پنج شنبه، 15 مرداد 1388 - شماره 2019
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
به ياد سيف الله داد
اولين ديدارآخرين مکالمه

محمدعلي حسين نژاد

صندوق اي ميل هايم را که مرور مي کنم آخرين پيام سيف الله داد را که برايم ارسال شده بود، مي بينم. پرسيده بود؛ «چرا از تو خبري نيست؟» راست گفته بود. سابقه نداشت سه روز بگذرد و ما با هم ملاقاتي نداشته باشيم يا گفت وگويي نکنيم يا حداقل از طريق اي ميل پيامي رد و بدل نکرده باشيم. قرار بود به دنبالش بروم تا با هم چرخي بزنيم که آلودگي و غبار غليظ هوا مانع شده بود. يادم مي آيد همان موقع زنگ زدم و پسرش گوشي را برداشت؛ «بابا حالش خوب نيست، خوابيده. بيدار شد ميگم تماس بگيره.» تا روز بعد زنگ نزد و من مجبور شدم دوباره تماس بگيرم. گوشي را که برداشت به نظرم رسيد نفسش تنگ تر و صدايش گرفته تر شده است. مکالمه کوتاهي با هم داشتيم و به او گفتم پس فرداي آن روز به خانه اش مي روم تا به اتفاق جايي برويم. گفت؛ «حالا تا پس فردا ببينيم چه مي شود.»قبل از اينکه روز موعود برسد به بيمارستان منتقل شد، به کما رفت و دست آخر...اکنون که اين يادداشت را مي نويسم هفت روز از کوچ هميشگي سيف الله از دنياي پرآشوب و پرفريبي که ما را احاطه کرده است، مي گذرد. صبح امروز به اتفاق جمع کوچکي از دوستان مشترک و چند تن از اعضاي خانواده و فاميلش بر سر مزار او در قطعه هنرمندان بهشت زهرا حاضر شدم.

در تمام مدتي که آنجا بودم خاطره سفرها، مکالمه ها، تبادل نظر ها، بحث و جدل ها، همراهي ها، همدلي ها و از همه آنها شيرين تر و آموزنده تر «ديالوگ» هايي که با هم داشتيم در خاطرم زنده شد. از اولين ديدار تا آخرين مکالمه.

هميشه اين احساس را داشته ام که سيف الله داد را از کودکي و نوجواني مي شناسم. در صورتي که نزديک به 30 سالگي بود که براي اولين بار او را ديدم. شايد کيفيت اولين ديدار و اولين سفر با او چنين ذهنيتي را در من به وجود آورده است. در يکي از روزهاي بهاري اوايل دهه 60، ساعتي پس از نيمه شب، وقتي وارد ترمينال پروازهاي خارجي فرودگاه مهر آباد شدم و قبل از اينکه براي گرفتن کارت پرواز به پيشخوان مربوطه برسم کسي هم سن و سال خودم با قد بلند تر جلوام سبز شد و پرسيد؛ «تو حسين نژاد هستي؟» گفتم «بله». گفت؛ «من سيف الله داد هستم. از گروه فيلم و سريال شبکه يک، مثل اينکه همسفر هستيم.» گويا روز قبل هنگام انجام مقدمات سفر از مدير امور بين الملل صدا و سيما درباره کس يا کسان ديگري که عازم جشنواره وارنا بودند پرسيده بود و آنها هم اسم و مشخصات مرا به او داده بودند.

با هم به ترکيه، سپس به وارنا شهري ساحلي در بلغارستان رفتيم تا در جشنواره بين المللي فيلم هاي انيميشن شرکت کنيم. در تمام مدت اقامت مان در وارنا، سپس دو سه روزي در صوفيه و در راه برگشت 24 ساعتي در استانبول با هم بوديم. به تهران که برگشتيم آنقدر نزديک و صميمي شده بوديم که گويا سال هاست يکديگر را مي شناسيم.

در طول آن سفر چند روزه خيلي چيزها درباره او دانستم. مبارزات انقلابي و فعاليت هاي دانشجويي اش در قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، آغاز فعاليتش در صدا و سيماي بعد از انقلاب، آشنايي خارق العاده اش با ادبيات معاصر ايران و جهان و متفکران و نويسندگان و شعراي بزرگ، تحصيلات و مطالعاتش درباره تئوري هاي عمده جامعه شناسي، انسان شناسي، مکاتب سياسي و تاريخ جهان به ويژه در قرون اخير، انس و ايمانش به قرآن مجيد و نهج البلاغه، عطش سيري ناپذيرش به خواندن و آموختن و از همه مهم تر عشق و دلبستگي اش به همه چيز در دنياي فيلم و سينما.

ذهن روشن و حافظه قوي او از جمله چيزهايي بود که تحسين مرا برانگيخت. سيف الله داد جزئيات رمان هاي بزرگي مثل دن آرام (شولوخف)، نان و شراب (سيلونه)، جان شيفته (رومن رولان)، سووشون (سيمين دانشور)، کليدر (دولت آبادي) را از سويي و گفته هاي بزرگاني چون علي شريعتي و جلال آل احمد و مرتضي مطهري را از سوي ديگر به خاطر داشت و در عين حال در صحبت هاي سينمايي هرگاه بحث ايجاب مي کرد جزييات صحنه و ديالوگ فيلم هاي کلاسيک (به ويژه از جنس وسترن)، فيلم هاي شاخص قديم و جديد جهان و بعضي فيلم هاي معروف ايراني را با حال و حوصله زياد تشريح مي کرد و هميشه حرفش را با نکته يي پايان مي داد که به خوبي در ذهن جا مي گرفت.

به ياد دارم در ضيافت شامي با شرکت هنرمندان و فيلمسازان اطراف و اکناف جهان در وارنا گفت وگوي دوستانه يي داشتيم با يک کارگردان کوبايي و مريد بي چون و چراي کاسترو. اطلاعاتي که سيف الله درباره مواضع، نظريات و اقدامات رهبر کوبا بر زبان راند آن کارگردان را متحير ساخت. اما در پايان با استدلالات خود به او قبولاند ديگر زمان کاسترو به سر رسيده و من بعد انقلابي ترين مرد جهان امام خميني است.

گفته اند افراد در سفر بيشتر و بهتر همديگر را مي شناسند و اين نه تنها در مورد افکار و عقايد که بيش از آن در خصوص خلق وخو و راه و روش مصداق دارد. طبيعي بود که آن زمان به عنوان جوانان نسل اول انقلاب اسلامي اصول و آرمان هاي مشترکي داشته باشيم، ولي همسفري باعث شد تفاوت هاي ما دو تن در زاويه نگاه و سليقه و در روش و گاهي در تحليل از شرايط و زمانه نيز هويدا شود و من خيلي زود فهميدم متانت و آداب فردي و اجتماعي ويژه سيف الله طوري است که اين تفاوت ها نه تنها مانع رابطه دوستي و همکاري هاي بعدي نخواهد شد، بلکه آن گونه که او بعدها بارها يادآور شد، توانست به عنوان فرصت و مزيتي در جريان همراهي ها و همفکري ها به حساب آيد. بعد از آن هر دو هر يک به نحوي در برگزاري دوره هاي مختلف جشنواره فجر، در برنامه ريزي ها و برنامه هاي بنياد سينمايي فارابي و در فعاليت هاي فرهنگي و هنري ديگر تشريک مساعي مي کرديم و هرگاه دست مي داد سعي مي کرديم از دل اختلاف نظرها و تفاوت هايمان راهکارها و راه حل هاي مشترکي را استخراج کنيم که حاوي نگرش جامع تر به موضوعات و طرح هاي در دست کار و پيش روي ما بود. به ياد دارم يک بار در جلسه يي يکي از همکاران با کنايه نکته يي را به زبان آورد به اين مضمون؛ «من تعجب مي کنم اين دو نفر در جلسات چگونه با هم اين گونه به سختي کلنجار مي روند و دست آخر نه فقط از يک نظر و تصميم واحد جانبداري مي کنند بلکه آن نظر و تصميم را به ديگران هم مي قبولانند.» خيلي ها از اينکه ما دو تن هماورد سخت جلسه هاي کارشناسي در خارج جلسات و مواقع عادي چقدر رفيق و حامي هم هستيم، تعجب مي کردند. در نيمه دوم دهه 60 سيف الله داد رئيس مرکز آموزش فيلمسازي در باغ فردوس شد و تقريباً همزمان من مسووليت مرکز گسترش سينماي تجربي و نيمه حرفه يي را برعهده گرفتم. تا آن زمان ساخت دو فيلم سينمايي را در کارنامه داشت (زير باران، کاني مانگا) و چون مديريت مرکز آموزش فيلمسازي را پذيرفت همه دانش علمي و تجربي خود را با خلاقيت هنري اش در هم آميخت تا يکي از زيربناهاي توسعه سينماي ملي يعني تربيت نيروي انساني ماهر و خلاق را به صورت جدي دنبال کند. اما به جرات مي توان گفت آنچه موفقيت هاي سيف الله را در زمان کوتاه مديريتش در مرکز آموزش فيلمسازي تشکيل مي دهد، حداکثر 10 درصد طرح ها و برنامه هايي بود که برايشان فکر و مطالعه شده بود و به علت مشکلات و ناهماهنگي هاي ساختاري موجود بقيه آنها فرصت اجرا پيدا نکردند. سال ها بعد در اواخر دهه 70 وقتي معاونت امور سينمايي را کنار گذاشت روزي از من پرسيد که آيا يادداشت ها و جمع بندي هاي جلسات توسعه مرکز آموزش را هنوز نگه داشته ام يا خير. وقتي دليل سوالش را پرسيدم، گفت فکر مي کند شايد بشود با تکميل و استفاده از آنها يک مدرسه عالي خصوصي براي تربيت حرفه يي هاي سينما تاسيس کرد که در اين سوي دنيا نمونه باشد.

در اينجا بايد اذعان کنم همه اقدامات و برنامه هاي موفق مرکز گسترش سينماي تجربي و نيمه حرفه يي هم در آن سال ها که من مسووليتش را بر عهده داشتم و يک نمونه اش حمايت از ورود شماري از فيلمسازان برجسته و نامي امروز به سينماي حرفه يي با ساخت اولين فيلم بلندشان بود (از جمله کمال تبريزي، احمد رضا درويش، تهمينه ميلاني، مجتبي راعي، بهروز افخمي، مهدي عسکرپور، عزيز الله حميدنژاد و...) و فعاليت خلاقانه ده ها کارگردان فيلم هاي مستند و کوتاه و نيز تعدادي از مستعدترين عوامل توليدي و فني جوان که اکنون جزء با تجربه هاي اين رشته ها هستند حاصل تصميماتي بود که با همفکري و مشورت سيف الله داد اتخاذ شد و تصميماتي بود که در جريان گفت وگوها و تبادل نظرهاي ما پيرامون اهميت و چگونگي آموزش و تجربه اندوزي نيروي انساني تازه نفس سينماي جوان جمهوري اسلامي به اجرا گذاشته مي شد. البته در اينجا اعتماد وزير وقت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي جناب آقاي خاتمي، معاونت سينمايي وقت آقاي فخر الدين انوار، مديرعامل وقت بنياد سينمايي فارابي آقاي سيد محمد بهشتي و ديگر اعضاي تيم مديران سينمايي به ما دو تن در تفکر و عمل به يافته هاي نظري و برنامه هاي اجرايي را نبايد از نظر دور داشت.

پس از کناره گيري سيف الله از مديريت مرکز آموزش فيلمسازي تا زماني که در دولت اصلاحات در جايگاه معاونت امور سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي قرار گرفت، با شوق و پشتکار در عرصه هاي حرفه يي سينما (مديريت طرح هاي پروژه هاي سينمايي، فيلمنامه نويسي، تدوين، مشاوره هاي تخصصي و نيز در سازماندهي و تقويت انجمن ها و تشکل هاي صنفي) فعال و پيشتاز بود. کارگرداني فيلم بازمانده در همين دوره اتفاق افتاد. در اين سال ها بود که حضور ملموس و خلاقانه اش در همه زمينه هاي مرتبط با سينما و ساير امور فرهنگي و هنري اشراف و پختگي تئوريک و تجربي او را کامل تر کرد و زماني که پست معاونت سينمايي را پذيرفت در مقايسه با بسياري از ديگر مديران رسمي دولت از بالاترين آگاهي و اشراف نسبت به حوزه مسووليت خود و همه مسائل و افرادي که با اين حوزه مرتبط بودند، برخوردار شده بود. آنچه درباره سيف الله داد هنگام تصدي معاونت سينمايي شنيده و خوانده ايم، غالباً درباره تعامل سازنده و مثبت او با اهالي سينما و جلب اعتماد آنها، اشراف فوق العاده او به مسائل و موضوعات مرتبط با حوزه مسووليت، ايجاد فرصت و زمينه مناسب تر کار و توليد فکري و هنري در بين هنرمندان و دست اندرکاران سينما، نوآوري و ابتکار در سياست ها و برنامه ريزي ها، حمايت بي دريغ از رشد و گسترش انجمن ها، مجامع و تشکل هاي صنفي و حرفه يي و پايداري او نسبت به اصول و آرمان هاي انساني، ديني و ملي در چارچوب آرمان هاي انقلاب اسلامي بوده است.

در اينجا بايد متذکر شوم در دوره کوتاه تصدي او در بالاترين جايگاه مديريت سينماي کشور و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و موانع بي شماري که در همين دوران بر سر راه او قرار داشت، مطالعات و طراحي هاي مهم و بزرگي در رابطه با برخي از ساختارها و زيربناهاي اصلي صنعت سينما شروع شد که با کناره گيري اش از پست معاونت سينمايي متوقف شد و دنبال نشد. طرح تشکيل سازمان سينمايي کشور که جايگزين ساختارهاي موجود يعني بنياد فارابي، معاونت سينمايي و اکثر واحدهاي تحت پوشش آن مي شد، يکي از آنهاست. تدوين راهکارها و رويکردهاي بين المللي شدن سينماي ايران، تهيه قانون جامع سينما و قاعده مند کردن موضوع مميزي از ديگر مباحثي بود که طي جلسات زياد و تبادل نظرهاي گسترده روي آنها کار شد. شرايط حاکم بر دولت و کشور ظرفيت و استعداد تداوم بهره گيري از نخبه يي مانند سيف الله داد را نداشت و او پس از سه سال و نيم از معاونت امور سينمايي استعفا داد. اما نقش «داد» چه در مباحث و فعاليت هاي مرتبط با فيلم و سينما و چه ديگر مقوله هاي فرهنگي و اجتماعي جامعه همچنان ادامه يافت و او که در همه حال پيشرو به نظر مي رسيد، به اعتقاد من کم کم به جرگه پيشکسوت ها پيوست.

بيماري سخت و سنگين سيف الله داد که يک بار او را تا آستانه مرگ پيش برد ولي معجزه آسا نجات يافت، همه دوستان و همکارانش را شوکه کرد. پس از بهبودي نسبي برخي از اهالي سينما با عشق و احترام بيشتري با او ارتباط برقرار کردند و گويا ضربه يي که از تصور از دست دادنش متحمل شده بودند، تا حدودي آنها را هوشيار کرد. دريغ که در سال هاي اخير بحران هاي مستولي بر سينما و کيفيت مديريت حاکم بر آن بهره گيري از دانش و تجربه داد را چه در دولت و چه خارج از آن به حداقل رساند. با اين حال سيف الله داد از هيچ فرصتي براي ياري رساندن به هر کس که براي کمک سراغش مي رفت، کوتاهي نکرد. به عضويت گروه تخصصي سينما در فرهنگستان هنر درآمد و در نشست هاي مشترک اهل انديشه، ادب و هنر که طي سال هاي 84 تا 87 در مرکز فرهنگي و هنري آسمان برگزار مي شد، فعالانه حضور پيدا مي کرد. طي اين سال ها تقدير ها و بزرگداشت هايي هم براي او از سوي مجامع صنفي سينما انجام شد که در جريان آنها بيش از هرچيز بزرگواري، متانت و سلامت نفس استاد به چشم مي آمد. جريان ورود او به پروژه سينمايي «تهران، در جست وجوي زيبايي» شرح مفصلي دارد که شايد در فرصتي ديگر بازگو کنم.

انتخابات دوره دهم رياست جمهوري بهانه يي شد که سيف الله داد به رغم دست و پنجه نرم کردن مدام با بيماري رنج آوري که گاهي شديد و گاهي آرام تر مي شد، با شور و شوق وصف ناپذير وارد صحنه شود. به نظر مي رسيد اميد نسبت به احياي آرمان هاي زيبا و حيات بخش و ارزش هاي اصيلي که در جواني و در جريان انقلاب اسلامي به آنها دل بسته بود و اکنون به نظر مي رسيد در حال پايمال شدن و توسط جامعه کم کم به فراموشي سپرده مي شد، شوق و انرژي غيرقابل وصفي به او بخشيد. اين بود که از هر ياري و کمکي براي تشويق مردم به شرکت در انتخابات دريغ نکرد. در ميزگردها، نشست ها و مصاحبه ها با علاقه شرکت مي کرد. به فيلمسازان و هنرمندان فعال در امر انتخابات کمک و مشاوره مي داد و از شور و تحرک ايجاد شده بين مردم و به ويژه نسل جوان به واقع لذت مي برد.

پس از پايان انتخابات و با شروع وقايع بعدي سيف الله ترجيح داد بيشتر در خانه بماند. البته نمي توانست اخبار و گزارش هاي بهت آوري را که در جامعه و در بين رسانه هاي داخلي و خارجي جريان داشت، دنبال نکند. در چنين شرايطي بيماري اش دوباره اوج گرفت تا جايي که گاهي امانش را مي بريد. ولي خيلي از کساني که به ديدنش مي رفتند و با او صحبت مي کردند، تصورشان اين بود که اين بار هم سيف الله روي اين بيماري وخيم و لجوج را کم مي کند و باز هم مرگ را به عقب مي راند. اما به دنبال آخرين مکالمه يي که قبل از انتقالش به بيمارستان با او داشتم حس غريبي مرا آزار مي داد و همه سعي من آن بود که آن را از ذهن خارج کنم. وقتي خبر درگذشتش همچون باد در شهر پيچيد، ياد آن حس غريب افتادم که مي گفت اين بار سيف الله ما قصد ندارد مقاومت کند. نمي خواست باور کند اين همه شوق و اميد در بين نسل فرزندانش چگونه به سادگي از ميان رفت. روانش خيلي آزرده شد تا آنجا که گفت؛ «ديگر بس است» و خود براي پر کشيدن تصميم گرفت.

امروز که اين يادداشت را مي نويسم به اين فکر مي کنم که سينماي ايران داد را از دست داد، ولي شايد بتوان روزي را تصور کرد که با استفاده از نگاه، انديشه و ايده هاي او که بعضاً به صورت يادداشت هاي پراکنده بر جا مانده است، براي بهبود و تحول اساسي در وضعيت اين سينماي بدون داد کاري کرد.

واژه هاي توفاني
زهرا زواريان

نمي دانم چرا اين روزها اينقدر بي قرارم. افسرده و غمگين، سر در لاک فرو مي برم و در کنج خلوت، ساعت ها به انديشه مشغول مي شوم. گاه خود را به جمعيت خيابان ها و شليک گلوله ها و گازهاي اشک آور مي سپارم تا شايد بفهمم چه اتفاقي افتاده است.به سربازان و چهره هاي بسيجي مي نگرم و به ياد مي آورم قصه رشادت هايشان که همواره واژه هايم را به خضوع وامي داشت و حماسه پرشور دست ها و نگاه شان که کتاب هايم را به زيور قصه هاي نوراني شان مي آراست. اين قيافه ها و لباس ها و ژست ها از کجا آمده اند؟ چرا غريبه اند؟ نمي شناسم شان، بهت زده به جوانان پرشور نگاه مي کنم که تمام غرورشان بند سبزي است که به دست ها و پيشاني بسته اند. چرا سنگ مي اندازند؟ چرا شعار مي دهند؟ چرا با اينکه مي دانند جان شان در خطر است، باز هم مي آيند؟، چه مي خواهند؟نه، نه، باورکردني نيست. بغض راه گلويم را مي بندد و نمي دانم چرا اشک هايم را پنهان مي کنم. کسي نبايد اشک هاي مرا ببيند. من فرزند انقلاب هستم. همين ديروز جوان هاي نسل ما، در همين خيابان ها، به سربازان شاه سنگ مي انداختند و آنها را هو مي کردند.

مگر چند سال گذشته؟ چند نسل عوض شده؟

بي قرار و سراسيمه اخبار روزنامه ها را مرور مي کنم و بهت زده، رقص غمگين واژه ها را تماشا مي کنم که در برابرم رژه مي روند. خدايا چرا واژه ها اينقدر توفاني شده اند؟،بهت زده به سايت ها و اينترنت سري مي زنم، تلويزيون هاي خارجي و داخلي را نگاه مي کنم و با گوش هاي تيز منتظرم تا شايد خبر تازه يي بشنوم، کسي بگويد همه چيز يک دروغ است. کاش زمان از تپيدن

باز بماند، خدايا...اين روزها نمي دانم چرا مدام چهره شهيد آويني را به ياد مي آورم و روزهاي سخت تنهايي اش در مجله ذهنم را مي آزارد. آخرين ديدار دو روز قبل از شهادتش بود. اندوهگين و تنها بود. چه کسي او را آزار مي داد؟ در کوچه هاي بغض آلود شهر پرسه مي زنم و زير پل حافظ به در بزرگ حوزه هنري نگاه مي کنم و روزهاي مظلوميت او را به ياد مي آورم که هميشه مي گفت سپرتان مي شوم، نگران نباشيد، کارتان را ادامه دهيد، بگذاريد تيرهايشان مرا نشانه روند. از خود مي پرسم چه کسي به او تير مي انداخت؟ چه کسي او را نشانه مي رفت؟ گيج و سردرگم به چهره هايي که در برابرش صف بسته بودند و روزنامه هايي که عليه اش مي نوشتند، فکر مي کنم و سراسيمه خود را از هجوم ماشين ها مي رهانم و نمي دانم چرا نفسم تنگ مي شود. ياد و خاطره روزهاي مجله، روزهايي که دور دور بوده اند و ديگر کسي آن روزها را به خاطر نمي آورد، دلم را به بازي مي گيرد و بغض راه گلويم را مي بندد. چه نسبتي است ميان امروز و ديروز؟ 16 سال گذشته، اما چرا امروز، مثل آن روز، نگاه من باراني است؟ خنده و بغضم قاطي مي شود. سر در جيب روسري فرو مي برم و رويم را به ديوار مي کنم تا کسي قيافه آشفته ام را نبيند. کسي نفهمد که هم بغض کرده ام و هم به زور، خنده ام را پنهان مي کنم. انگار همه چيز از نو تکرار شده؛ آدم ها، حرف هاو... به ياد مي آورم وقتي فصلي از مدار صفر درجه احمد محمود را در شماره دوم مجله چاپ کردم، همه فرياد واويلا سر دادند که اي واي دين از دست رفت، پايه هاي نظام لرزيد، و عصباني و حق به جانب به من گفتند؛ خودي هستي يا غيرخودي؟و من گيج از قصه خودي ها، خود را در ميدان انقلاب مي يابم که اشک از چشم هايم سرازير است. کسي مي گويد گاز اشک آور زده اند و من خوشحال از اينکه ديگر مجبور نيستم اشک هايم را پنهان کنم، بي قرار به طرف کتابفروشي ها مي روم. جلوي کتابفروشي آذر مکثي مي کنم و به ياد روزهايي مي افتم که جلويش صف مي بستيم تا کتاب هاي شريعتي را بخريم. کتاب هاي ويترين را مرور مي کنم. همه اش کتاب هاي درسي،اشک امانم نمي دهد و ته گلويم مي سوزد. نفسم بند آمده، فندک را از توي کيفم بيرون مي آورم و کاغذي آتش مي زنم. يادداشتي از آن روزهاي دور؛ امسال سال ما نيست... سطل هاي آشغال را برگردانده اند و جلوي چشمانم آتش شعله مي کشد. کسي انگار داد مي زند؛ آقاي سردبير، به خدا هم فکر کنيد.خودم را لنگ لنگان توي کوچه يي مي کشانم و مثل آدم هاي گيج به ديوار تکيه مي دهم. جوان ها فرز و چابک از برابرم رد مي شوند. چشم هايم را مي بندم و نمي دانم چرا خاطرات مجله لحظه يي از برابرم کنار نمي رود. انگار قاب کوچک مجله بزرگ شده است. اتاق ها کش آمده و صفحات به اندازه خيابان ها گسترش يافته و سربازان يورش مي آورند؛ خودي هستي يا غيرخودي؟هيچ علامتي ندارم، الا اشک هايي که سراسيمه مي ريزند و بغضي که راه گلويم را مي بندد. از خود مي پرسم خودي هستم يا غيرخودي؟و به ياد آويني مي افتم که ديگر تلفن هايش را جواب نمي دادند و از جرگه خودي ها بيرونش کرده بودند؛ انگليسي بود يا امريکايي؟ به جوان ها نگاه مي کنم و از قدم هاي سرشار از اراده شان حيرت مي کنم. از خود مي پرسم خودي اند يا غيرخودي؟ و گيج به بسيجي هاي موتور سوار نگاه مي کنم که به دنبال جوان ها مي روند. فرياد مي زنم؛ آنها...مي خواهم بگويم نه انگليسي اند، نه امريکايي...اما صدا در گلويم خفه مي شود. کسي مرا به سمت خود مي کشد.
در مذمت حذف نخبگان
رسول منتجب نيا

با سرمايه هاي سرزمين مان چه مي کنيم؟ اين سوالي است که سال ها است در ذهن اغلب ما مرور مي شود. تمام کشورها و ملت هاي دنيا سرمايه هاي مادي، معنوي و انساني سرزمين شان را پاس مي دارند. همان طور که از معادن، ذخاير، جنگل ها و محيط زيست شان حفاظت مي کنند، به همان طريق و حتي با حساسيتي افزون تر ارزش ها، اصول و معيارهاي مورد احترام ملت و نيز نخبگان علمي و سياسي شان را مورد توجه قرار مي دهند.در کشور اسلامي ما نيز همچون ديگر کشورها مقدسات و ميراث هاي گرانبهايي وجود دارد. قرآن، روايات و ميراث هاي گرانبهاي معصومين چيزهايي هستند که مردم ما به عنوان سرمايه هاي ارزشمند معنوي به آنها احترام مي گذارند و ارزش ها و معيارهاي الهي- انساني برآمده از قرآن، سنت، عقل و خرد انساني را گرامي مي دارند.در کنار ارزش ها و سرمايه هاي مادي و معنوي گوناگوني که در کشور ما وجود دارد يک سرمايه انساني وجود دارد که متاسفانه اين روزها با بي اعتنايي بزرگان و اصحاب حاکميت مواجه شده است. سرمايه انساني ايران ما در درجه اول آحاد ملت اند که پشتوانه هاي نظامند و شهروندان و صاحبان کشور تلقي مي شوند و ديگر نخبگاني که به دلايل مختلف از جمله تحصيلات، تجربه و سوابق درخشان در حوزه هاي گوناگون شناخته شده اند. فعالان سياسي از جمله نخبگاني هستند که در جامعه اثرگذارند و از سرمايه هاي گران سنگ و پرارزش جامعه به حساب مي آيند.اگر سرمايه هاي مادي جايگزين دارند، مسلم است که سرمايه هاي معنوي قابل جايگزيني نيستند و نمي شود آنها را ناديده گرفت. همين طور اگر يک حکومت حمايت و پشتيباني ملتش را از دست بدهد و اعتماد آنان را خدشه دار کند، هيچ چيزي نمي تواند جايگزين اين حمايت و پشتيباني ازدست رفته شود، به ويژه اگر نخبگان و نيروهاي فعال و اثرگذار در جامعه که هر کدام هزاران و حتي ميليون ها نفر را تحت تاثير قرار مي دهند و جايگاه ممتازي دارند از صحنه سياست کنار گذاشته شوند و با تهمت ها و دروغ ها به وجهه شان آسيب رسانده شود.عقلاي عالم حکم مي کنند هر حکومت بايد سرمايه هاي خودش را پاس بدارد. به همين دليل است که آنان حاضر نيستند حتي يک نفر از کساني را که تجربه و سابقه درخشان دارد، از دور خارج و بايکوت کنند و از همين رو است که اغلب وقتي حزبي حاکم مي شود عناصر فعال احزاب ديگر را به کار مي گيرد و از تجربه و توان آنان استفاده مي کند.متاسفانه در کشور ما چند سالي است که معکوس تمام دنيا عمل مي شود. ما همان طور که نفت، معادن و ذخايرمان را با بريز و بپاش، صادرات بي رويه و سوءمديريت هدر مي دهيم و از اصول و ارزش هاي اسلامي مان براي چهار روز حکومت و مسووليت کشور هزينه مي کنيم، به همان نحو نيز به سرمايه هاي انساني کشور ضربه مي زنيم. از دست دادن اعتماد مردمي با برخوردهاي نادرستي که تا به امروز شده و به مخالفت و بي تفاوتي کشاندن آنها کاري بوده است که ما به سادگي آن را انجام داده ايم. دايره يي به دور خود کشيده ايم، برخي را از خود مي دانيم و ديگران را بيگانه و به همين سادگي موجبات بي اعتمادي و بي توجهي مردم را فراهم کرده ايم.بدتر از همه آن است که به سراغ عصاره هاي ملت و نخبگان کشور رفته ايم؛ کساني که بعضاً نيم قرن سابقه خدمت به انقلاب و نظام دارند، کساني که سال ها در زندان و تبعيد و نهايت محروميت به سر بردند تا انقلاب به ثمر رسيد و بعد از آن در دفاع مقدس، راه اندازي نهادهاي انقلاب و پيروزمند ساختن ايران در صحنه هاي بين المللي و نيز در عمران و سازندگي اقتصاد کشور کوشيده اند؛ اينها آن چيزهايي است که امروز ما به آنها مي باليم.ما سال هاست شاهد يک جريان نخبه کشي و از بين بردن سرمايه هاي معنوي و انساني کشور هستيم؛ جرياني که همان طور که ملت را از نظام جدا مي کند، عصاره هاي ملت را نيز با ترور فيزيکي يا ترور شخصيت از عرصه سياسي حذف مي کند. جرياني که بسياري از نخبگان را با ترور شخصيت از صحنه به در برده و رد صلاحيت هزاران نفر از انسان هاي ارزشمند جامعه به دلايل واهي و به صرف اينکه آنها نظري داشته اند که برخلاف نظر مجريان و ناظران انتخابات بوده، محصول خواست آنان بوده است.اين مسير نخبه کشي در سال هاي اخير رو به گسترش نهاده است، چنان که در انتخابات اخير برخي تبر به دست گرفتند و بر بدنه انقلاب نواختند و تيشه بر ريشه هاي انقلاب زدند و چهره هاي ارزشمندي را با تهمت ها و افتراها آشنا کردند که 50 سال به انقلاب خدمت کرده اند. اينها محصول کينه توزي هايي است که نمي تواند اظهارنظر شخصيت هاي مستقل را تحمل کند. اگر کسي بله قربان گو باشد با او مشکلي ندارند اما به محض آنکه کسي از نخبگان اظهارنظري خلاف راي آنان کند، مستحق تهمت و برچسب مي شود.اينک آنچه در جريان است برخورد با کساني است که از ياران امام بوده اند و جالب است که آنان هر چه به امام نزديک تر بوده اند و ارادت بيشتري ورزيده اند، استحقاق عداوت بيشتري يافته اند. اينک يک جريان مرموز و خزنده در حال انتقام گيري از امام و ياران اوست؛ جرياني که امام زدايي، انقلاب زدايي و جمهوري زدايي را تحت عناوين مقدس دنبال مي کند. آينده مشخص خواهد کرد اين جريان برانداز خط امام متصل به چه جريان و چه قدرت و طرز تفکري است اما در اين زمان تنها اميدمان اين است که دلسوزان و بزرگان نظام در برابر اين حرکت خلاف مسير انقلاب بايستند و با آن مقابله کنند.
عناوين اين صفحه
اولين ديدارآخرين مکالمه
واژه هاي توفاني
در مذمت حذف نخبگان

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام