رضا عامري

تبارشناسي دوآليسم «مدرنيسم» و « سنت ( اصالت)» ، نزد ما که بيشتر ثنويت انديش بوده ايم، باعث نوعي دورگه يي در مفهوم «ملت - هويت» شده و ذهنيت روشنفکران ما را دچار چنان انشقاقي کرده بود که در نهايت به گفتاري واحد و يکه تن داده اند. روشنفکران ما يا غرب زده بودند آنچنان که تقي زاده مي گفت؛ بايد سر تا پا غربي شويم، يا اصيل به آن معنايي که جلال آل احمد مي گويد؛ روشنفکر خودي و نه بيگانه (غربي). 1با اين ملاک هاي مطلق گرا، در هر دو صورت، يا معرفت شناسي غربي معيار اصلي ما بوده، يا متون متعالي سنت خودي. اين دو مقوله خودي و غربي، همواره خود را بر فراز و در تقابل با فرهنگ عامه و غيررسمي و اقوام، تعريف مي کردند.
با جنگ ايران و عراق و در استمرار وقايع انقلابي سال 57 مفهوم «سنت - اصالت»، ابعاد تازه يي به خود گرفته و دوباره نوعي رمانتيسيسم شکل مي گيرد که مي کوشد من ( ذات) متعالي و نبوغ ملي را تمجيد کند. از همين منظر در ادبيات زبان و زيباشناسي يکه يي شکل مي گيرد و تظاهر به اصالت خودي و فخر به گذشته رفتاري متعالي محسوب مي شود و اين رويکرد به رويکردي غالب در ادبيات ما تبديل مي شود. غدر دوران رضاشاهي هم شاهد رشد تعصبات قومي و ايران پرستي هستيم. اما اين پروسه در دوران محمدرضاشاه به خاطر تمايلات مدرنيستي روشنفکران تضعيف مي شود.ف با اين تمهيد مي توان « اسماعيل فصيح» را در تضاد با اين دو نظرگاه مسلط خودي و غربي تعريف و او را داراي صدايي متکثر درون روايت معاصر ايران توصيف کرد. يعني او با تمرکززدايي از آن نوع روايت مطلق و کلي گرا، روايتي با محوريت گفت وگو به وجود مي آورد که روايت و تاريخ در آن تنيده مي شوند. در اين نوع روايت، محلي براي صداي يکه و بدون گفت وگو با ديگري وجود ندارد. فصيح براي متلاشي کردن صداي يکه و مولف يکه در رمان فارسي مي نويسد، و تمهيد او در اين راستا در زمستان 62 ،2 روايت از زاويه راوي اول شخص (جلال آريان) به واسطه حضور پررنگ ديگر « منصور فرجام» و... است، که اغلب برخورد و گفت وگوي متقابل آنها داستان را به پيش مي برد. اگر بپذيريم زبان تنها در اختلاط و گفت وگو بين استفاده کنندگانش زنده مي شود، ماجراجويي زباني و گفت وگو در زمستان 62 باعث زنده کردن صدا هايي مي شود، که در ادبيات ما غايب بوده است. فصيح با کشف برخي سطوح زباني و چارچوب هاي گفتاري که از خلال آنها ماده داستاني خود را برمي سازد و تعامل با کلام « ديگري اجنبي» و خاطرات، کتاب ها، وصيتنامه ها، شعارها، شعر ها و... نوعي بينامتنيت روايي مي سازد. هدف او برخورد با زبان در معناي باختيني اش به مثابه « هستي ملموس و زنده است»... تا زبان را از شکل فرهنگنامه يي و صلب آن بيرون آورد. غنگاهم در اين مقال بر اساس اين تعريف باختين از زبان است، نه تعريف دقيق زبانشناسانه که زبان را ماده نوعي خاص علم زبانشناسي مي داند.ف
«تبارک الله، اوضاع چطوره؟»
«درامه، آقا.»
«چرا برق شهر رفته؟ موقتي يه ؟ يا آژير ماژيري چيزي زدن؟ »
«استراتژيکي يه، آقا. ديروز عراقي ها سوسنگردو زدند. اينهام به خاطر احتياط از ديشب برنامه تاريکي اجرا مي کنند.» (ص 5، زمستان 62)
---
«در جاده تنها و مخروبه دارخوين، عين ياجوج و ماجوج گمشده»( ص 265)، راوي جلال آريان و منصور فرجام معلم کامپيوتر از امريکا بازگشته، در جست وجوي « ادريس آل مطرود» به سوي مقصدي روانند... اين که به کجا مي رسند مقصد رمان نيست، آنها بيشتر شبيه همان دو نفر منتظران نمايشنامه « در انتظار گودو» بکت هستند. منتظرند. «در يک جاده خرابه، يک جا، زير يک درخت، دو نفر دلقک ايستاده اند و منتظر «گودو» اند، و دري وري مي گويند.»3 ( ص 142) تا تصويرگر سرزمين هرزي باشد که کشف سطحي مطلق براي امر واقعي در آن ناممکن است.
فصيح از اين بستر نوعي پارادوکس مي آفريند، تا يک روايت تراژيک را در دل جنگ تصوير کند. تا از بين اين پارودي ها به دوآليسم هاي ذهني ما نقبي بزند. اما او تصويرگري ساده نيست، به رغم آنکه سطح روايي اش بسيار ساده به نظر مي رسد. او مولفه ها را از شکل هاي بدوي خود و از شاکله هاي خير و شري به در مي آورد و ارتقا مي بخشد، تا زير پوست مدرنيته يي تاريخ آزمايش شان کند. سنت و مدرنيته، غرب و ايران، علم و عرفان، هويت و بي هويتي، مرکز و حاشيه؛ به اين معنا شخصيت هاي روايتش انسان هايي «گيرکرده بين دو فرهنگ اند» (ص 191 ) «اما ظاهراً همه عاشق اند. آماده جنگ و شهادت اند بدون آنکه سرباز باشند. اينها پديده هاي تناقض ايران در اين عصرند.» (ص245)
---
آثار «فصيح» نقض جريان هاي روايي دهه 67 در پروسه بازسازي خطوط ايرانيت و زبان و در نوعي خروج از اصول به هم پيوسته قوميت افراطي و زباني به سر مي برند، تا در شکلي تاريخي / تخيلي و چارچوبي بومي / جهاني به طور توامان پيش روند. زمستان 62 نقض روشنفکر دانا و همه چيزدان است و از اين زاويه اثري متعددالاصوات است و محور روايت بر حول جماعت ها و خرده جماعت ها مي گردد و تفاصيل روزانه اش به اندازه يي که کيفيت تفاعل و هم کنشي ميان آدم ها واقعيت سياسي اجتماعي خود را رصد مي کند، در پي انعکاس هيبت مطلقه فردي و روشنفکري نيستند.
داستان هنگامه جنگ گفته مي شود و وقايع جنگ و تاثيرش بر جريان حيات روايي در زمستان 62 اهواز و کيفيت شناخت ذات و رابطه اش را با ديگري مي گويد، بي آنکه آن را نتيجه لحظه تاريخي مشخصي کند. بازخورد و مشارکت در گفتمان مدرنيسم در جهان امروز و ترسيم وضعيت فرهنگ ايراني در بين جوامعي که به سوي اين فرآيند در جهت تکامل اجتماعي حرکت مي کنند، از دغدغه هاي اوست. او در اين حرکت اشيا و نشانه هاي جديدي را برجسته مي کند. از منظر او رابطه بين شرق و غرب يکي از عناصر درهم گرايي است که تجربه عميق انساني از آن سر
بر مي کشد. پس با ايجاد رابطه يي گفت وگويي ميان مدرنيته و سنت،ميان من و ديگري و ميان عقل و شهود... رابطه مولف با متن را دگرگون مي کند و آن را از موقعيت متعالي و اثيري خود به زمين مي آورد، تا سطوت و قدرت مطلقه را حذف و به سوي مشارکت در خيال روايي حرکت کند. با اين خيال برانگيزاننده، هم در فاصله چند ماه روايت خود را مي گويد و هم با استفاده از تکنيک رجوع به گذشته، تاريخ شخصيت ها و هم حوادث مهم تاريخي را ثبت و ضبط مي کند و به اين معنا يکي از مدرن ترين و شهري ترين نويسندگان ايراني است.
«منصور فرجام» دکتراي کامپيوتر در اوج جنگ ايران و عراق، از امريکا آمده تا براي بازسازي و تجهيز نيروي انساني متخصص در صنعت نفت جنوب يک مرکز کامپيوتري را راه اندازي کند... در خيالش «يک مرکز آموزش کامپيوتر و ايجاد وسايل و توسعه استفاده از کامپيوتر براي ايران حياتي است.» ( ص 243) در شرايطي که اهواز خط مقدم جنگ است و زير بمباران قرار دارد و همه چيز در هم ريخته و جنگ هر آن باعث خرابي و دمار بيشتر مي شود و به نحوي متعارض با بازسازي مدرنيسم است... در دل اين اغتشاش و در پايان بي آنکه بتواند چنين مرکزي را راه اندازي کند به جاي فرد ديگري و با نامي ديگر و با چهره يي ديگر به جبهه مي رود و براي نشان دادن تعارض و بيگانگي خود از جهان مادي و به رسميت شناخته شدن از سوي «ديگري»، به جاي «ديگري» شهيد مي شود.منصور فرجام عاشق است و ته نشين هاي وجود او چيزهايي از سرچشمه هاي شعري مولانا و حافظ و «شاعرانگي» فرهنگي است. پس کنش هايش نمي تواند بيرون از فضاي زيست محيطي و جست وجوي دانش قدسي باشد، هرچند درس خوانده غرب باشد. «يک چيزي توي ضبط مغزش هست، که آورده اش اينجا. بابايي که دکتراي کامپيوتر داره و توي امريکا پول داره و کار داره، بلند نمي شه بيخود بياد اينجا وسط جنگ. آدم عادي اين کارو نمي کنه.» (ص 28) انديشه بازسازي مدرنيته يي - امري که فرجام به خاطر آن به ايران آمده - و تم بازگشت به اصل خويش، بر پايه تناقض ساخته شده اند و «فرجام» قرار است مسير متناقض تاريخ معاصر ما را بپيمايد. او مي خواهد تصور خطي تاريخ را که بر گونه يي از تعصبات هويتي و زماني و مکاني مترتب است، به هم ريزد تا به نوعي رابطه جديد ميان فرد و جهان و ميان زمان و مکان برسد. اما اين رابطه براساس فردپرستي و ميل به جذابيت هاي پوک زندگي نيست، بلکه بر تجليات رواني بنيان گرفته که در ماديات حيات پيچيده شده است. «فرجام» دست به فراروي از فصل شايع ميان روان و جسم مي زند، تا بر اين تناقضات چيره شود. او با خوانشي ديگر از زندگي، سعي در ايجاد ارتباطي ميان تفکر عقلاني و شهود (ميل) عارفانه دارد، تا بتواند کيفيت وصال به زواياي مخفي را از وراي عادت هاي روزانه تجربه کند. وحي و شهود او از آسمان نازل نمي شود، بلکه اينها تجربه هاي اثيري اند محصول نظرگاه هاي زيستي و معيشتي و فرهنگي اش، که در نهايت او را وامي دارد تسليم جذبه هاي مرگ شود. غ«فرجام» براي وصال لاله و فرشاد تصميم مي گيرد لباس هاي سربازي فرشاد را بپوشد و به جاي او به جبهه برود و پاسپورت و ويزاي خودش را به او مي دهد تا از فرودگاه مهرآباد به جاي او به امريکا پرواز کند.ف
او اگر خودش عاشق آن چشم هاي زيباي دختر « لاله» نباشد، ديگري «فرشاد» را که عاشق است، عين خودش مي بيند و خودش را به جاي « ديگري» مي گذارد. تا اشتياق رسيدن به تجربه يي اصيل را به دست آورد.غحيات « من» در جامعه مدرن با همه اوهامش از يگانگي، پايداري و خودبسندگي، هم اشتياق رسيدن به ارتباط اصيل را زنده نگه داشته و هم حصول گفتار کامل را ناممکن مي سازد. لکان « تجربه اصيلي» از اين سايه يي که ميان ميل و تحقق آن افتاده را در «مردان پوک» و زمين هرز تي. اس. اليوتي مي يابد.ف4
انگار اصالت تبديل به زمين سبخ زار (حومه هپروت اهواز) شده، بر زمينه «کرم هاي سفيد و سياه»، انتظار فاجعه يا پرواز «تو اهل اينجايي، اينجا خواهي ماند. سردرگم، مغشوش، در التهاب. بچه يي در انتظار عشق و در احتضار مرگ... تو اينجايي و چشم هاي او را ديده يي که براي زندگي عذاب مي کشند. تو آن چشم ها را دوست داشتي، و دوست داري و کار تمام است. آن چشم ها مي توانند به مرگ نگاه کنند، مي توانند به زندگي نگاه کنند، يا مي توانند به مرد ديگري نگاه کنند، ولي کار تو معلوم است.» (ص 364)
به موازات اين داستان، روايت جلال آريان، راوي داستان را هم داريم که در تلاش براي نجات « ديگري» تن به ازدواج با «مريم شايان» مي دهد، تا او را از مخمصه يي که گرفتار آن شده نجات دهد. حتي اگر همه چيز در بحران باشد، همه چيز براي « ديگري»، محور رمان است. محور زمستان 62 تمرکززدايي از آن نوع نگاهي است که همه چيز را براي خود مي خواهد. « اگر براي من ميسر نيست پس بگذار براي او ميسر باشد.» (ص364)
با اين نگاه است که فصيح همه حواشي و ديگري هاي جامعه خود را مي بيند، چيزهايي که ديگران نديده اند. پس همواره پيرنگ ها به بحران کشيده مي شوند، بي آنکه غايتي مشخص در برابر او باشد. در هر گام بحراني شکل مي گيرد و طرح و توطئه يي تازه به وجود مي آيد، نهايت مغشوش است... ناممکن بودن سطحي مطلق براي امر واقعي، باعث مي شود قضاوت نهايي درست از نادرست و امر واقعي از امر ناواقعي را تمييز نگذارد، اين راز ماندگاري اثر اوست. در چنين فضاي بحراني است که جدال ميان فرهنگ هاي متباين شکل مي گيرد... و روايت از دل اين تناقضات بيرون مي آيد و با اين نگاه نويسنده طرح خوانش جديدي را پي مي ريزد که ارزش هاي متعالي اين ثنويت ها را از بين ببرد، او نه اصالت را مي پرستد و نه مدرنيته را بسان ديگري مغايري نگاه مي کند و با اين نظرگاه مفهوم هويت را به يک نوع هستي متکثر بدل مي سازد بيرون از محدوده جغرافيايي يا تاريخي با بعد يکه. او با رويکرد به طبقات از هم پاشيده اجتماعي و حاشيه ها و رويارويي با فرهنگ رسمي خوانشي بديل را مطرح مي کند؛ سنت و مدرنيته امري متناقض نيستند، بلکه چهره يي از چهره هاي ابداع زندگي اند. تنها چنين چهره يي مي تواند دست به انهدام ادبيات و فرهنگي بزند که سعي مي کند گفتارهاي يکه از سنت يا از معرفت شناسي غربي به دست دهد و خود را نسبت به فرهنگ هاي حاشيه يي متعالي فرض کند.
همچنان که با توجه به فرهنگ هاي ديگر، خود را از محدوده هاي تنگ جغرافيايي مي رهاند تا نشان مي دهد صداي يکه بدون توجه و گفت وگوي با ديگري امکان پذير نيست، تا نشان دهد زيست ما به ناچار در اين فرهنگ هاي چهل تکه معنا مي يابد ؛ «مادرش که لابد شنيدي يک خانم دکتر امريکايي بود - دکتر آنجلا جزايري. اين جزء تاريخچه آن سال هاي خانواده هاي طراز اول نيمه اول اين قرن اهواز بود... آنجلا جزايري در لبنان بود و استاد دانشگاه امريکايي بيروت بود. عاشق شرق و تمدن و فرهنگ شرق بود. حتي قبل از آنکه زن دکتر شود، به قول دکتر به دين اسلام مشرف شده بود. وقتي دکتر جزايري در بيروت دوره انترني اش را مي ديد، با هم ازدواج کردند. بعد با هم آمدند اهواز.» (ص 30)
روايت اين انسان هاي منقسم و تکه تکه شده و
چند قومي، تنها در «اهواز» مي توانست اتفاق بيفتد. اهوازي که روزي قطب مدرنيزاسيون و مهاجران - متخصصان اروپايي بوده و مدرنيسم از دروازه هاي آنجا گذشته است و روزي قلب اقتصادي ايران... با مردان و زناني با فرهنگي و زباني عربي و کارگراني فارس و ترک و بلوچ... بر زمينه يي که تعريف فرديت به مثابه هستي مستقل مشکل بوده. اهوازي که حالا و در اين زمستان 62 به جبهه رويارويي ايران و عراق تبديل شده و همه چيز مشوش و مغشوش است. اين تفاوت ها و تکثر ها در حيطه زباني و زماني و مکاني همه جا خود را به رخ مي کشند تا امکاني متولد شود که يک رمان به مفهوم رئاليستي «لوکاچ» و چند صدايي «باختين» در ساختار ويژه اش توليد شود؛رماني که ماده داستاني بسيار نادر و روايتي بي نظير و تاريخي سرشار از واقعه ها دارد.
پي نوشت ها؛--------------------------
1- اين رويکردها به شکل نظري در نوشته هاي جلال آل حمد يعني «غربزدگي» و «خدمت و خيانت روشنفکران» يا «آسيا در برابر غرب» شايگان يا گفتارهاي « فرديد» وجود دارد.
2- اگر اهميت شعر «زمستان» اخوان ثالث در ارتباط با شرايط کودتاي 32 و خفقان آن سال ها باشد، اهميت «زمستان 62» اسماعيل فصيح در ارتباط با وقايع جنگ است. اين رمان به همراه رمان «زمين سوخته» احمد محمود، از باارزش ترين رمان هاي حوزه جنگ شناخته مي شوند، که از موضعي غيرايدئولوژيک و غيررسمي به اين مساله پرداخته اند.
3- غير از اين بستر روايي « فصيح» نيم نگاهي هم به نويسنده مورد علاقه اش « همينگوي» در «وداع با اسلحه» دارد. «از لاي پرده ها شب سياه را نگاه مي کنم. جنازه لخت يک نفر يک جا غوطه مي خورد» (ص 315) و... «پنجره را مي بندم و سفت مي کنم و روي تخت دراز مي کشم. اتاق حالا آنقدرها بوي هواي مرده و خشکيده نمي دهد. شب سياه نيست، از سقف و ديوارها هم غبار کوفت و دلتنگي نمي بارد، سال هاي خوب از دست رفته هم از لاي موکت هاي کهنه و کثيف بيرون نمي زند.» (ص 319)
4- لکان، دريدا، کريستوا، مايکل پين، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مرکز، 1380، ص 94