
امير پوريا / amirpouria@gmail.com
گستردگي دنياي سينما و تعدد نمونه هاي قابل بررسي در ميان محصولات هر سال اروپا، امريکا، آسيا و حتي آفريقا بيش از آن است که بتوان در نقدها و نوشته هاي مربوط به «فيلم هاي روز» در مجلات تخصصي سينما و صفحات سينمايي ساير نشريات، به همه آنها پرداخت. موج هاي قابل تشخيص همچون کانديداتوري يک فيلم در رشته هايي از جوايز اسکار يا حضور يک فيلم در بخش مسابقه فستيوال هاي کن و برلين و ونيز و لوکارنو و سن سباستين يا ستايش هاي ناقدان يا فروش بسيار بالا مي تواند فيلم هاي مختلفي را به موضوع بررسي ها و پرونده هاي تحليلي بدل کند. اما با شرايط غيررسمي و نامنظم تماشاي فيلم هاي روز سينماي دنيا در کشور ما، چه به لحاظ دسترسي و چه از حيث تخصيص صفحاتي به هر فيلم مهم، اين احتمال وجود دارد که برخي فيلم هاي قابل اعتناي هر سال به طور کامل از دايره بررسي هاي مندرج در مطبوعات ايران، بيرون بمانند و هنوز مطلب تحليلي دم دست و در ياد مانده يي به زبان فارسي درباره آنها وجود نداشته باشد. مي کوشيم به بهانه هاي مختلف و گاه حتي بي هيچ بهانه يي، بر اين گروه از فيلم هاي مهجورمانده و مهم- چه خوب و چه بد- متمرکز شويم و مثل اين پرونده کوچک، جايگاه شان را يادآوري کنيم. «رذل و دوست داشتني» فيلم کمتر ديده شده يي که وودي آلن در انتهاي دهه 1990 ساخت و شون پن بازيگر شاخص سينماي معاصر و برنده دو جايزه اسکار بازيگر مرد نقش اصلي (براي «رود ميستيک/ رودخانه مرموز» کلينت ايستوود و «ميلک» گاس ون سنت) يکي از متفاوت ترين بازي هايش را در آن به جا گذاشته، موضوع اين مجموعه مطالب است. براي پيگيري علاقه مندان خلاصه داستان فيلم در دل مطلب ترجمه يي اين مجموعه آمده است.
رذل و دوست داشتني / Sweet and Lowdown
کارگردان و نويسنده فيلمنامه؛ وودي آلن، مدير فيلمبرداري؛ ژائو فئي. موسيقي؛ ديک هايمن، انتخاب بازيگران؛ جوليت تيلور و لورا روزنتال، طراح لباس؛ لورا کانينگهام باوئر، تهيه کنندگان؛ جک رولينز، چارلز اچ جافي، لتي آرونسون بازيگران و نقش ها؛ شون پًن (اًمًت رًي)، سامانتا مورتون (هîتي)، اوما تورمن (بلانش)، برايان مارکينسون، آنتوني لاپاليا، جان واترز، براد گارت، گرچن مو، جيمز اوربانياک. محصول امريکا، 1999 ، 95 دقيقه.
---
نام فيلم «رذل و دوست داشتني» از کليدهاي مهم دريافت آن است. وودي آلن در بسياري از فيلم هايش آدم هايي را در جايگاه شخصيت اصلي قرار مي دهد و ذات و رفتارشان را کند و کاو مي کند که در قاموس اخلاقيات عرفي، چندان قابل دفاع به نظر نمي رسند؛ مانند لئونارد زليگ (وودي آلن) در «زليگ»، جودا روزنتال (مارتين لاندو) در «جنايت و جنحه»، کريس ويلتون (جاناتان رايس مه يرز) در «امتياز نهايي» و همين امت ري (شون پن) در «رذل و دوست داشتني». اما نزديک شدن به تنهايي ها و ترس ها و ترديدهايشان به تدريج فضايي حسي و توضيح ناپذير براي بيننده مي سازد که حس مي کند اين شخصيت(ها) را تا اندازه يي دوست دارد يا دست کم اينکه «درک»شان مي کند. تا جايي که آلن در کمدي هاي اوليه پيش از «آني هال» هنوز داشت در جايگاه يک کمدين همتاي کمدين هاي کلاسيک، کمدي خالص بدون اهداف و مضامين روانشناختي و اخلاقي و... مي ساخت، با وجود وجوه هجوآميز فلسفي «عشق و مرگ» يا سياسي «موزها/ در ايران؛ انقلابي قلابي»، مردم آزاري ها و بلاهت هاي شخصيت اصلي از يک سو و سمپاتيک بودن او براي تماشاگر، درست از همان جنسي بود که کمدين هاي مردم آزار و دست و پا چلفتي مثل استن لورل و جري لوئيس و ديگران داشتند. هرچند فيلم ها بداعت هاي ساختاري ويژه خود را داشتند (از جمله به کارگيري فرم مدرن و تا آن زمان بي سابقه «مصاحبه» که در همان کمدي اول او «پولو بردار و فرار کن» آغاز شد و بارها مثل همين «رذل و دوست داشتني» به کار رفت) اما شخصيت اصلي هنوز آن پيچيدگي ها و پارادوکس هاي «آلوي سينگري» مشهور را نداشت. بعد از «آني هال» ميان اين نوع قهرمانان فيلم هاي آلن، زليگ نه تنها در بين شخصيت هاي مخلوق او بلکه حتي در طول تاريخ سينما نوعي الگوي نمونه يي به حساب مي آيد. لئونارد زليگ با رديابي تباري که از او به ميراث مي ماند و بسياري شخصيت هاي ديگر همچون فارست گامپ را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد و خالقان آن (وينستون گروم رمان نويس، اريک راث فيلمنامه نويس، رابرت زمه کيس کارگردان و تام هنکس بازيگر) را به الهام گيري از خود وامي دارد، يکي از مهم ترين دستاوردهاي هنري زندگي پربار آلن در جايگاه نويسنده است. او از طرفي با استفاده از توانايي عجيب و «آفتاب پرست»وار تغيير ظاهرش، بارها به سوء استفاده هاي مختلف اقتصادي، اخلاقي، جنسي و... دست مي زند و از طرف ديگر بابت اعمالي که با تکيه بر همين عارضه/ توانايي جسماني اش مرتکب مي شود، مثل نجات هواپيما از فراز اقيانوس، رفته رفته شمايل يک قهرمان مردمي را مي يابد. زليگ و سير هم ابلهانه و هم نبوغ آميزي که در طول روايت مستندوار فيلم طي مي کند، مجموعه غريبي از خصلت هاي تناقض آميز و ذاتي بشر است که با هيچ معيار مشخص روانشناختي قابل تحليل به نظر نمي رسد. حتي شخصيت روانکاو فيلم خانم دکتر يودورا فلچر (ميا فارو) در نهايت نه با اتکا به يافته هاي علمي بلکه با سود جستن از نيروي شفابخش عشق مي تواند حال و وضع زليگ را بهبود بخشد. از اين حيث، فيلم «زليگ» و خيال پردازي ديوانه وارش در خلق شخصيت اصلي، از آن پاسخ هاي آشکار و کاملي است که مي توان در برابر آن دسته از منتقدان و مورخان سينمايي قرار داد که مي گويند آلن هميشه فقط معضلات فردي و رواني خودش را به طور مستقيم و بي ظرافت چندان، از جلسات روانکاوي خود به پرده سينما منتقل مي کند، يا مثلاً اشاره هاي روانشناسانه جاري در آنها را دليلي براي اطلاق تعبير «کمدي هاي روشنفکرانه باب روز» به آثار او مي دانند. و بديهي است وقتي فيلمي در ابعاد «زليگ» با قابليت «همشهري کين» وارش در تقسيم سينما و ساختارهاي مالوف روايت به دو دوران پيش و پس از خود، در کارنامه آلن باشد، خود او هم به پيشنهادهاي ساختاري و شخصيت سازي آن باز رجوع خواهد کرد.
«رذل و دوست داشتني» يکي از نوبت هاي اساسي اين رجوع است. هم خنگ بازي ها و بخت و اقبال پر از تناقض امت ري و هم فرم مصاحبه و نوع پاساژهايي که فيلم ميان برش هاي مختلف داستان ناتمام زندگي او برقرار مي کند، مي توانند برآمده از فيلم و ساختار و شخصيت «زليگ» به شمار روند. ري يک نوازنده محلي ولي ماهر گيتار سبک جاز است که فيلم اصرار دارد از طريق نمايش چهره و حرف هاي چندين مورخ هنر و موسيقي، او را در نظر ما واقعي جلوه دهد. آدم هاي ظاهراً معتبر و واقعي با اسامي ناآشنا ولي غلط اندازي چون نت هنتاف به عنوان ژورناليست و مورخ سبک جاز، اي.جي. پيکمن به عنوان نويسنده کتاب «آونگ گيتار»، بن دانکن به عنوان توزيع کننده بزرگ صفحه هاي موسيقي، سالي جولين به عنوان نويسنده کتابي به نام «سلاطين گيتار» و البته خود آلن بدون اينکه عنواني زير تصويرش بيايد، رو به دوربين از امت ري و قصه هايش حرف مي زنند و ما به تبع اين تصاوير مستندوار با فرم مصاحبه و به دليل سوابقي که فيلم از هر کس به ما معرفي مي کند، واقعاً دچار اين شبهه مي شويم که امت ري وجود و واقعيت داشته و حالا شون پن دارد نقش او را در اين روايت کم و بيش وفادار به تاريخ ايفا مي کند. اما اين شبهه خيلي زود از بين مي رود؛ احتمالاً به اين دليل که به شکل بسيار شديدتري هنگام تماشاي «زليگ» برايمان پيش آمده و بعد دريافته ايم ساختار حالا شناخته شده «مستندنما/ mockumentary» اصلاً با «زليگ» به اوج و تثبيت رسيده و نه زليگ و نه هيچ کدام از آن همه تصاوير شبه خبري مستندوار و نه آن همه ترانه و رقص که به علايق عمومي مردم دهه 1930 نسبت داده شد و در طول فيلم از نظرمان گذشت، واقعي نبودند. بنابراين حين تماشاي فيلمي که آلن 15 سال بعد از «زليگ» ساخته يعني همين «رذل و دوست داشتني» ديگر جا و زمان زيادي براي اين شبهه باقي نمي ماند. اما اين از امتيازات فيلم که نمي کاهد هيچ، به برخي خيال انگيزي هاي خلاقانه آن جلوه يي متفاوت با «زليگ» نيز مي بخشد؛ جايي که خود آلن روايت مربوط به درگيري امت ري در ماجراي تعقيب همسرش بلانش (اوما تورمن) به همراه يک گنگستر خطرناک و هفت تيرکشي و تصادف متعاقب آن را تعريف مي کند. ما در امتداد روايت او سه ورسيون مختلف از اتفاق را مي بينيم و اين هم وضعيت چندگانه زندگي پادرهواي امت ري را موکد مي کند (که ميان چند نوع رفتار در چند روايت تصويري از واقعه، سرگردان است و واقعيت زندگي اش انگار قابل دسترسي نيست) و هم يک بازي ظريف وودي آلني ديگر ميان ساختارهاي بديع و شيطنت آميز روايت به راه مي اندازد (بازي هايي که آغازگر اصلي و اصولي شان، «آني هال» بود و تداوم آن گاه همچون «ساختارشکني هري» يا «زن و شوهرها» به جلوه هايي به همان خلاقيت و بداعت «آني هال» رسيده است).
در بخش شخصيت پردازي، امت ري و شرايطي که برايش در هر مرحله از زندگي پديد مي آيد، از همان نمونه هاي لئونارد زليگي/فارست گامپي محض است که آکنده از تناقض به چشم مي آيد. از طرفي آنقدر بدشانس است که اولين نمايشگري مجلل اش روي صحنه در حال اجراي موسيقي، به سقوط آن هلال ماه پيشنهادي خودش مي انجامد و آبرويش در مقابل تماشاگران مي رود و از طرف ديگر، چنان خوش شانسي حيرت انگيزي دارد که وقتي مي خواهد براي روبه رو نشدن با جنگو راينهارت، گيتاريست فرانسوي بزرگي که در ذهن خود از او بت ساخته، از سقف کافه فرار کند و روي يک بام ديگر بپرد، سقف مي شکافد و او صاف ميان انبوه پول هاي دو جاعل اسکناس مي افتد و آنها هم از وحشت اينکه پليس، سرزده و ناغافل، از پشت بام به محل کار غيرقانوني شان حمله کرده، مي گذارند و در مي روند، همين امت، هربار که جنگو را ديده يا ادعا و تصور مي کند که ديده، از فرط هيجان و التهاب، غش مي کند و از حال مي رود؛ اما از طرف ديگر، آنقدر نترس است که دائم در مهماني ها اشياي ريز و درشتي را که از آنها خوشش بيايد، مي دزدد، و باز در ادامه همين تناقض هاي خنده آور، درست حين يکي از همين دزدي هاي خرده پايي است که با بلانش آشنا مي شود و بعدتر به دام ازدواج با او مي افتد، مثل زليگ و فارست گامپ که همواره حماقت و ساده دلي و ساده لوحي شان به تخته پرش بدل مي شد و آنها را تا همنشيني با هيتلر در فيلم وودي آلن يا ملاقات با رئيس جمهورهاي متعدد امريکا در فيلم رابرت زمه کيس بالا مي برد، امت ري هم همه بدبياري ها و خوش اقبالي هاي عجيب و غريب اش را در درجه اول، بر اثر بلاهت به خصوص و بي مشابه خود به دست مي آورد. آدمي که مي تواند آنقدر «رذل» باشد که روي همان نيمکت جلوي ساحل به هتي بيچاره (سامانتا مورتون) بگويد ديگر بهتر است از پيش او برود و بعدها که از همه جا رانده و مانده شد، روي همان نيمکت دخترک را پيدا کند و بگويد برگشتم و تمام، جايي ديگر آنقدر طفلکي و ترحم انگيز و «دوست داشتني» مي شود که در ارتباطش با بلانش به آن وضعيت مورد خيانت واقع شده مي رسد و تماشاگر حتي نمي تواند از ميان روايات مختلف مربوط به هفت تيرکشي و تصادف او، يکي را بر بقيه ترجيح بدهد و باورکند. يعني امت چنان مفلوک شده که حتي داستانش ديگر روشن هم نيست؛ چه رسد به اينکه احياناً بخواهد به فرجام نيک بينجامد. و از همين منظر است که مي گويم نام فيلم «رذل و دوست داشتني» به دليل جمع اضدادي که در دل خود دارد، کليد مهمي براي دستيابي به جوهره آن محسوب مي شود و همه واکنش هاي احساسي منفي و مثبت ما در برابر اعمال و ديوانگي هاي امت ري را در دل خود نهان دارد.
از جلوه هاي عجيب اين ديوانگي ها، يکي علاقه به تيراندازي به موش هاي کنار ويرانه هاي حاشيه شهر است و ديگري علاقه به تماشاي گذر قطارها از نزديک ريل، امت طوري با اصرار و اشتياق هر زني را به حومه هاي پرتي مي برد تا اين دو علاقه اش را آنجاها دنبال کند، که گويي واقعاً مطمئن است اين علايق و تامين آنها جذابيت شخصيت او را براي زنان افزون خواهد کرد، و جالب است که هيچگاه از واکنش هاي منفي زنان- تقريباً منهاي هتي که مهربان ترين آدم زندگي امت است- عبرت نمي گيرد و از ادامه اين کار دست نمي کشد. ولي يکي از مهم ترين دستاوردهاي «رذل و دوست داشتني» در واکنش مدعي ترين زن زندگي امت يعني بلانش ويليامز نسبت به اين دو علاقه او نمايان مي شود؛ اين جايي است که آلن همان نکته مربوط به «گريز از محدود شدن به تحليل هاي دم دست روانشناختي» را به روشني در ديالوگ هاي رفت و برگشتي امت و بلانش جاري مي کند. بلانش در هر دو مورد مي خواهد به ريشه يابي هاي روانشناسانه متوسل شود، علاقه به تيراندازي به موش ها را به ميل به بازگشت به دوران کودکي امت ري منسوب کند و علاقه به تماشاي قطارها را به شکلي عجيب تر، به نوعي تمايل وهم آميز جنسي، امت چنان آدم ساده يي است و چنان اين ديوانگي ها را فارغ از پي و خم هاي رواني با خود يدک مي کشد که آشکارا بلانش و اين تحليل هاي روانکاوانه اش را دست مي اندازد؛راست اين است که آلن هيچ جا به صراحت اين سکانس، همه آن تحليل هاي فرويدي يا يونگي منتقدان سينمايي که مدام فيلم هايش را به سطح گزارش هاي شرح وضعيت بيماران - بخوانيد مشتريان- مطب هاي روانکاوي و جلسات گروه درماني و غيره تقليل مي دهند، ريشخند نکرده است. به اين اعتبار، مي توان «رذل و دوست داشتني» را ضد روانکاونه ترين فيلم او بعد از «زليگ» قلمداد کرد.