زهرا زواريان

نمي دانم چرا اين روزها اينقدر بي قرارم. افسرده و غمگين، سر در لاک فرو مي برم و در کنج خلوت، ساعت ها به انديشه مشغول مي شوم. گاه خود را به جمعيت خيابان ها و شليک گلوله ها و گازهاي اشک آور مي سپارم تا شايد بفهمم چه اتفاقي افتاده است.به سربازان و چهره هاي بسيجي مي نگرم و به ياد مي آورم قصه رشادت هايشان که همواره واژه هايم را به خضوع وامي داشت و حماسه پرشور دست ها و نگاه شان که کتاب هايم را به زيور قصه هاي نوراني شان مي آراست. اين قيافه ها و لباس ها و ژست ها از کجا آمده اند؟ چرا غريبه اند؟ نمي شناسم شان، بهت زده به جوانان پرشور نگاه مي کنم که تمام غرورشان بند سبزي است که به دست ها و پيشاني بسته اند. چرا سنگ مي اندازند؟ چرا شعار مي دهند؟ چرا با اينکه مي دانند جان شان در خطر است، باز هم مي آيند؟، چه مي خواهند؟نه، نه، باورکردني نيست. بغض راه گلويم را مي بندد و نمي دانم چرا اشک هايم را پنهان مي کنم. کسي نبايد اشک هاي مرا ببيند. من فرزند انقلاب هستم. همين ديروز جوان هاي نسل ما، در همين خيابان ها، به سربازان شاه سنگ مي انداختند و آنها را هو مي کردند.
مگر چند سال گذشته؟ چند نسل عوض شده؟
بي قرار و سراسيمه اخبار روزنامه ها را مرور مي کنم و بهت زده، رقص غمگين واژه ها را تماشا مي کنم که در برابرم رژه مي روند. خدايا چرا واژه ها اينقدر توفاني شده اند؟،بهت زده به سايت ها و اينترنت سري مي زنم، تلويزيون هاي خارجي و داخلي را نگاه مي کنم و با گوش هاي تيز منتظرم تا شايد خبر تازه يي بشنوم، کسي بگويد همه چيز يک دروغ است. کاش زمان از تپيدن
باز بماند، خدايا...اين روزها نمي دانم چرا مدام چهره شهيد آويني را به ياد مي آورم و روزهاي سخت تنهايي اش در مجله ذهنم را مي آزارد. آخرين ديدار دو روز قبل از شهادتش بود. اندوهگين و تنها بود. چه کسي او را آزار مي داد؟ در کوچه هاي بغض آلود شهر پرسه مي زنم و زير پل حافظ به در بزرگ حوزه هنري نگاه مي کنم و روزهاي مظلوميت او را به ياد مي آورم که هميشه مي گفت سپرتان مي شوم، نگران نباشيد، کارتان را ادامه دهيد، بگذاريد تيرهايشان مرا نشانه روند. از خود مي پرسم چه کسي به او تير مي انداخت؟ چه کسي او را نشانه مي رفت؟ گيج و سردرگم به چهره هايي که در برابرش صف بسته بودند و روزنامه هايي که عليه اش مي نوشتند، فکر مي کنم و سراسيمه خود را از هجوم ماشين ها مي رهانم و نمي دانم چرا نفسم تنگ مي شود. ياد و خاطره روزهاي مجله، روزهايي که دور دور بوده اند و ديگر کسي آن روزها را به خاطر نمي آورد، دلم را به بازي مي گيرد و بغض راه گلويم را مي بندد. چه نسبتي است ميان امروز و ديروز؟ 16 سال گذشته، اما چرا امروز، مثل آن روز، نگاه من باراني است؟ خنده و بغضم قاطي مي شود. سر در جيب روسري فرو مي برم و رويم را به ديوار مي کنم تا کسي قيافه آشفته ام را نبيند. کسي نفهمد که هم بغض کرده ام و هم به زور، خنده ام را پنهان مي کنم. انگار همه چيز از نو تکرار شده؛ آدم ها، حرف هاو... به ياد مي آورم وقتي فصلي از مدار صفر درجه احمد محمود را در شماره دوم مجله چاپ کردم، همه فرياد واويلا سر دادند که اي واي دين از دست رفت، پايه هاي نظام لرزيد، و عصباني و حق به جانب به من گفتند؛ خودي هستي يا غيرخودي؟و من گيج از قصه خودي ها، خود را در ميدان انقلاب مي يابم که اشک از چشم هايم سرازير است. کسي مي گويد گاز اشک آور زده اند و من خوشحال از اينکه ديگر مجبور نيستم اشک هايم را پنهان کنم، بي قرار به طرف کتابفروشي ها مي روم. جلوي کتابفروشي آذر مکثي مي کنم و به ياد روزهايي مي افتم که جلويش صف مي بستيم تا کتاب هاي شريعتي را بخريم. کتاب هاي ويترين را مرور مي کنم. همه اش کتاب هاي درسي،اشک امانم نمي دهد و ته گلويم مي سوزد. نفسم بند آمده، فندک را از توي کيفم بيرون مي آورم و کاغذي آتش مي زنم. يادداشتي از آن روزهاي دور؛ امسال سال ما نيست... سطل هاي آشغال را برگردانده اند و جلوي چشمانم آتش شعله مي کشد. کسي انگار داد مي زند؛ آقاي سردبير، به خدا هم فکر کنيد.خودم را لنگ لنگان توي کوچه يي مي کشانم و مثل آدم هاي گيج به ديوار تکيه مي دهم. جوان ها فرز و چابک از برابرم رد مي شوند. چشم هايم را مي بندم و نمي دانم چرا خاطرات مجله لحظه يي از برابرم کنار نمي رود. انگار قاب کوچک مجله بزرگ شده است. اتاق ها کش آمده و صفحات به اندازه خيابان ها گسترش يافته و سربازان يورش مي آورند؛ خودي هستي يا غيرخودي؟هيچ علامتي ندارم، الا اشک هايي که سراسيمه مي ريزند و بغضي که راه گلويم را مي بندد. از خود مي پرسم خودي هستم يا غيرخودي؟و به ياد آويني مي افتم که ديگر تلفن هايش را جواب نمي دادند و از جرگه خودي ها بيرونش کرده بودند؛ انگليسي بود يا امريکايي؟ به جوان ها نگاه مي کنم و از قدم هاي سرشار از اراده شان حيرت مي کنم. از خود مي پرسم خودي اند يا غيرخودي؟ و گيج به بسيجي هاي موتور سوار نگاه مي کنم که به دنبال جوان ها مي روند. فرياد مي زنم؛ آنها...مي خواهم بگويم نه انگليسي اند، نه امريکايي...اما صدا در گلويم خفه مي شود. کسي مرا به سمت خود مي کشد.