سه شنبه، 6 مرداد 1388 - شماره 2011
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
گفت وگوي روزنامه شيکاگو با کارل مارکس
گفت وگو با تاريخ

ترجمه؛ منصور بيطرف

در خانه کوچکي در «هاوراستوک هيل» شمال غربي لندن، کارل مارکس بنيانگذار سوسياليسم مدرن زندگي مي کند. او در سال 1844 به خاطر تبليغ تئوري هاي انقلابي از زادگاهش- آلمان- تبعيد شد. او در سال 1848 به آلمان برگشت، اما پس از چند ماه دوباره تبعيد شد. در پاريس اقامت گزيد اما تئوري هاي انقلابي او باعث شد در سال 1849 از آن شهر تبعيد شود. از آن سال به بعد دفتر مرکزي او در لندن برپا شده است. پايبندي او به اعتقاداتش از همان ابتدا مزاحمت هايي را برايش به وجود آورده است. از ظواهر خانه اش پيداست اين اعتقادات به يقين براي او رفاه نياورده است. مطمئناً طي اين سال ها او به جد خودش را وقف ديدگاهش (که بدون شک از اعتقاد عميقش به آنها برمي خيزد) کرده است و هرچند ما تبليغات آنها را بي اهميت تلقي کنيم اما نمي توانيم براي کسي که اکنون تبعيدي گرانقدر است و خودش را وقف اعتقاداتش کرده، احترام قائل نباشيم.

هر بار که با دکتر در کتابخانه اش ديدار کردم، يک کتاب در يک دست و سيگار در دست ديگرش بود. او بايد بيش از 70 سال سن داشته باشد (مارکس در آن زمان 60 ساله بود). فيزيک بدنش کشيده و چاق است. او سرآمد روشنفکري و نماد يک يهودي انديشمند است. ريش و موي او بلند و خاکستري است. رنگ چشمان او زير ابروهاي پرپشتش به سياهي مي زند. در برابر يک غريبه به غايت محتاط است. يک خارجي در کل مي تواند مجوز ديدار بگيرد، اما «هلن دمورت» زن آلماني که مامور ترتيب ملاقات ها است، دستور دارد به هيچ کس اجازه ملاقات ندهد مگر آنکه معرفي نامه بياورد. زماني که وارد کتابخانه اش مي شويم، او عينک يک چشم اش را کنار چشمش نگه مي دارد تا عمق روشنفکري تان را ارزيابي کند و پس از آن حرف بزند. بعد از آن است که در برابر شما دانش اين مرد پديدار مي شود.

صداي مکالمه او يکنواخت نيست، بلکه به اندازه تعداد قفسه هاي کتابخانه اش متغير است. عموماً يک انسان را مي توان از طريق کتاب هايي که مي خواند، شناخت. وقتي بگويم من در کتابخانه اين مرد آثاري از شکسپير، ديکنز، مولير، بيکن، گوته، ولتر، پين و کتاب هايي از انگلستان، امريکا، فرانسه، آثار سياسي- فلسفي روسيه، آلمان، اسپانيا، ايتاليا و... را ديدم، مي توانيد خودتان راجع به اين مرد نتيجه گيري کنيد. طي صحبتم با او از سوال هاي مربوط به امريکا و دانش او از آن کشور که در 20 سال گذشته جايگاه ويژه يي داشتند، يکه خوردم. دانش او از رويدادهاي امريکا و دقت نظر وي که با انتقاد از قانونگذاري ايالتي و ملي ما همراه بود، شديداً مرا تحت تاثير قرار داد، به طوري که احساس کردم او بايد اطلاعاتش را از منابع داخلي کسب کرده باشد. اما به راستي دانش او به امريکا محدود نمي شود بلکه سراسر اروپا را دربر گرفته است. زماني که صحبت از سرگرمي اش

- سوسياليسم- مي شود، او به روياهاي ملودراماتيکي که معمولاً به او نسبت مي دهند، نمي غلتد، اما نسبت طرح هاي اتوپيايي خود که «رهايي نژاد بشر» است با جاذبه و جديت خاصي (که دلالت بر واقع گرايي تئوري هاي او، اگر نه در اين قرن، حداقل در قرن آينده است) ادامه مي دهد.

شايد دکتر کارل مارکس را در امريکا به عنوان نويسنده «کاپيتال» و بنيانگذار «جامعه بين الملل» مي شناسند. در مصاحبه يي که در زير مي آيد، شما مي بينيد که او از «جامعه» فعلي اش مي گويد.

تا زماني که ديدارم با کارل مارکس شروع شود، خودم را با «پلت فورم» گزارش رسمي «بانکرانت ديويس» سال 1877 سرگرم کردم که به نظرم روشن ترين و جامع ترين بيان سوسياليستي است که ديده ام. مارکس گفت آن را از گزارش مجمع سوسياليست هاي گوته، آلمان، در سال 1875 به دست آورده است. به گفته او ترجمه اين گزارش غلط بوده و او آن را تصحيح کرده است که من تصحيح شده اين متن را مي آورم.

1- حق راي مستقيم، مخفيانه و جهاني براي تمامي مردان بالاي 20 سال براي تمامي انتخابات اعم از شهرداري و دولت

2- قانونگذاري مستقيم توسط مردم، جنگ و صلح با راي مستقيم مردم

3- لغو ارتش ذخيره

4- القاي تمامي قوانين و مقررات ويژه مربوط به قوانين مطبوعات و اجتماع عمومي

5- درمان جهاني

6- آموزش رايگان و عمومي، آزادي علم و مذهب

7- حذف تمامي ماليات هاي غيرمستقيم. هزينه دولت و شهرداري توسط ماليات بر درآمد مستقيم و پيشرفته تامين شود.

8- آزادي مشارکت در ميان طبقات کارگري

9- تعريف روز قانوني کار. کار زنان محدود و کار کودکان لغو شود.

10- قوانين بهداشتي براي حمايت از زندگي و بهداشت کارگران

11- مقررات مناسب با توجه به کار در زندان.

در گزارش «بانکرافت ديويس»، ماده دوازدهم که به نظر مهم ترين بخش آن بود، آمده بود؛ «کمک هاي دولتي و اعتباري براي جوامع صنعتي با جهت گيري دموکراتيک.» من از دکتر کارل مارکس پرسيدم چرا او اين ماده را حذف کرده است و او جواب داد؛ زماني که اتحاديه در گوته در سال 1875 شکل گرفت، در ميان سوسيال دموکرات ها دودستگي وجود داشت. يک جناح هواداران «لازاله» بودند و جناح ديگر در کل برنامه سازمان «بين الملل» را قبول کرده بودند و حزب «آيزانخ» ناميده شدند. ماده دوازدهم در «پلت فورم» نبود اما توسط انحصارطلبان و هواداران «لازاله» در مقدمه گذاشته شد. پس از آن هرگز از آن صحبت نشد. آقاي ديويس نمي گويد آن را به عنوان يک مصالحه يي که اهميت ويژه يي هم نداشت در برنامه گنجانده است، اما آن را به عنوان يکي از مهم ترين اصول برنامه گنجاند.

من گفتم؛ «اما سوسياليست ها در کل به انتقال ابزار کار به مالکيت عمومي جامعه به عنوان اوج جنبش نگاه مي کنند.»

- بله، ما مي گوييم اين حاصل جنبش خواهد بود، اما اين به زمان، آموزش و نهادهاي موقعيت اجتماعي بالا برمي گردد.

من خاطرنشان کردم اين پلت فورم فقط براي آلمان و يکي دو کشور ديگر کاربرد دارد.

او جواب داد آها، اگر شما نتايج تان را از چيزي جز اين مي گيريد، پس (بايد بگويم) شما از فعاليت حزب چيزي نمي دانيد.

بسياري از اين مواد در خارج از آلمان اهميت ندارد. اسپانيا، روسيه، انگلستان و امريکا متناسب با مشکلات خودشان پلت فورم دارند. تنها مورد مشابه بين آنها، هدفي است که بايد به آن دست يافت.

- و آن حاکميت کارگر است؟

- آن رهايي کارگر است.

- آيا سوسياليست هاي اروپايي به جنبش امريکا به عنوان يک جنبش خيلي جدي نگاه مي کنند؟

-بله، آن پيام طبيعي توسعه کشور است. گفته مي شود جنبش توسط خارجيان وارد شده است. 50 سال پيش وقتي جنبش هاي کارگري در انگلستان به توفيقي دست نيافتند، همان چيزها گفته مي شدند و آن خيلي پيشتر از آن بود که از سوسياليسم حرفي زده شود. از سال 1857 در امريکا فقط جنبش کارگري است که به چشم مي خورد. اول اتحاديه هاي تجاري رشد کرد، پس از آن مجمع هاي تجاري شکل گرفت که در آن کارگران صنايع مختلف متحد شدند و بعد از آن اتحاديه هاي کار ملي تشکيل شد. اگر شما اين روند پيشرفت را بررسي کنيد، مي بينيد سوسياليسم در آن کشور بدون کمک خارجيان به وجود آمد و اساساً علت آن تمرکز سرمايه و روابط تغييريافته بين کارگران و کارفرمايان بوده است.

پرسيدم پس تاکنون سوسياليسم چه کاري انجام داده است؟

جواب داد دو چيز؛ سوسياليست ها جنبش جهاني بين کار و سرمايه و در يک کلمه فصل جهاني را نشان دادند و متعاقباً سعي کرده اند بين کارگران کشورهاي مختلف يک فهمي را ايجاد کنند که اين امر همزمان با اينکه سرمايه داران در استخدام نيروي کار جهاني تر عمل مي کنند و از نيروهاي خارجي عليه کارگران بومي نه فقط در امريکا بلکه در انگلستان، فرانسه و آلمان استفاده مي کنند، بسيار ضروري به نظر مي رسد. روابط بين المللي که زماني بين کارگران سه کشور مختلف ايجاد شد، نشان داد سوسياليسم اساساً يک مشکل محلي نيست بلکه يک مساله بين المللي است که توسط کنش هاي بين المللي کارگران حل مي شود. طبقات کارگري همزمان حرکت مي کنند، بدون آنکه بدانند پايان جنبش چه خواهد بود. سوسياليست ها جنبش را اختراع نمي کنند، بلکه اساساً به کارگران مي گويند مشخصه جنبش چيست و پايان آن چه خواهد بود. من صحبت او را قطع کردم و پرسيدم به معناي سرنگوني نظام فعلي اجتماعي خواهد بود.

او ادامه داد؛ ما مي گوييم اين نظام زمين و سرمايه در دستان کارفرمايان از يک طرف و قدرت کار در دستان کارگران براي فروش يک کالا از طرف ديگر يک مرحله تاريخي است که عبور خواهد کرد و به يک شرايط اجتماعي بالاتر مي رسد. ما در هر کجا يک جامعه تقسيم شده مي بينيم.

تضاد دو طبقه همراه با توسعه منابع صنعتي کشورهاي مدرن پيش مي روند. از نگاه سوسياليستي تقريباً ابزارهاي انقلابي کردن مرحله تاريخي فعلي وجود دارد. در بسياري از کشورها به خاطر اتحاديه هاي تجاري سازمان هاي سياسي ساخته شده اند. در امريکا نياز به يک حزب مستقل کارگري ابراز شده است. آنها ديگر بيش از اين نمي توانند به سياستمداران اطمينان داشته باشند. حلقه ها و محفل ها، قانونگذاري آنجا را در دست گرفته اند و سياست يک تجارت شده است. اما امريکا در اين زمينه تنها نيست و فقط مردم آنجا قاطع تر از اروپايي ها هستند. در آنجا دورويي و دروغگويي کمتر از اين طرف است.

منبع؛روزنامه شيکاگو تريبون 5 ژانويه 1879

عناوين اين صفحه
گفت وگو با تاريخ

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام