پنج شنبه، 15 مرداد 1388 - شماره 2019
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
داستان هايي به زبان نامادري
ارواح فرسوده مهاجران

فرشته نوبخت

مجموعه «داستان هايي به زبان نامادري»، شامل 14 داستان کوتاه از 14 نويسنده مختلف و صاحب نام جهان است. مترجم اثر در مقدمه يي که بر اثر آورده، مي نويسد؛ «يوسيپ نوواکويچ و رابرت شپارد از بانيان اين مجموعه هستند اما من فقط به انتخاب آنها اکتفا نکرده ام و داستان هاي ديگري نيز اضافه کرده ام. برخي از نويسندگان مجموعه، در کشوري به دنيا آمده اند و در کودکي همراه خانواده مهاجرت کرده اند. بعضي از آنها سه چهار زبانه هستند.... برخي از آنها زبان انگليسي زبان رسمي کشور زادگاه شان است اما زبان بومي شان فرق دارد. اين مجموعه به قصد نشان دادن گوشه هايي از استعداد نويسندگان جوان و غهمچنينف نامداران اين عرصه است.»

در مجموعه حاضر اسامي قابل توجهي ديده مي شود؛ کساني چون ناباکف، ايشي گورو، لارا واپنيار، جومپا لاهيري و چند نويسنده ديگر با آثاري که اغلب برنده جايزه يي معتبر بوده است.

بر پيشاني هر داستان شرح مختصر و مفيدي از نويسنده جهت آشنايي خواننده آورده شده است. اهميت اين داستان ها از آن جهت است که برخي از آنها در عين سادگي و جذابيت، نمايانگر فرسايش روحي آدم هاي مهاجر هستند. به عنوان مثال داستان «بهشت و جهنم» جومپا لاهيري، داستان «نغمه ها» اثر ناباکف، داستان « شام خانوادگي» اثر ايشي گورو، يا داستان «کلم بروکلي» لارا واپنيار داراي چنين مضموني هستند. فرسودگي که به اعتقاد من از روح آدم هاي مهاجر به زبان دوم يا زبان نامادري شان تسري يافته است. و بي شک اگر اين داستان ها به زبان مادري هريک از اين نويسنده ها نوشته مي شد، فاقد چنين درونمايه يي مي شد.

نکته قابل توجه ديگر آن است که اين داستان ها و اين نويسندگان با ديدگاه ادبيات مهاجر گرد آمده اند. مهاجرتي که آنها را وادار به گسستن، جدا شدن و وانهادن کرده است. تسري اين گسست به زبان و انديشه ناگريز است؛ زبان واحدي که به قول مترجم، همه آنها به وسيله آن مي نويسند، در حالي که هر کدام به زبان ديگري مي انديشند.

به عبارت ديگر، نويسنده مهاجر هم مانند هر نويسنده ديگري نگاه خودش را به مرگ، زندگي و عشق دارد، با اين تفاوت که او در جايگاهي قرار مي گيرد که اغلب به قياس احساسات درونش با محيط پيرامون مي پردازد. و شايد بنا بر همين ضرورت است که روح حاکم بر اغلب داستان هاي اين داستان نويسان، مبين احوالات دروني آنهاست که شالوده يي از تنهايي، ترس، سرگشتگي و گاهي حتي نااميدي ا ست. به عنوان مثال داستان «سادگي» نوشته «روت پراور» نويسنده امريکايي لهستاني الاصل که در واقع يکي از داستان هاي برجسته مجموعه نيز به شمار مي رود، به روايت چنين درونمايه يي مي پردازد. داستان در فضاي يک خانه اجاره نشين، بين راوي که زني مهاجر و احتمالاً امريکايي است با شخصيت هايي از يک فرهنگ متفاوت غآسياييف که پيرامون او قرار دارند، مي گذرد. زن غراويف در حالي داستان را روايت مي کند، و به شکلي به شرح و بسط حوادث پيرامونش مي پردازد، که همزمان و به طور موازي پيرنگ و طرح رماني که يکي از شخصيت هاي داستان غدينشف بعدها آن را مي نويسد، پي ريزي مي شود.

«دينش هيچ وقت نويسنده مشهوري نشد، ولي نويسنده شد و چند تايي هم رمان منتشر کرد. يکي از آنها را از هندي به انگليسي ترجمه کردم تا اينجا منتشر کنم ولي گفتند پس زمينه اش براي مخاطب امريکايي آنقدر نامانوس است که توجهش را جلب نمي کند. البته براي من خيلي آشنا بود. در واقع در دهلي نو زندگي کرده بودم و نه تنها شاهد حوادث اصلي که خودم بخشي از آن بودم، در رمان اليزابت بودم (که نام واقعي ام نيست). خود دينش که راوي داستان بود، «دال» شده. اليزابت داستاني و خود واقعي ام هر دو به هند آمده بوديم تا از خرد قديسه يي که در يکي از اتاق هاي اجاره يي نزديک ايستگاه راه آهن دهلي قديم زندگي مي کرد، فيض ببريم....» (ص27)

در فرصت اين قياس و تفسير، راوي در حالي که به جست وجوي خرد و يافتن «خود واقعي» خويش است، مي کوشد به درونيات آدم هاي اطرافش هم نزديک شود. اما در نهايت او به يک نقطه بي پايان و مبهم مي رسد و داستان را در قالب يک نامه کوتاه خطاب به دينش- نويسنده اصلي داستان - به پايان مي رساند؛ «... حق با توست و بهتر است به جاي سر و کله زدن با اوپانيشادها، هندي ياد بگيرم که به درد دنيا و آخرتم بخورد. صورت تو را مجسم مي کنم که مي گويي آخرش از خرد و حکمت باستاني ما سر در آورد اين دخترک. اما فکر کردن درباره مشکلات همه دنيا از جمله خودمان کار من يک نفر نيست، بيشتر نوعي وهم صرف است. تصور نمي کنم بدبختي هاي بشر توهم باشد....حالا قطعاً مي خواهم هندي ياد بگيرم تا رمان تو را ترجمه کنم. به قول «کي»؛ «من هم آن تو هستم؟ مالوتراها چي؟ خود «کي» که آن طور شانه بر زلف مي کشيد.»» (ص 59)

بايد گفت با وجودي که در هيچ يک از داستان هاي «مجموعه داستان هايي به زبان نامادري» ماجرا - به معناي عام آن - يا کشمکشي حادث نمي شود، با اين حال همگي آنها قصه هاي شيريني از آدم ها هستند و من تصور مي کنم هدف اصلي انتخاب اين داستان ها هم همين بوده است. قصه آدم هايي که در شرايطي نامانوس قرار مي گيرند. آنها چگونه مي انديشند، چه مي خواهند و چطور به زندگي، عشق و مرگ مي انديشند و مي نگرند؛ اين سوال ها اگرچه هرگز به طور مشخص در داستان ها طرح نمي شوند، اما هنگام خواندن هر اثر ناگزير به ذهن راه مي يابند.

مجموعه داستاني «داستان هايي به زبان نامادري» با انتخاب و گردآوري اسدالله امرايي و با ترجمه يي شيوا و روان، توسط انتشارت لحن نو در دسترس است.

گردآوري و ترجمه؛
اسدالله امرايي/ نشر لحن نو / 1388

رمان «چشم» نوشته ولاديمير ناباکف، ترجمه محمدعلي مهمان نوازان
زندگي واقعي اسموروف

از ولاديمير ناباکف نويسنده نابغه روس تاکنون چندين رمان به فارسي ترجمه شده است. ظاهراً اولين مترجمي که سراغ ناباکف رفت ذبيح الله منصوري بود که « لوليتا» رمان معروف اين نويسنده را به شيوه خاص خود به فارسي ترجمه کرد. نسخه فارسي اين رمان که ابتدا به صورت پاورقي در يکي از مجلات چاپ شده، شباهت چنداني به لوليتاي ناباکف ندارد. بعد از او احمد خزايي رمان « دعوت به مراسم گردن زني» ناباکف را به فارسي ترجمه کرد. در پنج شش سال اخير با انتشار ترجمه هاي اميد نيک فرجام و رضا رضايي از ناباکف فرصت بهتري براي خوانندگان فارسي زبان پيش آمد تا ناباکف را بهتر بشناسند. نيک فرجام دو رمان مهم «زندگي واقعي سباستين نايت» و «خنده در تاريکي» اين نويسنده را ترجمه کرده و رضا رضايي «لوژين» و «پنين» را.

همچنين مجموعه سه جلدي داستان هاي کوتاه ناباکف را بهمن خسروي به فارسي برگردانده است. دوستداران ناباکف چشم انتظار شاهکار اين نويسنده «آتش رنگ باخته» اند که ظاهراً نيک فرجام تصميم دارد آن را به فارسي ترجمه کند. انتشار يک ترجمه واقعي از «لوليتا» هم فعلاً امکان پذير نيست. «چشم» کوتاه ترين رمان ناباکف است که در سال 1930 به زبان روسي منتشر شد. 35 سال بعد ديميتري پسر ولاديمير ترجمه انگليسي اين رمان را منتشر کرد. محمدعلي مهمان نوازان اين رمان را به فارسي ترجمه کرده که از طرف نشر مرواريد منتشر شده است. شخصيت هاي رمان مهاجران روسي هستند که بعد از انقلاب اکتبر از روسيه به آلمان گريخته و در برلين ساکن شده اند. راوي معلم سرخانه بچه هاي يک خانواده روس است. در خانه آنها با زني به نام ماتيلدا آشنا مي شود. رابطه ملال آور آنها بعد از بازگشت شوهر زن قطع مي شود. راوي سرخورده و کتک خورده دست به خودکشي مي زند. اما تير تپانچه با وجود اصرار راوي بر مردن به هدف نمي نشيند. بعد از اين واقعه سر و کله شخصيت هاي ديگري در داستان پيدا مي شود. يک خانواده روس در برلين منزل دارند. در خانه آنها محفلي از مهاجران برپاست. وانيا دختر کوچک خانواده ظاهراً براي تمام حاضران در اين محفل چشمگير است. ماخين و رومن بوگدانوويچ دو آشناي قديمي خانواده اند. راوي بنا دارد تازه وارد اين جمع، اسموروف، را از نگاه يک يک حاضران حلاجي کند. ناگفته پيداست اسموروف هم گوشه چشمي به وانياخانم دارد. تحقيقات راوي در باب هويت و شخصيت اسموروف به نتايج شگفت انگيزي مي رسد؛ از همان دست نتايجي که خوانندگان آشنا با جهان داستاني ولاديمير ناباکف انتظار آن را دارند و ندارند. «چشم» هم مثل «زندگي واقعي سباستين نايت» با ايجاد وضعيت وارونگي هويت راوي به پايان مي رسد. در «زندگي واقعي سباستين نايت» راوي تصميم دارد زندگينامه دقيق برادر نويسنده اش سباستين نايت را بنويسد. اما هر چه رمان پيش مي رود، هويت راوي و سباستين نايت بيشتر در هم گره مي خورد تا جايي که براي خود راوي هم قابل تشخيص نيست. «چشم» 106 صفحه است. فونت کتاب هم درشت است. بنابراين خواندن آن بيشتر از يک بعدازظهر وقت نمي برد. قيمت کتاب 2100 تومان است.

صداي کرکننده

سروش صحت

يک لحظه شک کردم هيچ کس توي تاکسي نيست... ولي تاکسي پر بود. جلوي تاکسي خانم ميانسالي نشسته بود. عقب کنار من يک دختر و پسر جوان نشسته بودند. ولي هيچ کدام حرف نمي زدند، نه خانم ميانسال، نه دختر جوان، نه پسر جوان و نه راننده پير. يک لحظه شک کردم نکند هيچ کس توي خيابان نيست ولي خيابان هم پر از ماشين و عابر و مسافر بود. پس چرا هيچ صدايي نبود؟ يک لحظه شک کردم...

عناوين اين صفحه
ارواح فرسوده مهاجران
زندگي واقعي اسموروف
صداي کرکننده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام