سه شنبه، 6 مرداد 1388 - شماره 2011
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با خشايار ديهيمي
حشرات آشفته سن پترز بورگ

لادن نيکنام
داستايوفسکي نامي آشناست. آنقدر آشنا و نزديک که بيشتر وقت ها از اهميت آن غافل مي شويم. از ياد مي بريم که چقدر بر ذهن نويسندگان تاثير گذاشته و تا کجا توانسته بر دنياي دروني مخاطبان ادبيات داستاني سيطره داشته باشد. چنان که پاره يي از افراد براي تشريح و توصيف يک فرد در جهان واقعي او را شبيه يکي از شخصيت هاي رمان هاي ماندگار توصيف مي کنند. او نويسنده يي است که بيش از هر چيز بر روانشناسي شخصيت هايش اشراف دارد. استاد برش هاي ظريف و آني و انساني است. بگذاريد پا را از اين هم فراتر بگذارم. او استاد انسان است. بي ترديد آثارش مي تواند بيش از هر منبع ادبي ديگري منشاء حرکت هاي روانشناسانه در آثار پس از خود تلقي شود. او مي داند ريشه ترس ها و اضطراب ها، خشم و اندوه، حسرت ها و ناکامي ها در کجاست. نه تنها بر جامعه خويش تسلط دارد بلکه مي توان الگوهاي اجتماعي ديگر را در آثارش پي گرفت. او سرنوشت بشر در آستانه قرن بيستم را به خوبي پيش بيني کرده است. در اين ميان «بيچارگان» اولين رمان اين نويسنده از اهميت خاصي برخوردار است؛ از اين جهت که به عنوان اولين کار داستايوفسکي شخصيت پردازي ها يگانه است و بي همتا. شخصيت زن و مرد اين رمان از هر جهت ارژينال است. شايد شبيه به پاره يي از تيپ هاي آشنا باشد اما وسواس ها و نظم و ملاحظه کاري ها و نشانه هاي اين دغدغه در الگوهاي رفتاري شان جداً عميق و در ياد ماندني است. شما از نوع رفتار هيچ کدام از اين کاراکترها تا مدت ها خلاصي نداريد. اين همه به مدد درک درست نويسنده در همان جواني از شخصيت پردازي در عرصه رمان است. مترجم اين اثر خشايار ديهيمي است. درباره اين کار و تاثيرات رمان هاي داستايوفسکي بر ادبيات جهان و دستاوردها و شگردهاي او در يک عصر بهاري با او به گفت وگو نشستيم.

---

-نظر من به ساختار روايي کار معطوف است، که قابل توجه است چراکه در قالب نامه ها شخصيت هاي اصلي داستاني از دل کار بيرون مي آيند و برجسته مي شوند. راوي اول شخص به واسطه واروارا و همچنين ماکار اين فرصت را دارد که خودش را بشناساند، اطلاع دهي کند و روايت را پيش ببرد. به نظر شما دليل اين نوع ساختار نامه در قرن نوزدهم چه بوده؟ حتي مي توانيم قياسي بين تشخص نامه و آن چيزي که امروز به نام اي ميل يا ارتباطات ديگر از اين جنس تعريف مي شود، داشته باشيم. در مورد هويت نامه در اين قرن هم براي ما توضيح دهيد.

اين اولين اثر داستايوفسکي است که منتشر شد و مربوط به دوره يي است که داستايوفسکي تحت تاثير يک عده از نويسندگان خاص بوده. در دوران نهضت رمانتيک چه در آلمان و چه در انگلستان و چه در فرانسه نويسندگان رمانتيک مطرحي بودند که همين قالب را براي نوشتن رمان انتخاب مي کردند. و در همين قالب نامه رمان مي نوشتند. اگر خاطرات داستايوفسکي را بخوانيد، مي بينيد که اين آدم پيرو چه کساني بوده و چه کتاب هايي را در آن دوره مطالعه مي کرده و از اين نظر که خودش را جزيي از نهضت رمانتيک مي دانسته، اين قالب هم برايش ناآشنا نبوده. از طرف ديگر رد پاي دو نفر ديگر از ادبيات روسي در اين اثر اول داستايوفسکي کاملاً مشهود است.

نوعي طنز هم در داخل نامه ها وجود دارد. و اين نشان از اهميت دادن به سبک است. ماکار خيال مي کند بزرگ ترين فرصت زندگي اش اين است که بتواند از طريق نوشتن اين نامه ها به سبکي برسد. انعکاس دهنده نقدي است که در آن دوران نسبت به آثار رمانتيک متفاوتي که کاملاً کليشه يي بودند، در ادبيات روسيه وجود داشت. و امثال بنستيکي آنها را نقد مي کردند و فضاي آن کار را کاملاً دور از توده مردم مي دانستند. بنابراين همه اين عناصر در کنار هم قرار گرفته است. داستايوفسکي رمانش را در اين قالب و با استفاده از اين تکنيک ها نوشته است. اما در مورد خود نامه و اهميت آن لازم به ذکر است که واقعيتش اين است که ما ايراني ها با اين مساله مانوس نيستيم. برايمان اندکي غريب است. شما کمتر کسي را در تاريخ ما پيدا مي کنيد که از نامه هايي که مي نويسد، يک کپي هم براي خودش نگه دارد. در حالي که در غرب به اين شکل است. به خصوص از قرن هجدهم به بعد نه تنها نامه هايي که مردم به هم مي نوشتند را نگه مي داشتند که از نامه هايي که براي ديگران مي فرستادند، هم نسخه يي براي خودشان نگه مي داشتند و همين باعث شده است هميشه يک منبع بسيار موثق و نزديک راجع به زندگي افراد در اختيار باشد. اگر کتاب مشهور اي اچ کار راجع به داستايوفسکي را که من هم به فارسي تحت عنوان جدال شک و ايمان ترجمه کرده ام ببينيد، تمام منابعي که اي اچ کار مورد استفاده قرار داده، عمدتاً نامه هايي هستند که بين داستايوفسکي و افراد ديگررد و بدل مي شدند. ما بسياري از زواياي پنهان زندگي اين آدم ها را فقط از خلال همين نامه ها درک مي کنيم و اگر اين نامه ها وجود نداشتند، امکان کشف رمز يا کشف راز از بسياري از اتفاقاتي که براي داستايوفسکي افتاده و طبيعتاً در آثارش هم انعکاس پيدا کرده، وجود نداشت. ولي اگر با اينترنت و اي ميل مقايسه اش کنيم، فکر مي کنم نامه يک شخصيت و هويت دارد که اينترنت و اي ميل فاقد آن شخصيت و هويت هستند، يعني حتي دستخط آدم ها، آشفته بودن و منظم بودن، خوش خط بودن، بدخط بودن، با چه فاصله يي نوشتن، با چه رنگي نوشتن همه اينها يک هويت و شخصيت به نامه مي دهد که در اي ميل از بين مي رود. در اي ميل تايپ مي کنيد و همان است که هست. در اي ميل اتفاقات تازه يي افتاده به اين دليل که اقتصادي و صرفه جويانه باشد. حتي کلمات به درستي نوشته نمي شود. و اينها حالت يک گنجينه شخصي را پيدا نمي کنند چون از بين مي روند و هويت اصلي آن شخص را برملا نمي کنند. در شخصيت آدم ها هم اين موضوع بسيار تاثيرگذار بوده است مثل يک مکالمه تلفني که عين حرف ها يادتان نمي ماند.شايد در يک مکالمه يکسري صحبت ها را کرده باشيد ولي از خاطرتان مي رود. اما نامه همه جزييات آن لحظه و زماني که فکر مي کنيد و فکر مي کرديد را جا مي دهد و در خودش محفوظ نگه مي دارد.

-شما قائل به اين هستيد که هر نامه يي در کار داستايوفسکي يک برشي از شخصيت اين دو نفر را به دست مي دهد و در عين حال در خدمت شخصيت پردازي است. شخصيت سوم، بعد از اين دو نفر يا شخصيت اول قبل از دو شخصيت اصلي واروارا و ماکار قرار مي گيرد و تعيين کننده يک حضور در روايتند؛ به جز آن قسمت که واروارا بخشي از دفتر خاطراتش را يا عيناً براي آن آدم مي گويد، يا اينکه بخشي از آن را بازنويسي مي کند. دقيقاً متوجه نشدم به چه صورت آن را به دست آن شخص مي رساند. آيا عيناً همان را مي دهد يا تکه يي از آن را رونويسي مي کند و مي دهد؟ مي خواهم بگويم امر نوشتن واجد يک تشخصي بوده که داستايوفسکي بدون اينکه به آن اشاره مستقيم بکند، به واسطه نامه ها اين شخصيت را درآورده است. حرمت نوشتن، سرنوشت ساز بودن آن و در عين حال آن پيوند عاطفي که به واسطه نوشتن اتفاق مي افتد. به نظر مي رسد هرگز همديگر را نديده اند، قرار هم نيست ببينند و از نزديک ملاقاتي داشته باشند ولي مديوم کلمه، اين دو نفر را به هم نزديک مي کند. با اين تفسير موافقيد؟

البته يک استثنا هم بگويم که اين آدم ها همديگر را مي بينند و ملاقات رودررو دارند و بارها واروارا از ماکار درخواست مي کند بيشتر و بيشتر پيش ما بيا اما ملاحظه يي که ماکار دارد، به خاطر اين است که فکر مي کند مورد تمسخر قرار مي گيرد.مي ترسيد با اين سن و سال آنجا برود عاشق بازي جوانانه تعبير بشود و مورد تمسخر قرار بگيرد. ولي اينها دائماً همديگر را مي بينند منتها سعي مي کنند در ساعتي بروند که ديده نشوند يا در کليسا قرار ملاقات مي گذارند.

-ما تصوير دقيقي از اينکه اينها ديالوگي با هم داشته باشند، نداريم.

از ديالوگ پرهيز مي کند تا ساختار داستانش را حفظ کند ولي به اين معنا نيست که همديگر را نمي بينند. اتفاقاً يکي از نامه هاي مهم، آن نامه يي است که با هم به گردش در يک بلوار رفته اند تا بتوانند آن جزيره وسط رودخانه نيوا را ببينند و روز بعدش که ماکار به عنوان شگفت ترين روز دنيايش از آن ياد مي کند که چند ساعتي با واروارا بوده يا حتي با همديگر تئاتر مي روند. داستايوفسکي در همين کار اولش مي خواهد اين عناصر را نشان بدهد و براي همين است که با وجود کار اول بودن اهميت دارد. طبيعتاً ناپختگي هايي در اين کار داستايوفسکي وجود دارد. وقتي اين رمان را نوشت، 20 سال بيشتر نداشته اما مي خواهد بيش از آنکه به مسائل بيروني و روابط ميان افراد بپردازد، درونيات افراد را زير ذره بين بگذارد و فاش کند و بگويد درون آدمي چه مي گذرد. و اين نامه ها فرصت زيادي مي دهد که هر کسي بي آنکه در برابر يک مخاطب قرار گرفته باشد و مکالمه دائماً قطع شود، از اين آدم به آدمي ديگر منتقل شود، و آنچه را که در نفس خودش مي گذرد نشان دهد و از طريق اين حالات نفساني است که ما کاراکتر براي خودمان مي سازيم. ممکن است آدم فقير و درمانده و تهيدستي را توصيف کنيد. اگر بيروني نگاه کنيد آنچه از اين شخصيت به دست مي آيد اين است که حالت لباس پوشيدنش را مي گوييد، حالت غذا خوردنش را مي گوييد، مي توانيد تنگدستي اش را بگوييد، محيط خانه اش را توصيف کنيد يا حالت استيصالش را ، اما اينکه اين فقر تا چه حد در روح و همه زواياي اين فرد اثر گذاشته است، جز از طريق تکنيکي که داستايوفسکي به کار گرفته، قابل بيان نبوده يعني فرض کنيد آن لحظه يي که اين فرد پيش رئيس اش مي رود، شعفي که به او دست مي دهد، خيلي جالب است. داستايوفسکي ته وجودش را در خصوصي ترين زواياي زندگي اش بيان مي کند. البته در تقابل با اين موضوع مي توانيد ببينيد واروارا چقدر خوددارانه تر نامه مي نويسد، و ملاحظاتي را در نظر مي گيرد در صورتي که ماکار بي ملاحظه مي نويسد، احساس تنهايي مي کند و احساس مي کند به شکل آدمي حقير و بدبخت و بيچاره در نظر گرفته شده، فقط اين فرصت را غنيمت مي شمارد و مي گويد من هم شخصيتي دارم. به رغم همه اين فلاکت و بدبختي مي خواهد از شخصيتش دفاع کند. در همه کارهاي داستايوفسکي شخصيتي شبيه ماکار هيچ وقت از بين نمي رود. در تک تک داستان هاي داستايوفسکي چه داستان هاي کوتاهش، چه داستان هاي بلندش، چه رمان هاي عظيمش همچنان يک ماکار داريم که سمبل و نشانه يک طبقه بي نهايت مهم در روسيه تزاري بوده است؛ نماد زندگي يک گروه از افراد که حشره در نظر گرفته مي شدند و مثل يک انسان با آنها رفتار نمي شده است. به نوعي احساس خفت و تحقير مي کردند .در رمان هاي بعدي اش مثل تحقيرشدگان يا يادداشت هاي زيرزميني نفر اول ماکاري است که فقط درصدد انتقام گيري برآمده است. ماکار آدمي است که نسبت به شرايطش تسليم است. يا در جنايت و مکافات مارملادف يکي از همين آدم ها است. حتي نوع مست کردن هاي ماکار عين مست کردن هاي مارملادف در جنايت و مکافات است. منظورم اين است که اين شخصيت و اين حالتي که از او ساخته شده در تمام طول فعاليت ادبي داستايوفسکي تاثيرگذار و همچنان پابرجا بوده است.

-يعني با اين تفسير موافقيد که در اين روايت نيروي پيش برنده و رابطه انساني را در قدرت نوشتاري که رفت و آمد داشته، مي بينيم. اين نامه ها در اين ارتباط نقش تعيين کننده يي داشتند و فرصتي براي برون فکني ذهن هايي که تمايل به درون گرايي داشتند، بودند؟

اول يک نکته را کمي تصحيح کنيم. ماکار در بسياري از موارد مضحک مي نويسد يعني قدرت بيان و کلام ندارد و مدام نگران است که سبک ندارم. جلوي همسايه اش که مدعي است اديب است در حالي که از لابه لاي نامه ها مشخص مي شود آدم درجه چندم است و اديب محسوب نمي شود هم احساس حقارت مي کند و فکر مي کند اي کاش قدرت بيان و نوشتني مي داشت که مي توانست همه وجودش را عرضه کند. اينها نکات ظريفي است که طنز در دل شان ساخته مي شود و ناخنکي به ابتدايي ترين و مبتذل ترين ترانه هاي عاميانه روسي آن موقع مي زند. در ترانه هاي عاميانه يا ترانه هاي لاله زاري خودمان تعابير جان گداز و جانسوز و تشبيهات خيلي کليشه يي مثل پرستوي من، پروانه من، شمع من و از اين تعابير وجود دارد و اينها طنزي را نشان مي دهد که از طريق اين طنز به شخصيت اين آدم پي مي بريد. يک مقايسه يي بين گوگول و داستايوفسکي وجود دارد. اگر «يادداشت هاي يک ديوانه» گوگول را هم خوانده باشيد داستان خاطرات شخصيتش را مي نويسد. در اين خاطره نويسي شخصي براي خود فکر مي کند،دور از همه است و تمام ذهنياتش را بروز مي دهد و اين سير شدت درون گرايي منجر به جنون را به تصوير مي کشد. اين داستان مربوط به شخصي است که ديوانه مي شود. منتها آنجا هم جز يادداشت هاي روزانه يي که بالايش يک تاريخي دارد هيچ چيزي نداريم. اين آدم براي خودش يادداشت هايي برمي دارد. داستايوفسکي بسيار تحت تاثير آن هم بوده است. آن بخش خاطراتي هم که واروارا براي ماکار مي فرستد برگرفته از همين است. او عين خاطرات خودش را براي آن آدم فرستاده و اين ترکيب خاطرات و نامه از آن ترکيب هايي است که در آثار رمانتيک هاي آن دوره مورد استفاده قرار مي گرفته. در تمامي احوال بايد متوجه باشيم اين نخستين کار داستايوفسکي است. بنابراين اگر به لحاظ ادبي از هم بشکافيمش شايد ضعف زيادي هم در آن وجود داشته باشد اما اهميتش در اين است که همه نطفه هاي آن داستايوفسکي بزرگ، آن داستايوفسکي برادران کارامازوف که نقطه اوج داستايوفسکي است هم ديده مي شود. نطفه هايش در اينجا موجود هستند.

-اگر ماکار تا اين اندازه حيات حشره وار در ذهن نويسنده و جهان داستاني تعريف مي شود پس ميل مدام به نوشتن از کجا تغذيه مي شود؟

ميل مدام به خاطر اين است که مي خواهد ارتباط برقرار کند. شما در خود نامه هاي ماکار مي بينيد که مي گويد من در اداره با يک نفر حتي يک کلمه هم حرف نمي زنم. در خانه اش هم با کسي حرف نمي زند. حتي در مهماني هاي همسايه اش که دعوتش مي کنند فقط براي اينکه بتواند خودش را با ديگران هماهنگ کند مي گويد من هم يک پک از چپقش زدم. يا حتي ملتمسانه مي خواهد کارهايش را براي او پاکنويس کند و حتي آن کلفت خانه هم او را تحويل نمي گيرد و دائماً تحقير مي شود. اينها آدم هاي تحقيرشده يي هستند که هيچ نوع ارتباطي ندارند و به لحاظ اجتماعي کاملاً پايمال شده اند و اصلاً جايگاهي ندارند. اين آدم يک بار براي خريد مي رود تا براي واروارا خريد کند. در بلوار قدم مي زند و مغازه ها را مي بيند.از گل و لاي مي رود تا پول را از آن رباخوار براي اينکه به واروارا بدهد، قرض بگيرد. قرار گرفتن اين تصاوير کنار هم يک تصوير کامل از روسيه دهه هاي 40 و 50 قرن نوزدهم است؛ بي آنکه يک خودنمايي باشد و بي آنکه داستايوفسکي در مقام يک موعظه گر قرار بگيرد يا مقاله نويس باشد.

هنرمندانه بي آنکه احساس کنيد کل شهر پترزبورگ را در همين نامه ها سير و سياحت مي کنيد. طبقات مختلف آدم ها را مي شناسيد. تفاوت اين زندگي ها را درمي يابيد. ساختار نظام اداري آنجا را درمي يابيد. فساد و انحطاطش را درمي يابيد. فحشا را مي بينيد. دستگاه قضايي را مي بينيد. يک تصوير جامع مي بينيد بي آنکه مستقيم بخواهيد شعار بدهيد. بخواهيد نطق کنيد. همه اينها در لابه لاي تصاوير باريک و ظريف طنزآميز همراه با يک نثر بسيار ضعيف وجود دارد. اگر قرار باشد ماکار سخنور باشد، ماکار نمي شود. حتي از بيان ساده ترين نکات عاجز است. جملات کليشه يي را دائماً تکرار مي کند و تکرار مي کند. اينها هنر و تسلط داستايوفسکي را در تکنيکي که اختيار کرده، نشان مي دهد.

-يک تضاد جالبي بين شخصيت ماکار و واروارا پيدا کردم که اين تضاد در اکثر داستان هاي داستايوفسکي ديده مي شود. غالباً شخصيت هاي اصلي مرد داستايوفسکي يک حيات ذهني دارند که در آن دايره حيات ذهني، کنش هايي اتفاق مي افتد که لزوماً به يک فعل بيروني منتهي نمي شود و اکثراً در ذهن شان زندگي مي کند. اگر آن رفتار ذهني به عينيت برسد يک رفتار بيروني عجيب ناهنجار و غريب به وجود مي آيد يعني انگشت نما مي شوند. از آن طرف شخصيت هاي زني که وجود دارند- در اينجا واروارا- خودشان را از همان رابطه عاطفي و شبکه روابط انساني تفکيک مي کنند. واجد قدرتند و به کنش بيروني به طور غريزي دست مي زنند و تصميم گيرنده اند. اين زن و مرد نقطه مقابل هم را مي سازند. و اين خودش يک نوع کششي را به لحاظ باورپذيري در من مخاطب به وجود مي آورد. ولي در خود روايت هم اين تقابل باعث پيشرفت و جذابيت خط روايت مي شود و توليد ريتم و ضرباهنگ مي کند. شما با اين حرف موافقيد؟

طبقه بندي موردنظر من در مورد شخصيت هاي داستايوفسکي به اين حد محدود نمي شود. مي توانم شاهد و مثال زيادي هم از همه کتاب هاي داستايوفسکي بياورم. داستايوفسکي در ته دلش يک مسيحي مومن بوده است و بزرگ ترين خصلت از نظر اينکه کسي قهرمانش باشد، خاکساري است. اين تز مسيحي در ذهن داستايوفسکي هميشه جريان داشته است که جز از طريق خاکساري نمي شود به رستگاري رسيد، بنابراين شخصيت هاي داستايوفسکي دو دسته هستند؛ کساني که يک غرور انساني دارند و با آن غرور انساني مي خواهند جهان را تغيير بدهند و خودشان را موجود برتر بپندارند و يک عده هم آدم هايي هستند که شايد انديشه هاي والا ندارند اما از طريق خاکساري و کوچک کردن خودشان و توقعات کمي که دارند مي توانند به مراتب بالاي معنويت دست پيدا کنند. اتفاقاً در «بيچارگان»، هم واروارا و هم ماکار هر دو آدم هايي هستند که مي توانند خاکساري را دريابند. وقتي واروارا در خاطراتش براي معلم سرخانه اش مي نويسد، در او هم اين خاکساري را نشان مي دهد و در خودش هم شرم و حيا و بي نهايت افتادگي را مي بينيم. در ماکار هم به همين شکل است.

اينها به ظاهر سرنوشت بسيار بدي پيدا مي کنند. اين مذهب رنج و دو دسته شدن شخصيت ها را در کارهاي بزرگ تر داستايوفسکي مي بينيم. در جنايت و مکافات همين تقابل زن و مرد را در سونيا و راسکلنيکف مي بينيم. سونيا از اول خاکسار است و براي گذران زندگي خانواده اش مجبور شده تن به فحشا بدهد اما يک مسيحي مومن است و آنها را جزء رنجي مي داند که مي تواند تطهيرش کند و راسکلنيکف در ابتداي رمان آدمي است که مي خواهد ناپلئون وار جهان را فتح و تسخير کند و همين نگاه را راجع به پيرزن دارد.

در نهايت چه زماني راسکلنيکف به اعتلايي که مد نظر داستايوفسکي است، مي رسد؟ زماني که جلوي سونيا زانو مي زند و اظهار خاکساري مي کند و اين راسکلنيکف خاکسار شده است که قهرمان رمان بعدي داستايوفسکي ابله قرار مي گيرد. پرنس ميشکين دقيقاً همان راسکلنيکفي است که حال به اين رسيده است که از طريق غرور و فخرفروشي و صرفاً ابرمرد بودن نمي شود جهان را عوض کرد بلکه به عکس با سادگي و خاکساري مي شود جهان را عوض کرد.

-مي خواهم بگويم مردهاي داستايوفسکي حيات ذهني برجسته يي دارند. شما با اين حرف موافق نيستند؟

بله. کلاً قهرمانان داستايوفسکي حيات ذهني برجسته يي دارند. پرنس ميشکين هم به همين شکل است و حتي قهرمان زنش هم به همين شکل است. يعني وقتي از زنش قهرمان مي سازد آن قهرمان حتماً حيات دروني و ذهني بسيار پرباري دارد. ضد قهرمان هاي داستايوفسکي هم حيات ذهني دارند اما حيات ذهني شان دائماً در حال يک کشمکش دروني است؛ همان کشمکش دروني که در واقع در کل وجود داستايوفسکي هم بوده است. وقتي مي گوييم جدال شک و ايمان، داستايوفسکي در عين اينکه بي نهايت مومن است اما آدم بي نهايت شکاکي هم هست. شما آن قطعه مشهور مفتش اعظم برادران کارامازوف را نمي توانيد هرگز فراموش کنيد. واقعاً جدال بين شک و ايمان است. يعني در عين اينکه به مذهب رنج ايمان دارد اما دائماً هم ترديد مي کند که اين چه نوع نظم جهان و خدايي است که مي تواند رنج کودکان را ببيند و دم برنياورد. در کارامازوف اين را داريم. در جنايت و مکافات داريم. در ابله داريم. در آزردگان داريم. در همه کارهاي داستايوفسکي اين جدال دروني خود داستايوفسکي وجود دارد. براي همين است که نمي توانيد ضد قهرمان مطلق هم در آثار داستايوفسکي پيدا کنيد. حتي بدترين آدم هايي که به لحاظ اعمال شان تصوير مي شوند وقتي به آن کشمکش دروني شان مي رسند يک مرتبه تطهير مي شوند. به نوعي ايمان و شک داستايوفسکي نهايتش به اين حکم و فلسفه مي انجامد که آن کس که به درون خويش بنگرد و آن کس که مجال بدهد، تضادهاي دروني اش و ديو و فرشته درونش با هم کشتي بگيرند حاصلش رستگاري خواهد بود و آن کساني نارستگار هستند که يا اين تضاد درون را ندارند يا به آن ميدان نمي دهند که اين اتفاق بيفتد. شياطين يا تسخيرشدگان داستايوفسکي، اينها چرا شيطان هستند؟ فقط آدم هايي هستند که خودشان را مصلح مطلق مي دانند. اينها به ايدئولوژي هايي که در قرن نوزدهم در روسيه حاکم بودند و طرفداران متفاوتي داشتند، بازگشت دارند. آنها به دنبال اين هستند که ابرمرد مصلح کل باشند و به دنبال اين هستند که جهان را به تنهايي زير و زبر کنند يا از طريق اقدام سياسي اين کار را بکنند. داستايوفسکي همه اينها را در سطح شياطين مي برد و آنهايي در صف فرشتگان قرار مي گيرند که دائماً اظهار خاکساري مي کنند. دائماً ناتواني بشر را در برابر يک جهان پر از ظلم نشان مي دهند و اين را مي پذيرند. شما در نهايت به چندگانه يي مي رسيد که در برادران کارامازوف مي سازد و پر و پيمان ترين کار داستايوفسکي است که تمام آن شخصيت هايي را که در ذهن داشته و مي خواسته نشان بدهد و اينکه سرنوشت هر کدام به کجا ختم مي شود در چهار برادر تني و ناتني کارامازوف ها عيان شان مي کند.

-به نظر شما در اين کار واروارا به لحاظ پايان بندي داستان کنشگر مشخص داستاني تعريف نمي شود؟ يعني رفتارهايش سرنوشت ساز نيست؟

واروارا در نهايت تسليم مي شود. هم واروارا تسليم مي شود، هم ما کار. واروارا براي اينکه ما کار را نجات بدهد و ديگران را درگير سرنوشت خودش نکند ناگزير تسليم مي شود. اما واقعيتش اين است که رمان کاملاً ناتمام رها مي شود. يعني همچنان اميد را در آن مي بينيد. وقتي ماکار مي گويد حتي اگر نتوانستم به خودت نامه بنويسم، نامه خواهم نوشت. حتي اگر به دستت نرسد مي نويسم اين روال، اين سبک و وضعيتش را ادامه خواهد داد. بنابراين رمان ظاهراً سرانجام غم انگيزي دارد به دليل اينکه واروارا ناگزير مي شود از همان آدم خبيثي که آمده است او را بخرد و برده خودش بکند، تمکين کند. اما داستايوفسکي باز نقطه اميدي را در درون اين آدم ها باقي مي گذارد يعني سرنوشت اين آدم ها ديگر نمي تواند سرنوشت خوبي باشد ولي مي تواند در قلب و درون شان بارقه يي از نور و اميد همچنان باقي بماند.

-حتي زماني که ما نمي توانيم به اين فکر کنيم که اين دو نفر آيا ملاقاتي دارند يا ندارند ولي مطمئن هستيم نامه هايي وجود خواهد داشت.

بله. او مي خواهد بگويد اگر وجود جسماني شان را براي همديگر از دست بدهند وجود روحاني شان را به واسطه يکديگر حفظ خواهند کرد.

-پس ناچاريم بپذيريم يکي از شخصيت هاي اصلي خود نامه و مساله نوشتن است و معناي ضمني که مي شود از اين متن دريافت کرد ستايشي است که داستايوفسکي از ادبيات و اهميت ادبيات در ذهنيت افراد و پيوند ادبيات با طبقات مختلف اجتماعي دارد.

اين نکته بي نهايت مهم است که تمام طنز داستايوفسکي متوجه ادباي تقلبي است. يعني وقتي ماکار يک تکه از نمايشنامه راتازيايف را نقل مي کند مي خواهد نشان دهد اين نثر و سبک فاخر ادبيات نيست و چقدر ميان تهي است به عکس هم از شنل گوگول ياد مي کند و نشان مي دهد اين ادبيات چقدر واقعي است که به همين انسان ها مي پردازد و البته اين کار را کاملاً با طنز انجام مي دهد به اين دليل که ماکار مي گويد اين آدم ها به چکمه و کفش و پالتوي من چه کار دارند. ماکار کاملاً خودش را جاي شخصيت شنل گذاشته و احساس مي کند در آنجا تمسخر مي شود و واروارا مي خواهد به او يادآوري کند تو تمسخر نمي شوي و سرگذشت غمبار توست که توصيف مي شود و «بيچارگان» داستايوفسکي، نقد کوبنده يي عليه ادبيات اشرافي پرطمطراق تو خالي دوران خودش که فقط هم دو نفر در آنجا ستايش مي شوند، بود. پوشکين و گوگول. بقيه ادبيات ممکن است براي ما آشنا نباشد. بسياري از اينها اشاراتي به افراد کاملاً مشخصي دارند. به دوره يي که داستايوفسکي در آن مي زيسته. افرادي که در ادبيات خيلي صاحب نام بودند و داستايوفسکي در اين کتابش طنز ويران کننده يي نسبت به همان افرادي که آن گونه نمايش ها را مي نوشتند، آن گونه اشعار را مي سرودند، آن گونه داستان ها و رمان ها را مي نوشتند که اصلاً به دور از جامعه آن دوران روسيه بود، دارد.

-نکته مهم کارهاي داستايوفسکي نوع همواره شخصيت پروري اش است و با توجه به اينکه اين کتاب در 20سالگي داستايوفسکي نوشته شده اين آدم به لحاظ شهودي و غريزي هم روح و روان انسان را خيلي خوب مي شناخته، هم به روانشناسي انسان خيلي اهميت مي داده و حيات ضمني را خيلي خوب درک مي کرده. براي من يک نکته خيلي مهم و قابل درنگ در اين کار اين بود که ماهيت لحظه هاي استيصال واروارا را متداوماً مشاهده مي کرديم و بعد انتظار داشتيم در نامه بعدي ماکار به اين استيصال يک توجهي نشان دهد و اشاره يي به آن بکند ولي آدم احساس مي کند مي خواهد به اين موضوع استيصال زن نزديک شود، يک ريشه يي برايش پيدا کند، يک مرهمي به دل اين بگذارد. ولي خيلي از لحظه ها عمداً مثل اين است که نامه به دستش نرسيده و اگر هم رسيده، نخواسته و شروع مي کند از وقايعي که بر خودش رفته صحبت مي کند. با همان طنزي که شما اشاره مي کنيد موقعيت آدمي را که جايگاهي ندارد و سرخوردگي هايي دارد، طرح مي کند. بار اول که اين کتاب را خواندم فکر کردم معني اين بي توجهي چه مي تواند باشد؟ آيا مي خواهد از چيزي که اسباب آزارش مي شود چشم ببندد؟ بار دوم فکر کردم شايد در پرداخت يک رابطه عاطفي وقتي شخص مي بيند يک نفر از موضوعي رنج مي برد که طرف مقابل نمي تواند آن را عوض کند، طبيعي است ترجيح مي دهد به آن نپردازد و ذهن آن آدم را معطوف به يک جريان ديگر بکند. اين طور ظرافت هاي شخصيت پردازي در اين کار ديده شده. آيا با تفسير من نسبت به بي توجهي ها موافقيد؟

نکته يي وجود دارد که اگر تاريخ نامه ها را نگاه کنيد متوجه مي شويد داستايوفسکي نمي خواهد مدعي شود من همه نامه ها را آوردم. بين بعضي از نامه ها يک هفته، 10 روز اختلاف هست و در واقع داخل آن از نامه هايي استفاده مي شود که در کتاب نمي بينيم. داستايوفسکي مي خواهد از ايجازش نوعي تعليق هم ايجاد کند يعني فاصله بدهد که بتواند اتفاقاتي را که افتاده در نامه هايش بيان کند و اگر مي خواست نامه ها مسلسل وار و روز به روز دنبال شود، هم اطاله کلام مي شد، هم آن حالت تعليق در رمانش به وجود نمي آمد.

و جواب ها، جواب هاي غير مستقيم هستند و داستايوفسکي آن را ناديده نمي گيرد و به تمام نيازهاي آن آدم پاسخ مي دهد. مثلاً آن دوره يي را که از فرط استيصال به مي خواري افتاده و خودش را نابود مي کند و کشان کشان برش مي دارند و به خانه مي آورند و مورد تحقير و تمسخر قرار مي گيرد اينها را با ايجاز تمام در لابه لاي جملات مي بيند يعني اگر مي خواست به اينها نسبت بدهد شايد اين مقدار روي خواننده تاثيرگذار نبود که ما غيرمستقيم و در فواصل مشخص همه اين اجزا را ببينيم. داستايوفسکي روانشناس بسيار بزرگي است و هيچ رمان نويسي را نداريم که تا اين اندازه زواياي تاريک روح همه تيپ هايش را بتواند بيرون بکشد. در عيني که تيپ مي سازد ولي تيپ هايش آدم هاي واقعي هستند و آدم هاي فقط سمبليک نيستند يعني روح دارند، خون دارند، گوشت دارند و اين کارش هم که اولين کارش هست با تمامي اين احوال مي بينيد چگونه مي تواند از زواياي روح انسان صحبت کند. نکته ديگر باز تاکيد بيشتر من بر تاثيرگيري داستايوفسکي از گوگول است. داستايوفسکي را به دو بخش تقسيم کرده اند؛ داستايوفسکي گوگولي و داستايوفسکي داستايوفسکي اي. داستايوفسکي تا سال 60 هر آنچه را که منتشر کرده به شدت تحت تاثير گوگول بوده و آن مشخصه يي را که از گوگول فرا گرفته است خيلي هم خوب از آن استفاده مي کند مهارتش را نشان مي دهد که دست کمي از گوگول ندارد، اين است که بسياري از شخصيت هايش را با دو سه خط ترسيم مي کند. شما هيچ وقت در اين کارهاي گوگولي داستايوفسکي نمي بينيد که شخصيت ها مثل يک تابلوي رنگ و روغن پرتره باشند بلکه طرح هاي کاريکاتوري اند.

کاريکاتور حسنش در چيست؟ حسنش در اين است که نقاط قوت و ضعف هر شخصيتي را با برجسته کردن يک نشانه هاي خاصي انجام مي دهد. اين خطوط را خيلي کلي نشان مي دهد. در کاريکاتور هيچ وقت ريزه کاري هاي تصوير و چهره آدم ها ديده نمي شود. شايد به لحاظ نماياندن شخصيت کاريکاتور خيلي راحت تر از يک پرتره شخصيت آدم را نشان دهد. پرتره عين شما را مي سازد ولي کاريکاتور روي نقاط به خصوصي از شما انگشت مي گذارد. اين شگردي بود که گوگول در ادبيات روسيه باب کرد و داستايوفسکي هم کاملاً از همين شگرد استفاده مي کند. يعني در دل اين رمان بيچارگان که يکي از گوگولي ترين کارهاي داستايوفسکي است شما دو شخصيت اصلي داريد؛ واروارا و ماکار. اما حداقل با 40 ، 50 آدم روبه رو مي شويد که برايتان کاملاً آشنا هستند يعني خانم صاحبخانه اش را مي شناسيد، ترزا را مي شناسيد، راتازيايف را مي شناسيد حضرت اشرف را مي شناسيد. شايد با 50 ، 60 شخصيت روبه رو هستيم که از هر کدام آنها دو سه سطر بيشتر نوشته نشده ولي در اين دو سه سطر به شکلي جلوي چشم ما مي آيند که مثل اين است که همه اجزا و ابعاد شخصيت اين آدم را دريافت مي کنيم.

-هنوز هم اين سوال برايم وجود دارد؛ اينکه توجه واروارا به ماکار به دليل تجربه زيستي اش و به دليل نوع نگاهي که به جهان دارد به يک معنا عميق تر از توجهي است که ماکار به واروارا دارد.رابطه يي که واروارا با ماکار و ماکار با او برقرار مي کند، به يک نزديکي ها و مشابهت هايي در پايان مي رسد ولي در ابتدا مثل اين است که واروارا سعي مي کند با نامه هايش او را به جهان خودش دعوت کند و او هرچه به اين جهان نزديک تر مي شود، در ارتباط عاطفي شان همسويي بيشتري ايجاد مي شود. ولي آن چيزي که برايم خيلي جالب است اين است که هر نامه يي از سوي ماکار سواي آن تعبيرهايي مانند گلم و نازنينم و پروانه و شمع و... نظرگاهي که در نامه ديده مي شود بيشتر روي خود ماکار است. تسلي ها ظاهري است و بيشتر از آنچه بر سر خودش امروز در خانه، امروز در اداره، امروز در خيابان رفته حرف مي زند. مي گويد همه چيز خوب مي شود و برايت پول مي آورم. نهايتاً به اينجا مي رسد و نمي تواند در اوايل داستان خيلي هم به دهليز ذهن واروارا راه پيدا کند.

اينها به لحاظ شخصيتي ناهمطراز هستند يعني ماکار يک آدم بي نهايت ساده است و در عين حال آدمي است که شرمگين است. يعني ماکار عاشق واروارا است اما فکر مي کند با اين سن و سال و وضع مالي که دارد، ابراز چنين عشقي مي تواند يک پاسخ منفي داشته باشد. بنابراين دائماً بي جهت و جا و بيجا مي خواهد بگويد مهر من به تو يک مهر پدرانه است در حالي که مهر او به واروارا مهر پدرانه يي نيست و واروارا مي خواهد به او دل و جرات بدهد که تو به زبان بيا و عشقت را بيان کن و نترس.

اما تا لحظه آخر يعني تقريباً تا لحظه يي که به او يک حالت جنون دست داده، آنجايي که مي گويد دالبر به چه دردي مي خورد و دالبر آشغال است، ديگر به لحاظ رواني مغشوش شده است. عاشق بوده ولي خودش را شايسته اين عاشق شدن نمي دانسته يعني خودش را خيلي دست کم تر از اين مي گرفته است و واروارا هرچه تلاش مي کند، نمي تواند به او اين جرات را بدهد که اين عشق را بي پروا بيان کند. و واقعيتش اين است که اين عشقي است که نمي تواند سرانجام داشته باشد. واروارا سن دختر ماکار است. در اينجا تضاد هم وجود دارد و همين حالت ها است که ماکار را به پريشان گويي دچار مي کند. واروارا خيلي عقلاني به قضيه نگاه مي کند اما ماکار آدمي است که چاره يي جز اين ندارد که با تضاد دروني اش راه به سوي جنون و ويران شدن ببرد.

-نگاه داستايوفسکي به انسان به من اين را ياد مي دهد که انسان چقدر اهميت دارد. در ابتداي قرن بيستم هم اين اهميت در کارهاي بزرگان ادبيات ديده مي شود ولي هرچه به اين روزگار نگاه کنيد و حتي کارهايي که در حال حاضر جوايز معتبر ادبي را در دنيا دريافت مي کنند، مي بينيم آن نگاهي که در آن به هويت و شخصيت انسان و به ذهنيت انسان اينقدر بها داده مي شود و ريز به ريز در کار آدم بزرگي مثل داستايوفسکي جراحي مي شود واقعاً الان وجود ندارد. مي خواهم بدانم آيا بايد با آن انسان هاي قرن نوزدهمي خداحافظي کنيم و به يک تعريف جديدي از انسان برسيم؟ آيا امکان اين هست که يک بار ديگر در يک تجربه تاريخي انسان از جنس انسان داستايوفسکي و قرن نوزدهمي تکرار شود يا اينکه جهان امروز به دليل هر چيز ديگري؛حال يکي مي گويد عصر رسانه،عصر هويت مجازي و همان اي ميلي که ابتداي مصاحبه به آن اشاره کردم فرا رسيده و آنقدر همه چيز شتاب دارد و انسان هم مثل قطعات کامپيوتر ذهنش به يک حجم کوچکي تغيير پيدا کرده که همه رمان نويس ها حتي آنهايي که جايزه مي گيرند، حاضر نيستند خيلي وارد اين دهليزها شوند و از آن فاصله مي گيرند. ما از آنجا به اينجا رسيده ايم. چه اتفاقي افتاده؟ شما چه تعريفي براي تغيير داريد؟

اين يک بحث بي نهايت مفصل را مي طلبد که چه از زاويه فلسفي، چه از زاويه تاريخي، چه از نگاه جامعه شناختي و چه از نگاه روانشناختي بايد اين موضوع توضيح داده شود که چه اتفاقي در عبور ما از قرن نوزدهم به قرن بيستم افتاده است. در همه حوزه هايي که بحثش را مي کنيم حتي فارغ از ادبيات، در حوزه فلسفه و جامعه شناسي هم آدم کل نگر نداريم. آدمي نداريد که ايده هاي بزرگ داشته باشد. آدم ها کوچک شده اند. آدم ها به آن سمت نمي رسند. اين اتفاقي است که با پيشرفت مدرنيته افتاده است. مدرنيته باعث شده انسان ها ديگر آنقدر که بايد من مهمي نداشته باشند. يعني خيلي چيزها در سطح لايه هاي سطحي روح آدم ها مي گذرد و مجال فراغت يا حتي اعتنا نيست. اما اين اتفاق به اين سادگي نيست که بشود در دل يک سوال به آن جواب داد. خيلي ها مي گويند همان طور که پرونده رمان دزيره با داستايوفسکي بسته مي شود سال ها و قرن ها طول مي کشد تا داستايوفسکي ديگري ظهور کند و شايد ديگر عمرش به پايان آمده و ما نمي توانيم داستايوفسکي داشته باشيم. يا در عالم فلسفه مي گويند ديگر نيچه و کانت و آدم هايي که بتوانند زير و زبر بکنند نمي توانند ظهور کنند. اين بحثي است که در دل يک سوال نمي گنجد. بحثي است که بايد تاريخ مدرنيته را يک بار از اول تا آخر مرور کنيم يعني ببينيم پيشرفت تکنولوژي در اين مسير چه اتفاقي را رقم زده. انفجار جمعيت چه اتفاقاتي را به وجود آورده. دموکراسي چه تاثيري در اين موضوع داشته است. نظام هاي سياسي در اين وضعيت چه چيزهايي پيش آوردند. البته گاهي اوقات نمي شود اينها را منفي و مثبت کرد و بعضي اوقات فقط به عنوان اتفاقي که افتاده است مي توانيد صحبتش را بکنيد. در عالم سياست هم ديگر نمي توانيد ناپلئون داشته باشيد ولي آيا اين بد است يا خوب؟ اين يک ارزش داوري است که فارغ از اين بحث هاست. آدم هاي بزرگ با انديشه هاي بزرگ اصولاً خرد شده و در آدم هاي کوچک تر و انديشه هاي کوچک تر تکثير شده و اين هزاران دليل داشته است که مربوط به تاريخ 100ساله گذشته مي شود و براي باز کردنش مجال ديگري مي طلبد.

-اين خودش مساله خيلي مهمي بود ولي همچنان که مي گوييد برداشت من اين بود که در اين نشست در حقيقت نتوانيم اين موضوع را کاملاً باز کنيم و لازم است يک بحث جدا از اين موضوع ولي واقعاً به بهانه داستايوفسکي به اين دليل که به نظرم اين آدم جراح ذهن است داشته باشيم و بعد به اين نتيجه برسيم که آيا ذهن انسان امروز ديگر پيچيدگي ندارد و ساده شده.

اتفاقاً داستايوفسکي از معدود آدم هايي است که به نوعي مي گويند در ادبيات يک حالت پيامبرگونه دارد. يعني خيلي از اتفاقاتي را که در قرن بيستم افتاد به شکل پيش بيني شده در آثار داستايوفسکي مي بينيد. همين اتفاقي که با مدرنيته مي افتد مي شود يک جلسه گذاشت و راجع به يادداشت هاي زيرزميني صحبت کرد، که پيش بيني داستايوفسکي است که مدرنيته،تکنولوژي و مدرنيسم با انسان چه خواهد کرد يا در تسخيرشدگان داستايوفسکي کاملاً مي توانيد انقلاب 1917 روسيه را ببينيد و اينکه سرنوشت اين انقلاب به کجا ختم خواهد شد و چگونه منجر به توتاليتاريسم خواهد شد و علت اينکه هنوز هم داستايوفسکي در عرصه ادبيات طرفدار دارد اين است که آن کسي که فکر مي کند، آن کسي که با نفسانيات انساني درگير است و آن کسي که با عرصه عمومي درگير است نمي تواند داستايوفسکي را ناديده بگيرد و شايد پاسخ خيلي از سوال هايش را در داستايوفسکي بگيرد.

-و مهم تر اينکه کسي که مساله ذهني اش انسان باشد هيچ وقت نمي تواند داستايوفسکي را ناديده بگيرد. هرگاه يک آدم اهل ادب و انديشه به انسان فکر کند و بخواهد دنبال يک نويسنده بگردد بي اختيار سراغ داستايوفسکي مي رود. نمي تواند از نقشي که اين آدم در پروراندن ذهن انسان داشته صرف نظر کند. من فکر مي کنم ماجرا اين نيست که ما ساده شديم؛ ماجرا اين است که داستايوفسکي نداريم که اين جريان هاي عصر حاضر را که اتفاق مي افتد رهبري کند.

مروري بر آثار داستايوفسکي با رويکرد جامعه شناسانه
ديالکتيک استبداد و عرفان

نسرين پورهمرنگ
فئودور داستايوفسکي نويسنده مشهور روسي در سال 1821 ديده به جهان گشود. دوران سلطنت نيکلاي اول از سال 1825 تا سال 1855 ادامه يافت که به يکي از تيره ترين دوره هاي تاريخ حکومت سياسي در تاريخ مدرن روسيه شهرت يافته است. او پليس سياسي را تا آنجا گسترش داد که در همه بخش هاي حيات اجتماعي روسيه نفوذ کرده بود. وي سرف ها يعني حدود چهارپنجم جمعيت روسيه را به بند کشيد و بيش از 600 قيام دهقاني را در دوران حکومتش سرکوب کرد. هزاران تن از مردم بدون سپري کردن تشريفات قانوني به مرگ محکوم شدند. پر شدن دانشگاه ها و مدارس از خبرچين، هرگونه فکر و انديشه را روانه زندان، تبعيد يا زيرزمين مي کرد. اگرچه پطر کبير با دست زدن به تهديد و خشونت کوشيده بود دروازه هاي تمدن رو به پيشرفت اروپاي غربي را به روي روسيه بگشايد اما نيکلاي با خشونت و استبداد در پي بستن پنجره هاي گشوده شده برآمد. پيشرفت اقتصادي مي توانست به گسترش طبقه متوسط جامعه و در ادامه به درخواست اصلاحات سياسي منجر شود.

الکساندر هرتزن تبعيدي سرشناس زمان نيکلاي در روزنامه يي که منتشر مي کرد، توصيف جالبي درباره اين حاکم تزار نوشته است؛ «او بي آنکه به فردي روسي بدل شود، از اروپايي بودن باز ايستاد... در سيستم او هيچ موتوري وجود نداشت... او همه توان خود را وقف سرکوب هرگونه اشتياقي براي آزادي و هر ايده يا تصوري از پيشرفت کرد... طي دوران طولاني سلطنت خويش به نوبت تقريباً بر همه نهادها اثر گذاشت و در همه جا بذر رکود و مرگ پراکند.» بديهي است وجود چنين شرايطي تاثير مستقيم خود را بر افکار، انديشه ها و رفتار مردم به ويژه روشنفکران جامعه مي گذاشت. تحمل تحقير کرامت انساني براي روشنفکراني که تجربه زندگي در غرب را داشتند، در زمان نيکلاي اول بسيار دشوار شده بود. «کسي که نظريه انسانيت و حکومت مبتني بر قانون را دريافته، نسيم روشنفکري و آزادي مدني را لمس و درک کرده بود، ديگر نمي توانست در نظم مرده تزارها احساس سعادت کند. روشنفکران روس در آرزوي آن بودند که بتوانند واقعيت را آشکار سازند و حقيقت را بگويند اما حقيقت سرکوب مي شد و موانع سانسور را تنها از طريق خزيدن از کوره راه ها مي شد دور زد.»1

همگان به خوبي مي دانستند اعتراض حتي عليه دسايس يک حاکم شهرستاني در حکم خودکشي محسوب مي شود. «بسياري از روشنفکران روس در آرزوي آن بودند که براي رفاه مردم و ارتقاي فرهنگ کشور تلاش کنند و موثر واقع شوند، اما تحت فشار آهنين رژيم و در جو متعفن آن، هيچ گونه امکاني براي فعاليت شهروندانه و هيچ گونه فضايي براي جلوه نمودن ابتکارهاي سياسي، اجتماعي و توانايي هاي ديگر وجود نداشت.»2

نارضايتي و دلزدگي از وضعيت موجود بسياري از نخبگان روسيه را در آن زمان نسبت به سرنوشت خود و ميهن شان دچار ترديد مي کرد. نااميدي مطلق، ميل به تخريب را در آنها قوت مي بخشيد. ميل به ويران سازي تنها به سوي سرنوشت غمبارشان معطوف نشده بود، بلکه وطن را نيز نشانه گرفته بود. پوشکين که در جايي گفته بود؛ «به شرفم قسم مي خورم که حاضر نيستم وطنم را با هيچ چيز در اين دنيا معاوضه کنم يا تاريخ ديگري غير از تاريخ اجدادمان که خداوند به ما عطا کرده داشته باشم» در جايي ديگر مجبور مي شود بگويد؛ «کار شيطان بود که من با اين روح و اين ذوق در روسيه به دنيا بيايم.»3

پوتوگين نيز در رمان «تورگنيف» درباره روسيه چنين مي نويسد؛ «من آن را صميمانه دوست دارم و از آن متنفرم... آري من روسيه ام را دوست دارم و از آن متنفرم. وطن عجيب، دوست داشتني، زشت و عزيز من.» فقدان معنا در چشم انداز زندگي شخصي و اجتماعي، اذهان روشنفکران و صاحبان انديشه را معطوف به بازانديشي روند تاريخي روسيه و فلسفه اجتماعي مي کرد. آنان خود را ملتي مقتدر در طول تاريخ مي ديدند که توانايي انجام هر کاري را دارند و حق آنها است که رهبري فکري اروپا را برعهده داشته باشند. آنها مي خواستند انرژي هاي نهفته خود را به جريان اندازند و عظمت روسيه را به آن بازگردانند، اما آنچه در عمل اتفاق مي افتاد، سپردن امروز به ديروز بود. به نوشته گيترمن «صفت مميزه احوال روحي روشنفکران روسيه، فلج کامل قدرت کار و اراده آنها بود. حالت مذکور با نوعي تضاد که براي يک فرد اروپاي غربي غيرقابل فهم است، همراه بود يعني تضاد بين بحث هاي شديد و بي پايان آنها درباره طرح هاي نوع دوستانه در کنار سماوري که غل غل مي کرد و بيکارگي عملي شان، فقدان انرژي و نبودن قابليت توام کردن سخن و عمل، اينها از آثار و نتايج مسموميت اذهان به وسيله نظام برده داري و رژيم مطلقه بود.»4

فئودور داستايوفسکي در چنين فضا و شرايطي پا به عرصه حيات اجتماعي روسيه گذاشت و اغلب آثارش را پس از طي کردن دوره سخت زندان و تبعيد (به علت فعاليت هاي سياسي) خلق کرد.

تقابل خير و شر، نبردي به بلنداي زندگي

دوگانه گرايي يا اعتقاد به تقابل هاي دوتايي از قبيل روح و جسم، ماده و معنا، خير و شر، زن و مرد، عقل و احساس و... در تاريخ فلسفه غرب به دوران افلاطون بازمي گردد. تداوم اين بينش را در آثار رنه دکارت، جان لاک و امانوئل کانت به روشني مي توان مورد بررسي قرار داد. ريچارد رورتي فيلسوف فقيد امريکايي در کتاب معروفش «فلسفه و آينه طبيعت» چنين بينش و شناختي را مورد انتقاد قرار مي دهد و بينش دوگانه پندار را مبتني بر خطا تلقي مي کند. اما داستايوفسکي در همه آثارش يک دوگانه پندار تمام عيار است؛ جبر و اختيار، گناه و بي گناهي، عفو و انتقام، عقل و عشق، خير و شر و... شايد از همين رو است که او در آثارش برخلاف تولستوي اعتنايي چندان به جزييات ندارد. اگرچه به دليل پايبندي به قراردادهاي رمان نويسي به وضعيت جسماني و ظاهري افراد و محيط زندگي شان مي پردازد اما اين کار را آنچنان با دقت و وسواس به انجام نمي رساند. هر آنچه موشکافي و ريزبيني است، در عالم خيال و درون صورت مي گيرد. خواننده رمان هاي داستايوفسکي بيش از آنکه توجه اش معطوف ظاهر جسماني شخصيت شود، به ويژگي هاي شخصيتي، روحي و اخلاقي آنها جذب مي شود تا ببيند هر يک بنا بر ويژگي هاي خود در جدال شک و ايمان در نهايت در کدام سمت قرار مي گيرند.

در شرايطي که جامعه در بن بست استبداد راهي براي نفس کشيدن و تخليه انرژي هاي متراکم ندارد، درون نگري به گريزگاهي تبديل مي شود تا روح هر اندازه که مي تواند به پرواز درآيد و به اين سو و آن سو برود. فرد اگر جرات نقد طبقه حاکم را ندارد، مي تواند با نقب زدن بر خويش جلوي خفه شدن خود را بگيرد و سهم خود را در اين نابساماني جست وجو کند. به قول گيترمن «تنها در روسيه بود که شناخت داستايوفسکي بر اين واقعيت که همگان در همه چيز مقصرند و همگي مسوول همه چيز هستند، با چنين شدتي امکان پذير مي شد. تنها در روسيه بود که اين چنين نياز صريحي پديد مي آمد که فرد انگشت اتهام را متوجه خود سازد و دردمندانه خود را با انسان هاي تحقيرشده همسان نمايد. تنها در روسيه بود که پالايش وجدان و رستاخيز انسان درون، در هيئت نجيب زاده توبه کار و پابرهنه جلوه گر مي شد.»5

در «جنايت و مکافات»، «برادران کارامازوف» و «ابله» تقابل خير و شر به اوج مي رسد اگرچه هر يک از شخصيت هاي اين رمان ها به دقت پرداخته شده و شکل گرفته اند اما در چشم اندازي کلي هر يک در صفي از صف هاي دوگانه قرار مي گيرند و چه بسا در پايان رمان بعضي از صف شر به صف خير و از صف عقل به صف عشق مي پيوندند. اما زندگي کردن با امکانات يک زندگي دوگانه دشوار به نظر مي رسد و قهرمانان داستان ها هر اندازه مي کوشند با تناقض هاي يک زندگي دوگانه کنار بيايند، کمتر موفق مي شوند.

راسکلنيکف در «جنايت و مکافات» و ايوان کارامازوف در «برادران کارامازوف» نمونه يي برجسته از چنين تلاشي هستند. راسکلنيکف اگر موفق مي شد مباني انديشه هايش را با رفتارش يک جا جمع کند و با آن کنار بيايد، آنگاه شايد سير داستان به گونه يي ديگر پيش مي رفت. داستايوفسکي بر عقلانيت اهريمني مي تازد و بر عشق پاک و بي شائبه صحه مي گذارد. او نمي تواند انگشت اتهام را متوجه مظاهر مدرنيته نکند و بخشي از نابساماني هاي اخلاقي جامعه اش را متوجه آن نداند. از همين رو است که او همچون بنيانگذاران جامعه شناسي دورکيم، وبر و تونيس وقتي به نقد فرهنگ و تمدن مدرن غرب مي پردازد با حسرت از ارزش هاي اخلاقي و فرهنگ روسيه کهن ياد مي کند. اما در افق تسلي بخش چنين حسرتي آموزه هاي کليساي رسمي از جايگاه چنداني برخوردار نيست. روح رستگاري جايي در درازناي مه گرفته تاريخ قرار دارد، همچنان که براي نيچه در يونان باستان قرار داشت. شايد خود داستايوفسکي هم از جزييات آن تصوري بيشتر نداشت. هم از اين رو که در مرتبه کشف و شهود فقط مي توان آگاهي دهنده بود و تجربه را خود شأن و منزلتي ديگر است. برخي از شخصيت ها از سرنوشت خود يا ديگري آگاهي دارند اما نکته مهم اين است که اين پيش آگاهي و کشف و شهودها کمکي به تغيير سرنوشت آنها نمي کند.

در رمان «ابله»، ناستاسيا فيليپوونا پيشتر مي داند که راگوژين او را خواهد کشت و جسدش را با يک پارچه شمعي خواهد پوشاند. پدر زوسيما مي داند ديميتري کارامازوف با رنج هايي عميق مواجه خواهد شد، اما به واقع چه مي تواند بکند؟، اگر حکم، حکم سرنوشت است چگونه مي توان پنجه در پنجه اش کشيد؟ حتي قهرمانان حماسه ها نيز توانايي چنين کاري را ندارند چه رسد به انسان هاي معمولي. وقتي جاماسب کشته شدن اسفنديار را به دست رستم براي گشتاسب پيشگويي مي کند، چه کسي مي تواند تقدير را بر هم زند؟، «رستم فرخزاد ستاره شهر بود و از کار اختران و گردش ستارگان آگاهي داشت و مي دانست خود در قادسيه کشته خواهد شد و تخت ايرانيان برباد خواهد رفت و تازيان پيروز خواهند شد و جهان از تخمه ساسان تهي خواهد ماند.»6 و تهي ماند. گيلگمش پس از مدت ها جست وجو درمي يابد که مرگ سرنوشت محتوم آدمي است. به نبات حيات در قعر دريا رهنمون مي شود، اما چون به شست و شوي خود مي پردازد تا گياه مزبور را بخورد ماري آن را مي ربايد و مي خورد و جاودانه مي شود. گيلگمش به دنبال نام نيک مي رود تا روح را جاودانه سازد. در «برادران کارامازوف»، آليوشا يگانه فرزند صالح فئودور سالخورده است که در سايه پرورش کشيش پير از روحيه معنوي برخوردار است اما وقتي با اعتراف هاي برادران خود رو به رو مي شود هيچ کاري از او برنمي آيد. به واقع چگونه مي تواند به آنها کمک کند؟، اگر همگان در صف خير قرار مي گرفتند شايد از ابتدا ديگر هيچ صفي تشکيل نمي شد. در چنين شرايطي حرکت هاي زندگي چگونه تداوم مي يافت؟،

تظاهرات يک نفره در غياب همبستگي اجتماعي

اگر بايد هر کس به خويش نقب بزند و خويشتن را مسوول همه سرنوشت خود بداند، اگر بايد روح پالايش يابد تا بتواند عروج کند، ديگر مجالي براي همبستگي با سايرين باقي نمي ماند. بايد به تنهايي سر ز گريبان بيرون کشيد و پا به خيابان گذاشت. نبايد پنداشت و دچار اين اشتباه شد که داستايوفسکي از عروج، روح اعتکاف و خانه نشيني را جست وجو مي کند. او نيز جذابيت هاي مدرنيته و غناي معنوي آن را مي پسندد و ستايش مي کند. داستايوفسکي در کنار نخستين متفکران بزرگ تجربه مدرنيته همچون کارلايل، هرتزن، مارکس، هگل، گوته، بودلر، ديکنز و استاندال بر درآميختگي نيروهاي مادي و معنوي و وحدت تنگاتنگ نفس مدرن با محيط مدرن تاکيد مي کند. مارشال برمن فيلسوف و انديشمند امريکايي توصيفي جذاب و دلنشين از اين تظاهرات يک نفره در تحليل «يادداشت هاي زيرزميني» ارائه مي دهد؛ «انسان زيرزميني پس از پشت سرگذاشتن رنج ظاهراً بي پايان درون نگري هملت وار، سرانجام دست به عمل مي زند، در برابر مافوق و ارباب اجتماعي خويش قد علم مي کند و در خيابان براي دفاع از حقوق خويش مي جنگد... هنگام عبور از برابر ميخانه، صداي زد و خورد به گوشش مي رسد. درون ميخانه چند مرد سرگرم نزاع با يکديگرند و در اوج دعوا مردي از پنجره به بيرون پرتاب مي شود. اين واقعه تخيل او را شعله ور مي کند و ميل به مشارکت در زندگي - حتي مشارکتي دردناک و خفت بار - را در او برمي انگيزد. حتي نسبت به مردي که از پنجره بيرون افکنده شده است احساس حسادت مي کند، شايد خودش هم بتواند از پنجره به بيرون پرتاب شود، بي درنگ درمي يابد که اين آرزويي سخيف و بيمارگونه است، ولي اين باعث مي شود حس کند زنده تر از قبل است.»7

انسان زيرزميني همان کارمند دون پايه اگر تا ديروز از شناخته شدن هراس داشت، امروز با تمام وجود دوست دارد شناخته شود، حتي اگر اين امر به بهاي شکسته شدن استخوان هايش تمام شود. انسان زيرزميني برخلاف شخصيت هاي قديمي تر داستايوفسکي همچون دوشکين عمل مي کند. از مخفي شدن زير پتو دست برمي دارد و خود را به آغوش حادثه پرتاب مي کند، حتي اگر حادثه يي در بين نباشد. او خود براي خود حادثه ايجاد مي کند. فضاها و جذابيت هاي مدرن شهر کارمند دون پايه را از انزوايش بيرون مي کشد، به ميان جمعيت مي آيد تا آفتاب به يکسان بر سر او هم بتابد. مشاهداتش بر عمق رنج او مي افزايد و آن را تشديد مي کند. او درمي يابد که قشربندي کاست هاي روسيه فئودالي بيش از هر زمان ديگري انعطاف ناپذير به نظر مي رسد. اما مساله مهم اين است که انسان زيرزميني براي زندگي خويش تصميمي مهم گرفته است. او نمي خواهد بار ديگر تمنيات نفس را انکار کند و به وضعيت پيشين بازگردد، بلکه مي خواهد به انساني جديد تبديل شود. همين خواستن بود که دهه 1860 را به برهه يي حساس در تاريخ روسيه بدل کرد.

الکساندر دوم فرمان آزادي سرف ها را در روز 19 فوريه سال 1861 صادر کرد و گشايشي جديد در فضاي عمومي روسيه پديدار شد؛ گشايشي که به آنچه برمن تظاهرات يک نفره در خيابان مي نامد دامن زد؛ «اين شکل بياني کاملاً مناسب آن نوع جامعه شهري بود که الگوهاي مدرن مصرف را رواج مي داد و در همان حال وجوه مدرن توليد و کنش را سرکوب مي کرد؛ جامعه يي که بدون تاييد و تصديق حقوق فردي زمينه را براي رشد خلق و خوي فردي فراهم مي کرد، جامعه يي که ميل و نياز به ارتباط را درون مردمان برمي انگيخت و در همان حال ارتباط اجتماعي را به جشن ها و اعياد رسمي يا غرقه شدن در رمانس فرار از واقعيت منحصر مي ساخت... برخورد و تقابل ميان انسان جديد، انساني که به تازگي از زير زمين بيرون آمده است و طبقه حاکم قديمي آن هم در متن يک چشم انداز خيره کننده شهري، ميراث حياتي و پويايي است که داستايوفسکي و پترزبورگ براي هنر مدرن و سياست مدرن تمامي جهان به جا گذاشته اند.»8

مدرنيسم خام و توسعه نيافته قرن نوزدهمي پترزبورگ در قرن بيستم در سراسر جهان سوم گسترش يافت و تصاويري مشابه پديدار ساخت؛ اگرچه بايد امتياز ابداع اين تصاوير را براي رازنوچينستي9 مرداني از طبقات و اقشار گوناگون- محفوظ دانست.

سخن پاياني

در اين نوشتار کوشش شد با رويکردي جامعه شناسانه آثار داستايوفسکي داستان نويس مشهور روسي مورد بازبيني قرار گيرد. در اين بازبيني چشم اندازهايي مطرح شد که مي تواند براي بررسي هاي گسترده تر و جدي تر مفيد واقع شود. دوره يي را که آثار داستايوفسکي در آن خلق شد مي توان به قول برمن «مدرنيسم مبتني بر توسعه نيافتگي» ناميد. تصاوير جذاب و پرزرق و برق مدرنيسم توسعه نيافتگي مي تواند به روياها و تخيلاتي دامن بزند که از اوهام و سراب ها تغذيه مي کند. بايد از اوهام تغذيه کرد، از تخيلات انرژي گرفت و در سراب ها به پرواز درآمد. بايد عليه خود شوريد، خويشتن را شکنجه داد و داغ ناتواني تغيير يک تنه تاريخ را تا ابد بر دل نهاد. بايد به تحقير دائمي نفس ادامه داد و از انفاس نهفته در ماوراي زمان و مکان مدد و ياري طلبيد.

اما شايد و فقط شايد در برآيند چنين جوش و خروش هايي و چنين رنج و تعب هايي، افق هايي پديدار شود که مدرنيسم غربي توان رقابت با آن را نداشته باشد.

آيا سخن از عشق و مدرنيسم است؟ آيا چنين سخني بس بيهوده است؟ آيا بدون وجود سرهاي سودازده، تجربه هاي جديد اتفاق مي افتند؟ اگر دست کم حدي از سودازدگي موجود نباشد چگونه مي توان نظم هاي کهن و مستقر را برهم زد و افکاري جديد را تجربه کرد و تجربه هاي نوين را تجسم بخشيد؟

پي نوشت ها؛----------------------------

1- گيترمن، والنتين، نکاتي درباره ادبيات کلاسيک روس، ترجمه فاروق خارابي، مجله ارغنون، شماره 10-9 (بهار و تابستان 1375)، صص 350-331

2- پيشين

3- گيترمن، 1375

4- گيترمن، 1375

5- گيترمن، 1375

6- صفا، ذبيح الله (1374)، حماسه سرايي در ايران، تهران، انتشارات فردوسي

7- برمن مارشال (1379) تجربه مدرنيته، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو، تهران، صص 271-270

8- پيشين، صص 283- 282

9- اصطلاحي اداري براي ناميدن همه کساني که عضو طبقه اشراف يا زمينداران نبودند.

عناوين اين صفحه
حشرات آشفته سن پترز بورگ
ديالکتيک استبداد و عرفان

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام