
محمدرضا گودرزي
رمان مرگ خوش را نويسنده در 25سالگي نوشته و اولين بار پس از مرگش چاپ شده است. در واقع اين رمان پيش نويس رمان بيگانه است، هرچند تفاوت هايي نيز با آن دارد. مقايسه اين دو و توجه به تغييراتي که کامو در مرگ خوش داده است، براي کساني که دغدغه نوشتن داستان دارند، خالي از لطف نيست؛ در هر دو رمان شخصيت اصلي مورسو نام دارد و هر دو نيز مرتکب قتل مي شوند، اما در رمان بيگانه قتل علت روشن و مشخصي ندارد، در صورتي که در مرگ خوش، مورسو به دلايلي منفعت طلبانه و مادي به قتل زاگرو دست مي زند و انگيزه اش بي پولي است. او مي گويد؛ « من همه اش تو زندگي دنبال نون درآوردن بودم.» (ص45) يا «او دودستي به آپارتمان و بوي فقر آن چسبيده بود؛ تختخواب کهنه، اثاثيه ملال آور، صندلي هاي درب و داغان، کمدي با آينه يي رنگ و رو رفته و ميز آرايش گوشه شکسته.» (ص23) و زاگرو يا همان مقتول افليج به او مي گويد؛ «مطمئنم که تو بدون پول نمي توني خوشبخت بشي.» (ص47) بعد در تقدس نيچه يي پول مي گويد؛ «برام مثل روز روشنه که آدماي پولدار احساس خوشبختي نمي کنن، ولي مساله اين نيست، داشتن پول يعني تصاحب زمان. اين نظر اصلي منه. زمان رو ميشه خريد. پولدار بودن، داشتن زمان براي خوشبختيه»
(ص 47) و زماني که مورسو به او مي گويد؛ «نمي دانم چه کار کنم؟ دوست دارم ازدواج کنم، يا خودکشي کنم يا حتي مشترک يک مجله بشوم» زاگرو به او مي گويد؛ «تو آدم بيچاره يي هستي...(چرا که) در مقابل فقر تسليم شدي» (نقل به معني ص 41) و «او از يک حقيقت ضروري و پايدار آگاه شده بود که پول يکي از مطمئن ترين و سريع ترين وسيله کسب منزلت شخص است.» (ص 126)
از طرفي اين قتل کاملاً ظاهري موجه دارد؛ زاگرو خواهان مرگ است و پول و اسلحه در اختيار مورسو قرار مي دهد تا او را بکشد. از همين جا هم خواننده قضاوت درباره مورسو را آغاز مي کند؛ او چگونه آدمي است؟ خوب يا بد؟ و شخصيت پردازي داستان شکل مي گيرد. ژان پل سارتر در مقدمه بيگانه نوشته است؛ «مورسو نه خوب است، نه بد. نه اخلاقي است نه ضداخلاق، او تنها يک نوع انسان ساده است که نامش پوچ، بيهوده يا عبث است. براي اين شخص همه چيز مجاز است و تمام تجربه ها هم ارز. او بي مسووليت است، چون بي مسووليت در اين جهان افکنده شده و در واقع «وضعيت بشر» را مي خواهد به طور کلي نشان دهد.»
مورسوي رمان مرگ خوش هم عيناً همان گونه بي تفاوت، خنثي و عبث است به عنوان مثال؛
1- برخلاف تصور مردم واکنش خاصي نسبت به مرگ مادر نشان نداد. (ص21)
2- خانه اش ريخت و پاش و به هم ريخته است.
3- «در اين روزها هيچ چيز در نظر وي اهميت نداشت.» (ص 32)
4- مي گويد؛ «خودم را تسليم بي عاطفگي کردم.» (ص 43)
5- مي گويد؛ «احساسات ديگران روي من تاثيري نداره...» (ص 46)
6- ظاهراً عاشق لوسين مي شود و با او ازدواج مي کند اما بي هيچ دليل روشني جدا از هم زندگي مي کنند.
7- «مورسو پي برد که قلبش به طرز عجيبي سنگ شده بود.» (ص 103)
8- به لوسين مي گويد؛ «چيزهاي بزرگ معنا نداره، رنج بزرگ، خاطره بزرگ. همه چيز فراموش ميشه، حتي عشق بزرگ.» (ص 108)
9- او « اين آسمان سبز و خاک اشباع شده از عشق را با همان شور و هيجان و تمايل در قلب پاک خويش جاي داده بود که زماني با همان قلب صاف، زاگرو را کشت.» (ص 128)
البته در رمان بيگانه اين عبث بودن، در نحوه زندگي بي هدف شخصيت بيشتر متجلي شده است، اما در مرگ خوش زندگي شخصيت در نهايت هدفمند است و او به دنبال پول و خوشبختي است. در اين رمان کامو تقابل طبيعت و انسان را هم نشان مي دهد. در واقع تاکيد بيش از حد او بر توصيف طبيعت در اين رمان، بخشي از ساختار رمان به شمار مي رود. او به شکلي تلويحي نشان مي دهد طبيعت، بي تفاوت نسبت به انسان، سير خود را طي مي کند و انسان هم مسير خود را مي رود. به همين خاطر گاه تناقض ميان اين دو را برجسته مي کند و توصيف زيبايي از طبيعت را در کنار رخدادي ناگوار قرار مي دهد؛ «سيل شديد نور، جلوه يي از حقيقت و معصوميت به روز بخشيده بود.» (ص 12) در صورتي که دقايقي پس از بيان اين توصيف، زاگرو به دست مورسو کشته مي شود و معصوميت در کنار قتل قرار مي گيرد. يا «زاگرو بي حرکت به همه زيبايي هاي غيرانساني اين صبح بهاري فکر مي کرد» (ص 13) و بعد هم خودخواسته کشته مي شود. يعني طبيعت خنثي و فارغ از حالات دروني انسان است. اين تفکر انسان زدايي کردن طبيعت، دستمايه يي مي شود براي رمان نويي ها تا بعدها اين مفهوم را عمق ببخشند.
رمان مرگ خوش به شدت اطناب دارد. البته شايد توجيه اطناب آن، يکي همان توصيف بيش از حد طبيعت براي نشان دادن جدايي انسان و طبيعت باشد و يکي هم نمايش ملال و بيهودگي مسلط بر روح مورسو. اما به هر رو خسته کننده است؛ به خصوص آنکه ترجمه کلمه به کلمه رمان از سوي مترجم باعث سخت خوان تر شدن آن هم شده است. مثلاً عبارت هاي زير معناهاي گنگي دارند؛ «پاتريس از چهره دنيا به گورستان و از چهره خندان زنان جوان پيشي مي گرفت.» (ص 86) يا «دهانش ميان دو لب مي لرزيد.» (ص30) يا «اين قطار، او را که در نيمه راه اروپا بالا و پايين مي انداخت، به دياري مي برد و خاطره يي از زندگي...» (ص 73) «کف دست هايش به حالت گود روي زانوهايش برگشتند، آنجا که مظهر زندگي را بار ديگر بي تفاوت براي او و براي استقبال کننده هايش پيشکش مي کردند.» (صص 72 و 73)
از طرفي توصيف در رمان، روايت يا کنش را خفه کرده است، به خصوص اينکه گاه اين توصيف ها جهت دار است و نويسنده از طريق آنها سعي کرده است بر ذهنيت خواننده اثر بگذارد، مانند؛ «اتاق نه کثيف و نه تاريک بود، اما در هر لحظه دخمه يي را مي مانست که گويي در آن لحظات، مرده يي گنديده بود.» (ص 24) يا «به چهار گوشه آن اتاق نکبت بار نگاه کرد...روي فرشي مشمئز کننده با گل هاي زرد درشت و زمينه خاکستري، جغرافياي کاملي از دنياي کثيف مفلوک نمايان بود.» (ص 60) توصيف زياد و کنش کم باعث شده است بتوان کل رمان را که 141 صفحه است به 17 صحنه تقسيم کرد؛
1- صحنه قتل زاگرو
2- صحنه شکسته شدن دست مانوئل
3- صحنه ناهارخوري سلست که در آنجا به مرگ مادر مورسو اشاره مي شود
4- اداره
5- وصف خارج از اداره و اشاره به زندگي تهي مورسو
6- با مارت در سينما و بعد در خانه
7- با زاگرو و مارت در خانه زاگرو
8- تنها با زاگرو
9- وصف کاردونا مستاجر خسيس، خشن و کر مورسو
10- در پراگ
11- قطار برگشت از پراگ به سمت الجزيره
12- الجزيره در خانه بر فراز دنيا با کلر، رز و کاترين
13- اليان و نوئل
14- لوسين
15- خريد خانه و تعمير آن
16- زندگي در خانه روستايي و برخورد با دکتر
17- مرگ در خانه، کنار لوسين
راوي داناي کل مفسر هم که مدام درباره مسائل مختلف سخن مي گويد، بر مشکلات رمان افزوده است (البته در بسياري موارد راوي محدود به ذهن مورسو است).
دو تقابل اصلي رمان، تقابل زندگي - مرگ و خوشبختي - شوربختي است. اين دو تقابل در هر فرهنگ بر ارزشمند بودن بخش اول متکي است، اما در متن اين تقابل در نهايت از ميان مي رود و مرزي ميان آنها باقي نمي ماند، به خصوص در مورد اول، زندگي ابزاري مي شود براي رسيدن به «مرگي خوش».
درباره اين مفهوم که نام رمان هم هست، در صفحه 90 آمده است؛ «دنيا هميشه چيزي يکنواخت را حکايت مي کند و (...) حقيقتي را شکل مي دهد که ما را از خود و ديگران جدا مي کند. (...) در آن زمان مورسو، کاترين، رز و کلر رفته رفته به نوعي خوشي پي مي بردند که از ترک جهان زاده مي شد (...) در نتيجه قلب ها با درد و شادي آموختند تا به آن درس گوش بسپارند که منجر به مرگي خوش مي شد.» آيا زاگرو هم به مرگي خوش نمرد؟
از مفاهيم مهم و مورد تاکيد ديگر اين رمان، دغدغه خوشبخت شدن است؛ مورسو «همه کار و زندگي اش اعم از کار در کشتي، اتاق و خواب شبانه اش و غذاخوري هاي مورد علاقه اش و معشوقه اش به دنبال خوشبختي بود» يا «او نقش اش را در طلب خوشبختي ايفا کرده بود». (ص 79)
«او از اراده خويش به خوشبخت شدن آگاهي يافته بود.» «لازمه خوشبختي، انتخاب (است) و در آن انتخاب، اراده قوي و تمايل هوشيارانه... اراده به خوشبختي» (ص 111) که مفهومي نيچه يي است. «آنچه مهمه اراده به خوشبختيه... موفقيت چيزي نيست جز بهونه.» (ص 121)
اما جالب اينجاست که راوي داناي کل، لازمه خوشبختي را کمي ناداني مي داند؛ «براي تکميل شدن خوشبختي، کمي جهل لازم است. آنان که فاقد اين هستند، بايد به کسب آن همت بگمارند، بايد بي بصيرتي حاصل شود.» (ص 114) يا به قول باباطاهر؛ خوشا آنون که هر از بر نذونند.
آشکارترين بخش اگزيستانسياليستي رمان، اينجاست؛ «همه چيز را مي توان برد، به دست آورد و فتح کرد. انسان در زمان به دنيا آمدن ضعيف، قوي يا قاطع زاده نمي شود. قوي مي شود و ذهنش را روشن تر مي کند. تقدير در وجود انسان نيست، بلکه در پيرامون اوست.» (ص 134)
يا؛ «ترس از مرگ، مخصوص کساني است که گام لازم را به سوي زندگي برنداشته اند و در زندگي هميشه ترس و ناتواني را در خود تقويت کرده اند. آنها با ترس از مرگ نشان مي دهند به حد کافي و هرگز زندگي نکرده اند.» (نقل به معنا ص 138)