر شد تا جايي که دو سال پيش در دفترچه خاطراتش نوشت ديگر حالش از امريکا و سينماي بي ارزشش به هم مي خورد و حالا اخبار سينماي ايران را دنبال مي کند. او نوشت که با اوج گيري سينماي پرفروش و سراسر محتواي ده نمکي در ايران، دوست دارد «ياران اوشن 14» را به کارگرداني او بازي کند اما «ماسود» (مسعود) حاضر نشده او را ببيند و شريفي نيا بازيگر خوشنام و خوش اندام سينماي ايران را به او ترجيح داده است.

برد پيت در سال هاي آخر بازيگري اش بيشتر مشغول خانه داري و امور منزل بوده و به سبب اضافه وزن 160 کيلويي- احتمالاً به خاطر نفرين شريفي نيا- در مقابل دوربين هاي خبرنگاران حاضر نمي شد تا اينکه دو روز پيش رسماً به حضور خود در عرصه سينما پايان داد.»
عناوين اين صفحه
آن چشمان بي فروغ
آسان خواري به توان 2
استحاله برادر برد پيت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام