چهارشنبه، 14 مرداد 1388 - شماره 2018
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نويسنده مناسبتي، نويسنده حقيقي

امير احمدي آريان

عده يي از نويسندگان، که بايد گفت اغلب نويسندگان عصر ما را تشکيل مي دهند، اصول و اخلاقي دارند که مي شود با توجه به آنها، نويسنده «مناسبتي» ناميدشان. نويسندگان مناسبتي اعتقاد راسخ دارند که فقط «نويسنده»، به معناي خالق شعر يا داستان يا نمايشنامه اند و نه چيز ديگر، و کسر شأن شان است اگر در حوزه کار نويسندگان سطح پايين تر، مثل ژورناليست ها و تحليلگران وقايع روز و نظاير آنان، که کارشان ماندگار نيست، وارد شوند. نويسندگان مناسبتي به تقسيم کار بورژوايي و «تخصص» در ساحت ادبيات به شدت معتقدند و گمان مي برند هر کس بايد در حوزه تخصصي خود کار کند و بي جهت به کار ديگران سرک نکشد، و تقبيح مي کنند آن دسته از همکاران شان را که براي چيزهاي بي اهميت و گذرا وقت مي کشند. اين قبيل نويسندگان بيخود و بي جهت دست به قلم نمي برند و نوشتن برايشان آداب و رسومي شبيه به مراسم عروسي دارد. براي اين حضرات بايد شرايط از هر نظر آماده باشد، آسمان و زمين دست به دست هم دهند و زمين و زمان در آشتي و آرامش باشند و جميع تنابندگان ضمانت دهند که وقفه يي در چشمه خلاقيت نويسنده نخواهند افکند، و پس از آن است که به فضل الهي اين دسته از نويسندگان اقدام به نوشتن مي کنند. آنان بايد کاغذ مخصوص و قلم مخصوص تر و سيگار و چاي تازه دم و چه بسا امکانات مازاد در دسترس شان باشد تا اقدام به نوشتن کنند. بايد همه جا ساکت و خلوت باشد و هيچ تنابنده يي در انجام رسالت رهايي بخش اين حضرات خللي وارد نکند. همين است که وقتي شرايط به هم مي ريزد، وقتي آشوب مي شود، سکوت مي شکند و شرايط ايده آل نوشتن مهيا نيست، نويسندگان بزرگ ما دست از نوشتن مي کشند. آنان از سياست، تاريخ، جامعه، و ديگر مزبله هاي مشابه فراترند. کارشان براي نسل هاي آينده نوشته مي شود نه براي معاصران کم هوش و فاقد شعور، و دليلي ندارد وقت گرانبهاشان را صرف نوشتن براي روزنامه هايي کنند که حداکثر 24 ساعت خوانده مي شوند و بعد در آنها سبزي مي پيچند يا حداکثر براي پوشاندن ته سطل آشغال به کار مي آيند. اين قبيل حضرات در شرايط اضطراري هميشه کنار مي کشند، از بالا به وقايع جامعه مي نگرند و با افسوس سر تکان مي دهند که اين مردمان ابله چرا نظم مطلوب حضرتش را به هم ريخته اند و چرا شرايطي فراهم شده که شاهکار استاد خوانده نمي شود و به جايش مردم مطالب صد تا يک غاز روزنامه ها را مي خوانند. اين قبيل نويسنده ها يک ويژگي مشترک دارند؛ فقط کتاب مي نويسند، آن هم کتاب شعر يا داستان، و اگر خيلي محبت کنند گاه مقالاتي هم درباره ادبيات مرقوم مي فرمايند. حوزه هاي ديگر، موضوعات ديگري که مي شود درباره شان نوشت خط قرمزشان است و پا از اين خط فراتر نمي گذارند. نويسندگان مناسبتي در چيزي که گمان مي برند بهشان ربطي ندارد دخالت بيجا نمي کنند، در روزنامه ها قلم نمي زنند، درباره سياست نمي نويسند، هميشه با فاصله به وقايع روز نگاه مي کنند و تا مجبور نشوند اخبار را دنبال نمي کنند. سرعت و اضطرار و اضطراب در کارشان جايي ندارد. اينها را سم نويسندگي و آفت خلاقيت مي دانند و تمام تلاش شان بر اين است که خرقه زهد ريايي شان به لکه ننگ سياست و روزمرگي آلوده نشود. بي نهايت مراقب چشمه خلاقيت خويش اند که گمان مي برند بس جوشان است، و به تمام اقدامات امنيتي تن مي دهند تا سنگي بر مدخل اين چشمه نايستد. اينها را «مناسبتي» ناميدم چون براي نوشتن هميشه دنبال مناسبت اند، که در نوع نگاه آنان دقيقاً همان «بي مناسبتي» است. آنان درست زماني اقدام به نوشتن مي کنند که مناسبت نوشتن و ضرورت نوشتن، از بين رفته است و آرامش و تعادلي که به تعبير بنيامين دقيقاًً همان فاجعه است، بر ارکان جامعه حاکم شده است. نوشته هاشان نيز اغلب به قول مارکس به درد سپردن به «دندان موش ها» مي خورد. اقامتگاه آينده شان دانشگاه است، و شايد در زمان انتشار کتاب شان به جامعه هم رسوخ کنند، ولي در نهايت تسويه مخاطب صورت مي گيرد و در بهترين حالت، فضلا و فسيلان آکادمي خوانندگان آينده شان باقي مي مانند.

اما در مقابل نويسندگان مناسبتي، گروهي هستند که مي شود «نويسنده بالفطره» ناميدشان. اينها نويسندگان حقيقي اند. اينها با نوشتن زندگي مي کنند و نفس مي کشند. اين قبيل نويسندگان نه منتظر شرايط عادي و ايده آل نوشتن مي مانند و نه چشم به آسمان مي دوزند تا هماي رحمت الهام بر ذهن و قلم شان فرود آيد و خلاقيت شان را جاري و بارور سازد. براي اين دسته نويسندگان نوشتن شرط زنده ماندن است، و همين است که همه چيز مي نويسند و همه جا مي نويسند، و ابايي ندارند از اينکه از سطح آثار ادبي شان عدول کنند. اينها از سکون و آرامش بيزارند، و برخلاف نويسنده مناسبتي نه تنها براي نوشتن به آرامش نياز ندارند، بلکه سکون سم خلاقيت شان است. اگر در جايي باشند که رخوت و ايستايي بر آن حاکم است، مي نويسند تا همين رخوت را بشکنند. وجود نويسندگان حقيقي به تحرک گره خورده است، و تحرک برايشان مفهومي عام و فراتر از پيشرفت ادبي دارد. آنها مثل ويروسي به همه جاي جامعه شان سرک مي کشند. هر اتفاقي که در هر گوشه يي از مملکت شان، و گاه حتي در هر گوشه يي از جهان بيفتد، موضع مي گيرند. به هر ظلم و ستمي از هر نوع، از ظلم و سرکوب ادبي گرفته تا ستم سياسي، معترضند و در برابرش مي ايستند. رسالت نويسندگان حقيقي نه خلق آثار فاخر و ماندگار، اشعار زيبا و رمان فاضلانه، که دقيقاً همان چيزي است که ادوارد سعيد «حقيقت گويي به قدرت» مي نامد، و کل فعاليت هاي نويسنده حقيقي در همين مسير است. کسي که چنين آرماني در سر دارد، کسي که مي نويسد تا زنگار از چهره حقيقت کنار زند و نمي نويسد تا نامي ماندگار در تاريخ ادبيات باشد و موضوع ستايش استادان پوسيده دانشگاه؛ به هر قيمتي و در هر شرايطي مي نويسد. نويسنده حقيقي هم در روزنامه ها و مجلات قلم مي زند و هم کتاب شعر و داستان مي نويسد، هم مقالات فني درباره ادبيات تحرير مي کند و هم يادداشت هاي کوتاه سياسي در باب مسائل روز. او نه نيازي به کاغذ و قلم مخصوص دارد، نه نياز به چاي تازه دم و سيگار اعلا و تسهيلات فوق برنامه، و نه نياز به سکون و آرامش و هماهنگي زمين و زمان با مقاصدش. محرک او براي نوشتن حقيقت است. آنجا که گمان برد چهره حقيقت مخدوش شده، بلافاصله در هر شرايطي که باشد، مي نويسد و اعتراض مي کند. آنجا که گمان برد گامي در راه تحقق حقيقت برداشته شده بلافاصله مي نويسد و حمايت مي کند. براي او شعر يا داستان يا هر متن ديگري که حوزه تخصصي کارش باشد برتري ذاتي و جوهري به ديگر انواع نوشتار ندارد، چرا که هر آنچه مي نويسد برايش حکم دفاع از حقيقت را دارد. نويسنده حقيقي آگاه است از اينکه خود پديده يي تاريخي است، و همين است که به شدت درگير تاريخ، سياست و جامعه خويش است، از نزديک در جريان اخبار و وقايع روز است و برايش دنبال کردن اخبار، از آخرين سخنراني رئيس جمهور کشورش گرفته تا آخرين اطلاعات در باب زندانيان سياسي، اهميتي کمتر از خواندن داستايوفسکي و افلاطون ندارد. او منطق اضطرار را درک مي کند و با آن کنار مي آيد، و در شرايط اضطراري هميشه در صف نخست افرادي است که واکنش نشان مي دهند و موضع مي گيرند. نگاهي گذرا به تاريخ ادبيات نشان مي دهد به طرز عجيبي همين نويسندگان اند که مي مانند، همين ها که زندگي شان را پاي آن چيزي گذاشتند که نويسندگان مناسبتي «کثيف» و مايه اتلاف وقت مي دانند. مجموعه آثار اين نويسندگان پر است از مقالات، نامه ها و يادداشت هايي در باب مسائلي که هيچ ربطي به ادبيات ندارد، و زندگي شان پر است از ماجراهاي درگيري با نهادهاي قدرت؛ ماجراهايي که بي شک نتيجه تاثير مستقيم نوشته هاشان در جامعه بوده است؛ اسپينوزا که به جرم کفرگويي از جامعه يهوديان طرد شد، دانيل دفو که به خاطر جزوه يي سياسي به نام «کوتاه ترين راه براي مخالفان» به زندان افتاد، داستايوفسکي به جرم شرکت در جلسات سياسي حلقه بلينسکي و چرنيشفسکي و داستان هايش در باب مردم فرودست روس به سيبري تبعيد شد و تا پاي مرگ رفت، پوشکين که به خاطر شعرهايش تبعيد شد، ويکتور هوگو که به خاطر نوشته هايش در نقد شديد ناپلئون تبعيد شد، زولا که با مقاله «من متهم مي کنم» نماد حضور نويسنده در عرصه سياست است، و بسياري از نويسندگان امريکاي لاتين- ميگل آنخل استورياس، ماريو بارگاس يوسا، کارلوس فوئنتس، پابلو نرودا، آلفونسو ريس، اکتاويو پاز- که سياست در حکم منبع تزريق خون به کارشان بود، نمونه يي از نويسندگان حقيقي اند.

اتفاقات بعد از انتخابات در گفت وگو با نويسندگان و شاعران
در دل واقعه، در کنار مردم

مانلي فخريان

با برخي از نويسندگان و شاعران درباره تاثير حوادث اخير سياسي و اجتماعي گفت وگو کرديم

---

-طي دو ماه گذشته چقدر زمينه براي کار نوشتن فراهم بوده؟


عبدالجبار کاکايي؛ من يک وبلاگ دارم که مسائل مرتبط با اتفاقات روز را مي نويسم، غير از آن چيزهايي است که هرکس براي خودش مي نويسد. به نظر من فضايي که باز شد خيلي تاثير داشت، شناخت دقيق تري از اتفاقات گذشته به آدم مي دهد و مسير آينده را روشن تر مي کند.


مجيد قيصري؛ در اين مدت آنقدر شرايط بد بود که اصلاً وقت نکردم چيزي بخوانم چه برسد به اينکه چيزي بنويسم.

مصطفي مستور؛ اين روزها بر همه بسيار تلخ گذشته، طبيعتاً براي کساني که روح حساس تري دارند اين وضعيت دشوار تر و سخت تر بوده و ذهن من را به کلي از ادبيات دور کرده است.

حافظ موسوي؛ با ذهن آشفته يي که اين روزها وجود دارد ناگزير بخشي از اين آشفتگي ها را نوشتيم.

محمدعلي سپانلو؛ در واقع هيچي. شايد بشود گفت آدم ايده مي گيرد يا انديشه هايي به ذهنش مي آيد ولي هيچ وقت در اوج مسائلي که پيش مي آيد، من آدمي نيستم که بتوانم بنويسم.

حسين سناپور؛ در اين مدت يک خط داستان هم نتوانسته ام بنويسم. شعرکي گاهي گفته ام. انگار شعر با اين شرايط بيشتر مي خواند تا داستان. مي دانم بسياري ديگر هم، دست کم نويسنده ها، وضعي بهتر از اين نداشته اند. لازمه داستان نوشتن کîندن از موقعيت دور و بر و رفتن به موقعيتي ذهني است. ساعت ها و روزها و گاهي ماه ها در همان موقعيت ذهني ماندن، که همان موقعيت ذهني مي شود اصل و خود زند گي و مناسباتش مي شود فرع بر اين موقعيت. انگار آدم بيشتر در همان موقعيت ذهني خودش باشد و نه جهان واقعي و واقعيت بشود همان ماجراهاي داستان توي ذهن. اما در اين روزها ماجرايي که در کشورمان اتفاق افتاده و دارد مي افتد، آنقدر بزرگ است که ما را و ذهن مان را مثل پîر کاهي دارد با خودش مي برد. شتاب وقايع آنقدر تند است و وقايع آنقدر تکان دهنده که ذهن اغلب ما يا دست کم من، مغلوب چنين داستاني است و کو آنکه مغلوب اين موج نباشد؟ اگر کساني در اين شرايط توانسته اند کار خودشان را بکنند و فارغ از اين همه داستاني بنويسند، به خصوص اگر ربطي هم به اين همه نداشته، خوش به حال شان که اين همه راحت اند يا خونسرد. نمي دانم، شايد لااقل در اين 30 سال با اين همه ماجرا و بحران بايد ياد مي گرفتيم در چنين شرايطي هم و به خصوص درباره چنين امواج اجتماعي هم، بنويسيم و مدام آن را به گذشت زمان و ته نشين شدن در ذهن نسپاريم، چون اين کار در دهه هاي گذشته چندان ثمري نداشته و بسياري از وقايع، به خصوص خود انقلاب، جايشان بد طوري در داستان نويسي مان خالي است. به هر حال متاسفانه من و خيلي ها هم مثل من، هنوز نمي توانيم.

عليرضا سيف الديني؛ تمرکزي را که قبلاً داشتم در حال حاضر نمي توانم داشته باشم. درست است که کار نوشتن کار فردي است ولي به هر حال به يک ذهن متمرکز نياز دارد و بخشي از آن ذهن متوجه بيرون از ادبيات است. بنابر اتفاقاتي که مي افتد هرکس در کار خودش مسوول است و دنبال راه حل مي گردد.

محمد شمس لنگرودي؛ اين سوال برمي گردد به طرف صحبت شما يعني اينکه اتفاقاتي که مي افتد چقدر براي مخاطب شما مهم و برانگيزاننده يا نابودکننده است. من به شخصه نمي توانم در قبال اين مسائل آرام باشم. در نظر من شعر اساساً عکس العملي است نسبت به معصوميت هاي پايمال شده که مي تواند به طور تاريخي يا در يک مقطع خاص را در بر بگيرد.

سپيده شاملو؛ زمينه براي کار نوشتن يعني اينکه بعدها اينها نوشته خواهد شد ولي من فکر نمي کنم کسي در اين روزها مي توانست بنويسد، يا کار خلاق انجام بدهد در حال حاضر. اما اين روزها حتماً زمينه يي خواهد شد براي انجام کارهاي بزرگ.

محمدرضا گودرزي؛ در دو ماه گذشته اصلاً زمينه يي براي نوشتن فراهم نبوده، به دليل اينکه هرگاه نويسنده يي يا هنرمندي از رخدادي اجتماعي فاصله عقلاني و کافي نگرفته باشد، چون از لحاظ احساسي و عاطفي به شدت درگير آن رخداد مي شود نوشتنش خيلي عقلاني نيست و متن او متني جاافتاده نيست بلکه شتابزده و تحت تاثير تحولات خواهد بود. به نظر من نه تنها دو ماه بلکه شايد لازم باشد دو سال از قضيه بگذرد تا هنرمند بتواند با حوصله کافي در مورد آن بنويسد.

سعيد عباس پور؛ در دو ماه گذشته زمينه براي خيلي از نيازهاي پايه بشري هم چندان فراهم نبوده تا چه رسد به نوشتن که نيازي است اگرچه متعالي اما به هر حال وقتي مي شود از آن حرف زد که خود زندگي سر جايش باشد. کاش ندا و سهراب و مسافران خسته جان ديگرمان حالا ميان ما بودند و نه شما اين پرسش ها را مي پرسيديد و نه من پاسخ مي دادم.

-اين گونه حوادث به طور کلي چقدر در ادبيات ما نمود داشته است؟

عبدالجبار کاکايي؛ بخشي از اثراتش را بايد منتظر باشيم بعد ها ببينيم اما همين شکلش هم به نظر من ادبيات اجتماعي را دوباره احيا مي کند. يعني توجه به موضوعاتي که مورد توجه عامه مردم است. مثل وطن و وطن دوستي، فکر مي کنم سرودن راجع به وطن و ايران در اين روزها بيشتر شد يعني احساس دلواپسي و نگراني از اينکه ممکن است اتفاقاتي بيفتد که همه چيز را به هم بريزد. موضوعات اجتماعي در اين جور حوادث بيشتر مورد توجه قرار مي گيرند.

مجيد قيصري؛ شعر خيلي سريع تر مي تواند جواب بدهد نسبت به وقايع و حوادثي که دور و بر خودش هست. يا مثلاً سينماي مستند مي تواند سريع تر واکنش نشان دهد. اما ادبيات داستاني حالا داستان يا رمان نياز به تامل و تعمق بيشتري دارد. بايد مدت زماني بگذرد تا نويسنده بتواند تجزيه و تحليل کند.مروري که بر گذشته خود مي کند خواه ناخواه نمودي مي تواند داشته باشد.

مصطفي مستور؛ اساساً ميان هنر و سياست يک تفاوت ذاتي هست آن هم اين است که به نظر من سياستمداران ساده ترين مسائل را تبديل مي کنند به معماهاي پيچيده و غيرقابل درک؛کاري که در هنر عکس آن انجام مي شود. در هنر پيچيده ترين موقعيت ها و وضعيت هاي انساني را بسيار ساده مي بينيم مثل اينکه خوبي خوب است و زشتي بد، اينکه خشونت بد است و عشق خوب فهميدنش براي سياستمداران بسيار دشوار است و بايد با هزاران فرياد اين را به آنها تفهيم کرد.

حافظ موسوي؛ اين حوادث اخير در شعر شاعران ما خيلي بازتاب پيدا کرده. من خودم در سايت هايي که مي بينم و خودم کار مي کنم خيلي از شعرها و مطالبي که مي رسد تحت تاثير اين جريانات است. در کل هم شاعران و نويسندگان و هنرمندان در هر جامعه يي که زندگي مي کنند نمي توانند خودشان را برکنار بدانند، حال ممکن است اين بازتاب هاي هيجاني به آثار ادبي درجه يکي منجر نشود، اما قطعاً تاثير دارد.

محمدعلي سپانلو؛ ادبيات هميشه درگير اين مسائل بوده حتي به طور غيرمستقيم هم اثر مي گذارد. ادبيات براي تبليغ ايدئولوژي ها يا نظرگاه هاي سياسي نيست اما به هر حال نويسنده يا شاعر به عنوان کسي که متاثر از محيط خودش است در او اثر مي گذارد.

حسين سناپور؛ در داستان نويسي مان خيلي کمتر از آنچه که بايد. گمان من اين است چه امروز و چه چند دهه بعد، بايد داستان هايي باشند که وقايع را در دل خودشان جاي داده باشند. رويکرد ادبيات و به خصوص داستان به جنبش هاي اجتماعي بسيار با آنچه در تاريخ و تحقيقات اجتماعي خواهد آمد، متفاوت است. بيشتر به اين خاطر که داستان خواننده خود را تا اعماق هر واقعه يي و تا حسي شدن با هر واقعه يي پيش مي برد و چنان او را با آن واقعه و ماجراهايش پيوند مي زند که خواننده خودش را در دل آن تاريخ مي بيند و ديگر آنچه مي خواند نه تاريخ که تجربه شخصي اش خواهد بود. به همين دليل هم به گمان من اين داستان ها هستند که مي توانند هر تجربه تاريخي را واقعاً جزء تجربه ذهني و قومي يک ملت کنند نه کتاب هاي تاريخي و مانند آن. آن کتاب ها البته ارزش شان محفوظ است و ربطي به ارزش داستان ها ندارد. به گمانم آنها عقلاي هر جامعه و گروه هاي مرجع را آگاه تر و بيناتر مي کنند و در سرنوشت سياسي يا دست کم انديشه سياستمداران تاثيرگذارترند. يعني هرکدام کار جداگانه يي مي کنند. بگذاريد اين را طور ديگري بگويم، وقايع مهم تاريخي جايشان در رمان است نه داستان کوتاه يا حتي شعر. اما در کل با اين همه کارشکني و دست اندازي که در کار داستان نويسي مان کرده اند و مي کنند، طبيعي است که فرصت و امکان چنان رشدي به خصوص براي رمان نويسي فراهم نبوده که به همه عرصه ها سرک بکشد. همين است که امروز بسيار جاي خالي در رمان نويسي مان هست و به اين زودي هم پر نخواهد شد.


عليرضا سيف الديني؛ در يک شماي کلي، حرکت ها و جنبش هاي مردمي، انقلابي و سياسي از سال ها پيش بوده حالا يا به علت حضور کشورهاي بيگانه يا براي مقابله با آنها يا مسائل و مشکلات اقتصادي که مردم در برابر آنها واکنش نشان دادند. مثلاً در دوره قاجار که بسيار مرحله مهمي بوده و گذار از وضعيت پيش از مدرن به توسعه نوين بوده، از آنجا جنبش هاي متعدد و متنوعي به وجود آمده که با سه رويکرد ملي گرايي، اسلامگرايي و مارکسيسم خود را نشان دادند. همه سه رويکرد حتي اگر کمرنگ باشد، باز هم وجود دارد و تاثيرش در ادبيات انکارناپذير است.

محمد شمس لنگرودي؛ اگر اين حوادث مدام باشد که نابودکننده هرچه انسان و ادبيات و جامعه است اما به طور مقطعي برمي گردد به اينکه ذهنيات هنرمند چگونه باشد.

سپيده شاملو؛ من فکر مي کنم ادبيات ما هيچ وقت خالي از اين حوادث نبوده و هميشه تاثير خودش را داشته، يعني ما مردمي هستيم که متاسفانه آنقدر دچار اين حوادث شديم و آنقدر زندگي ها را از دست داديم، که اين بخشي از هستي ما شده. نويسنده کسي نيست جز همان کس که بيان هستي خودش و اطرافيانش و جامعه اش را مي کند. وقتي اين همه اتفاق رخ مي دهد همه اينها وارد هستي ما مي شود و حتماً وارد ادبيات ما مي شود همان طور که قبلاً هم شده.

محمدرضا گودرزي؛ به نظر من خيلي کم نمود داشته. البته حوادث اجتماعي مثل جنگ يا انقلاب يا اينچنين حوادثي که در کليت جامعه نمود دارد، بايد آسيب شناسي شود که چرا نمود کمتري در داستان ها داشته. شايد يکي از دلايلش بحث مميزي باشد که ممکن است ديدگاه افراد با هم متفاوت باشد در نتيجه مجال بروز اينها به شکل خودانگيخته نباشد. به همين دليل فکر مي کنم يا گروهي از هنرمندان تشخيص دادند دنبال دردسر نگردند يا براي اينکه اين حوادث در ادبيات نمود داشته باشد به نظر من نويسنده بايد با گوشت و پوستش حس کند.اينکه فقط شنيده باشد کافي نيست. در نتيجه اين نمود کم بوده و چرايي آن بايد جامعه شناسي شود.

سعيد عباس پور؛ متاسفانه نمود تاريخ سياسي اجتماعي ما در ادبيات مان بسيار کمرنگ بوده. يکي از قله ها همان کار خانم دانشور است. کارهاي خوب ديگري هم هست. مثلاً کاري که به فهم من خيلي مهجور مانده داستان پيشگويانه فتح نامه مغان از هوشنگ گلشيري است. باز هم هست.


-بعد از سووشون خانم دانشور (که نمونه يي از انقلاب در آن ديده مي شود)، آيا ادبيات خودش را درگير اين گونه مسائل کرده يا فقط سرگرم کار خود بوده؟

عبدالجبار کاکايي؛ ادبيات متعهد خودش را درگير مي کند. تعريفي که سابق بر اين هم مطبوعات بر عرصه نقد ادبي ما داشته اين بوده که بخشي از ادبيات، بخشي از شاعران و نويسندگان که صفت التزام اجتماعي را دارند اينها به موضوعاتي که با زندگي روزمره مردم درگير است يا آرمان هاي مردم را دربر مي گيرد، حساس اند گرچه گروه هاي وسيعي از مردم داخل اين صحنه اند. ديالوگ برقرار کردن با اين گروه هاي وسيع لازمه اش اين است که ساده تر حرف بزنيد و از پيچيدگي هاي خاص نرم هاي ادبي فاصله بگيريد. اينها تلفاتي است که از حيث ادبيت و هنري بودن به اثر ادبي وارد مي شود. اما اينها را به جان مي خرند و وارد اين عرصه مي شوند و خلق اثر مي کنند و به نوعي همدلي و همراهي با مخاطب هاي واقعي ادبيات انجام مي دهند.

مجيد قيصري؛ ببينيد يک اتفاقي مي افتد و بعد از آن ادبيات واکنش هاي خودش را نشان مي دهد. معمولاً بعد از هر اتفاقي مثل انقلاب يا جنگ رگه هايي از آن در ادبيات ديده مي شود. پيش از آن شايد خيلي رگه هاي نازکي در آثار ديده شود. اما در کل موکول مي شود به آينده. شايد تک نگاري يا خاطره نويسي که آنها هم بخشي از ادبيات است در اين شرايط ديده شود اما منظور من وجه هنري و ماندگار ادبيات است که نياز به تامل بيشتري دارد. بايد اين تحولات فروکش کند تا نويسنده بتواند در آرامش با تجزيه و تحليل و مروري که بر گذشته خود مي کند به خلق اثر بپردازد که نمود آن را در ادبيات خواهيم ديد.

مصطفي مستور؛ فکر مي کنم نويسنده ها و من خودم در اين روزهايي که مي گذرد نمي توانم به هنر و ادبيات فکر کنم. شايد درون آدم ها نهادينه شود. چيزي که اين روزها مي گذرد آنقدر نيرومند و قوي است که کل ادبيات را از ذهن من دور کرده است.

حافظ موسوي؛ براي اينچنين بازتابي زود است. آنچه در وقايع جنبش دانشجويي در دهه70 اتفاق افتاد تقريباً مي شود گفت سايه اش را روي ادبيات داستاني ما گذاشت. در شعر ما هم جنبش دانشجويي نه به عنوان موضوع، که قرار هم نيست در شعر به عنوان موضوع مطرح شود، اما اثر داشت. مثلاً ما در اواخر دهه70 که تا دهه80 ادامه پيدا مي کند موجي از واکنش هاي عاطفي نسبت به سرنوشت جمعي و زندگي اجتماعي را در شعرمان مي بينيم مثل تاثير جنبش هاي دهه هاي 40 و 50 در شعر شاملو. اتفاقي که اين روزها در ايران در جريان است به نظر من ظهور يک جور روح دموکراتيک در جامعه است؛ روحي که به صورت پراکنده وجود داشته و الان تبلور پيدا کرده و روي انديشه جامعه انساني تاثير مي گذارد.

محمدعلي سپانلو؛ ما نمونه هاي ادبي داريم که در آن اتفاقاتي که در ايران افتاده منعکس شده ولي لزوماً بلافاصله منعکس نشده است. مي شود فکر کرد که در آثار خيلي ها اثر خواهد گذاشت اما نه خيلي فوري؛ بايد به آينده موکول کرد.

حسين سناپور؛اتفاقاً نمونه هاي بهتري هم ما داريم، گرچه معدود. احمد محمود در همسايه ها و داستان يک شهر وقايع مهم ملي شدن صنعت نفت و پيامدهاي بعد از کودتاي 28 مرداد را ثبت کرده و در زمين سوخته جنگ با صدام را و در بسياري ديگر از رمان هايش هم مستقيم يا غيرمستقيم سراغ وقايع مهم تاريخ چند دهه اخير ما رفته. محمود دولت آبادي در جاي خالي سلوچ نتايج اصلاحات ارضي شاه را نشان داده. گلشيري در فتح نامه مغان انقلاب 57 را در قالب يک داستان نسبتاً بلند تصوير کرده و شازده احتجاب هم که تبار اشراف قديم را از وجهي دروني تر نشان داده. کارهاي ديگري هم داريم که معمولاً اينقدر شهرت ندارند اما به گمانم مهم ترين مساله در دهه اخير اين بود که نويسنده هاي نسل جديد سعي کردند وقايع را به روزتر در داستان هايشان بياورند. مثلاً راجع به 18 تير و کل اتفاقات دانشجويي کارهاي به نسبت زيادي (نسبت به وقايع ديگر البته) نوشته شد. اما با اين همه من گمان مي کنم ما نويسنده ها تربيت نشده ايم تا وقايعي را که دور و برمان مي گذرد بنويسيم و بيشتر سراغ خاطرات و دوران جواني و نوجواني مان مي رويم. اين از يک طرف به تجربه هاي نداشته نسل هاي پيشتر در چنين نوع کاري برمي گردد که طبعاً به نسل هاي بعد هم منتقل نشده و از طرف ديگر به نداشتن تجربه آکادميک داستان نويسي، که حتماً مي توانست بخشي از درس هايش نوشتن گزارش هاي روزانه از اتفاقات باشد و اين تمريني باشد براي چنين روزهايي. کاش ما ياد بگيريم که مثل يک عکاس در دل واقعه کاري بکنيم. البته من هم مي دانم که اين دشوار است و امکان سطحي شدنش زياد اما در عکاسي هم همين است. در آنجا هم در ميانه ماجرا بودن و عکس گرفتن دشوار است و امکان سطحي شدن عکس ها هم زياد، منتها عکاس هاي خوب به مرور ياد مي گيرند که در دل ماجرا فاصله خودشان را با موضوع حفظ کنند تا بتوانند عکس هاي خوبي بگيرند. مي دانم که تفاوت عکاسي با داستان زياد است، اما به هر حال مقصودم اين است که گرفتن فاصله زماني براي بهتر ديدن موضوع به گمانم بيشتر بهانه است تا دليل. حداقل اين را درباره خودم و کار خودم مي گويم. بايد بشود در دل وقايع از آنها فاصله حسي لازم را براي بهتر ديدن گرفت و همان وقت نوشت شان.


عليرضا سيف الديني؛ بعضي ها بودند و هستند که براساس همان سه رويکرد (ملي گرايي، اسلامگرايي و مارکسيسم) داستان و رمان نوشته اند ولي ما نمي توانيم بگوييم اينها کدام شان درست است اما به طور کلي مي شود گفت ادبيات خيلي وقت پيش به اين مرحله رسيده، ما به اين مرحله رسيديم که رويکرد ما به ادبيت ادبيات است. از طرف بعضي ها ممکن است اين ادبيات به اين معني باشد که ما سياست را کنار بگذاريم؛ اتفاقاتي که در جامعه مي افتد و بخش اعظم اين اتفاقات و واکنش ها انگ سياسي مي خورد که در اصل سياسي نيست و حق مردم جامعه است ولي به آن رنگ سياسي مي زنند که اين حربه يي بوده تا بتوانند اين واکنش ها را سرکوب کنند.

محمد شمس لنگرودي؛ ادبيات مستقيماً از زندگي واقعي تغذيه مي کند منتها گاهي آشکار است و گاهي در لايه هاي زيرين پنهان مي شود يعني آثار بکت هم که به نظر مي رسد بسيار انتزاعي است محصول جنگ جهاني دوم است. اگر جنگ نبود بکت آنقدر به درون فرار نمي کرد که اين چيزها را بنويسد. ادبيات محصول واقعيت هاي اجتماعي است منتها به شکل هاي گوناگون. مثلاً به نظر مي رسد نامربوط ترين شکل آن ظهور عرفان باشد بعد از حمله مغول، يعني اگر حمله مغول اتفاق نمي افتاد غزل هم آنقدر اوج نمي گرفت. در نتيجه هنر و ادبيات هميشه تحت تاثير واقعيت موجودند اما بستگي دارد که اين واقعيت موجود چگونه باشد؛ چقدر مخرب، تاثيرگذار يا شکوفاننده باشد.

سپيده شاملو؛ اگر قرار باشد ادبيات به تاريخ نزديک شود و تبديل شود به نوعي تاريخ نگاري من بعيد مي دانم. اما اين روزها در همه ما از جوان 15ساله تا پيرمرد 90ساله تاثير گذاشته، هر نويسنده يي هم جزء همين مردم است و اين روزها تاثير عميق و وحشتناکي روي همه ما ايرانيان گذاشته، همان طور که هيچ ايراني نمي تواند از اين تاثيرها مبرا باشد، هيچ نويسنده يي هم نمي تواند مبرا باشد. بنابراين حتماً در ادبيات در آينده بازتاب خواهد داشت اما اينکه به چه سبکي و با چه شيوه يي؛ قابل پيش بيني نيست، گرچه من بعيد مي دانم خيلي به شکل رئال اين اتفاق بيفتد.

محمدرضا گودرزي؛ غير از اين سووشون، کتاب هاي احمد محمود و دولت آبادي هم تا حدودي منعکس کننده اين گونه حوادث بوده، ولي اينکه فکر کنيم دقيقاً بايد منعکس کند به نظرم خيلي اتفاق نيفتاده و چرايي آن نياز به تحليل دارد.

سعيد عباس پور؛ اين بازتاب ضعيف احتمالاً زمينه هاي متفاوتي دارد.خب يکي ترس خوردگي ماست بي تعارف. يکي شايد بستر انعکاس مسائل تاريخي -اجتماعي باشد. داستان کوتاه ظرفيت هاي خودش را دارد و رمان ظرفيت هاي خودش را. ما نمي توانيم از داستان کوتاه انتظار داشته باشيم نقش رمان را هم بر عهده بگيرد. عامل ديگري که حالا من به ذهنم مي رسد شتاب رخداد هاي تاريخي- سياسي و اجتماعي در کشورمان است. از يکي دو کشور همسايه که بگذريم بعيد مي دانم در دنياي امروز کشور هاي زياد ديگري را بتوان نام برد که اين همه حوادث بزرگ مسلسل وار پشت سر هم اتفاق بيفتد. اين شتاب و هجوم و حادثه پشت حادثه، فاجعه پشت فاجعه اجازه نهادينه شدن و دروني شدن را به نويسنده و حتي به جامعه نمي دهد. در کنار اينها مايلم به يک عامل مهم دروني ديگر اشاره کنم؛ عاملي که شايد غيرمستقيم به همان ترس خوردگي برگردد. در بسياري از محافل جدي ادبي و جنگ هاي ما حتي آوردن نام ميدان ونک يا نارمک يا دروازه شيراز يا هر نام خاص ديگري گاه در حد يک اشتباه غيرقابل بخشش تلقي مي شد و مي شود و مثلاً تحت عنوان هايي مثل بيرون از متن و فرا متني و از اين قبيل حرف ها نويسنده را دعوت به فاصله گيري هرچه بيشتر از هستي جاري کنوني اش مي کردند. بله من خودم هم بيشترين ايراد هايي را که به داستان هايم شنيدم اين بوده که چرا مثلاً نام فلان کارگردان سينما يا فلان محل خاص يا... در نوشته هايت هست؟ من حالا نمي خواهم بگويم آن داستان ها داستان هاي خوبي است يا نه. هرچه هست در نوشتن از امروز، از لحظه، از خيابان وليعصري که دود و گلوله و رکيک ترين فحش ها بخشي از هويت امروزي آن شده نمي توان ننوشت.

-اين حوادث چقدر ممکن است در آثار شما تاثير داشته باشد؟

عبدالجبار کاکايي؛ به هر حال اگر آدم خودش هم نخواهد چيزي بگويد نداي فطرت، وجدان و انصافش وادارش مي کند از هر ابزاري که در دست دارد استفاده کند براي رفع ستم و ظلم و جلوگيري از اتفاقاتي که مي افتد.

مجيد قيصري؛ بي ترديد در آينده تاثير آن را خواهيد ديد. چيزي نيست که بتوانم الان در مورد آن صحبت کنم. آينده بازخورد همه گذشته ماست. اين بحراني که ما در آن زندگي مي کنيم چيزي نيست که کسي بتواند بي تفاوت از کنارش رد شود.

مصطفي مستور؛ من در اين روزهايي که مي گذرد نمي توانم به ادبيات و هنر حتي فکر کنم چه برسد به اينکه تاثير بگيرم يا روزي بخواهم از اين احساسي که امروز دارم استفاده کنم.

حافظ موسوي؛ من در اين ايام اخير در سايت خودمان با شعرهايي مواجه شدم که اين ويژگي لحظه را داشتند. خود من در روزهاي اول شعري در روزنامه (اعتماد ملي) چاپ کردم، شايد در شرايط ديگر من شعر را با اين عجله چاپ نمي کردم. من شعر را که نوشتم دور روز بعد در روزنامه چاپ شد. در شرايط ديگر به اين سرعت اقدام به چاپ آن نمي کردم.

محمدعلي سپانلو؛ اين مسائل در من، غيرمستقيم اثر مي گذارد يک زماني شايد اثر خودش را نشان دهد.

حسين سناپور؛ نمي دانم. اين را بايد آينده نشان بدهد. اما مي دانم که اگر تاثير عميقي نگذارد، باخت من خواهد بود و اگر بر اغلب نويسند گان هم نگذارد، باخت ادبيات ما خواهد بود و بايد بر آن تامل کرد. هم تامل جامعه شناختي و هم تامل داستان نويسانه. يعني بر جنبه هاي فني اين ضعف هم بايد دست گذاشت و آن را بررسي و احياناً برايش چاره جويي کرد. اگر ما از اين وقايع، مستقيم و غيرمستقيم ننويسيم، يعني که داستان نويسي ما يا بيمار است يا ضعيف يا هر دو. نمي دانم اگر ما بي توجه باشيم به آنچه محيط و زند گي مان را شکل داده و مي دهد، چه خواهيم داشت براي نوشتن جز خيالبافي هايمان. به گمان من نويسنده اگر در دل جامعه واقعاً زند گي کند، مسائلش مسائل دست کم بخش مهمي از جامعه اش خواهد بود و در اين صورت حتي دروني ترين و خصوصي ترين حرف هايش حرف هاي ديگران و متاثر از وقايع اجتماعي دور و برش خواهد بود.

عليرضا سيف الديني؛ طبيعي است که تاثير وجود خواهد داشت، اين گونه جنبش ها و حرکات از قرن هاي قبل وجود داشته، که اگر بخواهيم دقت کنيم دو حرکت بوده، يک حرکت از درون به بيرون بوده، يعني در واقع حرکت اجتماعي بوده. ولي به نظر من حرکتي که شروع شده حرکت درون به خود است يعني يک ديد انتقادي داشتن نسبت به درون خود آدم. يعني وقتي آدم به درون خود ديد انتقادي پيدا مي کند و شروع مي کند به زدودن چيزهايي که از قبل در انسان رسوب کرده و از جنس خود او نيست و به آدم تحميل شده است تا به جايي برسد که بتواند حاکميت استبدادي را از خود دور کند.

محمد شمس لنگرودي؛ اين مسائل براي بعضي مي تواند برانگيزاننده و محرک باشد و من همه اينها را در شعر کوتاهي گفته بودم که در روزنامه (اعتماد ملي) هم چاپ شد که دو سطرش را مي گويم؛ پلنگي آرام بودم پسرانم را خورده ايد با چکمه يي از پوستشان برابر من راه مي رويد.

محمدرضا گودرزي؛ نمي توانم بگويم کدام حادثه در ذهن من چقدر تاثير دارد چون زماني که آدم مي خواهد داستان بنويسد حوادث مختلفي حتي از دوران کودکي تا همين الان در ذهنش هست، اينها با هم آميخته مي شود و در متن بروز پيدا مي کند. قطعاً تاثير خواهد داشت چون هر انساني که در جامعه بوده باشد تحت تاثير رخداد ها قرار مي گيرد. ولي اينکه چقدر و چگونه و اينکه چه دگرديسي هايي مي کند را از قبل نمي توانم در موردش صحبت کنم.

سعيد عباس پور؛ اينکه اين گونه حوادث چه تاثيري در نوشته هاي من خواهد گذاشت، راستش درست نمي دانم. چيزي که هست شک ندارم اگر در آينده چيزي بنويسم، که اميدوارم بنويسم، ته نشين شده اين حوادث کارش را با جان و روح و نوشته هاي من خواهد کرد. ببينيد در داستان هاي من بيشتر روابط بين آدم ها و تنهايي آنهاست که محور داستان است. اما خب تا آنجا که خودم مي دانم و باور دارم و مي توانسته ام و مي شده است داستان هاي من معمولاً در خلاء تاريخي يا جغرافيايي اتفاق نمي افتد. روزي از قول فيلمسازي جايي نوشته بودند نابينايي يک نعمت است. من از اين حرف سخت عصباني شدم و در عين حال خنده ام گرفت. اما در اين حوادث اخير چيز هايي شنيدم که از نابينايي خودم احساس نوعي امنيت و خوشحالي کردم. اينکه تو نتواني چيز هايي را ببيني که به هيچ ديده يي شرافتي نمي افزايد کم چيزي نيست، هست؟

-وظيفه اجتماعي يک هنرمند در قبال اين گونه مسائل چيست؟

عبدالجبار کاکايي؛ من قوياً معتقدم وظيفه واقعي ادبيات ارتباط با مخاطبان وسيع است. بي توجهي، فاقد شعور و آگاهي اجتماعي بودن هيچ فضيلتي نيست که کسي به آن افتخار کند.

مجيد قيصري؛ ادبيات بايد کارکرد خودش را داشته باشد، جريانات روز دنيا در ادبيات ديده مي شود. ادبيات آيينه زندگي است. اما بايد براي نمود آن صبر کرد. اما اين واکنش سريع و فوري که از هنرمند توقع آن هست در خيلي از شاخه هاي هنر ممکن نيست. بعضي از رشته هاي هنر مثل عکاسي يا نقاشي خيلي سريع تر مي تواند واکنش نشان دهد. کارهاي فوري و سطحي در حد گزارش گونه مي تواند سريع واکنش نشان دهد اما براي کار ماندگار تر در ادبيات داستاني يا حتي نمايشنامه به زمان و تامل بيشتري نياز هست.

مصطفي مستور؛ اين روزها ادبيات و هنر از ذهن من بسيار دور شده و من فقط مي توانم به مسائل انساني آن فکر کنم و رنج ببرم از اينکه اتفاقات اينچنيني براي همنوعانم رخ مي دهد. به رغم همه تلخي ها و سياهي هايي که اين روزها هست آدم ها از نوعي آزادي ذاتي برخوردارند مثل اينکه من مي توانم پيچ راديو را ببندم، تلويزيون را خاموش کنم، بعضي روزنامه ها (کيهان) را نخوانم يا بعضي فيلم ها (اخراجي ها) را نبينم. به نظرم اين آزادي کمي نيست. من مي توانم سکوت کنم و به خداوند پناه ببرم و دعا کنم و اين چيزهايي است که اين روزها با کمک آنها سعي مي کنم از خودم مراقبت کنم.

حافظ موسوي؛ دخالت هنرمندان در اين وضعيت دخالت از بيرون نيست. يعني سياست هايي که در جامعه مورد اجرا قرار مي گرفت در اين سال ها قبل از هر چيز آزادي هاي انديشه و بيان و نشر و توليد خلاقه را زير ضرب مي گرفت. امروز هنرمندان، متفکران و انديشمندان جزء صفوف اولي هستند که سياست هاي دولت آنها را نشانه گرفته است و در طول اين سال هاي گذشته ديديم از هر راهي براي حذف روشنفکران و هنرمندان استفاده کردند. بنابراين اين واکنشي طبيعي است. اما رويکرد سياستمداران و هنرمندان در اين زمينه با هم متفاوت است.

محمدعلي سپانلو؛ اين مسائل به انسان مدني ارتباط دارد، ولي هنرمند خودش تشخيص مي دهد، ما نمي توانيم به او حکم کنيم. يک انسان مدني به عنوان يک شهروند وظايف شهروندي دارد که ربطي به هنرمند يا غيرهنرمند ندارد، ولي احتمالاً در هنرمند اثر خواهد گذاشت که نوع اثر را ما نمي توانيم تعيين کنيم.

حسين سناپور؛ نمي دانم چه کسي حق دارد درباره وظيفه اجتماعي ديگران حرف بزند. اگر هم چنين کسي وجود داشته باشد، آن من نيستم. اما درباره خودم فکر مي کنم به عنوان نويسنده بايد آنقدر درگير اين مسائل باشم که تا حد امکان خوب بفهمم اش. ابتدايي ترين کار هم از نزديک لمس کردن اين وقايع و پيگيري اخبار آن است. اميدوارم ما به عنوان نويسنده بتوانيم درکي همه جانبه و بي پيش داوري و بي غرض نسبت به همه جنبه هاي اين جنبش داشته باشيم تا شايد بتوانيم همان را هم در نوشته هايمان منعکس کنيم.

عليرضا سيف الديني؛ وقتي انسان مطرح مي شود و ضربه مي خورد و سرکوب مي شود، نويسنده نمي تواند بگويد من خودم را مي کشم کنار و صرفاً به ادبيت ادبيات فکر مي کنم. هم ادبيات در جامعه تاثير مي گذارد و برعکس اش هم اتفاق مي افتد. عده يي معتقدند اين تحولات اجتماعي است که ادبيات را متحول مي کند ولي من مي توانم ثابت کنم برعکس اين هم اتفاق افتاده، مثل ظهور داستايوفسکي در زمان تزار که بعدها توسط انديشمند بزرگي مثل باختين آثارش بررسي شده و آنچه باختين بررسي کرده همان حالت پلي فونيک و چندصدايي اين آثار است. وقتي اين چندصدايي بر جامعه پيشنهاد مي شود در واقع اين تاثير ادبيات بر جامعه است.

شمس لنگرودي؛ هيچ وظيفه يي براي هيچ کس نمي توان تعيين کرد، اين وظيفه را ذهنيت خود هنرمند تعيين مي کند. هنرمندي مثل شاملو حساسيت فوق العاده يي داشته که عکس العمل آني نشان دهد ولي هنرمندي مثل سهراب سپهري اين را دروني مي کرد، فلسفه اش را بيان مي کرد. جز خود هنرمند هيچ کس نمي تواند وظيفه يي براي او تعيين کند.

سپيده شاملو؛ واقعاً نمي دانم، اين روزها خودم دچار نوعي استيصال هستم، فکر مي کنم هر انساني وظيفه دارد انسان بماند و انسان ماندن در اين روزها هم کمي سخت تر شده و هم کمي آسان تر، من فکر مي کنم هنرمند هم مثل هر آدم ديگري وظيفه دارد انسان بماند و هنرمند هم باقي بماند و با مردم همراه باشد.

محمدرضا گودرزي؛ اين بحث خيلي وسيع است، هنرمند متعهد در جامعه و...، اعتقاد من اين است که به عنوان يک هنرمند ما هيچ وظيفه يي در اين قضيه نداريم، ولي به عنوان يک انسان اجتماعي چرا بسيار وظيفه داريم، وظيفه اجتماعي و سياسي يک شخص حالا چه هنرمند چه غيره يک بحث است ولي اينکه ما تعهدي براي هنر قائل بشويم که چون هنر است بايد اين کار را بکند خيلي اعتقاد ندارم. معتقدم نويسندگان و هنرمندان به عنوان انسان اجتماعي به شدت در مقابل اين مسائل مسوول و پاسخگو هستند مثل همه مردم. اما اينکه هنرمند بايد اينها را لزوماً احساس کند هيچ امر يا دستوري نيست. من معتقدم تعهد هنر در خود هنر است و ما بايد به هنر متعهد باشيم و خود هنر هم يک عنصر اجتماعي است و از جامعه جدا نيست. ولي امر و نهي درباره اش نمي توان کرد. اينکه چرا نوشتي يا ننوشتي به نظرم غلط است.

سعيد عباس پور؛ من جايگاهي براي خودم قائل نيستم که بخواهم از وظيفه اجتماعي هنرمند حرف بزنم. علاوه بر خيلي ها مثل فاطمه معتمدآريا، رخشان بني اعتماد، جعفر پناهي و محسن مخملباف، گل سرسبد تاريخ موسيقي ما و راوي عاطفي تاريخ 50 ساله اخير استاد محمدرضا شجريان در عمل نشان دادند وظيفه يک هنرمند چيست؛ رهايي در کار هنري و تعهد در زيست اجتماعي.

عناوين اين صفحه
نويسنده مناسبتي، نويسنده حقيقي
در دل واقعه، در کنار مردم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام