دوشنبه، 12 مرداد 1388 - شماره 2016
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
چهره اسماعيل فصيح در جواني

سعيد کمالي دهقان

خيلي خوب يادم مي آيد صبح جمعه سه هفته پيش، چطور براي اولين بار در عمرم از روي تختخواب افتادم زمين، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواري پيش آمده باشد. اسماعيل فصيح يا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصيح» و خانواده و دوستان نزديکش صدايش مي زدند، «ناصر»، يا آن طور که خودش، خودش را پاي تلفن معرفي مي کرد «آقاي فصيح»، از دنيا رفته بود. آن «جمعه» که حسابي «روز بدي بود»، ياد تمام خاطراتي افتادم که از دو سال پيش از آن، از فصيح و همسرش پريچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصيح از بيمارستان شرکت نفت در بهار 1386، براي اولين بار مرا به خانه فراموش نشدني شان در طبقه هشتم يکي از آپارتمان هاي مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته يک بار به ديدن شان مي رفتم.

فصيح هم همچون نويسنده محبوبش ارنست همينگوي که ماجراي ديدارشان به يادماندني است و شرحش را در گفت وگوي دو سال پيشم با فصيح در همين روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئيه از دنيا رفت. ياد فصيح مي افتم که چطور نصف شب، روي تخت بيمارستان با ذکر تمام جزييات روز و تاريخ و البته با آب و تاب زياد برايم تعريف مي کرد که چقدر مهم است همينگوي درست در همان ماهي از دنيا رفته که در آن ماه به دنيا آمده و ياد آن روزي مي افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همينگوي نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بيشتر نبايد عمر کند» و به شوخي خطاب به خانم فصيح گفت؛ «نويسندگاني که ازدواج نمي کنند، قبل از 50 سالگي مي ميرند مثل کافکا و هدايت.»

بعدها فصيح را بيشتر شناختم و بايد اعتراف کنم فصيحي که از خواندن رمان هايش در ذهن داشتم، با فصيح واقعي فرق هاي زيادي مي کرد. فصيح واقعي اول از همه بيشتر عمرش را در ايران گذرانده بود نه در خارج، ازدواج موفق و خوبي داشت و تنها زندگي نمي کرد و غمگين نبود و زندگي دردناکي نداشت و تا حدي هم بايد اعتراف کنم از توصيف فصيح با صفت هايي چون «گوشه گير» که اتفاقاً خودم پيش از آن رو يشان بسيار تاکيد داشتم، کمي منصرف شدم. به هر حال توصيف رفتار فصيح کار سختي بود. شايد به همين خاطر بود که همان روزها، يعني وقتي که هنوز تصميمم بر نوشتن زندگينامه فصيح برنگشته بود و طي جلسات منظمي حرف هاي فصيح را ضبط مي کردم، تصميم گرفتم به موازات اين جلسات با چند تا از دوستان قديمي فصيح ديدار کنم و خاطرات و نظرشان را درباره خالق «جلال آريان» جويا شوم.

يک عصر تابستاني در سال 1386، ساعت 4 بعدازظهر، طبق قرار قبلي سراغ نجف دريابندري رفتم و از خواب بيدارش کردم. دريابندري هم تقريباً همچون فصيح حافظه خوبي نداشت اما همسرش فهيمه راستکار که اتفاقاً بيشتر از دريابندري رمان هاي فصيح را خوانده بود، در به ياد آوردن خاطرات کمکش مي کرد. در اين بين دريابندري به ويژگي جالبي اشاره کرد که من هم متوجه اش بودم اما مثل دريابندري نتوانسته بودم آن را براي خودم بگذارم کنار و بگويم اين ويژگي همان ويژگي خاص فصيح است تا اشتباهاً روي همان «گوشه گيري» پافشاري نکنم. دريابندري در جواب سوالي که از او درباره گوشه گيري فصيح پرسيده بودم، جواب داد؛ «فصيح به يک معني گوشه گير بود. هيچ وقت جزء گروه نويسندگاني که در تهران بودند، نشد. مهماني هم خيلي کم مي آمد. يکي به اين علت که آبادان بود و تهران کم مي آمد. يکي هم به اين علت که در امريکا نويسنده شده بود و راه و رسم نويسندگي و روابط شخصي را نمي دانست و نداشت. روحيه اش اين طور بود.»

بعدها با شناخت نسبي که از فصيح و رفتارش به دست آوردم، خودم هم به اين نتيجه رسيدم که فصيح بيشتر از آنکه گوشه گير باشد - که شايد هم بود تا حدي - نويسنده يي است که هرچند درست است قريب به اتفاق همه سوژه هايش درباره ايران و اتفاقاً ايران معاصر است، اما مثل يک نويسنده ايراني زندگي نکرده است. فصيح از اين جهت، بيشتر شبيه يک نويسنده خارجي بود که به زبان فارسي داستان مي نوشت و به قول فهيمه راستکار «عجيب تهران را خوب مي شناخت». فهيمه راستکار هم تا حدي با اين حرف موافق بود که فصيح بيشتر از آنکه نويسنده گوشه گيري باشد، نويسنده يي بود با يک روند و منش ديگر. راستکار مي گفت؛ «فصيح اصلاً يک روند ديگري داشت خصوصاً تهران شناسي اش که نمي دانم از کجا آشنا شده بود. وقتي درباره خيابان ري مي نوشت، من مي فهميدم کجاها را مي گويد و خيابان هاي شهر را به خوبي بلد بود، يا از گلوبندک. اين چيزها را حفظ بود.»

اسماعيل فصيح هرچند با کسي رفت وآمد آنچناني نداشت اما گوشه گير هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبح ها قدم مي زد، داستان مي نوشت، سينما مي رفت، تفريح مي کرد و به قول دريابندري حسابي «نويسنده باپرنسيبي» بود. فصيح هر چند ساليان زيادي را خارج از ايران نگذرانده اما ساليان تاثيرگذاري را آنجا بوده است؛ سال هايي که روحيه و رفتارش شکل گرفته. از اين روست که وقتي از محمدعلي سپانلو درباره اين ويژگي فصيح پرسيدم، گفت؛ «خودش را همچون امريکايي هاي نيم قرن پيش پاي تلفن «آقاي فصيح» معرفي مي کرد و رفتارهاي از اين دستش زياد بود.»

آن جمعه، يعني فرداي همان روزي که فصيح از دنيا رفت، توي خيابان هاي لندن قدم زدم و ياد شهباز و جغدان افتادم و بيشتر از آن ياد بليت سينماي «اودئون» لندن که لاي کتاب «اوليس» جيمز جويس فصيح ديده بودم. فصيح اتفاقاً زندگي غم انگيز و ناراحت کننده يي نداشته. به اندازه کافي تفريح کرده و به اندازه معقول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستي در شمال لندن بودم که اتفاقي منزلش ديوار به ديوار خانه کازئو ايشي گورو بود؛ نويسنده يي که من مدت ها براي يک گفت وگو دنبالش بودم. اين خانواده انگليسي که بيش از دو دهه همسايه ايشي گورو هستند، رفت و آمدي با او ندارند، از او چيز زيادي نمي دانند و اين رفتار ايشي گورو را هم بر «گوشه گيري» او نمي گذارند. فصيح هم تقريباً همين طور بود. تا حدودي همسايه هاي اکباتان او را مي شناختند اما جز خانم فصيح که از اين جهت ايراني تر بود، آقاي فصيح رفت و آمد خاصي با همسايه ها نداشت. فاصله فصيح از اعضاي خانواده اش که پيش از اين تصور مي کردم بر اثر کدورتي تاريخي پيش آمده باشد نيز تا حدودي اشتباه از کار درآمد. فصيح صرفاً از نظر روحيه با آنها فرق داشت. اهل معاشرت هاي خانوادگي نبود اما معاشرتش را داشت، همچون يک نويسنده امريکايي. بعدها رفتارهاي اين دستي فصيح را نيز در زندگي روزمره اش مشاهده کردم. فصيح با وجودي که سال هاي زيادي پس از انقلاب را در ايران گذرانده اما همچنان طوري رفتار مي کرد که انگار در محيطي خارج از ايران زندگي مي کند. هرچند خوردن چايي با شکر نشانه نزديکي نيست اما فصيح براي مثال بيشتر از يک ايراني ملاحظه گر بود و حريم شخصي برايش معناي ديگري داشت.

همين رفتار که ريشه در گذشته فصيح دارد نيز در داستان هاي او ديده مي شود. فصيح تقريباً نخستين نويسنده ايراني است که از يک شخصيت ثابت در رمان هاي متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ايده هاي نويي در داستان سرايي بهره برده است و در عين حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتي صحبت کرده که نويسنده هاي «ايراني تر» در مقايسه با او از آن کمتر حرفي به ميان آورده اند. در آن ملاقات هاي دوهفته يي، اسماعيل فصيح زندگي اش را برايم تعريف مي کرد، درست از کودکي. زندگي فصيح را مي شود به چهار بخش مهم تقسيم کرد که سه بخش مهم آن پيش از انتشار نخستين رمانش يعني «شراب خام» در سال 1347 است. به اعتقاد من، زندگي فصيح از به دنيا آمدنش تا رفتن به امريکا و سپس اقامت و تحصيل در امريکا و در نهايت بازگشت به ايران و اقامت در جنوب و شروع نويسندگي سه بخش مهم زندگي فصيح را تشکيل مي دهند که در شناخت ويژگي هاي رفتاري متفاوت او بسيار مفيد خواهند بود و بخش چهارم که در اين يادداشت به آن اشاره نمي شود، نقطه عطف زندگي اسماعيل فصيح است يعني انتشار نخستين رمانش «شراب خام».

فصيح به روايت فصيح
از اين بابت باري ديگر پاي صحبت فصيح نشستم و از او خواستم با حوصله بيشتري نسبت به دفعه قبل - منظور همان گفت وگوي مذکور در روزنامه اعتماد- زندگي اش را برايم تعريف کند، به همين خاطر حرف هاي فصيح هرچند از نظر ساختاري شبيه حرف هاي گذشته اش است، اما تفاوت هاي زيادي دارد. فصيح دوازدهمين فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال 1313 به دنيا آمده. درباره آشنايي پدر و مادرش مي گويد؛ «روزي که داشتند جنازه ناصرالدين شاه را با درشکه از شاه عبدالعظيم مي آوردند کاخ مرمر سر جاده گلوبندک شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع 16 سالش بوده. يک دختر 11 ساله را مي بيند که چادر سرش کرده و دارد گريه مي کند، بعد مي فهمد اين دختر يکي از همسايه هاي خودش است و سه شب پس از آن مي رود خواستگاري اش و با او ازدواج مي کند. من بچه ته تغاري آنها بودم؛ بچه دوازدهم.»

فصيح به خوبي محله شان را به ياد مي آورد؛ «گلوبندک را بلدي؟ ته بازارچه درخونگاه مي خورد به بازارچه گمرک. پايين تر از خيابان بوذرجمهري يک پمپ بنزين بود که رويش نوشته بود شرکت نفت انگليس و ايران. بعد مي خورد به ميدان شاهپور.» فصيح ياد آن زمان ها که مي افتد ياد شعبان بي مخ معروف مي کند که اتفاقاً هم محله خانواده فصيح بوده؛ «شعبان جعفري يا همان شعبان بي مخ گردن کلفت محله مان بود. ژست مي گرفت که مثلاً دارد روزنامه مي خواند اما روزنامه را برعکس مي گرفت تا اينکه يکدفعه به يک صفحه عکسدار مي رسيد و روزنامه را وارونه مي کرد و ما هم مي خنديديم و در مي رفتيم.»

خانه ارباب حسن در کوچه شيخ کرنا قرار داشته؛ «تو کوچه درخونگاه اولين کوچه دست چپ مي گفتند کوچه شيخ کرنا. دو تا حياط داشتيم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد؛ يکي سر چهارراه گلوبندک و ديگري سر سه راه شاهپور. من سه سال و يک ماهم بود که پدرم فوت کرد. شش مهر 1315 فوت کرد. وقتي من به دنيا آمدم سه تا دختر اولي شوهر کرده بودند. من دايي يک پسري بودم که خودش 15 ، 16 ساله اش بود ولي پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکان هايش براي کار. خانه بزرگي که ما داشتيم چهار تا اتاق اين طرف حياط داشت و سه تا اتاق آن طرف حياط. همه اعضاي خانواده آنجا زندگي مي کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توي زيرزمين مي خوابيدند.»

«پدر که مرد برادرها کار مي کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاري نداشتند. پدر من با وجودي که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضاشاه فرمان داده بود مردم بروند سه جلد بگيرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگي مان را گذاشت فصيح. فصيح را از کجا آورده؟ نظامي در ليلي و مجنون بيتي دارد که مي گويد؛ «دهقان فصيح پارسي زاد/ از حال عرب چنين کند ياد.» پدر فصيح بيسواد بوده اما شب ها دوستانش براي او در قهوه خانه شعر مي خواندند و او حفظ مي کرده.

فصيح در ميان برادرانش با محمد بيشتر از بقيه صميمي بوده؛ «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خيلي چاقوکش و گردن کلفت بود. سر خيابان فرهنگ يک مدرسه فرانسوي باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا، بعد خوشش نيامد و رفت روي سينه اش خالکوبي کرد. بعد وقتي مي خواست برود نظام وظيفه مجبور شد با اسيد پاکش کند. محمد ابتدايي اش را گرفت.»

«ابتدايي دبستان عنصري بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبيرستان، و من طبيعي خواندم. جالب اينجاست که در دبستان يک رئيس داشتيم که محکم زنگ مي زد تا بچه ها توي صف بايستند و يکي بايد آن وسط دعاي پهلوي مي خواند. مدير من را انتخاب کرد. من مي رفتم وسط مدرسه و با صداي بلند داد مي زدم «اي خداي يگانه مهربان». چون اسمم فصيح بود، فکر مي کردند من حتماً يک چيزي سرم مي شود. «ما را به راه راست هدايت فرما.» بعد از دبستان رفتم دبيرستان رهنما که توي کوچه يي بود نزديک فرهنگ؛ درست بين فرهنگ و شيخ هادي. به زمان مصدق نزديک شد و حکومت اعلام کرد به ارتش احتياجي نداريم و گفت هر کسي 100 تومان بدهد معافي پنج ساله مي گيرد. گفت امريکا آن طرف دنياست و روسيه هم آن طرف ديگر.» اسماعيل فصيح بعد از معافي سربازي براي تحصيل در امريکا اقدام مي کند. «امريکا روبه روي سفارت خودش در خيابان ويلا ساختماني باز کرده بود به نام «امريکاييان دوستان خاورميانه» و ديپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسيدند کدام دانشگاه مي خواهم بروم و من گفتم براي ارزان ترين دانشگاه اقدام کنند و به همين خاطر دانشگاه مونتانا را بهم معرفي کردند. بعد 20 روز يک فرم برايم آمد در خانه. بعد از پذيرش نوبت ويزا بود و داداش بزرگم را برديم سفارت امريکا که براي من ويزا بگيرد. محمد سواد درست و حسابي هم که نداشت. خانم متصدي به انگليسي گفت اگر برادرتون حاضر است مادامي که شما امريکا هستيد همه مخارج شما را متقبل شود، بگويد «Yes». دادشم پرسيد اين خانم چه مي گويد و منم گفتم مي گويد بگو «Yes». داداشم اصلاً و ابداً انگليسي نمي دانست اما من انگليسي بلد بودم. دبيرستان انگليسي ياد گرفته بودم و بعد از آن هم يک معلم خيلي خوب داشتم.» فصيح تعريف مي کند که از همان دبستان به داستان علاقه مند شده و خواهرش برايش کتاب مي خوانده؛ «وقتي دبستان مي رفتم، کتاب اجاره مي کردم، خيلي از کتاب هاي جمالزاده. بعد مي آمدم خانه و خواهرم برايم بلندبلند مي خواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخري. عزت الملوک که هنوز هم زنده است.»

از فصيح مي پرسم در جواني عاشق نشده؟ فصيح طفره مي رود اما خانم فصيح يادش مي آورد که يک دختري بوده که فصيح درس يادش مي داده؛ «چون من شاگرد اول همه کلاس ها بودم به من مي گفتند برم به اين دختر که دختر خاله ناتني ام بود، درس بدهم.» فصيح آن موقع ها با چه کساني بيشتر عياق بوده؟ «يک خواهر زاده داشتم که خيلي جوک بود؛ مسعود. پسر اقدس خانم اولين دختر ارباب حسن؛ دومين خواهرم. سومين پسر اقدس بود. مسعود حسابي اهل پول بود. مي رفتيم توي جوي و توي سنگ ها و سکه جمع مي کرديم. تولدش را هم هنوز يادم است؛ 10 دي ماه 1313. از من سه ماه بزرگ تر بود. آخرين باري که ديدمش شبي بود که ما لندن بوديم.» فصيح شهباز و جغدان را با الهام از همين ماجرا نوشته؛ «مسعود شب شصت سالگي اش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نيامد و تا صبح نشست و نوشيد تا آنکه مرد.»

«مسعود زبل بود. پول بلندکن بود. مادرش يه مقداري پول مي گذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را برمي داشت با هم مي رفتيم سينما. سواد نداشت. فيلم خارجي ها را هم آن موقع زيرنويس فارسي مي کردند. من بايد براش زيرنويس مي خواندم. بعد يکدفعه صداي کلي آدم از صندلي هاي پشتي مي آمد که داد مي زدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهميم.» «سينما فردوسي سر گلوبندک بود. ما هر موقع مي خواستيم همين طوري مي رفتيم تو، چون همه از محمد حسابي مي ترسيدند، گردن کلفت محله بود. يک شب يادم هست من پهلوي اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمدآقا غبا حالت غيرعاديف آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد يک چاقو زد تو شانه خودش. اقدس گفت پس يکي هم بزن به من. گفت نه، تو آبجي مني. بعد گفت من زن مي خواهم و خلاصه اکرم خانم نامي از فاميل هاي دور را برايش گرفتند. تو حياط ما عروسي گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. يادم مي آيد که عروس با ما فوتبال مي زده.» با اين همه فصيح مي گويد محمد را بيشتر از بقيه برادرها دوست داشته؛ «برادرهاي ديگر مرا مي زدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس مي گرفتم بدم مورچه ها بخورند و در همين حين برادرهاي ديگر حسابي مرا مي گرفتند به کتک. محمد يک خاطره خيلي بد هم دارد. دبستان کارنامه اش را گرفته بوده و مي دويده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که مي بيند ارباب حسن را دارند تشييع مي کنند.»

«خردادماه 1335 يا همان 1956 بود که رفتم امريکا. توي توپ خونه يک گاراژ بود و شرکت اتوبوسراني ايران پيما آدم را با 70 تومان از تهران مي برد استانبول. تو عشق و مرگ هست اين ماجرا. در تبريز يکسري پياده شدند و يکسري سوار شدند. يک خانم خيلي زيبا که شکل راهبه ها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسيد کجا مي روم و گفتم دارم مي روم امريکا. از استانبول به پاريس و از پاريس به نيويورک. بهم گفت «مي دوني من کي ام؟» گفت من خواهرزاده ارنست همينگوي هستم. اليزابت همينگوي. گفتم من سال هاست دارم ترجمه ايشان را مي خوانم. آمده بوده ايران و رفته بود قره کليسا تو شمال آذربايجان. وقتي عيسي مصلوب مي شود 12 تا حواريون داشته که يکي شان مي آيد ايران و اينجا دفن مي شود. يک کليساي کوچک و سياه بسيار معروفي است. گفت از چين دارد مي آيد و دنياگردي مي کند و گفت از همينگوي خيلي متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بي رحمي است، حيوانات را مي کشد و مي رود صيادي و جنگ. گفت توي همه کارهايش خونريزي هست. وقتي رسيديم به آنکارا مي خواست برود قونيه براي ديدن کليسا هاي آنجا و وقتي داشتيم از هم جدا مي شديم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامه نگاري کنيم. از من خواهش کرد با کشتي از پاريس تا نيويورک نروم و به جايش طياره سوار شوم. چون اگر با کشتي کويين ماري مي رفتم، 14شبانه روز طول مي کشيد. 50 دلار بهم داد و گفت در پاريس بليت طياره بخر و برو و اتفاقاً نامه يي هم نوشت به يکي از روساي دانشگاه هاي امريکا در پاريس و آنها هم در پاريس به من خوابگاه و غذا دادند. اين را مي گويند شانس. آدم توي تبريز خواهرزاده همينگوي را ببيند.»

فصيح سپتامبر سال 1956 وارد کالج مي شود. «نيويورک که رسيدم گفتند برو دفتر ايراني هاي سازمان ملل و بگو من ايراني هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسط هاي ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل مي شوند. چهار سال همين طوري گذشت. سال اول تو آزمايشگاه شيمي کار گرفتم. تابستان ها هم تمام وقت کار مي کردم. آدرس خانم اليزابت براي شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هيچ جوابي نيامد تا اينکه آخر سر 50 دلار را توي صندوق کليسا انداختم. بهش قول داده بودم بندازمش توي کليسا.»

«از پاريس که رسيدم نيويورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. بايد مي رفتم به شهر بزمن در ايالت مونتانا. 10 روز مانده بود به شروع کلاس ها. يک اتاق گرفتم هفته يي 10 دلار. تا شهر 10 دقيقه راه بود که مي رفتم سينما.» فصيح اين موقع ها شروع کرده به خواندن ريموند چندلر و ويليام فاکنر و ارنست همينگوي. «توي مونتانا بيشتر پليسي مي خواندم. بعد از دو سال بالاخره تابستان رفتم يک ماشين خريدم. سال دوم رفتم توي دانشگاه مونتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبيات بخوانم. مزولا يک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شيمي مي خواندم، رفتم آنجا ادبيات خواندم. آنجا بود که همه اش بايد داستان مي خوانديم يا مي نوشتيم. براي امتحان قرار شد هر کدام مان يک داستان کوتاه بنويسيم. من هم داستان کوتاه «خاله توري» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهايت دوم شد. يک روز يکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جايزه بهم دادند با يک دسته گل و معلم ما هم يک خانم بسيار روشن و فهميده يي بود که يک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکرده ام؛ Iتthink we have a» «writer on our hand. چون قبلاً خيلي از درس ها را گذرانده بودم. همزمان هم ليسانس شيمي گرفتم و هم ليسانس ادبيات.»

فصيح پس از چهار سال تحصيل در رشته شيمي و ادبيات در مونتانا به سانفرانسيسکو مي رود. «سانفرانسيسکو شبيه شبه جزيره است. داشتم مي رفتم آنجا که شنيديم همينگوي خودش را کشته. ژوئيه بود.» فصيح در سانفرانسيسکو دوستي داشته به نام «ديويد تيلر» و همان جا بود که با همسر اولش آشنا مي شود. «يک دختر زيبايي تازه از نروژ آمده بود. وقتي همديگر را ملاقات کرديم به هم علاقه مند شديم، طوري که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کرديم. يک سال در سانفرانسيسکو با هم بوديم تا يک کار بهتري در واشنگتن به ما دادند و جالب اينجاست يک روز که در خيابان پنسيلوانيا قدم مي زديم آن طرف خيابان جان اف کندي را ديديم که پشت گارد ويژه از کاخ سفيد خارج شده بود و داشت مي رفت سمت قصر آن طرف خيابان؛ جايي که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندي آمد به استقبال شاه و فرح و آدم هاي زيادي آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا مي کردند. اوايل 1962 بود که رفتيم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما آنابل سر زا مرد و من ديگر نتوانستم امريکا بمانم. سوار کشتي کويين ماري شدم و پس از 14 روز رفتم ونيز. اواسط 1962 از نيويورک با کشتي رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونيز و ونيز ماندم و بالاخره تصميم گرفتم برگردم ايران.»

«يک سال و سه ماه با آنابل زندگي کردم و آن ماجرا پيش آمد و از ونيز پرواز کردم برگشتم ايران. رفتم درخونگاه و به محض رسيدنم جلويم يک گوسفند سر بريدند. اواخر تابستان بود که آمدم ايران. سال 1341 حسابي ديوانه بودم به خاطر مرگ آنابل. رفتم بالاي دربند يک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتي تو دربند بودم چند داستان ترجمه کرده بودم. بردم شان پيش نجف دريابندري. دريابندري گفت برو شرکت نفت پيش صادق چوبک. چوبک ليسانس مرا ديد و گفت نظرش اين است که من بروم جنوب. اداره استخدام روبه روي سفارت امريکا بود. شخصي به نام آقاي فروهري گفت فردا مي تواني بروي جنوب که گفتم باشد مي روم. فرداي آن روز اول صبح رفتم مسجد سليمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برايم کار درست کردند. پايه حقوقم 2300 تومان بود و در جنوب 40 درصد هم اضافه مي دادند به علاوه يک خانه مبله شرکتي. قبول کردم. دوم شهريور 1342 به اهواز رفتم. از وقتي از امريکا برگشتم تقريباً يک سال بدون کار بودم تا اينکه بالاخره با شرايط کنار آمدم و آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»

اسماعيل فصيح سال 1343 با پريچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتي استخدام شدم يک دوستي توي اهواز داشتم که عموي پريچهر بود. دقيقاً سال 1343. 14 مرداد 1343 با هم ازدواج کرديم. اول توي يک پانسيون زندگي کرديم. يک ماه اول هيچ پولي نمي داديم. بعد از آن بايد خودمان پول مي داديم. همان موقع ها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال 1345 شروع کردم. از سال 1343 تا سال 1353 اهواز بوديم منتها توي اين مدت يک سال رفتيم امريکا. پس از سال 1353 رفتيم آبادان و تا جنگ آبادان بوديم. بعد آمديم اکباتان. سالومه دخترم هم در اين حين در مرداد 1344 و شهريار پسرم آبان 1349 به دنيا آمد. روي شراب خام تقريباً دو سال و نيم کار کردم. ساعت سه صبح بلند مي شدم و شروع مي کردم به نوشتن.»

«قبل از آنکه بروم امريکا با انتشارات فرانکلين، قرارداد کتاب را بستم. موقعي که کتاب آمد بيرون، امريکا بوديم. 31 مرداد 1347 قرارداد بستيم. نجف دريابندري آن موقع اديتور همايون صنعتي در انتشارات فرانکلين بود.» نجف دريابندري در همان عصري که ديدمش در اين باره مي گويد؛ «من کتاب را خواندم و پسنديدم و تصميم گرفتيم کتاب را چاپ کنيم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت مي رفتم؛ به مسافرتي چندين ماهه. اين بود که کتاب ايشان را در تهران گذاشتم و قرار شد بعد من که به مسافرت مي روم، آقاي کريم امامي جانشين من بود در انتشارات فرانکلين. در اين موقع هم گويا آقاي فصيح برگشت امريکا. کتابش را گذاشت و رفت امريکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتي من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسيار پسنديدم.» دريابندري مي گويد؛ «آن موقع جوان خيلي ساده يي بود و کارش هم نوشتن بود. در واقع آن موقع نويسنده در ايران خيلي کم بود و من کار ايشان را خيلي پسنديدم.» اين طور شد که «شراب خام» سرآغازي شد در زندگي فصيح براي نويسندگي. فصيح در اين بين، وقتي امريکا بوده، از فرانکلين نامه يي دريافت مي کند که کتابش در ايران درآمده و همان موقع نامه خواندني زير را به همسرش پريچهر يا آن طور که خودش صدا مي زد، «خانم فصيح» نوشت.
نامه منتشر نشده يي از اسماعيل فصيح
شنبه شب 13 اکتبر 1968

آن آربر ميشيگان

اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي

آخرين نامه من (نامه سه شنبه) کوتاه بود (ولي پرمعني، البته،) و اميدوارم در اين يکي جبران بشود. من الان احساس خوبي دارم ولي دلم مي خواهد برايت چيزهاي زيادي بنويسم... در حقيقت دلم مي خواهد تا زنده ام همين طور مثل همين الان به تو بنويسم و بنويسم و وسط نوشتن جمله دوستت دارم بميرم. اين نامه يک پيام مخصوص هم دارد... چطور است با همين پيام شروع کنم؟

پريشب نامه يي از تهران رسيد که به من اطلاع دادند که اولين کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم مي خواست تو اين خبر را از خود من بشنوي تا اينکه ريخت کتاب و اسم مرا پشت شيشه کتابفروشي ببيني. من مطمئنم (گرچه ما هرگز به طور روشن درباره نوشتن من حرف نزده ايم) نوشتن من براي تو خبر تازه يي نيست. تو صدها سحر مرا ديده يي که با کاغذ و مداد در دنياي خودم بوده ام. به هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس مي کنم اولين سعي ام را براي کارهاي آينده کرده ام، يعني خودم غراف از بالاي بلند ترين قله ها پرت کرده ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هيچ نمي دانم افتادن از چنين نقطه چه درد و عواقبي دارد ولي مطمئنم که نمي ترسم و مطمئنم که درد اين افتادن از درد هرگز نپريدن بدتر نيست. من چيزي خلق کرده ام که عده زيادي را تکان خواهد داد، گروهي مرا دوست خواهند داشت، يک مشت ديگر به من فحش تحويل خواهند داد... ولي آنقدر در کتاب من چيز زيبا و راستي باشد من از کهکشان هم ترس ندارم. نوشتن چيز ساده و آساني نيست (يعني خوب نوشتن کار ساده و آساني نيست). نويسنده هاي حقيقي آدم هاي تنهايي هستند؛ براي آنها نوشتن رگ ناف به زندگي است. نوشتن يک مرحله عرق ريختن و خون خوردن و بي خوابي و رنج است. پس چرا؟ من نمي دانم چرا يک نويسنده مي خواهد با صداي گمشده خود در زمان هاي گمشده، با آدم هايي که او هرگز نخواهد ديد و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ايران هستيم و ايران قربانش غ...ف با تمام عظمت و زيبايي گنجينه ادبش (و فراموش نکن که واقعاً داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه يي است که نوشتن مستقل هنري را قبول کند يا حتي بفهمد. ولي اين هم يک مرحله گذران است. البته من نه اميد دارم و نه مطمئنم که اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسي نيستم که پيغمبر و راهنما يا شواليه کاذب نجات اوضاع ادبي باشم. ولي مطمئنم تجربه و وجود انفرادي هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازه يي به امکان روشن ساختن (و زيبا ساختن) مساله کلي زندگي است. من حالا امشب نمي خواهم زياد وارد فلسفه اين کارهاي خودم بشوم، چون يک دليل ساده و اصل قابل توجيهي ندارد و تحريکات روحي من هم پيچيده و عميق است ولي من يک قول به خودم داده ام؛ که هرگز کتاب هايم را با کسي بحث نکنم و به انتقادات خوب يا بد توجه نکنم و حتي نخوانم، مگر اينکه خصوصي و انسان به انسان باشد.

فعلاً همين جا اين مطلب را قطع کنم. فقط مي خواستم اين رهگذر را از خودم شنيده باشي. من خودم هنوز کتاب مستطاب را نديده ام. نامه يي که به من نوشته بودند هم خودش کلي گنگ است. درست درست نمي دانم کتاب منتشر شده يا غفقطف بين نمايندگان توزيع شده. به هر حال کتاب به وسيله موسسه مطبوعاتي فرانکلين در تهران چاپ شده (قول داده اند نسخه آن را با پست براي من بفرستند... هنوز خبري نيست) و فکر مي کنم به وسيله سازمان کتاب جيبي منتشر مي شود، گرچه غفکر مي کنمف «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچه يي دارد. اين اولين کتابي است که سازمان جيبي در قطع بزرگ منتشر مي کند، انگار بايد خيلي خوش شان آمده باشد. يا اينکه کساني که مسوول چاپش بودند خيلي سنگ به سينه زده باشند. فعلاً بس کنم و بروم مقدمات و برنامه خواب را جور کنم (مستي و کتاب) و بخوابم به اين اميد که خواب تو را ببينم.

يکشنبه صبح. پيش از روشنايي صبح حمام کردم و براي قدم زدن به کنار رودخانه رفتم؛ پابرهنه، حدس بزن چه تغيير شگرفي روي داده؛ در حدود بيش از يک ميليون مرغابي که تا هفته پيش نمي دانم کجا بودند، روي آب شنا و هياهو مي کردند. در ستون هاي منظم ولي دسته هاي پراکنده روي آب حرکت مي کردند. انگار مراسم خاصي را انجام مي دادند. انگا از آسمان آمده بودند يا شايد از يک دنياي کاملاً مجزاي ديگر از دنياي ما... شايد هم از ابديت آمده اند تا يک پاييز فراموش شده روي آ ب هاي رودخانه هورن هياهو کنند تا اينکه چهار تا امريکايي ديوانه آنها را با تفنگ هاي خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگي آنها را بخورد... زياد ادبي رفتم،، قول داده ام که امروز به فلينت پيش مقتصد و خانواده بروم. آنها يکشنبه پيش اينجا آمدند ولي من چند نفر مهمان داشته ام و آنها زياد نماندند. فکر مي کنم قهوه يي بزنم و بروم وقتي برگشتم اين نامه را تمام کنم. هنوز يکشنبه... غروب از فلينت برگشتم. ديدن دخترهاي کوچک مقتصد مرا شديد ياد سالي غسالومه، دختر فصيحف انداخته و الان فقط بيچاره ام، دکتر مقتصد دو تا دختر دارد يکي شش ساله و يکي چهارساله؛ افسانه و آزيتا. هر دو انگليسي حرف مي زنند به جز افسانه که هر دو زبان انگليسي - فارسي را خوب بلد است و من فکر مي کنم دختر فوق العاده يي است. زن دکتر مقتصد، خديجه خانم، خيلي مشتاق ديدن تو و سالي است؛ ناهار بسيار خوب خديجه خانم مقتصد عالي بود ولي ديدن بچه ها مرا لحظه به لحظه، نفس به نفس، ياد سالي مي انداخت. ناهار عالي اين خانم (پس از غناخواناف، پلو و سالاد و خلاصه دستپخت زن را خورديم،) و بطري شراب عالي ميشيگان شکوه و عظمت خودش را نداشت، از آن آربر تا فلينت در حدود نيم ساعت يا 45 دقيقه راه است. فلينت گرچه به زيبايي آربر نيست و با پارک (ريچفيلدز) که عصري براي چند دقيقه رفتيم، پاييز کولاکي داشت. فلينت يک شهر صنعتي وسيع است و کارخانه هاي توليد شورولت و بيوک در اينجاست. در حقيقت تمام اتومبيل هاي امريکا در ميشيگان در ديترويت و شهرهايي که دايره وار دور ديترويت هستند ساخته مي شود. سالي را ميليون بار براي من ببوس. فرودگاه ديترويت زيباترين فرودگاه هاي دنياست و طوري ساخته شده که هواپيماها مسافرين را روي محوطه فرودگاه پياده نمي کنند بلکه شيارهايي از ساختمان اصلي فرودگاه طوري پيش مي رود که انتهاي آن در مقابل در هواپيما قرار مي گيرد و مسافر از توي هواپيما قدم روي فرش هاي سالن فرودگاه مي گذارد... ولي من اهميت نمي دهم که اگر اينجا کهنه ترين چاپارخانه هاي زمان صفويه بود.... چون من اميدوارم شما را در اينجا ملاقات کنم؛ تا نامه بعد. مثل هميشه تصدق تو.

ناصر
به بهانه «ثريا در اغما» در توضيحً يک سوءتفاهمً تاريخي
خانه که آمد کïتش بوي چه گرفته بود

بهرنگ رجبي

1

«ثريا در اغما» را در کنارً «زمستانً 62» هميشه بهترين آثارً اسماعيل فصيح خوانده اند، هر دو حاصل سال هاي آغازينً دهه 60 شمسي. منتقدان ادبي و بسياري از نويسندگانً ايراني غالباً اين دو رمان را رويکرد و کوشش فصيح برشمرده اند براي نزديک کردن و درهم آميختنً عناصر و شاخصه هاي رمان هاي عام پسند و بازاري با اسلوب و نگاه و رهيافت هايي که خاص و مشخصه جريان داستان نويسي جدي است - به بيانً ديگر همان تلفيقً پاپ آرت و هاي آرت که از دهه هاي 20 و 30 ميلادي در امريکا (به خصوص در فيلم هايشان) و 60 و 70 ميلادي در اروپا باب شد و قدر يافت. اينکه به ژانر و کليشه ها و باسمه ها و قواعدش پايبند بماني اما ضمناً در عين بهره گيري از تمامً اينها منظرً شخصي و ژرفً هنرمند هم از پسً اين کليتً آشنا و دمً دستي قابل ديد و شناخت و ردگيري باشد، و نه فقط اينکه سر برکشد و پررنگ شود و همچون هسته اصلي و مهمً اثر آن سطحً رويي را به سايه ببرد و بدلش کند به بهانه يي، دستاويزي، وسيله يي که صاحبً اثر به ميانجي اش حرفً خود را زده و دلمشغولي هايش را عرضه کرده.

رمان هاي فصيح هميشه از جمله پرفروش ترين آثار داستاني ايراني بوده اند و مشتري هاي خودشان را داشته اند، گيرم گاهي کمي بيشتر و گاهي کمي کمتر اما نويسنده يي نبوده که يک کارش بگيرد و چشمً بازار را درآورد و مثلاً يک کار ديگرش با سر زمين بخورد و ناشر را پشيمان کند. خوشامدً طيفً غالبً جمعيتً کتابخوانً ايراني تقديرً هميشه آثارش بود و هيچ گاه از سوي مخاطبانش پس زده نشد. اما در ميانً همين آثارً محبوب و پرفروش هم «ثريا در اغما» و «زمستانً 62» پïراقبال ترين ها بوده اند. هردو در زمانً نخستين انتشارشان استقبالً بسيار به خود ديدند؛ «زمستان 62» پس از يکي دو چاپي گرفتارً توقيف شد و نسخه هاي بعدي اش از چاپخانه هاي آن ور آب ها درآمد و «ثريا در اغما» با تيراژهاي چهار و پنج هزارتايي اش تا امروز دست کم 10 چاپ را رد کرده و هنوز هم خواستار دارد و مي فروشد، احتمالاً بشود نتيجه گرفت که اين دو رمان مخاطبان هميشگي آثارً فصيح را داشته اند و راضي کرده اند، اما ضمناً از اين حد برگذشته اند و خوانندگاني متعلق به طيف هايي ديگر از ادبياتً داستاني ايران را هم به سمتً خود کشيده اند؛ احتمالاً بشود نتيجه گرفت معني اش همان همنشيني هنر خاص پسند و عام پسند است. اما آيا واقعاً اين گونه بوده؟ آيا اين دو رمان شهاب هاي درخشنده کارنامه اويند که گام از مرزهاي جهانً ادبياتً سرگرم کننده فراتر گذاشته و واردً پانتئونً آثارً ادبي والا شده اند؟ نگاهي بيندازيم به «ثريا در اغما».

2

در بازخواني «ثريا در اغما» نخستين نکته يي که به چشم مي آيد عدم تمايز اثر است از باقي رمان هاي فصيح. البته که رويکرد ادبي رمان بسيار به «زمستان 62» نزديک است اما نکته مهم آنکه اين نزديکي فقط به اين يک رمان خاص نيست بلکه نسبت به تمامً رمان هاي ديگر خودً او هم صدق مي کند. قالب همان قالبً آشناي هميشگي است؛ قصه يي رئاليستي با يک راوي اول شخص مرد (اينجا همچون بسياري رمان هاي ديگرش جلال آريان)، حرکت در يک خط زماني مشخص با فلاش بک هايي کوتاه و هرازگاه به وقايعي مربوط به گذشته شخصيت ها، گفت وگوهايي که اطلاعات مي دهند و شخصيت پردازي مي کنند و جنسً متلک ها و حاضرجوابي هاشان ميزانً هوشمندي و آدم حسابي بودن ً شخصيت ها را مشخص مي کند. اين اسلوب هميشه فصيح است در تمامً رمان هايش، و خاص و ابداعً او هم نيست بلکه صافً از دلً گونه ادبي محبوبش، رمان پليسي هاي امريکايي دهه هاي 30 و 40 به بعد، هاردبويلدهاي ريموند چندلر و دشيل همت و جيمز ام. کين مي آيد. فصيح شايد پيگيرترين نويسنده ايراني در بازآفريني اين گونه ادبي و بومي کردنش با ويژگي هاي اقليمي و رفتار و سلوک مردمانً اينجا بود، تا جايي که «شهباز و جغدان»اش اصلاً نعل به نعل از طرحً داستاني يکي از رمان هاي دشيل همت برگرفته شده، و درباره همين «ثريا در اغما» هم منتقداني به شباهت هايش با «خورشيد همچنان مي دمد» ارنست همينگوي اشاره کرده اند.اما اگر در شکل پرداخت و قصه گويي نمي توان چندان تفاوتي بين «ثريا در اغما» با باقي رمان هاي فصيح يافت پس علت اقبالً اين رمان - و نيز «زمستان 62» - نزد منتقدان چيست؟

و تازه هنوز اما و اگرهاي «ثريا در اغما» را پيش نکشيده ايم - که اما و اگرهايي هست.

3

طرح داستاني «ثريا در اغما» شايد ضعيف ترين طرح داستاني در ميان کل آثارً فصيح باشد. جلال آريان درمي يابد خواهرزاده اش در پاريس گرفتار سانحه يي شده و به اغما رفته. راه مي افتد و با اتوبوس مي رود ترکيه و از اينجا به بعد شرحً ديدارهاي جلال آريان با آشناهايي از گذشته و همچنين آدم هايي تازه در پاريس، سرزدن هاش به بيمارستان، اين ور و آن ور رفتن هايش، و جان گرفتنً يک ماجراي عاشقانه قديمي است. اينها اما سًيري ندارند، مايه يي مشترک به هم مرتبط شان نمي کند و در درونً کليتً رمان يکي نمي شوند. «ثريا در اغما» رمانً پرسه است و جزييات و صحنه هاي حاصلً از اين پرسه زدن هاي شخصيت اصلي اش هيچ گاه نظامي نمي گيرند و مجموع شان طرحي داستاني نمي سازد. حتي «رمانً حال و هوا» هم نيست (آن جور که - براي

نمونه - داستان هاي ريموند کارور و توبياس وïلف هستند)، که مثلاً از خلالً برخوردً آدم ها و روايتً ماجراهاي نه چندان حاد و بحراني شان به دنياي درونً شخصيتي يا شخصيت هايي نقب بزنيم و دلبستگي ها، حرمان ها و آلام شان را دريابيم. رمان همچون يکي از داستان هاي فيليپ مارلو شروع مي شود، راوي اول شخصي که عزمي دارد و همان اوايل به کسي برمي خورد و همين برخورد مي بîرîدش به دلً ماجرايي. اينجا اما برخورد جلال آريان با وهاب سهيلي در اتوبوس نه که فقط مقدمه چيزي نباشد و منجر به مسيري و قصه يي نشود، بلکه اصلاً اهميتي ندارد و مي شود به کل حذفش کرد. باقي برخوردهاي جلال آريان در پاريس و صحبت کردن هايش با آدم ها هم همين گونه اند، مي توان بسيار بيشترشان کرد، به تعدادً آدم ها افزود، گفت وگوها را مفصل تر و پïرجزييات تر کرد، و مي توان يکجا کل شان را هم از رمان درآورد و کنار گذاشت، بي آنکه خللي به طرح داستاني رمان بنشيند.چيره دستي فصيح اما در پرداخت هر صحنه است منفک از قبل و از بعدش. هرکدام از فصل هاي کتاب راوي يکي از برخوردها و ماجراهاي کتاب اند، و در تصوير کردنً تک به تک اين مجالس کارً فصيح خيره کننده و رشک برانگيز است؛ کلاس درسي در پيشبردً موقعيت. درجا و همان اول فضا و حال و هوا را مي سازد، جزييات را مي چيند، بعد کنشً صحنه آغاز مي شود. و فصيح تازه اينجاست که آسîش را رو مي کند؛ گفت وگونويسي. بي آنکه به دامً زبان بازي و کرشمه هاي نثر آمدن بيفتد صحنه را با بده بستان هاي کلامي پïرشتاب و چکيده يي پيش مي بîرîد که هر آنچه اطلاعات لازم است را مي دهند، شخصيت ها را از هم تفکيک مي کنند، طبقه و پيشينه و سطح آگاهي شان را باز مي نمايانند، کشاکش قدرت و کوشش هر طرفي براي مجاب کردن يا چيرگي بر ديگري و ديگران را رو مي کنند، و سرً آخر حتي گاه کارً آدم ها را به درگيري و زدوخورد مي کشانند.

اين برگ برنده فصيح و نيز ديگر مهارت هايش در پرداخت صحنه ها و فصل هاي يک رمان، اثرً او را جاندار و جذاب و پïرکشش مي کنند اما از پس پيوند دادن اين تک ماجراها به هم و همبسته کردن شان برنمي آيند، و در نتيجه هر صحنه و فصلً «ثريا در اغما» را مي توان تعريف کرد، به ياد سپرد، اما کليتش طرح داستاني مشخصي نمي يابد و قابل تعريف نيست. تک صحنه هايي حتي گاه درخشان اند اما خودً رمان نه. رمان انگار فقط مي خواهد تصويري بپردازد و بدهد از وضعيتً مهاجران ايراني پس از انقلاب. تصوير البته ساخته مي شود، چه بد چه خوب، موافقش باشيم يا نباشيم، آنچه نمي يابيم قصه است. ثريا از ابتداي رمان در اغماست و تا انتها هم در اغما مي ماند، شايد کمي بدتر مي شود، شايد هم فردايي دوباره کمي بهتر شود. حرکتي نيست، اتفاقي نمي افتد؛ سکون.

4

اگر در رويکرد و پرداخت چندان تفاوتي ميان «ثريا در اغما» با باقي آثارً فصيح نيست و اگر در طرح داستاني حتي از بسياري رمان هاي ديگرش کم مي آورد پس چه چيز اين رمان فصيح را نزدً منتقدان به صدر نشانده و در چشمان شان قدر داده؟«ثريا در اغما» و «زمستان 62» علاوه بر تمامً دلمشغولي ها و مايه هاي هميشگي و آشناي فصيح در آثارش، درونمايه يي دارند که مختص همين دو رمان است؛ جنگ. تاثير جنگ - و نيز انقلاب - بر شخصيت هاي «ثريا در اغما» روشن است و تاکيد هم مي شود. پاريس نشين هاي رمان، آواره هايي اند که در پي خلاصي از خطر و ناامني به جست وجوي آرامش آنجايند و جلال آريان هم کارمندً شرکت نفت است در آبادان اصلي ترين ميدان نبردً جنگً ايران و عراق. در طول رمان جلال آريان جابه جا يادً خاطراتي از جنگ و آدم هاي مرتبطش مي افتد، و تصاوير چنان مهيب و دهشت بارند که مي فهميم چرا حالا اينقدر سرگشته و بي حوصله است.همين درونمايه است که اين دو رمان را محبوبً منتقدان کرد. سراسرً دهه 60 و تا نيمه هاي دهه 70 شمسي جريان غالبً نقد ادبي در ايران دو نحله اصلي و مشخص داشت؛ يکي چپ رواني طالب و حامي تعهد اجتماعي و پرداختن نويسنده ها به دردها و ناهنجاري هاي اجتماعي و سياسي، و در تقابل با اينها گروهي که گرايش به فرماليسم ناب داشتند و بدل کردنً تجربه ادبي به بازي هاي ساختي و زباني گاهي حتي مطلقاً بي ارتباط به دوروبر و زمانه يي که در آن زندگي مي کنيم. آثار فصيح بالطبع به چشمً هيچ کدامً اين دو طيف صاحبً ارزش نمي آمد، چه به فرم روايتً رئاليستي معمول وفادار بودند و اشاره هاي چندان و مستقيمي به جريانات و اتفاقات و ايدئولوژي هاي روزگارشان هم نداشتند؛ آثاري بودند پïرکشش که قصه هايي معمايي و پïردرگيري تعريف مي کردند و به گرته برداري شان از سنت پليسي هاي عام پسند امريکايي هم اذعان داشتند و مي باليدند.

اما سوسوي جنگ در «ثريا در اغما» دلً منتقدان را بïرد و همراه شان کرد. حالا به چشم شان نويسنده «متعهد» شده بود و داشت زمانه را بازتاب مي داد و روايت مي کرد. بعدتر در «زمستان 62» که اصلاً جنگ شد درونمايه اصلي. چپ ها خوشش شان آمد و اين نويسنده کاربلدي را که حالا «دردً اجتماع» را هم مي فهميد، ستودند. آن يکي طيف منتقدان هم که اساساً تغييري در موضع شان حاصل نشد و هيچ گاه فصيح را جدي نگرفتند. اسماعيل فصيح اما به هردو گروه بي اعتنا ماند؛ هيچ گاه سراغً بازي هاي فرمي نرفت و بعدً «زمستان 62» هم دوباره برگشت به دنياي همان قصه هاي آشناي قديمش. ديگر کمتر نشاني از اتفاقاتً حاد روز در آثارش پيدا شد. منتقدانً چپ هم دوباره ازش رو گرداندند و باز به جايگاهً نويسنده عام پسندً بازاري تبعيدش کردند. سال ها گذشت، دوراني ديگر آمد، جريانً نقد ادبي به رويکردهاي تازه و روزآمدً ديگري پيوند خورد، کتاب هايي ترجمه شدند، و هردو آن نحله هاي نقد ادبي به محاق رفتند و فراموش شدند. «ثريا در اغما» و باقي رمان هاي اسماعيل فصيح اما هنوز سر پايند و خوانده مي شوند.

5

فردريک جيمسون جايي گفته اگر بخواهيم براي شناختً امريکاي قرن بيستم فقط به آثار دو نويسنده رجوع کنيم، ريموند چندلر و پاتريشيا هاي اسميت اند؛دو پليسي نويسي که الگو و محبوبً فصيح هم بوده اند، دو نويسنده يي که آنها هم قصه هايي مي نوشته اند سرشار از همين کليشه هاي معمول و در تمام آثارشان يکسر به سياست و اجتماع و رخدادهاي ريز و درشتً جامعه شان بي اعتنا ماندند. فصيح را هم همچون همينان بايد خواند؛ اهميت فصيح نه در بازتاب دادنً يک واقعه مهم تاريخي بلکه بابتً استادي و هوشمندي و ظرافتش در تصوير کردنً جزييات يک عصر است؛ رفتارها، اîشکالً حرف زدن، سليقه ها و علاقه ها، رنگ ها، بوها، سرگرمي ها، هراس ها، دلواپسي ها، خوشي ها، اميدها، و کلي چيزهاي ديگر؛ اينکه مي تواند از خلالً قصه يي جذاب و پïرکشش ضمناً دوراني مهم و پïرالتهاب را هم قاب بگيرد و ابدي کند - تازه آن هم بي ياري تصويري از خودً آن التهاب ها و بïرهه هاي مهم.

درباره «زمستان 62»
سرزمين هرز
رضا عامري

تبارشناسي دوآليسم «مدرنيسم» و « سنت ( اصالت)» ، نزد ما که بيشتر ثنويت انديش بوده ايم، باعث نوعي دورگه يي در مفهوم «ملت - هويت» شده و ذهنيت روشنفکران ما را دچار چنان انشقاقي کرده بود که در نهايت به گفتاري واحد و يکه تن داده اند. روشنفکران ما يا غرب زده بودند آنچنان که تقي زاده مي گفت؛ بايد سر تا پا غربي شويم، يا اصيل به آن معنايي که جلال آل احمد مي گويد؛ روشنفکر خودي و نه بيگانه (غربي). 1با اين ملاک هاي مطلق گرا، در هر دو صورت، يا معرفت شناسي غربي معيار اصلي ما بوده، يا متون متعالي سنت خودي. اين دو مقوله خودي و غربي، همواره خود را بر فراز و در تقابل با فرهنگ عامه و غيررسمي و اقوام، تعريف مي کردند.

با جنگ ايران و عراق و در استمرار وقايع انقلابي سال 57 مفهوم «سنت - اصالت»، ابعاد تازه يي به خود گرفته و دوباره نوعي رمانتيسيسم شکل مي گيرد که مي کوشد من ( ذات) متعالي و نبوغ ملي را تمجيد کند. از همين منظر در ادبيات زبان و زيباشناسي يکه يي شکل مي گيرد و تظاهر به اصالت خودي و فخر به گذشته رفتاري متعالي محسوب مي شود و اين رويکرد به رويکردي غالب در ادبيات ما تبديل مي شود. غدر دوران رضاشاهي هم شاهد رشد تعصبات قومي و ايران پرستي هستيم. اما اين پروسه در دوران محمدرضاشاه به خاطر تمايلات مدرنيستي روشنفکران تضعيف مي شود.ف با اين تمهيد مي توان « اسماعيل فصيح» را در تضاد با اين دو نظرگاه مسلط خودي و غربي تعريف و او را داراي صدايي متکثر درون روايت معاصر ايران توصيف کرد. يعني او با تمرکززدايي از آن نوع روايت مطلق و کلي گرا، روايتي با محوريت گفت وگو به وجود مي آورد که روايت و تاريخ در آن تنيده مي شوند. در اين نوع روايت، محلي براي صداي يکه و بدون گفت وگو با ديگري وجود ندارد. فصيح براي متلاشي کردن صداي يکه و مولف يکه در رمان فارسي مي نويسد، و تمهيد او در اين راستا در زمستان 62 ،2 روايت از زاويه راوي اول شخص (جلال آريان) به واسطه حضور پررنگ ديگر « منصور فرجام» و... است، که اغلب برخورد و گفت وگوي متقابل آنها داستان را به پيش مي برد. اگر بپذيريم زبان تنها در اختلاط و گفت وگو بين استفاده کنندگانش زنده مي شود، ماجراجويي زباني و گفت وگو در زمستان 62 باعث زنده کردن صدا هايي مي شود، که در ادبيات ما غايب بوده است. فصيح با کشف برخي سطوح زباني و چارچوب هاي گفتاري که از خلال آنها ماده داستاني خود را برمي سازد و تعامل با کلام « ديگري اجنبي» و خاطرات، کتاب ها، وصيتنامه ها، شعارها، شعر ها و... نوعي بينامتنيت روايي مي سازد. هدف او برخورد با زبان در معناي باختيني اش به مثابه « هستي ملموس و زنده است»... تا زبان را از شکل فرهنگنامه يي و صلب آن بيرون آورد. غنگاهم در اين مقال بر اساس اين تعريف باختين از زبان است، نه تعريف دقيق زبانشناسانه که زبان را ماده نوعي خاص علم زبانشناسي مي داند.ف

«تبارک الله، اوضاع چطوره؟»

«درامه، آقا.»

«چرا برق شهر رفته؟ موقتي يه ؟ يا آژير ماژيري چيزي زدن؟ »

«استراتژيکي يه، آقا. ديروز عراقي ها سوسنگردو زدند. اينهام به خاطر احتياط از ديشب برنامه تاريکي اجرا مي کنند.» (ص 5، زمستان 62)

---

«در جاده تنها و مخروبه دارخوين، عين ياجوج و ماجوج گمشده»( ص 265)، راوي جلال آريان و منصور فرجام معلم کامپيوتر از امريکا بازگشته، در جست وجوي « ادريس آل مطرود» به سوي مقصدي روانند... اين که به کجا مي رسند مقصد رمان نيست، آنها بيشتر شبيه همان دو نفر منتظران نمايشنامه « در انتظار گودو» بکت هستند. منتظرند. «در يک جاده خرابه، يک جا، زير يک درخت، دو نفر دلقک ايستاده اند و منتظر «گودو» اند، و دري وري مي گويند.»3 ( ص 142) تا تصويرگر سرزمين هرزي باشد که کشف سطحي مطلق براي امر واقعي در آن ناممکن است.

فصيح از اين بستر نوعي پارادوکس مي آفريند، تا يک روايت تراژيک را در دل جنگ تصوير کند. تا از بين اين پارودي ها به دوآليسم هاي ذهني ما نقبي بزند. اما او تصويرگري ساده نيست، به رغم آنکه سطح روايي اش بسيار ساده به نظر مي رسد. او مولفه ها را از شکل هاي بدوي خود و از شاکله هاي خير و شري به در مي آورد و ارتقا مي بخشد، تا زير پوست مدرنيته يي تاريخ آزمايش شان کند. سنت و مدرنيته، غرب و ايران، علم و عرفان، هويت و بي هويتي، مرکز و حاشيه؛ به اين معنا شخصيت هاي روايتش انسان هايي «گيرکرده بين دو فرهنگ اند» (ص 191 ) «اما ظاهراً همه عاشق اند. آماده جنگ و شهادت اند بدون آنکه سرباز باشند. اينها پديده هاي تناقض ايران در اين عصرند.» (ص245)

---

آثار «فصيح» نقض جريان هاي روايي دهه 67 در پروسه بازسازي خطوط ايرانيت و زبان و در نوعي خروج از اصول به هم پيوسته قوميت افراطي و زباني به سر مي برند، تا در شکلي تاريخي / تخيلي و چارچوبي بومي / جهاني به طور توامان پيش روند. زمستان 62 نقض روشنفکر دانا و همه چيزدان است و از اين زاويه اثري متعددالاصوات است و محور روايت بر حول جماعت ها و خرده جماعت ها مي گردد و تفاصيل روزانه اش به اندازه يي که کيفيت تفاعل و هم کنشي ميان آدم ها واقعيت سياسي اجتماعي خود را رصد مي کند، در پي انعکاس هيبت مطلقه فردي و روشنفکري نيستند.

داستان هنگامه جنگ گفته مي شود و وقايع جنگ و تاثيرش بر جريان حيات روايي در زمستان 62 اهواز و کيفيت شناخت ذات و رابطه اش را با ديگري مي گويد، بي آنکه آن را نتيجه لحظه تاريخي مشخصي کند. بازخورد و مشارکت در گفتمان مدرنيسم در جهان امروز و ترسيم وضعيت فرهنگ ايراني در بين جوامعي که به سوي اين فرآيند در جهت تکامل اجتماعي حرکت مي کنند، از دغدغه هاي اوست. او در اين حرکت اشيا و نشانه هاي جديدي را برجسته مي کند. از منظر او رابطه بين شرق و غرب يکي از عناصر درهم گرايي است که تجربه عميق انساني از آن سر

بر مي کشد. پس با ايجاد رابطه يي گفت وگويي ميان مدرنيته و سنت،ميان من و ديگري و ميان عقل و شهود... رابطه مولف با متن را دگرگون مي کند و آن را از موقعيت متعالي و اثيري خود به زمين مي آورد، تا سطوت و قدرت مطلقه را حذف و به سوي مشارکت در خيال روايي حرکت کند. با اين خيال برانگيزاننده، هم در فاصله چند ماه روايت خود را مي گويد و هم با استفاده از تکنيک رجوع به گذشته، تاريخ شخصيت ها و هم حوادث مهم تاريخي را ثبت و ضبط مي کند و به اين معنا يکي از مدرن ترين و شهري ترين نويسندگان ايراني است.

«منصور فرجام» دکتراي کامپيوتر در اوج جنگ ايران و عراق، از امريکا آمده تا براي بازسازي و تجهيز نيروي انساني متخصص در صنعت نفت جنوب يک مرکز کامپيوتري را راه اندازي کند... در خيالش «يک مرکز آموزش کامپيوتر و ايجاد وسايل و توسعه استفاده از کامپيوتر براي ايران حياتي است.» ( ص 243) در شرايطي که اهواز خط مقدم جنگ است و زير بمباران قرار دارد و همه چيز در هم ريخته و جنگ هر آن باعث خرابي و دمار بيشتر مي شود و به نحوي متعارض با بازسازي مدرنيسم است... در دل اين اغتشاش و در پايان بي آنکه بتواند چنين مرکزي را راه اندازي کند به جاي فرد ديگري و با نامي ديگر و با چهره يي ديگر به جبهه مي رود و براي نشان دادن تعارض و بيگانگي خود از جهان مادي و به رسميت شناخته شدن از سوي «ديگري»، به جاي «ديگري» شهيد مي شود.منصور فرجام عاشق است و ته نشين هاي وجود او چيزهايي از سرچشمه هاي شعري مولانا و حافظ و «شاعرانگي» فرهنگي است. پس کنش هايش نمي تواند بيرون از فضاي زيست محيطي و جست وجوي دانش قدسي باشد، هرچند درس خوانده غرب باشد. «يک چيزي توي ضبط مغزش هست، که آورده اش اينجا. بابايي که دکتراي کامپيوتر داره و توي امريکا پول داره و کار داره، بلند نمي شه بيخود بياد اينجا وسط جنگ. آدم عادي اين کارو نمي کنه.» (ص 28) انديشه بازسازي مدرنيته يي - امري که فرجام به خاطر آن به ايران آمده - و تم بازگشت به اصل خويش، بر پايه تناقض ساخته شده اند و «فرجام» قرار است مسير متناقض تاريخ معاصر ما را بپيمايد. او مي خواهد تصور خطي تاريخ را که بر گونه يي از تعصبات هويتي و زماني و مکاني مترتب است، به هم ريزد تا به نوعي رابطه جديد ميان فرد و جهان و ميان زمان و مکان برسد. اما اين رابطه براساس فردپرستي و ميل به جذابيت هاي پوک زندگي نيست، بلکه بر تجليات رواني بنيان گرفته که در ماديات حيات پيچيده شده است. «فرجام» دست به فراروي از فصل شايع ميان روان و جسم مي زند، تا بر اين تناقضات چيره شود. او با خوانشي ديگر از زندگي، سعي در ايجاد ارتباطي ميان تفکر عقلاني و شهود (ميل) عارفانه دارد، تا بتواند کيفيت وصال به زواياي مخفي را از وراي عادت هاي روزانه تجربه کند. وحي و شهود او از آسمان نازل نمي شود، بلکه اينها تجربه هاي اثيري اند محصول نظرگاه هاي زيستي و معيشتي و فرهنگي اش، که در نهايت او را وامي دارد تسليم جذبه هاي مرگ شود. غ«فرجام» براي وصال لاله و فرشاد تصميم مي گيرد لباس هاي سربازي فرشاد را بپوشد و به جاي او به جبهه برود و پاسپورت و ويزاي خودش را به او مي دهد تا از فرودگاه مهرآباد به جاي او به امريکا پرواز کند.ف

او اگر خودش عاشق آن چشم هاي زيباي دختر « لاله» نباشد، ديگري «فرشاد» را که عاشق است، عين خودش مي بيند و خودش را به جاي « ديگري» مي گذارد. تا اشتياق رسيدن به تجربه يي اصيل را به دست آورد.غحيات « من» در جامعه مدرن با همه اوهامش از يگانگي، پايداري و خودبسندگي، هم اشتياق رسيدن به ارتباط اصيل را زنده نگه داشته و هم حصول گفتار کامل را ناممکن مي سازد. لکان « تجربه اصيلي» از اين سايه يي که ميان ميل و تحقق آن افتاده را در «مردان پوک» و زمين هرز تي. اس. اليوتي مي يابد.ف4

انگار اصالت تبديل به زمين سبخ زار (حومه هپروت اهواز) شده، بر زمينه «کرم هاي سفيد و سياه»، انتظار فاجعه يا پرواز «تو اهل اينجايي، اينجا خواهي ماند. سردرگم، مغشوش، در التهاب. بچه يي در انتظار عشق و در احتضار مرگ... تو اينجايي و چشم هاي او را ديده يي که براي زندگي عذاب مي کشند. تو آن چشم ها را دوست داشتي، و دوست داري و کار تمام است. آن چشم ها مي توانند به مرگ نگاه کنند، مي توانند به زندگي نگاه کنند، يا مي توانند به مرد ديگري نگاه کنند، ولي کار تو معلوم است.» (ص 364)

به موازات اين داستان، روايت جلال آريان، راوي داستان را هم داريم که در تلاش براي نجات « ديگري» تن به ازدواج با «مريم شايان» مي دهد، تا او را از مخمصه يي که گرفتار آن شده نجات دهد. حتي اگر همه چيز در بحران باشد، همه چيز براي « ديگري»، محور رمان است. محور زمستان 62 تمرکززدايي از آن نوع نگاهي است که همه چيز را براي خود مي خواهد. « اگر براي من ميسر نيست پس بگذار براي او ميسر باشد.» (ص364)

با اين نگاه است که فصيح همه حواشي و ديگري هاي جامعه خود را مي بيند، چيزهايي که ديگران نديده اند. پس همواره پيرنگ ها به بحران کشيده مي شوند، بي آنکه غايتي مشخص در برابر او باشد. در هر گام بحراني شکل مي گيرد و طرح و توطئه يي تازه به وجود مي آيد، نهايت مغشوش است... ناممکن بودن سطحي مطلق براي امر واقعي، باعث مي شود قضاوت نهايي درست از نادرست و امر واقعي از امر ناواقعي را تمييز نگذارد، اين راز ماندگاري اثر اوست. در چنين فضاي بحراني است که جدال ميان فرهنگ هاي متباين شکل مي گيرد... و روايت از دل اين تناقضات بيرون مي آيد و با اين نگاه نويسنده طرح خوانش جديدي را پي مي ريزد که ارزش هاي متعالي اين ثنويت ها را از بين ببرد، او نه اصالت را مي پرستد و نه مدرنيته را بسان ديگري مغايري نگاه مي کند و با اين نظرگاه مفهوم هويت را به يک نوع هستي متکثر بدل مي سازد بيرون از محدوده جغرافيايي يا تاريخي با بعد يکه. او با رويکرد به طبقات از هم پاشيده اجتماعي و حاشيه ها و رويارويي با فرهنگ رسمي خوانشي بديل را مطرح مي کند؛ سنت و مدرنيته امري متناقض نيستند، بلکه چهره يي از چهره هاي ابداع زندگي اند. تنها چنين چهره يي مي تواند دست به انهدام ادبيات و فرهنگي بزند که سعي مي کند گفتارهاي يکه از سنت يا از معرفت شناسي غربي به دست دهد و خود را نسبت به فرهنگ هاي حاشيه يي متعالي فرض کند.

همچنان که با توجه به فرهنگ هاي ديگر، خود را از محدوده هاي تنگ جغرافيايي مي رهاند تا نشان مي دهد صداي يکه بدون توجه و گفت وگوي با ديگري امکان پذير نيست، تا نشان دهد زيست ما به ناچار در اين فرهنگ هاي چهل تکه معنا مي يابد ؛ «مادرش که لابد شنيدي يک خانم دکتر امريکايي بود - دکتر آنجلا جزايري. اين جزء تاريخچه آن سال هاي خانواده هاي طراز اول نيمه اول اين قرن اهواز بود... آنجلا جزايري در لبنان بود و استاد دانشگاه امريکايي بيروت بود. عاشق شرق و تمدن و فرهنگ شرق بود. حتي قبل از آنکه زن دکتر شود، به قول دکتر به دين اسلام مشرف شده بود. وقتي دکتر جزايري در بيروت دوره انترني اش را مي ديد، با هم ازدواج کردند. بعد با هم آمدند اهواز.» (ص 30)

روايت اين انسان هاي منقسم و تکه تکه شده و

چند قومي، تنها در «اهواز» مي توانست اتفاق بيفتد. اهوازي که روزي قطب مدرنيزاسيون و مهاجران - متخصصان اروپايي بوده و مدرنيسم از دروازه هاي آنجا گذشته است و روزي قلب اقتصادي ايران... با مردان و زناني با فرهنگي و زباني عربي و کارگراني فارس و ترک و بلوچ... بر زمينه يي که تعريف فرديت به مثابه هستي مستقل مشکل بوده. اهوازي که حالا و در اين زمستان 62 به جبهه رويارويي ايران و عراق تبديل شده و همه چيز مشوش و مغشوش است. اين تفاوت ها و تکثر ها در حيطه زباني و زماني و مکاني همه جا خود را به رخ مي کشند تا امکاني متولد شود که يک رمان به مفهوم رئاليستي «لوکاچ» و چند صدايي «باختين» در ساختار ويژه اش توليد شود؛رماني که ماده داستاني بسيار نادر و روايتي بي نظير و تاريخي سرشار از واقعه ها دارد.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- اين رويکردها به شکل نظري در نوشته هاي جلال آل حمد يعني «غربزدگي» و «خدمت و خيانت روشنفکران» يا «آسيا در برابر غرب» شايگان يا گفتارهاي « فرديد» وجود دارد.

2- اگر اهميت شعر «زمستان» اخوان ثالث در ارتباط با شرايط کودتاي 32 و خفقان آن سال ها باشد، اهميت «زمستان 62» اسماعيل فصيح در ارتباط با وقايع جنگ است. اين رمان به همراه رمان «زمين سوخته» احمد محمود، از باارزش ترين رمان هاي حوزه جنگ شناخته مي شوند، که از موضعي غيرايدئولوژيک و غيررسمي به اين مساله پرداخته اند.

3- غير از اين بستر روايي « فصيح» نيم نگاهي هم به نويسنده مورد علاقه اش « همينگوي» در «وداع با اسلحه» دارد. «از لاي پرده ها شب سياه را نگاه مي کنم. جنازه لخت يک نفر يک جا غوطه مي خورد» (ص 315) و... «پنجره را مي بندم و سفت مي کنم و روي تخت دراز مي کشم. اتاق حالا آنقدرها بوي هواي مرده و خشکيده نمي دهد. شب سياه نيست، از سقف و ديوارها هم غبار کوفت و دلتنگي نمي بارد، سال هاي خوب از دست رفته هم از لاي موکت هاي کهنه و کثيف بيرون نمي زند.» (ص 319)

4- لکان، دريدا، کريستوا، مايکل پين، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مرکز، 1380، ص 94
عناوين اين صفحه
چهره اسماعيل فصيح در جواني
فصيح به روايت فصيح
نامه منتشر نشده يي از اسماعيل فصيح
خانه که آمد کïتش بوي چه گرفته بود
سرزمين هرز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام